صفحه اصلی ابتدا انتها
Me

عیار 24

عیار 24

20SMS.com



تاریخ تمدن

جلد 3 (قيصر و مسيح)


فصل اول :پیش درآمد اِتروسکین 800-508 ق م


I - ایتالیا


کلبه هایی ساکت در دلِ کوهپایه ها، مَرغزارهایی وسیع بر دامنة کوهها، دریاچه هایی گردآمده در جامِ تپه ها، کشتزارهای سبز یا زردی که به دریای آبی می پیوندند، روستاها و شهرکهای نیم خفته در زیرِ آفتابِ نیمروز و سپس برخاسته با شور و نشاط، شهرهایی که همه چیزشان، از کلبه تا کلیسای جامع، در پرده ای از غبار و پَلَشتی نیز زیبا می نماید – چنین است ایتالیای دو هزار ساله. حتی پلینی مِهین( نام کاملش به لاتینی، "کایوس پلینیوس سکوندوس " (23-79)، عالِمِ طبیعیدانِ رومی که کتابی به نامِ «تاریخِ طبیعی» از او برجاست. پلینی کِهین، سیاستمدار و خطیبِ رومی، خواهرزادة او بود.)، با آن سبکِ بیروح و خُشکَش، دربارة زادگاهِ خود بدین گونه سخن گفته است: « در سراسرِ زمین و زیرِ سپهرِ برشده، سرزمینی بدین زیبایی نیست.» ویرجیل چنین سروده است: « در این دیار، بهار جاویدان است و تابستان بدان ماهها که از آنِ وی نیست نیز پا می گشاید . گاوان در سال دوبار می زایند و درختان دو بار میوه می آورند.» در پائِستوم(شهرِ باستانیِ ایتالیا، در ولایتِ لوکانیا، که ویرانه های یونانیِ آن نامدار است)، گلهای سرخ دو بار می شکفند، و در نواحیِ شمال، دشتهای بارور، همچون دشتِ مانتوا، بسی هست که «قو های سپیدش در نهرهای پرعلف می چرند.» کوههای آپِنین همچون ستونِ فقرات بر سراسرِ این شبه جزیرة عظیم می گذرد و کرانه های باختری را از گزندِ بادهای شمالِ خاوری نگاه می دارد و با رودهایی که خود را شتابان در خلیجهای دلربا در می بازند، خاک را برکت می بخشد. در شمال، کوههای آلپ به نگاهبانی ایستاده اند؛ از هر سوی دیگر، آبهای محافظ، کرانه های دشوار و "تند شیب" را می شویند، این سرزمین، پاداشی شایسته به مردمی سختکوش بود، و از دیدگاهِ سوقُ الجیشی نیز چنان در عرضِ مدیترانه جای گرفته بود تا بر جهانِ کلاسیک فرمان راند. مقصود جهانِ فرهنگِ یونانی - رومی است.



 


کوهها هم مرگ آور بودند، هم مایة فَرّ و شکوه، زیرا زلزله ها و آتشفشانها، گاه گاه دستاوردِ قرنها را در خاکسترِ سرد دفن می کردند. اما اینجا نیز، مثلِ همه جا، مرگ مایة زندگی بود. گدازه با موادِ آلی درمی آمیخت تا خاک را برای صدها نسل بارور کند. بخشی از خاک، به سببِ شیبِ تند، کشت پذیر نبود. بخشی دیگر نیز مردابِ مالاریا زا بود؛ اما باقی چندان حاصلخیز بود که پولیبیوس(تاریخنویسِ نامدارِ یونانی، سدة دومِ ق م) از فراوانی و ارزانیِ خوراک در ایتالیای کهن در شگفت می شد و می گفت که چند و چونِ فراورده های ایتالیا را می توان از چالاکی و دلیریِ مردانِ آن دریافت. آلفیِری(شاعرِ تراژدی نویسِ ایتالیایی (1749-1803)) برآن بود که «گیاهِ انسانی» در ایتالیا بهتر از هر جای دیگر می روید. حتی امروز، هر پژوهندة کم دلی از حس و حالِ شدیدِ این قومِ دلربا اندکی هراسان می شود – عضلات کشیده، "تُندمهری" و زودخشمی، چشمانِ شَرَرخیز یا آتشناک؛ غرور و خشمی که ایتالیا را در روزگارِ ماریوس و قیصر و رنسانس به اوج و عظمت رساند و سپس به خاک نشاند ، هنوز در خونِ ایتالیایی روان، و چشم به راهِ آرمان یا دلیلی شایسته برای نشان دادنِ خویش است. مردان: همگی کم و بیش از قُوَتِ مردی و خوش اندامی برخوردارند ، و زنان همگی زیبا و تندرست و دلیرند؛ کدام دیار را یارای همسری با این سرزمین است که در طیِ سی قرن از بطنِ مادرانِ خود چنین سُلاله ای از نبوغ بیرون ریخته است؟ هیچ کشوری، برای اینهمه مدت، نخست در کارِ حکومت وآنگاه در امرِ دین و سپس در زمینة هنر، محورِ تاریخ نبوده است. روم، از زمانِ "کاتو سنسور"(یا کاتویِ مِهین، سیاستمدار و جنگاورِ ایتالیایی (234-149).) تا دوران میکلانژ، هفده قرنِ تمام کانونِ جهانِ باختر بود.


ارسطو می گوید: «آنان که در کارِ این کشور بهترین داورانند، چنین آورده اند که چون ایتالوس به شهریاریِ اوینوتریا رسید، مردمِ آن سامان نامِ خود بگرداندند، پس خود را، نه اوینوتری، بل ایتالیایی نامیدند.» اوینوتریا نوکِ چَکمة ایتالیا بود، و چندان انگور به بار می آورد که نامش به معنی «سرزمینِ شراب» بود. توسیدید می گوید که ایتالوس، پادشاهِ سیسِلها، بود که در راهِ فتح و نامگذاریِ سیسیل، اوینوتریا را اشغال کرد. همان گونه که رومیان همة قومِ هلنی را از روی نامِ عده ای «گرایی»، که از شمالِ آتیک به ناپل کوچیده بودند، گریکس نامیدند، یونانیان نیز کم کم نامِ «ایتالیا» را به سراسرِ آن شبه جزیره که در جنوبِ رودخانة «پو» قرار دارد. گسترش دادند.



بیگمان، بسیاری از فصلهای داستانِ ایتالیا، زیرِ خاکِ پرجمیعتِ آن نهفته است. بازمانده هایی از یک فرهنگِ دورة دیرینه سنگی نشان می دهد که دستِ کم سی هزار سال قبل از میلاد در دشتهای ایتالیا آدمی سکونت داشته است. میانِ ده هزار و شش هزار ق م، فرهنگِ دورة نوسنگی پدید آمد: در این دوره، نژادی کله دراز، که بنا به روایاتِ کُهَن، لیگوری و سیسِلی نامیده می شدند، سفالینه های زمختی درست می کردند که آنها را از درازا نقش می دادند، از سنگِ صیقل یافته: افزار و سلاح می ساختند، جانوران را رام می کردند، شکار و ماهیگیری می کردند، و مردگانِ خود را به گور می سپردند. گروهی در غارها می زیستند و گروهی دیگر در کلبه های گِردی از جَگَن و گِل. از این معماریِ استوانه ایِ کلبه ها، نوعِ خاصی از معماری پدید آمد که «خانة رومولوس» بر فرازِ تپة پالاتینوس، معبدِ وِستا در فوروم، و مقبرة هادریانوس – قصرِ سانت آنجلوی امروزی – نمونه های رشد و کمالِ آنند.


در حدودِ سالِ 2000 ق م، طوایفی از اروپای مرکزی بر شمالِ ایتالیا تاختند – که گویا برای نخستین بار نبود. همراهِ مهاجمان، رسمِ ساختنِ دهکده ها بر روی پُشته های سنگِ غرقه در آب، برای ایمنی از حملة جانوران یا آدمیان، به ایتالیا راه یافت. این طوایف، کنارِ دریاچه های گاردا، کومو، ماجوری، و دریاچه های دلکشِ دیگری که هنوز بیگانگان را به ایتالیا جذب می کند، جایگیر شدند و بعدها به نواحیِ جنوبی کوچیدند و، چون دریاچه های کمتری یافتند، خانه های خود را بر روی خشکی، اما باز روی پایه ای از پشته های سنگی، می ساختند. عادتِ آنان به ساختنِ بارو و خندق در پیرامونِ این ماندگاهها، بعدها سیمای خود را به اردوگاههای رومی و کاخهای قرونِ وسطایی بخشید. اینان گله و رمه می چرانیدند، زمین را شخم می زدند، پارچه می بافتند، سفالینه می پختند، و از مفرغ که – در پایانِ دورة نوسنگی (حدود دو هزار و پانصد سال قبل از میلاد) در ایتالیا پدید آمد - صدها گونه افزار و سلاح، از جمله: شانه ، سنجاقِ زلف، تیغ، موچین، و ادواتِ دیگری که در همة ادوار مصرف دارند، می تراشیدند. زباله های خود را در پیرامونِ دهکده ها چنان می انباشتند که فرهنگِ آنان، به سببِ خاصیتِ حاصلپروریِ این زباله ها، تِراماره، یعنی «کود»، نام گرفته است. تا آنجا که می دانیم، اینان نیاکانِ مستقیمِ ساکنانِ اصلیِ ایتالیا در دورانِ تاریخی بوده اند.


در درة پو، زادگاهِ این «کودیان» در حدودِ سالِ 1000 ق م، شیوة کاربردِ آهن را از سرزمینِ جرمانیا فرا گرفتند و افزارهای پرداخته تری از این فلز ساختند و، با مُسَلَح شدن به آنها، فرهنگِ ویلانوواییِ خود را از پایگاهِ آن در ویلانووا، نزدیکِ بولونیا، به قسمتهای پایینِ ایتالیا گسترش دادند. می توان باور داشت که خون، زبانها، و اساسِ هنرهای اومبریاییان(ساکنان ناحیة اومبریا در ایتالیای مرکزی که در امپراطوریِ روم منحل شدند.)، و سابینها(قومِ ساکنِ ایتالیای مرکزی که در 267 ق م شهروندِ روم شدند) و لاتینیان از همین مردم سرچشمه گرفته است. آنگاه در حدودِ سالِ 800 ق م، موجِ تازه ای از کوچندگان در رسید و جمعیتِ ویلانووا را در کامِ خود فرو برد، و میانِ رودِ تیبِر و کوههای آلپ یکی از شگفت ترین تمدنهای تاریخِ بشر را بنیاد نهاد.



II - زندگی اِتروسکین


اِتروسکها از مُبهماتِ آزار دهندة تاریخند. صد سال یا بیش، بر روم فرمان راندند و بر زندگی و رسومِ رومی نفوذی چندان پردامنه کردند که روم را بی مطالعة احوالِ ایشان نمی توان شناخت؛ با اینهمه، ادبِ رومی در حقِ ایشان به همان گونه خاموش است که بانوی خانه داری، در حضورِ مردم، از به یاد آوردنِ عشاقِ روزگارِ جوانیش. تمدنِ ایتالیایی، به عنوانِ تمدنی دارای امکانِ خواندن و نوشتن، با آنان آغاز می شود؛ هشت هزار کتبیه و همچنین آثارِ فراوانِ هنری از آنان به دست آمده است، و قراین نشان می دهد که شعر و درام و تاریخ نیز داشته اند، اگرچه از این گونه آثار چیزی در دست نیست. از زبان اِتروسکین، جز چند واژه، تاکنون رمزگشایی نشده، که آنها هم چیزی را روشن نمی کنند، و امروزه پژوهندگان از رازِ تمدنِ اِتروسکین بیخبرتر از آنند که از تمدنِ مصرِ فرعونیِ پیش از شامپولیون بودند.


حاصلِ آنکه هنوز در این باره گفتگوست که اِتروسکها چه کسانی بوده اند و کِی و از کجا آمده اند. شاید در رَدِ روایاتِ کهن، زیاد شتاب کرده ایم؛ فضل فروشان خوش دارند مسلماتی را که به رغمِ حوادثِ موذیانه پایدار می مانند، انکار کنند. بیشترِ مورخانِ رومی و یونانی این نکته را مسلم می گرفتند که اِتروسکیان از آسیای صغیر آمده بوده اند. بسیاری از عناصرِ دین و پوشاک و هنرشان، حکایت از اصلِ آسیاییِ ایشان دارد؛ و برخی دیگر نشان از فرهنگِ بومیِ ایتالیا. چه بسا تمدنِ اِتروریا شاخه ای از فرهنگِ ویلانووایی بوده، که از نظرِ بازرگانی زیرِ نفوذِ یونان و خاورِ نزدیک قرار داشته است، حال آنکه اِتروسکها خود، همچنانکه می گفتند، مهاجمانی از آسیای صغیر، شاید لیدیا، بوده اند. به هر تقدیر، درازدستیِ ایشان در کُشتار، آنان را به صورتِ طبقة فرمانروای توسکان درآورد.


نمی دانیم که اتروسکها کجا به خشکی فرود آمدند، اما می دانیم که شهرهای بسیاری بنیاد کردند یا گشودند یا وسعت دادند. کارِ آنان نه همان ساختنِ دهکده هایی از کاه و گل بود که پیش از ایشان رواج داشت، بلکه شهرک هایی بارو دار با خیابانهای عمود بر هم می ساختند، و خانه هایی نه تنها از گٍلِ ورزیده، که از آجر و سنگ. از اینها : دوازده شهر در یک فدراسیونِ سست بنیادِ اتروسکی به هم پیوستند، که تارکوینی (اکنون کورنِتو)، آرتیوم (آرِزو)، پِروسیا (پِروگیا)، و وِیی (ایزولا فارنِزه)(همة این نامها رومی است؛ نامهای اِتروسکیِ آنها معلوم نیست. ) در آن دستِ بالا را داشتند. در اینجا نیز، مانندِ یونان، دشواریِ حمل و نقل از میانِ کوهستانها و جنگلها، همراه با ستیزه جوییهای غیرتمندانة مردان، دست یکی کرده و کشور – شهرهای مستقلی پدید آورد که در برابرِ دشمنانِ خارجی نیز کمتر با هم متحد می شدند. هر شهری امنِ خویش را جداگانه پاس می داشت و هنگامی که به شهرهای دیگر تاخت و تاز می شد، کناره می جُست؛ همة آنها یکی پس از دیگری، در برابرِ روم از پای درآمدند. اما، در طیِ قسمتِ اعظمِ قرنِ ششم ق م، همین شهرهای مستقلِ متحد: بزرگترین نیروی سیاسی را در ایتالیا تشکیل می دادند، و سپاهی منظم و  سوارانی نامور و ناوگانی نیرومند داشتند که مدتی بر آنچه هنوز دریای تیرِنه (یعنی اِتروسکین) نامیده می شود، حکومت می کردند. یونانیان، اِتروسکها را تیرِنیTyrrheni یا تیرزِنی Tyrseni می نامیدند، رومیان آنان را اِتروسکی یا توسکی می خواندند. شاید نامی که یونانیان به ایشان داده بودند از Tyrrha، نامِ قلعه ای در لیدیا، آمده باشد. واژة tower در انگلیسی نیز چه بسا با این نام همریشه باشد.



حکومتِ شهرهای اِتروسکی، مانندِ روم، نخست سلطنتی بود و سپس به اُلیگارشی «خانواده های طرازِ نَخست» دگرگونی یافت و بتدریج به مجمعی از شهروندانِ مالدار؛ حقِ انتخابِ سالیانة فرمانروایان را داد. تا آنجا که نگار های قبور و سنگها نشان می دهد، این حکومت بر بنیادِ جامعه ای یکسر فئودالی استوار بود که در آن آریستوکراسیِ زمیندار، غرق در تجمل، از مازادِ محصولِ کارِ رعیتهای ویلانووایی و بردگانِ اسیر بهره می بردند. در سایة این نظم، توسکان از شهرِ مردابها و جنگلها رها شد، و در آبیاریِ روستاها و ساختنِ گنبدِ آب رو در شهرها روشی پدید آمد که نزدِ یونانیانِ همزمانشان چیزی همانندِ آن یافت نمی شود. مهندسانِ اِتروسکی، برای استفاده از سرریزِ آبِ دریاچه ها، آبراهه می ساختند و در دلِ صخره ها و تپه ها ،راههای زهکشی شده می ساختند. در 700 سال قبل از میلاد، صنعتگرانِ اتروسکی از کرانة باختری: مس، و از اِلبا(جزیره ای در نزدیکِ کرانة توسکان، در ایتالیای مرکزی) سنگِ آهن بیرون می کشیدند؛ در پوپولونیا آهن می گداختند، و در سراسرِ ایتالیا آهنِ خام می فروختند. بازرگانانِ اِتروسکی در سراسرِ دریای تیرِنه سوداگری می کردند و از شمالِ اروپا، از راهِ رودخانه های راین و رُن و از فرازِ کوههای آلپ، کهربا و قلع و سرب و آهن می آوردند و فراورده های اِتروسکی را در همة بنادرِ عمدة مدیترانه می فروختند. در حدودِ سالِ 500 ق م، شهرهای اِتروسکی سکه هایی به نامِ خود زدند.


بر طبق تصاویرِ گور هاشان، اتروسکها مردمی کوتاه بالا و تنومند بودند، با کله هایی بزرگ و چهره هایی مانندِ مردمِ آناطولی، و خاصه زنانشان سرخ رو بودند؛ و اما، قِدمتِ سرخاب به اندازة قِدمتِ تمدن است. بانوان در زیبایی شُهره بودند، و سیمای مردان ؛ گاه از ظرافت و والا تباریشان حکایت می کرد . تمدن در میانِ این مردم به چنان پایة بلندی رسیده بود که نمونه هایی از «پل» های کارِ دندانسازان در گورهاشان یافت شده است؛ اتروسکها دندانسازی را، مانندِ پزشکی و جراحی، از مصر و یونان فرا گرفته بودند. زنان و مردان، هر دو، موهای بلند داشتند، و مردان ریش می گذاشتند. جامه ها به شیوة یونیایی دوخته می شد و مرکب بود از پیراهنِ زیرینِ بلند و روپوشی که بعدها به جُبة رومی مبدل گشت. مردان و زنان، هر دو، زیور و پیرایه را دوست می داشتند و گورهاشان آکنده از جواهر بود.


اگر نقوشِ گورها را مِلاکِ قضاوت بدانیم، باید بگوییم که زندگیِ اتروسکها، مانندِ مردمِ کریت، با کارزار: سخت، و با تجمل آسان می شد، و با جشنها و بازیها رونق می گرفت. مردان تشنة پیکار بودند و ورزشهای مردانة گوناگون می کردند؛ به شکار می رفتند، با گاوان در میدانها می جنگیدند، و عرابه های خود را، که گاه چهار اسب داشت، در دوایرِ پر خطر می راندند. دیسک و نیزه پرتاب می کردند، با نیزه پرش می کردند، مسابقاتِ دو می دادند، کُشتی می گرفتند، مشت زنی می کردند و نبردهای گلادیاتوری. این بازیها نشانی از بیرحمی در خود داشت، زیرا اتروسکها، مانندِ رومیان، بر آن بودند که نباید گذاشت تمدن از توحش بسیار دور شود. آنان که کمتر خوی پهلوانی داشتند، میل می گرفتند و طاس می ریختند و نی می نواختند یا می رقصیدند. صحنه های شادی و میگساری به نقوشِ قبرها شکوه می بخشد. برخی از این صحنه ها فقط بزمِ مستانة مردانه است؛ و گهگاه زنان و مردان را با هم نشان می دهد، با لباسهای فاخر، که دو به دو روی بسترهای مجلل دراز کشیده اند و می خورند و می آشامند، بردگان فرمانشان را می برند، و رقاصان و خنیاگردان سرگرمشان می کنند.گاه، هماغوشیِ عاشقانه ای خورد و خوراک را رنگی دیگر می دهد.



در این مناسبات چه بسا بانو: زنی روسپی است، یعنی همان که به یونانی «هِتایرا» (روسپیِ آداب دان) می گویند. اگر سخنِ رومیان را بپذیریم، زنانِ جوانِ اِترویا، همچون دخترانِ یونانِ آسیایی و ژاپن در عصرِ سامورای، مجاز بودند که از راهِ روسپیگری جهیزیه به دست آورند. در نمایشنامة پلاوتوس( نمایشنامه نویسِ رومیِ قرونِ سوم و دوم ق م؛ بیش از پنجاه نمایشنامة کمدی نوشته است) دختری به این گناه متهم می شود که می خواهد، «به شیوة مردمِ توسکان، تنِ خویش را به ننگ بیالاید تا از موهبتِ زناشویی بهره مند شود.» با اینهمه، زن در اترویا پایگاهی بلند داشت و، همچنانکه از نگار ها و پیکره ها برمی آید، در هر زمینه ای از زندگی؛ بالا دست بود. خویشاوندی از راهِ مادر معین می شد، که این نیز از خاستگاهیِ آسیایی حکایت دارد. آموزش و پرورش محدود به جنسِ مرد نبود، زیرا تاناکویل، زنِ "تارکوینِ اول"، در ریاضیات و پزشکی و همچنین دسیسه گریِ سیاسی مهارت داشت. تِئوپومپوس: گونه ای از مذهب، اشتراکِ زن را به اِتروسکها نسبت می دهد، اما مدرکی که حکایت از وجودِ چنین مدینة فاضلة افلاطونی کند به دستِ ما نرسیده است. در بسیاری از تصاویر، هماهنگیِ زناشویی و زندگیِ خانوادگی هویداست و کودکان، بیخبر از همه جا، شادمانه به بازی سرگرمند.


رسومِ منفیِ اخلاقی در میانِ اِتروسکها از دینِ ایشان مایه می گرفت. ایزدانِ اتروسکی همة ساز و برگِ لازم برای ارعابِ خویشتن، رو به رشد و آسان کردنِ وظایفِ پدری و مادری را در اختیار داشتند. بزرگترینِ خدایان: تینیا بود که تُندر و آذرخش را در فرمان داشت. پیرامونِ او دوازده خدایِ بزرگ، همه با هم، فرمانهای تینیا را بیرحمانه اجرا می کردند. مقامِ این خدایانِ دوازده گانه چنان حُرمتی داشت که حتی ذکرِ نامِ ایشان گناهی بزرگ بود ( و ما نیز، به همین دلیل، شاید نباید نامهایشان را یاد کنیم). از میانِ این خدایان، مانتوس و مانیا، شهریار و شهبانوی جهانِ زیرزمینی، از همه هراس انگیزتر بودند و هر یک گروهی شیطانِ بالدار را در پیِ اجرایِ احکامِ خویش می فرستادند.


لاسا، یا مین، الاهة تقدیر، آشتی ناپذیرتر از دیگران، ماریا شمشیری را تهدیدکنان در دست می چرخاند و قلم و دواتی برای نوشتن، و چکش و میخهایی برای کوبیدنِ فرمانهای تغییرناپذیرش داشت. لارِس و پِناتِس، طبعی شوخ داشتند، و مجسمه های کوچکشان در پرستشگاه، نمایندة روحِ کِشتزار و خانه بود.



اتروسکهاِ دانشِ مقدسِ پیشگویی از روی جگرِ گوسفند ،یا پروازِ پرندگان را شاید از بابِل فرا گرفته بودند. اما بر طبقِ داستانهای کهنِ ایشان، نوة تینیا، که از شیارِ خاکی تازه شخم زده ،به وجود آمد و بیدرنگ مانندِ حکیمی زبان به سخن گشود، این دانش را به ایشان به الهام آموخت. مراسمِ دینیِ اتروسکها با فِدیه کردنِ گوسفند یا گاو یا انسان به اوج می رسید. قربانیان، اگر آدمیزاده بودند، کُشته یا در تشریفاتِ دفنِ بزرگان، زنده به گور می شدند. در پاره ای از موارد، اسیرانِ جنگی را برای خشنود کردنِ خدایان؛ قتلِ عام می کردند. بدین گونه بود که مردمِ فوشِن( بندری در کنارِ دریای اژه) که در سالِ 533 ق م در آلالیا به اسارت درآمدند، در سالِ 535 ق م در بازارِ کایره سنگسار شدند، و 300 رومی، که در سالِ 358 به چنگِ اتروسکها افتاده بودند، در تارکوینی قربانی گشتند. هر اِتروسکی گویا می پنداشت که ، با کشتنِ هر دشمن، روحی را از دوزخ نجات می دهد.


اعتقاد به دوزخِ مردم، پسندترین اصلِ اساطیرِ اتروسکی بود. روحِ مرده، بدان گونه که در تصاویرِ گورها نشان داده می شد، به راهنمایی اَجِنِه، به دادگاهِ جهانِ زیرزمینی می رفت و، در لحظة واپسینِ داوری، فرصتی برای دفاع از رفتارِ خویش در زندگی می یافت. اگر از عهدة این دفاع برنمی آمد به شکنجه های گوناگونی گرفتار می شد؛ این شکنجه ها، در آثارِ ویرجیل (برپایة فرهنگِ توده ایِ اتروسکی در مانتوا)، و عقایدِ اولیة مسیحیت دربارة دوزخ، و از طریقِ آنها، بیست قرن بعد، در «دوزخ» دانتة توسکانی، ردِ پایی دارد. نیکوکاران از این مکافات معاف بودند، و رنجِ دوزخیان با نیایش یا فِدیه دادنِ دوستانِ زنده شان کاهش می یافت. روحِ رستگاران از جهانِ زیرزمینی به انجمنِ خدایان عروج می کرد تا آنجا از جشنها و تجملات و قدرتهایی بهره بَرَد که تصاویرشان را با امیدِ بسیار بر گورها نقش کرده اند.


اتروسکها معمولا مردگانِ خود را به خاک می سپردند. توانگران در تابوتی لعابی یا سنگی دفن می شدند، و رویة دریچة تابوت به نقشِ انسانی خوابیده، اندکی شبیه به خودِ مرده و اندکی شبیه به چهرة خندانِ آپولونِ یوناِن کهن، مُصَوَر بود؛ هنرِ قرونِ وسطایی از این سُنَتِ اتروسکی چیزها آموخته است. گاه مردگان را می سوزاندند و خاکسترشان را در ظروفِ خاص می ریختند و رویِ ظرف: چهرة خودِ مرده را نقش می کردند. ای بسا که خاکستردان یا گور به شکلِ یک خانه بود، گاه گورخانه ای که درونِ صخره ای ساخته می شد چند اطاق داشت و در آنها همة وسایلِ زندگیِ پس از مرگ، مانندِ اثاثه و افزار و گلدان و جامه و سلاح و آینه و لوازمِ آرایش و جواهر، آماده بود. در یکی از گورخانه های کایره، اسکلتِ جنگجویی روی تختخوابی مفرغی و دست نخورده، و کنارِ آن سلاحها و عرابه های او، پیدا شد؛ در اطاقِ پشتِ این گورخانه: زیورآلات و جواهرِ زنی، شاید همسرِ خودِ او، جمع آمده بود. خاکسترِ اندامِ دوست داشتنیِ آن زن نیز در جامة عروسیش نهاده شده بود.


III – هنرِ اِتروسکین


هنرِ اِتروسکین تقریبأ تنها قسمتِ شناخته شدة تاریخِ اِتروسکین است، و از راهِ آن می توانیم آداب و اخلاقِ مردم، قدرتِ دین و طبقه، و افت و خیزِ روابطِ اقتصادی و فرهنگی با آسیای صغیر، مصر، یونان و روم را ردیابی کنیم. هنرِ اِتروسکین را آیینهای دینی: مقید، و مهارتِ فنی: آزاد می کرد. این هنر، نمایندة تمدنی خشن و تاریک اندیش بود، اما آن را با قدرت و به زبانِ خاص بیان می کرد. هنرِ شرقی – یونیایی، قبرسی، و مصری – بر صورتها و سبکهای نخستینِ آن اثر گذاشته بود، و پیکرتراشی و کوزه گریِ آن در دورانِ بعدی نیز از نمونه های یونانی الهام می گرفت. و اما در معماری و نقاشی و ساختنِ مجسمه های مفرغی بود که هنرِ اِتروسکین شخصیت و استقلالِ خود را آشکار می کرد.



بازمانده های آثارِ معماری، جز تکه پاره هایی یا گورخانه هایی نیست. بخشی از باروهای شهرِ اِتروریا، مرکب از آجر کاریهای کلانِ بی مَلاط، که استوار و دقیق به یکدیگر پیوسته، هنوز برجاست. خانه های توانگرانِ اِتروسکین پایه گذارِ طرحِ کلاسیکِ شیوة خانه های ایتالیایی است: یعنی، دیوارِ عُبور ناپذیرِ بیرونی، تالارِ پذیرایی یا ایوانِ مرکزیی که در سقفِ آن حفره ای برای فرو ریختنِ باران به "آب انبار" تعبیه شده، و غُرفه هایی کوچک در پیرامونِ ایوان، که غالباً دالانِ ستونداری در برابرِ آنها قرار داشت. "ویترو ویوس"(معمار و مهندسِ رومی (قرن اول ق م) ، نویسندة کتابِ نامدارِ «دربارة معماری».) پرستشگاههای اِتروسکین را، که گورخانه ها نیز گاه به سبکِ آنها ساخته می شده، وصف کرده است. طرحِ این ساختمانها بیشتر به تقلید از معماریِ یونانی ریخته می شد، اما «سبکِ توسکانی» با معماریِ دوریکِ یونانی این فرق را داشت که ستونها بدونِ شیار و در عَوَض دارای پایه بود، و غرفه ها به شکلِ مستطیلِ شش در پنج ساخته می شد، حال آنکه در غرفه های دلکشِ آتیکی: طول دوبرابرِ عرض بود. معبدِ اِتروسکین از قسمتهای زیر تشکیل می شد: غرفه ای آجری، با ردیفی از ستونهای سنگی در پیرامونِ آن آرشیتراوها(«حاشیة حمال»؛ پایین ترین قسمتِ «عرشه» (پیشانی) که مستقیماً روی سرستون قرار می گیرد. ) و آرایشهای سنتوریِ چوبین، و برجسته کاریها و تزییناتِ لَعابی؛ همة اینها بر روی صُفّهِ یا پشته ای بنا می شد و از درون و بیرون رنگی روشن داشت. اِتروسکها (تا آنجا که می دانیم) ساختنِ طاق و طاقِ ضربی را برای ساختمانهای غیر دینی – در بنای دروازه و دیوارها، آبراهه و زهکشها – در ایتالیا مرسوم کردند. آنان ظاهر ا ً این صُوَرِ پرشکوهِ معماری را از لیدیا  اقتباس کردند، و لیدیاییان خود نیز آن را از بابِل گرفته بودند.( این صُوَر در گورخانه ها و پرستشگاههای مصری و در کاخهای نِینَوا  نیز به کار می رفت. برخی از اطاقهای رومی، به اندازة آنهایی که در اِتروریا بازمانده است، قدمت دارد. ) اما آنان این اسلوبِ عالی، یعنی پوشاندنِ فضاهای بزرگ را، بی کمکِ ستونهای متعدد و با پرهیز از سنگینیِ آرشیتراوها، دنبال نکردند و بیشتر به همان راههایی رفتند که یونانیان پیموده بودند، و کارِ انقلابِ طاقهای قوسی را برای رومیان بازگذاشتند.


معروفترین فراوردة اِتروریا، کوزه ها و سفالینه های آن است. نمونه های این آثار در هر موزه ای فراوان است و رهروانِ خستة تالارهای آثارِ سفالین را به حیرت می اندازد که این گنجینه ها چه کمالِ نادیده ای در خود نهفته دارد. کوزه های اِتروسکین، اگر به تقلید از آثارِ یونانی ساخته نشده باشد، دارای طرحی میانمایه، ساختی خام، و آرایشی بَربَرانه است. هیچ هنرِ دیگری سیمای آدمی را چنین مسخ نکرده و اینهمه نقابهای نفرت آور و جاندارانِ هولناک و شیطانهای غول آسا و خدایانِ هراس انگیز نساخته است. اما سفالهای سیاهِ قرنِ ششم ق م حاکی از شور و نشاطِ خاصِ ایتالیایی است، و شاید تکاملِ بومی شیوه های ویلانووایی را نشان می دهد. در وولچی و تارکوینی: کوزه های زیبایی به دست آمده که گویا در آتن، یا به تقلید از سفالهای سیاهِ آتیکی ساخته شده است. «گلدانِ فرانسوا» ، که ظرفی است با دو دسته و به همتِ یک تن فرانسوی به همین نام کشف شده، گویا کارِ دو استادِ یونانی به نام کلیتیاس و اِرگوتیموس بوده است. خاکستردانهای متعلق به اَدوارِ بعدی، که نقوشی سرخ بر زمینه ای سیاه دارد، زیباست. اما، باز برحسبِ قراین، به دستِ یونانیان ساخته شده است. فراوانیِ این گونه ظرفها نشان می دهد که سفالگرانِ آتیکی بازارِ اِتروسکین را در دست گرفته و کارگرانِ بومی را واداشته بودند که فقط به تولیداتِ صنعتی مشغول باشند. رویهمرفته، دزدانی که گورخانه های ِاتروسکین را غارت می کردند حق داشتند اینهمه کوزه و ظروف سفالی را به جا گذارند.



دربارة آثارِ مفرغیِ اِتروسکین نمی توانیم با این بی حُرمتی سخن بگوییم. مفرغکارانِ اِتروسکین در حِرفة خود سرآمدِ دیگران بودند. از نظرِ کمیتِ تولید با کوزه گران رقابت می کردند. چنانکه، بنا بر روایات، تنها یک شهر دو هزار مجسمة مفرغی داشته است. آنچه از ساخته های ایشان به دستِ ما رسیده، بیشتر به دورة تسلطِ رومیان تعلق دارد. در میانِ این برجسته کاریها، دو اثر ارزنده تر از دیگران است: یکی مجسمة «خطیب» که با جلالِ خاصِ رومی و وقارِ مفرغ، در موزة باستانشناسیِ فلورانس به حالِ سخن گفتن ایستاده است؛ و دیگری، باز هم در فلورانس، مجسمة «کیمِرا»(جانورِ افسانه ای در اساطیرِ یونان) که در سال 1553 در آرِزو به دست آمده و بخشی از آن را چِلینی بازسازی کرده است. این شمایلِ نفرت انگیز، غولی را تصویر می کند که گویا به دست بِلِروفون( پهلوانِ افسانه ایِ یونان) کشته شد و دارای سر و بدنِ شیر، دُمی به شکلِ مار، و کلة بزی است که به طورِ غیرِ طبیعی از پشتِ آن بیرون آمده است. اما قدرت و پرداختکاریِ آن ما را با عجایبِ بدنیش خو می دهد. مفرغکارانِ اِتروسکین غالباً میلیونها تَندیسَک (مجسمة کوچک)، شمشیر، کلاه خود، جوشَن، نیزه، سِپَر، ظروف، ظرفِ خاکسترِ مرده، سکه، قفل، زنجیر، بادبزن، آیینه، تختخواب، چراغ، چلچراغ، و حتی عرابه برای صدور به کشورهای دیگر می ساختند. در آستانة موزة مترپلیتنِ نیویورک یک عرابة اِتروسکین به دیدارگران خوشامد می گوید، که بدنه و چرخهای آن چوبین، و غلاف و دورِ چرغها از مفرغ است و در قسمتِ جلویِ آن تصاویرِ برجستة زیبایی نقش کرده اند. روی بسیاری از اشیای مفرغی: به ظرافت حکاکی شده است. برای این کار، رویة شیء را با موم می پوشاندند و با قلم روی آن صورتی حک می کردند، و سپس شیء را در تیزاب فرو می کردند تا نقشِ خطوط روی فلز بیفتد، و بعداً موم را نیز آب می کردند تا پاک شود. هنرمندِ اِتروسکین، در ساختن و پرداختنِ اشیای سیمین و زرین و استخوانی و عاجی، وارث و همپایة هنرمندِ مصری و یونانی بود.


تراشیدنِ مجسمة سنگی هیچ گاه در اِتروریا رواج نداشت. مرمر کمیاب بود و کانهای کارّارا گویا کشف نشده بود، اما خاکِ رُسِ نرم و خوب فراوان بود و بزودی به مقدارِ زیاد در برجسته کاریهای لَعابی و مجسمه های کوچک و تزییناتِ خانه ها یا گورخانه ها به کار رفت. در حدودِ اواخرِ قرنِ ششم، یک هنرمندِ ناشناختة اِتروسکین مدرسه ای برای پیکرتراشی در وِیی تأسیس کرد و شاهکارِ هنرِ اِتروسکین، یعنی پیکرة «آپولونِ وِیی» را ساخت که در سالِ 1916 در همان محل کشف شد و تا چندی پیش در ویلّا جیولیایِ رم بود. این تندیسِ دلفریب، که از روی نمونة آپولون های یونیایی و آتیکیِ زمان ساخته شده، زنی را نشان می دهد که چهره ای زنانه و کم و بیش شبیه به «مونالیزا»، با لبخندی بر گوشة لب و چشمانی کشیده و شیطنت آمیز و بدنی سرشار از شادابی و زیبایی و زندگی، دارد. ایتالیاییها آن را «آپولونِ جاندار» می نامند. در این زمینه، و همچنین در بسیاری از نقوشِ عالیِ گورخانه ها، پیکرتراشانِ اِتروسکین سبکِ آسیایی را در تصویرِ مو و جامه به کمال رساندند، در حالی که در ساختنِ مجسمة «خطیب» خود یا وارثانِ رومیشان، سنتِ چهره پردازیِ واقعی را بنیاد کردند.


 

نقاشیِ اِتروسکین، به یاریِ نقاشیِ ایتالیایِ یونانی نشین، هنرِ دیگری را به روم منتقل کرد. پلینیِ مِهین در وصفِ فرسکوهای آردِئا می گوید که «قِدمتشان از رم بیشتر است»؛ و در کایره :فرسکوهایی است که حتی «از اینها هم کُهَنتر و بسی زیباترند.» هنرمندان رویِ سفالها و اندرونة خانه ها و گورخانه ها را نقاشی می کردند. از همة اینها فقط فرسکوهای گورخانه ها و تصاویرِ گلدانها باقی است، اما چندان که همة مراحلِ نقاشیِ اِتروسکین را، از سبکِ شرقی و یونانی گرفته تا یونانی و اسکندریه ای و سرانجام رومی و پومپِئیی می توان در آنها بازشناخت. در برخی گورخانه ها :نخستین نمونه های ایتالیاییِ پنجره و سَردَر و ستون و رَواق و دیگر صُوَرِ معماری، که شکلهایشان به سبکِ پومپِئیی روی دیوارهای درونیِ اطاقها نقش شده است، دیده می شود. بسیاری از فرسکوها رنگ باخته اند، و عجب آنکه معدودی از آنها پس از بیست قرن، تازگی و درخشندگیِ خود را نگاه داشته اند. نقاشیها از نظرِ فنی میان مایه اند. در تصاویرِ اولیه، از اصولِ مناظر و مرایا، نمایشِ حجم، و کاربردِ سایه روشن برای نمایشِ تمامیت و ژرفا، نشانی نیست. بدنها به سبکِ مصری باریکند، گویی که در آیینة افقیِ محدبی انعکاس یافته اند؛ چهره ها همه نیمرخ در جهتِ پاها  تصویر شده اند. در نمونه های بعدی، اصولِ مناظر و مرایا و نمایشِ حجم پدیدار می شود، و اجزایِ بدن تناسبِ دقیقتر و ماهرانه تری دارند. اما در همة این نقاشیها، چنان شور و نشاطِ بازیگوشِ خاصی دیده می شود که آدمی را انگشت به دهان می دارد که اگر گورخانه های اِتروسکین به این شادمانگی است، پس زندگیشان چگونه بوده است!


در همة آنها مردانی را می بینیم که می جنگند و از آن لذت می برند، یا در کارزار به جَست و خیز و بازی سرگرمند. مردانی که به جنگِ شیر و خرس می روند، با دلاوریِ کسانی مبارزه می کنند که گویی تماشاگرانی دارند. در میدانهای ورزش، کُشتی می گیرند و مشت می زنند، در حالی که تماشاگران، خود، سخت تر از حریفانِ نبرد با هم گلاویزند؛ با اسب یا گردونه بر گِردِ آمفی تئاترها می تازند؛ و گاه در گوشة آرامی ماهی می گیرند. لوحِ نقاشیِ دلپذیری: مرد و زنی را نشان می دهد که روی رودی آرام، خوش خوش بلم می رانند: خِرَد تا این پایه کهنسال است. بر گوری، در کایره، صورتِ مرد و زنی هست که بر بستری دراز کشیده اند؛ مرد، که تاجی از خَرزَهره بر سر دارد، با جامی شراب به زن وعدة وفاداریِ جاودانه می دهد؛ زن لبخند می زند و قولِ او را باور می کند. گرچه می داند که مرد دروغ می گوید. در گورخانه های دیگر، نقاشِ اِتروسکین تَصَوُرِ خود را از بهشت نشان می دهد: بزمِ عشرتی بی پایان، که در آن دختران بی پروا به آهنگِ نیِ دولول و چنگ، در رقص، سر از پا نمی شناسند. نی و چنگ و شیپور، و گویا ساز دهنی، از لوازمِ هر بزم و عروسی و تشییع جنازه بوده است؛ عشق به موسیقی و رقص یکی از وجوهِ درخشانِ تمدنِ اِتروسکین است. در گورخانة «شیرزن» در کورنِتو، شمایلها، چرخ زنان، با تنِ برهنه در شور و جنونِ مستانه اند.


تقدیرِ اِتروسکها چنین بود که سلطة خویش را از شمال و جنوب تا کوهپایه های آلپ و شهرهای یونانی نشینِ کامپانیا گسترش دهند، و آنگاه کنارِ رودِ تیبِر خود را با قدرتِ فزایندة روم رو به رو ببینند. اِتروسکیان در وِرونا، پادوا، مانتوا، پارما ، مودِنا، بولونیا، آن سویِ کوههای آپِنین در ریمینی، راوِنا، و آدریا کوچگاههایی ایجاد کردند؛ دریای آدریاتیک نامِ خود را از همین پایگاهِ کوچکِ آدریا گرفته است. کوچنشینانِ اِتروسکین در فیدِنه، پراینِسته ، کاپوا، و شاید توسکولوم  (توسکانِ کوچک)، زادگاهِ سیسِرون، روم را در میان گرفتند و سرانجام در سال 618ق م، بر طبق روایتی دقیق اما سست، یک حادثۀ جوی، اِتروسکین بر دیهیمِ روم دست یافت؛ بدین ترتیب قدرت و تمدنِ اِتروسکین برای مدتِ صد سال حاکم و مربیِ ملتِ رومی شد.


IV- روم زیر فرمانِ پادشاهان


در حدودِ سالِ 1000 ق م مهاجرانِ ویلانووایی از رودِ تیبِر گذشتند و در لاتیوم جایگزین شدند. معلوم نیست که مهاجران، ساکنانِ عصرِ سنگیِ آن سامان را به قیدِ اسارتِ خویش درآوردند یا از میان بردند یا فقط با آنان زناشویی کردند. مردمِ کشاورزِ دهکده های این منطقة تاریخی، میانِ تیبِر و خلیج ناپل، اندک اندک گِردِ هم آمدند و چند کشور ـ شهر پدید آوردند که همواره با یکدیگر همچشمی می کردند و از اتحاد با هم دریغ داشتند، مگر به هنگامِ جشنهای دینی یا جنگها. نیرومندترین کشور ـ شهر، آلبالونگا در پای کوه آلبان بود، یعنی ای بسا همان جایی که اکنون به نام کاستل گاندولفو مَقَرِ تابستانیِ پاپ است. شاید در قرنِ هشتم ق م گروهی از مهاجرانِ لاتینی ـ یا در پیِ کشورگشایی یا بر اثرِ فشارِ افزایشِ جمعیت ـ آلبالونگا را ترک کردند و به ناحیه ای تقریباً در سی و دو کیلومتریِ شمالِ غربیِ آن منطقه رفتند و مشهورترین زیستگاهِ بشر، یعنی رم، را بنیاد نهادند.


دربارة منشأِ رم، تاریخ جز این چند سطر، که بشدت فرضی است، چیزی برای گفتن ندارد. اما روایاتِ رومی آگاهیهای بیشتر به دست می دهد. هنگامی که گلها در سال 390ق م رم را آتش زدند ، چه بسا بسیاری از اسنادِ تاریخی نابود گشت و از آن پس خیال پردازیِ میهن پرستانه، میدان آزادتری برای نقش کردنِ چگونگیِ تولدِ رم پیدا کرد. بر حسبِ اصطلاحِ امروزیِ ما، روزِ 22 آوریل سال 753 ق م را تاریخِ تأسیسِ رم می دانستند و رویدادها را بر مبنای سالِ بنیانگذاریِ شهر، ضبط می کردند. یکصد داستان و یک هزار شعر بیان می کرد که چگونه آینیاس یا اِنیِس، فرزندِ آفرودیته یا ونوس، از تروایِ سوخته گریخت، و پس از دیدنِ بلاها، از بسی سرزمینها و مردمان، خدایان و تِمثالهای مقدسِ شهرِ پریاموس را به ایتالیا آورد(پادشاهِ شهرِ تروا که در جنگِ معروف کشته شد). آینیاس  با لاوینیا، دخترِ شهریارِ لاتیوم، زناشویی کرد، و آورده اند که هشت نسل بعد، نومیتور، از نوادگانشان، به پادشاهی آلبالونگا، پایتخت لاتیوم، رسید. غاصبی، نامش آمولیوس، نومیتور را بیرون راند و، برای آنکه نسل آینیاس را از میان بردارد، فرزندان نومیتور را کشت. تنها دخترِ او، رِئاسیلویا را واداشت تا راهبة وِستا شود و بکارتِ خویش را پاس دارد. اما رِئا روزی کنارِ جویباری دراز کشید و «آغوشِ خود را گشود تا نسیم بخورد.» از آنجا که به آدمیان و خدایان اعتمادِ فراوان داشت، به خواب رفت؛ مارس (مریخ)، که شیفتة زیباییِ او شده بود، او را با دو بچه در شکم وانهاد. پس رِئا دو برادر توأمان زایید. آمولیوس فرمان داد تا هر دو را در آب غرق کنند. دو کودک را بر تخته پاره ای روی آب رها کردند، اما امواجِ مهربان آنان را به خشکی رساند. ماده گرگی یا ـ بنا بر یک روایتِ مشکوک ـ زنِ چوپانی به نامِ آکالارِنتیا، که چون مانندِ گرگ در شهوترانی بی بند و بار بود ملقب به «لوپا» (گرگ) شد، دو برادر را از آب برگرفت و به شیرِ خود پروراند. وقتی رومولوس و رِموس بزرگ شدند، آمولیوس را کشتند، دیهیمِ پادشاه را به نومیتور باز گرداندند و همت بر آن مقصور کردند تا مملکتی خاصِ خود به روی تپه های روم برپا دارند.


باستانشناسی هیچ مدرک و دلیلی در تأییدِ این حکایاتِ روزگارِ جوانیِ ما نمی آورد، گرچه شاید هم حقیقتی در آنها باشد. شاید لاتین ها مهاجرانی گسیل داشتند تا رم را به سنگرِ دفاع در برابرِ اِتروسکهای مهاجم مبدل کنند. جایی که این مهاجران برای مقصودِ خود برگزیدند در سی و دو کیلومتریِ دریا بود و در خورِ بازرگانیِ دریایی نبود، اما، در آن روزهای گرمیِ بازارِ دریا زنی، صرفه در آن بود که شهرها را اندکی درونِ خشکی بسازند. رم از نظرِ بازرگانیِ داخلی، موقعتی مناسب داشت، چه در برخوردگاهِ حمل و نقلِ رودخانه ای و زمینیِ شمال و جنوب قرار گرفته بود. اما از لحاظِ بهداشتی در وضعی نامساعد بود، زیرا باران و سیل، خاصه به هنگامِ بهار، در دشتهای پیرامونِ آن، حتی در بخشهای پایین دستِ شهر، مردابهای مالاریا خیز ایجاد می کرد؛ به همین دلیل بود که "هفت تپة رم" دلخواهِ همگان شد. بر طبقِ روایات، نخستین تپه ای که مسکون شد پالاتینوس بود، شاید به این دلیل که وجودِ جزیره ای در پایِ آن ،کارِ "گُدار زدن" و پل ساختن به روی تیبِر را آسان می کرد. تپه های مجاور نیز یک به یک مسکون گشت تا آنکه، از شدتِ تراکمِ جمیعت، عده ای از ایشان از رودخانه گذشتند و روی واتیکان و جانیکولوم منزل ساختند.( عدة این تپه های کم ارتفاع در رم بیش از هفت بود و نامِ «هفت تپه» پیوسته در تغییر بود. در زمانِ سیسِرون، هفت تپه عبارت بودند از پالاتینوس، کاپیتولینوس، کایلیوس، اِسکوی لینوس، آوِنتینوس، ویمینالیس، و کویرینالیس.) سه طایفه ـ لاتینها، سابینها، و اِتروسکها ـ که روی تپه ها سکنا گزیدند، اتحادیه ای به نام «هفت تپه» پدید آوردند و بتدریج در شهرِ رم فرو رفتند.



در داستانهای کهن می خوانیم که چگونه رومولوس، برای آنکه ساکنانِ رم را صاحبِ زن کند، مسابقاتی ترتیب می داد و سابینها و طوایفِ دیگر را به آنها دعوت می کرد. در طیِ این مسابقات، رومیان زنانِ سابینی را بزور نگه می داشتند و مردانِ سابینی را تارومار می کردند. تیتوس تاتیوس، پادشاهِ طایفة سابینی-کُریایی، به رم اعلامِ جنگ داد و به شهر تاخت. تارپیا ، دخترِ یکی از سردارانِ رومی که پاسدارِ قَلعه ای به روی تپة کاپیتولینوس بود، دروازة قَلعه را به روی مهاجمان گشود. رومیان او را، به سزای این خیانت، میانِ سپرهای خود خرد کردند، و نسلهای بعدی به صخره ای که محکومان را از آنجا به پرتگاه فرود می انداختند نامِ «صخرة تارپیایی» دادند. چون سپاهیانِ تاتیوس به نزدیکِ پالاتینوس رسیدند، زنانِ سابینی، که اسارت را خوش نداشتند، به این بهانه اسبابِ ترکِ جنگ را فراهم کردند که اگر کُریاییان جنگ را ببرند آنان شوهرانشان را از دست خواهند داد، و اگر ببازند پدرانشان را. رومولوس، تاتیوس را برانگیخت تا هر دو با هم حکومت کنند و، با پیوستنِ طایفة خود به لاتینها، مملکتِ واحد پدید آورند؛ از آن پس، آزادگانِ رومی را کُریایی یا کویریایی نامیده اند. این افسانه شاید تا اندازه ای به حقیقت نزدیک باشد. همچنین ممکن است که رومیان به انگیزة میهن پرستی آن را برای پرده پوشیِ غلبة سابینها بر رم ساخته باشند.


پس از آنکه رومولوس مدتی دراز شاهی کرد، گردبادی وی را به آسمان برکشید، و از آن پس به نامِ کویرینوس آرکونِ باسیلِئوس پرستش شد و جزوِ خدایانِ محبوبِ رم درآمد(در شهرهای یونانیِ قدیم، صاحبمنصبانِ عالیرتبه عنوانِ آرکون داشنتد. آتن دارای 9 آرکون بود که، پس از اتمامِ دورة خدمت وارد آریوپاگوس (مَحکمة معروفِ یونان) می شدند. تعدادِ آرکونها در آغاز سه تن بود که یکی از آنها به نامِ آرکونِ باسیلِئوس اجرای شعایرِ مذهبی را بر عهده داشت). نیز، چون تاتیوس درگذشت، سرانِ خانواده های اعیانِ سابینیِ دیگری، به نامِ نوما پومپیلیوس، را به شهریاری برگزیدند. شاید میانِ تاریخِ بنیانگذاریِ رم و زمانِ تسلطِ اِتروسکها قدرت حقیقیِ حکومت در دستِ همین شیوخ یا سناتوران، بوده باشد، حال آنکه پادشاه، مانندِ حکامِ 9 گانة آتن در آن زمان، به طورِ عمده نقشِ کاهنِ اعظم را داشته است. روایاتِ کهنِ نوما را مردی همانندِ مارکوس آورلیوس، هم فیلسوف و هم قِدیس، تصویر کرده است.



لیوی(یکی از تاریخ نویسانِ سه گانۀ بزرگِ روم( قرن اول ق م ). ) می نویسد: نوما کوشید تا ترس از خدایان را همچون شگرفترین نیروی مؤثر ... بر مردمی "درنده خو" درآورد. اما چون بی دعویِ حکمتِ بالغه، این کوشش سودی نمی بخشید، چنین فرا نمود که شبها، با اِگریا، الاهة چشمه ها و زایمان، سخن می گوید، و به اندرزِ اوست که نوما آداب دینیِ خویش را آن گونه بنیاد نهاده است که از همه، بیش پذیرفتة خدایان است، و برای هر خدایِ عمده، کاهنانِ ویژه گمارده است.


نوما، با یکدست کردن آیین پرستش در میانِ طوایفِ گوناگونِ روم، وحدت و ثُباتِ حکومت را قوت داد؛ و به عقیدة سیسِرون، با دیندار کردنِ رومیانِ پرخاشجو، چهل سال آرامش به مردمِ خویش ارزانی داشت.


جانشینِ او ، تولوس هوستیلیوس ، رومیان را به زندگیِ عادیِ خود بازگرداند. «وی، چون یقین یافت که کاهلی از نیروی کشور می کاهد، در پیِ زمینه چینی برای جنگ برآمد.» پس آلبالونگا، یعنی شهری را که زایندة رم بود به نامِ دشمن نشانه کرد و بر آن تاخت و یکسره ویرانش کرد. هنگامی که شاهِ آلبا پیمانِ اتحاد را شکست، تولوس او را به دو عرابه بست و، با کشیدنِ عرابه ها از دو سو، شقه اش کرد. جانشینِ وی، آنکوس مارتیوس، حکمتِ سپاهیگریِ او را دستورِ کار خویش ساخت. به گفتة دیو کاسیوس، آنکوس دریافت که:


برای کسانی که می خواهند در صلح به سر برند کافی نیست از تبهکاری دوری جویند ... . اما هرچه آدمی بیشتر شوقِ صلح داشته باشد، گزندپذیرتر می شود. آنکوس دانست که آرامش طلبی نمی تواند انسان را نگاه دارد، مگر آنکه با فراهم آوردنِ ساز و برگِ جنگ همراه باشد؛ و همچنین دریافت که شوقِ رهایی از یوغِ بیگانه، کسانی را که شورِ این رهایی را ناسِزاوار در سر داشته اند بزودی به خاکِ سیاه نشانده است.


V - سلطة اتروسکها


باز طبقِ روایات، در حدودِ سالِ 655ق م، بازرگانِ توانگری به نام دِماراتوس، که از کورینت تبعید شده بود، در تارکوینی سکنا گزید و زنی اِتروسکین را به همسری انتخاب کرد. پسرش؛ لوکیوس تارکوینیوس، به رم مهاجرت کرد و آنجا مقام و منزلتی به هم زد و ، پس از مرگِ آنکوس، یا تختِ شاهی را غصب کرد یا، به احتمالِ بیشتر، بر اثرِ ائتلافِ خانواده های اِتروسکین در روم، به شاهی گزیده شد. لیوی می گوید: «او نخستین کسی بود که، برای رسیدن به مقامِ سلطنت، میانِ مردم به نفعِ خود به تبلیغ پرداخت و برای جلبِ حمایتِ توده مردم  ـ یعنی شهروندانی که نمی توانستند نسبتشان را به بانیانِ روم برسانند ـ خطابه ای را که از پیش فراهم کرده بود برای ایشان خواند.» در زمانِ این تارکوینیوس پریسکوس، سلطنت بر آریستوکراسی فایق آمد و نفوذِ اِتروسکین در سیاست، مهندسی، دین، و هنرِ رومی نیرو گرفت. تارکوینیوس در جنگ با سابین ها آنان را شکست داد و سراسرِ لاتیوم را زیرِ سلطة خود آورد. آورده اند که از همة منابعِ روم برای آراستنِ تارکوینی و شهرهای دیگرِ اِتروسکین استفاده کرد، اما هنرمندانِ اِتروسکین و یونانی را نیز به پایتختِ خود آورد و آن را با معابدِ پرشکوه زیور بخشید.( شاید هم او بود که، با ساختنِ مجرای فاضلاب، رم را شهری پاکیزه کرد. مورخانِ رومی ساختنِ "کُلُآکا ماکسیما" یا  فاضلابِ بزرگ را به او نسبت داده اند؛ اما برخی از محققان این افتخار را از آنِ قرنِ دوم ق م می دانند. ) گویی وی نمایندة قدرتِ رو به رشدِ بازرگانی و مالی در برابرِ زمیندارانِ آریستوکرات بود.


پس از سی و هفت سال حکومت، تارکوینیوس به دستِ نجیب زادگان(هر یک از اعضای خاندانهای اولیة شهروندِ رمِ قدیم) کشته شد؛ اینان می خواستند که دوباره وظایفِ پادشاهی را به امورِ دینی محدود کنند. اما بیوة تارکوینیوس، به نامِ تاناکویل، بر اوضاع مسلط شد و توانست سلطنت را به پسرش سِرویوس تولیوس منتقل کند. سیسِرون می گوید سِرویوس نخستین کسی بود که، «بی آنکه از سویِ مردم انتخاب شود، سلطنت کرد.» مراد از «مردم» در این عبارت خانواده های اعیان است. سِرویوس مدبرانه حکومت کرد و برای حفظِ رم از مهاجمان، بارو و خندقی پیرامون آن ساخت؛ اما زمیندارانِ بزرگ، حکومتِ او را خوش نداشتند، پس برای برانداختنش به دسیسه چینی پرداختند. سِرویوس ناچار با توانگرانِ توده مردم متحد شد و برای تقویتِ موقعتِ خود، سپاهیان و رأی دهندگان را سازمان و نظمِ تازه ای بخشید. پس از آنکه آمار و افراد و داراییِ ایشان را فراهم آورد، شهروندان را بر حسبِ دارایی تقسیمبندی کرد، نه بر حسبِ تبار، تا در عینِ آنکه آریستوکراسیِ قدیم دست نخورده بماند، در برابرِ آنها، طبقة اِکویتس را ایجاد کند(در تاریخِ روم، سواره نظامِ اولیة ارتش روم. گویند رومولوس آنها را از سه قبیلة قدیمیِ رومی انتخاب می کرد، اما بعدها (3600 تن) بر اساسِ ثروتشان انتخاب می شدند. در قرنِ اولِ ق م طبقة سرمایه دار را تشکیل می دادند.). این طبقه شامل کسانی بود که می توانستند برای خود اسب و زرهی به دست آورند و در سپاهِ سوار شرکت جویند.(اصطلاحِ equites را، چون در اصل به معنای اسب سوار به کار می رفته، بر حسبِ سُنَت می توان در انگلیسی به تسامح شوالیه ها ترجمه کرد؛ اما equites بزودی معنای اصلیِ خود را از دست داد و به قشرِ بالایی یا پیشه ورِ طبقة متوسط اطلاق شد. ) سرشماریِ او نشان می دهد که 80,000 نفر از مردم قادر به حملِ سلاح بوده اند؛ اگر هر سرباز را صاحب یک زن و یک فرزند فرض کنیم، می توانیم تخمین بزنیم که جمعیتِ رم در حدودِ سالِ 560 ق م بالغ به 260,000 تن بوده است. سِرویوس مردم را به سی و پنج طایفة تازه بخش کرد، و مبنای تقسیم را نیز نه خویشاوندی و مقام، بل اقامتگاهِ ایشان قرار داد و، بدین گونه، مانندِ کلیستِنِس در یک قرن بعد، از انسجام و قدرتِ آریستوکراسی در انتخاب کاست، زیرا این طبقه ای بود که، به حکمِ تبار، برتر از دیگران شمرده می شد. هنگامی که تارکوینیوسِ دوم، نوة تارکوینیوس پریسکوس، سِرویوس را به بیقانونی در حکومت متهم کرد، سِرویوس از عامة مردم رأیِ اعتماد خواست و، به گفتة لیوی، «مردم به اتفاق به او رأی دادند.» اما تارکوینیوس مجاب نشد و سِرویوس را کشت و شاهیِ خود را اعلام کرد. . کمتر پژوهنده ای می تواند، مانند اِتوره پایس، آن قدر شکاک باشد که سراسرِ تاریخِ روم را تا سال 443 ق م افسانه ای بشمرد ، و بگوید که تارکوینیوس اول و تارکوینیوس دوم هر دو یک تن بوده اند و هرگز وجود نداشته اند. روایتِ قدیمی مربوط به دورة بعد از رومولوس، اگر با جرح و تعدیل پذیرفته شود، بهتر از هر فرضیة دیگر امور را توجیه می کند.




در زمانِ تارکوینیوس سوپِربوس («مغرور») سلطنتِ روم مُطلَقه شد و نفوذِ اِتروسکین به اوجِ خود رسید. نجیب زادگان  شاه را مجریِ ارادة سِنا و پاسدارِ دینِ قوم می دانستند و نمی توانستند دیر زمانی قدرتِ نامحدودِ او را گردن نهند. از همین رو، "تارکوینیوس پریسکوس" را کشته، به سلطنتِ سِرویوس گردن ننهاده بودند. اما، این تارکوینیوسِ جدید بدتر از تارکوینیوسِ اول بود. گروهی نگهبان را به حفظِ جانش گماشت، آزادگان را با محکومیت به ماهها کارِ اجباری، خوار گرداند، شهروندان را در بازارِ شهر به دار آویخت، بسیاری از رهبرانِ طبقة فَرادست را از دمِ تیغ گذراند، و با چنان گستاخیِ ددمنشانه ای حکومت کرد که منفورِ همة مردمِ با نفوذ شد.(شاید علتِ بدنامیِ تارکوینیوس در روایاتِ قدیم، دخل و تصرفِ اشراف و اِتروسکها در این روایات باشد. بخشِ عمدة تاریخِ مراحلِ نخستینِ زندگیِ رم را نمایندگان یا ستایشگرانِ طبقة نجیب زاده نوشته اند، همچنانکه تاریخِ امپراطورانِ بعدی، به همتِ هواخاهانِ سِنا، مانندِ تاکتیوس فراهم آمده است. ) تارکوینیوس، به خیالِ آنکه با فتوحاتِ تازه می تواند مردم را با خود بر سرِ مهر آورد، بر روتولی و وُلسکیها هجوم آورد. هنگامی که در این نبردها همراهُ سپاهیان می رفت، اعضای سِنا گِردِ هم آمدند و او را خلع کردند (508 ق م)، و این یکی از نقاطِ عطفِ عمدة تاریخِ روم بود.


VI- پیدایش جمهوری


در اینجا روایت بدل به ادبیات می شود و نثرِ سیاست با نظمِ عشق در می آمیزد. لیوی می گوید که یک شب در اردوی شاه در آردِئا، پسرِ او، سِکستوس تارکوین، و یکی از خویشاوندانش، به نامِ"لوکیوس تارکوینیوس کولاتینوس"، دربارة فضایلِ زنانشان نسبت به یکدیگر گفتگو داشتند. کولاتینوس پیشنهاد کرد که هر دو سوارِ اسب شوند و به رم بروند و، در آن دیرگاهانِ شب، زنانشان را شگفتزده کنند. پس چنین کردند؛ اما وقتی به رم رسیدند، دیدند که زن سِکستوس با فاسقانش بزم برپا کرده است، حال آنکه لوکرِتیا، زنِ کولاتینوس، برای بافتنِ جامة شوهرش پشم می ریسَد. آتشِ هوس در دلِ سِکستوس افتاد تا وفای لوکرِتیا را بیازماید و از عشقِ او برخوردار شود. پس، چند روز بعد، در نهان به خانة لوکرِتیا رفت و به زور و نیرنگ از او کام گرفت. لوکرِتیا پدر و شوهرِ خویش را فراخواند و ماجرا را برایشان باز گفت، آنگاه با دشنه ای خود را کشت. بر اثرِ این سانحه، "لوکیوس جونیوس بروتوس"، یکی از دوستانِ کولاتینوس، از همة نیکمردان خواست تا خانوادة تارکوینیوس را از رم برانند. وی خود برادرزادة شاه بود، اما پدر و برادرش به فرمانِ شاه کشته شده بودند. بروتوس، برای آنکه زنده بماند و انتقام بگیرد، خود را به دیوانگی زده بود و از این رو او را بروتوس لقب داده بودند، یعنی «خل». بروتوس همراهِ کولاتینوس به پایتخت رفت و داستانِ لوکرِتیا را برای سِنا شرح داد و آنان را برانگیخت تا همة افرادِ خانوادة سلطنت را از رم تبعید کنند. در این میان، شاه سپاهیان را ترک گفت و به رم شتافت. بروتوس، چون از این کار خبر یافت، نزدِ سپاهیان تاخت و داستانِ لوکرِتیا را برای آنان نیز بازگفت. سپاهیان به حمایتِ بروتوس برخاستند. تارکوینیوس به شمال گریخت و از اِتروریا خواست تا تختِ شاهی را به او بازگرداند. . بیشترِ محققان، از زمانِ نیِبور، داستانِ لوکرِتیا را افسانه و ساختة شکسپیر می دانند. نمی دانیم که حدِ فاصلِ تاریخ و شعر در این باره کجاست. برخی چنین اندیشیده اند که حتی وجودِ خودِ بروتوس افسانه ای است. اما اینجا نیز شاید در شکاکیت افراط کرده اند.



در این هنگام، مجلسی از شهروندانِ سرباز برپا شد و، به جای انتخابِ پادشاهی که برای تمامِ مدتِ عمر حکومت کند، دو کنسول، با قدرتهای برابر و رقیبِ یکدیگر، برای یک سالِ حکومت معین کرد. نخستین کنسولها، بر طبقِ روایات، بروتوس و کولاتینوس بودند؛ اما کولاتینوس کناره گرفت و جایِ خود را به پوبلیوس والِریوس داد. پوبلیوس والِریوس، با وضعِ قوانینی اصولی در روم، به پابلیکولا یا «دوستِ خلق» نامدار شد. از جملة این قوانین آن بود که: هر کسی بخواهد به پادشاهی برسد، بی محاکمه، باید اعدام شود؛ و نیز سزایِ کسی که بخواهد بی رضایتِ مردم به منصبی دولتی دست یابد، مرگ است؛ شهروندی که محکوم به مرگ یا تازیانه خوردن می شود، حقِ استیناف از مجمعِ نمایندگان را دارد. والِریوس بود که این رسم را نهاد که هر کنسول، هنگامِ ورود به مجمعِ نمایندگان، به علامتِ اعتراف به حاکمیتِ مردم و حقِ مطلقِ آنان در زمانِ صلح به صدورِ حکمِ اعدام، تبرها را از چوبدستیها جدا کند و فرو آورد.


انقلاب دارای دو اثرِ عمده بود: یکی آنکه روم را از سلطة اِتروسکها رهایی بخشید، و دیگر آنکه به جایِ سلطنت، تا زمانِ قیصر، آریستوکراسی را بر کارها مسلط کرد. وضعِ سیاسیِ شهروندانِ تهیدست بهتر نشد؛ بر عکس، آنان مجبور بودند زمینهایی را که از سِرویوس گرفته بودند به صاحبانِ اصلی باز گردانند، و به علاوه، آن حمایتِ مختصری را نیز که سلطنت در برابرِ آریستوکراسی از ایشان می کرد، از دست دادند. فاتحان، انقلاب را پیروزیِ آزادی خواندند؛ اما، در قاموسِ صاحبانِ قدرت، آزادی گاه به معنای بی بندوباری در بهره کشی از ناتوانان است.


اخراجِ خانوادة تارکوینیوس از رم، و شکستِ اتروسکها به دستِ مهاجرانِ یونانی در کومای در 524ق م، سیادتِ اتروسکها را در مرکزِ ایتالیا به خطر انداخت. به همین علت، لارس پورسِنا، حکمرانِ کلوسیوم، دعوتِ تارکوینیوس را اجابت کرد؛ پس، سپاهی از شهرهای متحدِ اِتروریا فراهم آورد و رو به رم نهاد. در عینِ حال، در خودِ رم نیز دسایسی برای بازگرداندنِ تارکوینیوس به سلطنت صورت گرفت. دو پسرِ بروتوس جزوِ دسیسه گران؛ گرفتار آمدند، و بروتوس، نخستین کنسولِ تندخویِ رومی، خاموش و صابرانه، ناظرِ تازیانه زدن و سر بریدنِ فرزندانِ خود شد؛ این رفتارِ او برای رومیانِ بعدی سرمشق و شاید اسطوره گشت. رومیان، پیش از آنکه پورسِنا به ایشان برسد، پلهای روی تیبِر را ویران کردند. هوراتیوسِ یک چشم (کوکلِس)، با دفاعِ خود از سرِ پلها، نامِ خویش را در ترانه های لاتینی و انگلیسی جاودان ساخت. با وجودِ این ، و دیگر افسانه هایی که برای افتخارآمیز نمودنِ شکستِ رومیان ساخته شد، روم در برابرِ پورسِنا تسلیم اختیار کرد، و پاره ای از اراضیِ خود را به وِیی و شهرهای لاتینی که به دستِ شاهانِ رومی غارت شده بود وا گذاشت. پورسِنا بازگشتِ تختِ سلطنت به تارکوینیوس را خواستار نشد، و با این کار خوش ذوقیِ خویش را آشکار کرد. در این زمان در اِتروریا نیز آریستوکراسی بساطِ سلطنت را برمی چید. رم برای مدتِ یک نسل ناتوان شد، اما انقلابِ آن همچنان ادامه یافت.


نیروی اتروسکها در رم از میان رفت، آما آثار و نشانه های نفوذِ اِتروسکین در تمدنِ رومی تا پایانِ حیاتِ آن باقی ماند، ولی این نفوذ در زبانِ لاتینی گویا از همه کمتر بوده است. با اینهمه، ارقامِ رومی چه بسا اِتروسکین هستند. و چه بسا که نامِ روما از واژة اِتروسکینِ رومون، به معنای رودخانه، آمده باشد. رومیان باور داشتند که آیینِ استقبال از فاتحانِ بازگردانده به میهن را از اِتروریان گرفته اند، و نیز جامه های حاشیۀ ارغوانی، کُرسیِ عرابه مانندِ فرمانروایان، و تبرها و چوبدستیهایی را که به دستِ دوازده لیکتور(در رومِ قدیم، هر یک از ملازمین و یَساولان، قُضات و صاحبمنصبانِ عالیرتبه، که با «فاسکِس» پیشاپیشِ آنان حرکت می کردند تا راه را برای ایشان باز، و مردم را به اَدای احترامِ لازم به آنان وادار کنند. «فاسکِس» دسته ای بود از ترکه های نارون یا توس، که با نوارِ قرمزی به هم بسته شده بود، و لیکتورها آن را بر دست و شانة چپ، پیشاپیشِ قُضات و صاحبمنصبانِ عالیرتبه، حمل می کردند.)، در برابرِ هر کنسول، به نشانة قدرت و اعتبارِ او برای ضرب و قتل، حمل می شد.(در یکی از مقابرِ اِتروسکین، متعلق به قرنِ هشتم ق م، تبرِ آهنیِ دو سری پیدا شد که دستة آن درونِ هشت میلة آهنی قرار گرفته بود. تبرِ دو سر، به نشانة حکومت، دستِ کم به اندازة تمدنِ کریت در دورة مینوایی قدمت دارد. رومیان چوبدستیها و تبرهایی را که با هم دسته می شد، «فاسکِس» می نامیدند. لیکتورها  به این علت دوازده تن بودند که فدراسیونِ اِتروسکین دوازده شهر داشت، و هر شهر یک نفر را برای همراهیِ صدراعظمِ فدراسیون معین می کرد. ) قرنها پیش از آنکه رم صاحبِ ناوگانی شود، بر سکه های رومی تصویرِ دماغة یک کَشتی را نقش کرده بودند ـ که مدتها در سکه های اِتروریایی، به علامتِ قدرت و فعالیتِ دریایی آن، نقش می شد. از قرنِ هفتم تا قرنِ چهارم ق م، رسم بود که اشرافِ رومی فرزندانِ خود را برای گذراندنِ مراحلِ عالیِ آموزش به شهرهای اِتروسکین بفرستند، تا در آنجا، از جمله ، دروسِ هندسه و مَسّاحی و معماری را فرا گیرند. رومیان جامة خود را از اِتروریا، یا شاید هر دو از منبعِ واحدی، اقتباس کرده بودند.




نخستین بازیگران، همراهِ نامشان، یعنی هیستریونِس، از اِتروریا آمدند. اگر قولِ لیوی را بپذیریم، "تارکوینیوس پریسکوس" بود که تماشاخانة "سیرکوس ماکسیموس" را ساخت و از اتروریا اسب و مشتزن برای مسابقاتِ رومی آورد. رومیان مسابقاتِ وحشیانة گلادیاتوری را از اِتروسکها تقلید کردند، اما برتریِ مقامِ زن در روم، در مقایسه با یونان، نیز معلولِ نفوذِ اتروسکها بود. مهندسانِ اتروسکی دیوارها و گَند آبروهای روم را ساختند و آن را، از صورتِ یک باتلاق، به شکلِ شهرِ متمدن و محفوظی درآوردند. سرچشمة آیینهای دینی و کاهنان و غیبگویانِ رومی نیز اِتروریا بود. حتی تا زمانِ جولیانوس (363 میلادی)، غیبگویانِ اِتروسکین رسماً جزوِ سپاهیانِ رومی بودند. در آیینهای اِتروسکین چنین تصور می شد که رومولوس حدودِ رم را معین کرده است. مراسمِ عروسی، با آیینِ سمبولیکِ ربودنِ عروس به دستِ داماد، و همچنین آیینِ تشییعِ جنازة رومی از اتروسکها، اقتباس شده بود. روم ساز ها و الحانِ موسیقیِ خویش را نیز از اِتروریا گرفت. بیشترِ هنرمندانِ رومی؛ اِتروسکین بودند، و آن خیابانِ رومی که محلة هنرمندان بود «ویکوس توسکوس» نامیده می شد، و اما خودِ انواعِ هنر از یونانیانِ کامپانیایی به وسیلة لاتیوم به روم راه یافت. ماسکِ صورتِ مرده، که برای نمایشگاههای خانوادگی برداشته می شد، بر پیکرتراشی از روی چهره در روم اثری عمیق داشت، که این نیز رسمی بود که از اِتروریا سرچشمه گرفته بود. پیکرتراشانِ رومی، معابد و کاخها را با مجسمه های مفرغی، هیاکل، و برجسته کاریهای لعابی زیور می دادند. معمارانِ اتروسکین شیوة توسکان را، که هنوز در ردیف ستونهای کلیسای سَن پِتِر نمایان است، برای روم بازگذاشتند. گویا نخستین ساختمانهای روم به دستِ شاهانِ اتروسکین برپا شد و هم ایشان بودند که، به جای کلبه های خاکی و چوبینِ روم، خانه هایی از چوب و آجر و سنگ ساختند. فقط در روزگارِ قیصر بود که در روم به اندازة زمانِ اتروسکها خانه ساخته شد.


مبالغه نباید کرد. روم هر قدر از همسایگانش مایه گرفت و چیز آموخت، اما خصوصیتِ خویش را در همة زمینه های اصلیِ زندگی حفظ کرد. در تاریخِ اتروسکین، چیزی که بکمال؛ حکایت از وجودِ منشِ رومی داشته باشد یافت نمی شود، یعنی انضباطِ شدیدِ رومیان، بیرحمی و جسارتِ آنها، میهن پرستی و سرسپردگیِ صبورانه ای که باعث شد رومیان، با شکیبایی، دولتهای مدیترانه را به تصرف درآورند و سپس با شکیبایی بر آنها حکومت کنند. اکنون روم آزاد بود ، و صحنه برای نمایشِ شگرفِ اعتلا و انحطاط ِکافر کیشی در دنیای قدیم خالی شده بود. «پاگان» اصطلاحاً به هر غیر مسیحی گفته می شود، و در صدرِ مسیحیت به رومیانِ غیرمسیحی می گفتند



جمهوری


فصل دوم :مبارزه برای دموکراسی- 508 – 264 ق م


I - نجیب زادگان و  توده مردم


نجیب زادگان که بودند؟ لیوی بر آن بود که رومولوس یکصد تن از سرانِ خانواده های قبیلة خود را برگزیده بود تا او را در پی افکندنِ رم یاری کنند و شورا یا سِنای وی را تشکیل دهند. اینان را بعدها پاترِس (پدران)، و نوادگانشان را پاتریجی (از تبارِ پدران) نامیدند. نظریة جدید، که مایة عیشِ خود را از نفیِ روایاتِ کهن می گیرد، نجیب زادگان را کشور گشایانی بیگانه، شاید سابینی، برمی شِمُرَد که بر لاتیوم هجوم آوردند و از آن پس بر  تودة مردم ـ به عنوانِ طبقه ای پست تر ـ حکومت راندند. می توان پنداشت که نجیب زادگان از خانواده هایی فراهم می آمدند که، در پرتوی فَرادستیِ اقتصادی یا نظامی، بهترین زمینها را به چنگ آورده و برتریِ کشاورزیِ خویش را به سَروریِ سیاسی مبدل کرده بودند. از این طایفه های پیروز ـ یعنی مانلی، والِری، آیمیلی، کورنِلی، فابی، هوراتی، کلاودی، جولی و غیره ـ تا پنج قرن، سرداران و کنسولانِ رومی برمی خاستند و برای روم قانون می نهادند. هنگامی که سه طایفة اصلی از میانِ اینان متحد شدند، سرانِ طایفه ها ،سِنایی مرکب از سیصد عضو فراهم آوردند. اینان چونانِ خداوندانِ آسودگی و فراخیِ نعمت نبودند که نوادگانشان. بیشتر: خود، تبر، یا خیش به دست می گرفتند؛ با قوتی ساده در سختی می زیستند؛ و جامه هایی خانه بافت بر تن می کردند. توده مردم ، حتی به هنگامی که با نجیب زادگان در ستیز بودند، آنان را می ستودند و کم و بیش به هر چه به ایشان تعلق داشت نامِ کلاسیکوس (کلاسیک) می دادند، یعنی از برترین رده یا طبقه.


نزدیکترین کسان به نجیب زادگان در ثروت، اما بسی فرودست تر از ایشان در نیروی سیاسی، اِکو ایتِسها بودند. برخی چندان ثروت داشتند که توانستند به سِنا راه یابند، و در آنجا دومین گروهِ اصلی، یعنی «نجیب زادگان و مردانِ زیرِ سلاح» را تشکیل دادند. این دو طبقه: «برجستگان» نام داشتند و «نیکان» شمرده می شدند؛ زیرا تمدنهای دیرین فضیلت را از مقولة مَرتِبَت، توانایی، و قدرت می شمردند. ویرتوس (فضلیت) برای رومی به معنای مردانگی یا خصوصیاتی بود که مرد را پدید می آورد. لفظِ پوپولوس (مردم) فقط طبقاتِ برتر را شامل می شد، و آن حروفِ آغازینِ مشهور، یعنی SPQR (Senatus Populusque Romanus) ، که چنان غرورآمیز بر صدها هزار بنای یادگار؛ نقش بسته بود، در اصل به همین معنی به کار می رفت. بتدریج که دموکراسی در نبردِ خویش پیش رفت، واژة پوپولوس، توده مردم را نیز در بر گرفت.


اینان تودة اصلیِ شهروندانِ رومی را تشکیل می دادند. برخی صنعتگر یا بازرگان، گروهی آزادمرد، و بسیاری روستایی بودند. شاید در آغاز؛ همة ایشان همان ساکنانِ مغلوبِ تپه های شهر بودند. جمعی به نامِ کلایِنتس (وابستگان) به یک پاترونوس (حامی) از طبقة فرادست تعلق داشتند و ، به پاداش آنکه از او زمین می گرفتند و در پناهش می زیستند، او را در صلح یاری و در جنگ خدمت و در انجمنها فرمانبرداری می کردند.کلایِنتس : در تاریخِ روم، هر یک از وابستگانِ یک نجیب زاده یا اربابِ ثروتمند یا مقتدری که، در ازای خدمت، از آنان حمایت می کرد.


زیردست تر از همه، بندگان بودند. در زمانِ پادشاهان: بهای ایشان گزاف، و شمارشان کم بود؛ از این رو، همچون اعضای پر ارزشِ خانواده، رفتاری مهرآمیز با ایشان می شد. در قرنِ ششم ق م، یعنی هنگامی که روم؛ روزگارِ جهانگشاییِ خود را آغاز کرد، شماری فزاینده از اسیرانِ جنگی : به اشراف، بازرگانان، و حتی توده مردم فروخته شدند، و از این رو مقامِ بنده : پستی گرفت. از آن پس، به حکمِ قانون، بنده در ردیفِ سایرِ اموال به شمار رفت؛ در عالمِ نظر، و هم طبقِ سُنَتِ پیشینیان، "شکست در جنگ" حقِ زندگی را از او گرفته بود و بندگی بخششی بود که او را از مرگ می رهانید. گاه بنده: مال و تجارت و پولِ خدایگان را سرو سامان می داد؛ گاه به مقامِ آموزگاری، نویسندگی، بازیگری، صنعتگری، کارگری، پیشه وری یا هنرمندی می رسید و بخشی از درآمدِ خویش را به خدایگان می پرداخت. گاه، از همین راه یا از راههای دیگر، چنان توانگر می شد که آزادیِ خویش را باز می خرید و عضوِ توده مردم می گشت.


خرسندی در میانِ آدمیان به همان پایه نادرست است که در میانِ جانورانِ طبیعی است، و هیچ حکومتی تاکنون فرمان گُزاران خویش را خرسند نساخته است. در این نظام، بازرگانان از اینکه به سِنا راه نمی یافتند، و توده مردم از اینکه در شمارِ اِکو ایتِس یا طبقة سرمایه دار نمی آمدند، آزرده بودند. تودۀ مردمِ تهیدست نیز از فقر و حَجرِ سیاسی، و احتمالِ دچار آمدن به بندگی در صورتِ نپرداختنِ دِینِ خود، ناخشنود بودند. قانونِ جمهوریِ نخستین به بستانکار اجازه می داد تا بدهکاری را که به هیچ روی به پرداخت دِینِ خود تن در نمی داد، در سیاهچالی خصوصی زندانی کند یا به بردگی بفروشد یا حتی بکشد. باز: برابرِ همان قانون، چند بستانکار می توانستند بدنِ بدهکارِ متخلف را پاره پاره و میانِ خود بخش کنند؛ اما این حکم، گویا هیچ گاه به مرحلة اجرا در نیامد. توده مردم خواستند تا این قوانین برافتد؛ سنگینیِ بار دُیون کاهش یابد؛ زمینهایی که بر اثرِ جنگ ؛فتح شده و به چنگِ حکومت افتاده بود، به جای آنکه به توانگران داده شود، میانِ تهیدستان بخش گردد، و همچنین توده مردم حقِ دستیابی به مقاماتِ قضا و کاهنی، و اجازة زناشویی با «برجستگان» را دارا شوند و از میانِ فرمانروایانِ بالادست، همواره یک تن نمایندة ایشان باشد. سِنا کوشید تا، با جنگ افروزی، آشوب را سرکوب کند، اما با شِگِفتی دید که مردم صَلای جنگ را نشنیده گرفتند. به سالِ 494 ق م، جماعاتِ بزرگی از توده مردم به «تپة مقدس» بر کرانة رودِ آنیو، در 5 کیلومتریِ شهر، کوچیدند و اعلام کردند تا زمانی که خواست هاشان روا نشود، برای روم نه می جنگند و نه خدمت می کنند. سِنا از هر وسیلة سیاسی یا دینی بهره جست تا بلکه سرکشان را به فریب بازگرداند؛ آنگاه، از بیمِ آنکه هجومِ خارجی با جنگِ خانگی درآمیزد، رضا داد تا دیون فسخ شود یا کاهش یابد و دو عضوِ هیئتِ مدافعِ حقوق و آزادیِ مردم، و دو شهردارِ مدافع، برگزیدة توده مردم باشند. توده مردم بازگشتند، اما میانِ خود نخست سوگند خوردند تا هر کس را که به جانِ نمایندگانشان گَزَندی برساند، بکشند.


این سرآغازِ نبردی طبقاتی بود که فقط هنگامی فرو نشست که به زندگیِ جمهوری پایان داد. در سال 486، کنسول: سپوریوس کاسیوس پیشنهاد کرد تا زمینهای فتح شده، میانِ تهیدستان بخش شود؛ نجیب زادگان او را متهم کردند که قصد دارد خود را در دلِ عوام جا کند تا به شهریاری برسد، پس او را کشتند. شاید این نخستین حلقه از سلسلة درازِ پیشنهادهای مربوط به زمینداری و آدمکشیهای سِنا نبوده باشد. در سالِ 439 سپوریوس مایلیوس که، در زمانِ قحطی، گندم را به بهایی ناچیز یا بِرایگان میانِ تهیدستان بخش کرده بود، باز به جرمِ آنکه قصدِ شاهی دارد، در خانه اش به دستِ فرستادة سِنا کشته شد. در سالِ 384، مارکوس مانلیوس، که دلیرانه از روم در برابرِ گلها دفاع کرده بود، پس از آنکه ثروتِ خود را برای رهاییِ وامدارانِ تهیدست به کار انداخت، به همین جرم به قتل رسید.


گام بعدی در سیرِ صعودیِ توده مردم، درخواستِ تدوینِ قوانینِ معین و مکتوب و جدا از دین بود. تا آن زمان کارِ ثبت و تفسیرِ قوانین با کاهنانِ نجیب زاده بود، مدارکِ خود را نهان می داشتند و از حقِ انحصاریِ خویش، و آیینِ اجرای قانون، همچون سلاحی برای جلوگیری از تغییراتِ اجتماعی استفاده می کردند. سِنا، پس از آنکه دیری در برابرِ این تقاضا مقاومت کرد، در سالِ 454 هیئتی مرکب از سه نجیب زاده به یونان فرستاد تا دربارة قوانینِ سولون و دیگر قانونگذاران پژوهش کنند و گزارش دهند. پس از بازگشتِ این هیئت، سِنا در سال 454 ده تن را به نام «ده مرد» برگزید تا مجموعة قوانینِ جدید را فراهم آوردند، و در عینِ حال برای دو سال به ایشان قدرتِ عالیِ حکومت بر روم را بخشید. این هیئت به ریاستِ مُرتَجِعی مُصَمَم، به نامِ آپیوس کلاودیوس، قانونِ مرسومِ کهنِ روم را به گونة الواحِ دوازدهگانه درآورد( الواحی که در سالهای 451 و 450 ق م در رم منتشر شد، و موادی از قوانینِ رومی، که مربوط به اَهَمِ امورِ روزمرة زندگی بود، با عباراتی کوتاه بر آنها حک شده بود. ) و آنها را به مجلس عرضه کرد ( و مجلس نیز، پس از تغییراتی، آنها را به تصویب رساند) و در میانِ بازارِ شهر(محلِ تشکیلِ بازار، و میعادگاه در شهرهای رومِ قدیم و، بعدها، در ایالاتِ رومی. میدانی بود به شکلِ مربع یا مربع مستطیل که در اطرافش ساختمانهای عمومی قرار داشت.)، برای همة کسانی که میل یا تواناییِ خواندن داشتند، فراز آویختند. این حادثه، که به ظاهر کم اهمیت می نماید، در تاریخِ روم و تاریخِ بشریت نمایندة آغازِ دورانی نو بود، زیرا نخستین نوعِ مکتوب از آن بنای قانون بود که نمایانترین دستاورد و بزرگترین خدمتِ روم به تمدن به شمار می آید.


هنگامی که دومین سالِ خدمتِ هیئت پایان پذیرفت. از بازگرداندنِ حکومت به کنسولان و نمایندگانِ مردم سرباز زد و همچنان به اِعمالِ قدرتِ خود ـ که این زمان صورتی بی بند و بار به خود گرفته بود ـ ادامه داد. روایتی، که مانندِ داستانِ لوکرِتیا محلِ تردید است، می گوید که آپیوس کلاودیوس: سودازدة خوبرویی از توده مردم به نام ویرجینیا شد و، چون می خواست که کام از او برگیرد، وی را بنده اعلام کرد. پدرِ دختر، لوکیوس ویرجینیوس، اعتراض کرد؛ چون کلاودیوس وقعی به او ننهاد، دخترِ خود را بکشت و شتابان نزد لژیونِ خود رفت(در دولت روم، واحدی از ارتش، بین 3000 تا 6000 نفر، که در فتوحاتِ روم تأثیر بسیار داشتند) و از آنان برای برانداختنِ این خودکامة تازه ، یاری خواست. توده مردمِ خشگین یک بارِ دیگر به تپة مقدس پناه بردند و به گفتة لیوی «با پرهیز از زور ورزی، همچون پدرانِ خود بر نَهجِ اعتدال رفتند.» نجیب زادگان، چون دانستند که سپاهیان از توده مردم پشتیبانی می کنند، در سِنا گرد آمدند و «ده مرد» را عزل کردند، کلاودیوس را از شهر راندند، شورای کنسولی را به جای خود بازگرداندند، شورای مدافعِ حقوقِ خلق را وسعت دادند، وجوبِ حرمت و مصونیتِ «تریبون» های خلق را به رسمیت شناختند،(عنوانِ بعضی از صاحبمنصبان در رومِ قدیم، که دارای اختیاریتِ کشوری یا لشکری یا هر دو بودند) و حقِ توده مردم را در فرجام خواهی از «مجمع قرنها» دربارة رأیِ هر دادرسی مسجل کردند. چهار سال بعد (445)، یکی از تریبونها به نامِ کایوس کانولیوس پیشنهاد کرد تا توده مردم حقِ زناشویی با نجیب زادگان را داشته باشند و همچنین بتوانند به عضویتِ شورای کنسولی برگزیده شوند. سنا، که دوباره از همسایگانِ کینه جوی خود تهدیدِ جنگ می شنید، درخواستِ نخست را پذیرفت، اما، با تقریرِ اینکه از آن پس شش تن از تریبونهای برگزیدة «مجمع قرنها» باید قدرتِ کنسولان را داشته باشند، از قبولِ درخواستِ دوم طفره رفت. توده مردم نیز ، با انتخابِ همة این تریبونها از میانِ طبقة نجیب زاده، پاسخی شایسته از خود نشان دادند.


جنگِ دراز با وِیی، و هجومِ گلها به روم، ملت را یک چند متحد کرد و نزاعِ خانگی را فرو نشاند. اما توده مردم، چه در زمانِ پیروزی و چه در وقتِ شکست، محروم می ماندند. هنگامی که برای میهنِ خویش می جنگیدند، کشتزارهاشان فراموش یا پایمال می شد، و رِبحِ دیونشان چنان فزونی می یافت که سر به آسمان می زد. بستانکاران هیچ گونه پوزشی را نمی پذیرفتند، بلکه یا اصل و بهره را می خواستند یا حبس و بندگیِ وامداران را. در سالِ 376 دو تریبون، به نامهای لیکینیوس و سِکس تیوس، پیشنهاد کردند تا بهره هایی که تا آن زمان پرداخت شده بود از اصلِ وام کاسته شود؛ ماندة وام در ظرفِ سه سال پرداخته آید؛ هیچ کس بیش از پانصد «هکتار» (نزدیک به سیصد جریب) زمین نداشته باشد؛ به تناسب با شمارة برزگرانِ آزاد، بیش از عدة معینی بنده برای کشتِ آنها نگیرد، و یک یا دو تن از کنسولان همواره از میانِ توده مردم برگزیده شوند. نجیب زادگان تا ده سال از قبولِ این درخواستها رو برتافتند و، در عینِ حال، به روایتِ دیو کاسیوس، «جنگ پشت جنگ به پا کردند تا مردم فراغتی برای آشوب انگیزی بر سرزمین نیابند.» سرانجام، سِنا، که برای سومین بار با تهدیدِ تجزیة مملکت رو به رو شده بود، قوانینِ لیکینیایی را پذیرفت، و کامیلوس، رهبرِ محافظه کاران، با ساختنِ معبدِ باشکوهِ کنکورد در میدانِ بازار، آشتیِ طبقات را جشن گرفت.


این گامی بلند در مسیرِ دموکراسیِ محدودِ روم بود. از آن دم، تودۀ مردم بتندی در راهِ برابریِ سیاسی و حقوقی با برجستگان پیش رفتند. در سالِ 356 یکی از توده مردم برای مدتِ یک سال به مقامِ دیکتاتوری رسید؛ در سال 351 مقام «سِنسوری»، یا مُحتَسَبی (نظارت بر اخلاق و رفتارِ مردم)، در 337 مقامِ «پرایتوری»( در رومِ قدیم، اصلا یکی از عناوینِ کنسولها و بعداً (از 366 ق م)، عنوانِ اداره کنندگانِ امورِ قضایی و حقوقی)، و در سالِ 300 ،مقامِ کاهنی برای توده مردم مجاز شد. سرانجام، در سالِ 287، سنا موافقت کرد تا تصمیماتِ انجمنِ قبیله ای، قدرتِ قانون را داشته باشد، اگرچه با مصوباتِ سنا در خلاف افتد. چون در این انجمن آرای توده مردم بر نجیب زادگان فزونی داشت، این «قانونِ هورتِن سیا» ، آیتِ پیروزیِ دموکراسیِ روم بود.


با این وصف، بزودی قدرتِ سنا از زیرِ این شکستها قد راست کرد. با فرستادنِ رومیانِ کوچنشین بر زمینهای گشوده شده، طلبِ زمین ارضا شد. هزینة یافتن و نگاه داشتنِ مقام ـ که مزدی برای آن پرداخته نمی شد ـ به خودی خود تهیدستان را از مَناصِب محروم می کرد. توده مردمِ توانگرتر، که اکنون به برابری و فرصتِ دستیابی به قدرتِ سیاسی دست یافته بودند، با نجیب زادگان در جلوگیری از وضعِ قوانینِ تندرو یار شدند؛ توده مردمِ تهیدست تر که از مال محروم شده بودند، تا دو قرن، در ادارة امورِ روم سهمی نمایان نداشتند. بازرگانان پشتیبانِ سیاستِ نجیب زادگان شدند، زیرا به برکتِ آن، برای بنای ساختمانهای عمومی، پیمانِ مُقاطعه کاری با حکومت می بستند و راهِ بهره کشی در ایالات و مستعمرات به رویشان گشوده می شد، و در ازای گردآوریِ مالیات برای دولت، حقُ العمل می گرفتند. "مجمع قرن ها"، که روشِ رأی گیری در آن اشراف را یکسره بر کارها مسلط کرده بود، همچنان فرمانروایان، و در نتیجه اعضای سِنا، را برمی گُزید. تریبونها، که وابسته به پشتیبانیِ توده مردمِ توانگر بودند، منصبِ خود را همچون نیرویی برای حفظِ وضعِ موجود به کار می بردند. هر کنسول، اگرچه برگزیدة توده مردم می بود، در پایانِ سالِ خدمتش، چون برای مدتِ عمر به عضویتِ سِنا پذیرفته می شد، بر اثرِ مصاحبتِ همگنان، سخت پشتیبانِ نظامِ موجود می گشت. سِنا ابتکارِ قانونگذاری را در دست گرفت، و به حکمِ سُنَت، اختیارِ آن بر نَصِ قانون فایق آمد. چون روابط با کشورهای بیگانه اهمیتِ بیشتر یافت، روشِ استوارِ سِنا در ادارة آنها اعتبار و نیرویش را فزونی بخشید. هنگامی که در سالِ 264، روم، بر سرِ سیادت بر مدیترانه، جنگِ صد ساله ای را با کارتاژ آغاز کرد. این سنا بود که ملت را از خلالِ هر آزمونی به پیروزی راهبر شد، و مردمی گرفتارِ خطر و درمانده، به رهبری و سلطة آن گردن نهادند.



II – قانون اساسی جمهوری


1 – قانونگذاران


بکوشیم تا این مملکتِ پیچیده را، که پس از پنج قرن تکامل به این حالت درآمده بود، برای خود تصویر کنیم. همگان بر آنند که رومِ کهن تواناترین و کامیابترین دولتی بوده است که جهان تاکنون به خود دیده؛ پولیبیوس(تاریخنویسِ یونانیِ قرن دوم ق م) براستی آن را، کمابیش، تحققِ محضِ قانونِ اساسیِ مطلوبِ ارسطو می شمرد. این قانون چارچوب و گاه صحنة کشاکشهای تاریخِ روم را فراهم می آورد.


شهروندان در میانِ این مردم چه کسانی بودند؟ به تعبیرِ اهلِ فن، آنان که در میانِ یکی از سه طایفة مردم زاده، و یا به جمعِ آنان پذیرفته می شدند؛ و این در عمل یعنی همة مردانِ بیش از پانزده سال که نه بنده باشند و نه بیگانه، و همة بیگانگانی که مقامِ شهروندی یافته باشند. چه پیش از آن تاریخ و چه پس از آن، هیچ گاه شهروندی چنین به غیرت پاس داشته و این سان پُر ارج نبوده است. حاصلِ آن، عضویت در گروهِ کمابیش کوچکی بود که بزودی بر سراسرِ منطقة مدیترانه حکومت یافت و مردم را در برابرِ شکنجة قانونی و عنف؛ مصونیت بخشید و حقِ دادخواهی از عملِ هر صاحب منصب در امپراطوری را با شکایت بردن به «انجمن» ـ یا سپس به امپراطور ـ مقرر کرد.


همراه با این امتیازات، تکالیفی هم بود. شهروند می بایست از شانزده سالگی تا شصت سالگی سپاهیگری کند مگر آنکه سخت تهیدست باشد، و نمی توانست به منصبِ سیاسی برسد مگر آنکه ده سال در سپاه خدمت کرده باشد. حقوقِ سیاسیِ او با تکالیفِ نظامیش چنان در آمیخته بود که مهمترین رأیِ خود را به عنوانِ عضوِ هنگ یا دستة 100 تَنیِ خود می داد. در روزگارِ شاهان نیز در «کُمیتیا کُریاتا» چنین رأی داده بود، بدین معنی که وی و دیگر سرانِ خانواده ها در انجمنی مرکب از سی «کُریا»(قدیمیترین تقسیمِ اجتماعیِ سَکَنة رم. رومولوس جامعة رم را به 30 کُریا تقیسیم کرد، و هر کُریا خود شاملِ تعدادی خانواده  بود. )، که سه طایفه یا قبیلة اصلی در میانِ آنها تقسیم می شدند، گِردِ هم می آمدند و، تا پایانِ جمهوری، همین انجمنِ کُریایی به فرمانروایانِ برگزیده، قدرتِ حکومت می بخشید. پس از برافتادنِ پادشاهی، انجمنِ کُریایی بسرعت قدرتِ خود را به کمیته های صد نفره سپرد، یعنی به سربازانی که در «دسته های 100 تَنی» که در اصل از یکصد مرد فراهم می آید، جمع شده بودند. همین "مجمع قرن ها" بود که فرمانروایان را برمی گزید، اقداماتی را که صاحبمنصبان یا سِنا به آن پیشنهاد می کرد تصویب یا رد می کرد، فرجام خواهی از داوریِ فرانروایان را می شنید، به همه گونه جنایاتِ کبیره ای که شهروندانِ رومی به ارتکابِ آنها متهم می شدند رسیدگی می کرد، و دربارة صلح یا جنگ تصمیم می گرفت. "مجمع قرن ها" بنیانِ سپاه و دولتِ روم، هر دو، بود. با این وصف، اختیاراتِ آن بسیار محدود بود. انجمن حق داشت که فقط به دعوتِ یک کنسول یا تریبون برپا شود، و فقط می توانست دربارة اقداماتی که از طرفِ فرمانروایان یا سنا به آن پیشنهاد می شد رأی بدهد؛ نمی توانست دربارة چنین پیشنهادهایی بحث کند یا در آنها دست ببرد، بلکه فقط می توانست رأیِ مثبت یا منفی به آنها بدهد.



خصوصیتِ محافظه کارانة تصمیماتِ انجمن از ترکیبِ طبقاتیِ اعضای آن برمی خاست. در رأسِ آنان هجده دستة 100تَنیِ نجیب زادگان و بازرگانان بودند. سپس «طبقة اول» قرار می گرفت، یعنی کسانی که داراییشان برابر با 100,000 الاغ بود، اینان 80 دستة 100تنی یا 8000 مرد در انجمن داشتند. طبقة دوم شهروندانی را که از 75,000 تا 100,000 الاغ، طبقة سوم کسانی را که از 50,000 تا 75,000 الاغ، و طبقة چهارم کسانی را که از 25000 تا 50000 الاغ دارایی داشتند، در برمی گرفت؛ هر یک از طبقات، هجده دستة 100تنی داشت. طبقة پنجم شاملِ شهروندانی می شد که میان 11000 تا 25000 الاغ دارایی و سی دستة 100 تنی داشتند. همة شهروندانی که داراییشان کمتر از 11000 الاغ بود در یک دستة 100 تنی جمع می آمدند. هر دستة 100 تنی یک رأی می داد، که چگونگیِ آن به وسیلة اکثریتِ اعضا معین می شد؛ گاه یک اکثریتِ کوچک در یک دسته، رأیِ اکثریتِ بزرگتری را در دستة دیگر خنثی می کرد و گروهی را که از لحاظِ عده در اقلیت بود پیروز می گرداند. چون هر دستة 100 تنی، بر حسبِ رتبة مالیِ خود رأی می داد، و رأیِ آن به محضِ اخذ اعلام می شد، توافقِ دو گروهِ اول: نود و هشت رأی، یعنی اکثریتِ کل را پدید می آورد، به طوری که طبقاتِ پست تر بندرت رأی می دادند. رأی دادن مستقیم بود: شهروندانی که نمی توانستند برای شرکت در جلسات به رم بیایند در انجمن، نمایند ه ای نداشتند. همة اینها جز نیرنگی برای محروم کردنِ دهقانان و توده مردم از حقِ رأی نبود. طبقه بندیِ دسته ها به وسیلة آمار، به قصدِ تعیینِ مشخصاتِ افراد برای دریافتِ مالیات و اعزامِ آنان به جنگ صورت می پذیرفت. رومیان روا می شمردند که حقِ رأی دادن با مالیاتِ پرداخت شده و وظایفِ مفروضِ سپاهی متناسب باشد. شهروندانی که کمتر از 11000 الاغ دارایی داشتند، رویهمرفته یک رأی داشتند؛ اما، در مقابل، مالیاتی اندک می پرداختند و در مواقعِ عادی از خدمتِ نظام معاف بودند. از پرولِتاریا، تا زمانِ ماریوس، جز فرزند آوری، بسیاری چیزی نمی خواستند. مجمع قرن ها، به رغمِ تغییراتِ بعدی، همچنان سازمانی بدرستی محافظه کار و آریستوکراتیک باقی ماند.


بی شک به تلافیِ این بود که توده مردم، از آغازِ تشکیلِ جمهوری، انجمنهای خاصِ خود یعنی «انجمنِ پلِبیس» را برپا کردند. شاید از این شوراها بود که «کمیته های تریبونِ خلق» پدید آمد، که از سالِ 357 ق م به اِعمالِ قدرتِ قانونگذاریِ خود پرداخت. در این انجمنِ قبیله ایِ خلق، رأی دهندگان بر حسبِ قبیله و جایِ سکونت ، بر اساسِ آمارِ سِرویَن، سامان می یافتند، هر قبیله یک رأی داشت، و توانگران را بر تهیدستان رُجحانی نبود. انجمنِ قبیله ای، پس از آنکه در سالِ 287 قدرتِ قانونگذاریش از جانبِ سنا به رسمیت شناخته شد، رو به توسعه گذاشت، تا آنکه در سال 200 مأخذِ اصلیِ حقوقِ فردی در روم گشت. این انجمن، تریبونهای  خلق را انتخاب کرد(یعنی نمایندگانِ قبایل) که با نمایندگانِ نظامی، یعنی برگزیدگانِ دسته های 100 تنی، فرق داشتند. در اینجا نیز خلق دربارة امور نظر نمی داد، یک فرمانروا قانونی پیش می نهاد و از آن دفاع می کرد؛ گاه فرمانروای دیگری در ذَمِّ آن قانون سخن می گفت؛ انجمن، همة اینها را می شنید و آن پیشنهاد را رد یا تصویب می کرد. اگرچه، به حکمِ سازمان، خود از مجمع قرن ها پیشروتر بود، اما به هیچ رو دگرگونیِ کلیِ اوضاع را نمی خواست. از سی و پنج قبیله، سی و یک قبیله روستایی بودند و اعضای آنها، که بیشتر زمین داشتند، مردانی محتاط به شمار می آمدند. پرولِتاریای شهری، که به چهار قبیله محدود بود، از لحاظ سیاسی، پیش از ماریوس و بعد از قیصر؛ نیرویی نداشت.


سنا همچنان برتر از همه بود. سرانِ خانواده ها، که اعضایِ اصلیِ آن را فراهم می آوردند، از میانِ کنسولان و سِنسورهای سابق برگزیده می شدند، و سِنسورها مجاز بودند که با نصبِ افرادی از طبقة نجیب زادگان یا بازرگانان عدة کارکنانِ دستگاه را تا 300 تن برسانند. عضویتِ سِنا برای همة عمر بود، اما سِنا یا یکی از سِنسورها می توانست هر عضوی را، که به هنگامِ ارتکابِ جنایت یا معصیتِ عمدة اخلاقی دستگیر می شد، از مقامِ خود خلع کند. این مجمعِ شکوهمند، به دعوتِ هر یک از فرمانروایان، در کُریا، یا مقرِ سنا، روبروی میدانِ شهر اجلاس می کرد. بر طبقِ سُنَتِ پسندیده، اعضای سنا فرزندانِ خود را همراهِ خویش می آوردند تا خاموش در جلسه بنشینند و دولتمداری و نیرنگبازی را بیواسطه فرا گیرند. از لحاظِ نظری، سنا فقط می توانست دربارة موضوعاتی که از طرفِ یک فرمانروا به آن پیشنهاد می شد گفتگو کند، و تصمیماتش نیز صرفاً به عنوانِ «نظرِ مشورتیِ سنا» جنبة مشورتی داشت، بی آنکه قدرتِ قانونی داشته باشد. در واقع، اعتبارِ سنا چندان بود که فرمانروایان، کم و بیش همیشه، توصیه های آن را می پذیرفتند و بندرت اقدامی را که پیشتر به تصویبِ سنا نرسیده بود به انجمنها پیشنهاد می کردند. اما هر تریبونی می توانست تصمیماتِ سنا را «وِتو» کند، و اقلیتِ مغلوبِ سنا نیز می توانست از انجمنها فرجام بخواهد. اما این آیینها، جز در زمانِ انقلاب، کمتر به کار می آمد، فرمانروایان فقط برای مدتِ یک سال قدرت داشتند، حال آنکه سناتوران برای همة عمر برگزیده می شدند، و ناگزیر این شهریارِ بیمرگ بر آن صاحبانِ دولتِ مستعجل حاکم بود. ادارة روابطِ خارجی، عقدِ اتحادها و پیمانها، دست یازیدن به جنگ، گرداندنِ امورِ مستعمرات و ایالات، اداره و توزیعِ زمینهای عمومی، نظارت بر خزانه و خرجهای آن، همگی از وظایفِ خاصِ سنا بود و به آن نیرویی شگرف می داد. سنا، در آن واحد، قدرتِ مقننه و مجریه و قضاییه بود. در جرایمی چون خیانت، توطئه، یا قتل، چون دادرس عمل می کرد، و در مواردِ عمدة محاکماتِ مدنی، دادرسان را از میانِ اعضای خود برمی گزید. هنگامی که بحرانی پدید می آمد، سنا می توانست پُر هِیبت ترین حکم خود، یعنی «اِتمامِ حجت» را صادر کند که «کنسولان باید مراقبت باشند که به کشور گزندی وارد نیاید» ـ و این فرمانی بود که حکومت نظامی را برقرار می کرد و کنسولان را بر جان و مالِ همة افراد مسلط می ساخت.


سنای جمهوری( لفظ جمهوری یا «ریپابلیکا» (مُلکِ عمومی یا مشترکُ المنافع) را رومیان بر هر سه صورتِ دولتِ خود یعنی: پادشاهی، دموکراسی، و امپراطوری اطلاق می کردند، اکنون مورخان دربارة محدود کردنِ آن به دورة میانِ سالِ 508 تا 49 ق م اِتِفاق دارند) بسا هنگام از قدرتِ خود بهرة نادرست می جست، صاحب منصبانِ نادرست را حمایت می کرد، بیرحمانه به جنگ برمی خاست، آزمندانه از ایالاتِ گشوده شده بهره کشی می کرد و خواست های مردم برای برخورداریِ بیشتر از رفاه و رونقِ روم را زیرِ پا می گذاشت. اما هیچ گاه در هیچ جای دیگر، مگر از زمانِ تراجان تا آورِلیوس، اینهمه نیرو و فرزانگی و مهارت در راهِ کشورداری صرف نشده و هیچ جا اندیشة خدمت به مملکت تا این پایه بر دولت و ملت حکم نرانده است. این سناتوران ابرمرد نبودند؛ خطاهای بزرگ مرتکب می شدند، گاه در سیاستهای خود دو دل و متزلزل می گشتند، و بیشتر به سودای سودِ فردی، صَلاحِ امپراطوری را از یاد می بردند، اما بیشترِ آنان فرمانروا و مدیر و سپاه سالار بودند؛ برخی از ایشان، به عنوانِ نایبِ کنسول، بر ایالاتی به اندازة یک کشور حکومت کرده بودند؛ بیشترِ آنان از خانواده هایی برمی خاستند که برای صدها سال به روم زمامدار و سردار بخشیده بودند؛ محال بود که گروهی مرکب از چنین مردانی برخی معیارهای والایی را نادیده بگیرد. سنا در بدترین وضع پیروز بود و در بهترین وضع شکست می خورد. می توانست سیاستهایی را که نسلها و قرنها را در برمی گرفت اجرا کند؛ می توانست جنگی را در سال 264 ق م آغاز کند و در سال 146 ق م به پایان ببرد. چون سینیِسِ  فیلسوف، که به سفارت از جانبِ پیرهوس (280) به روم آمده بود،(پیرهوس :پادشاهِ اِپیروس (ناحیه ای در شمالِ یونانِ قدم)، (295 – 272ق م). ) کَنکاشگریهای سنا را شنید و مردانش را دید، به آن اسکندرِ جدید گزارش کرد که سنای روم مجمعِ سیاستمدارانِ خودفروش یا شورای اتفاقیِ اذهانِ تنگ مایه نیست، بلکه، در شَرَف و دولتمردی، براستی که «انجمنِ شهریاران است.»



2 – فرمانروایان


صاحبمنصبانِ فَرادست از جانبِ مجمع قرن ها، و صاحبمنصبانِ فرودست از جانبِ انجمنِ قبیله ای برگزیده می شدند. هر منصبی از آنِ یک «کولیجیِم» مرکب از دو همکار یا بیشتر، بود که قدرتِ برابر داشتند. همة مناصب، جز سِنسور، یک سال مدت می گرفت. هر منصب را یک تن، در ظرفِ ده سال، فقط یک بار می توانست عهده دار شود؛ میانِ ترکِ یک منصب و قبولِ منصبِ دیگر باید یک سال فاصله باشد، و در این فاصله می توانستند صاحبمنصب را به جرمِ خطای اداری پیگردِ قانونی کنند. هر کس که در پیِ منزلتِ سیاسی بود، اگر ده سال در سپاه خدمت می کرد، می توانست به مقامِ خزانه دار  برسد؛ این خزانه دار، زیرِ نظارتِ سِنا و کنسولان، مصارفِ داراییِ عمومی را تدبیر می کرد و به رهبران، در پیشگیری از جرم و رسیدگی به آن، یاری می رساند و، اگر برگزینندگان یا پشتیبانانِ بانفوذِ خود را خرسند می کرد، بعداً به عنوانِ یکی از چهار شهربان ، مأمورِ رسیدگی به ساختمانها، آبگذرها، خیابانها، بازارها، تماشاخانه ها، روسپیخانه ها، تالارها، محاکمِ خلاف، و ورزشگاههای همگانی می شد. و اگر باز کامیاب می گشت، یکی از چهار رهبر می شد که، در زمانِ جنگ، سپاهیان را رهبری می کردند و، در زمانِ صلح، دادرسی و تفسیرِ قانون را به عهده می گرفتند.


در این نقطة «سلسلة مناصب»، شهروندی که به تقوا و انصاف نامور شده بود به مقامِ یکی از دو سِنسور (یا «ارزیاب») برگزیده می شد، که هر پنج سال یک بار از جانبِ مجمع قرن ها برگزیده می شدند. یکی از این دو، آمارِ پنجسالة شهروندان را می گرفت و داراییِ آنان را برای تعیینِ وضعِ سیاسی و نظامیِ ایشان، و همچنین برای وضعِ مالیات، ارزیابی می کرد. وظیفة سِنسوران بود که خصلت و پیشینة نامزدِ هر منصب را بررسی کنند و عفتِ زنان، تربیتِ کودکان، رفتار با بندگان، گردآوری یا واگذاریِ مالیات، بنای ساختمانهای عمومی، واگذاریِ اموال دولت، پیمانهای مُقاطعه، و کِشتِ درستِ زمین را مراقب باشند. ناظران می توانستند مقامِ هر شهروند را پایین بیاورند یا هر عضوِ سنا را، که به نظرشان جنایت یا عملی خلافِ اخلاق مرتکب شده بود، از منصبِ خود عزل کنند، و در این کار هیچ یک از دو سِنسور نمی توانست عملِ آن دیگری را «وِتو» کند. همچنین می توانستند، با افزایشِ مالیاتِ اشیای تجملی، اِسراف را جلو گیرند. بودجة مملکتی را بر طبقِ یک نقشة پنجساله، مرتب و نشر می کردند. در پایانِ هجده ماه خدمتشان، چه بسا شهروندان را با تشریفاتی پرجلال برای تزکیة ملی؛ گردِ هم می آوردند تا پیوندشان با خدایان، مهرآمیز بماند." آپیوس کلاودیوس کایکوس" (ملقب به کور)، نبیرة یکی از «ده مرد»، نخستین کسی بود که کوشید تا اعتبارِ مقامِ سنسوری با منصبِ کنسولی همسری کند. وی در زمانِ خدمتش (312) آبراهة آپیان و جادة آپیان(از معروفترین جاده های رومی، ساختِ 312 ق م؛ شاهراهِ میانِ یونان و ایالاتِ آسیایی بود) را ساخت؛ توده مردمِ توانگر را به عضویتِ سنا رساند، قوانینِ ارضی و امورِ مالیِ مملکت را اصلاح کرد؛ از امتیازاتِ کاهنان و نجیب زادگان کاست و ایشان را از دستبرد در قوانین باز داشت، بر دستور و فنِ خطابه و شعرِ رومی اثر نهاد؛ و، با نطقی که در بسترِ مرگ بر ضدِ پیرهوس تقریر کرد ، تسلطِ روم را بر ایتالیا مُقَدَر ساخت.


نظر بر این بود که یکی از دو کنسول (یا «مشاور» ) از توده مردم باشد؛ اما در عمل، توده مردم کمتر به این مقام می رسیدند، زیرا حتی خودِ تودة مردم ترجیح می دادند منصبی که با همة مراحلِ اجراییِ صلح و جنگ در سراسرِ مدیترانه سروکار داشت، به دستِ مردانی فرهیخته و کارآزموده باشد. در آستانة انتخابات، فرمانروایی که متصدیِ امورِ آن کار بود، ستارگان را نظاره می کرد تا ببیند که آیا گَردِشِ آنها بر میمنتِ معرفیِ چند نامزد؛ دلالت دارد یا نه، و روزِ بعد، هنگامِ ریاست بر مجمعِ قرن ها، فقط آن نامها را برمی گزید که طالعشان نیکو بود. و، بدین گونه، آریستوکراسی: «نو دولتان» و "مردم فریبان" را دلسرد می کرد؛ در اغلبِ موارد، انجمن ـ که مجذوب یا مرعوب بود ـ به "نیرنگ بازانِ پارسانِما" تسلیم می شد. نامزد، رَدای سپیدِ ساده ای، به نشانة سادگیِ زندگی و وجدانِ خویش، و شاید ساده تر، برای نشان دادنِ زخمهایی که در کارزار برداشته بود، بر تن می کرد و خود در انجمن حضور می یافت. اگر برگزیده می شد، خدمتِ خود را از روزِ پانزدهمِ ماهِ مارسِ بعد آغاز می کرد. کنسول، با رهبریِ کشور در پرشکوهترین آیینهای مذهبی، از قداست برخوردار می شد؛ در زمانِ صلح، انجمن و سنا را به اجلاس فرا می خواند و بر آنها ریاست می کرد؛ قانون می نهاد و داد می گُستَرد، و به طورِ کلی مجریِ قوانین بود؛ در زمانِ جنگ، سپاه فراهم می آورد و پول گرد میکرد و به اتفاقِ کنسولِ همکارش بر لژیونها حکم می راند. اگر هر دوی ایشان در مدتِ خدمت می مردند یا اسیر می شدند، سِنا اعلامِ فترت می کرد و، برای پنج روز، یک شاهِ موقت برمی گزید و، در همان حال، مقدماتِ انتخابات را فراهم می آورد. همین واژة «شاهِ موقت» دلالت بر آن دارد که کنسولان، در مدتِ کوتاهِ خدمتِ خود، وارثِ اقتداراتِ شاهان بودند.


اقتدارِ هر کنسول را اقتدارِ مساویِ همکارش، فشارِ سنا، و حقِ وِتوی تریبون محدود می کرد. پس از سالِ 367 ق م، چهارده تریبونِ نظامی برای رهبریِ طوایف در جنگ، و ده تریبونِ "توده مردم" نیز به عنوان نمایندگان مردم در زمانِ صلح انتخاب شدند. ده تن احترامِ تام داشتند: یعنی گزند رساندن به ایشان، مگر به فرمانِ دیکتاتوری قانونی، وَهنی به مقدسات و جنایتی بزرگ بود. وظیفة تریبونها آن بود که مردم را در برابرِ دولت حفظ کنند، و هر گاه یکی از ایشان صَلاح بداند، سراسرِ دستگاهِ دولت را با ادای لفظِ وِتو ـ یعنی من منع می کنم ـ از کار بیندازد. تریبون می توانست به عنوانِ ناظری خاموش در جلساتِ سِنا شرکت کند، مذاکراتِ آن را به مردم گزارش دهد، و با وِتوی خود تصمیماتِ سِنا را از قدرتِ قانونی محروم سازد. درِ خانة وی، که مصون از هر تجاوزی بود، شب و روز به روی هر شهروندی که حمایت یا یاریِ او را می جست باز بود، و این حقِ پناهندگی یا بست، تقریباً معادلِ «حکمِ احضار به دادگاه» به شمار می آمد. هنگامی که وی بر کرسیِ خود می نشست، می توانست چون دادرس عمل کند، و هیچ کس از تصمیماتش نمی توانست فرجام بخواهد، مگر از انجمنِ قبایل. وظیفة او تأمینِ دادرسیِ منصفانة متهم و، در صورتِ امکان، تخفیفِ محکومیتِ او بود.



چگونه آریستوکراسی، با وجودِ این قدرتهای مزاحم، فرادستی خود را حفظ کرد؟ نخست با محدود کردنِ آنها به شهرِ رم و به زمانِ صلح ـ در زمانِ جنگ، تریبونها از کنسولان پیروی می کردند. دوم، با ترغیبِ انجمنِ قبیله ای به انتخابِ توده مردمِ توانگر به مقامِ تریبونی ـ هیبتِ مال، و شرمساریِ فقر، مردم را وا می داشت تا ثروتمندان را به دفاع از تهیدستان برگزینند. سوم، با تجویزِ افزایشِ عدة تریبونها از چهار به ده ـ اگر یکی از این ده تن با دلیل یا رشوه راضی می شد، وِتوی او می توانست کارِ بقیه را بی اثر کند. بتدریج تریبونها چنان اعتمادپذیر شدند که اختیارِ آن را یافتند تا سِنا را به اجلاس فرا خوانند و در مذاکراتِ آن شرکت کنند و، پس از پایانِ مدتِ خدمتِ خود، تا پایانِ عمر عضوِ آن باشند.


اگر همة این نیرنگها به ناکامی می انجامید، باز سنگرِ دیگری برای دفاع از نظامِ اجتماعی باقی بود ـ دیکتاتوری. رومیان دریافته بودند که، به هنگامِ آشوبهای ملی یا خطر، آزادیها و امتیازاتِ آنان، و همة ضوابط و موازینی که برای حفظِ خود آفریده بودند، چه بسا مانع از آن می شد که یکدله برای نجاتِ کشور برخیزند. در چنین مواردی، سنا می توانست حالتی فوقُ العاده اعلام کند و یکی از دو کنسول را به مقامِ دیکتاتوری برساند. جز یک بار، دیکتاتوران همیشه از طبقاتِ بالادست برگزیده می شدند؛ اما باید گفت آریستوکراسی بندرت از امکاناتِ این منصب بهرة نادرست می گرفت. دیکتاتور بر جان و مالِ همة افراد؛ کمابیش تسلطِ کامل می یافت، اما نمی توانست از خزانة عمومی، بی رضایتِ سنا، چیزی خرج کند؛ مدتِ خدمتِ او به شش ماه یا یک سال محدود بود. همة دیکتاتوران، جز دو تن، به این محدودیتها گردن نهادند و از امثالِ "کین کینا توس" پیروی کردند که از کنارِ خیش به نجاتِ کشور دعوت شد و، همینکه وظیفه اش را به انجام رساند، به کشتزارش بازگشت (465 ق م). هنگامی که سولا و قیصر این سنت را شکستند، جمهوری به نظامِ سلطنتی، یعنی به اصلِ خود ، بازگشت.


3- سرآغازِ قانونِ رومی


در حیطة این سازمانِ سیاسیِ یکتا، فرمانروایان؛ عدل را بر پایة الواحِ دوازدهگانۀ «ده مرد» پاس می داشتند. پیش از تدوینِ این مجموعة تاریخی ، قانونِ رومی آمیزه ای از رسومِ قبیله ای، فرمانهای شاهان، و دستورهای کاهنان بود. شیوة پیشینیان، تا پایانِ عصرِ رومِ غیر مسیحی، سرمشقِ اخلاقیات و سرچشمة قانون به شمار می رفت، و اگر چه نیروی پندار و آموزشِ اخلاقی، شهروندانِ بیرحمِ سرآغازِ جمهوری را صاحبِ کمال جلوه می داد، داستانهایی که از آنان بر سرِ زبانها بود آموزگاران را یاری می کرد تا جوانانِ رومی را خویشتندار و پرهیزگار به بار آورند. از این گذشته، قانونِ اولیة رومی عبارت بود از حاکمیتِ کاهنان، و شعبه ای از دین در حلقه ای از تأییداتِ قدسی و آیینهای هیبت آور. قانون عبارت بود از فرمان و داد، هر دو؛ پیوندی بود نه همان میانِ انسان و انسان، بلکه میانِ انسان و خدایان. بِزه، بر هم زدنِ این رابطه بود، یعنی بر هم زدنِ صلحِ خدایان. در عالمِ نظر، هدفِ قانون و کیفر آن بود که این پیوند و صلح را نگاه دارد یا بازگرداند، تمیزِ حق از باطل و تعیینِ روزهای اجلاسِ دادگاهها و انجمنها با کاهنان بود. همچنین همة مسائلِ مربوط به زناشویی یا طلاق، تجرد یا زنا با محارم، وصیت یا نقل و انتقالِ اموال یا حقوقِ کودکان: به کاهن ارجاع می شد؛ همچنانکه اکنون بسیاری از آنها به وکیلِ دعاوی ارجاع می شد. فقط کاهنان بودند که قواعدی را می دانستند که بی آنها هیچ چیز صَبَغة قانونی نمی یافت. آنان نخستین رایزنانِ حقوقی و همچنین نخستین کسانی بودند که نظرِ حقوقی می دادند. قوانین در دفاترِ ایشان ضبط می شد، و این مُجِلِدات چنان از دسترسِ تودة مردم دور نگاه داشته می شد که بدبینان، کاهنان را متهم می کردند که گهگاه، بنا به مصالحِ دستگاهِ روحانیت یا آریستوکراسی، در متن ها دست می بَرَند.


الواحِ دوازدهگانه، انقلابی دوگانه در نظامِ دادگستری پدید آورد: نخست نشرِ قانونِ رومی و دوم جدا کردنِ آن از دین. الواحِ دوازدهگانه، مانندِ دیگر قانون نامه های قرونِ ششم و پنجم ـ مجموعه های کارونداس، زالِئوکوس، لوکورگوس، و سولون ـ نمایندة گذار از رسمِ نامعلوم و نانوشته به قوانینِ معلوم و نوشته، و فراوردة فزونیِ سواد و رشدِ دموکراسی بود. قانونِ مدنی، در این الواح، خود را از قیدِ قانونِ الاهی رهانید؛ روم تصمیم گرفت که دیگر حکومتِ دینی نباشد. هنگامی که منشیِ آپیوس کلاودیوسِ کور در سالِ 304 ، تقویمِ روزهای دادرسی (به نام «روزهای تقریر») و «دستورنامه ای» از آیینِ درستِ دادرسی را فراهم کرد، قدرتِ انحصاریِ کاهنان باز کاهش یافت، زیرا از این تقویم و دستورنامه تا آن هنگام جز کاهنان خبر نداشتند. با شروعِ تدریسِ همگانیِ قانونِ رومی از جانبِ کورونکاِنیوس (در سال 280)، روم یک قدمِ دیگر از دین جدایی گرفت؛ از آن زمان باز، وکیلِ دعاوی به جایِ کاهن نشست و بر اندیشه و زندگیِ روم حکومت یافت. بزودی الواح؛ اساسِ تربیت گشت، و تا زمان سیسِرون همة شاگردانِ مدرسه می بایست آنها را از بر کنند. در تأثیرِ الواح بر پَروَراندنِ روحیة سختگیر و نظم پرست و دادخواه و قانونگرای رومی، جای تردید نیست. الواحِ دوازدهگانه که بارها ـ از راه قانونگذاری و احکامِ پرایتوری و نظرِ مشورتیِ سِنا و فرمان های شاهانه ـ اصلاح و تکمیل شد، نهصد سال پایة حقوقِ رومی بود.


در این قانون نامه، آیینِ دادرسی صورتی پیچیده داشت: هر فرمانروایی کمابیش می توانست دادرسی کند؛ اما معمول این بود که پرایتورها وظیفة دادرسی را به عهده داشته باشند، و تجدیدِ نظرها و تفسیرهای ایشان از قانونها به حقوقِ رومی، زندگی و بالندگی می بخشید، نه آنکه آن را به صورتِ تنِ بیجانی از رَویه های پیشینِگان نگاه دارد. سرکردة شهر،هر سال فهرست یا «سپید لوحه ای» از سناتوران و بازرگانانِ شایستة مقامِ هیئتِ منصفه فراهم می آورد؛ در هر دادگاه، دادرسی که ریاست می کرد هیئتِ منصفه را از این فهرست برمی گزید و فقط نامهای عدة محدودی از آنان را، در صورتِ اعتراضِ خوانده یا خواهان، حذف می کرد. وکیلانِ دعاوی اجازه داشتند موکلانِ خود را راهنمایی کنند و در دادگاهها به دفاع از موکلان برخیزند؛ برخی از سناتوران در محافلِ همگانی یا در خانة خود، افراد را در مسائلِ قضایی راهنمایی می کردند. قانونِ کین کیوس (سال 204ق م) ،مزد گرفتن را در برابرِ خدماتِ قضایی ممنوع می کرد، اما مهارتِ قضایی، راههای گریز از این دستورِ پرهیزگاری را می یافت. از بندگان غالباً به شکنجه شهادت می گرفتند.


الواحِ دوازدهگانه یکی از سختگیرانه ترین قانون نامه های تاریخ به شمار می آید، و روحِ قدرتِ مطلقِ پدرانة کهن در جامعه ای نظامی-کشاورزی را در خود نگاه داشته بود؛ به پدر اجازه می داد تا هر یک از فرزندانش را تازیانه بزند و به زنجیر بکشد و حبس کند و بفروشد و یا بکشد، و بر این حکم فقط می افزود که فرزندی که سه بار فروخته شود از قیدِ حکومتِ پدرِ خود آزاد است. اختلافِ طبقاتی با منعِ ازدواجِ نجیب زادگان با توده مردم حفظ می شد. بستانکاران بر بدهکارانِ خود همه گونه حقی داشتند. مالداران می توانستند آزادانه اموالِ خود را با وصیت واگذار کنند؛ حقوقِ مالکیت چنان مقدس بود که اگر دزدی در حینِ عمل گرفتار می شد، بندة صاحبِ مال می گشت. مجازاتِ دزدی از جریمة ساده تا تبعید و بندگی یا مرگ بود. برخی از انواعِ مجازات به صورتِ قصاص بود؛ بسیاری از جریمه ها بر طبقِ مقام و مرتبتِ شخصِ "جُور دیده" معین می شد. «برای شکستنِ استخوانهای یک آزادمرد، 300 الاغ؛ و استخوانهای یک بنده، 150 الاغ.» مجازاتِ افتراء، ارتشا، سوگندشکنی، خرمن دزدی، شبانه آسیب زدن به محصولِ همسایه، فریفتنِ فردی از وابستگان از سوی سَروَر، «اجرای جادو»، برپا کردنِ آتشسوزی در اموالِ دیگران، قتل، و بر پا کردنِ اجتماعاتِ آشوبگرانة شبانه در شهر، مرگ بود. قاتلِ پدر را در کیسه ای، گاه با یک خروس یا سگ یا میمون یا مار، بسته، به درونِ رودخانه می افکندند. در پایتخت، هر شهروند که به مرگ محکوم می شد، می توانست از "مجمع قرن ها" فرجام بخواهد، مگر به هنگامی که حکمِ مرگ از طرفِ دیکتاتور صادر شده باشد؛ و اگر متهم حدس می زد که رأیِ انجمن به زیانِ او خواهد بود، می توانست با ترکِ شهرِ رم، حکمِ قتلِ خویش را به تبعید تخفیف دهد. حاصل آنکه، با وجودِ خصلتِ سختگیرانة الواحِ دوازدهگانه، اعدامِ آزادمردان در جمهوریِ رم بندرت صورت می پذیرفت.


4- سپاهِ جمهوری


قانونِ اساسیِ رومی بر پایة پیروزمند ترین سازمانِ نظامیِ تاریخ استوار بود. شهروندان و سپاهیان یکی بودند؛ ارتشی که در دسته های 100 تنی فراهم می آمد، هیئتِ اصلیِ قانونگذاری را در کشور پدید می آورد. هجده دستة 100 تنی؛ نخستین، سواره نظام را فراهم می کردند، «طبقة اول» "پیادگانِ سنگین اسلحه" را تشکیل می داد، که به دو نیزه و یک دشنه و یک شمشیر مجهز بودند و با خودِ مفرغی و جوشن و ساقپوش و سپر حفظ می شدند؛ طبقة دوم همة اینها را داشت جُز جوشن؛ طبقة سوم و چهارم زره نداشتند؛ طبقة پنجم فقط به فلاخَن و سنگ مجهز بود.


هر لژیون مرکب از 4200 پیاده، 300 سوار و دسته های امدادیِ گوناگون بود. از دو لژیون، سپاهِ کنسول فراهم می آمد، هر لژیون به دسته های صد نفری یا «سِنتوریا» بخش می شد، که در آغاز شاملِ صد و سپس دویست تن بودند و کسانی به نامِ سِنتوریون بر آنها فرماندهی می کردند. هر لژیون صاحبِ «وِکسیلوم» یا درفشِ خاصِ خود بود؛ شَرَف حکم می کرد که این درفش به دستِ دشمن نیفتد و فرماندهانِ هوشیار گاه آن را به میانِ صفوفِ دشمن می انداختند تا سربازانِ زیر دستِ خود را به کوششِ بیمحابا برای رهاییِ خویش برانگیزند. در نبرد، صفوفِ پیشینِ پیاده، در ده یا بیست قدمیِ خود، بارانی از زوبین بر سرِ دشمن فرو می ریختند؛ این زوبینها نیزگانی کوتاه و چوبین بودند با نوکِ آهنین. در دو جناحِ سپاه، کمانگیران و فلاخنداران با تیر و سنگ می تاختند، و سپاهِ سوار نیز با نیزه و شمشیر حمله می کرد؛ سرنوشتِ نبرد را پیکارِ تن به تن، که با شمشیرهای کوتاه در می گرفت، معین می کرد. به هنگامِ محاصره، فلاخَنهای عظیمِ چوبی، که کشیدنی یا تابیدنی بود، سنگپاره های بزرگ به وزنِ قریبِ پنج کیلوگرم را تا فاصلة نزدیک به 270 متر پرتاب می کرد؛ تیرکوبهای بزرگ، آویخته به طناب، همچون تابی، واپس کشیده و سپس به سوی دیوارِ دشمن رها می شد. گاه بر فرازِ بلندیهایی از خاک و الوار ، بُرجهای گردانی برپا می کردند که از فرازشان دشمن را زیرِ بارانِ گلوله می گرفتند. در حدودِ سالِ 366ق م، به جایِ «فالانکسها» ـ یعنی شش ستونِ سرباز، هر یک مرکب از پانصد تن ـ که در دورانِ نخستین جمهوری از اِتروریا آموخته بودند و واحدهایی دیر جُنب بودند، لژیونها به صورتِ دسته هایی («مانی پولوس») مرکب از دو سِنتوریا دوباره سازمان یافتند.( «مانی پولوس» به معنای یک دسته کاه، سرخس، و جز آن بود که، چون به تیری بسته می شد، نخستین درفشهای نظامی را پدید می آورد. از اینرو، این واژه بعداً به معنای گروهی سرباز به کار رفت که زیر یک درفش خدمت کنند. ) میان هر دسته و مجاورانِ آن، جایی خالی گذاشته می شد که دسته های ستونِ بعدی آن را اشغال می کردند. با این ترتیب، هر ستون بسرعت به یاریِ ستونِ دیگر می شتافت و هر دسته بآسانی برای مقابله با حملاتِ جناحی نقل و انتقال می یافت، و مجالِ نبردهای تن به تن نیز، که سربازِ رومی در آن آزمودگیِ خاص داشت، فراهم بود.


علتِ اصلیِ کامیابیهای این سپاه: انضباطِ آن بود. جوانِ رومی از زمانِ کودکی برای جنگ پرورش می یافت، فنِ سپاهیگری را بیش از هر چیزِ دیگر می آموخت، و ده سال از روزگارِ سازندگیِ عمرش را در میدانِ کارزار یا اردو می گذراند. در آن سپاه ، ترس گناهی نابخشودنی و کیفرِ آن تازیانه خوردن تا پای مرگ بود. سردارِ سپاه حق داشت که هر سرباز یا فرمانده را، نه همان به جرمِ فرار از جنگ، بلکه به سببِ هر گونه سرپیچی از فرمان، اگر هم فرجامش سودمند می بود، سر ببرد. جزای گریزندگان از جنگ، و دزدان، بریدنِ دستِ راستِ آنان بود. خوراک در اردوها ساده، و عبارت بود از نان یا شوربا، برخی از سبزیها، شرابِ تلخ، و بندرت گوشت؛ سپاهِ روم با گیاهخواری جهان را فتح کرد؛ لشکریانِ قیصر هنگامی که غله تمام می شد و مجبور به گوشتخواری می شدند، زبان به شکایت می گشودند. کار کردن چنان سخت و دراز بود که سربازان، به جای آن، خواستارِ عزیمت به جنگ می شدند؛ دلیری با زیرکی سازگار می آمد. تا سالِ 405ق م، سرباز مزدی نمی گرفت، و پس از آن سال نیز مزدش اندک بود. اما، بر حسبِ مَنصَبِ خود، حق داشت که از غنایم، خواه شمش یا زر باشد خواه پول، خواه زمین باشد خواه آدمی و اموالِ منقول، بهره ببرد. این شیوة تربیت نه تنها جنگجویانی دلیر و مشتاق، بلکه سردارانی بیباک می پروراند؛ انضباط در فرمانبرداری: تواناییِ فرماندهی را افزون می کرد. سپاهِ جمهوری، نبردهای موضعی را می باخت، اما هرگز جنگی را به طورِ کلی نباخت. مردانی که، بر اثرِ تربیتِ آمیخته با صبر و حوصله و نمایش های سنگدلانه، با مرگ آشنا بودند و آن را خُرد می شمردند، پیروزیهایی آفریدند که به گشودنِ ایتالیا و سپس کارتاژ و یونان و آنگاه جهانِ مدیترانه ای انجامید.



چنین بود اساسِ آن «قانونِ اساسیِ مرکب» که پولیبیوس آن را به نامِ «بهترینِ همة حکومتهای کنونی» ستود: دموکراسیِ محدودی که در حاکمیتِ قانونگذرانة انجمنها جلوه می یافت؛ یک آریستوکراسی با رهبریِ نجیب زادگان بر سنا؛ نظامِ دو شاهیِ اسپارتی با مدتِ کوتاهِ شهریاریِ کنسولان؛ پادشاهی در دورانِ برقراریِ گاه گاهِ دیکتاتوری. اما در اصل، یک آریستوکراسی بود که در آن خانواده های توانگر، به نیروی لیاقت و امتیاز ، صدها سال فرمان راندند و به سیاستِ روم همان تداوم و استواریی را بخشیدند که رازِ کامیابیهایش بود.


اما این حکومت عیبهایی نیز داشت. مجموعة درهم و برهم و ناهنجاری بود از ضوابط و میزانهایی که به سببِ آنها هر فرمانی در زمانِ صلح با فرمانی مساوی و مخالفِ خود بی اثر می شد. تقسیمِ قوا، که یکچند یاورِ آزادی بود و سدی در برابرِ خطاکاریها، از دیگر سو به مصیبتهای نظامی، مانندِ نبردِ کانای، انجامید و دموکراسی را به حکومتِ جماعت مبدل کرد و سرانجام دیکتاتوریِ پایدارِ امپراطوران را بر سرِ کار آورد. شگفت این است که چنین حکومتی توانست تا آن اندازه بِپاید (از 508 تا 49 ق م) و آنهمه خدمت کند. شاید دوامِ آن به علتِ تواناییش به سازگار با دگرگونی و میهن پرستیِ غرورآمیزی بود که در خانه و دبستان و پرستشگاه و سپاه و انجمن و سِنا تکوین می یافت. فداکاری در راهِ کشور، جمهوری را به اوج رساند، همچنانکه فسادِ بیمانند آن را به خاک نشاند. رم تا آن هنگام بزرگ ماند که دشمنانی داشت که وی را به یگانگی و روشن بینی و پهلوانی وا می داشتند. هنگامی که بر همة آن دشمنان چیره آمد، چند صباحی شِکُفت و سپس رو به مرگ نهاد.


III – گشودنِ ایتالیا


رم هیچ گاه به اندازة آن زمان که پس از حکومتِ سلطنتی به صورتِ حکومتِ شهری ناتوان، به مساحتِ نهصد کیلومترِ مربع ـ معادل با منطقه ای سی کیلومتر در سی کیلومتر ـ درآمد، محصور از دشمن نبود. هنگامی که لارس پورسِنا بر رم هجوم آورد، بسیاری از جوامعِ همسایة آن، که به فرمانِ شاهانش درآمده بودند، آزادی از سر گرفتند و اتحادیه ای لاتینی برای مقاومت در برابرِ رم پدید آوردند. ایتالیا ترکیبی بود از طوایف یا شهرهای مستقل که هر یک دولت و گویشی خاصِ خود داشت: در شمال، لیگورها، گلها، اومبریاییان، اِتروسکها، و سابینها؛ و در جنوب، لاتینها ، ولسکی ها، سامنیت ها، لوکانیان، و بروتیان؛ در طولِ کرانه های باختری و جنوبی، مهاجرنشینهای یونانی در کومای، ناپل، پومپئی، پائِستوم، لوکری، رِگیوم، کروتونا، مِتاپونتوم، و تارِنتوم. رم در مرکزِ همة آنها واقع بود و از نظرِ سوق الجیشی موقعی مناسب برای توسعه داشت؛ اما در آن واحد از هر جانب نیز در معرضِ خطرِ حمله قرار داشت. بخت یارش بود که دشمنانش بندرت به زیانِ او با هم یار می شدند. در سال 505، هنگامی که با سابینها در جنگ بود، خانوادة مقتدری از سابینها ـ از قبیلة (گِنس) کلاودیوس ـ به رم کوچید و از شهروندیِ رم با شرایطی مساعد برخوردار گشت. در سالِ 449، سابینها شکست خوردند؛ تا سالِ 29 همة سرزمینِ آن به رم پیوست و تا سالِ 250 سابینها حقوقِ کاملِ شهروندیِ رم را کسب کردند.


در سال 496، تارکوین ها برخی از شهرهای لاتیوم ـ مانندِ توسکولوم، آردِئا، لانوویوم، آریکیا، تیبور و غیره ـ را ترغیب کردند تا در جنگ با رم شرکت کنند. رومیان چون خود را با این ائتلافِ بظاهر مقاومت ناپذیر رو به رو دیدند، نخستین دیکتاتورِ خود، یعنی آولوس پوستومیوس، را منصوب کردند؛ در دریاچة رِگیلوس، بر طبقِ روایاتِ مُتَواتِر، به یاریِ دو خدا، کاستور و پولوکس، که اولمپ را برای جنگیدن در صفِ آنها به جا گذاشتند، پیروزیِ نجاتبخشی به دست آوردند. سه سال بعد، رم با اتحادیة لاتین پیمانی امضا کرد که به موجبِ آن همگی متعهد شدند که «تا آسمان و زمین برجاست، میانِ رم و شهرهای لاتین صلح برپا خواهد بود ... و هر دو طرف همة غنایمی را که بر اثرِ جنگی مشترک به دست آید میانِ خود بخش خواهند کرد.» رم نخست عضوِ اتحادیه و سپس رهبر و سرانجام سرور آن شد. در سالِ 493 با وُلسکی ها جنگید؛ در این نبرد بود که کایوس مارکیوس با تصرفِ کوریولی، پایتختِ وُلسکیان، به کوریولانوس ملقب شد. مورخان، شاید با اندکی چاشنیِ خیالپروری، می افزایند که کوریولانوس مرتجعی سختگیر شد، و به اصرارِ تودة مردم (در سال 491) روانة تبعید گشت، نزدِ وُلسکیها گریخت، پس آنان را سازمانی نو بخشید و در محاصرة رم رهبری کرد. بر طبقِ روایات، رومیان بیهوده سفیر در پیِ سفیر نزدِ او فرستادند تا از این قصد منصرفش کنند، تا آنکه مادر و زنش پیشِ او رفتند و، چون دیدند که خواهشهاشان بی اثر است، تهدید کردند که با بدنهای خود راهِ پیشرفتِ او را سد می سازند. پس کوریولانوس نیروی خود را پس خواند و به دستِ وُلسکیها کشته شد؛ به نقلِ روایتی دیگر، تا زمانِ پیری میانِ ایشان ماند. در سالِ 405، وِیی و رم، برای تسلط بر رودخانة تیبِر، جنگی را تا سر حدِ مرگ آغاز نهادند. رم 9 سال تمامِ شهرِ وِیی را بی نتیجه محاصره کرد، و شهرهای جرئت یافتة اتروسکی نیز واردِ جنگ شدند. رومیان چون خود را از هر سو آماجِ حمله، و حیاتِ خویش را در خطر دیدند، دیکتاتوری به نامِ کامیلوس برگزیدند؛ کامیلوس سپاهی گِرد آورد وِیی را فتح کرد و زمینهای آن را به شهروندانِ رم بخشید. در سالِ 351، پس از جنگهای پراکندة دیگر، اِتروریا زیرِ نامِ جدیدِ توسکیا منضم به روم شد.


اما، در سالِ 390، خطرِ تازه و بزرگتری پدید آمد، و آن جنگِ میانِ روم و گل بود، که تنها قیصر بود که به آن پایان داد. در همان حال که اِتروریا و رم در چهارده جنگ با یکدیگر سرگرم بودند، قبایلی سِلِتیک از گل و جِرمانیا (سرزمینِ ژرمنها)، از راهِ آلپ، به پایین گریز زده تا حدِ پو، در جنوب، سکنا گزیده بودند. مورخانِ قدیم اینان را کِلتها یا سِلتها نامیده اند. از اصلِ آنان چیزی نمی دانیم، می توانیم آنان را از آن شاخة نژادِ هند و اروپایی بدانیم که مردمِ بخشِ باختریِ جِرمانیا، گل، اسپانیای مرکزی، بلژیک، ویلز، اسکاتلند، ایرلند، و زبانهای پیش از رومیِ آن نواحی را پدید آوردند. پولیبیوس ایشان را مردمی تصویر می کند «بلند و خوش اندام» که از جنگ لذت می بردند و جز تعویذ و زره ،پوششی در جنگ نداشتند. هنگامی که سِلتهای جنوبِ گل، شرابِ ایتالیایی را چشیدند، چنان از طعمِ آن سرخوش شدند که به دیدارِ دیاری که چنین میوه ای هوش رُبا برمی آورد کمر بستند. شاید انگیزة ایشان در کوچ، جُستنِ زمینها و چراگاههای تازه نیز بود. چون به آن سرزمین درآمدند، یکچند با کشاورزی و گله داری و مایه گیری از فرهنگِ اِتروسکی در شهرها به صلح زیستند. در حدود سال 400 ق م، بر اتروریا حمله بردند و آن را غارت کردند؛ اتروسکها اندک مقاومتی کردند، چون که بیشترِ نیروهای خود را برای دفاع از وِیی در برابرِ روم فرستاده بودند. در سالِ 391، سی هزار تن از گلها به کلوسیوم رسیدند و سالِ بعد کنارِ رودخانة آلیا با رومیان جنگیدند و آنان را شکست دادند، پس بی رادع به رم درآمدند و بخشهای بزرگی از شهر را تاراج کردند و سوزاندند و هفت ماه ماندة نیروهای رومی را در کاپیتول ـ بر فرازِ تپة کاپیتولینوس ـ به محاصره گرفتند. سرانجام رومیان تسلیم اختیار کردند و هزار لیرة طلا به گلها دادند تا بروند، (روایت لیوی ـ که کامیلوس در واپسین لحظه از پرداختِ طلا سرباز زد و به زور گلها را بیرون راند اکنون به اتفاق، به عنوانِ مجعولِ غرور رومی، مردود شمرده می شود ـ هیچ ملتی در متونِ کتابهای خویش شکست نمی خورد. ) و گلها رفتند، اما در سالهای 367، 358، و 350 بازگشتند؛ چندین بار پس زده شدند تا عاقبت به شمالِ ایتالیا قناعت کردند، که از آن پس گل سیزالپین نام گرفت.


رومیان بازماندة شهرِ خود را چنان ویران و بر هم ریخته دیدند که بسیاری از ایشان خواستند تا آن را یکسره ترک کنند و وِیی را به عنوانِ پایتخت برگزینند. کامیلوس ایشان را از این قصد منصرف کرد و دولت برای ساختمانِ دوبارة خانه ها مساعدتِ مالی فراهم ساخت. این بازسازیِ سریع، در برابرِ فشارِ دشمنانِ بسیار، یکی از عللِ بیقوارگی رم و کژ و کوژیِ دلبخواهِ کوچه های تنگ آن شد. ملتهای تابع، که روم را چنین نزدیک به تباهی دیدند، پی در پی سر به شورش برداشتند، و جنگهای متناوبی به مدتِ نیم قرن ادامه یافت تا هوسِ آزادیِ ایشان را فرو نشاند.


لاتینها، آیکیها، هِرنیچی ها، و وُلسکیها به نوبت یا با یکدیگر هجوم می آوردند؛ اگر وُلسکیها کامیاب شده بودند، ارتباطِ روم را با جنوبِ ایتالیا و دریا قطع می کردند و شاید به تاریخِ آن پایان می دادند. در سالِ 340، شهرهای اتحادیة لاتینی شکست خوردند؛ دو سال بعد، روم اتحادیه را مُلغا کرد و کم و بیش سراسرِ لاتیوم را به خود منضم ساخت.. دو واقعه که رنگِ افسانه دارد شاخصِ این جنگ بود. کنسولی به نام پوبلیوس دِکیوس، برای آنکه یاریِ خدایان را به سودِ روم برانگیزد، بر سپاهِ دشمن زد و جان بر سرِ مقصود باخت؛ کنسولِ دیگری، نامش "تیتوس مانلیوس تورکواتوس"، فرزندِ خود را، که فرمانش را نبرده بود، سر برید.



در همین حال پیروزیهای روم بر وُلسکیها آن را با سامنیت ها، که قبایلی نیرومند بودند، رو در رو کرده بود. این قوم بخشِ بزرگی از ایتالیا را، از ناپل تا آدریاتیک، با شهرهای ثروتمندی چون نولا، بِنِوِنتوم، کومای، و کاپوا در دست داشتند. بیشترِ مناطقِ مهاجرنشینِ اِتروسکی و یونانی، ساحلِ باختری را تصرف کرده، از تمدنِ هلنیستی به آن اندازه مایه گرفته بودند که هنرِ مشخصِ کامپانیا را بیافرینند؛ شاید از رومیان متمدنتر بودند. سه بار بر سرِ تصرفِ ایتالیا با رم جنگهای دراز و خونبار کردند. در کاودین (به سالِ 321) رومیان یکی از گرانترین شکستهای خود را متحمل شدند و سپاهِ مغلوبِ ایشان، به علامتِ تسلیم، «در زیرِ یوغ»، یعنی طاقی از نیزه های دشمن عبور کرد. کنسولانِ حاضر در جبهه به صلحی ننگین تن در دادند، که سِنا از تصویبِ آن سرباز زد. سامنیت ها ، اِتروسکها، و گلها را با خود متحد کردند، و یکچند رم کمابیش با سراسرِ ایتالیا در مصاف بود. اما لژیونها در سِنتینوم (در سال 295) پیروزیِ قاطعی به چنگ آوردند، و رم، کامپانیا و اومبریا را بر قلمروِ خود افزود. دوازده سال بعد، رم بارِ دیگر گلها را به آن سویِ رودِ پو عقب نشاند و بارِ دیگر اِتروریا را به زیرِ فرمانِ خود درآورد.


بدین سان، میانِ گلها در شمال و یونانیان در جنوب، رم: سرورِ ایتالیا شد و چون خود را کام نیافته و ناامن یافت، شهرهای ماگناگراسیا(عنوانِ شهرهای یونانیِ ساحلِ خلیجِ تارانت، جنوبِ ایتالیا، مخصوصاً کوچنشینهای آکایایی، سوباریس، کروتونا، و تارنتوم. گاهی این عنوان توسعه می یابد و شهرهای شمالی ـ از قبیل نئاپولیس و کومای ـ را هم در بر می گیرد. ) را مُخَیَر کرد که یا زیرِ سلطه اش متحد شوند یا به جنگ پیش آیند. اهالیِ توری ای، لوکری، و کروتونا به این امر رضا دادند، زیرا تسلطِ روم را بر مستحیل شدن در طوایفِ «بربر» (یعنی ایتالیایی)، که بر گِرد و میانِ آنان رو به فزونی بودند، ترجیح می دادند؛ شاید آنها نیز، مانندِ شهرهای لاتیوم از جنگِ طبقاتی در امان نبودند و سپاهیانِ رومی را همچون محافظِ مالداران در برابرِ توده مردمِ عاصی پذیره می شدند. تارنتوم سرسختی کرد و پیرهوس، پادشاهِ اپیروس، را به یاری خواست. این جنگجوی دلیر، که از یادِ آکیلِس و اسکندر شورها به سر داشت، با نیرویی از مردمِ اپیروس از آدریاتیک گذشت و در هِراکلیا رومیان را شکست داد و ، با اَسَف بردن بر بهای گرانِ پیروزی خویش، صفتی بر زبانهای اروپایی افزود(به اعتبارِ آنکه پیروزیِ پیرهوس بر رومیان زیانها و تلفاتِ بسیار بر او وارد کرد، عبارتِ «پیروزیِ پیرهوسی» در زبانهای اروپایی به معنای آن نوع پیروزی است که به بهای گران به دست آمده باشد).آنگاه همة شهرهای یونانیِ ایتالیا به وی پیوستند و لوکانیان و بروتیان و سامنیت ها ،خود را یارِ او خواندند. پویهوس، کینِئاس را به رم فرستاد و صلح خواست، و دو هزار زندانی رومی را با این پیمان آزاد کرد که اگر رم جنگ گزیند، همگی نزدِ وی باز گردند. سنا می خواست صلح را بپذیرید که "آپیوس کلاودیوسِ کور و کهنسال"، که مدتها از زندگیِ اجتماعی کناره گرفته بود، خود را به سِنا رساند و درخواست کرد که روم هرگز نباید با نیرویی بیگانه در خاکِ ایتالیا پیمانِ صلح ببندد. سِنا زندانیان آزاد شده را نزدِ پیرهوس پس فرستاد و جنگ را از سر گرفت. شاهِ جوان پیروزیِ دیگری به دست آورد و سپس، چون از تناسایی و ترسِ متحدانِ خود آزرده شده بود، با سپاهِ نیرو باختة خود از راهِ دریا، روانة سیسیل شد. محاصرة سیراکوز به دستِ کارتاژیان درهم شکست و آنان را کمابیش از همة مواضعِ خود در جزیره بیرون راند، اما حکومتِ دیکتاتوریِ وی یونانیانِ سیسیل را، که گمان می کردند می توانند آزادیِ بی نظم و دلاوری داشته باشند، سخت آزرد؛ یونیان از پشتیبانیِ او دست برداشتند، و پیرهوس به ایتالیا بازگشت و دربارة سیسیل گفت: «چه غنیمتی برای جنگ میانِ رم و کارتاژ به جا می نهم! » سپاهِ وی در بِنِوِنتوم با رومیان برخورد کرد ـ جایی که پیرهوس برای نخستین بار شکست خورد (275). "دسته های سبک اسلحه" و پرتحرک بر فالانکسهای دیرجُنب چیره شدند و در تاریخُ نظامی، بابِ تازه ای آغاز گشت. پیرهوس از متحدانِ ایتالیایی یاری خواست؛ متحدان، که در وفاداری و پایداریِ وی تردید داشتند، خواهشش را رد کردند. پیرهوس به اپیروس بازگشت و در یونان به حادثه جویی مرد. در همان سال (272) میلو، تارِنتوم را به عذر به رم تسلیم کرد. بزودی همة شهرهای یونانی تسلیم شدند، سامنیت ها با ترشرویی سپر انداختند و سرانجام، رم، پس از دو قرن جنگ، فرمانروای ایتالیا شد.


فتحِ ایتالیا با فرستادنِ مهاجران به کوچنشینها بسرعت استوار شد. گروهی از این مهاجران را اتحادیة لاتینی می فرستاد و گروهی را رم. این مهاجران به چند کار می آمدند: بیکاری را از میان می بردند؛ کمی وسایلِ معیشتِ جمعیت را جبران می کردند و، در نتیجه، از شدتِ نبردِ طبقاتی در رم می کاستند؛ در میانِ اتباعِ عاصی، همچون گروههای نظامی یا هسته های وفادار (به سلطة رم)، به کوشش برمی خاستند و برای کالاهای رومی، بازار و انبار برپا می کردند و به گرسنگانِ پایتخت، خوراکِ اضافی می رساندند. پیروزیهای رم در ایتالیا، بزودی، پس از آنکه با شمشیر به دست آمد، با خیش به کمال رسید. در آن روزها صدها شهرِ ایتالیایی، که تا امروز بر جا مانده اند، بنیاد یافتند یا رنگِ رومی گرفتند. زبان و فرهنگِ ایتالیایی در سراسرِ ایتالیا، که هنوز تا آن زمان مردمی بربر بودند و به چندین زبان سخن می گفتند، نشر یافت و ایتالیا کم کم به صورتِ کشوری متحد درآمد. رم در سایة نظامی سیاسی ـ که در عمل بیرحم بود، اما نتایجی درخشان به بار می آورد ـ نخستین قدم را برداشت.


اما، در کُرس و ساردِنی و سیسیل و افریقا، نیرویی کهنتر و توانگرتر از رم به پاخاسته بود که راهِ مدیترانة باختری را بر تجارتِ رم می بست و ایتالیا را در دریاهای خود در بند می کرد.


فصل سوم :هانیبال رو در روی رم - 264 – 202 ق م


I - کارتاژ


هزار و هفتصد سال قبل از میلاد، بازرگانانِ کنجکاوِ فنیقیه بر ثروتِ خفته در کانهای اسپانیا آگاهی یافتند. بزودی کشتیهای بازرگانی میانِ صیدا و صور و بیبلوس در یک سویِ مدیترانه، و تارتِسوس، در دهانة گوادالکویر در سوی دیگر، به رفت و آمد پرداختند. چون در آن هنگام این گونه سفرها نمی توانست بی توقفهای بسیار صورت گیرد و کوتاهترین و امنترین راهها از کرانة جنوبیِ مدیترانه می گذشت، فنیقیان پاسگاهها و منزلهایی بر کرانة افریقا در لِپ تیس ماگنا (لِبدای کنونی) ، هادرومِتوم (سوس)، اوتیکا (اوتیکه)، هیپودیاریتوس (بیزرت)، هیپورگیوس (بونه)، و حتی فراتر از جبل طارق در لیکسوس (جنوب طَنگه) برپا کردند. ساکنانِ سامیِ این پاسگاهها برخی از زنانِ بومی را به زنی گرفتند و ماندة مردم را، به رشوه، به صلح خرسند گردانیدند. در حدودِ سالِ 813ق م گروهِ تازه ای از استعمارگران، شاید از فنیقیه، یا شاید از اوتیکا که رو به گسترش نهاده بود، بر روی دماغه ای در شانزده کیلومتریِ شمالِ باختریِ تونسِ کنونی سکونت گزیدند. این شبه جزیرة باریک بآسانی دفاع پذیر بود و زمینِ آن، که از رودخانة باگراداس (مِجِردا) سیراب می شد، چندان حاصلخیز بود که بزودی، به رغمِ ویرانیهای بسیار، حیات و باروریِ خود را بازیافت. روایاتِ کهنِ بنیادگذارِ این شهر را اِلیسا یا دیدو، دخترِ شاهِ صور، می داند. اِلیسا، چون شویش به دستِ برادرش کشته شد، با گروهی خطرجو به کشتی نشست و رهسپارِ افریقا گشت. زیستگاهِ وی، برای آنکه از اوتیکا مشخص باشد، کارتهاداشت یا نوشهر نام گرفت، یونان این نام را به کارکِدون، و رومیان به کارتاگو بگرداندند. لاتینیان نامِ افریقا را بر خِطة پیرامونِ کارتاژ و اوتیکا نهادند و، به پیروی از یونانیان، جمعیتِ سامیِ آن را پوئِنی (فنیقی) نامیدند. به هنگامِ محاصرۀ صور به دستِ شَلمَنِصِر و بختنصر و اسکندر، گروهِ بسیاری از صوریانِ توانگر به افریقا گریختند. بیشترِ ایشان به کارتاژ رفتند و آن شهر را کانونِ بازرگانیِ فنیقیه کردند. همانگاه که صور و صیدا سر در تباهی می نهادند، کارتاژ توان و شکوهِ روزافزون می یافت.


کارتاژ چون نیرومند شد، بومیانِ افریقایی را به سوی سرزمینهای دورترِ درونِ افریقا راند و نه فقط از پرداختِ خراج به آنان سر باز زد، بلکه آنان را به خراجگزاری و بندگی در خانه ها و کشتزارها واداشت. املاکی که گاه بیست هزار مَرد در آنها کار می کردند پدید آمد. کشاورزی به دستِ فنیقیانِ کارآمد به گونة دانش و صناعتی درآمد که ماگو، نویسندة کارتاژی، مَخلَصِ اصولِ آن را در رسالة کوچکی فراهم آورد. زمین، به یُمنِ آبی که از تُرعه ها می گرفت، بُستانها و گندمزارها و تاکستانها و باغهای زیتون و انار و گلابی و گیلاس و انجیر برمی آورد. پرورشِ اسب و گاو و گوسفند و بُز رواج یافت؛ الاغ و اَستَر بار می کشیدند، و فیل از جمله حیواناتِ اهلی بود. صناعتِ شهری ، جز در زمینة فلزسازی، به نسبت کم رشد بود؛ کارتاژیان، مانندِ نیاکانِ آسیاییِ خویش، ترجیح می دادند آنچه را که دیگران می ساختند خرید و فروش کنند؛ هم ایشان در پیِ فیل و عاج و زر و بنده، با اَستَرانِ بارکشِ خود به خاور و باختر می رفتند و پهنة صحرا را می بُریدند. کشتیهای بزرگِ آنان، در صدها بندر میانِ آسیا و بریتانیا، کالا می آوردند و می بردند، زیرا، به خلافِ بسیاری از دریانوردانِ دیگر، در «ستونهای هرکول» راهشان را کج نمی کردند و برنمی گشتند(ستونهای هرکول:دو صخره را در مدخلِ مدیترانه گویند، که یکی در افریقا و دیگری در اسپانیا واقع است. به روایتِ اساطیر، هر دو صخره یکپارچه بود ، تا آنکه هرکول آنها را از هم جدا کرد تا به گادِس برسد. پیشینیان آنها را کالپ و آبوله و امروزیان جبل طارق می نامند.). شاید هم ایشان بودند که در حدودِ سالِ 490 ق م، هزینه های سفرِ اکتشافیِ هانو را تا چهار هزار و دویست کیلومتر بر کرانه های افریقا در اقیانوسِ اطلس، و سفرِ هیمیلکو را به کرانه های شمالیِ اروپا فراهم کردند. اگرچه در سکه سازی چندان هنرمند نبودند، نخستین ملتی به حساب می آیند که چیزی همانندِ اسکناس اختراع کردند، و آن باریکه ای چرمین بود که مُهری به علامتِ ارزش بر رویش می خورد و در سراسرِ قلمروی کارتاژ اعتبار داشت.


شاید سپاهیان و ناوگانی که کارتاژ را از صورتِ یک پاسگاهِ بازرگانی به مقامِ یک امپراطوری درآوردند، وظیفه و نعمتِ خویش را از بازرگانانِ محتشم می گرفتند، نه از آریستوکراتهای زمیندار. کرانة افریقایی، از سیرِنائیکا تا جبل طارق (جز اوتیکا) و فراتر از آن، به دستِ آنان فتح شد. تارتِسوس، کادیث یا گادِس، و دیگر شهرهای اسپانیا به تصرف درآمد و کارتاژ به برکتِ زر و سیم و آهن و مسِ اسپانیا توانگر گشت. دامنة قدرتِ کارتاژ تا جزایرِ بالیریک کشیده شد و حتی به مادِرا رسید؛ مالت، ساردِنی، کُرسیکا، و نیمة باختریِ سیسیل را در برگرفت. کارتاژ بر این سرزمینهای مغلوب: بتفاوت سخت می گرفت؛ آنها را به پرداختِ خراجهای سالیانه موظف می کرد؛ مردمشان را به خدمت در سپاهِ خود وامی داشت؛ و بر روابطِ خارجی و بازرگانیِ آنها سخت نظارت می کرد. در عوض، آنها را از حمایتِ نظامی، خودمختاریِ محلی، و ثباتِ اقتصادی برخوردار می کرد. ثروتِ این متصرفات را می توان از آنجا دریافت که شهر" ِ لِپ تیسِ صغیر" سالانه 365 تالنت (برابر 1،314،000 دلار) به خزانة کارتاژ خراج می داد.



بهره کشی از این امپراطوری و بازرگانی، کارتاژ را در قرنِ سوم ق م ثروتمندترین شهرِ مدیترانه ساخت. کارتاژ، از محلِ تعرفه و خراج، هر ساله دوازده هزار تالنت، یعنی بیست برابرِ آتن در اوجِ قدرتِ خود، درآمد داشت. طبقاتِ بالادست در کاخ می زیستند، جامه های فاخر به تن می کردند و خوراکهای لذیذ می خوردند. شهرِ کارتاژ، که پانصدهزار تن جمعیت داشت، به سببِ پرستشگاههای پرشکوه و گرمابه ها و، خاصه: بندرگاههای امن و باراندازهای وسیعش، شهرة عالم بود. هر یک از دویست و بیست باراندازش؛ دو ستون به شیوة یونانیایی داشت، بدان گونه که محوطة داخلیِ بندر («کوتون») دایرة عظیمی مرکب از 440 ستونِ مرمر بود. از این نقطه ، خیابانی عریض به میدانِ شهر می پیوست؛ در این میدان، "چهار راهی" پر ستون، آراسته به تندیسهای یونانی، مراکزِ اداری و دفترخانه های بازرگانی و دادگاهها و پرستشگاهها برپا بود؛ در خیابانهای پیوسته به میدان، که به شیوة شرقی باریک بود، هزاران دکان با کالاهای گوناگون و بیشمار قرار داشت که هر زمان فریادِ سوداگران از آنها برمی خاست. خانه ها تا شش طبقه داشتند، و غالباً هر اطاق، خانواده ای را در خود جا می داد. در مرکزِ شهر: تالار یا دژی به نام بورسا دیده می شد که بَنّایانِ بعدیِ روم از آن، همچون بسیاری ساختمانهای دیگرِ کارتاژی، تقلید کردند؛ در اینجا خزانه و ضرابخانه و مقابِر و ستونهای دیگر و پرشکوهترین پرستشگاهِ کارتاژی که به خدایِ بزرگ: اِشمون نیاز شده بود، برپا بود. پیرامونِ آن بخش شهر را که رو به خشکی داشت، دیواری در سه رده، به بلندیِ 13.5 متر، با برجها و باروهای بلندتر حفظ می کرد؛ درونِ دیوار، چهار هزار اسب، سه هزار فیل، و بیست هزار سپاهی جای می گرفتند. بیرونِ دیوار، املاکِ توانگران، و فراتر از آنها کشتزارهای تهیدستان قرار داشت.


کارتاژیان از نژادِ سامی، و با یهودیانِ روزگارِ کهن، همخون، و به چهره، همانند بودند. زبانشان گاه طنینِ عِبری می گرفت، مثلِ واژة شوفِتِس، به معنای فرمانروا، که از شوفِتیمِ عبری به معنایِ دادرس می آید. مردان ریش می گذاشتند، اما غالباً بخشِ زیرینِ لب را با تیغِ مفرغی می تراشیدند. بیشتر آنان فینه یا عمامه بر سر داشتند، کفش یا "پای افزارِ چوبین" به پا می کردند، و جُبه ای گشاد و بلند می پوشیدند. اما افرادِ طبقاتِ بالادست، به تقلید از یونانیان، جامه هایی ارغوانی رنگ و مُطَرَّز به مهره های شیشه ای به تن می کردند. زنان بیشتر در حجاب و انزوا به سر می بردند؛ می توانستند در کاهنی؛ به مقاماتِ بالا برسند، اما در غیرِ این حال می بایست به قدرتِ فریبایی های خویش خرسند باشند. مرد و زن، هر دو به خود جواهر می بستند و عطر می زدند و گاه حلقه ای به بینی میکردند. از خوی و سیرتِ ایشان، جز از قلمِ دشمنانشان، چیزی نمی دانیم. نویسندگانِ یونانی و رومی آنان را مردمی شکمباره و میخواره وصف کرده اند که خوش داشتند در ناهارخانه ها گِردِ هم آیند، و در روابطِ جنسیِ خود به همان اندازه بی پروا بودند که در سیاست: تباهکار.  رومیانِ دغل، «ایمانِ کارتاژی» را مترادفِ دَغَلی می شمردند. پولیبیوس می نویسد که «در کارتاژ چیزی که منبعِ سود باشد هیچ گاه شرم آور نتواند بود.» پلوتارک، کارتاژیان را به عنوانِ مردمی «سختگیر و عبوس، بفرمان در برابرِ فرمانروایانِ خود، و سنگدل در حقِ زیردستان، بغایت ترسو، در خشم درنده خو، سرسخت در تصمیم، ترشرو، و ذوق ناپذیر از لطف و مواهبِ زندگی» نکوهیده است. اما پلوتارک، هر چند که غالباً جانبِ انصاف را نگاه می داشت، به هر تقدیر یونانی بود و پولیبیوس نیز دوستِ رازدارِ سکی پیو بود، که کارتاژ را به خاکستر نشاند.


ناپسندترین مظهرِ زندگیِ کارتاژیان دینشان بود، که آگاهیِ ما دربارة آن نیز از جانبِ دشمنانشان بوده است. نیاکانشان، در فنیقیه، بَعَل – مُلوک و آستارته را به نامِ فرشتگانِ مُوَکِل بر مردی و زنی در طبیعت و بر خورشید و ماه در آسمان می پرستیدند، کارتاژیان به دو خدا همانندِ این دو، یعنی بَعَل-هامان و تانیت، ایمان می ورزیدند. تانیت به ویژه در ایشان پارساییِ مهرآمیزی پدید می آورد؛ مردم: پرستشگاههای او را از هدایا پر می کردند و به نامش سوگند می خوردند. سومین خدا در مراتبِ حرمت، مِلکارت یا «مفتاحِ شهر» بود، و سپس اِشمون خدای ثروت و تندرستی، و آنگاه گروهی از خدایانِ کوچک (بَعَلها یا سَروَران)؛ "دیدو" نیز پرستیده می شد. به هنگامِ بحرانهای بزرگ، کودکانی تا سیصد تن، در عرضِ یک روز در پایِ بَعَل-هامان قربانی می شدند. کودکان را روی بازوی فُرو خَمیدة بت می نهادند و به درونِ آتشِ زیرِ آن می غلتاندند؛ فریادهای آنان در میانِ صدای شیپورها و سِنجها مَحو می شد، در حالی که مادرانشان مجبور بودند که این صحنه را بی مویه و لابه نظاره کنند، و گرنه به گناهکاری متهم می شدند و پاداشِ درخورِ خویش را از خدایان نمی گرفتند. گاه توانگران از فِدیه کردنِ فرزندانشان خودداری می کردند. اما، هنگامی که آگاتوکلِسِ سیراکوزی، کارتاژ را محاصره کرد، توانگران، به این پندار که طَفره های گذشته شان خدا را آزرده است، دویست فرزندِ والاتبار را به درونِ آتش انداختند. این داستانها را دیودوروسِ یونانی-سیسیلی، برای ما باز گفته است ، که در بابِ فرزندکشیِ یونانیان؛ چندان سخت نمی گرفت. شاید رسمِ کارتاژیان، در قربانی کردنِ کودکان، به کوشش برای جلوگیری از فرزندآوریِ بسیار ،رنگِ دینداری می داد.


هنگامی که رومیان کارتاژ را ویران کردند، کتابخانه هایی را که یافتند به متحدانِ افریقاییِ خود بخشیدند. از مجموعة آن کتابها، جز سفرنامة هانو و رسالاتِ پراکنده ای از ماگو دربارة کشاورزی، چیزی بازنمانده است. قدیس آوگوستینوس، به اشارت، این اطمینان را به ما می بخشد که «در کارتاژ بسی چیزها را خردمندانه به ذهن می سپردند». و سالوست و جوبا نیز از مورخانِ کارتاژی بهره جسته اند؛ اما از خودِ کارتاژیان گزارشی دربارة تاریخِ کارتاژ به دست نداریم. رومیان از ساختمانهای کارتاژ حتی یک سنگ به جا ننهادند. چنین گزارش داده اند که شیوة معماریِ کارتاژ ترکیبی از اُسلوبهای فنیقی و یونانی، و معابدش عظیم و پرآرایش بود، و پرستشگاه و تندیسِ بَعَل-هامان پوششی از زر داشت و هزار تالنت می ارزید؛ حتی یونانیانِ مغرور، کارتاژ را یکی از زیباترین پایتختهای جهان می شمردند. قطعاتی از سنگتراشیهای تابوتهایی که در گورهای نزدیکِ کارتاژ پیدا شده، در موزه های تونس موجود است؛ زیباترینِ آنها تندیسِ انسانی نیرومند و خوش اندام، شاید تانیت، و به شیوة یونانی است. تندیسهای کوچکتر، که از گورهای کارتاژیِ جزایرِ بالیرِس به دست آمده، ناهنجار و غالباً بی تناسب است: گویی که برای فریفتنِ کودکان یا گریزاندنِ شیاطین ساخته شده است. سفالینه های بازمانده یکسره جنبة مصرفی دارند. اما می دانیم که صنعتگرانِ کارتاژی در زمینة نساجی و جواهرسازی مهارت داشتند و از عاج و آبنوس و شیشه، آثارِ جالبی به جا نهاده اند.


توصیفِ روشنِ دولتِ کارتاژ از عُهدة ما بیرون است. ارسطو قانونِ اساسیِ کارتاژ را « از بسیاری لحاظ برتر از دیگران» دانسته و ستوده است، زیرا « یک کشور هنگامی سامانِ درست دارد که تودة مردم پیوسته به قانون اساسی وفادار باشند، و هیچ کس نتواند حاکمِ خودکام شود.» شهروندان گاه گاه در انجمنی گرد می آمدند، و حق داشتند لوایحی را که از طرفِ سِنایی مرکب از سیصد تن از شیوخ، پیشنهاد می شد، رد یا تصویب کنند؛ اما به بحث دربارة آنها یا اصلاحِ آنها مجاز نبودند. اگر سِنا می توانست بر سرِ لایحه ای اتفاق کند، مجبور نبود آن را به انجمن تقدیم کند. مردم اعضایِ سِنا را برمی گزیدند، اما رِشوه خواریِ علنی از فضیلتِ یا هیبتِ این سازمانِ دموکراتیک کاست و آن را به صورتِ مجمعی از والاتباران و جَرگة منحصرِ مالداران درآورد. انجمن، از میانِ کسانی که سِنا پیشنهاد می کرد. دو «شوفِتِس» یا فرمانروا را، برای ریاست بر منصبهای قضایی و اداریِ حکومت برمی گزید، بر رأسِ این مقامات، دادگاهی مرکب از صد و چهار دادرس قرار داشت که، برخلافِ قانون، تا پایانِ عمر بر منصبِ خود باقی بودند. این دادگاه، چون حق داشت که بر سراسرِ نظامِ اداری نظارت کند و از هر صاحب منصبی در پایانِ مدتِ خدمتش حساب بخواهد، در زمانِ جنگهای پونیک، همة سازمانهای دولتی و همة شهروندان را زیرِ نظارتِ خود گرفت.


فرماندة سپاهیان از جانبِ سِنا معین، و به وسیلة انجمن برگزیده می شد. وضعِ این فرمانده از کنسول رومی بهتر بود، زیرا می توانست تا هر زمان که سِنا بخواهد فرماندهی کند. رومیان: لژیونهایی مرکب از زمیندارانِ میهندوست بر ضدِ کارتاژ بسیج کردند، و حال آنکه سپاهِ کارتاژ از مزدورانِ بیگانه ـ و بیشتر اهلِ لیبی ـ فراهم می آمد؛ این مزدوران در حقِ کارتاژ مِهری به دل نداشتند، بلکه به مامورِ پرداخت و گاه سردارِ خود وفادار بودند. ناوگانِ کارتاژی، بی گفتگو، نیرومندترین ناوگانِ آن زمان بود و، با پانصد کرجی با پنج ردیف پاروزن، به رنگهای روشن، و باریک و تندرو، به شایستگی از مهاجرنشینها و بازارها و راههای بازرگانیِ کارتاژ دفاع می کرد. تَصَرُفِ سیسیل به دستِ آن سپاه، و بسته شدنِ مدیترانة غربی بر تجارتِ رومی، به دستِ این ناوگان بود، که جنگهای مرگبارِ دوجانبه ای را آغاز نهاد که یک قرن مدت گرفت و آنها را به نامِ سه جنگِ پونیک می شناسیم.


II – رِگولوس


این دو دولت، زمانی که یکی از ایشان به قوت بر دیگری مسلط بود، با هم دوستی داشتند. در سالِ 508، پیمانی میانِ ایشان بسته شد که حکومتِ کرانة لاتیوم را بر رم مقرر می کرد، اما رومیان را متعهد می ساخت که در کرانة غربیِ کارتاژ در مدیترانه کشتیرانی نکنند و در ساردِنی و لیبی، مگر برای تعمیرِ مختصر یا رفعِ نیازمندیِ کشتیها، لنگر نیندازند. جغرافیدانی یونانی می گوید که میانِ کارتاژیان رسم بود که هر دریانوردی را که میانِ ساردِنی و جبلُ طارق بیابند در دریا غرق کنند. یونانیانِ ماسالیا (مارسِی) میانِ گُلِ جنوبی و اسپانیای شمالی به تجارتِ مسالمت آمیزی اشتغال داشتند. گفته اند که کارتاژ، با راهزنی، در اختلالِ این تجارت می کوشید و ماسالیا متحدِ وفادارِ رم بود. (نمی دانیم چه اندازه از این روایت، تبلیغاتِ جنگیی است که به نامِ تاریخ؛ فضیلت یافته است.) اکنون، رم ، که بر ایتالیا فرمان می راند، تا هنگامی که دو قدرتِ متخاصم ـ یونان و کارتاژ ـ بر سیسیل، در کمتر از 1600 متریِ کرانة ایتالیا، دست داشتند، خود را در امان نمی دید. وانگهی سیسیل خاکی حاصلخیز داشت و می توانست به نیمی از ایتالیا غَله برساند. اگر سیسیل فتح می شد، ساردِنی و کُرسیکا، به خودیِ خود، به دستِ رومیان می افتادند. این بود حکمِ آشکارِ تقدیر و قدمِ طبیعیِ بعدی در توسعة روم.


اما «بهانة جنگ» چگونه پیدا شد؟ در حدودِ 264 ق م گروهی از سامنیت های مزدور، که خود را «آدم مریخی» می نامیدند، شهرِ مِسانا را، که بر نزدیکترین کرانة سیسیل به ایتالیا واقع بود، تصرف کردند. شهروندانِ یونانی را کشتند یا از شهر بیرون راندند، زنان و کودکان و اموالِ قربانیان را میانِ خود بخش کردند و، با دستبرد به شهرهای یونانی نشینِ مجاور، وسیله ای برای امرارِ معاش یافتند. هیرونِ دوم، دیکتاتورِ سیراکوز، آنان را محاصره کرد؛ یک دسته از قوای کارتاژی در مِسانا پیاده شد، هیرون را پس راند، و شهر را فرا گرفت. آدم مریخیها، برای بیرون راندنِ این نجات بخشان، از رم یاری خواستند. سنای رم، که بر نیرو و ثروتِ کارتاژ آگاه بود، مُرَدَد شد؛ اما توده مردمِ توانگر، که بر مجمعِ قرن ها تسلط داشتند، ندای جنگخواهی و پشتیبانی از سیسیل را بلند کردند. رم بر آن شد که کارتاژیان را، به هر قیمت، از بندری چنین نزدیک و دارای چنان اهمیتِ نظامی دور نگاه دارد. به رهبریِ کایوس کلاودیوس ناوگانی فراهم شد و عازمِ رهاندنِ آدم مریخیها گشت. اما آدم مریخیها، به ترغیبِ کارتاژیان، درخواستِ یاری را از رم پس گرفتند، و این خبر در رِگیوم به گوشِ کلاودیوس رسید. کلاودیوس این را نشنیده گرفت و از تنگه گذشت. نخست فرماندة کارتاژیان را به گفتگو فراخواند و بعد او را زندانی کرد و به سپاهِ کارتاژ پیام فرستاد که اگر مقاومت کنند، فرمانده کشته خواهد شد. سربازانِ مزدورِ کارتاژی چنین بهانة خوش ظاهری را برای پرهیز از برخورد با لژیونها بشادی پذیرا شدند.


در این نخستین جنگِ پونیک، دو قهرمان پدید آمدند: رِگولوس: نزدِ رومیان، هامیلکار نزدِ کارتاژیان. شاید قهرمانانِ سوم و چهارمی را هم باید بر اینان بیفزاییم، یعنی سِنا و مردمِ رم. سِنا، هیرونِ سیراکوزی را پشتیبانِ رم ساخت و بدین گونه مهمات و آذوقة سپاهیانِ رومی را در سیسیل تأمین و، با عقل و اراده، ملت را بسیج کرد و از میانِ مشکلاتِ توانفرسا به پیروزی رهنمون شد. شهروندان از خود پول و مصالحِ کار و مرد گذاشتند تا نخستین ناوگانِ روم را بنیاد کنند. این ناوگان از سیصد و سی کشتی فراهم می آمد، که تقریباً همگی کرجیهایی با پنج ردیف پاروزن، به طولِ چهل و پنج متر، حاملِ سیصد پاروزن و 120 سرباز بود، و بیشترِ آنها چنگکهایی غریب و تخته پُلهایی برای نگاه داشتنِ کشتیهای دشمن، و پیاده شدن به آنها، داشتند؛ با این وسایل، نبردِ دریایی، که نزدِ رومیان ناشناخته بود، به جنگی تن به تن، که در آن افراد لژیونها همة مهارتِ منظمِ خویش را به کار می بردند، مبدل می شد. پولیبیوس می نویسد: «این حقیقتِ آشکارا نشان می دهد که هنگامی که رومیان به کاری تصمیم گیرند، چه سَر زِنده و دلیرند ... آنان هرگز دربارة ناوگان؛ اندیشه ای به سر نداشتند؛ با اینهمه، چون از طرحِ آن آگاهی یافتند، چنان دل بر آن نهادند که، بی آنکه در این مقولات آزمونی یافته باشند، یکباره کارتاژیان را، که قرنها خداوندِ بیهمتای دریاها بودند، به چالش گرفتند.» نزدیکِ اِکنوموس، بر کرانة جنوبیِ سیسیل، ناوگانِ دشمن، حاملِ سیصد هزار مرد، بزرگترین نبردِ دریاییِ عصر عتیق را آغاز کردند (256). رومیان، به رهبریِ رِگولوس، پیروزیِ قطعی به دست آوردند و، بی آنکه قدرتی راهشان را سد کند، روانة افریقا شدند. هنگامی که به آنجا فرود آمدند، چون بازدیدِ مقدماتیِ دقیقی از محل نکرده بودند، به نیروی بزرگتری از کارتاژیان برخوردند که کمابیش همگیِ رومیان را کشتند و کنسولِ بی پروای ایشان را به اسارت گرفتند. چندی بعد، ناوگانِ رومی بر اثرِ طوفان به صخره ای سنگی برخورد کرد، 284 کشتی و نزدیک به هشتاد هزار مرد غرق شدند؛ آدمیزادگان مصیبتی از این بدتر برای ناویان به یاد ندارند. رومیان با ساختنِ دویست کشتیِ جدید در ظرفِ سه ماه، و آموختنِ هشتاد هزار مرد برای ادارة آنها، کارآمدیِ خویش را آشکار کردند.


کارتاژیان پس از آنکه پنج سال رِگولوس را به اسارت نگهداشتند، به او اذن دادند تا همراهِ گروهی کارتاژی، به سفارت برای عقدِ صلح، به رم برود، اما از او پیمان گرفتند که اگر سِنا شرایطِ ایشان را نپذیرد، به کارتاژ بازگردد. هنگامی که رگولوس از این شرایط آگاه شد، به سِنا توصیه کرد که آنها را رد کند و، به رغمِ التماسِ خانواده و دوستانش، با فرستادگان به کارتاژ بازگشت. آنجا چندان به شکنجه بیدارش نگاه داشتند تا جان سپرد. فرزندانش نیز در رم ،دو اسیرِ عالیمقامِ کارتاژی را گرفتند و در صندوقی که بدنه هایش از نیزه پوشیده بود بستند و همچنان بیدارشان نگاه داشتند تا مردند. هیچ یک از این دو داستان باور کردنی نمی نماید، مگر آنکه، درنده خوییهای زمانِ خویش را به یاد آوریم.


III - هامیلکار


کارتاژ مردانِ بسیاری به نامهای هامیلکار، هاسدروبال، و هانیبال داشت، زیرا کمابیش در هر نسل این نامها را بر مردانی از کُهنترین خانواده ها می نهادند. اینها نامهایی مقدس بودند و از نامهای خدایان ریشه می گرفتند: هامیلکار یعنی «آن که مِلکارت نگهدارش است»؛ هاسدروبال یعنی «آن که بَعَل یاورش است»؛ هانیبال یعنی «رحمتِ بَعَل». کینة هامیلکارِ کنونی: "بارکا" یعنی آذرخش بود؛ عادت داشت که تند و ناگهان در هر جا حمله برد. هنگامی که هنوز جوان بود، کارتاژ فرماندهیِ عالیِ سپاهیانِ خود را به او بخشید. وی ناوگانی کوچک برگزید و، با دست اندازیهای ناگهانی بر کرانه های ایتالیا، و از میان برداشتنِ پاسگاههای رومی، و به اسارت بردنِ مردمی بسیار، از سراسرِ آن خِطه آرامش را باز گرفت. سپس، در برابرِ دیدگانِ یک ارتشِ رومیِ مقیمِ پانورموس (پالرمو)، سپاهیانِ خود را به خشکی پیاده کرد و تپه ای مُشرِف بر شهر را به تصرف درآورد. نیرویش کوچکتر از آن بود که خطر کند و نبردی بزرگ بیاغازد؛ اما هر زمان که هجوم می برد، غنایمی با خود باز می آورد. وی از سِنای کارتاژ خواست تا مهمات و نیروی امدادی برایش بفرستد؛ سِنا دریغ کرد و به او فرمان داد تا خوراک و پوشاکِ سپاهیانش را از ممالکِ مجاور فراهم آورد.


در این میان، ناوگانِ رومی پیروزیِ دیگری به دست آورد، اما در دِرپانا شکستِ سختی خورد (249). هر دو ملت، که یکسان خسته شده بودند، 9 سال آرامیدند. اما، اگر در آن سالها کارتاژ با پشتگرمی بر نبوغِ هامیلکار کاری نکرد، در عوض گروهی از شهروندانِ رمی، داوطلبانه ناوگانی مرکب از 200 کشتیِ جنگی، حاملِ 60 هزار سپاه، به مملکت بخشیدند. این ناوگانِ جنگیِ جدید، در نهان، از دریاها گذشت و ناوگانِ کارتاژی را کنارِ جزایرِ ایگادی بر کرانة باختریِ سیسیل غافلگیر کرد و چنان شکستی بر آن وارد آورد که کارتاژ خواستارِ صلح شد (241). سیسیلِ کارتاژی به رم تسلیم شد، و کارتاژ تعهد کرد که، در ظرفِ ده سال، 440 تالنت غرامت به رم بپردازد و همة موانعی را که کارتاژ بر سرِ راهِ تجارتِ رم برپا داشته بود از میان بردارد. جنگ تقریباً بیست و چهار سال به طول انجامیده و رم را چنان به ورشکستگی نزدیک کرده بود که ارزشِ پولش 83 درصد کاهش یافته بود، اما، بر اثرِ این جنگ، سرسختیِ مقاومت ناپذیرِ منشِ رومی و برتریِ سپاهِ آزادمردان بر مزدورانی که با ریختنِ خونی کم، در پیِ غنایمی گران بودند، آشکار شد.


کارتاژ اکنون از آتشِ آزِ خویش به خاکسترِ سرد نشسته بود. مقرریِ سپاهیانِ مزدور، حتی آنان که به هامیلکار خوشخدمتی کرده بودند، یکچند پس افتاده بود. اینان به شهر هجوم آوردند و مزدِ خود را خواستند؛ و هنگامی که دولت کار را به وقت گذرانی کشاند و کوشید تا آنان را پراکنده کند، دیوانه وار به شورش برخاستند. ملتهای تابعِ کارتاژ، که در طیِ جنگ، بیش از توانِ خویش خراج پرداخته بودند، به شورشیان پیوستند، و زنانِ لیبی پیرایه های گرانبهای خود را فروختند تا معاشِ شورشیان را فراهم آورند. بیست هزار سربازِ مزدور و شورشی، به رهبریِ ماتو، از آزادمردانِ لیبی، و سپندیوس، بنده ای از مردمِ کامپانیا، کارتاژ را ، در حالی که حتی یک سرباز برای دفاع از خود نداشت، محاصره کردند. بازرگانانِ توانگر بر جانِ خویش بیمناک شدند و از هامیلکار یاری خواستند. هامیلکار، که از یک سو به سربازانِ مزدورِ خود مِهر می ورزید و از دیگر سو شهرِ خویش را دوست می داشت، ده هزار تن از مردمِ کارتاژ را گِرد آورد، و چون ایشان را فنِ سپاهی آموخت، آغازِ حمله نهاد و شهروندانِ کارتاژ را در هم شکست. مزدورانِ شکست خورده، به کوهستانها عقب نشستند و دستها و پاهای گِسکو، سردارِ کارتاژی، و هفتصد زندانیِ دیگر را بریدند، سپس آنان را زنده زنده در گورستانی روی هم دفن کردند. هامیلکار چهل هزار تن از شورشیان را در تنگنا انداخت و چنان راهِ گریز بر ایشان بست که از گرسنگی به جان آمدند. اینان، نخست، ماندة اسیران، و سپس بندگانِ خود را خوردند و سرانجام سپندیوس را به آشتی خواهی مأمور کردند. هامیلکار، سپندیوس را به چهار میخ کشید و صدها تن از اسیران را از زیرِ پاهای پیلان کشت. سربازانِ مزدور خواستند تا به ستیزه؛ راهی برای گُریز بیابند، اما نیرویشان در هم شکسته شد. ماتو به اسارت درآمد و، هنگامی که میانِ خیابانهای کارتاژ دوانده می شد، چندان از مردم تازیانه خورد و شکنجه دید، تا مرد. این جنگِ مزدوران، چهل ماه به طول انجامید (237 ـ 241)، و به گفتة پولیبیوس «خونینترین و تبهکارانه ترین جنگِ تاریخ بود.» هنگامی که نبرد به سر رسید، کارتاژ دریافت که روم ساردِنی را فرو گرفته است. پس، معترض شد، و رم دوباره آهنگ جنگ کرد. کارتاژیان، که به جان آمده بودند، با پرداختِ 1200 تالنتِ دیگر و تسلیمِ ساردِنی و کُرسیکا به روم، صلح را باز خریدند.


می توان خشمِ هامیلکار را از این گونه رفتار در حقِ میهنش حدس زد. وی به دولتِ خود پیشنهاد کرد که به او سپاه و زَر دهد تا قدرتِ کارتاژ را دوباره در اسپانیا برپا دارد و پایگاهی برای حمله بر ایتالیا به دست آورد. اشرافِ زمیندار، از بیمِ آنکه جنگِ دیگری درگیر شود، با این طرح مخالفت کردند؛ اما بازرگانانِ طبقة متوسط، که از دست رفتنِ بازارها و بندرهای بیگانه را مصیبتی می شمردند، به پشتیبانیِ آن برخاستند. برای آنکه سازشی میانِ این دو گروه صورت گیرد، به هامیلکار سپاهی کوچک داده شد و وی با آن، از دریا گذشت و به اسپانیا رسید. (238). همة شهرهایی را که، در طیُ جنگ، بیعتِ خود را با کارتاژ زیرِ پا گذاشته بودند، دوباره به تصرف درآورد و سپاهِ خود را با افزودنِ سربازانی از مردمِ محل گسترش داد و هزینة زندگیِ آنان را از فراورده های کانهای اسپانیا فراهم کرد، و هنگامِ یورش بر یک قبیلة اسپانیانی جان سپرد.(229).


هامیلکار، در اردوی خود، دامادش هاسدروبال، و پسرانش هانیبال، هاسدروبال، و ماگو ـ یعنی شیر بچگانِ خویش ـ را باز نهاد. داماد به فرماندهیِ سپاه گزیده شد و هشت سال خردمندانه حکومت کرد؛ اسپانیاییان را با خود همراه ساخت و، نزدیکِ کانهای نقره، شهری بزرگ، که نزدِ رومیان به "نووا کارتاگو" یا کارتاژِ جدید معروف بود ( کارتاژِنای امروزی) بنیاد نهاد. چون کشته شد (221)، سپاهیان، پسرِ مِهترِ هامیلکار، یعنی هانیبال، را که در آن زمان بیست و شش سال داشت، به رهبریِ خود برگزیدند. پیش از تَرکِ کارتاژ، در سنِ 9 سالگی، پدرش وی را به مذبحِ «بَعَل-هامان» برد و وادارش کرد تا سوگند بخورد که روزی کینِ میهنِ خویش را از روم برآورد. هانیبال سوگند را خورد و از یاد نبرد.


IV – هانیبال


چرا روم روا داشت تا اسپانیا دوباره به تصرفِ کارتاژ درآید؟ چون از جنگِ طبقاتی به ستوه آمده و در آدریاتیک رو به گسترش نهاده و با گُل در جنگ بود. در سالِ 232، تریبونی به نام کایوس فلامینیوس، به رغمِ مخالفتِ شدیدِ سِنا، لایحه ای از انجمن گذراند که به موجبِ آن پاره ای از زمینهایی که از گلها به دستِ رم افتاده بود میانِ تهیدستان بخش شد؛ در این کار، فلامینیوس پیشگامِ برادرانِ گراکوس بود. در سالِ 230، روم، با پاک کردنِ آدریاتیک از راهزنان و تصرفِ بخشی از کرانة ایلیریا برای حفظِ بیشترِ بازرگانیِ ایتالیا، نخستین قدم را برای فتحِ یونان برداشت. چون اکنون از جنوب و خاور در امان بود، مصمم شد تا گلها را از آلپ براند وایتالیا را به گونة حکومتی کاملا متحد درآورد. برای آنکه از غرب نیز در امان باشد، با هاسدروبال پیمانی بست که به حکمِ آن کارتاژیانِ مقیمِ اسپانیا متعهد شوند تا در جنوبِ رودخانة اِبرو بمانند، و در همان حال شهرهای نیمه یونانیِ ساگونتوم و آمپوریاس را در اسپانیا با خود یار کرد. سالِ بعد (225)، گلها با سپاهی مرکب از 50,000 پیاده و 20,000 سوار به جنوبِ شبه جزیره سرازیر شدند. ساکنانِ پایتخت چنان به هراس افتادند که سِنا عادتِ بدویِ قربانی کردنِ انسان را از سر گرفت و فرمان داد تا دو گلی را زنده در میدان شهر دفن کنند مگر خشمِ خدایان فرو نشیند. لژیونها نزدیکِ تِلامون با مهاجمان رو به رو شدند، چهل هزار تن را کشتند و ده هزار اسیر گرفتند و همچنان پیش رفتند تا همة گلهایی را که بر دامنة رومیِ آلپ مقیم بودند سرکوب کنند. این کار در ظرفِ سه سال به انجام رسید؛ در پلاسِنتیا و کرِمونا مهاجرنشینهایی برای دفاع از کشور پدید آمد، و ایتالیا، از آلپ تا سیسیل، یکی شد.


این توفیقی نابهنگام بود. اگر گلها چند سالی دیگر به حالِ خود واگذاشته شده بودند، همانا جلویِ هانیبال را می گرفتند؛ اما اکنون سراسرِ گل از خشم بر ضدِ روم می جوشید. هانیبال که دیری در پیِ این فرصت بود، پس از رو به رو شدن با اندک مقاومتی، از گل گذشت و به یاریِ قبایلِ گلی بر ایتالیا حمله کرد.


سردارِ کارتاژی اکنون بیست و هشت ساله و ذهن و تنش در اوجِ کمال بود. گذشته از آنکه مانندِ بزرگزادگانِ دیگرِ کارتاژی در زبانها و ادبیات و تاریخِ فنیقیه و یونان آموزش دیده بود، نوزده سال نیز در اردوگاهها، سربازی آموخته بود. تنِ خویش را به سختی، شهوتش را به اعتدال، زبانش را به خاموشی، و اندیشه اش را به واقع بینی خو داده بود. می توانست در دویدن یا سواری با تند روترین و در شکار و نبرد با دلیرترین مردان برابری کند. لیوی، که دشمنِ او به شمار می آید، می گوید که وی «نخستین کسی بود که به نبرد آغاز می کرد و واپسین مردی بود که از کارزار دست می کشید. سربازانِ آزموده، وی را دوست داشتند، چون در حضورِ هیبت آمیز و چشمانِ نافذش، سردارِ کهنسال خود: هامیلکار را می دیدند که جوانیش را بازیافته است؛ سربازانِ تازه کار به او مهر می ورزیدند، چون هیچ گاه جامه ای که نشانة برتریِ او بر دیگران باشد به تن نمی کرد و تا نیازهای سپاهیانش را برنمی آورد آرام نمی نشست و در رنج و شادی با ایشان شریک بود. رومیان او را به آزمندی، درنده خویی، و عذر متهم می کردند، زیرا در به چنگ آوردنِ ساز و برگ برای سپاهیانش از هیچ چیز پروا نداشت، سرکشان را سخت گوشمالی می داد، و برای دشمنانش چه دامها که نمی گسترد. با این وصف، او را همیشه بخشنده و جوانمرد می یابیم. مومسِنِ با انصاف می گوید(تئودور مومسِن، مورخِ آلمانی (1817 ـ 1903). شاهکارِ او کتابِ «تاریخِ روم» است): « در گزارشهای احوالِ او چیزی نتوان یافت که به حکمِ اوضاع یا بر طبقِ قوانینِ بین المللیِ زمان توجیه پذیر نباشد.» رومیان او را، به سببِ آنکه جنگها را بیشتر به نیروی اندیشه اش می بُرد تا با جانبازیِ سربازانش، هیچ گاه نمی بخشودند. فریبهایی که به زیانِ رومیان می انگیخت، و مهارتش در جاسوسی و باریک بینیش در استراتژی و غافلگیریِ تاکتیکهایش تا زمانِ ویرانیِ کارتاژ، از حوصلة فهمِ رومیان بیرون بود.


در 219 ق م دست نشانده های روم در ساگونتوم کودتایی به راه انداختند و دولتی را بر سرکار آوردند که از سرِ میهن پرستی با کارتاژ مخالف بود. هنگامی که مردمِ ساگونتوم به آزارِ قبایلِ دوستارِ هانیبال پرداختند، هانیبال ایشان را فرمان داد تا سرِ جای خود بنشینند؛ و چون سر پیچیدند، شهر را محاصره کرد. روم زبانِ اعتراض به کارتاژ گشود و تهدید به جنگ کرد. کارتاژ پاسخ داد که چون ساگونتوم در صد و شصت کیلومتریِ جنوبِ اِبرو واقع است، روم به هیچ رو حقِ مداخله ندارد و، با عقدِ اتحاد با ساگونتوم، پیمانِ خویش با هاسدروبال را گسسته است. هانیبال همچنان به محاصرة شهر ادامه داد، و روم دوباره به جنگ برخاست، بی آنکه هرگز به دلش بگذرد که این دومین جنگِ پونیک (کارتاژی)، سهمناکترین جنگ در تاریخش خواهد بود.



هانیبال هشت ماه به سرکوبیِ مردمِ ساگونتوم گذراند؛ اما جرئتِ آن نداشت که به سوی ایتالیا پیش رود و بَندَری چنین مناسب را برای پیاده شدنِ رومیان در پشتِ سرِ خود باقی گذارد. در سالِ 218 از اِبرو گذشت و، مانندِ قیصر، در روبیکون با سرنوشت پنجه درافکند. سپاهی مرکب از پنجاه هزار پیاده و 9 هزار سوار داشت که بیشترشان اسپانیایی و لیبیایی بودند و هیچ یک مزدور نبودند. اما سه هزار سربازِ اسپانیایی، هنگامی که دانستند هانیبال قصدِ گذار از آلپ را دارد، پا به گریز نهادند؛ و هانیبال هفت هزار سربازِ دیگر را نیز، که طرحش را غیرِ ممکن می دانستند، آزاد کرد. گذشتن از پیرِنه خود همانا بسیار دشوار بود؛ اما ناگهانی تر از آن، مقاومتِ سرسختانة برخی قبایلِ گُل بود که با مارسِی بودند. هانیبال سراسرِ تابستان را جنگید تا توانست به راون برسد و، پس از یک جنگِ بزرگ، از آن بگذرد. هنوز از کرانه های رودخانه نگذشته بود که یک سپاهِ رومی به دهانة رودخانه رسید.


هانیبال سپاهیانِ خود را به شمال، به سمت وین، راهبر شد و سپس از جانبِ خاور بر آلپ تاخت. پیش از هانیبال، قبایل سِلتی از این کوهها گذشته بودند؛ اگر قبایلِ مقیمِ آلپ در برابرِ هانیبال مقاومت نکرده بودند، و گذراندنِ پیلهایش از گذرگاههای تند شیب سخت نمی نمود، او نیز بی دشواریِ بسیار از کوهها می گذشت. در پایانِ تابستان، پس از آنکه 9 روز از کوهها بالا رفت، به سِتیغ رسید و آن را پوشیده از برف یافت؛ آنجا دو روز با سپاهیان و سُتورانش آرمید، و سپس از گذرگاههایی تندشیبتر از آنچه هنگامِ بالا آمدن دیده بود، از راههایی که گاه زیرِ بهمن دفن می شد و بیشتر پوشیده از یخ بود، راهِ پایین را در پیش گرفت. بسیاری از سربازان و سُتوران در راه لغزیدند و به کامِ مرگ فرو افتادند. هانیبال کشتزارهای سبز و جویبارهای درخشانِ ایتالیا را در دشتهای دوردستِ جنوب به سربازانِ نومیدِ خود نشان می داد و نوید می بخشید که بزودی آن بهشت، جایگاهِ رَهنَوَردان خواهد بود، و بدین گونه سربازان را به پیشرفت دلگرم می کرد. پس از هفده روز رهسِپَری در آلپ، به دشت رسیدند و یکچند آسودند. هنگامِ گذشتن از کوهها، بسیاری از سربازان و اسبان تلف شده بودند و از این رو اکنون شمارِ سپاهیان به 26000 تن رسیده بود ، یعنی نیمِ آن عده ای که چهار ماه پیش از کارتاژِ جدید به راه افتاده بود. اگر گُلهای این سوی آلپ نیز مانند گُلهای آن سوی آلپ در برابرِ هانیبال مقاومت کرده بودند، شاید پیشرفتِ او همانجا پایان می یافت. اما قبیلة "بو ای ای" و قبایلِ دیگر، هانیبال را همچون نجاتبخش پذیره و یار شدند؛ در همان حال، رومیانی که بتازگی در آن خِطه سُکنا گزیده بودند، از راهِ پو به جنوب گریختند.


سِنا ، که بدین گونه در عرضِ هفت سال هستیِ روم را دوباره در خطر می دید، همة نیروهای خود را بسیج کرد و همة حکومتهای ایتالیایی را فرا خواند تا برای دفاع از سرزمینِ خود متحد شوند. روم، به یاریِ این حکومتها، سپاهی مرکب از 300,000 پیاده و 14,000 سوار 456,000 ذخیره فراهم آورد. دسته ای از این سپاهیان، به سرداریِ یکی از آن سکی پیوهای متعدد و مشهور، کنارِ تیکینو ـ رودخانه ای کوچک که در پاویا به پو می ریزد ـ به هانیبال برخورد. سواره نظامِ نومیدیاییِ هانیبال، رومیان را به هزیمت واداشتند، و سکی پیو، که زخمی سهمگین برداشته بود، با دخالتِ دلیرانة پسرش نجات یافت؛ تقدیر چنین حکم کرده بود که این پسر، شانزده سال بعد، در زاما به هانیبال برخورد کند. در دریاچة ترازیمنه، هانیبال با سی هزار تنِ دیگر از سپاهیان رومی، به سرداریِ تریبون: کایوس فلامینیوس، رویارو شد. به همراهِ این سپاه، برده فروشانی بودند که برای اسیرانِ احتمالی، غُل و زنجیر به همراه داشتند تا آنان را بعداً بفروشند. هانیبال با بخشی از قوایِ خود این سپاه را به درونِ دشتی محصور از تپه و جنگل کشاند؛ آنگاه به یک علامت، سپاهیانی که در این تپه ها و جنگلها پنهان شده بودند، از هر سو، از نهانگاههای خود بیرون ریختند و همة رومیان، و از جمله خودِ فلامینیوس، را کشند (217).


هانیبال اکنون بر سراسرِ شمالِ ایتالیا دست یافته بود، اما می دانست که هنوز نیرویش ده یکِ دشمن مصمم است. تنها امیدش آن بود که برخی از حکومتهای ایتالیا را به شورش بر ضدِ روم برانگیزد. وی همة زندانیانی را که از متحدانِ روم گرفته بود آزاد کرد، زیرا بر آن بود که قصدِ رهاندنِ ایتالیا را دارد نه سرِ ستیزه با آن. هانیبال از میانِ اتروریایِ سیل زده ـ جایی که تا چهار روز تکه زمین خشکی برای چادر زدن یافت نمی شد ـ گذشت؛ آپِنینِس را در نوردید و به آدریاتیک رسید و در آنجا به سربازانش اجازه داد تا مدتی دراز بیاسایند و زخمهای خویش را مرهم نهند. وی خود به "چشم درد" مبتلا شد، اما زمان برای درمان آن نیافت و از یک چشم نابینا گشت. آنگاه از کرانة خاوری به پایین سرازیر شد و از قبایلِ ایتالیایی دعوت کرد تا به او بپیوندند. حتی یک قبیله نیز به او نپیوست؛ بر عکس، هر شهری دروازة خود را به روی او بست و آمادة جنگ شد. چون راهِ جنوب را در پیش گرفت، متحدانِ گُلیِ او، که فقط به زادگاههای خود در شمال علاقه داشتند، او را ترک کردند. دام گستری برای کشتنش چنان دامنه گرفت که ناچار هر دم خود را به رنگ و جامه ای تازه در می آورد. پس، از حکومتِ کارتاژ خواست تا از راهِ یکی از بنادرِ آدریاتیک برایش مردِ جنگی و سلاح و توشه بفرستد؛ اما حکومت دریغ کرد. هانیبال از برادرِ کوچکترش، هاسدروبال، که در اسپانیا از او جدا شده بود، خواست تا سپاهی جمع کند و از گُل و آلپ بگذرد و به او بپیوندد؛ اما رومیان به اسپانیا هجوم آوردند، و هاسدروبال جراتِ عزیمت از آن خِطه را نیافت. ده سال گذشت تا هاسدروبال به برادر پیوست.


روم اکنون، در برابرِ بزرگترین دشمنِ خود، سیاستِ گیج کنندة حَزم و فرسایش را پیش گرفته بود. "کوین توس فابیوس ماکسیموس"، که در سالِ 217 به دیکتاتوری رسیده بود، چندان از رویارویی با سپاهیانِ هانیبال پرهیز کرد که شیوه اش در تاریخ سَمَر شد؛ وی بر آن بود که سرانجام گرسنگی و ناسازگاری و بیماری، مهاجمان را از پا در خواهد آورد. پس از یک سال این «بیجنبشیِ استادانه»، تودة مردمِ روم را به تنگ آورد؛ انجمن، با برگزیدنِ "مینوکیوس روفوس" به همپایگی با فابیوس در دیکتاتوری، رأیِ سنا و سُنَت و منطق را زیرِ پا گذاشت. به رغمِ اندرزِ فابیوس، مینوکیوس بر دشمن تاخت، اما به دام افتاد و شکستی سخت خورد؛ آنگاه معنای این سخنِ هانیبال را دریافت که گفته بود از فابیوس که به جنگ دست نمی یازد بیشتر می ترسد تا از مینوکیوس که آهنگِ ستیزه دارد. یک سال بعد، فابیوس معزول شد و "لوکیوس آیمیلیوس پاولوس" و "کایوس تِرِنس وارو" فرماندهیِ سپاهیانِ رومی را به عهده گرفتند. پاولوس، که آریستوکرات بود، جانبِ احتیاط را گرفت؛ وارو، که از میانِ توده مردم برخاسته بود، خواستارِ سختکوشی شد؛ مانندِ همیشه، احتیاط در این کشاکش بازنده شد. "وارو" در پیِ کارتاژیان به راه افتاد و در کانای، واقع در آپولیا در شانزده کیلومتریِ کرانة آدریاتیک، به آنان برخورد. رومیان هشتاد هزار پیاده داشتند و شش هزار سواره؛ هانیبال نوزده هزار سربازِ کار آزموده داشت، شانزده هزار گُلیُ غیرِ قابلِ اعتماد، و ده هزار اسب؛ وی وارو را برای ستیزه به دشتی پهناور، که برای حملة سواره نظام دلخواه بود، کشاند. گلها را در قلبِ سپاه گذاشت، چون بیم داشت که بگریزند. چنین نیز شد، و هنگامی که رومیان در پیِ آنان به درونِ دشت آمدند، کارتاژی زیرک، که خود در گرماگرمِ نبرد بود، به سربازانش فرمان داد تا راه را بر دو جناحِ رومیان ببندند و آنگاه سواره نظام را فرمود تا صفِ سوارانِ دشمن را در هم شکنند و از پشتِ سر بر لژیونها بتازند. سپاهِ روم در محاصره افتاد، امکانی برای جنگ و گریز نیافت، و نابود شد. چهل و چهار هزار تن از آنان به خاکِ هلاکت افتادند، از جمله خودِ پاولوس و هشتاد سناتوری که به سربازی آمده بودند. ده هزار تن به کانوسیوم گریختند، از جمله وارو و سکی پیو، که بعدها لقبِ آفریکانوسِ مِهین را یافت (216) هانیبال شش هزار سپاهی از دست داد، که دو سومِ ایشان از مردمِ گل بودند. این جنگ نمونه ای عالی از سپهسالاری به جا نهاد که در تاریخ، برتر از آن نمی توان یافت. به روزهای اِتِکایِ روم بر سپاهِ پیاده پایان داد و، تا دو هزار سال، مبانی و اصولِ فنِ سپاهیگریِ را معین کرد.


V – سکی پیو


این مصیبت پشتِ سلطة روم را در جنوبِ ایتالیا شکست. سامنیتها، بروتیان، لوکانیان، اهالیِ مِتاپونتوم، مردمِ توری ای، کروتوناییان، لوکریان، و کاپواییان با گُلهای مقیمِ دامنة ایتالیاییِ آلپ به نیروی هانیبال پیوستند؛ فقط اومبریا، لاتیوم، و اِتروریا در وفاداری به روم استوار ماندند. هیرونِ سیراکوزی تا زمانِ مرگ، هواخواهِ روم بود، اما جانشینانش جانبِ کارتاژ را گرفتند. فیلیپِ پنجمِ مقدونی، که از گسترشِ تسلطِ روم از راهِ ایلیریا به خاور بیمناک بود، با هانیبال یار شد و بر ضدِ روم اعلانِ جنگ کرد. کارتاژ اینَک به ماجرا علاقه یافت و مختصری نیرو و توشه برای هانیبال فرستاد. برخی از والاتبارانِ جوانِ رومی، که از معرکة کانوسیوم جان به در برده بودند، یکسره امید از اوضاع بریدند و آهنگِ گریز به یونان کردند، اما سکی پیو آنان را، شرمزده، به دلیری برانگیخت. روم یک ماه از هراس آرام نداشت؛ فقط یک هنگِ کوچک برای دفاع از آن در برابرِ هانیبال به جا مانده بود. بانوانِ اشراف گریان به پرستشگاهها شتافتند و تندیسهای خدایان را با موهای خویش پیراستند؛ برخی که شوهران و فرزندانِ خود را در کارزار از دست داده بودند با بیگانگان و بندگان همخوابه شدند تا نژادشان نابود شود. سِنا، برای آنکه خدایانِ بظاهر آزرده را باز بر سَرِ مهر آورد، دوباره حکمِ قربانی کردنِ آدمیان را داد و دو گُلی و دو یونانی را زنده به گور کرد.


پولیبیوس می گوید که، اما رومیان «هنگامی که براستی در خطر می افتادند، هراس انگیزتر از هر زمان دیگر بودند ... اگرچه اکنون شکست خورده و حیثیتِ نظامیشان نابوده شده بود، با اینهمه، به سببِ فضایلِ ذاتیشان، و در پرتوی خردمندی، نه همان بالادستیِ خویش را در ایتالیا باز یافتند، بلکه در عرضِ چند سال سَروَرِ جهانیان شدند.» نبردِ طبقاتی فرو نشست و همة گروهها به رهاییِ میهن شتافتند. میزانِ مالیات از حدِ توانِ مردم در گذشته بود، اما اکنون شهروندان، حتی بیوه زنان و کودکان، به دلخواهِ خود ذخایرِ پنهانِ خویش را به بیت المال می پرداختند. هر مردی که توانایی سلاح کشیدن داشت، در صفِ جنگجویان درآمد؛ بندگان نیز به سربازی پذیرفته شدند و نوید یافتند که به هنگامِ پیروزی آزاد خواهند گشت. حتی یک سرباز نیز رضا نداد که مزد بگیرد. روم آماده شد تا از هر وجب خاکِ میهن در برابرِ شیرِ نوخاستة کارتاژ دفاع کند.


اما هانیبال رخ ننمود. به گمانِ او، چهل هزار تن سپاهی، برای محاصرة شهری که سپاهیانی بسیار از جانبِ حکومتهای وفادار به دفاع از آن برمی خاستند، نیرویی بسیار کوچک بود؛ وانگهی، اگر شهر را فرو می گرفت، چگونه آن را نگاه می داشت؟ متحدانِ ایتالیاییش او را، به جای آنکه نیرو بخشند، ناتوان کردند. روم و دوستانش برای حمله به این متحدان سپاه گرد می آوردند و، بی یاریِ هانیبال، هر آینه همة ایشان را مغلوب می کردند. نزدیکانش او را به سببِ احتیاط به مَلامَت گرفتند، و یکی از ایشان اندوهزده به او گفت: «خدایان همة مواهب را به یک تن نبخشیده اند. ای هانیبال! تو می دانی که چگونه پیروز شوی، اما نمی دانی که چگونه از پیروزی بهره گیری.» هانیبال تصمیم گرفت که صبر کند تا کارتاژ و مقدونیه و سیراکوز با هم برای باز گرفتنِ سیسیل و ساردِنی و کُرسیکا و ایلیریا به حمله آغاز کنند، و روم ناگزیر؛ قدرتِ خویش را به ایتالیا محدود سازد. وی همة اسیران را، جز رومیان، آزاد کرد، و آنگاه برای آزادیِ این اسیرانِ رومی نیز فِدیه ای مختصر خواست. چون سِنای روم از پرداختِ فِدیه سر باز زد، هانیبال بیشترِ اسیران را به بندگی به کارتاژ فرستاد و مانده را، به شیوة رومیان، واداشت تا، با نبردهای گلادیاتوری تا پایِ مرگ، سپاهیانش را سرگرم کنند. وی چند شهر را محاصره و تصرف کرد، آنگاه برای فصلِ زمستان سپاهیانش را در کاپوا مستقر کرد.


این دلپذیرترین و خطرخیزترین نقطه ای بود که هانیبال می توانست بَرگُزینَد. زیرا این دومین شهرِ ایتالیا ـ که در نوزده کیلومتریِ شمالِ ناپل قرار داشت ـ از اِتروسکها و یونانیان، عیب و هنرِ تمدن، هر دو، را فرا گرفته بود؛ و سپاهیانِ هانیبال در این اندیشه شدند که بحق باید چند صباحی تن را، که آن همه سختیها کشیده و زخمها برداشته بود، با آسایش و ناز آشنا کنند. اما دیگر از آن سربازانِ شکست ناپذیری که در کورة نبردهای بیشمار، آزموده و از سِرِشتِ اِسپارتیِ استادِ خویش اِلهام گرفته بودند، نشانی نماند. در ظرفِ پنج سالِ بعد، هانیبال آنان را به پیروزیهایی جزئی رهنمون شد؛ اما، در همان روزهایی که چنین آسوده و سرگرم بودند، رومیان؛ کاپوا را محاصره کردند. هانیبال کوشید تا با هجوم به حوالیِ روم، خطِ محاصره را بشکند؛ رومیان بیست و پنچ لژیونِ جدید، یعنی دویست هزار مرد، فراهم آوردند، و هانیبال، که هنوز نیرویش به چهل هزار تن محدود بود، به سمتِ جنوب عقب نشست. در سالِ 211 کاپوا به دستِ رومیان افتاد؛ رهبرانِ شهر، که امکانِ کشتارِ رومیان را در شهر فراهم کرده بودند، یا خود را کشتند یا سرشان از تن جدا شد؛ و مردمِ شهر، که سخت پشتیبانِ هانیبال بودند، ناگزیر در سراسرِ ایتالیا پراکنده گشتند. یک سال بعد، مارسِلوس؛ سیراکوز را گرفت، و یک سال پس از آن ، آگریگِنتوم به روم تسلیم شد.


در این میانه، یک سپاهِ رومی به رهبریِ دو تن از خاندانِ سکی پیو به اسپانیا فرستاده شد تا هاسدروبال را سرگرم کنند. اینان هاسدروبال را در اِبرو شکست دادند (215)؛ اما هر دو بزودی در کارزار کشته شدند، و هنگامی که "سکی پیو آفریکانوس"، فرزندِ یکی و برادرزادة دیگری، به فرماندهیِ سپاه در اسپانیا رسید، متصرفاتِ گذشته نیز از دستِ روم رفت. "سکی پیو آفریکانوس" بیست و چهار سال بیش نداشت، یعنی، به قیاس با چنین مقامِ خطیری، هنوز به سنِ قانونی نرسیده بود، اما سِنا می خواست حدودِ سازمانِ حکومت را وسعت دهد تا خودِ حکومت را رهایی بخشد. و انجمن نیز در این زمان خود را فرمانبردارِ سنا ساخته بود. مردم سکی پیو را دوست می داشتند، نه فقط از آن رو که خوش اندام و گشاده زبان و هوشیار و دلیر بود، بلکه از این رو که پارسا و مردمدار و دادگر نیز بود. سکی پیو عادت داشت که پیش از اقدام به هر کار در پرستشگاههای فرازِ کاپیتول با خدایان به راز و نیاز بنشیند و، پس از پیروزی، سه گاو به پاداش برای آنان قربانی کند. وی خویشتن را برخوردار از تأییدِ آسمانی می پنداشت یا وانمود می کرد؛ کامیابیهایش به این پندار قوت می داد و پشتیبانانش را قویدل می کرد. سکی پیو بزودی سپاهیانش را دوباره سامان بخشید، و کارتاژِ نو را، پس از یک محاصرة طولانی، تصرف کرد و فلزها و سنگهای گرانبهایی را که به دستش افتاده بود، با اماناتِ بسیار به بیت المال تحویل داد. بیشترِ شهرهای اسپانیا به او تسلیم شدند، و در حدودِ 205، اسپانیا به صورتِ یکی از ایالاتِ روم درآمد.


با اینهمه، بخشِ اصلیِ نیروهای هاسدروبال گریخته و اکنون پس از عبور از گُل و آلپ به ایتالیا رسیده بود. رومیان پیکی را که سردارِ جوان برای هانیبال فرستاده بود، گرفتند و از نقشة نبردش آگاه شدند. یک سپاهِ رومی به نیروی مختصرِ او در کنارِ رودخانة متاوروس برخورد (207) و او را به رغمِ رهبریِ استادانه اش در نبرد شکست داد. هاسدروبال، چون شکست را عیان و امیدِ دیدارِ برادرش را تباه دید، بر قلبِ لشگریانِ رومی زد و دل بر مرگ نهاد. مورخانِ رومی، شاید از بابِ داستانپردازی، روایت می کنند که سکی پیو سَرِ هاسدروبال را برید و کَس فرستاد تا آن را، از راهِ آپولیا، از فرازِ باره به درونِ اردوی هانیبال بیندازد. هانیبال، که از مرگِ برادری که به جان دوستش می داشت دلشکسته شده بود، لشکریانِ ناتوان گشتة خود را به بروتیوم پس کشید. لیوی می گوید: «آوازة قدرتِ هانیبال، حتی به هنگامی که کارش از هر سو رو به پریشانی داشت، چنان هیبت انگیز بود که در آن سال نه او خود به جنگی دست یازید و نه رومیان به سراغش آمدند.» کارتاژ صد کشتی گرانبار از مردِ جنگی و خواربار برایش فرستاد، اما طوفان کشیتها را به ساردِنی راند؛ ناوگانِ رومی هشتاد کشتی را از آن میان غرق کردند یا به تصرف درآوردند و باقی راهِ گریز در پیش گرفتند.


در سال 205، سکی پیوی جوان، سرزنده از پیروزیهایش در اسپانیا، به کنسولی برگزیده شد، سپاهی تازه گِرد آورد، و از راهِ دریا رهسپارِ افریقا شد. دولتِ کارتاژ از هانیبال خواست تا به یاریِ شهری بشتابد که مدتی چنان دراز از یاری با او دریغ کرده بود. چگونه می توان دریافت که سردارِ نیمه نابینایی که به فشارِ خیلِ بیکرانِ دشمنان به گوشه ای از ایتالیا رانده شده بود و حاصلِ پانزده سال رنج و سختی را در آستانة نابودی، و فرجامِ پیروزیهایش را در بیهودگی و گریز می دید، از شنیدنِ این خواهش چه اندیشه ها کرده است ؟ نیمی از سپاهیانش از همراهی با او برای عزیمت به کارتاژ سر باز زدند؛ به گزارشِ مورخانِ بد خواه، هانبیال بیست هزار تن از اینان را به جرمِ سرکشی یا از ترسِ پیوستنشان به قوای روم از دمِ تیغ گذراند. چون پس از سی و شش سال غیبت به زادگاهش رسید، سپاهی فراهم کرد و برای مقابله با نیروی سکی پیو در زاما، واقع در پنجاه مایلی جنوبِ کارتاژ، حرکت کرد (202). این دو سردار، پس از آنکه با ادبِ تمام به گفتگو نشستند و آشتی را ناممکن یافتند، به نبرد آغاز کردند. هانیبال برای نخستین بار در زندگیش شکست خورد؛ کارتاژیان، که بیشتر سپاهی مزدور بودند، در برابرِ پیادگانِ رومی و سواره نظامِ بی پروای "ماسی نیسا"، شاهِ نومیدیا، پشت بِدادَند. بیست هزار کارتاژی در کارزار کشته شد؛ هانیبال، که اینَک چهل و پنجساله بود، با نیروی مردی جوان بر سکی پیو حمله برد و او را زخم زد، آنگاه بر ماسی نیسا تاخت، سپاهیانِ پریشانش را منظم کرد و نومیدانه به حملاتی دست زد. هنگامی که جایی برای امید نماند، از اسارت گریخت و سواره به کارتاژ رفت و اعلام کرد که نه پیکاری کوچک، بلکه جنگی بزرگ را باخته است، و به سِنا اندرز داد تا خواستارِ صلح شود. سکی پیو جوانمردی کرد و به کارتاژ اجازه داد تا امپراطوریش را در افریقا همچنان نگاه دارد؛ اما خواست تا همة ناوهای جنگیِ کارتاژی، جز 10 کشتی، به وی تسلیم شود و کارتاژ تعهد کند که بی رضایتِ روم در خارج یا داخلِ افریقا به جنگی دست نزند و هر سال دویست تالنت (قریب به 720,000 دلار) تا پنجاه سال به روم غرامت بپردازد. هانیبال این شرایط را منصفانه دانست و دولتش را به پذیرفتن آنها مجاب کرد.


جنگِ دومِ پونیک سیمای مدیترانة غربی را دگرگون کرد. اسپانیا و همة ثروتهای آن را به روم باز گرداند و، بدین گونه، هزینة تصرفِ یونان به دستِ نیروهای رومی را فراهم کرد. ایتالیا را زیرِ سَروریِ بیهمتای روم متحد ساخت و همة راهها و بازارهای آن را به رویِ کشتیها و کالاهای رومی گشود. اما این جنگ پُر هزینه ترین نبردِ روزگارانِ کهن بود، زیرا نیمی از کشتزارهای ایتالیا را تباه و زیر و زبر کرد، چهار صد شهر را به ویرانی کشاند، و سیصد هزار مرد را به کشتن داد؛ چنانکه ایتالیای جنوبی تا به امروز از پیامدهای آن رهایی نیافته است. جنگِ دومِ پونیک، با اثباتِ اینکه انجمنها و مجالسِ ملی نمی توانند خردمندانه سرداران را برگزینند و جنگها را رهبری کنند، دموکراسی را ناتوان کرد و با گزند رساندن به کشاورزی و یاری کردن به بازرگانی، با بیرون آوردنِ افراد از روستاها و آشنا کردنِ ایشان با سختیهای نبرد و نابسامانیهای اردوگاهها، با بهره گرفتن از فلزاتِ گرانبهای اسپانیا برای تأمینِ تجملات و کشورگشاییهای تازه، و با گذراندنِ معاشِ ایتالیا از راهِ گندمهایی که به زور از اسپانیا و سیسیل و افریقا ستانده می شد ، تحولی در زندگی و روحیاتِ رم پدید آورد. این جنگ: محورِ وقایعِ همة دوره های تاریخِ روم بود.


برای کارتاژ، جنگ سر آغازِ نابودیش بود. کارتاژ که بخشِ عمدة بازرگانی و امپراطوریِ خویش را بازیافته بود، می توانست بآسانی دوباره زندگی از سر گیرد. اما حکومتِ اولیگارشی چنان ناپاک بود که بارِ غرامتِ سالیانة روم را بر دوشِ طبقاتِ فرودست انداخت و بخشی از آن را نیز به سودِ خود ضبط کرد. خلق از هانیبال خواست تا از گوشه نشینی به درآید و میهن را رهایی بخشد. در سال 196 هانیبال به مقام سافیت برگزیده شد(  عنوانِ مأمورانِ عالیرتبة قوة مجریه در کارتاژ.). پیشنهادِ وی، که دادرسانِ دادگاهِ 104 نفری، باید فقط برای یک سال برگزیده شوند و حقِ انتخابِ دوباره را، مگر پس از گذشتِ یک سال، نداشته باشند، سِنا را سخت رنجاند. چون سِنا از تصویب این پیشنهاد سر باز زد، هانیبال آن را به انجمنِ ملی ارائه کرد و به تصویب رساند؛ وی، به یاریِ این قانون و این شیوه، یکباره کارتاژ را در دموکراسی؛ همپایة روم کرد. جلوی رِشوه خواری را گرفت و سخت کیفر داد و ریشه بَرکَند؛ شهروندان را از بارِ مالیاتِ اضافی رَهاند و، به رغمِ آن، بُنیة مالیِ کارتاژ را قُوَت بخشید، چندانکه تا سالِ 188 مملکت توانست همة غِرامتِ روم را بپردازد.



اولیگارشیِ کارتاژی، برای آنکه از شرِ هانیبال رها شود، پنهان به رم خبر فرستاد که وی برای از سر گرفتنِ جنگ دسیسه می چیند. سکی پیو همة نفوذِ خویش را به کار بست تا از حریفِ خود پشتیبانی کند، اما مغلوب شد؛ سِنا با درخواستِ تسلیمِ هانیبال، کارتاژیانِ توانگر را خرسند کرد. سردارِ پیر شبانه گریخت و سواره، پس از طیِ دویست و پنجاه کیلومتر، به تاپسوس رسید و از آنجا با کشتی به انطاکیه رفت (195)؛ وی آنتیوکوسِ سوم را از میانِ جنگ و صلح با روم مُرَدَد یافت؛ پس به جنگ اندرز داد و در زُمرة کارگزارانِ شاه درآمد. هنگامی که رومیان؛ آنتیوکوس را در ماگنِسیا شکست دادند. (189) ، یکی از شرایطِ صلح را تحویلِ هانیبال به ایشان قرار دادند. هانیبال نخست به کریت و سپس به بیتینیا گریخت. رومیان سر در پیِ او گذاشتند و نهانگاهش را محاصره کردند. هانیبال مرگ را بر اسارت برگزید و گفت: «بگذار که رومیان را از این اضطرابی که دیری آزارشان می دهد رهایی بخشیم، چون از شکیبیدن برای مرگِ مردی پیر به تنگ آمده اند.» وی زهری را که با خود داشت سرکشید و به سن شصت و هفتسالگی، در سال 184 ق م مرد. چند ماه بعد، شکست دهنده و ستایندة او، سکی پیو، به دنبالش رخت به سرای آرامش کشید.


فصل چهارم :رومِ رَواقی - 508 – 202 ق م


مقدمه


این رومیانِ شکست ناپذیر چگونه مردمی بودند؟ چه نهادهایی سرشت و سیاستِ ایشان را چنین قدرتِ سنگدلانه ای بخشیده بود؟ کدام خانه و مدرسه، کدام دین و آیینِ اخلاقی؟ روزیِ خود را چگونه از خاک بر می گرفتند، و با کدام سازمانِ اقتصادی و مهارت، ثروتی را قالبگیری می کردند که برای تهیة ساز و برگِ شهرهای روینده و سپاهیانِ همواره نو شوندة هرگز نیارمندة آنان ضروری بود؟ در کوی و بَرزَن، در پرستشگاه و تماشاخانه، در دانش و فلسفه، و در پیری و مرگ به چه حال بودند، تا هنگامی که ما روم را در دورانِ نخستینِ جمهوری به تفصیل نشناسیم، هرگز بر چگونگیِ تحولِ دامنه دارِ عادت و اخلاقیات و اندیشه هایی که، در یک زمان، کاتوی پرهیزکار و فسادناپذیر و، دیری بعد، نرونِ اِپیکوری را پَروَرد و، سرانجام، امپراطوریِ روم را به کلیسای روم مبدل کرد، آگاهی نخواهیم یافت.


I – خانواده


تولد در روم خود حادثه ای خطرخیز بود. اگر کودک کژ و کوژ یا دختر بود، پدر به حکمِ سنت می توانست او را بکشد. و گرنه، مَقدَمَش گرامی بود؛ زیرا اگرچه رومیانِ این دوره تا اندازه ای از گسترشِ خانواده جلوگیری می کردند، سخت آرزو داشتند که دارایِ پسر شوند. زندگیِ روستایی به کودکان ارزش و اهمیت می بخشید؛ بی فرزندی در نظرِ عامه بسیار نکوهیده بود، و دین نیز، با تقریرِ اینکه اگر رومی پسری از خود برای نگاهداری از گورَش به جا نگذارد، روانش تا ابد در عذاب خواهد ماند، فرزندآوری را تشویق می کرد. هر کودک هشت روز پس از زاده شدن، طی تشریفاتی پرشکوه در کنارِ آتشدانِ خانه، به عضویتِ خانواده یا قبیله؛ پذیرفته می شد. طایفه گروهی بود از خانواده های "آزاده تبار" که نیایی واحد داشتند، نامِ او را بر خود می نهادند(در رومِ قدیم، قبیله یا عشیره یا گروهی از خانواده ها که نامِ مشترک و (به اعتقاد خود) نیای مشترک داشتند؛ و نیز دارای بعضی امتیازات و تعهداتِ قانونیِ مشترک و هم مَناسِکِ مشترک بودند. )، و در آیینِ پرستش با هم یگانه، و در صلح و جنگ به یاری با یکدیگر موظف بودند. نامِ هر فرزندِ پسر مرکب بود، نخست، از نامِ کوچک ـ مانند پوبلیوس، مارکوس، کایوس؛ سپس نامِ طایفه ـ مانند کورنِلیوس، تولیوس، جولیوس؛ و سرانجام نامِ خانواده ـ مانند سکی پیو، سیسِرو، قیصر. زنان را فقط نامِ طایفه کافی بود ـ مانند کورنِلیا، تولیا، کلاودیا و جولیا. چون در روزگارِ باستان فقط پنجاه نامِ کوچک برای مردان معمول بود، که در بسیاری از نسلهای خانواده ای واحد به کار می رفت و مایة اشتباه می شد، معمولا به ذکرِ حرفِ نخستِ این نامها اکتفا می شد، و در عوض نامِ چهارم ـ و حتی پنجمی ـ برای بازشناختن، به دنبالِ نامهای دیگر می آمد. بدین گونه پ. کورنِلیوس سکی پیو آفریکانوس مایور (مِهین)، شکست دهندة هانیبال، از پ. کورنِلیوس سکی پیو آیمیلیانوس مینور (کِهین)، ویران کنندۀ کارتاژ، باز شناخته می شد.



کودک، خود را در ژرفنای خانوادة پدرشاهی، یعنی اساسی ترین و اختصاصی ترین نهادِ جامعة رومی، می یافت. اختیارِ پدر کمابیش مطلق بود، چنانکه گویی خانواده یکانی بود از ارتشی همواره به حالِ جنگ؛ از همة افرادِ خانواده؛ پدر تنها کسی بود که در دورانِ نخستینِ جمهوری در برابرِ قانون از بعضی حقوق برخوردار می شد؛ تنها "هم او" بود که می توانست مال بخرد و بفروشد و نگاه دارد و در عقود شرکت کند. در آن دوره، وی حتی صاحبِ جهیزیة زنِ خویش نیز بود. اگر زنش به جرمی متهم می شد، وی حقِ دادرسی و کیفرِ او را داشت و می توانست همسرِ خود را، به گناهِ زنا یا دزدیدنِ کلیدهای انبارِ شرابش، به مرگ محکوم کند. در حقِ فرزندان نیز اختیارِ مرگ و زندگی و فروختن یا اسارت با او بود. هر چه پسر به دست می آورد، بنا به قانون، متعلق به پدر می شد. بی رضایتِ پدر، زناشوییِ فرزند ممکن نبود. دختر شوهردار همچنان در قیدِ اقتدارِ پدر می ماند، مگر آنکه پدر به وی اجازة ازدواجِ "کوم مانو" بدهد ـ یعنی دختر را به دست یا اختیارِ شوی بسپارد. اما نسبت به بندگانِ خود اختیاری بیحد داشت. اینان، و نیز زن و فرزندانِ وی، در یدِ او بودند، و، صَرفِ نظر از سن و وضعشان، چندان زیرِ قدرتش باقی می ماندند تا او به رهانیدن یا خلعِ یدِ خود از ایشان اراده کند. این حقوقِ «پدرِ خانواده» تا اندازه ای به وسیلة سنت و رأیِ عامه و شورای طایفه ای و قانونِ پرایتوری؛ محدود می شد؛ و گرنه تا زمانِ مرگِ پدر دوام داشت و با جنون یا حتی به خواستِ خودِ او پایان پذیر نبود. اثرِ این حقوق، استوار کردنِ یگانگیِ خانواده، همچون پایة اخلاقیات و دولتِ روم، و برقراریِ نظمی بود که سِرِشتِ رومی را قَوامِ رَواقی بخشید. این حقوق، در نظر خشونت آمیز بود تا در عمل؛ افراطی ترینِ آنها بندرت اعمال می شد، و باقی نیز کمتر موردِ سوءاستفاده قرار می گرفت. وجودِ آنها از برقراریِ مِهرِ احترام آمیزِ عمیق و صمیمانه میانِ اولیا و فرزندان مانع نمی شد. عباراتِ سنگِ قبرِ رومیان همان قدر مِهرآمیز است که عباراتِ سنگِ قبرِ یونانیان یا سنگِ قبرِ مردمِ زمانة ما.


مقام زن در روم را نباید از روی محرومیتهای قانونیش داوری کرد ، زیرا نیازِ مرد به زن همیشه زن را با افسون هایی بسیار نیرومندتر از هر قانونی مجهز می کند. زن حقِ حضور در مَحاکم را ، حتی به عنوانِ شاهد ، نداشت. چون بیوه می شد، هیچ گونه اِدعا یا حقِ زوجیت بر داراییِ شوهر نمی یافت؛ شوهر اگر می خواست، می توانست برای او چیزی باقی نگذارد. در هر سِنی، از عمرش زیرِ قِیمومَتِ مردی ـ خواه پدر، خواه برادر یا شوهر، خواه فرزند یا سرپرست ـ بود که بی اجازة او حقِ زناشویی یا استفاده از اموالش را نداشت. اما می توانست ارث ببرد، اگرچه نه بیش از صد هزار سِستِرس (یا 15000 دلار)؛ بر حقِ داراییش نیز حدی نبود. در مواردِ بسیار، هنگامِ گذارِ جمهوری از مراحلِ نخستین به ادوارِ بعدی، به سببِ آنکه مردان، برای فرار از تعهداتِ ورشکستگی و دعاویِ غرامت و مالیات بر ارث و دیگر خطراتِ مداوم، داراییِ خود را به نام همسرانِ خویش ثبت می کردند، زنان ثروتِ هنگفت یافتند. در دین، مقامِ زن یاوریِ کاهن بود؛ هر کاهن می بایست همسری داشته باشد؛ چون کاهن می مرد، زن منصبِ خود را از دست می داد. در خانه، زن «کدبانویی محترم» بود. برخلافِ زنِ یونانی، زنِ رومی مجبور نبود که در «چهاردیواریِ زنان» محصور باشد. خوراکش را با همسرِ خود می خورد؛ اگرچه هنگامی که شوهر لم می داد، او می نشست. از کارهای پستِ خانگی تا اندازه ای معاف بود، چون کمابیش هر شهروند بنده ای داشت. به نشانة کدبانویی، ریسندگی می کرد، اما وظیفة خاصِ او در تدبیرِ منزل: نظارت بر کارِ بندگان بود، اگر چه می کوشید که فرزندان ِخویش را جز خود؛ کسی نَپَروَرَد. کودکان، به پاداشِ بردباریهای مادر، مهر و آزَرمی بیکران در حقِ او به دل داشتند، و شوهر نیز روا نمی داشت که سَروَریِ قانونیِ وی به دلبستگیش گزندی برساند.


پدر و مادر و خانه و زمین و دارایی، فرزندان، دامادان، نوادة عروسان، بندگان، و پناه یافتگانِ ایشان: خانوادة رومی را تشکیل می دادند. این خانواده، بیشتر یک سازمانِ خانوادگی بود تا خودِ خانواده؛ نه یک گروهِ خویشاوندی، بلکه اجتماعی از کسان و چیزهایی بود که همگی از آنِ کهنسالترین مردِ خانواده بودند. در دامنِ این اجتماعِ کوچک، که وظایفِ خانواده و سازمانِ دین و دبستان و صناعت را شامل بود، کودکِ رومی، پارسا و فرمانبردار ، پرورش می یافت تا شهروندِ استوار دلِ کشوری شکست ناپذیر بار آید.


II – دینِ روم


1 – خدایان


خانوادة رومی پیوندی بود هم میانِ کسان و چیزها، هم میانِ کسان و چیزها و خدایان.


خانواده کانون و سرچشمة دین، و نیز اخلاقیات و اقتصاد و حکومت بود؛ هر بخشی از دارایی، و هر وجهی از هستیِ آن، با رشته ای مقدس به جهانِ معنوی پیوسته بود. مظهرِ این اصل، یعنی آتشِ نامیرا در آتشدان ، که نشانه و عینِ ذات و سِتایِ الاهه بود ـ آن شعلة مقدسی که نشانة زندگی و پایندگیِ خانواده بود ـ این رابطه را به زبانِ بی زبانی، اما بروشنی، به کودک می آموخت. چنین آتشی هرگز نباید خاموش گردد، بلکه باید با مِهری «دینی» نگاه داشته، و با پاره ای از هر وعده خوراکِ روزانه، مدد شود. کودک، بر فرازِ آتشدان، تندیسهایی با تاجهایی از گُل می دید که نمایندة خدایان یا ارواحِ خانواده بودند: از آن میان یکی "لار" بود، که کشتزارها و ساختمانها و دارایی و سرنوشتِ خانواده به دستِ او بود، و دیگر پِناتِس یا خدایانِ درونِ خانه، که اندوخته های خانواده را در انبارها و گنجه ها و طویله هایش حفظ می کردند. در آستانة خانه، جانوس ناپیدا و پر مَهابَت، بال گسترده بود، و او خدایی بود که دو چهره داشت، نه برای آنکه کسی را بفریبد، بل برای آنکه همة کسانی را که به خانه در می آیند یا از آن بیرون می روند خوب ببیند. کودک فرا می گرفت که پدر: روحِ نگهبان یا روحِ قدرت آفرینِ درونیِ خانه است، و با از میان رفتنِ تَن، نابود نمی شود، بلکه باید او را در گورخانة پدران برای همیشه خوراک داد. مادر نیز آیتی ایزدی بود و سزاوار بود که همچون خدایان قدر بیند. هر مادر در خود یک جونو داشت(جونو، همسرِ ژوپیتر، شهبانوی آسمان، الاهة: نور، سرآغازها، زایمان، زن، و زناشویی) که روحی بود مظهرِ تواناییِ زایمان؛ همچنانکه پدر نیز در خود فرشتة نگهبانی داشت که همانا روح و قدرتِ فرزند آوری او بود. کودک نیز هر دو فرشتة نرینه و مادینه (یونووگنیوس) را داشت، که هم فرشتة مُوَکِل و هم روحِ او به شمار می رفتند، و روح: هسته ای خدایی در پوسته ای فانی بود. وی هراسناک می شنید که «سایه های مهربان»، آن نیاکانی که ماسکهای چهرة عبوسشان هنگامِ مرگ روی دیوارهای خانه آویخته بود، همه جا بر گِردِ اویند و او را می پایند و از انحراف از راهِ نیاکانش برحذر می دارند و به یادش می آورند که خانواده: تنها از کسانی که در روزگارِ او زنده اند فراهم نمی آید، بلکه نیز شاملِ آنانی است که بیشتر به تنِ خویش اعضای آن بوده اند یا روزی خواهند شد؛ آنها که هر یک جزئی از انبوهِ ارواحِ خانواده و بخشی از یگانگیِ بی آغاز و انجامِ آنند.


چون کودک رشد می یافت، ارواحِ دیگری به یاریش می آمدند: کوبا او را در خواب پاس می داشت، آبیونا راهنمای نخستین قدمهایش بود، فابولینا او را سخن گفتن می آموخت. هنگامی که خانه را ترک می کرد، باز خودش را همه جا در حضورِ خدایان می یافت. زمین؛ خود، خدایی بود. گاه تِلوس یا «خاکِ مام» نام داشت؛ گاه مارس، که همان خاکِ زیرِ پایش و تجسمِ بار آوریِ الاهیِ آن بود؛ و گاه بونادِئا، یا «الاهة نیکوکار» که زنان را زِهدانهای بارور می بخشید و کشتزارها را بارور می کرد. در روستاها، برای هر کاری خدایی یاور حاضر بود: پومونا برای بُستانهای میوه، فاونوس برای رَمه، پالِس برای مَرغزار، ستِرکولوس برای کود، ساتورنوس (کیوان) برای دانه افشانی، کِرِس برای محصول، فورناکس برای پختنِ ذرت در کوره، و ولکان برای آتش افروزی. بر مرزها تِرمینوس خدای بزرگ نظارت داشت. که در قالبِ سنگها یا درختانی که مرزهای کشتزار را نشانه می زدند، تَصَوُر و پرستیده می شد. دینهای دیگر چه بسا چشمشان به آسمان بوده باشد، و رومی نیز باور داشت که آنجا نیز خدایانی هستند، اما پاکترین نیایشها و بی ریاترین پیشکهشایش را به زمین نیاز می کرد که سرچشمه و مادرِ زندگی و آرامگاهِ مُردگان و پرستارِ جادوکارِ دانة رویندة او بود. هر سال، در ماهِ دی، در جشنِ شادی بخشِ «چهار راهها»: لارِس، یعنی نگهبانانِ زمین، نیایش می شدند؛ در ماهِ بهمن، با نیاز کردنِ پیشکشهای بسیار به تِلوس، از او فراوانیِ محصول را می خواستند؛ در ماهِ اردیبهشت، کاهنان، آیینِ «انجمنِ شخمزنی»، پیشاپیشِ دسته ای آوازخوان، از کنارِ مرزهای کشتزارهای به همپیوسته می گذشتند و به درگاهِ مارس (زمین) نماز می بردند تا بار را فراوان کند. بدین گونه، دین، مالکیت و صِبغة قدسی می بخشید، کشمکشها را فرو می خواباند، به نیروی شعر و درام، کار در کشتزارها را بزرگ می داشت، و تن و روان را با ایمان و امید نیرو می داد.



رومیان، برخلافِ یونانیان، خدایانِ خویش را "آدمی شکل"نمی پنداشتند و آنان را ارواح یا «نومینا» می نامیدند؛ گاه خدایان مفاهیمِ مجردی چون تندرستی، جوانی، حافظه، بخت و آزَرم، امید، بیم، فضیلت، پاکدامنی، سازش، پیروزی و روم بودند. برخی از ایشان، چون «لِمور»ها یا اجنه، ارواحِ بیماری زا بودند و به دشواری خرسند می شدند. برخی ارواحِ فصلهای سال بودند، مانند مایا، روحِ ماهِ مه (اردیبهشت). دیگر: خدایانِ آب بودند، مانند نپتون؛ یا پریانِ جنگل، مانند سیلوانوس؛ یا خدایانی که در درختان می زیستند. پاره ای دیگر در تنِ جانورانِ مقدس می زیستند، همچون اسب یا گاوِ قربانی؛ یا در تنِ غازهای مقدسی که دینداریِ بازیگوشانه ای آنها را در کاپیتول از آسیب نگاهداری می کرد. بعض دیگر ارواح توالد بودند: توتوموس بر آبستنی نظارت داشت؛ لوکینا مُوَکِل بر حیض و زایش بود. پریاپوس، خدای یونانیِ بارآوری، بزودی مقیمِ روم شد؛ به گفتة قدیس آوگوستینوس، که سخت از این رسم ناخرسند بود، دختران و کدبانوان، رویِ آلتِ مردانگیِ مجسمة پریاپوس می نشستند تا آبستنیشان مسلم باشد. تصاویرِ قبیحِ وی، زیورِ بسیاری از باغها بود؛ مردمانِ ساده، تِمثالهای کوچکِ ذِکرِ وی را به خود می بستند تا بارآور و بختیار باشند، یا از «چشمِ بد» گزند نبینند. هیچ دینی تاکنون اینهمه خدا نداشته است. وارو خدایانِ رومی را تا سی هزار برشمرد، و پِترونیوس شکایت داشت که در برخی از شهرهای ایتالیا شمارة خدایان بیش از آدمیان است. اما نزدِ رومیان، «دِئوس» هم به معنای قِدیس می آمد و هم خدا.


زیرِ قشرِ این تصوراتِ اساسی، باورهای رنگارنگِ عامیانه به جانگرایی، فِتیشیسم، توتِم پرستی، سِحر، معجزه، وِرد، خرافه، و تابو پنهان بود، که بیشترِ آنها یادگارِ ساکنانِ ماقبلِ تاریخِ ایتالیا و شاید نیاکانِ هندو-اروپایی ایشان در زیستگاهِ کهنِ آسیاییشان به شمار می آمد. چیزها و جاها یا کَسانِ بسیاری: «نَجِس» و، از این رو،  دست زدن یا نزدیک شدن به آنها ممنوع بود: از آن جمله نوزادان، زنانِ حائضه، و تبهکارانِ محکوم. صدها تعویذ یا اسبابِ مکانیکی به کار می رفت تا مقاصدِ طبیعی با وسایلِ ماورایِ طبیعی حاصل شود؛ کمابیش، هر کودک: طلسمی طلایی به گردن آویخته داشت. تمثالهایی کوچک به دریاها یا درختان آویزان بود تا ارواحِ بد را بگریزاند. از افسون یا وِرد برای جلوگیری از حوادث، درمانِ بیماریها، آمدنِ باران، و در هم شکستنِ سپاهِ دشمن و از میان بردنِ محصولِ او و یا تباه کردنِ او یاری می جستند. پلینی می گوید: «ما همه از آن هراسانیم که نفرین و وِرد بر جا خشکمان کند.» در آثارِ هوراس و ویرجیل و تیبولوس و لوکیانوس، جادوگران؛ بسیارند. چنین می پنداشتند که جادوگران مار می خورند و شبها پرواز می کنند؛ از گیاهانِ رازناک زهر می سازند و کودکان را می کشند و مردگان را برمی انگیزند. جز تنی چند شکاک، همه به معجزه و تَفَأُل، یا به تندیسهای سخنگو و عرقریز، به خدایانی که از اولمپ فرو می آمدند تا برای روم بجنگند، به روزهای خجستة طاق و شومِ جفت، و به پیشگوییِ آینده به یاریِ حوادثی غریب، عقیده داشتند. تاریخِ لیوی مشتمل بر صدها تَفَأُل از این گونه است که با وقاری فیلسوفانه گزارش شده است؛ و در مُجَلَداتِ آثارِ پِلینیِ مِهین از این تفألها چندان یافته می شود که عنوانِ آن آثار را «تاریخِ خَرقِ طبیعت» نیز می توان نهاد. با اعلامِ اینکه کاهن: شُگونی بد: چون دل و رودة غیرُ عادی در جانورُ قربانی یا غرشُ تندر در آسمان، دیده یا شنیده است، مهمترین امورِ بازرگانی، حکومت، یا جنگ، مُعَلَق یا تعطیل می شد.


حکومت تا آنجا که می توانست این افراط کاریها را جلو می گرفت و آنها را بدرستی «خرافه» می نامید، یعنی آنچه در بالا قرار دارد. اما، زیرکانه از دینداریِ مردم به سودِ ثُباتِ اجتماع و دولت بهره می گرفت. حکومت، خدایانِ روستایی را با زندگیِ شهری سازگار کرد و آتشکده ای ملی برای الاهة وِستا ساخت و هیئتی از دوشیزگانِ آتشبان را به نگهبانیِ آتشِ شهر برگماشت؛ از خدایانِ خانواده و کشتزار و دهکده، خدایانِ محلیِ دولت را پدید آورد و، به نامِ همة شهروندان، شیوه ای پرشکوه و خوشنما در نیایشِ آنان بنیاد کرد.


در میان این خدایانِ ملیِ باستان، ژوپیتر یا جووه، اگرچه هنوز مانندِ زئوس به مقامِ شاهی نرسیده بود، از همه محبوبتر بود. وی در قرنهای نخستینِ تاریخِ روم هنوز جلوه ای غیرانسانی داشت ـ پهنة بیکرانِ آسمان و نورِ خورشید و ماه و غرشِ تندر یا ( به نامِ ژوپیتر پلوویوس) ریزشی از بارانِ برکت بخش، مظاهرِ آن به شمار می آمدند. حتی ویرجیل و هوراس، گاه لفظِ چووه را به گونة مترادفِ باران یا آسمان به کار می بردند. در زمانِ خشکسالی ، توانگرترین زنانِ روم با پای برهنه از تپة کاپیتول به سویِ پرستشگاهِ ژوپیتر تونانس ـ جووة تُندَر زَن ـ بالا می رفتند تا برای باران دعا کنند. شاید این نام؛ شکلِ مَسخ شدة دیوسپاتِر یا دیسپیتر، پدرِ آسمان بوده است. شاید در آغاز: جانوس ـ در اصل دیانوس ـ با او یکی بوده است؛ جانوس: نخست روحِ دو چهرة کلبه ها، و سپس دروازة شهرها، و بعدها روحِ هر گشایش یا آغازی، همچون روز و سال، بود. درهای پرستشگاهش فقط به هنگامِ جنگ گشوده می شد تا بتواند همراهِ سپاهیانِ رومی به سرکوبِ خدایانِ دشمن برود. خدایی که به قدمتِ ژوپیتر از آزَرمِ مردم بهره داشت، مارس (مریخ) بود. نخست خدای کشت، و سپس خدای جنگ، و آنگاه مظهر و نشانة روم شد؛ هر قبیله ای در ایتالیا نامِ او را بر یکی از ماههای سال نهاد. دیگر از این گونه خدایانِ کهنسال، ساتورنوس، خدایِ ملیِ «بذرِ تازه افشان» بود. در افسانه ها: وی را شاهی در روزگارِ ماقبلِ تاریخ برشمرده اند که همة قبایل را زیرِ یک قانون آورد و کشاورزی آموخت و صلح و زندگیِ اشتراکی را در عصرِ زرینِ «حکومت ساتورنوس» برقرار کرد. به معنای عصرِ خوش و عصرِ طلایی است.


الاهه های رومی از اینان ناتوانتر، اما محبوبتر بودند. "جونو رِگینا" شهبانویِ بهشت و همزادِ موکل بر زنانگی و زناشویی و مادر بود؛ ماهِ خاصِ او، ژوئن، مبارکترین ماه زناشویی به شمار می آمد. مینِروا: الاهة فرزانگی یا حافظه، صنایعِ دستی و اَصناف، بازیگران، و خنیاگران و منشیها بود؛ پالادیوم(تندیسی از پالاس-آتنه که در شهرِ تروا نگاه داشته می شد و پایداریِ شهر را وابسته به نگاهداری از آن می دانستند.)، که حفظِ آن اساسِ امنِ روم پنداشته می شد، تصویری از پالاس-مینِروا بود، سراپا غرق در اسلحه، که می گفتند آینیاس به نیروی عشق و جنگ از تروا به روم آورده است. ونوس: روحِ شوق، جفتگیری، و بارآوری بود؛ ماهِ مقدسِ وی، آوریل، را ماهِ «جوانه های شکوفا» می دانستند. شاعرانی چون لوکرتیوس و اووید، او را گوهرِ عشق آمیزِ همة زندگان می دانستد. دیانا: الاهة ماه، زنان و زایش، شکار، جنگل، و ساکنانِ وحشیِ آنها، و یک روحِ درخت بود که، هنگامی که لاتیوم به زیرِ حکومتِ روم درآمد، از فرهنگِ ناحیة آریکیا واقع در آن خِطه گرفته شد. نزدیکِ آریکیا، دریاچه و بیشة "نِمی" قرار داشت، و در آن بیشه، پرستشگاهِ پرشکوهِ دیانا ساخته شده بود، که زیارتگاهِ همة کسانی شد که این الاهه را زمانی همخوابة ویربیوس، «شاهِ جنگلها»، می دانستند. جانشینانِ ویربیوس، یعنی کاهنان و شوهرانِ الاهة شکار، برای آنکه دیانا و زمین بارور بمانند، هر یک بنوبت جای خود را به بنده ای می دادند که، پس از بریدنِ تَرکه ای از درختِ مقدسِ بلوط (یا شاخة زرین) برای ساختنِ طلسم، بر شاه حمله می کرد و او را می کشت؛ این رسم تا سدة دومِ میلادی دوام داشت.


اینان بودند خدایانِ بزرگی که رسماً معبودِ رومیان به شمار می آمدند. خدایانِ ملیِ کوچکتری نیز وجود داشتند که در محبوبیت با این خدایان همسری می کردند: هرکولس، خدایِ شادی و شراب، که سبکسرانه با گنجینه دارِ پرستشگاهش بر سرِ یک روسپی قمار می کرد؛ مِرکوری خدای نگهبانِ بازرگانان و خطیبان و دزدان؛ اوپس الاهة ثروت؛ بِلونا الاهة جنگ؛ و بسیاری دیگر. چون قلمروی حکومتِ روم گسترش یافت، خدایانِ تازه پدید آمدند. گاه خدایی از یک شهرِ مغلوب، به نشانه و ضمانتِ پیروزی، به پرستشگاهِ عمومیِ خدایانِ روم آورده می شد، مانندِ جونو از وِیی که به اسارت به رم آورده شد. بر عکس، اگر افرادِ جامعه ای به پایتخت می آمدند، خدایانِ خویش را نیز با خود می آوردند تا مبادا ریشه های روانی و اخلاقیِ ایشان یکباره برکنده شود؛ به همان گونه که مهاجرانِ امروزی خدایانِ خود را به امریکا می آورند. رومیان در وجودِ این خدایانِ بیگانه شک نمی کردند؛ بیشترِ آنان عقیده داشتند که هر خدایی همراهِ تندیس خود است؛ بسیاری می پنداشتند که خدا همان تندیس است.



اما برخی از این خدایانِ تازه، نه مغلوب، بلکه غالب بودند؛ اینان، از راهِ ارتباطاتِ بازرگانی و نظامی و فرهنگی با تمدنِ یونان، به روم راه یافتند. رومیانِ با تمدنِ یونان: نخست در کامپانیا، سپس در جنوبِ ایتالیا، آنگاه در سیسیل، و سرانجام در خودِ یونان ارتباط یافتند. خدایانِ رسمیِ دینِ رومی، سرد و غیرِ انسانی بودند؛ هدیه و قربانی به رِشوه می گرفتند، اما بندرت می توانستند" آرامی دهنده" و الهامبخش باشند. برعکس، خدایانِ یونانی، همچون آدمیزادگان، آکنده از حادثه جویی و ذوق و شعر بودند. تودة مردمِ روم از این خدایان استقبال کردند و برایشان پرستشگاه ساختند و، به رغبت ، آیینِ پرستشِ ایشان را فرا گرفتند. کاهنانِ رسمی، خدایانِ یونانی را، همچون یاورانِ برقراریِ نظم و خشنودی، بر خانوادة خدایانِ رومی پذیرفتند و هر جا که ممکن بود آنها را با خدایانِ همانندِ خود یکی کردند. در سال 496 ق م، دمتر و دیونیسوس واردِ روم شدند. و با کِرِس و لیبِر (خدای انگور) بستگی یافتند. دوازده سال بعد، نوبتِ کاستور و پولوکس بود که نگهبانانِ روم شوند؛ در سالِ 431، پرستشگاهی برای آپولونِ درمان بخش ساخته شد، به امیدِ آنکه از بروزِ طاعون جلوگیری شود. در سال 294، آسکولاپیوس، خدایِ یونانیِ پزشکی، به شکلِ ماری عظیم، از اپیداوروس به روم آورده شد، و به احترام وی پرستشگاه و بیمارستانی به روی جزیره ای در رودخانة تیبر برپاگشت. کرونوس به صورت خدایی در اصل برابر با ساتورنوس، و پوسیدون با نپتون، و آرتِمیس با دیانا، و هِفایستوس با وولکانوس، و هراکلِس با هرکولس، و هادِس با پلوتون، و هِرمِس با مِرکوری، پذیرفته شدند. به یاریِ شاعران ، ژوپیتر به مقامِ: زئوسی دیگر، یعنی شاهدِ سختگیرِ سوگندها و داورِ کهنسالِ اخلاقیات، پاسدارِ قوانین و خدای خدایان، اوج یافت؛ اندک اندک رومیانِ فرهیخته برای پذیرشِ دینهای یکتاپرستیِ رَواقی: یهودیت و مسیحیت، آماده شدند.


2 – کاهنان


ایتالیا برای خرسند کردنِ این خدایان و یاری جستن از آنان، کاهنانی کار آمد در اختیار داشت. در هر خانه، پدر، خود کاهن بود؛ اما رهبریِ نیایشِ همگانی با چند کولِگیا یا انجمنهای "پونتیفِکس ماکسیموس" یا پونتیفِکسِ اعلای کاهنان بود که هر یک در امورِ خود استقلال داشت، ولی همه از جانبِ یک کاهنِ اعظم، که برگزیدة انجمنهای قرنها بود، رهبری می شد. برای عضویت در این انجمنها، هیچ آزمودگیِ خاصی لازم نبود. هر شهروندی می توانست در آنها عضویت یابد یا آنها را ترک کند. انجمنها صنف یا طبقة جداگانه ای تشکیل نمی دادند و از قدرتِ سیاسی بی بهره بودند، مگر به عنوانِ افزارهای حکومت. درآمدِ بعضی زمینهای دولتی را برای گذراندنِ امورِ خود دریافت می کردند و بندگانی برای خدمتگزاری داشتند، و با سهمُ الارثی که دینداران، نسل اندر نسل برایشان می گذاشتند، توانگر می شدند.


در قرنِ سومِ ق م انجمنِ کاهنانِ اعظم 9 عضو داشت که سالنامه ها را فراهم می آوردند، قوانین را ضبط می کردند، فال می زدند، قربانی نیاز می کردند، و با مراسمِ گناه شوییِ پنجساله، روم را از گناه پیراسته می ساختند. کاهنانِ اعظم، در اجرایِ آیینهای دینی، پانزده دستیار داشتند به نامِ «فِلامین» که کارشان برافروختنِ آتشِ قربانی بود. انجمنهای کوچکتر دارای وظایفِ خاص بودند: «سالیها» (در لغت به معنیِ جهندگان یا رقاصان) حلولِ هر سالِ نو را با برگزاریِ رقصِ آیینی در پیشگاهِ مارس (مریخ) اعلام می کردند؛ «فِتیالِس» یا فِتیالها: پیمانها و اعلانهای جنگ را توشیح می کردند: «لوپِرکی»، یا «انجمنِ گرگ»، آیینِ شگفت انگیزِ لوپِرکالیا را به جا می آورد. انجمنِ دوشیزگانِ آتشبان، آتشکدة ملی را پاس می داشت و هر روز از چشمة پَریِ مقدس، اِگِریا، آب به روی آن می پاشید. این راهبه های سپیدجامه و سپید چادر از میانِ دخترانِ شش تا دهساله برگزیده می شدند و تا سی سال باکره می ماندند و خود را وقفِ خدمت به خلق می کردند، اما در عوض از بسیاری از احترامات و امتیازاتِ عمومی بهره مند می شدند. اگر یکی از میانِ ایشان به گناهکاری در روابطِ جنسی متهم می شدند، او را با چوب می زدند و زنده می سوزاندند؛ مورخانِ رومی دوازده مورد از این گونه مجازات را یاد کرده اند. راهبه ها پس از سی سال می توانستند این کار را ترک و زناشویی کنند، اما کمتر چنین فرصتی می یافتند.


متنفذترین هیئتِ کاهنان، هیئتی مرکب از 9 پرنده (غیبگو و فالگیر) بود که در روزگارِ باستان با نظارة پروازِ پرندگان(آدمیزادگان، در روزِ باستان، چه بسا با مطالعة حرکاتِ پرندگان آموخته بودند که از اوضاعِ جویِ آینده خبر دهند. )، و بعدها با بررسیِ احشای حیواناتِ قربانی شده، قصد یا ارادة خدایان را باز می دیدند. پیش از اقدام به هر عملِ خطیرِ سیاسی یا دولتی، یا آغازیدن به جنگ، فرمانروایان تَفَأُل می زدند، و غیبگویان و فالگیران یا جگربینانِ خاص، تفألِ ایشان را تأویل می کردند؛ هنرِ این جگربینان از کَلده و ماورای آن، از راهِ اتروریا، به روم راه یافته بود. چون کاهنان گاه رِشوه می پذیرفتند، تقریراتِ خود را در بعضی موارد با نیازهای مشتری مطابق می کردند؛ مثلا با اعلامِ اینکه تطیرِ ایشان از نحوست حکایت دارد، مانع از تصویبِ قوانینِ نامطلوب می شدند، یا به عکس، با خبر دادن از شُگونِ خجسته ، انجمن را به تصویبِ اعلانِ جنگ تشویق می کردند. دولتیان در بحرانهای عمده با رجوع به «کتابهای سیبولایی» یعنی پیشگوییهای ثبت شدة سیبولا ، راهبة آپولون در کومای، از خشنودیِ خدایان خبر می دادند. با این وسایل و هیئتهایی که نزدِ وخشِ دلفی گسیل می شد، آریستوکراسی می توانست مردم را ، در هر جهت، به سوی هر هدفی بکشاند.



هدفِ آیینِ پرستش، اهدای پیشکش و قربانی به خدایان، برای جلبِ یاری یا دفعِ خشمِ ایشان بود. کاهنان می گفتند که این آیینها، برای آنکه پذیرفتة خدایان گردد، باید با چنان دقتی در گفتار و اَطوار برگزار شود که فقط از عهدة ایشان ساخته است. اگر خطایی رخ می داد، آیینِ پرستش می بایست تکرار شود.حتی اگر تا سی بار لازم آید. Religio به معنایِ برگزاریِ آیینهای پرستش با دقتِ دینی بود. جوهرِ هر آیینی عبارت بود از عملِ قربانی کردن یا، به معنایِ لفظی، «چیزی را از آنِ خداوند کردن» . در خانه ها، پیشکش، تکه ای نانِ شیرینی یا جامی از شراب بود که به روی آتشدان گذارده، یا به درونِ آتش انداخته می شد؛ در روستاها، عبارت بود از نخستین بَرِ کشتزاران، یا یک قوچ یا سگ یا خوک، در روزهای پُر قَدر، اسب یا گراز یا گوسفند یا گاو؛ در اعیادِ بزرگ، این سه حیوان را با هم قربانی می کردند. اورادی که بالایِ سرِ قربانی می خواندند آن را به خدایی که حیوان به او نیاز می شد مبدل می کرد؛ به این اعتبار، خدا خود قربانی می گشت؛ و، چون فقط احشای جانور در قربانگاه سوزانده می شد و کاهنان و مردم ، ماندة اعضای قربانی را می خوردند، امید آن بود که نیرو و شکوهِ خدایان به نیایش کنندگانِ شریک در جشن منتقل شود. گاه آدمیزادگان خود قربانی می شدند؛ گفتنی است که فقط در سالِ 97 ق م قانونی برای منعِ این رسم گذشت. بر اثرِ نوعی از همین اعتقاد به کَفاره برای گناهِ دیگران، چه بسا مردان جانِ خود را در راهِ دولت فدا می کردند، چنانکه دِکیوسها کردند و یا مارکوس کورتیوس، که برای فرو نشاندنِ آتشِ خشمِ قدرتهای زیرزمینی، به درونِ شکافی که در فورومِ روم بر اثرِ زلزله دهان باز کرده بود پرید، و، بنا بر روایات؛ شکاف هم آمد و وضع رو به راه شد.


آیینِ «پاکسازی» دلپذیرتر بود. آن را در موردِ محصول، رَمه، سپاه، و یا شهر به کار می بستند. دسته ای بر گِردِ چیزهایی که می بایست پاک شود می گشت و دعا می خواند و قربانی نیاز می کرد و، بدین گونه، ارواحِ تباهکار را می پراکند و مصیبت را می گریزاند. این دعاها شکلِ ناقصی بود از اورادِ ساحران؛ کلماتِ آن نه همان به گونة سرود، که در حکمِ افسون نیز بود؛ پِلینی: دعاخوانی را بصراحت از شمارِ وِردِ جادوگرانه دانسته است. اگر ورد بدرستی ادا می شد و بر حسبِ فهرستِ منظمِ نامهای خدایان، که به توسطِ کاهنان، گردآوری و حفظ می گشت، به درگاهِ خدایِ سزاوارِ آن گزارده می شد، یقین بود که دعا مستجاب خواهد شد؛ اگر دعا پذیرفته نمی شد، می بایست در به جا آوردنِ آیین، خطایی رخ داده باشد. از آیینهای پیوسته به سِحر: نذر بود، که به برکتِ آن یاریِ خدایان جلب می شد. گاه، پس از وفای این گونه نذرها، معابدی بزرگ سر به آسمان می افراشت. شمارة بی پایانِ چنین پیشکشهای نذری در آثارِ رومی نشان می دهد که دینِ خلق، در پرتو دینداری و شُکرگزاری و احساسِ پیوستگی با خدایانِ طبیعت، و شور و شوق برای هماهنگی با همة آنان، دینی گرم و پر مهر بوده است. اما، برعکس، دینِ دولتی بی اندازه رسمی بود و نوعی رابطة عَقدی میانِ دولت و خدایان به شمار می آمد. هنگامی که آیینهای "نو پرستش" از خاور زمین به روم راه یافت، پیش از همه، این نیایشِ رسمی رو به انحطاط گذارد، و حال آنکه ایمان و آیینِ پرستشِ چشمنواز و صمیمانة روستاها، با شکیبایی و سرسختی پایدار ماند. مسیحیت چون پیروز شد، تا حدی راهِ تسلیم در پیش گرفت و بسی چیزها را خردمندانه از این ایمان و آیین بر گرفت و به قالبها و عباراتی تازه درآورد که تا این زمان نیز در جهانِ لاتین رواج دارد.


3 – جشنواره ها


اگر آیینِ نیایش: مَلال آور و سخت بود، در عوض جشنواره های آن این عیب را جبران می کرد و مردمان و خدایان را خوشخوتر نشان می داد. در هر سال، بیش از یکصد روز مقدس بود، از جمله روزِ اول و گاه روزِ نهم و پانزدهمِ هر ماه. برخی از این روزها وقفِ مردگان یا ارواحِ جهانِ زیرزمینی بود. این ارواح در مراسمِ خود «دور کنندة شر» بودند و غایتشان خرسند کردنِ رفتگان و دور کردنِ خشم بود. در روزهای یازدهم تا سیزدهمِ ماهِ مه، خانواده های رومی جشنِ لِمورها یا ارواحِ مرده را با اُبُهَت برگزار می کردند. پدر، دانه های لوبیای سیاه از دهان به بیرون تف می کرد و فریاد می زد: «با این لوبیاها روحِ خود و شما را رستگار می کنم ... ای سایه های نیاکانَم، دور شوید!» آیینهای پارِنتالیا، و فِرالیا در ماهِ فوریه، به همین گونه، کوششهایی بود برای فرو نشاندنِ خشمِ مردگانِ هراس انگیز. اما جشنواره ها، خاصه در میانِ توده های مردم، بیشتر فرصتی بود برای شادی و کامرانیِ آمیخته با گریز از قیودِ جنسی. قهرمانِ یکی از آثارِ پلاوتوس می گوید(پلاوتوس :نمایشنامه نویسِ رومی، قرنِ سوم ق م؛ آثارش به سادگی و مردم پسندی شهره بود) که در این روزها «هرچه بخواهی می توانی خورد، و هر جا بخواهی می توانی رفت ... و هر که را خوش داری دوست بدار، به شرطِ آن که از زنانِ شویدار، بیوگان، دوشیزگان، و پسرانِ آزاد بپرهیزی.» گویا گوینده می پنداشته است که به خارج کردنِ اینها، باز کسانِ بسیاری برای عشقبازی باقی خواهند ماند.


روزِ پانزدهمِ فوریه، نوبتِ لوپِرکالیا یا جشنی شگفت انگیز می رسید که وقفِ فاونوس، رَمانندة گرگان بود: بزها و گوسفندها قربانی می شدند و کاهنانی که فقط کمربندی از پوستِ بز به تن داشتند، بر گِردِ تپة پالاتینوس می دویدند و برای فاونوس دعا می خواندند تا ارواحِ تباهکار را برانند، و به هر زنی که می رسیدند، او را با تازیانه ای از پوستِ حیواناتِ قربانی می زدند تا روانشان را از گناه: پیراسته و زِهدانشان را بارور کنند؛ آنگاه عروسکهایی کاهی به درونِ رودخانة تیبِر انداخته می شد تا خدای رودخانه، که در روزهای پُر هیاهوتر، جانِ آدمیزاده می خواست، خرسند یا فریفته شود. روزِ پانزدهمِ مارس، تهیدستان از کلبه های خود بیرون می ریختند و، همچون یهودیان در جشنِ "میوه بندان"، در میدانِ مارس برای خود سایه بانها می زدند و آمدنِ سالِ نو را جشن می گرفتند و به درگاهِ الاهة آناپِرِنا (حلقة سالیان)، به شمارة سالهایی که جامهای شراب سرکشیده بودند، دعا می خواندند. تنها ماهِ آوریل؛ شش عید داشت که به فلورالیا می انجامید، و آن عیدِ فلورا، یا الاهة گلها و چشمه ها، بود که شش روز در شادمانیِ بی بندوبار و میگساری دوام می یافت. نخستین روزِ ماهِ مه: عیدِ الاهة نیکوکار (بونادِئا) بود. روزِ نهم و یازدهم و سیزدهمِ مه: عیدِ لیبِر و لیبِرا، خدا و الاهة انگور، در جشنِ لیبِرالیا برگزار می شد؛ خیلِ مردان و زنانِ دلشاد، آلتِ مردانه، نمادِ باروری را آشکارا تقدیس می کردند. در پایانِ ماهِ مه، انجمنِ شخمزنی، خلق را در جشنهای شادی انگیز اما پروقارِ "آمبار والیا" رهبری می کردند. در ماههای پاییز، پس از آنکه محصول را با خیالِ آسوده گِرد آوردند، خدایان را از یادِ مردم می بردند، اما دسامبر باز از جشنهای گوناگون؛ پُرمایه بود. جشنِ ساتورنالیا از هفدهم تا بیست و سومِ این ماه برگزار می شد؛ و در طیِ آن مردم برای دانه افشانیِ سالِ بعد شادی می کردند و از روزگارِ پادشاهیِ شاد و بی طبقة ساتورنوس یاد می کردند. در این جشن، مردم به یکدیگر هدیه ها می دادند، و بسیاری از امورِ حرام مجاز شمرده می شد، فرقِ میانِ خدایگان و بنده چندی از میان برمی خاست و حتی بنده بر خدایگان برتری می یافت؛ بندگان می توانستند با صاحبانِ خود بنشینند و به آنان فرمان دهند و به ریشخندشان بگیرند؛ صاحبان، بندگان را خدمت می کردند و  تا همة بندگان سیر نمی شدند، لب به خوراک نمی زدند.



این جشنها اگرچه ریشه ای روستایی داشت، در شهرها محبوب ماند و به رغمِ همة رُخدادها تا قرونِ چهارم و پنجمِ میلادی دوام کرد. شمارِ آنها چندان گیج کننده بود که یکی از مصارفِ عمدة تقویمِ رومی: فهرست کردنِ آنها برای راهنماییِ مردم بود. رسمِ ایتالیاییانِ آغازین این بود که کاهنِ اعظم در آغازِ هر ماه؛ شهروندان را فرا می خواند و نامِ جشنهایی را که می بایست در سی روزِ بعد برگزار شود یاد می کرد؛ این فراخوانی سبب شد که به روزِ نخستِ هر ماه، نامِ کالِندا دهند. نزدِ رومیان، تا اندازه ای مانندِ سنتِ کاتولیکهای کنونی یا یهودیانِ سخت مُتُدَیِن، تقویم عبارت بود از فهرستی که کاهنان از روزهای تعطیل و روزهای کار فراهم می کردند، انباشته از آگاهیهایی دربارة امورِ مقدس، قضایی، تاریخی، و نجومی. بر طبقِ روایات، تقویمی که بر نظمِ روزشماری و زندگیِ رومیان تا زمانِ قیصر حکومت می کرد، از آنِ نوما بوده است. این تقویم، سال را به دوازده ماه بخش می کرد و، با شیوة پیچیدة خود در افزودنِ روزها، شمارة روزهای سال را تقریباً به 366 می رساند. برای جلوگیری از افراط کاریِ روزافزون در این شیوه، در سالِ 191 ق م به کاهنانِ اعظم اختیار داده شد تا روزها و ماههای افزون شده بر سال را بازنگری کنند، اما این کاهنان از اختیارِ خود برای دراز کردن یا کوتاه کردنِ مدتِ فرمانروایی کسانی که خوشایند یا ناخوشایندشان بودند بهره جستند، چندانکه در پایانِ دورة جمهوری، تقویمِ رومی، که در آن هنگام تا سه ماه خطای حساب داشت، به هیولای سراپا نابسامانی و نیرنگبازی بدل شده بود.


در روزهای نخست، زمان را فقط از رویِ ارتفاعِ خورشید در آسمان اندازه می گرفتند. در سالِ 263 ق م یک ساعتِ آفتابی از کاتانا واقع در سیسیل آورده و در میدانِ بزرگِ شهر نصب کردند؛ اما چون کاتانا چهار درجه در جنوبِ رم بود، این ساعت زمانِ درست را نشان نمیداد، و کاهنان تا یک قرن نمی توانستند آن را دستکاری کنند. در سال 158 ق م،" سکی پیو ناسیکا" نوعی ساعتِ آبی برای همگان معمول کرد. ماه با روزهای کالِند (نخستین)، نونِس (پنجم یا هفتم) و ایدِس (سیزدهم یا پانزدهم) به سه دوره بخش می شد و نامِ روزها را به شیوه ای ناآزموده، بر حسبِ بُعدشان از این فصول، معین می کردند: مثلا دوازدهمِ مارس را «روزِ چهارمِ پیش از ایدِسِ مارس» می نامیدند. از روزهای نهمِ ماه، هفته هایی نامنظم برای امورِ اقتصادی معین می کردند که در خلالِ آنها روستاییان به بازارهای شهرها می آمدند. سال با بهار آغاز می شد، و ماهِ نخست، مارتیوس، نامِ خدای دانه افشانی را بر خود داشت؛ ماهِ بعد، آپریلیس، خدایِ جوانه زنی؛ مایوس، ماهِ مایا، یا شاید ماهِ فزونی؛ یونیوس، ماه یونو، گویا ماهِ بالیدن؛ سپس ماههای کوین تیلیس (پنجم)، سِکس تیلیس (ششم)، سپتمبر (هفتم)، اکتبر (هشتم)، نومبر (نهم)، و دسمبر (دهم)، که همه بر حسبِ ترتیبِ شماره های آنها در سال؛ نامگذاری شده است؛ سپس جانواریوس، ماه جانوس، و فِبرُواریوس، ماه فِبروا، یعنی چیزهای سحرآمیزی که به دستیاری آنها آدمیان از گناه پیراسته می شوند. خودِ سال را آنوس یا انگشتری می نامیدند، شاید بدین گونه می خواستند بگویند که براستی آغاز و انجامی در کار نیست.


4 – دین و منش


آیا این دین به اخلاقِ رومی یاری می کرد؟ دین رومی از پاره ای لحاظ اخلاق بود؛ تکیة آن بر آیین پرستش چنین معنی می داد که خدایان، نه به نیک منشی، بلکه به هدایا و اوراد پاداش می دهند؛ و دعاهای آن نیز کمابیش همیشه خواهان نعمتهای مادی یا پیروزی نظامی بود. مراسم دینی، زندگی انسانی و خاکی را به صورت نمایشی شورانگیز در می آورد، اما شمارة آنها همواره در فزونی بود؛ گویی که جوهر راستین دین همین مراسم است نه بندگی جزء در برابر کل. خدایان ، جز چند تن، ارواحی هراس انگیز بودند، بری از اخلاق و بزرگمنشی.


با این وصف، دینِ کهنِ روم سرچشمة اخلاقیات و نظم و نیرو در فرد و خانواده و دولت بود. پیش از آنکه کودک بتواند معنیِ شک را دریابد، خمیرة سِرِشتَش در پرتوِ ایمان از فرمانبرداری و وظیفه و آراستگی مایه می گرفت. دین، خانواده را از ضِمانِ و حمایتِ الاهی برخوردار می کرد و پدران و مادران و کودکان را به نگاهداشتِ حرمتِ یکدیگر و پایبندی به وظایف، به پایه ای بیمانند، وا می داشت. زاد و مرگ را شَرَف و اَرجی قدسی می بخشید، وفاداری به پیمانِ زناشویی را تشویق می کرد، و، با لازم شمردنِ وجود دودمان برای آرامشِ روحِ مرده، تکثیرِ نسل را افزون می کرد. با تشریفاتی که پیش از هر نبرد و جنگی برگزار می شد، سرباز را قویدل و معتقد می کرد که قوای فوقِ طبیعی به پشتیبانیِ او می جنگند. با بخشیدنِ اصلِ آسمانی و صورتِ مذهبی به قانون، و با شناختنِ جرم در حکمِ بر هم زدنِ نظام و آرامشِ «آسمان»، و با نهادنِ قدرتِ جووه (ژوپیتر) در پسِ هر سوگند، قانون را استوار می کرد. به هر شأنی از زندگیِ عامه، هیبتی دینی می داد، و در آغازِ هر کاری از کارهای حکومت، برگزاریِ آیین و دعا را مقرر می کرد، و حکومت را با خدایان چنان مرتبط می ساخت که دینداری با میهن پرستی یکی می شد، و عشق به میهن را چنان شوری بخشیده بود که تاکنون تاریخ در هیچ اجتماعی نیرومندتر از آن را به یاد ندارد. دین و خانواده، دست در دست هم، افتخارِ مسئولیتِ پروراندنِ آن سرشتِ آهنینی را داشتند که رازِ سَروَریِ روم بر جهان بود.


III - اخلاق


از این زندگی در دامنِ خانواده و در پناهِ خدایان ، کدام اصولِ اخلاقی پا گرفت؟ ادبیاتِ رومی، از زمانِ اِنیوس یا جووِنال، این نسلهای نخستین را نمونة کمال برمی شِمُرَد و از زوالِ سادگی و فضیلتِ کهن اَسَف می خورد. صحایفِ این ادب همچنین رومِ شکیبا و پرحوصلة فابیوس و رومِ لذت طلبِ نِرون را درست رو یارویِ یکدیگر نشان می دهد. اما با تکیة یکجانبه بر شواهد نباید در بابِ این رویارویی (کنتراست) گزافه گویی کرد. به روزگارِ فابیوس هم مردمی لذت طلب بودند، و به زمانِ نرون هم مردمی شکیبا، و پر حوصله.


از آغازِ تاریخِ روم، آیینِ اخلاقیِ روابطِ جنسیِ میانِ مردمِ عادی به یک حال ماند، یعنی ناپرداخته و بی بندو بار، اما نه ناسازگار با کامیابی در زندگیِ خانوادگی. در همة طبقاتِ آزاده، از زنانِ جوان توقعِ بِکارَت می رفت، و داستانهایی پرآوازه در ستایشِ آن پرداخته می شد؛ زیرا در مردِ رومی حسِ مالکیتِ قوی بود و می خواست که همسرش دارای آنچنان طبعِ ثابتی باشد که او را در برابرِ خطرِ انتقالِ اموالش به زِنازادة حریفِ خویش حفظ کند. اما در روم نیز، مانندِ یونان، تَردامنی پیش از زناشویی میانِ مردان، به شرطِ رعایتِ دقیقِ ریاکاریهای آدمیزادگان، نکوهیده نمی بود. از زمانِ کاتویِ مِهین تا زمانِ سیسِرون، مدارکی آشکار در توجیهِ این نکته می یابیم. آنچه همراه با تمدن افزایش می یابد، بیشتر امکانِ تظاهرِ فِسق است تا نیتِ فسق. در سرآغازِ تاریخِ روم، روسپیان بسیار نبودند و حق نداشتند جامة خاصِ کدبانوان را، که نشانة زنانِ نیکنام بود، بر تن کنند؛ آنان را وا می داشتند تا از گوشه های تاریکِ شهرِ رم و جامعة رومی؛ قدم فراتر نگذارند. تا آن هنگام هنوز روسپیانِ آداب دان، نظیرِ هِتایرایِ آتن یا فاحشه های نازک طبعی که در اشعارِ اووید مدح شده اند، پدید نیامده بودند.


مردان معمولا زود ـ به سن بیست سالگی ـ زن می گرفتند، اما نه از سرِ عشقی پرشور، بلکه با این نیتِ خیر که همسری مددکار و کودکانی سودمند و زندگیِ جنسیِ سالم داشته باشند. در زبانِ زناشویی در روم، کلماتِ ناظر بر این امر به معنیِ «ازدواج برای فرزند آوری» بود؛ در کشتزارها، کودکان، مانندِ زنان، از مقولة اموال بودند، نه در حکمِ بازیچه هایی جاندار، زناشویی معمولا به همتِ پدران و مادران ترتیب می یافت و گاه افراد در کودکی نامزدِ یکدیگر می شدند. در هر مورد رضایتِ پدرانِ زن و شوهر، هر دو، لازم بود. نامزدی جنبه ای رسمی داشت و پیوندی قانونی به شمار می رفت. خویشاوندان به بزم فراهم می آمدند تا گواهِ عقد باشند؛ دو گروه به نشانة موافقت؛ شاخه ای را می شکستند؛ شرایطِ قرارداد، خاصه آنها که مربوط به جهیزیه بود، نوشته می شد؛ هر مرد حلقة آهنین به انگشتِ چهارمِ دستِ چپِ دختر می کرد، زیرا گمان می رفت که از آنجا عصبی به دلِ آدمی می پیوندد. حداقل سنِ زناشویی برای دختر دوازده سال و برای پسر چهارده سال بود. در قوانینِ اولیة روم، زناشویی اجباری شمرده می شد. اما در سالِ 413ق م، هنگامی که کامیلوس در مقامِ سِنسوریِ روم؛ مالیاتی برای مردانِ مجرد مقرر کرد، این حکم اعتبارِ خود را از دست داد.


ازدواج بر دو نوع بود: کوم مانو و سینه مانو؛ در ازدواجِ نوعِ اول، زن کاملا در اختیارِ شوی بود، و شوهر یا پدر شوهر نسبت به او و اموالش قدرتِ مطلق داشتند. ازدواجِ نوعِ دوم به آیینِ دینی نیازی نداشت و فقط رضایتِ عروس و داماد کافی بود. زناشوییِ نوعِ نخست یا به حکمِ یک سال زندگیِ مشترک، یا بر اثرِ خرید، یا «با هم کیک خوردن» صورت می پذیرفت؛ این نوع ازدواج، که در آن رعایتِ آیینِ دینی لازم می آمد، خاصِ نجیب زادگان بود. زناشویی بر اثرِ خریداری در همان آغازِ تاریخِ روم از رواج افتاد، و بلکه شکلِ معکوس یافت؛ جهیزیة زن چه بسا مرد را براستی می خرید. این جهیزیه معمولا در اختیارِ شوهر بود، اما، به هنگامِ طلاق یا مرگِ شوهر، می بایست معادلِ آن به زن بازگردانده شود. بَزمهای زناشویی از تشریفات و ترانه های عامیانه سرشار بود. خانواده های عروس و داماد در خانة عروس گِرد می آمدند، آنگاه صَفی پر زیور و دل انگیز می بستند و، همراه با نوایِ "نی زنان" و ترانه های خاصِ عروسی و بازیِ دلقکان، روانة خانة پدرِ داماد می شدند، در آستانة در، که دسته های گل بر آن بسته شده بود ، داماد از عروس می پرسید: « تو کیستی؟» و عروس این عبارت ساده را در بیانِ دلبستگی و برابری و یگانگی به پاسخ می گفت: «اگر تو کایوس باشی، من هم کایا هستم.» آنگاه داماد او را از روی آستانة در به بالا می کشید و کلیدهای خانه را به او می داد و، به نشانة هم پیمانی، گَردَنِ خود و همسرش را زیرِ یوغی می گذاشت؛ از این رو، زناشویی «همیوغی» نامیده می شد. سپس عروس، به نشانة پیوستگی به خانوادة جدید ، همراهِ دیگران در نیایشِ خدایانِ خانة شوهر شرکت می جست.


در ازدواجی که بر اثرِ «با هم کیک خوردن» صورت می گرفت، طلاق دشوار بود. فسخِ زناشویی، از نوعی که در آن اختیارِ زن به دستِ مرد بود، به ارادة شوهر بود، اما در نوعِ دوم، طلاق به ارادة هر یک از دو طرف، بی رضایتِ طرفِ دیگر، امکان پذیر بود. نخستین طلاقی که در تاریخِ روم ثبت شده در سال 268 ق م است، روایتِ مشکوکی مدعی است که، از زمانِ پیدایشِ شهرِ رم تا آن زمان، هیچ گونه طلاقی در روم صورت نپذیرفته است. به حکمِ عاداتِ طایفی، مرد می بایست زنِ زناکار یا بی فرزند را طلاق دهد. کاتوی مِهین می گفت: «اگر زنت را به زنا مشغول دیدی، به حکمِ قانون، مجازی که او را بی دادرسی بِکُشی. اما اگر او از رویِ تصادف تو را در چنین حالی بیابد، نباید حتی سرِ انگشتش را به تو بزند، چون قانون وی را از این کار منع می کند.» به رغمِ این تفاوتها، زناشوییهای شادمانه در روم بسیار بود. سنگهای گور از تَأَثُراتِ پس از مرگ حکایتها دارد. در یک جا، زنی که دو شوهرش را نیک خدمت کرده ستایشی دلنشین شده است:


ای ستاتیلیا که بی اندازه زیبا بودی و به شوهرانت صدیق! ... آن که نخست شویِ تو بود، اگر یارای مقابله با تقدیر را داشت، این سنگ برای تو برپا می کرد؛ اما دریغا که من، که در این شانزده سال از دلِ پاکِ تو برکت می یافتم، اکنون ترا از دست داده ام.


شاید زنانِ جوانِ رومِ باستان به اندازة زنانی که "کاتولوسِ آزموده" آنان را به داشتنِ «بَری به نرمیِ کُرک و دستهایی نرم و کوچک» وصف کرده است، زیبا نبودند. شاید در آن عصرِ روستایی، رنج و زحمتِ زندگی، این زیباییهای جوانانه را زود تباه می کرد. زنان: چهره هایی با خطوطِ منظم، بینی هایی کوچک و نازک، و گیسوان و چشمانی معمولا سیاه داشتند. زنانِ مو بور سخت مطلوب بودند، همان گونه که "رنگِ موهای آلمانی" برای بور کردنِ مو مطلوبِ زنان بود. و اما مردِ رومی به ظاهر بیشتر هیبت داشت تا زیبایی. شیوه ای سخت در تربیت، و سالها خدمتِ سپاهی، چهره اش را پرصلابت می کرد، همچنانکه تن آساییِ بعدی آن را نرم و فربه می ساخت. کلئوپاترا می بایست آنتونیوس را به سببِ چیزی جز گونه های متورم از شرابش، و قیصر را به هوای حُسنی غیر از سر و بینیِ عقابیش دوست داشته باشد. بینیِ رومی مانندِ منشِ رومی بود ـ تیز و ناهموار. تا سالِ 300 ق م، که آرایشگران در روم به پیشروی پرداختند، ریش و موی بلند رواجِ بسیار داشت. جامه ها اصولا به همان شیوة یونانی بود. پسران، دختران، فرمانروایان، و کاهنانِ بلند پایه، جُبه ای با حاشیة ارغوانی به نامِ "تُگا پرای تِکستا" به تن می کردند؛ جوانان چون به سنِ شانزده می رسیدند، این را از تن به در می آوردند و به جایِ آن، تُگایِ مردی را، به نشانة احرازِ حقِ رأی در انجمنها و تکلیف خدمت در سپاه، می پوشیدند، زنان در خانه جامه ای به نام ستُلا به تن داشتند که در زیرِ سینه یا کمربند بسته می شد و تا نوک پا می رسید؛ بیرون از خانه، این جامه را با ردایی می پوشاندند. مردان، درونِ خانه، پیراهنی ساده یا تونیکا، و بیرونِ خانه به روی آن تُگا و، وگاه، ردایی به تن می کردند. تُگا (از واژة تِجِره، به معنای پوشیدن) به جامة پشمیِ یکپارچه ای گفته می شد که در عرض، دو برابر و در طول سه برابرِ قدِ پوشنده بود. آن را به دورِ تن می پیچیدند و آنچه را که می ماند به روی شانة چپ می انداختند، از زیرِ بازوی راست به جلو می آوردند و باز به روی شانة چپ می انداختند. چین هایی که نزدیکِ سینه در جُبه پدید می آمد در حکمِ جیب بود؛ بازوی راست آزاد می ماند.


در یک دستگاهِ آریستوکراسی، که نخست بر یک ملت و سپس بر یک شِبهِ جزیره و سرانجام بر یک امپراطوری فرمان می راند، مردِ رومی وقاری پرصلابت در خود می پَروَرد که ناراحت کننده اما ضروری بود. عاطفه و نرمدلی به زندگیِ خصوصی تعلق داشت؛ هر مرد که از طبقاتِ بالادست بر می خاست، در میانِ همگان می بایست به همان اندازه تُرشرو باشد که تندیسِ او، و آن طبعِ سرکش و شوخی را که نه همان در کمدیهای پلاوتوس، بلکه در خطابه های سیسِرون فغان می کند، پشتِ نقابی از آرامشِ تلخ بپوشاند. حتی در زندگیِ خصوصی نیز از مردِ رومیِ آن زمان چشم داشتند که به شیوة اسپارتیان زیست کند. سِنسورها" تَجَمُل در جامه و سفره را می نکوهیدند. حتی کوتاهی در کارِ زرع ممکن بود که مردی از نوعِ کاتو را به دشنامگویی در حقِ برزگر وادارد. در نخستین جنگِ پونیک، سفیرانِ کارتاژی که از روم باز می گشتند، بازرگانانِ توانگرِ کارتاژ را، با نقلِ اینکه چگونه در هر خانه ای که به میهمانی می رفتند ظروفِ نقرة یکسانی می یافتند، به خنده می انداختند: یک دست از این ظروف، پنهانی از این خانه به آن خانه فرستاده می شد و تمامیِ نجیب زادگان را بس بود! در آن زمان، اعضایِ سِنا به روی نیمکتهای چوبیِ سخت، در تالاری که حتی در زمستان نیز هرگز گرم نمی شد، به بحث می نشستند. با این وصف، میانِ جنگِ اول و جنگِ دومِ پونیک، ثروت و تجمل در روم آغازِ فراوانی گذاشت. هانیبال از انگشتانِ رومیانی که در کانای کشته شده بودند، تُلی از انگشتریهای زرین بیرون کشید؛ و قوانینِ محدود کننده، بارها ـ و از این رو بیهوده ـ داشتنِ جواهر و جامه های تجملی و خوردنِ خوراکهای گران را منع می کرد. در قرنِ سومِ ق م، خوراکِ رومی هنوز ساده بود: صبحانه نان با عسل یا زیتون یا پنیر؛ ناهار و شام حبوبات و سبزی و میوه؛ فقط تواگران ماهی یا گوشت می خوردند. شراب، که معمولا با آب آمیخته می شد، کم و بیش به هر سفره ای لطف می بخشید؛ نوشیدنِ شرابِ نیامیخته با آب، ناپرهیزی شمرده می شد. جشنها و بزمها، در این عصرِ شکیبایی و پرهیزگاری، تفریحی لازم بود؛ آنان که نمی توانستند بدین گونه خاطرِ خویش را شاد کنند، سخت گرفته دل می شدند و خستگیِ عصبیِ خویش را در تندیسهایی که برای آیندگان به جا می گذاشتند، نمایان می کردند.


در این زندگانیِ بُخل آمیز جایی برای نیکوکاری به افتادگان نبود. در روزگاری که مهمانخانه ها فقیرانه و دور از هم بودند، غریب نوازی رسمی بود مایة آسایش برای همه. اما پولیبیوس، که دوستارِ رومیان بود، گزارش می دهد که « در روم، اگر کسی بتواند چیزی را پنهان کند، به کسی نمی دهد.» ـ و این بی گفتگو مبالغه است. جوانان در حقِ پیران مهربان بودند، اما به طورِ کلی مواهب و لطفِ رفتار در زندگی هنگامی به روم آمد که جمهوری سر به بالینِ مرگ نهاد. جنگ و جهانگشایی قالبِ رفتار و اخلاق را معین می کرد و مردانی اغلب درشتخو و معمولا سختگیر می پروراند که آماده بودند تا بی پروا بکشند و بیدریغ کشته شوند. اسیرانِ جنگی، هزار هزار، به بندگی فروخته می شدند، مگر آنکه شاه یا سردار باشند؛ اینان را معمولا به هنگامِ پیروزی می کشتند یا به حالِ خود می گذاشتند تا، آسوده از گرسنگی بمیرند. خِصالی که گفته شد، در عالمِ بازرگانی شکلی مطبوعتر به خود می گرفت. رومیان پولدوست بودند، اما پولیبیوس ( در حدود سال 160 ق م) آنان را کوشا و شریف وصف کرده است. یونانیان می گفتند که هیچ یونانی را نمی توان از اختلاس بازداشت ، اگرچه چندین مردِ دیوانی به نظارتِ او برگماشته باشند؛ اما رومیان فقط در مواردی بسیار نادر، وجوهِ هنگفتی از داراییِ همگان را به نادرستی حیف و میل می کردند. با این حال، می بینیم که در سالِ 432 ق م قانونی برای جلوگیری از خلافکاری در انتخابات به تصویب می رسد. مورخانِ رومی روایت می کنند که در سه قرنِ اولِ جمهوری، تقوای سیاسی به بالاترین پایة خود رسید؛ اما این مورخان، با ستایشِ بیحد از "والِریوس کور ووس" که پس از احرازِ بیست و یک مقامِ دولتی، به همان تهیدستیِ آغازِ کارش، به کشتزار بازگشت، و کوریوس دِنتاتوس که از غنایمی که از دشمن گرفته بود سهمی برای خویش برنداشت، و فابیوس پیکتور و همکارانش که هدایای گرانبهایی را که در زمانِ سفارتِ خود در مصر گرفته بودند به حکومت تحویل دادند ، شکِ ما را برمی انگیزند. دوستان مَبالغِ بسیاری پولِ بی رِبح به یکدیگر وام می دادند. دولتِ روم در رفتار با حکومتهای دیگر غالباً پیمان می شکست؛ شاید امپراطوری روم، ازدیدگاهِ روابطِ خارجی، از جمهوریِ روم صَدیقتر بود. اما سِنا در برابرِ توطئة مسموم کردنِ پیرهوس خاموش ننشست و او را از ماجرا آگاه کرد. هنگامی که هانیبال، پس از واقعة کانای، ده اسیر را به روم فرستاد ،دربارة خون بَهایِ هشت هزار اسیرِ دیگر گفتگو کنند و از آنان پیمان گرفت که باز گردند، همه جز یکی چنین کردند؛ سِنا این اسیرِ دَهُمین را دستگیر کرد و به زنجیر کشید و برای هانیبال پس فرستاد؛ پولیبیوس می نویسد که شادیِ هانیبال از پیروزیش «چندان نبود که افسردگیش از پایداری و سرسختیِ رومیان.»


کوتاه سخن، رومیِ تربیت یافتة این عصر، فرمانبردار، محافظه کار، وفادار، شکیبا، حرمتگذار، مُحکَم، جدی، و اهلِ عمل بود. از انضباط لذت می برد و هیچ گونه یاوه سرایی در بارة آزادی را نمی پذیرفت. فرمانبرداری می کرد تا فرمانروایی بیاموزد. حقِ دولت می دانست که در امورِ اخلاقی و درآمدِ او پژوهش کند و ارجِ او را از روی خدماتش بر مملکت معلوم گرداند. به فردگرایی و نبوغ بدگمان بود. از دلرباییها و شوخ و شنگی و نرمیِ نااستوارِ یونانی ـ آتیکی هیچ بهره ای نداشت. تکبر و اراده را می ستود، همچنانکه یونانی، آزادی و فرزانگی را؛ و تشکیلاتِ فنِ او بود. از خیالپردازی به دور بود؛ چندانکه حتی نتوانست اساطیری خاصِ خود پدید آورد. با اندکی کوشش می توانست زیبایی را دوست داشته باشد، اما بندرت می توانست آن را بیافریند. برای علمِ محض؛ مصرفی نمی یافت و به فلسفه نیز بدبین بود، چون آن را گدازندة اهریمنیِ باورها و شیوه های کهن می یافت. به سببِ شیوة زندگیش، از افلاطون یا ارشمیدس یا مسیح هیچ درنمی یافت. فقط می توانست بر جهان فرمانروایی کند.


IV – ادبیات


رومی نه تنها پروردة :خانواده، دین، و آیینِ اخلاقی، بلکه به درجه ای کمتر، پرداختة :مدرسه، زبان، و ادب نیز بود. پلوتارک تاریخِ "نخستین مدرسة رومی" را سالِ 250 ق م می داند؛ اما لیوی، شاید در مقامِ داستانپردازی، نقل می کند که ویرجینیا، محبوبِ «ده مرد»، بسی پیشتر، یعنی در سالِ 450، به «دبستانی واقع در فوروم می رفت.» نیاز به قوانینِ نوشته و انتشارِ الواحِ دوازدهگانه گواه بر آن است که در آن زمان بیشترِ شهروندان خواندن می دانستند.


آموزگار معمولا بنده یا آزادمردی بود که از جانبِ خانواده برای آموزشِ فرزندانشان، یا تشکیلِ مدرسه ای خصوصی و تدریس به هر کودکی که از راه می رسید، به خدمت گرفته می شد. کارِ او آموزشِ خواندن و نوشتن و صرف و نحو و حساب و تاریخ و فرمانبرداری بود؛ تربیتِ اخلاقی، اصلِ بنیادی و پایان ناپذیرِ آموزش بود. حافظه و منش را، با ازبر کردنِ الواحِ دوازدهگانة قانون، ممارست می دادند. هاینه گفته است که «اگر قرار می بود که رومیان اول از همه زبانِ لاتینی بیاموزند، فرصتِ چندانی برای جهانگشایی نمی یافتند.» با این وصف، رومیان می بایست افعالِ بیقاعدة لاتینی را صرف کنند، سپس یونانی را فرا گیرند. هر پسرِ رومی، با خواندنِ نظم و نثر، بر پیروزیهای میهن و قهرمانانش آگاهی می یافت و، از رویدادهای آموزنده ای که هرگز رخ نداده بود، درسِ میهن پرستی می گرفت. به ورزش توجهی نمی شد؛ رومیان صلاح در آن می دیدند که بدن را بیشتر با کارِ سودمند در کشتزار یا اردوگاهِ ریاضت و پرورش دهند تا از راهِ مسابقه در ورزشگاه یا زورخانه.


زبانِ رومی، مانند گویندگانش، به دردِ عمل می خورد، و خالی از زواید بود و نظامی وار، تند و کوتاه؛ جملات و عباراتِ آن، با دنباله رَویِ منظم، به سویِ هدفی روشن روان بود. همانندیهای بیشمار، آن را، درونِ خانوادة زبانهای هند و اروپایی، با سانسکریت و یونانی و سِلتی ـ یعنی زبانهای مردمِ گل و وِیلز و ایرلند ـ پیوند می داد. زبانِ لاتینی، در پرداختنِ کنایات و نرمش پذیری و آسانیِ ترکیب سازی، از یونانی تهیدست تر بود؛ لوکرِتیوس و سیسِرون از دامنة محدودِ واژه ها در این زبان، و فقدانِ سایه روشنهای ظریف در آن، شِکوِه می کردند. با اینهمه، لاتین زبانی بود با "شکوهی پر آوا" و قِوُتّ مردانه و، در پرتوِ همین صفات، بهترین دستمایه برای فَنِ خطابه؛ و به سببِ ساختمانِ فشرده و منطقیِ جملاتش، شایسته ترین قالب برای قانونِ رومی. الفبای لاتین از کالکیس (در یوبویا) از راه کومای و اِتروریا آمده بود. در قدیمیترین سنگنبشتة لاتینی که به دست آمده و منسوب به قرنِ ششمِ ق م است، همة حروف صورت یونانی دارند. حرف C مانندِ K، J مانندِ Y، V مانندِ U یا W، و حرفِ صدادار مانندِ حروفِ صدادارِ ایتالیایی تلفظ می شد. معاصرانِ قیصر او را «جولیوس سزار» می شناختند، و سیسِرون «سیسِرو» خوانده می شد.


رومیان با قلمِ چاکدار و مرکب، نخست به رویِ برگ، سپس پشتِ پوستِ درخت، و اغلب روی سفید لوحة چوبِ موم اندود، و بعدها به روی چرم و کاغذِ کتانی و پوست می نوشتند. چون صورتِ نوشتاریِ لاتینی بیش از صورتِ گفتاریِ آن در برابرِ تغییر مقاومت کرد، زبانِ ادب از زبانِ تودة مردم؛ بیش از پیش دور شد ـ مانندِ آنچه امروزه در امریکا یا فرانسه رخ می دهد. زبانهای خوش آهنگِ رومیایی، یعنی ایتالیایی و اسپانیایی و پرتغالی و فرانسوی و رومانیایی، از لاتینیِ عامیانه و نپرداخته ای پدید آمد که نه شاعران و نَحویان، بلکه سربازان و بازرگانان و حادثه جویان به ایالات آورده بودند. بدین گونه، واژه هایی که در زبانهای رومیایی به معنای «اسب» است ـ مانندِ «کابالو»، «کاوالو»، «شِوال»، «کال» ـ از «کابالوس» در لاتینِ محاوره ای گرفته شد، نه از «اِکوئوس» در زبان ادبی. در زبانِ عامیانة لاتین، "ایلِّ"(به معنای او، مذکر) مانندِ "ایل" در فرانسه و ایتالیایی یک هجا داشت؛ و نیز حروف و در پایانِ کلمات، باز مانندِ این زبانها، یا حذف می شد یا به تلفظ نمی آمد: «بهترین از فساد بدترین پدید آمد.»


در آن سه قرن جمهوری، جوانانِ رومی چگونه ادبیاتی می خواندند؟ اوراد و سرودهای دینی، مانندِ آوازِ «انجمنِ شخمزنی»، و تصنیفهای عامیانة رومِ باستانی و افسانه ای. گزارشهای رسمی ـ غالباً گردآوردة کاهنان ـ از انتخابات، احوال ولایات، حوادث، دلالتِ نشانه ها بر حوادثِ آینده و تعطیلات خبر می داد. بر اساسِ این مدارک، فابیوس پیکتور (در سالِ 202 ق م) کتابی معتبر به نامِ «تاریخِ رم»، اما به زبانِ یونانی، فراهم کرد؛ لاتین هنوز سزاوارِ نثرِ ادبی نبود تا زمانِ کاتو هیچ یک از مورخان آن را به کار نمی بردند. از مجموعه های درهم و برهمِ نثر، به نامِ «ساتورای»، که آمیخته ای از مُهمَلاتِ مُطایِبه آمیز و کنایه های عشقی بود، لوکیلیوس می توانست قالبهای تازه ای برای هوراس و جووِنال بیافریند. هَجویه ها یا نمایشهای لودِگی آمیزِ زشتی نیز وجود داشت که به توسطِ بازیگرانِ اتروریایی بازی می شد؛ برخی از این بازیگران، که از شهرِ ایستریا آمده بودند، «ایستریانی» نام گرفتند، و واژة «ایستریو» ( یعنی بازیگر) را به زبانِ لاتینی، و مشتقاتِ آن را به زبانهای امروزیِ اروپایی، وارد کردند. در تعطیلات و روزبازارها، نمایشهای خنده آور و نیمه بِالبَداهه ای برگزار می شد که هزاران کمدیِ قدیم و جدیدِ ایتالیایی: قهرمانانِ خود را از آنهاگرفته اند؛ پدرِ توانگر و ابله، جوانِ اِسرافکار در بندِ عشق، باکرة بدفرجام، خادمِ هوشیار و حقه باز، شکمباره ای که همیشه در کمینِ خوراک است، و دلقکِ دست افشان و مُعَلَق زن، که وصله های خوشرنگِ جامه و شلوارِ گشاد و پیراهنِ چسبان و "گشاد آستین" و سرِ تراشیده اش هنوز به دیدة جوانانِ ما آشنا است. در نقشهای دیواریِ پومپئی، صورتی درست همانندِ پانچینِلّو یا پانچ(قهرمانِ اصلی در یک نمایشِ خیمه شب بازی) یافت شده است.


ادبیات در حدودِ سالِ 272 ق م توسط بنده ای یونانی در روم پدید آمد. در آن سال، تارِنتوم به دستِ رومیان افتاد و بسیاری از اهالیِ یونانیِ آن کشته شدند؛ اما بخت یارِ لیویوس آندرونیکوس بود که فقط به اسارت درآمد. وی، چون به روم آورده شد، لاتین و یونانی را به فرزندانِ خدایگانِ خود و عده ای دیگر آموخت و برای آنان اودیسه را به نظمِ  ساتورنی-لاتینی ترجمه کرد، و آن نظمی بود که ابیاتی با اوزانِ نامرتب و گسسته داشت و بیشتر از روی تکیة حروف؛ تقطیع می شد تا از روی شمارة آنها. آندرونیکوس، چون آزاد شد، از طرفِ شهربانان مأمور گشت که برای مسابقات (لودی) سالِ 240 ق م یک تراژدی و یک کمدی بنویسد. وی این نمایشها را مطابقِ قالبهای یونانی ساخت و به روی صحنه درآورد و در مقامِ قهرمانانِ اصلیِ آنها بازی کرد، و ابیاتشان را همراه با نی لبک به آواز خواند تا آنکه صدایش برید. آنگاه کسِ دیگری را خواست تا ابیات را بخواند و او بازی کند، و این شیوه در بسیاری از نمایشهای دیگر در روم باقی ماند و در پدید آوردنِ فنِ پانتومیم (یعنی هنرِ بیانِ معانی با ایما و اشاره، بدون به کار بردنِ کلمات) سهمی بسزا داشت. دولتیان از این رواجِ نمایشِ ادبی چندان شاد شدند که به احترامِ آندرونیکوس به شاعران حق دادند تا انجمنی به وجود آورند و مجالسِ خود را در معبدِ مینِروا بر فرازِ تپة آوِنتین برپا کنند. از آن پس، رسم شد که این بازیهای صحنه ای را در جشنهای همگانی اجرا کنند.



پنج سال پس از این نخستین نمایشِ تاریخی، مردی پِلبی، به نام کنایوس نایویوس، که سابقاً پیشة سربازی داشت، با نوشتنِ کمدیی که در آن، به شیوة آریستوفان، نادرستیهای سیاسیِ رایج در پایتخت را بی پروا هَجو می کرد، سنت پرستان را به خشم آورد. خانواده های قدیمی شکایت بردند و نایویوس به زندان افتاد، پس پوزش خواست و آزاد شد، اما بیدرنگ هجویه ای به همان تندیِ هجویة نخست نوشت و این بار از روم تبعید شد. سالخورده و دور از وطن، با شوقِ میهن پرستانه ای، حماسه ای دربارة جنگِ نخستینِ پونیک، که خود در آن سرباز بود، ساخت؛ حماسه با بنیانگذاریِ روم به دستِ پناهندگانِ اهلِ اتروریا آغاز می شود، و ویرجیل، در پرداختنِ موضوع و چند صحنة آثارِ خود، از آن الهام گرفته است. محکومیتِ نایویوس: زیانِ دیگری را نیز به همراه داشت: به حکمِ قوانینِ نظارت، بُهتان: جنایتی عظیم شناخته شد، و بر اثر آن به جانداری و تازگیِ کمدیِ رومی گزند رسید و دستگاهِ سیاستِ روم از نعمتِ پالایندة انتقادِ عامه بی بهره شد. نایویوس همچنین نمایشنامه ای به شعر از روی تاریخِ روم نوشت، اما این شیوه نیز با مرگِ شاعر پایان گرفت. از آن پس، تراژدیِ رومی در چراگاههای پُربارِ افسانه های یونان خیره به گردش پرداخت. از نایویوس فقط چند قطعه ای باقی است که حکایت از طبعِ روانِ او دارد. از آن میان، این یک در وصفِ دختری عشوه گر:


گویی که در میدانی توپ بازی می کند، از پیشِ یکی به نزدِ دیگری می جهد، و با گفته ها و غَمزه ها، و نوازشها و بوسه هایش، برای همة مردان همه چیز است، دمی دستی، و گاه ؛دیگر پایی را می فشرد؛ پیرامونش شایستة نگریستن است و لبانش سزاوارِ نیاز کردنِ بوسه ای پرخواهش؛ و اینجا با ترانه، و آنجا با زبانِ ایما. دل انگیز است که ببینیم زنان در آن زمان نیز به اندازة امروز دلربا بوده اند و همة رومیان؛ منشِ کاتو را نداشته اند و پارسامنشی نیز، در سایة رَواق، گاه تن به لذت می سپرده است.


جز اصولِ حساب و اندکی هندسه، به اندازه ای که برای ریختنِ طرحِ کشتزار یا پرستشگاهی کفایت کند ، علوم هنوز مقامی در تربیت یا فرهنگِ شهروندِ رومی نداشت. کودک: شمارش را با انگشتان می آموخت، و ارقامی که به کار می برد از روی شکلِ انگشتِ باز شده ( I)، یا دستِ باز شده ( V)، یا دو دست که در رأس به هم پیوسته باشند ( X ) تقلید می شد؛ برای نوشتنِ ارقامِ دیگر کافی بود که همین نشانه ها را مکرر کند (I I I وI I ) یا به پیش (I X ) یا پسِ آنها ( X I I و V I ) رقمی بگذارد تا بر شمارة آنها بکاهد یا بیافزاید. روشِ حسابِ اعشاری که مبتنی بر اضعاف و مضاربِ ده، یعنی شمارة انگشتانِ دست بود، از همین به کار بردنِ دست در شمارش پدید آمد. رومیان هندسه را در معماری و مهندسی خوب به کار می بردند، اما بر این فراوردة پرداختة اندیشة یونانی، حتی یک مسئله نیفزودند. از علمِ نجومِ رومی در این دوره، جز تقویمِ آشفتة آن و گرمیِ بازارِ خواهر یا مادرش، یعنی علمِ احکامِ نجوم، چیزی نمی دانیم.


پزشکی، تا قرنِ سوم، بیشتر مقوله ای بود مربوط به گیاهانِ خانگی و سِحر و دعا؛ فقط خدایان تواناییِ شفای بیمار را داشتند؛ برای آنکه درمان مسلم باشد، برای هر بیماری، از خدایی جداگانه یاری خواسته می شد ـ همچنانکه امروز از متخصصی جداگانه یاری می خواهند. در دفعِ آفتِ ملخِ روستاها، به درگاهِ الاهة فِبریس و مِفیتیس نماز برده می شد؛ همچنانکه، تا قرنِ ما، رومیان از «بانوی تب» درمان می خواسنتد. معابدِ شفابخش و آبهای مقدس، مانندِ امروزه فراوان بود. پرستشگاهِ آسکُلاپیوس، مرکزی پر ازدحام برای شفای دینی بود، و در آن پرهیز از خوراک و آب درمانی، محیطِ آرام و کارِ بی دردسرِ روزانه، دعا و آیینِ تسلابخشِ پرستش، و یاریِ پزشکان و حضورِ نشاط دهندة پرستارانِ ورزیده، همه، دست به دست هم می داد تا اعتمادِ بیمار بازگردانده شود و بظاهر شفایی معجزه آسا رخ دهد. با این وصف، پنج قرن قبل از میلاد، بردگانِ پزشک و پزشکانِ فریبکار در روم بودند و برخی از ایشان به کارِ دندانپزشکی اشتغال می ورزیدند؛ زیرا الواحِ دوازدهگانه ،دفنِ طلا را با مرده ممنوع می کرد ، مگر آنکه طلا برای پوشاندنِ دندانها به کار رفته باشد. در سالِ 219 به نامِ نخستین پزشکِ آزادة روم، یعنی آرکاگاتوسِ پلوپونِزی، برمی خوریم. جراحیهای وی چنان نجیب زادگان را خرسند کرد که سِنا حقِ اقامتِ رسمی و برخورداری از آزادیِ شهر را به او بخشید؛ بعدها «جنونِ او برای بریدن و سوزاندن» باعث شد که لقبِ کارنیفِکس یعنی قصاب به او بدهند. از آن زمان باز، پزشکانِ یونانی گروه گروه به روم آمدند و پیشة پزشکی را در آن سامان به انحصارِ خود درآوردند.


V – پرورش خاک


رومیِ آن عصر به پزشکی نیازِ بسیار نداشت، زیرا زندگیِ پُر تَکاپویَش در کشاورزی و سربازی، او را تندرست و نیرومند می داشت. به خاک دلبسته بود، همچنانکه یونانی به دریا؛ زندگیش را بر اساسِ زمین استوار می کرد. شهر می ساخت تا در آن بَرزِگَران و فراورد ه های آنان فراهم آیند؛ سپاه و حکومت را برای حِراست و توسعة متصرفاتِ خویش سازمان می داد؛ و خدایان را ارواحِ زمینِ جاندار و آسمانِ جانبخش می پنداشت.


تا آنجا که بتوان در تاریخِ روم به گذشته رفت، مالکیتِ خصوصی موجود بوده است. . بخشی از زمین که بر اثرِ کشورگشایی به دست می آمد، «کشتزارِ همگانی» نام داشت و از آنِ حکومت بود. خانوادة روستاییِ دورانِ نخستینِ جمهوری، دو یا سه هکتار زمین داشت که با همة افرادش، و گاه یک بنده، در آن کشت، و با قناعت با محصولِ آن زندگی می کرد. همة افرادِ خانواده به روی حصیر می خفتند، و زود از خواب برمی خاستند و تا کمر برهنه می شدند و، همراه با گاوِ نرِ کُندرویی که سِرگینَش؛ کارِ کود را می کرد و گوشتش به مصرفِ هدیة دینی و خوراکِ جشنها می رسید، زمین را شخم می زدند و شِن کِش می کشیدند. از بازماندة آدمی نیز برای بارور کردنِ زمین استفاده می شد، اما کودهای شیمیایی در ایتالیای پیش از دورة جمهوری نادر بود. رسالاتِ مربوط به کشاورزیِ علمی را از کارتاژ و یونان می آوردند. محصول، به تناوب، عبارت بود از غَله و سبزی؛ و زمین را گاه به چراگاه مبدل می کردند تا یکسره فرسوده نشود. سبزی و میوه: فراوان، و، پس از غَله، جزوِ خورِش پایة مردمان بود. سیر از همان هنگام؛ چاشنیِ رایجی به شمار می آمد. برخی از اشراف نامِ خود را از محصولی که در کشتزارهایشان بیشتر روییده می شد می گرفتند: مانند «لِنتولی» (عدس)، «کای پیونِس» (پیاز)، و «فابی» (لوبیا)؛ کشتِ انجیر و زیتون و انگور بتدریج جایِ کشتِ حبوبوبات و سبزیها را گرفت. روغنِ زیتون جانشینِ کره در خوراک، و صابون در حمام شد؛ در مشعل و چراغ به کارِ سوخت می خورد و از ترکیباتِ اصلیِ مرهم هایی بود که، بر اثرِ بادهای خشک و خورشیدِ سوزانِ تابستانِ مدیترانه ای، برای مو و پوست لازم می آمد. گوسفند بیش از چارپایانِ دیگر موردِ علاقه بود، زیرا ایتالیاییان پوشاکِ پشمی را از انواعِ دیگرِ پوشاک، دوست تر می داشتند. در حیاطِ کشتزاران، خوک و ماکیان می پروردند، و تقریباً هر خانواده گلزاری خاصِ خود داشت.


جنگ این تصویرِ کار و کوششِ روستایی را بر هم زد. بسیاری از برزگران، که آهنِ خیش را به شمشیر مبدل کرده بودند، اسیرِ دشمن شدند یا در شهرها گرفتار شده و دیگر به کشتزار های خود باز نگشتند؛ بسیاری دیگر، املاکِ خویش را چنان غارتزدة سپاهیان یا رها شده یافتند که جرئتِ دوباره آغاز کردن را در خود ندیدند؛ گروهی زیرِ بارِ وامهای سنگین از پا درآمدند. آریستوکراتها، یا زمیندارانِ بزرگ ، زمینهای اینان را به قیمتِ نازل خریدند و خانه های رعیتی را به لاتیفوندیا ( به معنایِ تحتُ اللفظ: نظامِ املاکِ وسیع)، و محصولِ کشتزارها را از غله به میوه و تاک بگرداندند و گله های گاو و گوسفند را به رویِ آنها رها کردند و بندگانی را که در جنگ اسیر شده بودند، زیرِ نظارتِ "مباشری" که چه بسا خود برده بود، در آنها به کار گماشتند. مِلّاکان، گاه سواره برای بازدید به املاکِ خود می آمدند، اما دیگر دست به کاری نمی زدند، بلکه، به عنوانِ «زمیندارانِ دور از زمین» در کوشک های خود در رُم یا حومة آن می زیستند. این رسم، که از همان قرنِ چهارم ق م رواج یافت، در پایانِ قرنِ سوم، طبقه ای از مستأجرانِ وامدار در روستاها، و توده ای از مردمِ تهیدست و خانمان باخته در پایتخت پدید آورد که سرانجام نارضایتیِ روزافزونِ آنان، جمهوریِ روم را، که فراوردة رنجِ روستایی بود، تباه کرد.


VI – صناعت


زمین از حیثِ معدن بیمایه بود ، و این معنایی است که می تواند بسیاری نکات را در تاریخِ سیاسی و اقتصادیِ ایتالیا روشن کند. نقره کم بود و طلا هیچ نبود؛ آهن باندازه وجود داشت، مس و سرب و قلع و روی نیز به دست می آمد، اما نه به آن مقدار که رشدِ صنعتیِ کشور را تأمین کند. حکومت صاحبِ همة معادنِ امپراطوری بود، اما آنها را به عاملانِ خصوصی اجاره می داد، و این عاملان، با بهره کشی از زندگیِ هزاران بنده، سودِ فراوان از معادن می بردند. فلزگری و تکنولوژی، چندان پیشرفتی نکرد. مفرغ بیش از آن مصرف داشت، و فقط بهترین و جدیدترین معادن به دستیاریِ جرثقیل و چرخ و دَلوِ زنجیری، که ارشمیدس و دیگران در سیسیل و مصر اختراع کرده بودند، بهره برداری می شد. چوب مایة اصلیِ سوخت بود؛ درختان را نیز برای ساختنِ خانه و اثاثه می بریدند، در طولِ دهها سال، جنگل ها بتدریج از روی کوهستانها دامن برچیدند تا الوار فراوان شود. پر رونقترین صناعت، اسلحه و افزار سازی در کامپانیا بود. کارخانه وجود نداشت مگر برای ساختنِ اسلحه و سفالینه. سفالینه سازان، علاوه بر ظرف، آجر و کاشی و مَجرای آب و لوله می ساختند؛ در آرِتیوم و جاهای دیگر، کوزه گران از ساخته های یونانی تقلید می کردند و آثاری هنرمندانه پدید می آوردند. از قرنِ ششم، صناعتِ پارچه بافی در رشته های طراحی و پرداخت و رنگ کردنِ کَتان و پشم، با وجودِ آنکه دختران و زنان و بردگان؛ سخت به کارِ ریسندگی مشغول بودند، از صورتِ هنرِ خانگی بیرون آمد و رو به توسعه گذاشت؛ بافندگانِ برده و آزاده در کارخانه های کوچکی گِرد آمدند که نه تنها برای بازارِ محلی، بلکه برای صدور نیز پارچه می بافت.


دشواریهای حمل و نقل از تولیدِ صنعتی برای مصارفِ غیرِ محلی جلوگیری کرد. جاده ها بد، پُل ها نامطمئن، عرابه های گاوی کُندرو، کاروانسرا کمیاب، و دزدان بیشمار بودند. از این رو، ناگزیر حمل و نقل از راه تُرعه ها و رودخانه ها صورت می گرفت و شهرهای ساحلی، محصولاتُ خود را بیشتر از دریا وارد می کردند تا از شهرهای درون بومی. اما، تا سالِ 202، رومیان سه «راهِ کنسولی» ساخته بودند؛ راهها را چنین می نامیدند، چون معمولا نامِ کنسول یا سِنسوری که ساختمانِ آنها را شروع کرده بود بر جاده می ماند. بزودی این شاهراهها، در دوام و پهنا، بر جاده های ایرانی و کارتاژی، که سرمشقِ آنها قرار گرفته بود، تَفَوُق یافت. قدیمترینِ آنها «ویا لاتینا» یا جادة لاتینی بود که در حدودِ سالِ 370 ق م رومیان را به تپه های آلبان رساند. در سالِ 312، "آپیوس کلاودیوسِ کور"، با به کار گذاشتنِ هزاران بزهکار، جادة آپیا را میانِ روم و کاپوا آغاز کرد؛ این راه؛ بعدها به بِنِوِنتوم، وِنوسیا، برون دیسیوم، و تارِنتوم رسید؛ طولِ آن، بالغ بر 535 کیلومتر، دو کرانة ایتالیا را به هم پیوند می داد ؛ بازرگانی با یونان و خاور زمین را آسان می کرد؛ و با راههای دیگر، در متحد کردنِ ملتِ ایتالیا یار می شد. در سالِ 241، سِنسور آورِلیوس کوتاه ساختنِ «راهِ آورِلیوسی» را از روم به آنتیب، از طریقِ پیزا و جِنووا، آغاز کرد. در سالِ 220، کایوس فلامینیوس جادة فلامینیوسی را به آریمینوم گُشود؛ و در همان اَوان، «جادة والِریوسی»، تیبور را به کورفینیوم می پیوست. بتدریج شبکة عظیمِ راهها ایتالیا را فرا گرفت: جادة آیمیلیوسی از آریمینوم آغاز می شد و از راهِ بونونیا و موتینا به سمتِ پلاسِنتیا در شمال بالا می آمد (187)؛ راه پوستومیوسی، جِنووا را به وِرونا می پیوست (148)؛ و راهِ پوپیلیا، از آریمینوم، از راهِ راوِنا به پادوا می آمد (132). در قرنِ بعد، جاده هایی از ایتالیا به وین و تِسالونیکا و دمشق کشیده شد و کرانة شمالیِ افریقا را نیز در بر گرفت. این راهها، با شتاباندنِ نقل و انتقالِ سپاهیان همراه با انتشارِ اخبار و عادات و اندیشه ها، امپراطوری را محفوظ و متحد و سَرزنده نگاه می داشت و بعدها به صورتِ راههای عمدة بازرگانی در پرجمعیت و غنی کردنِ ایتالیا و اروپا سهمی بسزا داشت.


به رغمِ این شاهراهها، بازرگانی هیچ گاه در ایتالیا به اندازة مدیترانة خاوری رشد نکرد. طبقاتِ بالادست، رسمِ ارزان خریدن و گران فروختن را به دیدة خواری می نگریستند و آن را به بندگانِ آزاد شدة یونانی و شرقی وامی گذاشتند؛ و روستاها نیز به بازارهای مکاره و بازارهای «روزِ نهم» در شهرها خرسند بودند. بازرگانیِ خارجی نیز به همین گونه تنگ دامنه بود. حمل و نقل از راهِ زمینی خطر داشت؛ کَشتی ها: کوچک بود و سرعتشان، چه با پارو و چه با بادبان، بیش از قریبِ یک فرسخ و نیم در ساعت نبود، و در بنادر توقف می کردند، و از ماهِ آبان تا اسفند، از ترس، در بندرها لنگر می انداختند. کارتاژ بر باخترِ مدیترانه فرمان می راند، و پادشاهیهای یونانی بر خاورِ آن، و راهزنان نیز گاه گاه از کمینگاههای خویش بر بازرگانانی که فقط اندکی از ایشان درستکارتر بودند شبیخون می زدند. دهانة تیبِر نیز مدام از لای پُر می شد و راهِ بندرِ رم را در اوستیا می بست؛ در یک طوفان، دویست کشتی در آنجا به قعرِ آب فرو رفت؛ وانگهی جریانِ آب چنان قوی بود که سفر به رم، در عکسِ جهت آن، به زحمت و هزینه اش نمی ارزید.  در حدودِ سالِ 200 ق م، کشتی ها به لنگراندازی در پوتِئولی، در 218 کیلومتریِ جنوبِ رم، آغاز کردند و کالاهای خود را از راهِ زمین به پایتخت فرستادند.


برای آسان کردنِ این بازرگانیِ خارجی و داخلی، لازم شد که ضربِ سکه و اوزان و مقیاسها، با تضمینِ دولت، به صورتِ واحدِ مُتَحِدُالشکلی درآید.(از جمله مقیاسهای رومی: مودیوس، تقریباً برابر با 7,5 لیتر؛ یک پا تقریباً برابر 29,5 سانتیمتر؛ 5 پای رومی، یک قدم (پاسوس) نامیده می شد و 1000 قدم: یک و نیم کیلومتر بود؛ یوگِروم تقریباً برابر دو سوم هکتار؛ دوازده اونس (اونسیای) 453,59 گرم بود. ) تا قرنِ چهارم ق م گلة گاو هنوز به عنوانِ وسیلة مبادله پذیرفته می شد، زیرا در همه جا ارزش داشت و بآسانی حرکت پذیر بود. چون بازرگانی رو به گسترش گذاشت، قطعاتِ نتراشیدة مس به منزلة پول به کار رفت (در حدو 330 ق م)؛ عملِ تقویم یا ارزیابی عبارت بود از ارزیابیِ مس. واحدِ ارزشِ «آس». یعنی قریبِ نیم کیلوگرم وزنِ مس بود؛ از سال 338 حکومت رسماً به ضربِ سکه آغاز کرد، و چون بیشتر به روی سکه نقشِ گاو یا گوسفند یا خوک حک می شد ، آن را «پِکونیا» (از «پِکوس» به معنای گله) می نامیدند. پِلینی روایت می کند که در نخستین جنگِ پونیک، چون جمهوری روم وسیلة رفعِ نیازهای خود را نداشت، آس را به دو اونس مس تقلیل داد؛ با این تدبیر، پنج ششم از ارزشِ پول کاسته و وامهای دولت صاف شد تا سالِ 202 مقدارِ آس به یک اونس رسید؛ و در سالِ 87 ق م به نیم اونس کاهش یافت تا هزینه های «جنگِ اجتماعی» برآورده شود. در سالِ 269 دو نوع سکة نقره ضرب شد: یکی دِناریوس (دینار)، برابر با ده آس و مساوی با دراخمای آتنی در دورانِ کاهشِ ارزشِ آن پس از اسکندر؛ و دیگری سِستِرتیوس (سِستِرس)، برابر با دو ونیم  آس ، یا یک چهارمِ دِناریوس. در سال 217 نخستین سکه های طلای رومی ـ آوری ـ به ارزشِ بیست، چهل، و شصت سِستِرس به جریان گذاشته شد. به پولِ امریکایی، آس با دو سنت، سِستِرس با پنج، و دِناریوس با بیست سنت برابر بود؛ اما چون فلزاتِ گرانبها در آن هنگام بسی نادرتر از امروز بود، این سکه: قدرتِ خریدی چند برابرِ حال داشت. صرف نظر از نوساناتِ قیمتها پیش از نرون، ارزشِ آس، سِستِرس، دِناریوس، و تالنت (برابر با 6000 دِناریوس) را در جمهوری روم باید به ترتیب برابر با شش و پانزده و شصت سنت و 3600 دلار، پولِ امریکایی در سال 1942 در نظر گرفت.



ضربِ این سکه های تضمین شده بر رونقِ امور و معاملاتِ مالی افزود. برای رومیانِ قدیم، معابد کارِ صرافخانه را نیز می کرد. همچنانکه برای ما، بانک کارِ معابد را می کند؛ و حکومت تا پایانِ تاریخِ روم از ساختمانهای استوارِ آنها به منزلة خزانة وجوهِ دولتی استفاده می کرد، شاید به این اعتبار که پروای دین از دستبرد به آنها جلوگیری کند. وام دادن رسمی کهن بود، زیرا الواحِ دوازدهگانه بهرة بیش از هشت و یک سوم درصد در سال را منع می کرد. در سالِ 347 نرخِ رسمی به پنج درصد، و در سالِ 342 به هیچ رسید، اما افراد از این منعِ حکیمانه چندان آسان طفره می رفتند که حداقل نرخِ واقعی، دوازده درصد بود. رِبا (یعنی گرفتنِ بهرة بیش از دوازده درصد) شیوعِ فراوان داشت، و لازم بود که وامداران، هر چند یک بار، به نامِ ورشکستگی یا با وضعِ قانونِ جدید، از زیرِ بارِ تعهداتِ کمرشکنِ خود رهایی یابند. در سالِ 352 ق م، دولت راهِ تازه ای برای نجات یافت، به این معنی که رهنِ کسانی را که امکانِ پرداختِ دِین از جانبشان بود پذیرفت و گروگیران را واداشت تا نرخِ کمتری از گرودهندگانِ دیگر بگیرند. یکی از خیابانهای پیوسته به فوروم راستة صرافان شد و در آن وام دهندگان و افرادِ «صاحبِ میز» دکه هایی بیشمار برپا کردند. پول، در برابرِ زمین و محصول و وثیقه یا مقاطعه کاریهای دولتی، و برای تأمینِ هزینة امورِ بازرگانی یا مسافرتها ، به صورتِ وام داده می شد. وامِ تعاونی: جای بیمة صنعتی را گرفت؛ به جای آنکه یک صراف سندِ معامله ای را امضا کند، چند تن با هم وجوهِ لازم را فراهم می کردند. شرکتهایی با سرمایة مشترک وجود داشت که اجرای پیمانهای دولتی را، که به وسیلة سنسور به مزایده گذاشته می شد، تعهد می کردند و سرمایة خود را با فروشِ اوراقِ سهامشان به مردم، به شکلِ سهامِ «خرده پا»، افزایش می دادند. این شرکتهای عمومی، یعنی وابسته به کسانی که دست در کارِ معاملاتِ عمومی یا دولتی بودند ـ در فراهم آوردن و حمل و نقلِ مهمات برای سپاهیان و ناوگانِ روم در جنگِ دوم پونیک (کارتاژ) سهمِ عمده ای داشتند، و البته کارِ ایشان از دوز و کلکهای مرسوم برای فریفتنِ دولت خالی نبود. اِکوایتِس یا طبقة سرمایه داران و بازرگانان عهده دارِ بخشِ بیشترِ این معاملات، و بندگانِ آزاد شده: مسئولِ جزءِ کوچکترِ آنها بودند. معاملاتِ غیرِ دولتی از جانبِ معامله گرانی که خود سرمایة خویش را تأمین می کردند اداره می شد.


صناعت در دستِ افزارمندانِ مستقلی بود که هر یک دکة جداگانه ای خاصِ خود داشت. بیشترِ این گونه کسان آزادمرد بودند، اما بخشِ فزاینده ای از ایشان از آزادشدگانِ همان بردگان فراهم می آمد. کارگر انواعِ مختلف داشت و کارِ خود را بیشتر به بازار عرضه می کرد تا به مشتریانِ خصوصی. رقابتِ بردگان پایة مزدِ کارگرانِ آزاده را پایین می آورد و پرولتاریا را به زندگیِ رنجباری در برزنهای ویرانه محکوم می کرد. میانِ این مردم، اعتصاب امری غیر عملی و نادر بود، اما بردگان بارها سر به شورش برمی داشتند؛ «نخستین جنگِ بردگان» (139 ق م) در واقع نخستین جنگِ نوعِ خود نبود. هر گاه آتشِ نارضاییِ همگانی بالا می گرفت، بهانه ای برای جنگ ساخته می شد تا کار برای همه فراهم، و پولِ از ارزش افتاده را میانِ مردم پخش، و خشمِ خلق بر ضدِ دشمنیِ خارجی واگردانده شود ـ دشمنی که سرزمینهای او بتواند گرسنگیِ رومیانِ پیروزمند را فرو بنشاند یا گروهی شکست خورده و کشته به چنگِ ایشان بیندازد. کارگرانِ آزاد، اتحادیه یا انجمنهایی داشتند، اما اینها کمتر دربارة مزد و ساعات یا شرایطِ کار اندیشه می کردند. به موجبِ روایات، نوما نخستین کسی بود که آنها را بنیاد کرد یا صورتی قانونی بخشید؛ به هر تقدیر؛ در قرنِ هفتمِ ق م، سازمانهایی خاصِ نی نوازان، زرگران، مسگران، آهنکوبان، کفاشان، کوزه گران، رنگرزان، و درودگران وجود داشت. گروهِ «هنرمندانِ دیونوسوسی» ـ یعنی بازیگران و خنیاگران ـ از جملة پردامنه ترین سازمانهای جهانِ باستان بودند. در قرنِ دوم ق م، انجمنهای آشپزان، دباغان، بَنایان، مفرغکاران، آهنگران، طناب بافان، و پارچه بافان، پدید آمد؛ اما قِدمتِ اینها نیز باید به همان انداز ة سازمانهای دیگر باشد. هدفِ اصلیِ این اتحادیه ها جز برخورداری از لذتِ همنشینیِ اجتماعی نبود؛ بسیاری از آنها شرکتهایی بودند که یکدیگر را در پرداختِ مخارجِ تشییع جنازه ها متقابلا یاری می کردند.


حکومت نه تنها امورِ اتحادیه ها، بلکه شئونِ بسیاری از زندگیِ اقتصادیِ روم را تنظیم می کرد. بر بهره برداری ازکانها و امتیازات و پیمانهای دیگرِ دولتی نظارت داشت؛ و، با وارد کردنِ خوراک و فروختنِ آنها به قیمتِ کم به مردمِ تهیدست و همة خواهندگانِ آن، از خشمِ توده مردم می کاست. برای انحصارگران جریمه مقرر می کرد؛ یک بار چون شرکتِ انحصارگری قیمتِ نمک را به حدی بالاتر از توانِ طبقة کارگر افزایش داد، صنعتِ نمک را ملی کرد. سیاستِ بازرگانیِ حکومت: آزادیخواهانه بود: پس از چیرگی برکارتاژ، راهِ مدیترانة باختری را برای همة بازرگانان گشود و از اوتیکا، و بعد دِلوس، به شرطی حمایت کرد که هر دو بنادری آزاد بمانند و، بی دریافتِ تعرفه، ورود و صدورِ همه گونه کالا را اجازه دهند. دولت ، در مواردِ بسیار، صدورِ: اسلحه، آهن، شراب، روغن، یا حبوبات را منع می کرد؛ تعرفه ای گمرکی، معمولا به میزانِ دو و نیم درصد برای ورودِ بیشترِ فراورده ها به روم مقرر می داشت، و بعدها این تعرفة نازل را به شهرهای دیگر نیز گسترش داد. تا سالِ 147 ق م، در سراسرِ ایتالیا مالیاتِ خاصی به نامِ مالیات بر ثروت گردآوری می کرد. حکومت روی هم رفته درآمدی متوسط داشت و مانندِ حکومتهای متمدنِ دیگر آن را بیشتر به مصرفِ جنگ می رسانید.


VII – شهر


اکنون (یعنی در سال 202 ق م) رم، به برکتِ مالیات و غنایم و غرامات و جمعیتِ روزافزون، یکی از شهرهای عمدة منطقة مدیترانه به شمار می رفت. آمارِ سالِ 234 از وجودِ 713’270 شهروند، یعنی مردِ بالغِ آزاده، در رم حکایت داشت؛ در طیِ جنگِ بزرگ، این رقم کاهشِ نمایانی گرفت، اما در سالِ 189 به 258,318، و در سالِ 147 به 322,000 افزایش یافت. می توان حساب کرد که کشور–شهرِ رم در سالِ 189 جمعیتی نزدیک به 1,100,000 تَن داشته است، که از آن میان شاید 275,000 ،درونِ دیوارهای شهر می زیسته اند. ساکنانِ ایتالیای واقع در جنوبِ روبیکون بالغ بر پنج میلیون بوده اند. سیلِ مهاجران و جذبِ ملتهای شکست خورده و ورودِ مردمان، و رهانیدن و حقوق بخشیدن به بندگان، از همان زمان، تغییراتی در ترکیبِ مردمِ رم پدید آورد که، تا زمانِ نرون، رم را به نیویورکِ عصرِ عتیق مبدل کرد، شهری که نیمی از ساکنانش بومی و نیم دیگر بیگانه، از هر قُماش، بود.


دو خیابانِ عمده؛ شهر را به چهار ناحیه، هر یک با مأمورانِ اداری و خدایانِ حامیِ خاصِ خود، بخش می کرد. در نقاطِ عمدة تقاطعِ خیابانها: معابد، و در نقاطِ کم اهمیت تر: تندیسیهایی از «لارهای گذرگاهها» برپا شده بود. این رسمِ پسندیده هنوز هم در ایتالیا باقی است. بیشترِ خیابانها خاکی بود؛ برخی، مانندِ آنچه امروزه در بسیاری از شهرهای مدیترانه ای دیده می شود، پوششی از قُلوه سنگهایِ بَسترِ رودخانه ها داشت؛ در حدودِ سالِ 174، سنسور به پوشاندنِ سطحِ خیابانهای عمدة شهر از سنگهای گدازه آغاز کرد. در سالِ 312، آپیوس کلاودیوس نخستین آبراهه را ساخت و، به وسیلة آن، به شهری که تا آن هنگام هنوز نیازمندِ چشمه ها و چاهها و تیبِرِ گل آلود بود، آبِ تازه رساند. با لوله کشی از مخازنی که از آبراهه مشروب می شد، آریستوکراسی به حمام گرفتن بیش از یک بار در هفته آغاز کرد؛ و اندکی پس از شکستِ هانیبال، رم نخستین گرمابه های همگانیِ خود را گشود. در تاریخی ناشناخته ، مهندسانِ رومی یا اتروسکی، «فاضلابِ بزرگ» را ساختند؛ رَواقهای سنگیِ ستبرِ آن چندان عریض بود که یک عرابة پر از کاه می توانست از زیرِ آنها بگذرد. برای زهکشی از باتلاقهایی که رم را فروگرفته و بدان می تاخت، فاضلابهای دیگری نیز ساخته شد.


فاضلابِ شهر و آبِ باران، از راهِ جوهایی در خیابانها به این زِه کشها، و از آنجا به تیبِر فرو می ریخت ـ که آلودگیِ آن مسئله ای ابدی در زندگی رم بود.


پیرایة شهر محدود به معابدِ آن بود. خانه ها از روی شیوة اتروسکی، که وصفِ آن گذشت، ساخته می شد؛ با این فرق که رویة آنها بیشتر از آجر یا گچ بود و غالباً (به نشانة باسوادیِ فزاینده) با «تراشکاریها»، یعنی حکِ قطعاتِ منظوم یا منثوری که رواجی زودگذر داشت، آراسته می شد. معابد را، از رویِ طرحهای اتروسکی، بیشتر از چوب می ساختند و با سفالینة لعابی روکش می کردند، و می آراستند. دو معبد، یکی وقفِ ژوپیتر، جونو، و "مینِر وا" بر فرازِ تپة کاپیتولین، و دیگری خاصِ دیانا بر فرازِ آوِنتین برپا بود. (پیش از سال 201 ق م) پرستشگاههای دیگری برای جونو، مارس، جانوس، ونوس، پیروزی، بخت و امید، و غیره ساخته شد. در سالِ 303، کایوس فابیوس، با ساختنِ فرسکوهایی در «معبدِ تندرستی» بر فرازِ کاپیتول، لقبِ «پیکتور» یعنی نگارگر را به دنبالِ نامِ خانوادة خود، که به معنای لوبیاست، افزود. سنگتراشانِ یونانی در رم، تندیسهای خدایانِ رومی را از گِلِ سُفالینة لعابی، مرمر، و مفرغ می ساختند. در سالِ 293 تندیسِ مفرغی از ژوپیتر با چنان ابعاد عظیمی بر فرازِ کاپیتول برپا کردند که حتی از تپه های آلبان، در مسافتِ 32 کیلومتری، قابل رؤیت بود. در حدودِ سالِ 296، شهربانان مجسمة مفرغیِ گرگِ ماده ای را نصب کردند که هنرمندانِ بعدی تندیسهای رومولوس و رِموس را به آن افزودند. نمی دانیم که آیا آن مجموعه ای که سیسِرون وصف کرده همین است یا نه، و آیا هیچ یک از اجزای آن با مجسمة امروزیِ «گرگِ پایتخت» همانندی داشته یا خیر؛ این قدر هست که مجسمه ای که در دست داریم شاهکاری بلند پایه است، فلزِ مرده ای است که از هر رگ و پِیِ آن زندگی می جوشد.


در همان حال که آریستوکراسی از راه نِگارگَری و پیکره سازی یادِ پیروزیهای خویش را زنده و دودمانِ خود را ستوده می داشت، مردم با موسیقی و رقص و کمدی و مسابقه؛ دلخوش می کردند. در راهها و خانه های ایتالیا همیشه طنینِ آواز می پیچید، خواه از یک تن، خواه از گروهی؛ مردان در بزمها آواز می خواندند، پسران و دختران در مراسمِ دینی به صورتِ همسرایی ترنم می کردند، عروس و داماد با ترانه های مذهبی بدرقه می شدند، و هر مُرده ای نیز همراه با آوازی در دلِ خاک جای می گرفت. نی: محبوبترین ساز بود، اما چنگ نیز خواستارانی داشت و کم کم همه جا با اشعارِ غَنایی نواخته می شد. هنگامی که تعطیلاتِ مهم فرا می رسید، رومیان در "آمفی تئاتر" یا استادیوم (میدان بازی یا نمایش) گرد می آمدند، و در حالی که مزدوران و اسیران و بزهکاران یا بندگان در تکاپو بودند یا، به عبارتِ بهتر، با یکدیگر می جنگیدند و کشته می شدند، زیرِ آفتاب ازدحامی برپا می کردند. دو آمفی تئاترِ بزرگ ـ یکی سیرکوس ماکسیموس (منسوب به تارکواینِ اول) و دیگری سیرکوس فلامینیوس (221 ق م) ـ همة مردان و زنانِ آزاده را، که به موقع سر می رسیدند و جایی برای نشتسن می یافتند، رایگان می پذیرفتند. در آغاز، حکومت، و سپس شهربانان از جیبِ خود، و در ادوارِ بعدیِ جمهوری، نامزدانِ مقامِ کنسولی، هزینة آنها را می پرداختند؛ میزانِ هزینه ها نسل به نسل فزونی می یافت، تا جایی که دستیابی به مقامِ کنسولی برای تهیدستان ناممکن شد.


شاید بازگشتِ رسمیِ سردارانِ پیروزمند را نیز باید در زُمرة این گونه نمایشها برشمرد. فقط کسانی سزاوارِ چنین بازگشتی می شدند که، در نبرد، پنج هزار تن از دشمن را کشته و پیروز شده باشند؛ برای آن سردارِ نگونبختی که نبرد را با کشتنِ عدة کمتری از سپاهِ دشمن پیروزمندانه به پایان رسانده بود، فقط گوسفندی قربانی می شد، حتی گاوی هم نه. سردار و سپاهیانش، چون به مرزهای شهر می رسیدند، می بایست سلاحهای خود را بر زمین نهند و صفی تشکیل دهند و آنگاه از زیرِ طاقِ نصرتی بگذرند که هزاران بنای یادبود به تقلیدِ آنها برپا شده است. شیپور زنان پیشاپیشِ صف حرکت می کردند؛ آنگاه، برجها و تختِ روانهایی، نمودارِ شهرهای گشوده شده، سپس تصاویرِ کارهای نمایانِ پیروزگران، و سرانجام گردونه های پُربار از طلا و نقره و آثارِ هنری و غنایمِ دیگر می گذشت. بازگشتِ مارسِلوس، که در طیِ مراسمِ آن، مجسمة سیراکوز دزدیده شد (212)، دیری به یادها ماند. "سکی پیو آفریکانوس" در سالِ 207 قریبِ دویست خروار و نیم، و در سالِ 202 نزدیک به هزار و دویست خروار نقره ای را که از کارتاژ و اسپانیا به غنیمت آورده بود نمایش داد. پس از غنایم، هفتاد گاوِ سپید، آرام آرام، در پیِ یکدیگر به سویِ کشتارگاهِ خود روان بودند؛ و بعد سردارانِ اسیرِ دشمن و، به دنبالِ آنان لیکتورها، چنگ نوازان، نی زنها، و مِجمَرداران حرکت می کردند، و آنگاه نوبتِ سردار بود در گردونه ای پُر زرق و برق، با جُبه ای ارغوانی بر تن و تاجی زرین بر سر و گُرزی از عاج، به نشانة پیروزی، و برگِ خَرزهره ای، علامتِ ژوپیتر، به دست؛ گاه در گردونة او فرزندانش نیز بودند؛ کنارِ گردونه، خویشاوندان، سواره می آمدند و، از پیِ ایشان، منشیان و یاورانِ سردار قدم برمی داشتند. در پیِ همه، سربازان حرکت می کردند، که برخی جوایزی را که گرفته بودند حمل می کردند و هر یک تاجی به سر داشتند؛ جمعی سردارِ خود را می ستودند و گروهی دیگر به او ناسزا می گفتند، زیرا یکی از سُنَتهای پایدار در این فرصتهای کوتاهِ آن بود که سپاهیان در سخن آزاد و از مکافات ایمن باشند تا پیروزگرانِ گَردَن فَراز را از نفسِ فانی و خطا پذیرشان بیاگاهانند. سردار از فرازِ کاپیتول به پرستشگاهِ ژوپیتر و جونو و مینِروا می رفت و غنایمِ خود را به پایِ خدایان می ریخت و حیوانی قربانی می کرد و معمولا فرمان می داد تا ، برای سپاسگزاری بیشتر، سردارانِ اسیرِ دشمن اعدام شوند. همة این تشریفات برای آن برگزار می شد که سودایِ ناموری را میانِ سپاهیان برانگیزد و پیروزیِ نظامی را پاداش دهد؛ زیرا غرورِ آدمی فقط در برابرِ گرسنگی و محبت سرِ تسلیم فرود می آورد.


VIII - پس از مرگ


جنگ: برجسته ترین خصیصة رومی شمرده می شد، اما، چندانکه در آثارِ مورخانِ رومی وصف شده است، دامنگیرِ همة هستیِ او نبود. حیاتِ رومی، شاید بیش از آنچه نزدِ ما معمول است، بر محورِ خانواده و خانه اش می گشت. خبرِ هنگامی به او می رسید که دیگر کهنه شده بود، از این رو آشوبِ فزایندة جهان نمی توانست هر روز شور هایش را به جنبش درآورد. حوادثِ بزرگِ دورة زندگیش، نه سیاست و جنگ، بلکه زایشهای پرشوق و زناشوییهای شادی افزا و مرگهای اندوهزا بود.


در آن هنگام، پیری با پریشان روزی و محرومیتی که در روزگارِ فردگرایی، کهنسالی را چنین تلخ می گرداند، همراه نبود. جوانان هرگز در وظیفة خود برای خدمتگزاری به کهنسالان تردید روا نمی داشتند؛ پیران تا پایانِ عمر از عزتِ نخستین و مرجعیتِ واپسین؛ برخوردار بودند، و پس از مرگ نیز، تا هنگامی که بازماندة ذکوری از خانواده باقی بود، گور هاشان از حرمت برخوردار می شد. مراسمِ تشییع جنازه به همان آراستگیِ جشنهای زناشویی بود. در صفِ مُقَدَمِ تشییع کنندگان، گروهِ زنانِ اَجیرِ نوحه گر حرکت می کردند، که یکی از قوانینِ «الواحِ دوازدهگانه» غش و ریسه رفتنِ جمعیِ آنان را محدود ، و آنان را از کَندَنِ موی سر منع می کرد. آنگاه نی زنان می آمدند، که بر طبقِ یکی از قوانینِ سولون شمارشان محدود به 10 بود، و سپس رقاصان، که یکی از ایشان خود را به شکلِ شخصِ درگذشته در می آورد. به دنبالِ اینان، صفِ شگفت آورِ بازیگران می آمد، که نقابهای مرگ یا تصاویرِ مومیِ بعضی نیاکانِ مرده را، که مقامِ فرمانروایی می داشتند، بر چهره زده بودند. سپس نوبت به خودِ شخصِ درگذشته می رسید که، با شکوهی همانندِ هیبتِ بازگشتِ سردارانِ پیروزگر، آراسته به نشانه ها و زیورهای عالیترین مقامی که در زندگی داشته است، در تابوتی پوشیده از پرده های ارغوانیِ زربفت، و محصور از سلاحها و ساز و برگِ جنگیِ دشمنانی که به دستش از پا در آمده بودند، حرکت داده می شد. پشتِ تابوت، فرزندانِ وی در جامه و چادرِ سیاه، دخترانش بی چادر، و خویشاوندان و اعضایِ طایفه و دوستان و پیروان و بندگانِ آزاد شده اش حرکت می کردند. صف در فورومِ می ایستاد و یکی از پسران یا خویشاوندان، مرثیه ای می خواند. زندگی حتی به خاطرِ چنین تشییع جنازه ای هم که بود ارزشِ زیستن داشت.


در قرونِ نخست، مردگان را در رم می سوزاندند؛ اما در این دوره آنان را به خاک می سپردند، اگرچه "سنت پرستان" هنوز سوزاندن را ترجیح می دادند. در هر دو صورت، بقایای جسدِ مرده را در گورخانه ای می نهادند که بعد به پرستشگاهی مبدل می شد و بازماندگانِ دیندار، هر چند یک بار، گل و اندکی خوراک به آن نیاز می داشتند. در روم نیز، مانندِ یونان و خاورِ دور، پرستشِ مردگان، و اعتقاد به اینکه ارواحِ ایشان؛ زنده و نگران است، ثباتِ اصولِ اخلاقی را تأمین می کرد. به حکمِ افسانه های رومی، که از یونان مایه گرفته بود، مردگان اگر نیکوکار و بزرگ منش بودند، به «کشتزارهای بهشتی» یا جزیرة خجستگان می رفتند؛ اما همة ایشان به قعرِ زمین فرو می شدند و در قلمروی تاریکِ اورکوس و پلوتون جای می گرفتند. پلوتون، که معادلِ رومیِ هادِس: خدای یونانی بود، با گرزی، مردگان را بیهوش می کرد، و اورکوس آنها را می بلعید. چون پلوتون بلندپایه ترین خدایِ زیرِزمین شمرده می شد، و چون زمین منبعِ غاییِ ثروت و خزانة خوراکها و کالاهای بر هم انباشته بود، او را به نامِ خدایِ ثروتها و توانگران نیز می پرستیدند؛ زنِ او، پروسِرپینا ـ دخترِ سرگشتة سِرِس ـ الاهة غَله رویان بود. دوزخِ رومی گاه سرزمینِ مکافات پنداشته می شد، اما در بیشترِ موارد؛ رومیان آن را بیشتر همچون زیستگاهِ سایه هایی محو؛ تصور می کردند که زمانی آدمیزاد بودند و با یکدیگر از نظرِ پاداش یا مکافات فرقی ندارند، بلکه همگی یکسان، از تاریکیِ سرمدی و بی نام و نشانیِ اَنجامین رنج می برند. لوکیانوس می گفت که در آنجا سرانجامِ آدمی به دموکراسی می رسد.


فصل پنجم :فتح یونان - 201 – 146 ق م


I - فتح یونان


فیلیپِ پنجمِ مقدونی، هنگامی که با هانیبال به زیانِ روم یگانه شد (214ق م)، امید داشت که سراسرِ یونان پشتِ سرِ او برای برافکندنِ غولِ بُرنا و بالندة باختر همدل شود. اما داستانی بر سرِ زبانها افتاد که وی می خواهد، پس از پیروزیِ کارتاژ، سراسرِ یونان را به یاریِ کارتاژ فرو گیرد. از این رو، «اتحادیة آیتولیایی» پیمان کرد که رم را بر ضدِ فیلیپ یاری دهد، و سنای هوشیار، پیش از فرستادنِ سکی پیو به افریقا، از نومیدیِ فیلیپ برای بستنِ پیمانِ جداگانة صلح با او (205 ق م) بهره گرفت. هنوز پیروزیِ زاما به دست نیامده بود که سِنا، که هرگز گزندِ کسی را نمی بخشید، برای کین کشیدن از مقدونیه به "دسیسه گری" آغاز کرد. سنا می اندیشید که تا هنگامی که نیرویی چنان سِتُرگ پشتِ سرش، آن سوی دریایی چنان باریک، آرمیده است، روم رویِ امان به خود نخواهد دید. چون سِنا آهنگِ جنگ کرد، انجمن درنگ کرد و یکی از تریبونها؛ نجیب زادگان را متهم ساخت که می خواهند توجهِ مردم را از دشواریهای داخلی منحرف کنند. مخالفانِ جنگ، تهمتِ ترس و بی مهری به میهن خوردند و بزودی خاموش شدند؛ و در سالِ 200 ق م، تیتوس کوینکتیوس فلامینینوس از راهِ دریا، روانة یونان شد.


فلامینینوسِ جوان: سی ساله و از زمرة رومیانِ یوناندوست و آزادیخواهی بود که در رم بر گِردِ خاندانِ "سکی پیو" حلقه زده بودند. وی، پس از چند بار جنگ و گریزِ استادانه، در "کینوس سِفالای"، با فیلیپ روبه رو شد و او را شکست داد (197). سپس، با بازگرداندنِ فیلیپِ گوشمالی یافته به تاج و تختی ورشکسته و سُست بنیاد، و با بخشیدنِ آزادی به سراسرِ یونان، همة ملتهای مدیترانه و شاید روم را شگفتزده کرد. هوادارانِ جهانگشایی در سنا سر به اعتراض برداشتند، اما آزادیخواهان چندی چیرگی یافتند؛ در سالِ 196، پیام آورِ فلامینینوس، خطاب به جمعیتِ عظیمی در محلِ بازیهای برزخی، آزادیِ یونان از بندِ حکومتِ رم، حکومتِ مقدونیه، بارِ خراج، و حتی پادگانهای رم را اعلام کرد. به روایتِ پلوتارک، فریادی که از خلق برخاست چنان پرطنین بود که کلاغهایی که از فرازِ میدانِ بازی می گذشتند بیجان فرو افتادند. همانگاه که جهانی بدبین در صمیمیتِ سردارِ رومی شک می کرد، روم سپاهِ خود را به ایتالیا پس کشید. این برگی درخشان در تاریخِ جنگ بود.


اما هر جنگ همیشه جنگِ دیگری در پیِ خود می آورد. اتحادیة آیتولیایی از عملِ روم در آزاد کردنِ شهرهای یونان، که پیشتر زیرِ حکومتِ آن بودند، ناخرسند شد و از آنتیوکوسِ سوم، شاهِ سِلوکی، خواست تا یونانِ آزاد شده را دوباره آزاد کند. آنتیوکوس، که از چند پیروزیِ آسان در شرق سرمست شده بود، به این اندیشه افتاد که قدرتِ خویش را بر سراسرِ آسیای باختری بگسترد. پِرگاموم از او بیمناک شد و رم را به یاری خواست. سِنا، "سکی پیو آفریکانوس" و برادرش لوکیوس را با سپاهی به پاسخ، گسیل داشت؛ این نخستین سپاهِ رومی بود که پا به خاکِ آسیا نهاد. نیروهای درگیر در ماگنِسیا به هم خوردند (سال 189 ق م). روم پیروز شد، و راهِ فتحِ یونانِ خاوری به رویش گشوده شد. رومیان راهِ شمال را در پیش گرفتند و گلها را، که پرگاموم را به خطر انداخته بودند، به گالاتیا ( آناطولی فعلی) پس راندند و همة یونانیانِ یونیایی را سپاسگزارِ خود کردند.


یونانیانِ بخشِ اروپایی چندان خشنود نشدند. سپاهِ روم پا به خاکِ یونان ننهاده بود، اما اکنون از خاور و باختر؛ آن را در میان گرفته بود. روم، یونانیان را به این شرط آزاد کرده بود که به جنگ و جنگِ طبقاتی پایان دهند. برای کشورـشهرهایی که یونان را پدید می آوردند، آزادیِ بدونِ جنگ: شیوة تازه، اما ملال آوری در زندگی بود؛ طبقاتِ بالادست می خواستند با شهرهای همسایة خود زور ورزی کنند، و تهیدستان شِکوه داشتند که روم همه جا توانگران را در برابرِ بینوایان دل و نیرو می دهد. در سالِ 171، پِرسِئوس، فرزند و جانشینِ فیلیپِ پنجم بر تختِ شهریاریِ مقدونیه، پس از آنکه با "سِلِ اوکوسِ چهارم" و رودِس پیمانِ یگانگی بست ، یونانیان را فراخواند تا همراهِ او بر روم بشورند. سه سال بعد، "لوکیوس آیمیلیوس پاولوس"، فرزندِ کنسولی که در کانای از پا درآمده بود، پِرسِئوس را در پیدنا شکست داد و هفتاد شهرِ مقدونی را با خاک یکسان کرد و پِرسِئوس را به اسارت؛ همراهِ خود به رم برد تا ورودِ پیروزمندانه اش به شهر، شکوهِ بیشتری گیرد.(پیش از عزیمت به این نبرد بود که پاولوس کنایة خود را در حقِ مُتُفَنِنانِ دانشِ سپاهیگری گفت: «در مقاماتِ عمومی و محافلِ خصوصی، مردانی هستند که می دانند سپاهیان را در کجای مقدونیه باید مستقر کرد و چه مواضعِ سوقُ الجیشی را به تصرف درآورد ... اینان نه تنها مُقَرَر می کنند که چه باید کرد، بلکه هرگاه به امری برخلافِ نظرِ ایشان تصمیم گرفته شود، کنسول را به بازخواست می گیرند، گویی که او متهم به بزهکاری شده است. ... این شیوه بِجِد مانع از پیروزی در جنگ می شود. ... اگر کسی یقین دارد که می تواند مرا درست راهنمایی کند، پس با من به مقدونیه بیاید. ... و اگر می اندیشد که مردِ این راه نیست، پس بهتر است دریانوردی به رویِ خشکی را فرو گذارد.» ) رودِس را نیز، با آزاد کردنِ شهرهای باج گزارش در آسیا و بنیانگذاریِ بندری در دِلوس، که در بازرگانی به رقابت با رودِس برخاست، گوشمالی داد. هزار اسیرِ یونانی، و از جمله پولیبیوسِ مورخ، به گروگان به ایتالیا آورده شدند، و در آنجا، در طیِ شانزده سال تبعید، هفتصد تن از آنان جان سپردند. در خلالِ ده سالِ بعد، روابطِ یونان و روم بیش از پیش به دشمنی آشکار گرایید. شهرها و گروهها و طبقاتِ گوناگونِ مردمِ یونان، برای مغلوب کردنِ یکدیگر، روم را به یاری و دخالت در امورِ خویش برمی انگیختند، چنانکه یونان کشوری بظاهر آزاد و بمعنی دست نشانده بود. هواخواهانِ خاندانِ سکی پیو در سِنا مغلوبِ واقع بینانی شدند که می گفتند تا یونان یکسره به زیرِ حکومتِ رم در نیاید، از صلح و آرامش بی بهره خواهد ماند. در سالِ 146، همانگاه که رم با کارتاژ و اسپانیا در ستیز بود، شهرهای «اتحادیة آکایایی» جنگِ رهاییِ یونان را اعلام کردند. رهبرانِ مردمِ تهیدست بر جنبش مسلط شدند، بندگان را آزاد و مسلح کردند، بدهکاران را از دیونِ خود معاف گرداندند، تقسیمِ مجددِ زمین را وعده دادند ، و انقلاب را بر جنگ افزودند. هنگامی که رومیان، به سرداریِ مومیوس واردِ یونان شدند، مردم را گرفتارِ نفاق یافتند و بآسانی بر سپاهیانِ بی سامانِ یونانی چیره شدند. مومیوس: کورینت را به آتش سوزاند، مردانش را بکشت، زنانش را بفروخت ، کودکانش را به بندگی گرفت، و کمابیش همة آثارِ هنری و ثروتِ منقولِ آن را به رم برد. یونان و مقدونیه، به گونة ایالتی از روم، زیرِ فرمانِ فرمانداریِ رومی در آمدند. اما به آتن و اسپارتا اجازه داده شد که قوانینِ خود را حفظ کنند. یونان برای دو هزار سال از عرصة تاریخِ سیاسیِ جهان ناپدید شد.



II - دگرگونیِ روم


امپراطوریِ روم اندک اندک رو به گسترش می رفت، اما نه به سببِ تدابیرِ هوشیارانه، بلکه به حکمِ اقتضایِ اوضاع و پس رفتنِ دایمِ مرزهای امنیتِ کشور. در جنگهای خونینِ کرِمونا (سال 200 ق م) و موتینا (193)، لژیونها دوباره گلهای ساکنِ بخشِ ایتالیاییِ آلپ را مغلوب کردند ، و مرزهای ایتالیا: تا آلپ کشانده شد. اسپانیا، که از دستِ کارتاژ گرفته شده بود، می بایست همواره زیرِ نظر و سلطة روم بماند، مبادا که کارتاژ دوباره آن را فتح کند و کانهای عظیمِ آهن و زر و سیمِ آن از دست برود. سِنا هر ساله خراجِ هنگفتی به صورتِ شمشِ طلا و سکه از اسپانیا می گرفت، و فرماندارانِ رومی نیز، به بهانة آنکه سالی دور از میهن به سر برده و پول خرج کرده اند، با گشاده دستی دوباره کیسة خود را پر می کردند؛ بدین گونه،" کوین توس مینوکیوس"، پس از آنکه مدتی کوتاه در مقامِ معاونتِ کنسول در اسپانیا ماند، قریبِ پنجاه و یک خروار نقره و پنجاه و شش خروار دینارِ نقره به روم آورد. اسپانیاییها را در سپاهِ روم به خدمت می گرفتند؛ "سکی پیو آیمیلیانوس"، در سپاهی که او را برای فتحِ نومانتیا یاری کرد، چهل هزار تَن اسپانیایی داشت. در سالِ 195 ق م، قبایلِ اسپانیایی سر به شورشی وحشیانه برداشتند، که مارکوسِ کاتو آن را با استقامتی یادآورِ خِصالِ غرورآمیزِ نسلِ کُهَنِ رومی فرونشاند. "تیبِریوس سِمپرونیوس گراکوس" (179) با نرمدلی؛ حکومتِ خویش را با منش و تمدنِ مردمِ بومی همساز کرد و با سرانِ قبایل، دوستی به هم رساند و به تهیدستان زمین بخشید. اما یکی از جانشینانش، لوکیوس لوکولوس (151) ، پیمانهای گراکوس را زیرِپا گذاشت و بی سبب به هر قبیله ای که می توانست غنیمتی نصیب کند حمله کرد و هزاران اسپانیایی را، بی آنکه حتی بهانه ای عنوان کند، از دمِ تیغ گذراند یا به بندگی گرفت. سولپیکیوس گالبا (سالِ 150) 7000 تَن از مردمِ بومی را، به بهانة امضای پیمانی که وعدة زمین به ایشان می داد، به اردوگاهِ خود کشاند و سپس راهشان را از هر سو بست و جمعی را بنده کرد و باقی را کشت. در سال 154، قبایل لوسیتانیا (پرتغال) جنگِ شانزده ساله ای را با روم آغاز کردند. "سرداری لایق" به نامِ ویریاتوس، که به جمال و شکیبایی و دلیری و والاتباری سرآمدِ همگان بود، ایشان را راهبر شد و تا هشت سال هر سپاهی را که به سرکوبیش آمد شکست داد؛ سرانجام؛ رومیان برای کُشتَنَش جایزه ای معین کردند. سِلتیبِریانِ سرکش، در اسپانیای مرکزی، پانزده ماه در نومانتیا محصور بودند و از گوشتِ مردگانِ خود تغذیه می کردند، تا آنکه در سال 133 "سکی پیو آیمیلیانوس" آنان را به زورِ گرسنگی وادار به تسلیم کرد. به طورِ کلی سیاستِ روم در اسپانیا چنان دَدمنشانه و غَدَارانه بود که زیانش بر سودش می چربید. مومسِن می گوید: «هیچ جنگی با این همه غَدَر و درنده خویی و آزمندی همراه نبوده است.»


غارتِ ایالات، پولِ لازم برای هرزگیهای مالدارانِ نادرست و خودپرست را فراهم می کرد، که سرانجام جمهوری را در آتشِ انقلاب سوزاند. غراماتی که کارتاژ و مقدونیه و سوریه می پرداختند، بندگانی که از دیارِ فتح شده به رم هجوم می آوردند، فلزهای گرانبهایی که پس از شکستِ گلهایِ مقیمِ بخشِ ایتالیاییِ آلپ و اسپانیاییها به دست آمد، چهار صد میلیون سِستِرس که از آنتیوکوس و پِرسِئوس گرفته شد، قریبِ هفت خروار و نیم طلا و سیصد و شصت و شش خروار نقره که در نبردهای آسیایی به دستِ "مانلیوس وولسو" افتاد ـ اینها، و غنایمِ بادآوردة دیگر، طبقاتِ مالدار را در رم، در عرضِ نیم قرن (202 – 146 ق م) از مردمی میانه حال به چنان پایه ای از جاه و جلال رساند که تاکنون تنها شاهان از آن باخبرند. سربازان از این تاخت و تازهای پردامنه، با انبانهای پر از سکه و غنیمت باز می گشتند. چون پول در پایتخت بیش از کارهای ساختمانی در افزایش بود، صاحبانِ املاک، بی آنکه رنجِ کار و حرکت را بر خود هموار کنند، ثروتِ خویش را سه چندان کردند. در حالی که بازرگانی رو به رونق می رفت، صناعت دچارِ رکود بود؛ رم نیازی به تولیدِ کالا نداشت ، زیرا پولِ جهانیان را می گرفت و با آن کالاهای ایشان را می خرید.ساختمانهای عمومی به نحوی بی سابقه وسعت یافت و کیسة متصدیانِ معاملاتِ عمومی را، که از محلِ پیمانهای دولتی زندگی می کردند، پر کرد. هر رومی که اندک پولی داشت سهمی از شرکتهای آنان را می خرید. صرافان هر روز پرشماره تر و شادکامتر می شدند؛ سپرده می گرفتند و رِبح می دادند، حواله نقد می کردند و هزینه های مشتریان خود را می پرداختند، وام می گرفتند و می دادند، سرمایه گذاری می کردند یا ادارة آن را به عهده می گرفتند، و در رِباخواری چندان زیاده روی می کردند که واژة وامدهنده با «آدمکش» یکی شد. روم به صورتِ مرکزِ مالی و سیاسیِ جهانِ سپید پوست درمی آمد، نه کانونِ صنعتی یا بازرگانیِ آن.


حالِ نجیب زادگان و قشرِ بالای طبقة متوسط، با سرعتی شگفت آور، از سادگیِ پرهیزکارانه به تجملِ بی بندوبار دگرگونی می یافت؛ این تحول در زمانِ کاتو (234 – 149) به حدِ کمال رسید. خانه ها بزرگتر و خانواده ها کوچکتر می شدند؛ رقابت در اِسراف آشکار، بر تجملِ اثاثه می افزود؛ قالیچه های بابِلی و تختخوابهای مُزَیَن به عاج، طلا، یا نقره؛ سنگها و فلزاتِ گرانبها برای پوشاندنِ رویة میز و صندلی، زیورِ زنان، و یا سِتامِ اسبان به بهایِ گران خریده می شد. چون کوشش: کاستی، و ثروت فزونی گرفت، شیوة سادة پیشین در غذا جایِ خود را به خوراکهای رنگین و سنگین، مرکب از گوشت و نَخجیر و نَعَماتِ گوناگونِ فصل و چاشنی، داد. خورشهای بیگانه از واجباتِ کسبِ مقامِ اجتماعی یا بزرگی فروشی شد. بزرگی: برای آنکه برخوانش صدفِ خوراکی حاضر باشد، هزار سِستِرس می پرداخت؛ دیگری ماهیِ کولی، به قیمتِ هزار و ششصد سِستِرس از قرارِ هر بشکه، از دیارِ بیگانه می آورد؛ و سومی هزار و دویست سِستِرس برای یک کوزه خاویار می داد در بازارِ حراجِ بردگان، سرآشپزان به قیمتهای گزاف فروخته می شدند. مِیگَساری شیوعِ روزافزون داشت؛ جامها: گران و بیشتر زرین بود؛ شراب را با آبِ کم می آمیختند یا هیچ نمی آمیختند. سِنا قوانینی برای محدود کردنِ صَرفِ مال برای بزم و پوشاک به تصویب رساند؛ اما چون اعضایِ سِنا خود این مقررات را نادیده می انگاشتند، کسی غَمِ رعایتِ آنها را به دل راه نمی داد. کاتو به درد می نالید: «خلق دیگر خریدارِ اندرزِ خیر نیست، چون شکم را گوش نیست.» فرد در برابرِ حکومت، فرزند در برابرِ پدر، و زن در برابرِ شوی سرکشانه از وجودِ جداگانة خویش آگاهی می یافت.


نیرویِ زن معمولا هَمپایه با ثروتِ اجتماع، افزایش می یابد، زیرا چون شکم سیر شود، عشق جای گرسنگی را می گیرد. از این رو، روسپیگری در این روزگار رو به توسعه داشت. ارتباط با یونان و آسیا همجنس گرایی را رواج داد؛ کاتو به شِکوِه می گفت که یک پسرِ خوبرو بیش از یک کشتزار می ارزد. اما زنان در برابرِ این مهاجمانِ یونانی و سوری، بازار خود را از دست ندادند. و مشتاقانه از وسایلِ مُد و زیبایی، که اکنون به یُمنِ ثروت در دسترسشان بود، بهره گرفتند. آرایه ها جزوِ ضروریات درآمد و صابونِ سوزآوری که از سرزمینِ گُل می آمد مویِ سپید را به زلفِ بور بدل می کرد. شهرنشینِ توانگر از آراستنِ زن و دخترِ خود با جامه ها یا جواهرِ گرانبها بر خود می بالید و به یاریِ آنان آوازة توانگریِ خویش را در شهر می پراکند.


مقامِ زن حتی در حکومت نیز اعتبارِ بیشتری می یافت. کاتو فریاد برمی داشت که: «همة مردانِ دیگر بر زنان فرمان می رانند؛ اما ما رومیان، که بر همة مردان حکمفرماییم، خود محکومِ زنانِ خویشیم.» در سالِ 195 ق م، زنانِ آزادة روم به فوروم، هجوم آوردند و لغوِ قانونِ اوپیان سالِ 215 را، که زنان را از به کار بردنِ پیرایه های زَرین و جامه های رنگارنگ یا سوار شدن بر گردونه منع می کرد، خواستار شدند. کاتو پیش بینی کرد که اگر قانون لغو شود، روم تباهی خواهد پذیرفت. لیوی از قولِ او نطقی را نقل می کند که هر نسلی آن را شنیده است:


اگر همة ما آزرمِ حقوق و حیثیتِ شوهر را در خانه های خویش نگاه می داشتیم، امروز با زنانِ خود دچارِ این گرفتاری نمی شدیم. در اوضاعِ کنونی، آزادیِ عملِ ما، که بر اثرِ خودکامگیِ زنان در خانه ها اعتبارِ خویش را از دست داده، اینجا در این فوروم، پایمال و بی حرمت گشته است. . ... به یادِ بیاورید مقرراتی را که نیاکانِ ما به یاریِ آنها زنان را از هرزگی منع می کردند و به فرمانبرداری وامی داشتند؛ و با این وصف، به رغمِ همة آن مَنهیات، بِدُشواری می توانیم زنانِ خود را نگاه داریم. اگر اینَک شما روا دارید که این منهیات از میان برخیزد ... و زنان با شوهران خود همسنگ شوند، آیا می پندارید که می توانید به نیرو با ایشان برآیید؟ زنان به محضِ اینکه با شما برابر شوند، بر شما سروری خواهند کرد.


زنان با خنده های خود او را از سَکویِ خطابه فرو کشیدند و چندان بر جایِ خود ماندند تا قانون لغو شد. کاتو با ده برابر کردنِ مالیات بر اشیایی که اوپیوس منع کرده بود کینِ خویش را برآورد. اما موجِ برآمدن آغاز کرده بود و جلوگیری از آن ممکن نبود. قوانینِ دیگری نیز که به زیانِ زنان حکم می کرد یا تعدیل یافت و یا به دستِ فراموشی سپرده شد. زنان بر جهیزیة خود تسلط یافتند، شوهرانِ خود را طلاق دادند یا با زهر کشتند، و فرزندآوری را، در عصرِ انبوهیِ ساکنانِ شهرها و جنگهای جهانگیرانه، شرطِ عقل نیافتند.


از سالِ 160، کاتو و پولیبیوس به کاهشِ جمعیت پی بردند و دریافتند که حکومت دیگر نمی تواند به اندازة زمانی که رم با هانیبال مقابله کرد سپاه گرد آورد. نسلِ تازه، که سَروَری بر جهان را به ارث برده بود، نه زمان، و نه میلِ حفظِ آن را در خود می دید. اکنون که مالکیت در دستِ چند خانواده متمرکز می شد و طبقة پرولتاریایِ تهیدست و محروم از منابعِ مملکت، کوی های کثیفِ رم را اشغال می کردند، دیگر از آن آمادگیِ جنگی که خصیصة مالکِ رومی به شمار می آمد خبری نبود. مردان؛ دلیری می آموختند، اما از راهِ دیگری؛ در آمفی تئاترها گرد می آمدند تا بازیهای خونبار نظاره کنند، وگلادیاتور اجیر می کردند تا در بزمهای ایشان با هم بستیزند. آموزشگاههایی برای تعلیمِ آواز خواندن و چنگ نواختن و خوش خرامیدن برای دختران و پسران برپا شد. در میانِ طبقاتِ بالادست، "آداب دانی" ظریفتر شد، اما اخلاقیات، سستی گرفت. در میانِ مردمِ فرودست، آدابِ رفتار همچنان درشت و زمخت، سرگرمیها اغلب خشن، و گفتار؛ هرزه ماند؛ نمونه هایی از این مردمِ بی سروپا را می توان در آثارِ پلاوتوس یافت و دانست که چرا تودة مردم از آثارِ تِرِنس ملول می شدند(کمدی نویسِ رومیِ قرنِ دوم ق م که به شیوة پیرایة آمیزش در کلام معروف است). وقتی در سال 161 گروهی از نی زنان خواستند که هنگامِ ورودِ سرداری پیروزمند به شهر؛ نغمه پردازی کنند، حاضران وادارشان کردند که نمایشِ خود را به مسابقة مشتزنی مبدل سازند.


در میانِ طبقاتِ گسترندة متوسط، سوداگری: حکمفرمای مطلق بود. ثروتِ اینان دیگر ،نه به املاک، بلکه به سرمایه گذاری یا معاملاتِ بازرگانی بستگی داشت. اخلاقیاتِ کهن و پیروانِ معدودِ کاتو نمی توانستند از تسلطِ این نظامِ سرمایة متحرک بر زندگیِ رومی جلوگیری کنند. هر کس در پیِ پول بود و با محکِ پول داوری می کرد و داوری می شد. پیمانکاران چندان فریب در کار می کردند که حکومت از بسیاری از املاکِ خود ـ مثلا دکانهای مقدونیه ـ چشم پوشید؛ زیرا مستأجران به پایه ای از کارگران بهره می کشیدند و دولت را می دوشیدند که زحمتِ بهره برداری بیش از سودِ آن بود. (اگر گفتة مورخان را بپذیریم ـ که نباید) آریستوکراسی، که زمانی شَرَف را از زندگی برتر می شمرد، شیوة جدیدِ اخلاقیات را پذیرفت و ریزه خوارِ خوانِ نعمتِ تازه شد؛ دیگر نه پروایِ ملت، بکله اندیشة طبقه و امتیازات و مدخلِ فردیِ خویش را در سر داشت و، برای آنکه افراد یا حکومتها را از پشتیبانیِ خود بهره مند کند ، هدیه یا رشوه می گرفت و با کشورهایی که بیش از نیرو ثروت داشتند، بآسانی بهانه ای برای جنگ می یافت. نجیب زادگان در کوی و برزن راه را بر تودۀ مردم می گرفتند و رأیِ ایشان را می خریدند. میانِ فرمانروایان رسم شد که پولهای دولتی را به جیب بزنند، و نادر بود که کسی از ایشان به این بِزِه کیفر ببیند، زیرا جایی که نیمی از اعضایِ سِنا در شکستنِ پیمانها و فریفتنِ متحدان و یَغمایِ ایالات شریک بودند، چه کس می توانست مُختَلِسان را کیفر دهد؟ کاتو می گفت: «کسی که مالِ همشهریش را بدزدد، عمرش را در غُل و زنجیر به پایان می برد؛ اما آن که مالِ جامعه را بدزدد، کارش را در جامة شاهانه و زَر به پایان می رساند.»


با این حال، اعتبارِ سنا بیش از هر زمانِ دیگر بود؛ زیرا روم را از میانِ دو جنگِ پونیک و سه جنگِ مقدونی پیروز درآورده بود؛ همة رقیبانِ روم را به چالش گرفته و مغلوب کرده بود؛ مصر را دوستِ فرمانبردارِ روم ساخته، و از ثروتِ جهانیان، آن مایه سِتانده بود که در سالِ 146 ایتالیا از مالیاتِ مستقیم معاف شد. در بحرانهای جنگی و سیاسی، بسیاری از اختیاراتِ انجمنها و فرمانرواییها را غصب کرده بود، اما همیشه پیروزیِ بعدیِ غصب را توجیه می کرد. امپراطوری، سراسر دستگاهِ کمیتیا یعنی «حکومتِ خلق» را به ریشخند گرفته بود؛ مردمِ نستوهی که اکنون رضا می دادند تا سِنایی مرکب از سیاستمدارانِ روزگار دیده و سردارانِ پیروز، برایشان حکومت کند، در گذشته، اگر چند هزار ایتالیایی سرنوشتِ آنان را معین می کرد، به شورشی سخت برمی خاستند. پایة دموکراسی: آزادی، و پایة جنگ: فرمانبرداری است؛ هر یک از این دو، نَفیِ دیگری را لازم می آورد. لازمة جنگ: هوشیاری و دلیری به پایه ای عالی، تصمیمِ سریع، وحدتِ عمل، و فرمانبرداریِ بیدرنگ است؛ کثرتِ جنگها ،دموکراسی را به تباهی محکوم کرد. به حکمِ قانون، فقط مجمعِ قرن ها حقِ اعلامِ جنگ و عقدِ صلح را داشت؛ اما سِنا با اختیاری که در ادارة روابطِ خارجی داشت می توانست وضعی پیش آورد که دیگر عملا از دستِ انجمن کاری ساخته نباشد. سِنا بر خزانه داری و همة مصارفِ داراییِ عمومی نظارت می کرد، و چون قاعدتاً همة داورانِ مهم می بایست از فهرستِ نامهای اعضای سِنا برگزیده شوند، دادگستری را نیز در سلطة خود داشت. وضع و تفسیرِ قوانین در دستِ طبقة نجیب زاده بود.



در داخل این آریستوکراسی، یک اولیگارشی، مرکب از چند خانواده بر دیگران چیره بود. تا زمانِ سولا، تاریخِ روم بیشتر سرگذشتِ خانواده هاست تا افراد؛ هیچ سیاستمدارِ بلند پایه ای در میان نیست، بلکه، نسل پس نسل، مَناصِبِ عالیِ حکومت، منسوب به نامهای واحدی است. از سالِ 233 تا 133 ق م، از 200 کنسول، 159 تن به بیست و شش خانواده، و صد تن به ده خانواده تعلق داشتند. نیرومندترین خانواده در این دوره خاندانِ کورنِلّیها بود. از زمانِ "پوبلیوس کورنِلیوس" سکی پیو، که در جنگِ ترِبیا (218) شکست خورد، و سپس پسرش "سکی پیو آفریکانوس"، که هانیبال را شکست داد، تا زمانِ نوة ناتَنیِ "سکی پیو آفریکانوس"، یعنی "سکی پیو آیمیلیانوس" که کارتاژ را در سالِ 146 ویران کرد، تاریخِ جنگ و سیاستِ رم، بیشتر داستانِ این خانواده است؛ و انقلابی که آریستوکراسیِ رم را به تباهی کشاند از جانبِ خانوادة برادرانِ گراکوس، نوادگانِ آفریکانوس، آغاز شد. "پیروزیِ رهایی بخش" در زاما، آفریکانوس را چنان محبوبِ همة طبقات کرد که رم یک چند حاضر بود تا به او هر مقامی که دلخواهش باشد ببخشد. اما هنگامی که وی و برادرش لوکیوس از جنگِ آسیا بازگشتند (187)، پیروانِ کاتو خواستند تا لوکیوس حسابِ پولی را که آنتیوکوس به عنوانِ غرامت به رم به او داده بود گزارش دهد. آفریکانوس مانعِ از آن شد که برادرش پاسخ دهد و، در عوض، اسنادِ هزینه را در برابرِ اعضای سِنا پاره پاره کرد. لوکیوس از جانبِ انجمن محاکمه و به اختلاس محکوم شد. وِتویِ دامادِ آفریکانوس، "تیبِریوس سِمپرونیوس گراکوس"، که مقامِ تریبونی داشت، او را از کیفر رهایی بخشید. آفریکانوس چون به جایِ او به دادگاه فرا خوانده شد، با دعوت و راهنماییِ اعضای انجمن به معبدِ ژوپیتر، برای شرکت در جشنِ یادبودِ سالانة پیروزی زاما، جریانِ دادرسی را موقوف کرد. چون یک بارِ دیگر فراخوانده شد، نافرمانی کرد و در مِلکِ خود در لیتِرنوم گوشة عزلت گزید و تا زمانِ مرگ، بی آنکه آزاری ببیند، در آنجا ماند. ظهورِ این فردگرایی در عالمِ سیاست، با رشدِ فردگرایی در بازرگانی و اخلاقیات همراه بود. دیری بر نیامد که جمهوریِ روم با نیروی افسار گیسختة مردانِ بزرگش راهِ نابودی را در پیش گرفت.


آن وجه از زندگیِ این آریستوکراسی و این روزگار که بارِ گناهانِ آن را سبک می کند، بیدرایِ حسِ ستایشِ زیبایی در آن است. ارتباط با فرهنگِ یونانی در ایتالیا، از طریقِ سیسیل و آسیا، رومیان را نه فقط با همان لوازمِ تجمل، بلکه با ارجمندترین فراورد ه های هنرِ کلاسیک آشنا کرد. فاتحان، تصاویر و تندیسهای شهرة آفاق، فِنجانها و آینه هایی از فلزِ منقوش، و پارچه ها و اثاثة گرانبها را با خود به رم می آوردند. هنگامی که مارکلوس میدانهای روم را با مجسمه هایی که از سیراکوز دزدیده بود زیور بخشید، نسلِ قدیم شگفتزده شد؛ آزردگی نه به سببِ دزدی، بلکه به علتِ رواجِ «بیکاری و پرت و پلاگویی» میانِ شهروندانی بود که روزگاری پُر کار و کوشش بودند و اکنون می ایستادند تا این خرت و پرتها را بررسی و ارزیابی کنند. "فول ویوس" 1015 تندیس را از مجموعة پیرهوس در آمبراسیا با خود آورد؛ آیمیلیوس پاولوس، به پاداشِ رهاندنِ یونان، پنجاه عرابه را از آثارِ هنریِ گرانبهایی که از ایشان گرفته بود انباشت؛ سولا، وِرِّس، نرون، و هزار رومیِ دیگر تا دویست سال چنین می کردند. یونان برهنه می شد تا ذهنِ رومی را بپوشاند.


هنرِ ایتالیایی، که در این تاخت و تاز غرق شد، خصلت و شیوه های محلیِ خویش را از دست داد و، به استثنایِ یک مورد، به هنرمندان و مایه ها و قوالبِ یونانی تسلیم شد. مجسمه سازان، نقاشان، و معمارانِ یونانی به بوی زرِ بیشتر به رم کوچیدند و اندک اندک پایتخت؛ غالبانِ خود را صَبَغة هلنیستی بخشیدند. رومیانِ توانگر به ساختنِ کوشکهای خویش به شیوة یونانی، بَر گِردِ حیاطهای باز، و آراستنِ آنها به ستونها و تندیسها و تصاویر و اثاثة یونانی آغاز کردند. معابد: کُندتر دگرگونی می پذیرفت، مبادا خدایان آزرده شوند. در ساختنِ آنها، و همچنین در ساختنِ دیوارِ بلند، شیوة توسکانی قاعدة اصلی ماند ؛ اما چون شمارة ساکنانِ اولمپ در روم فزونی یافت، سزاوار نمود که خانه های ایشان از رویِ مقیاسِ باریکترِ یونانی ساخته شود. اما هنرِ رومی در یک زمینة حیاتی، در همان حال که اشاراتی از یونان می گرفت، بیانگرِ روانِ نستوهِ ایتالیایی با وسایط و نیرویِ یگانة خویش بود. در موردِ ساختمانهای آرایشی و بنای یادبودِ پیروزی و آبراهه ها و «باسیلیکاها»، ( باسیلیکا: (یعنی رَواقِ شاهانه) عبارت بود از همان کاخِ ایرانی که یونانیان، پس از اسکندر، رَواقی نیز بر آنها افزودند. دِلوس و سیراکوز در قرنِ سومِ ق م از این گونه ساختمانها بنا کرده بودند) معمارِ رومی به جایِ آرشیتراو، قوس را برگزید. در سالِ 184، کاتو «باسیلیکا پورسیا» را از سنگ ساخت؛ پنج سال بعد ، "آیمیلیوس پاولوس" «باسیلیکا آیمیلیا» را به شکلِ نخستینِ خود بنا نهاد، و زادگانش نسلها آن را بازسازی می کردند و زیباتر می گرداندند. باسیلیکای خاصِ رومی، که برای مؤسساتِ بازرگانی و دادگستری از آن استفاده می شد، مستطیلِ درازی بود که دو ردیف ستونِ داخلی؛ آن را به یک شبستان و راهرو بخش می کرد، و غالباً، به تقلید از شیوة ساختمانیِ اسکندریه، طاقِ ضربیِ خانه خانه داشت. چون شبستان بلندتر از راهرو بود، بر فرازِ هر شبستان، مُشَبکی سنگی برای ورودِ روشنایی و هوا ساخته می شد. این البته صورتِ اصلیِ بخشِ درونیِ کلیساهای قرونِ میانه بود. رم، با این ساختمانهای عظیم، اندک اندک آن سیمایی از شکوه و نیرومندی را به خود گرفت که پس از فرو افتادنِ شهر از مقامِ پایتختِ جهانی نیز هنوز بدان چهره ای ممتاز می بخشید.



III – خدایانِ تازه


در این عصرِ دیگرگونیِ بی امان، حالِ خدایانِ کهن چگونه بود؟ نَفخِه ای از بی ایمانی تا اندازه ای از آریستوکراسی به تودة عوام رسیده بود؛ بدشواری می توان دریافت که چگونه مردمی که هنوز به خدایانِ دیرینه وفادار بودند می توانستند با هلهله از کمدیهایی استقبال کنند که در آن پلاوتوس ـ هر چند به بهانة تقلید از نمونه های یونانی ـ درگیریهای ژوپیتر را با آلکمِنا(مادرِ هراکلس، که او را از زئوس (= ژوپیتر رومی) بار گرفت) به ریشخند می گیرد و مِرکوری (مشتری) را به گونة دلقلکی درمی آورد؟ حتی کاتو، که به نگاهداشتِ قوالبِ کهن چنان دلبسته بود، در شگفت بود که چگونه دو پیشگوی رسمی می توانند به هم برخورد کنند و جلوی خنده شان را بگیرند. کارِ این پیشگویان از دیرباز، در واقع، شعبده بازیِ سیاسی بود؛ برای قالبگیریِ افکارِ عامه، غرایب و عجایب به هم می بافتند، و رأیِ مردم با ریاکاریِ دینی زیرِ پا گذاشته می شد؛ دین روا داشته بود تا بهره کشی به صورتِ رسمی، مقدس درآید. این آیتی بَدشُگون بود که پولیبیوس، پس از هفده سال زندگی میانِ محافلِ صدرنشینِ رم، در سالِ 150، از دین چنان سخن می گوید که گویی افزاری در دستِ دولت بود:


به داوریِ من، زمینه ای که در آن جمهوریِ روم آشکارا برتری دارد ماهیتِ دینِ آن است. آنچه در میانِ ملتهای دیگر سزاوارِ نکوهش است ـ یعنی خرافات ـ مایة نگاهداریِ دولتِ رومی است. این معانی با چنان فَرّو شکوهی عرضه می شود و چنان به درونِ زندگیِ خصوصی و عمومی راه می یابد که از هیچ دینِ دیگری برنمی آید. ... می پندارم که دولت این شیوه را برای مَصلَحَتِ عامة مردم در پیش گرفته است. اگر تشکیلِ دولتی از خردمندان ممکن می بود، چه بسا به این کار شاید نیازی نمی بود؛ اما از آنجا که هر جماعتی دمدمی مزاج است و آکنده از هوسهای بی بندو بار و سودای نابخردانه و خشمِ سهمگین، باید آن را با هراسهای پنهانی و تعزیه گردانی دینی مهار کرد.


شاید حق با پولیبیوس بوده باشد، چه که رویدادهای نزدیک نشان می داد : به رغمِ آثارِ پلاوتوس و وجودِ فلسفه، خرافات هنوز فایق بوده اند. هنگامی که به نظر می آمد مصیبتِ کانای، روم را در برابرِ هانیبال بی پناه گذاشته است، جماعتِ هیجانزده به هراس افتادند و فریاد برآوردند که: «کدام خدای را برای رهاییِ روم نیایش کنیم؟» سِنا خواست تا نخست با فدا کردنِ آدمیان و سپس با نماز بردن به درگاهِ خدایانِ یونانی، و بعد بازگرداندنِ آیینِ پرستشِ یونانی دربارة همة خدایانِ رومی و یونانی، از شوریدگیِ عامه بکاهد؛ اما سرانجام تصمیم گرفت که اگر نتواند از خرافات جلوگیری کند، دستِ کم آن را سازمانی دهد و زیرِ نظارتِ خود در آورد. پس، در سالِ 205 اعلام کرد که، به حکمِ پیش بینیِ «کتابهای سیبولایی»، اگر «مهین-مام» ـ الاهة سایبِل ـ از پِسینوس(شهرِ قدیم، در آسیای صغیر، از مراکزِ اصلیِ پرستشِ سایبِل )، در فریگیا ، به روم آورده شود، هانیبال ایتالیا را ترک خواهد کرد. آتالوس، شهریارِ پِرگاموم، رضایت داد، و قطعه سنگی را که مظهرِ «مهین-مام» پنداشته می شد با کشتی به اوستیا آوردند، و در آنجا "سکی پیو آفریکانوس" و گروهی از کدبانوانِ پارسا با تشریفاتی چشمگیر به پیشبازَش رفتند. چون کشتیِ حاملِ آن در تیبِر به گِل نشست، «کلاودیا، دوشیزة آتشبان» به یُمنِ قدرتِ جادوییِ پاکدامنیِ خویش، آن را رهایی بخشید و به رم آورد. سپس کدبانوان، در حالی که هر یک به نوبت سنگ را با مهر در دست نگاه می داشتند، آن را به معبدِ پیروزی حمل کردند؛ هنگامی که «مهین-مام» را عبور می دادند، مؤمنان در آستانة خانه هاشان بُخور می سوزاندند. سنا به حیرت دریافت که این خدای تازه را باید مردانی که خویشتن را اَخته کرده اند خدمت کنند؛ چنین مردانی را یافتند، اما هیچ رومی اجازه نداشت که در زُمرة آنان باشد. از آن زمان، باز روم، در ماهِ اردیبهشت، مِگالِسیا یا «جشنِ الاهة بزرگ» را نخست با اندوهِ عِنان گسیخته، و سپس با شادمانیِ عِنان گسیخته جشن می گرفت. زیرا سایبِل از خدایانِ رُستنیها بود، و افسانه روایت می کرد که چگونه پسرش آتیس، نشانة پاییز و بهار، مرده، و به هادِس رفته و سپس دوباره زنده شده بود.


در همان سالِ (205)، هانیبال ایتالیا را ترک گفت، و سِنا از اینکه بر بحرانِ دین فایق آمده است. برخود بالید. اما جنگ با مقدونیه راه را بر یونان و مشرق زمین گشود. پشتِ پایِ سربازانی که، هنگامِ بازگشت، غنایم و اندیشه ها و افسانه های شرقی را با خود همراه می آوردند، خِیلِ اسیران، بندگان، پناهندگان، بازرگانان ، مسافران، ورزشکاران، هنرمندان، بازیگران، خنیاگران، آموزگاران، و مُدَرِسان نیز می آمد؛ آدمیان، در این کوچ، خدایانِ خویش را حمل می کردند. طبقاتِ فرودستِ رم شادمان بودند از آشنایی با "دیونیسوس باکوس"، اورفِئوس، یوریدیکه، و آیینهای رازورانه ای که نیایشگر را الهام و مستیِ خدایی می بخشید و با خدایانِ زنده شده آشنا می کرد و وعدة زندگیِ سرمدی می داد. در سالِ 186، سِنا با پریشانی پی برد که جمعی، نه چندان از مردم، آیینِ دیونوسوسی پیشه کرده اند و با بزمهای مَستانة شبانه، که پنهان بودنشان شایعاتِ مربوط به میگساریها و شهوترانیهای بی حد و حصر را قوت می داد، خدای تازه را نیایش می کنند. لیوی می گوید: «مردان بیش از زنان به پلیدی تن می دادند»، سپس، چه بسا با آراستنِ شایعه سازیهای زمانِ خود به زیِ تاریخ، می افزاید: «هر کس که به پلیدی تن نمی داد ... قربانی می شد.» سنا این آیین را ممنوع و هفت هزار تن از مؤمنانِ به آن را بازداشت و صدها تن را به اعدام محکوم کرد. اما در جنگِ روم با مذاهبِ شرقی این یک پیروزیِ موقتی بود.



IV – پیدایش فلسفه


یونان روم را بدین گونه فتح کرد که دین و کمدیِ خود را برای توده مردم، و اخلاقیات و حکمت و هنرش را برای طبقاتِ بالادست به ارمغان فرستاد. این ارمغانهای یونانی با ثروت و حشمتِ امپراطوری در تباه کردنِ ایمان و منشِ رومیان یار شد و بدین سان بخشی از انتقامِ یونان را از فاتحانِ خویش باز گرفت. پیروزیِ یونان هنگامی به اوج رسید که، در فلسفة روم، لذت طلبیِ صبورانة لوکرِتیوس به پیروی از مذهبِ رَواقیِ لذت طلبانة سِنِکا انجامید. در الاهیاتِ مسیحی، مابعدالطبیعة یونانی بر خدایانِ ایتالیایی چیره گشت. در اوجِ قدرتِ قسطنطنیه، فرهنگِ یونانی نخست به عنوانِ رقیب، و سپس به عنوانِ جانشینِ روم پیروز شد؛ و چون قسطنطنیه سرنگون شد، ادب و فلسفه و هنرِ یونانی در زمانِ رنسانس دوباره ایتالیا و اروپا را فتح کرد. جریانِ اصلیِ تاریخِ تمدنِ اروپا همین است؛ همة جریانهای دیگر، شاخابه هایی بیش نیستند. سیسِرو می گفت: «آنچه از یونان به شهرِ ما روان شد نه جویباری باریک، بلکه رودی پهناور از فرهنگ و دانش بود.» از آن پس، زندگیِ روحی و هنری و دینیِ روم بخشی از جهانِ هلنیستی شد.. هوراس در بیتی که اکنون پیشِ پا افتاده شده است می گوید:  «یونانِ مغلوب، فاتحِ بربرخویِ خویش را به اسیری گرفت.»


یونانیانِ مهاجم در مدارس و تالارهای سخنرانیِ رم، رخنه گاهی استراتژیک یافتند. در پیِ سپاهیانی که از مشرق زمین باز می گشتند؛ موجِ عظیمی از گراکولیان ـ یا یونانیکان، به اصطلاحِ تحقیرآمیزِ رومیان ـ در رسید. بسیاری از آنان، در مقامِ بندگی، مُدَرِسِ خانواده های رومی شدند؛ گروهِ دیگر به عنوانِ نحویان، با گشایشِ مدارسِ زبان و ادبیاتِ یونانی در رم، بابِ تحصیلاتِ متوسطه را گشودند؛ بعضی دیگر، که آموزگارانِ فنِ بَلاغَت بودند، دربارة فنِ خطابه و انشا و فلسفه درسِ عمومی و خصوصی می دادند. خطیبانِ رومی ـ حتی کاتوی ضدِ یونانی ـ خطابه های خود را به تقلید از سخنرانیهای لیسیاس و آیسکینس و دموستِنِس می نوشتند.


از میانِ این معلمانِ یونانی کمتر کسی دیندار بود، و از آن میان کمتر کسی دینِ خویش را تبلیغ می کرد؛ معدودی از ایشان اِپیکوری بودند و با تعریفِ دین به عنوانِ شَرِّ عمدة زندگیِ آدمی بر لوکرِتیوس پیشی جستند. نجیب زادگان بر آمدنِ تندباد را حس کردند و به جلوگیری از آن برخاستند. در سالِ 173، سِنا دو اِپیکوری را نفیِ بلد کرد و در سالِ 161 مقرر داشت که «هیچ فیلسوف یا آموزگارِ علمِ بلاغت، حقِ ورود به رم را ندارد.» اما تندباد نمی ایستاد. در سالِ 159، کراتِسِ مالوسی، سرپرستِ رَواقیِ کتابخانة شاهی در پِرگاموم، به سفارتِ رسمی، به رم آمد و، چون پایش شکست، همانجا ماند و در ایامِ نقاهت در ادبیات و فلسفه درسهایی گفت. در سال 155، آتن پیشوایانِ سه مکتبِ بزرگِ فلسفیش را به سفارتِ روم فرستاد: کارنیدِس از مردانِ آکادمی یا پِیرُوانِ افلاطون، کریتولائوسِ مشایی یا پیروِ ارسطو، و دیوجِنسِ رَواقی از سِلوکیه. آمدنِ آنان کمابیش همان اثرِ عمیقی را داشت که ورودِ کریسولوراس به ایتالیا، در سالِ 1453. کارنیدِس دربارة فنِ بلاغت چنان شیوا سخن می گفت که جوانان هر روز به مکتبِ او می آمدند. وی سراپا شکاک بود و در وجودِ خدایان شک می کرد، و حجت می آورد که بیدادگری را به همان پایة دادگری می توان توجیه کرد ـ این تسلیمِ دیر رَسِ افلاطون در برابرِ تراسیماکوس بود. چون کاتویِ مِهین این بشنید، در سنا پیشنهاد کرد که سفیران از رم بیرون رانده شوند. چنین شد. اما نسلِ جوان از بادة فلسفه ذوق برگرفته بود، و از آن پس جوانانِ توانگرِ رومی مشتاقانه به آتن و رودِس می رفتند تا نوترین شَکها را جانشینِ کُهَنترین ایمانِ خویش کنند.


همان کسانی که فاتحِ یونان بودند خود فرهنگ و حِکمَتِ هلنیستی را در روم رواج می بخشیدند. فلامینینوس، که هنوز پیش از هجوم به مقدونیه و رهاندنِ یونان، ادبیاتِ رومی را دوست می داشت، از هنرها و نمایشهایی که در یونان دید سخت به وَجد آمد. این نکته را باید از مفاخرِ روم برشمرد که برخی از سردارانِ آن به فهمِ آثارِ پولیکلیتوس، فیدیاس، سکوپاس، و پراکسیتِلِس توانا بودند، اگرچه گاه قدردانیِ خویش را به مرحلة دزدی می رساندند. "آیمیلیوس پاولوس" از همة غنایمی که پس از چیرگی بر پِرسِئوس باز آورد، فقط "کتابخانة شاهی" را برای خویش، و به میراثِ فرزندانش، نگاه داشت. وی فرمود تا پسرانش ادب و فلسفة یونانی و نیز فنونِ رومیِ جنگ و گریز را فرا گیرند و، تا آنجا که وظایفِ دولتی اجازه می داد، در این مطالعات با فرزندانش همدرس می شد.


پیش از مرگِ پاولوس، دوستش، پ. سکی پیو، فرزندِ آفریکانوس، پسرِ کِهتَرِ او را به فرزندیِ خود پذیرفت. برطبقِ سنتِ رومی، پسر: نامِ پدرِ تعمیدیِ خویش را گرفت و نامِ طایفة پدرش را بر آن افزود؛ از این رو «پ. کورنِلیوس سکی پیو آیمیلیانوس» نامیده شد، و ما از این پس او را سکی پیو خواهیم نامید. وی جوانی خوبرو و تندرست بود، جامة ساده می پوشید، و در کلام؛ شرم را نگاه می داشت، دلی پرمهر و دستی گشاده داشت، و چندان درستکار بود که، با آنکه همة اموالِ غارت شدة کارتاژ، از زیرِ دستِ او گذشت، به هنگامِ مرگ، جز پنج مَن سیم و ربع مَن زر چیزی از خود به جا ننهاد. بیشتر مانندِ دانشوران زیسته بود تا همچون توانگری، در جوانی با پولیبیوس، که از یونان نفیِ بلد شده بود، آشنا شد و، به پاداشِ کتابها و اندرزهای نیکی که از او گرفت، همة عمر دوست و سپاگزارِ او ماند. با جنگیدن در رکابِ پدرش در پیدنا ، آوازة جنگجویی یافت و در اسپانیا چالشِ دشمن را به نبردِ تن به تن پذیرفت و پیروز شد.


در خلوت، گروهی از رومیانِ سرشناس و دوستارِ اندیشة یونانی را گِردِ خویش فراهم داشت. عمدة ایشان، گایوس لایلیوس، مردی بود با فرزانگی مهرآمیز و در دوستی استوار، به داوری دادگر و به زندگی: پاکدامن، و در گشاده زبانی و شیواییِ سبک: فقط آیمیلیانوس از او پیشتر بود. یک قرن بعد، سیسِرو دلباختة لایلیوس شد و رسالة دربارة دوستیِ خود را به نامِ او نمود و آرزو کرد که ای کاش، به جای زمانة پرآشوبِ خود، در میانِ آن حلقة والای جوانانِ خِرَدوَرزِ رومی زیسته بود. این مردان بر ادبیاتِ رومی اثری شگرف داشتند؛ تِرِنس با درکِ محضرِ ایشان بود که زبانِ آثارِ خود را ؛ظرافتی بِکمال بخشید، و هم شاید نزدِ ایشان بود که گایوس لوکیلیوس (180 – 103) آموخت که چگونه هَجویه های خویش را، که در نکوهشِ گناهان و تجملِ عصرِ خود بود، غایتی اجتماعی دهد.


مربیانِ یونانیِ این گروه: پولیبیوس و پانایتیوس بودند. پولیبیوس سالها در خانة سکی پیو زیست. مردی واقعنگر و واقعپرداز و خردگرا بود، که در بابِ آدمیزادگان و حکومتها کمتر دچارِ پندار می شد. پانایتیوس اهلِ رودس و، مانندِ پولیبیوس، به آریستوکراسیِ یونان وابسته بود. چندین سال با "سکی پیو" الفتی پرمهر داشت. و هر دو بر روحِ یکدیگر اثر نهاده بودند: وی سکی پیو را با والامنشیِ رَواقی آشنا کرد، و شاید سکی پیو بود که او را بر آن داشت تا توقعاتِ اخلاقیِ مفرطِ آن فلسفه را به مذهبی عَمَلی تر بدل کند. پانایتیوس، در کتابی به نامِ "دربارة وظایف"، افکارِ عمدة مذهبِ رواقی را بیان کرد: آدمی جزئی از کل است، و باید با کل، یعنی خانواده و میهن و روحِ الاهیِ کاینات، همکاری کند؛ و انسان به این جهان نه برای لذایذِ جسمی آمده است، بلکه برای اجرایِ وظایفِ خویش، بی شِکوِه و دریغ. پانایتیوس، برخلافِ رَواقیانِ دیگر، از آدمی انتظارِ فضیلتِ کامل یا بی اعتناییِ تمام در حقِ نعمات و مواهبِ زندگی نداشت. رومیانِ فرهیخته در این فلسفه، جانشینی: سزاوار و "عَرضِه پذیر" برایِ مذهبِ منسوخِ خویش یافتند و اخلاقیاتِ آن را آیینی موافق با سنن و آرمانهای خود دانستند. مذهبِ رواقیِ الهامبخشِ سکی پیو، آرزویِ سیسِرو، نَفَسِ تعالی یافتة سِنِکا، راهبرِ تراجان، راهنمایِ آورِلیوس، و وجدانِ روم گشت.


V - رستاخیز ادبیات


یکی از مقاصدِ اصلیِ حلقة سکی پیویی، تشویقِ ادبیات و فلسفه، تبدیلِ زبانِ لاتینی به زبانِ پرداخته و روان، رهنمون شدنِ شاعرانِ رومی به سرچشمه های جانبخشِ شعرِ یونانی، و فراهم آوردنِ خواننده و شنونده برای شاعران یا نثرنویسانِ" آینده دار" بود. "سکی پیو آفریکانوس"، در سالِ 204، با پذیره شدنِ شاعری که کاتو به روم آورده بود و با همة عقایدِ سکی پیوییان و دوستارانشان مخالفت می ورزید، بُزُرگمنشیِ خویش را آشکار کرد. "کوین توس اِنیوس" از پدر و مادری یونانی و ایتالیایی، نزدیکِ بروندیسیوم، در یونان زاده شد (239). در تارِنتوم درس خوانده بود، و روحِ پرشورش از درامهای یونانی، که در تماشاخانه های تارنتوم عرضه می شد، اثریِ ژرف پذیرفت. دلاوریِ او، به روزگارِ سربازی در ساردِنی، کاتو را، که در آنجا مقامِ خزانه داری داشت، شیفته کرد. چون به رم آمد، از راه آموزاندنِ لاتینی و یونانی زندگی می گذراند؛ اشعارِ خود را برای دوستانش می خواند؛ و سرانجام به حلقة سکی پیوییان پذیرفته شد.


هیچ صورتی از شعر نبود که او طبعِ خویش را در آن نیازموده باشد. چند کمدی و دستِ کم بیست تراژدی نوشت. وی شیفتة اوریپید بود و همچون او با اندیشه های تند، سَروسِری داشت و دینداران را با این گونه طنزهای اپیکوری می آزرد: «گیرم که خدایان وجود داشته باشند، ولی هیچ گاه غمِ آن را ندارند که آدمیان چه می کنند؛ وگرنه سِزای نیکی: نیکی و سزای بدی: بدی می بود ـ حال آنکه این بسی نادر است.» به گفتة سیسِرو، شنوندگان با شنیدنِ این ابیات؛ بر گوینده آفرین گفتند. وی تاریخِ مقدسِ یوهِمِروس را ترجمه یا اقتباس کرد؛ این کتاب اثبات می کرد که خدایان: قهرمانانِ مرده ای هستند که احساسِ عوام، آنان را به مقامِ خدایی رسانده است. اما اِنیوس به هر تقدیر از نوعی الاهیات؛ بری نبود، چون بر آن بود که روانِ هومر، پس از گذشتن از کالبدهای بسیار، و از آن میان از کالبدِ فیثاغورس و یک طاووس، اکنون در بدنِ او حلول کرده است. وی تاریخِ حماسیِ روم را به شیوه ای گرم از زمانِ آینیاس تا پیرهوس نوشت؛ سالنامه های او تا زمانِ ویرجیل، چَکامة ملیِ ایتالیا به شمار می آمد. چند قطعه ای از آنها باقی است، از آن جمله این مصرع، که سُنَت پرستانِ ایتالیا از بازگوییِ آن هیچ گاه دست بردار نبودند:


دولتِ روم برپایة اخلاقیاتِ کهن و مردانِ بزرگش استوار است.


حماسة وی انقلابی در اوزانِ نظم پدید آورد، زیرا شعرِ روان و انعطاف پذیرِ شش وَتَدیِ یونان را جانشینِ اُسلوبِ سستِ ساتورنیِ نایویوس کرد. اِنیوس زبانِ لاتین را قوالب و قدرتهای نو بخشید؛ اشعارِ خویش را، به برکتِ فکر: پرمغز ساخت؛ و، برای لوکرتیوس و هوراس و ویرجیل، روش و لفظ و موضوع و اندیشه فراهم کرد. به عنوانِ افسری بر سرِ آثارِ خویش، رساله ای دربارة لَذاتِ کام نوشت و، به سنِ هفتاد سالگی، پس از سرودنِ این بیتِ غرور آمیز برای سنگِ گورِ خود، به بیماریِ نِقرِس درگذشت.


برای من اشک مریز و در ماتَم منشین؛ که من به رویِ لبهای مردمان پاینده و زنده ام.


اِنیوس در همة فنونِ ادب، جز کمدی، توفیق یافت؛ شاید فلسفه را بیش از اندازه جدی گرفته و این اندرزِ خود را فراموش کرده بود که «همه کس باید به فلسفه بپردازد، اما نه بسیار.» مردم بحق خنده را بر فلسفه فزونی می نهادند و پلاوتوس را توانگر و اِنیوس را تهیدست می ساختند. همین گونه، درامِ تراژیک را در روم چندان تشویق نمی کردند. بزرگان، تراژدیهای پاکو ویوس و آکیوس را می ستودند، اما تودة مردم به آنها اعتنایی نمی کرد و زمان نیز به دستِ فراموشیشان می سپرد.


در رم، مانندِ آتن، نمایشنامه ها را مأمورانِ حکومتی، به عنوانِ بخشی از یک جشنوارة دینی یا آیینِ تشییع جنازة مردی بزرگ، بر صحنه می آوردند. تماشاخانة پلاوتوس و تِرِنس مرکب بود از یک کَفة: پایه بلندِ چوبی که پشتیبانِ دکورِ زمینة صحنه بود؛ در برابرِ آن صَفه ای دایره وار برای رقص، به نامِ ارکسترا تعبیه شده بود که نیمة پسینِ آن «صحنه» را تشکیل می داد. مانندِ جایگاههایی که امروزه برای نظارة رژة سپاهیان ساخته می شود، این ترتیباتِ سست پایه پس از هر جشن در هم ریخته می شد. تماشاگران یا می ایستادند یا به روی چارپایه هایی که با خود آورده بودند می نشستند یا در هوای باز رویِ زمین چمباتمه می زدند. در سالِ 145، نخستین تئاترِ کاملِ رم، آن هم از چوب و بی سقف، اما به سَبکِ نیمدایره هایی یونانی مجهز به صندلی، ساخته شد. تماشا رایگان بود. بندگان می توانستند به درونِ تئاتر بیایند، اما نمی توانستند بنشینند؛ زنان فقط در عقب جای می گرفتند. تماشاگرانِ این دوره، جماعتی غوغاگر و زورآور و بیذوق، و چه بسا بدرفتارترین و کودنترین تماشاگرانِ تاریخِ نمایش بوده اند. یادآوریِ این نکته غم انگیز است که مُقَدَمِه خوانانِ نمایش تا چه اندازه از حاضران آرامش و ادب می طلبیدند و مطایباتِ خام و اندیشه های کلیشه ای، برای آنکه دریافته شود، تا چه اندازه باز گفته می شد. برخی از مقدمه خوانان از مادران می خواستند که نوزادانِ خود را در خانه بگذارند، یا بر سرِ کودکانِ غوغاگر: نهیب می زدند و یا زنانِ پر چانه را ملامت می کردند؛ چنین درخواستهایی حتی در میانة نمایشنامه های منتشر شده نیز دیده می شود. اگر نمایش با مسابقة کُشتی یا بندبازی مُقِارن می شد، نمایش را قطع می کردند تا هنرنماییِ مهیجتر پایان پذیرد. در پایانِ هر کمدیِ رومی کلماتی  می آمد، که معنایش آن بود که نمایش پایان پذیرفته است، وقتِ هلهله کردن است.


بهترین سیمای تئاترِ رومی بازیِ قهرمانانِ آن بود. نقشِ اول را معمولا مدیرِ تئاتر، که آزاد مرد بود، بازی می کرد. بازیگرانِ دیگر بیشتر از میانِ بندگانِ یونانی برگزیده می شدند. هر شهروندی که بازیگری پیشه می کرد حقوقِ مدنیِ خویش را از دست می داد، و این رسم تا زمانِ ولتِر دوام یافت. نقشِ زنان را مردان بازی می کردند. چون تماشاگران در این عصر کم بودند، بازیگران نقاب بر چهره نمی زدند، بلکه به همان سرخاب و کلاهگیس بس می کردند. در حدودِ سالِ 100 ق م، چون عدة تماشاگران رو به فزونی رفت، نقاب برای باز شناختنِ قهرمانانِ نمایش از یکدیگر لازم شد. نقاب را «پِرسونا» می نامیدند و این واژه ظاهراً از واژة اتروسکی «فِرسو» به معنایِ نقاب مشتق شده است؛ نقشهای بازیگران را «نقابهای نمایش» می نامیدند. "تراژدی بازان" کفشِ بلند پاشنه یا نیمچکمه، و "کمدی بازان" کفشِ کوتاه پاشنه می پوشیدند. کلماتِ نمایش به همراهیِ نوایِ "نی لبک" خوانده می شد؛ گاه آوازخوانان کلمات را می سرودند، و بازیگران نقشِ خود را با حرکات؛ بازی می کردند.


کمدیهای شیوة پلاوتوس به نظمِ ناهموار و متداولِ یامبیک بود(در عروض، شعری که در بحرِ وَتَدِ مجموع ساخته شده باشد، و آن وَتَدی است مرکب از یک هِجای کوتاه و سپس یک هِجای بلند. ـ) و از لحاظِ وزن و محتوا، هر دو، به تقلید از نمونه های یونانی ساخته می شد. بیشترِ کمدیهای لاتینی که به دست ما رسید برگرفته ای است مستقیم یا آمیزه ای از یک یا چند نمایشنامة یونانی، و معمولا از آثارِ فیلِمون یا مِناندِر یا پیروانِ «کمدیِ نو» در آتن. در نخستین صفحة نمایشنامه، معمولا نامِ نویسنده و عنوانِ اصلِ یونانیِ آن ذکر می شد. به موجبِ یکی از قوانینِ الواحِ دوازدهگانه که مجازاتِ هَجوِ سیاسی را مرگ معین می کرد، اقتباس از آثارِ آریستوفان و کمدیِ کهن ممنوع بود. شاید از بیمِ این قانون بود که نمایشنامه نویسانِ لاتین: صحنه ها، قهرمانان، عادات، نامها، و حتی سکه ها را به شکلِ اصلیِ خود حفظ نمی کردند؛ اگر پلاوتوس نبود، قانونِ روم، تئاترِ رومی را یکسره از توصیفِ زندگیِ رومی محروم کرده بود. این نظارتِ پلیسی با خشونت و هرزگی؛ کاری نداشت؛ شهربانان می خواستند جماعت سرگرم باشند نه آنکه تَعالی یابند؛ و دولتِ روم هیچ گاه از نادانیِ تودة مردم، خاطر غمین نمی کرد. تماشاگران همواره مطایبة بیظرافت را بر نغزگویی، لودگی را بر لطافت، ابتذال را بر شعر، و پلاوتوس را بر تِرِنس برتری می دادند.


"تیتوس ماکیوس پلاوتوس" ـ در واقع، تیتوس: دلقکِ بی چاک و دهن ـ در سالِ 254 واردِ اومبریا شد. چون به رم آمد ، مدتی به عنوانِ کارگرِ صحنه زندگی گذراند و پول اندوخت، بعد با دلی پرآرزو پولش را به معامله گذاشت و همه را از دست داد. برای آنکه از مَعاش فرو نماند، نمایشنامه نوشت؛ اقتباسهایی از آثارِ یونانی، که با کنایاتِ رومی آمیخته بود. مورِدِ پسند واقع شد؛ دوباره ثروتی به هم رساند و به مقامِ شهروندیِ رم رسید. فردی بود مردمی و خاکی، با دلی شادمانه و طبعی مانندِ رابِلا، پرشور؛ با هر کس و بر هر کس می خندید، اما نیکخواهِ همگان بود. صد و سی نمایشنامه نوشت یا اصلاح کرد که از آن میان بیست تا باقی مانده است. نمایشنامة "میلِس گلوریوسوس" حسبِ حالِ مطایبه آمیزی است از یک نظامیِ خودستا، که خادمش همیشه برای آنکه امیدوارش نگاه دارد به او دروغ می گوید:


خادم: آیا آن دخترانی را که دیروز راه را بر من گرفتند دیدید؟ سَروان: چه گفتند: خادم: باری، چون شما رفتید، از من پرسیدند: شگفتا! مگر آکیلِسِ بزرگ اینجاست؟ من به پاسخ گفتم خیر، برادرِ اوست. سپس دخترِ دیگر گفت: راستی چه مرد رعنایی! چه بزرگزاده ای! چه سر و زلفی! و هر دو از من خواستند که امروز دوباره شما را به گردش بکشانم ... تا شما را بهتر ببینند. سروان: خوشگلی هم عجب دردسری است!



نمایشنامة آمفیتریون: جووه (ژوپیتر) را به ریشخند می گیرد؛ جووه در لباسِ شوهرِ آلکمِن از خود می خواهد که شاهدِ سوگندِ خویش باشد و به درگاهِ ژوپیتر قربانی نیاز می کند. روزِ بعد از همخوابگی، زن دو فرزند توأمان می زاید. سرانجام، پلاوتوس از خدایان می خواهد که او را ببخشند و آفرینِ تماشاگران را به خود بگیرند. این داستان در رم زمانِ پلاوتوس به همان اندازه مردمپسند شد که در آتنِ زمانِ مِناندِر، پاریسِ زمانِ مولیر، یا نیویورکِ زمان ما. نمایشنامة آولولاریا داستانی از مال اندوزیِ یک خسیس است که حالِ قهرمانِ خود را با شفقتی بیش از خسیسِ مولیر باز می گوید؛ خسیسِ پلاوتوس ریزه های ناخُنَش را جمع می کند و بر هدر رفتنِ اشکهایش اَسَف می خورد. نمایشنامة "مِنایک می" داستانِ کهنة دو برادر دو قلوست که سرانجام یکدیگر را باز می شناسند ـ و سرچشمه ای است برای کمدیِ اشتباهاتِ شکسپیر. لِسینگ بر آن بود که "کاپ تی وی" بهترین نمایشنامه ای است که تاکنون به روی صحنه آمده است؛ پلاوتوس نیز آن را دوست می داشت و در مقدمه اش می گفت:


این نمایشنامه ای مبتذل یا بر سیاقِ باقی نیست؛ در آن نه بیتی زشت که ذکرش سزاوار نباشد تَوان یافت، و نه قَلتَبانی پیمان شکن یا روسپیی تیره دل.


راست است ؛ اما موضوعِ داستان چنان فرو پیچیده و به تصادفات و مکاشفاتِ نامُحتَمَل متکی است که اگر اذهانِ گریزان از داستانهای بیروح به آن اعتنایی نکنند، عذرشان پذیرفته است. رازِ توفیقِ این کمدیها نه موضوعاتِ کهن، بلکه کثرتِ وقایعِ مطایبه آمیز، جناسهای سبکسرانه به همان خامیِ جناسهای شکسپیر، قُبحِ آشکار، باز نمودنِ حالِ زنانِ بی پروا، و گاه شرحِ عواطف در آنها بود؛ تماشاگران در هر نمایشنامه، تجسمِ ماجرایی از عشق و بی عفتی می یافتند و وصفی از قهرمانی خوبرو و پرهیزگار و بنده ای از همة قهرمانانِ دیگر هوشیارتر. ادبیاتِ رومی در این عصر، پیداییِ خود راه به دلِ مردمِ ساده می یابد و از راه قوالبِ یونانی به واقعیاتِ زندگی، به پایه ای که بیرون از حوصلة شعرِ لاتین در ادوارِ بعدی است، پیوند می خورد.


"پوبلیوس تِرِنتیوس آفِر"، شاید در سالِ مرگِ پلاوتوس (184) در کارتاژ، از خانواده ای فنیقی یا شاید افریقایی زاده شد. تا زمانی که به بندگیِ "تِرِنتیوس لوکانوس" در روم در آمد، چیزی از او نمی دانیم. این سناتورِ رومی استعدادِ پسرک را دریافت و او را تربیت کرد و آزادی بخشید؛ جوان به نشانة سپاس، نامِ خدایگان را بر خویش نهاد. این حدیثی شیرین از چگونگیِ رفتارِ رومیان در حقِ یکدیگر است که چون تِرِنسِ «تهیدست و ژنده پوش» به خانة "کایکیلیوس ستاتیوس" ـ که کمدیهای "اکنون از دست رفته اش" در آن زمان گُلِ صحنه های تئاترِ روم بود ـ "درآمد" و پردة اولِ آندریا را برای او خواند. ستاتیوس چنان به وجد آمد که شاعر را به ناهار میهمان کرد و به باقیِ نمایشنامه با ستایش گوش داد. تِرِنس بزودی آثارِ خود را برای آیمیلیانوس و لایلیوس نیز خواند، و لایلیوس کوشید تا شیوة نویسنده را در قالبِ زبان آراستة لاتینی، که سخت دلخواهِ او بود، شکل دهد. از این رو، شایعه پردازان گفتند که لایلیوس نمایشنامه های تِرِنس را می نویسد ـ و تِرِنس، از سرِ هوشیاری و احتیاط، این روایت را نه تأیید کرد نه تکذیب. تِرِنس شاید بر اثرِ هلنیسمِ معتبرِ حلقة سکی پیویی، به مأخذِ یونانیِ آثار خویش وفادار ماند و نمایشنامه هایش را عنوانِ یونانی داد و از اشاره به زندگیِ رومیان پرهیز کرد و خود را، به حکمِ فروتنی، مترجمی بیش ننامید.


از فرجامِ نمایشنامه ای که چنان محبوبِ کایکیلیوس بود چیزی نمی دانیم. نمایشنامة هِکیرا، اثرِ بعدیِ تِرِنس، توفیقی نیافت، زیرا تماشاگرانش برای دیدنِ خرس بازی، یکایک از تماشاخانه بیرون رفتند. در سالِ 162، چون معروفترین نمایشنامة خود به نامِ" خویشتن آزار" را نوشت، بخت به سراغش آمد. این داستانِ پدری است که پسرش را از زناشویی با دخترِ دلخواهِ خویش منع می کند و، چون پسر سر می پیچد، او را از فرزندیِ خود محروم می کند و از خانه بیرون می راند، و سپس، برای آنکه از رویِ پشیمانی، خویشتن را مکافاتی داده باشد، ثروتِ خود را فرو می گذارد و در مشقت و تنگدستی؛ روزگار می گذراند. همسایه ای آهنگِ شِفاعَت می کند، و پدر از او می پرسد که چرا دربارة مشکلاتِ دیگران؛ چنین دلسوزی می کند؟ و همسایه این جملة معروفِ همگان را به پاسخ می گوید و تماشاگران را به آفرین وا می دارد:


من انسانم، و به هیچ چیز انسانی بی اعتنا نمی توانم بود.


در سالِ بعد، نمایشنامة خواجه، چنان از پسندِ همگان برخوردار شد که دو بار در عرضِ یک روز به رویِ صحنه آمد، و این در آن هنگام، واقعه ای نادر بود و از بام تا شام ،هشت هزار سِستِرس (نزدیک به 1200 دلار) برای نویسنده عایدی آورد. تِرِنس چند ماه بعد نمایشنامة فورمیو را به نامِ "بندة زنده دلی" نوشت که اربابش را از خشمِ پدری رهایی بخشید، و مدلی شد برای فیگاروی شادابِ بیومارشا. در سالِ 160، آخرین نمایشنامة تِرِنس به نامِ آدِلفی یا «برادران» در مراسمِ خاکسپاریِ "آیمیلیوس پاولوس" اجرا شد. چندی بعد، نویسنده، روانة یونان گشت و در بازگشت، به سن بیست و پنجسالگی، در آرکادیا درگذشت.


نمایشنامه های اواخرِ دورانِ زندگیِ تِرِنس کمتر میانِ مردم محبوبیت یافت، زیرا هلنیسم یکسره بر روحِ او مسلط شده بود. تِرِنس: سر زندگی و شوخ طبعیِ سرشارِ پلاوتوس را نداشت و هرگز در اندیشة توجه به زندگیِ رومی نیفتاد. در کمدیهای او از اراذلِ سرزنده یا روسپیانِ بی پروا نشانی نیست؛ قهرمانانِ زن در آثارِ او با شفقت تصویر شده اند؛ حتی روسپیانش از آستانة پارسایی، چندان دور نیستند. عباراتِ دلنشین و پُر مغز و ابیاتِ فراموش نشدنی از قبیلِ «پس آن اشکها»، «بخت یارِ دلیران است»، «به شمارة آدمیان رأی هست» و صدها دیگر از آثارِ او بسیار است، اما فهمِ آنها به چنان هوشِ فلسفی و نکته سنجیِ ادبی نیازمند بود که بندة افریقایی در تودة روم نمی یافت. عوام را پروای آن نبود که کمدیهایش؛ نیمه تراژدی هستند و ماجراهای داستانهایش: خوش ساختند، اما کند پیش می روند و مطالعة او در منشهای غریبِ پُر وقت است و سَبکَش بیش از اندازه هموار و گفتگوهایش: آرامند و زبانش از شدتِ پاکی، زننده می شود؛ گویی تماشاگرانش پِی برده بودند که میانِ مردم و ادبیاتِ رومی فاصله ای پدید آمده که هیچ گاه پُر شدنی نیست. سیسِرو، که به کاتولوس نزدیکتر از آن بود که بتواند آثارِ او را ارزیابی کند، و محتاطتر از آن بود که از لوکرتیوس حظ ببرد، تِرِنس را بهترین شاعرِ عصرِ جمهوری برشمرد. قیصر با ستایشگری از این «شیفتة سخنِ ناب» وی را منصفانه تر وصف کرد، اما فقدانِ «نیروی خنده» را در آثارش عیب دانست و او را «نیمه مِناندِر» نامید. با اینهمه، تِرِنس یک خدمتِ بزرگ انجام داد، و آن این بود که این بیگانة سامی نژاد، با الهام از لایلیوس و یونان، سرانجام زبانِ لاتینی را به صورتِ چنان وسیله ای برای بیانِ ادبی درآورد که یک قرن بعد ، نثرِ سیسِرو و نظمِ ویرجیل را امکانِ ظهور بخشید.

 

VI – کاتو و مخالفان سنت پرست


این هجومِ یونان در زمینة ادب و فلسفه و دین و دانش و هنر، و این دگرگونیِ آداب و اخلاقیات و تبار، رومیانِ "دیرینه پسند" را بیزار و بیمناک کرد. "والِریوس فلاکوس"، سناتوری بازنشسته، در یکی از کشتزارهای سابین بر تباهیِ منشِ رومی و فسادِ سیاسی و جایگیریِ اندیشه ها و رسومِ یونانی به جایِ «شیوة پیشینیان» اندوه می خورد. اما پیرتر از آن بود که خود با این موج، به پیکار برخیزد. ولی در یکی از خانه های روستاییِ مجاور، در حوالیِ ریته، دهقانِ جوانی از تبارِ توده مردم می زیست که همة خصوصیتهای کهنِ رومی را در خود جمع داشت: به خاک؛ مِهر می ورزید، سخت کار می کرد، به دقت مال می اندوخت، با سادگیِ خاصِ "سُنَت پرستان" زندگی می گذراند، و با اینهمه، به فصاحتِ یک" اصلاح طلب" سخن می گفت. نامش "مارکوس پورکیوس کاتو" بود؛ خانواده اش را پورکیوس می نامیدند، چون نسلها خوک می پروردند، و کاتو لقب می دادند، چون زیرک بودند. فلاکوس جوان را تشویق کرد که حقوق بخواند. کاتو چنین کرد و در دادگاههای محلی، حقِ همسایگانش را بر حریفان ثابت نمود. پس، به توصیة فلاکوس به رم رفت و در سنِ سی سالگی (سال 204) به مقامِ خزانه داری رسید. در سالِ 199 شهربان، در 198 پرایتور، در 195 کنسول، در 191 تریبون شد، و در 184 به مقام سنسوری رسید. در عینِ حال، بیست و شش سال در سپاه همچون سربازی بی باک و سرداری لایق و بیرحم خدمت کرد. وی نظم را مادرِ منشِ نیک و آزادی می دانست و «سربازی را که در قدمرو دستش و در جنگ پایش را پس بکشد و خرناسش را از فریادش در مصاف بلندتر باشد» تحقیر می کرد؛ اما چون همیشه به همراهی سپاهیانش پیاده میرفت و به هر یک از آنان نیم کیلوگرم نقره از غنایم می بخشید و برای خود چیزی برنمی داشت، نزدِ همة سپاهیانش قدر یافت.


در فواصلِ صلح، سخن پردازان و سخن پردازی را می نکوهید و خود بزرگترین سخنورِ زمان شد. رومیان با شیفتگیِ کراهت آمیزی به او گوش فرا می دادند، زیرا هیچ کس تا آن هنگام با چنان صداقت و لطفِ نیشداری با ایشان سخن نگفته بود؛ تازیانة زبانش چه بسا به روی هر کس فرو می آمد، اما خوشتر آن بود که به روی همسایه فرو بیاید. کاتو بی باکانه با فساد پیکار می کرد، و روزی نبود که به شام برسد و او دشمنانِ تازه ای برای خود نساخته باشد. کمتر کسی او را دوست می داشت، زیرا بیننده از چهرة زخم خورده و موهای سرخِ پریشانش بیزار می شد، از دندانهای گُرازِش می ترسید، از زُهدپرستیش به شرم می آمد، در کاردانی از او فرو می ماند، و چشمانِ سبزش با نگاهی از ورای سخنان به خودپرستی ها راه می بُرد. چهل و چهار بار دشمنانِ نجیب زادۀ او کوشیدند تا، با متهم کردنِ او در میانِ مردم، از پایش درآورند؛ چهل و چهار بار همان بَرزِگرانی که مانندِ وی از تجمل و فرومایگی به تنگ آمده بودند نجاتش دادند. چون به رأیِ بَرزِگران به مقامِ سنسوری رسید، سراسرِ رم برخود لرزید. در این مقام، به هشدارهایی که برای جلبِ آرایِ هَمِگان داده بود وفا کرد؛ بر تجملات مالیاتِ هنگفت مقرر کرد، سناتوری را به علتِ اسراف به پرداختِ جریمه مجبور ساخت، و شش تن را که سابقة بزهکاری داشتند از سنا بیرون راند. مانیلیوس را به جرمِ بوسیدنِ زنش، در برابرِ چشمِ همگان اخراج کرد؛ و دربارة خود گفت که هرگز زنش را در آغوش نمی کشد، مگر هنگامی که تُندَر بِغُرَد ـ و البته از غُرِشِ تندر شادمان می شد. وی شبکة زِهکشیِ شهر را به پایان رساند؛ لوله هایی را که در نهان از آبگذرهای عمومی آب می برد برید؛ صاحبِ منازل را واداشت تا آن بخش از ساختمانهاشان را که برخلافِ قانون به گذرگاههای عمومی تجاوز کرده بود ویران کنند؛ اجرتِ ساختنِ کارهای ساختمانیِ دولتی را پایین آورد؛ و جمع آورندگانِ مالیات را به تهدید مجبور کرد که بخشِ اعظمِ درآمدهای خود را به خزانة دولت بپردازند.


پس از پنج سال ستیزة دلیرانه با منشِ آدمی از خدمت کناره گرفت و کامیابانه به معامله پرداخت و کشتزارِ خویش را، که اکنون وسعتِ بیشتری گرفته بود، به دستِ بندگانش آباد کرد؛ به نرخهای سنگین، پول وام داد؛ بندگانِ ارزان خرید و، پس از آموختنِ فنون به آنان، ایشان را به بهای گران فروخت؛ و چنان توانگر شد که توانست به تَصنیفِ کُتُب دست یازد ـ اگرچه این پیشه را خوار می داشت.


کاتو نخستین نثرنویسِ بزرگِ زبانِ لاتین بود. نخست دو خطابه انتشار داد، سپس رِساله ای دربارة فنِ خطابه نوشت و شیوة ناهموارِ رومی را بر روانیِ ایسوکراتیِ سبکِ آموزگارانِ فنِ بَلاغت، رُجحان داد و با وصفِ خطیب، به عنوانِ «نیکمَردی آزموده در سخنوری»، مایه ای برای "کوین تیلیانوس" فراهم ساخت (اما آیا این دو صفتِ نادر هرگز در یک تن جمع بوده اند؟) با تألیف رساله ای به عنوانِ در بابِ کشاورزی، که تنها اثرِ وی و قدیمیترین کتابِ لاتینی است که از گزندِ زمان محفوظ مانده، آزمونهای کشاورزیِ خویش را در دسترسِ عامه گذاشت. این اثر به نثری ساده و استوار نوشته شده و در عینِ فشردگی، پرمعناست. کاتو هیچ کلمه ای را مُهمَل نمی گذارد، و کمتر حروفِ ربط به کار می برد. دربارة خرید و فروشِ بندگان دستوراتِ دقیق و مفصل می دهد (می گوید که بندگانِ پیر را، پیش از آنکه موجبِ زیان شوند، باید فروخت)، همچنین دربارة اجاره دادنِ زمین به تاکپَروری و درختکاری، تدبیرِ منزل و صنایع، تهیة ساروج و آشپزی، درمانِ یبوست و اسهال، معالجة مارزدگی با مدفوعِ خوک، و نیاز کردنِ قربانی به خدایان. در پاسخ به پرسشِ خود، دربارة اینکه خردمندانه ترین روشِ بهره برداری از زمین کدام است، می گوید: «اول، گله داریِ سودآور.» پس از آن؟ «گله داریِ سودآور به حد اعتدال.» روش سوم کدام است؟ «گله داریی که هیچ سودی نرساند.» روش چهارم ؟ «شخم کردنِ زمین.» همین احتجاج بود که نظامِ املاکِ وسیع را در ایتالیا پدید آورد.


مهمترین اثر کاتو شاید کتابِ اصولِ وی باشد که اکنون در دست نیست و در آن نویسنده دلیرانه به شرحِ روزگارِ باستان، نژادشناسی، و نهادها و تاریخِ ایتالیا از آغاز تا سالِ مرگِ خود همت کرده است. از این کتاب فقط این را می دانیم که نویسنده، با آزردنِ آریستوکراسی به وسیلة گستاخی در حقِ نیاکانش، در آن از هیچ سرداری نام نبرده، بلکه تنها از یک فیل با تجلیل نام می برد که در برابرِ پیرهوس خوب جنگیده است. کاتو این اثر را، و همچنین پژوهشهایش دربارة فنِ خطابه، کشاورزی، بهداشت، دانش، سپاهی، و قانون را، به قصدِ فراهم کردنِ دایرة المعارفی برای تربیتِ پسرش نوشت. با نگارشِ این کتب به زبانِ لاتین، امیدوار بود که آنها را جانشینِ متونِ یونانی کند، زیرا عقیده داشت که این متون، اندیشة جوانانِ رومی را به بیراهه می اندازد. اگرچه خود در آثارِ یونانی پژوهش می کرد، براستی باور داشت که آموختنِ ادب و فلسفة یونانی، عقایدِ دینیِ جوانانِ رومی را چنان زود برباد می دهد که آنها را در برابرِ غَرایِزِ مالپرستی و ستیزه جویی و شهوت، بی پناه می گذارد. مانندِ نیچه، سقراط را محکوم می کرد؛ می اندیشید که آن مامایِ پرگویِ پیر را( اشاره به شیوة ماماییِ سقراط در کشفِ حقیقت) بحق به گناهِ سست کردنِ پایة اخلاقیات و قوانینِ آتن زهر نوشاندند. حتی از پزشکانِ یونانی نیز دل آزرده بود و داروهای کهنِ خانگی را رُجحان می داد و به جراحانِ همیشه حاضر به خدمت، اعتمادی نداشت. به پسرش نوشت:



یونانیان مردمی سرکش و تبهکارند. از من بپذیر که چون ادبیاتِ خویش را بر روم ارزانی دارند، همه چیز را تباه خواهند کرد. ... و اگر پزشکانِ خود را بفرستند، زودتر چنین خواهد شد. میانِ خود توطئه کرده اند که همة «بربران» را بکشند ... زنِهار که تو را با پزشکان کاری نباشد.


کاتو به سببِ داشتنِ چنین عقایدی با حلقة سکی پیویی، که نشرِ ادبیاتِ یونانی را در روم شرطِ رشدِ ادبیاتِ لاتین و اندیشة رومی می شمرد، ناگزیر مخالف بود. وی در ماجرایِ تعقیبِ جزاییِ آفریکانوس و برادرش در این کار یاری کرد؛ می گفت که قوانینِ مربوط به اختلاس نباید پروای هیچ کس را داشته باشد. در برابرِ حکومتهای بیگانه، جز در یک مورد، از روشِ دادگری و عدمِ مداخله دفاع می کرد. با آنکه یونانیان را خوار می شمرد، یونان را بزرگ می داشت؛ و چون غارتگرانِ جهانخوار در سِنا خواستارِ جنگ با سرزمینِ ثروتمندِ رودِس شدند، وی خطابه ای قاطع در ستایشِ آشتی ایراد کرد. همچنانکه می دانیم، تنها استثنا در این عقایدِ او کارتاژ بود. هنگامی که در سالِ 175 به مأموریتِ رسمی به کارتاژ رفت، از اینکه آن شهر چنین از عواقبِ جنگهای هانیبال رهایی یافته بود تکان خورد و از دیدنِ بستانها و تاکستانها، ثروتی که به برکتِ اِحیای بازرگانی بر شهر فرو می ریخت، و سلاحهایی که در زره خانه ها انباشه می شد به شگفت آمد. چون بازگشت، دسته ای انجیرِ تازه را، که سه روز پیش در کارتاژ چیده بود، به نشانة هشدار دهندة بهروزیِ کارتاژ و خطرِ نزدیکیِ آن مملکت به روم، به اعضای سِنا نشان داد و پیش بینی کرد که اگر کارتاژ به حالِ خود واگذاشته شود، زود باشد که نیرو یابد و دوباره برای سَروَری بر مدیترانه به پیکار برخیزد. از آن روز به بعد، همیشه سخنانِ خود را در سنا، با سماجتی خاصِ خود، با این عبارت به پایان می برد: باری، بر آنم که کارتاژ باید نابود شود. جهانخواران در سنا با او همداستان شدند، اما نه به طمعِ بازرگانیِ کارتاژ، بلکه بدان سبب که کشتزارهای سیرابِ شمالِ افریقا را بازارِ خوبی برایِ پولِ خویش و زمینه ای برای تشکیلِ املاکِ وسیعِ تازه و کشتِ آنها به دستِ بندگانِ تازه می یافتند. پس، بیقرار، چشم به راهِ بهانه ای برای جنگِ سومِ پونیک (کارتاژ) نشستند.


VII - نابودیِ کارتاژ


این بهانه از جانبِ شگفت انگیزترین فرمانروای زمانِ کاتو فراهم شد. ماسینیسا، شاهِ نومیدیا، نود سال زیست (238 – 148 ق م)، در سنِ هشتاد و شش سالگی پسر آورد، و با رژیمِ غذاییِ سخت و دقیق ،تندرستی و نیرویِ خویش را تا زمانِ مرگ نگاه داشت. مردمِ بیابانگردِ خود را در جامعه ای کشاورزی و حکومتی منظم سامان بخشید، شصت سال با کاردانی بر آنان حکومت کرد، پایتختِ خود کیرتا را با ساختمانهای پرشکوه زیور داد، و نزدیکِ گورِ خویش هرمی ساخت که هنوز در حوالیِ شهرِ "قُس طَن طین" در تونس پابرجاست. چون از دوستیِ روم برخوردار شد و از ناتوانیِ سیاسیِ کارتاژ آگاه بود، بارها به خاکِ کارتاژ تاخت، لِپتیسِ بزرگ و چند شهرِ دیگر را به تصرف درآورد، و سرانجام همة راههای زمینی را بر پایتخت بست. کارتاژ، چون پیمان بسته بود که بدونِ رضایتِ رم نجنگد، سفیرانی به سِنا فرستاد تا از دست اندازیهای ماسینیسا شِکوِه کنند. سنا به آنان یادآور شد که همة فنیقیان در افریقا متجاوزند و از این رو حقوقی ندارند تا مللِ مسلح به رعایتِ آنها موظف باشند. کارتاژ چون پنجاهمین و آخرین قسطِ دویست تالنتیِ سالانه را پرداخت، خود را از پیمانی که پس از جنگِ زاما با روم بسته بود معاف کرد. در سالِ 151، کارتاژ نومیدیا را به جنگ فراخواند، و یک سال بعد، روم کارتاژ را.


اعلانِ جنگِ روم و خبرِ حرکتِ ناوگانِ رومی به سوی افریقا در یک زمان به کارتاژ رسید. این شهرِ کهن، با همة غنایمی که از نظرِ جمعیت و بازرگانی داشت، هیچ آمادة جنگی بزرگ نبود. سپاهِ ناوگانش کوچک بود. نه سپاهیانِ مزدوری داشت و نه متحدی. روم بر دریاها سَروَری می کرد. از این رو، اوتیکا جانبِ روم را گرفت، و ماسینیسا همة راههای ارتباطِ کارتاژ را به سرزمینهای جنوبی بست. از کارتاژ سفیری با اختیارِ کامل به رم آمد تا همة شرایطِ تسلیم را بپذیرد. سِنا وعده داد که اگر کارتاژ سیصد کودکِ والاتبار را به گروگان به کنسولانِ روم در سیسیل بِسِپارد و همة فرمانهای کنسولان را گردن گذارد، آزادی و تمامیتِ ارضیِ کارتاژ محفوظ خواهد ماند. سِنا در نهان به کنسولان دستور داد تا فرمانهایی را که قبلا دریافت کرده بودند اجرا کنند. کارتاژیان فرزندانِ خود را با دلی پر از بدگمانی و درد تسلیم کردند، و خویشاوندان برای بدرودیِ نومیدانه در کرانه ها گِرد آمدند؛ در واپسین دم، مادران کوشیدند تا کَشتی ها را به زور از حرکت بازدارند، و برخی خود را به دریا افکندند تا برای آخرین بار فرزندانِ خود را ببینند. کنسولان؛ کودکان را به رم فرستادند، همراهِ سپاه و ناوگان به اوتیکا رفتند، سفیرانِ کارتاژی را فراخواندند، و از کارتاژ خواستند تا باقیِ کشتی ها و مقدارِ هنگفتی غله و همة ساز و برگ و سلاحهای جنگیِ خود را تسلیم کند. چون این شرایط پذیرفته شد، کنسولان گفتند که چون قرار است سراسرِ کارتاژ سوزانده شود، جمعیتِ آن قریب دو فرسخ از شهر دور شود. سفیران بیهوده حجت آوردند که ویران کردنِ شهری که گروگان و سلاحهای خود را بی چون و چرا تسلیم کرده ستمی غَدَارانه است که تاریخ همانندِ آن را به یاد ندارد. آنان جانِ خود را به کفاره عرضه کردند و خویشتن را به خاک انداختند و سر به زمین کوفتند. کنسولان پاسخ گفتند که اینها شرایطِ سناست و تغییرپذیر نیست.


مردمِ کارتاژ چون آگاهی یافتند که چه از آنان می خواهند، دیوانه شدند. پدران و مادران از اندوه به جان آمدند و رهبرانی را که به تسلیمِ کودکان رأی داده بودند تکه تکه کردند؛ گروهی دیگر کسانی را که به تسلیمِ اسلحه حُکم کرده بودند کشتند؛ جمعی سفیرانِ بازگشته را در میانِ خیابانها به زمین کشیدند و سنگباران کردند؛ عده ای همة ایتالیاییانی را که در شهر بودند از دمِ تیغ گذراندند؛ و برخی در اسلحه خانه های تهی ایستادند و گریستند. سِنای کارتاژ به روم اعلامِ جنگ کرد و از همة زنان و مردانِ بالغ، چه آزاد و بنده، خواست تا سپاهی تازه پدید آورند و سلاحهای جنگی را از نو بسازند. خشم؛ ایشان را مصمم کرد. ساختمانهای عمومی ویران گشت تا از آنها فلز و چوب فراهم آید؛ تندیسهای خدایانِ معبود گداخته شد تا از آنها شمشیر ساخته شود؛ و زنان گیسوانِ خود را بریدند تا از آن طناب ببافند. در ظرفِ دو ماه، شهرِ محصور: هشت هزار سپر و هجده هزار شمشیر و سی هزار نیزه و شصت هزار فلاخَن ساخت و در بندرِ داخلیِ خود ناوگانی مرکب از صد و بیست کَشتی به وجود آورد.


شهر سه سال در برابرِ محاصرة دریایی و زمینی مقاومت کرد. چندین بار کنسولان با سپاهیانِ خود بر دیوارهای شهر تاختند، و هر بار پس رانده شدند؛ فقط یکی از تریبونهای نظامی، "سکی پیو آیمیلیانوس"، از خود تدبیر و دلیری نمود. در اواخرِ سالِ 147، سنا و انجمنِ رم، وی را به اتفاق آرا، به کنسولی و فرماندهی برگزیدند. چندی بعد، لایلیوس موفق شد که از دیوارهای شهر بالا رود. کارتاژیان، اگر چه از گرسنگی ناتوان و نیرو باخته بودند، در ظرفِ شش روز کشتارِ بی امان، خیابان به خیابان از شهرِ خود دفاع کردند. سکی پیو، که از آسیبِ کمین گیران به تنگ آمده بود، فرمان داد تا همة خیابانهای فتح شده به آتش سوزانده و با خاک یکسان شود. بر اثرِ این حریق، صدها کارتاژی که در گوشه و کنار پنهان شده بودند جان سپردند. سرانجام، جمعیتِ شهر، که از پانصد هزار به پنجاه و پنج هزار تن کاهش یافته بود، تسلیم اختیار کرد. هاسدروبال، سردارِ کارتاژی، زینهار خواست، و سکی پیو او را بخشید؛ اما زنش ترسِ او را نکوهید و با پسرانش خود را به کامِ شعله ها افکند. بازماندگان به بندگی فروخته شدند، و لِژیونها شهر را غارت کردند. سکی پیو، که نمی خواست شهر را پاک از میان ببرد، از رم دستورِ نهایی خواست؛ سنا پاسخ داد که نه همان کارتاژ، بلکه همة توابعِ آن که به پشتیبانیش برخاسته بودند باید یکسره ویران شود، خاکشان را آب بسته و نمکسود کنند، و بر هر کس که بخواهد در محلِ شهر ساختمانی برپا کند لعنِ رسمی فرستاده شود. شهر هفده روز تمام می سوخت.


پیمانی برایِ صلح بسته نشد و از حکومتِ کارتاژ دیگر نشانی نماند. اوتیکا و شهرهای افریقاییِ دیگر، که به رم یاری رسانده بودند، زیرِ حمایت قرار گرفتند و آزاد شدند. ماندة سرزمینِ کارتاژ، ایالتِ آفریقا نام گرفت. سرمایه دارانِ رومی وارد شدند و سرزمینِ کارتاژ را به صورتِ نظامِ املاکِ وسیع درآوردند؛ و بازرگانانِ رومی، وارثِ تجارتِ کارتاژ شدند. از آن پس، جهانگیری، انگیزة بی پرده و آگاهانة سیاستِ روم گشت. سیراکوز، جزئی از ایالتِ سیسیل شد؛ گُلِ جنوبی، به عنوانِ گذرگاهِ ناگزیرِ زمینی به اسپانیای یکسرِ فرمانبردار، رام شد؛ و حکومتهای سلطنتیِ هلنیستیِ مصر و سوریه ،بآرامی مُجاب شدند که به خواست های روم گردن نهند ـ چنانکه آنتیوکوسِ چهارم از جانبِ پوپیلیوس اِغوا شد که به این امر تن در دهد. از دیدگاهِ اخلاق، که همیشه در سیاستِ بین المللی پیرایه ای ظاهری بیش نیست، نابودیِ کارتاژ و کورینت در سالِ 146 را باید از کشورگشاییهای ددمنشانة تاریخ برشمرد. از دیدگاهِ مصالحِ امپراطوری، یعنی امن و ثروت، این کشورگشایی در یک زمان، دو پایة سَروَریِ: بازرگانی و دریاییِ روم را استوار کرد. از آن زمان، باز نهرِ تاریخِ سیاسیِ مدیترانه از راهِ روم روان شد.


در میانة جنگ، بر افروزندگانِ اصلیِ آن، همانگاه که پیروزی به اوجِ خود می رسید، درگذشتند ـ کاتو در سالِ 149، و ماسینیسا در سالِ 148. کاتو، این سنسورِ پیر، اثری ژرف در تاریخِ روم به جا نهاد. قرنها او را نمونة رومیانِ عصرِ جمهوری برمی شمردند: سیسِرو در کتابِ پیریِ خود، او را به ذُروة کمال رساند؛ نبیره اش فلسفة وی را به کالبدی تازه درآورد، اما نه با آن لطف؛ و "مارکوس آورلیوس" وی را سرمشقِ خویش قرار داد. "فرونتو" ادبیاتِ لاتین را به بازگشت به سادگی و استقامتِ شیوة او فراخواند. با این وصف، نابودیِ کارتاژ، تنها کامیابیِ او بود. پیکارش بر ضدِ "یونان گرایی" (هلنیسم) به شکستِ کامل انجامید؛ همة شئونِ: ادب، فلسفه، خطابه، دانش، هنر، دین، اخلاقیات، رفتار، و جامة رومی، تسلیمِ نفوذِ یونانی شد. کاتو از فیلسوفان یونانی بیزار بود، اما نوادة ناموَرِ وی، خود را به جان و دل تسلیمِ آنان می کرد. "ایمانِ دینی" از دست رفته، به رغمِ کوششهای کاتو در راهِ بازگرداندنِ آن، همچنان رو به انحطاط رفت. مهمتر از همه، فسادِ سیاسی، که وی در جوانی با آن مبارزه کرده بود، همزمان با توسعة امپراطوری و افزایشِ مزایایِ منصب، دامنه و عمقِ بیشتر یافت؛ هر فتحِ تازه، روم را توانگرتر و فاسدتر و بیرحم تر می کرد. روم در همة جنگها پیروز شد، مگر در جنگِ طبقاتی؛ و نابودیِ کارتاژ، آخرین مانعِ نفاق و ستیزة درونی را از میان برداشت. اکنون روم می بایست در عرضِ صد سالِ تلخِ انقلاب، کفارة جهانگشاییِ خود را باز دهد.







انقلاب


فصل ششم :انقلاب ارضی - 145 – 78 ق م


I – زمینة انقلاب


انقلاب علل و نتایجِ بسیار داشت، و شخصیتهایی که در گرماگرمِ آن پدید آمدند، از گراچی تا آوگوستوس، در زُمرة نیرومندترین شخصیتهای تاریخ به حساب می آیند. هیچ گاه، چه پیش از انقلاب، و چه از زمانِ انقلاب تاکنون، بر سرِ چنان آرمانهایی ستیزه برنخاسته و در هیچ دورانی درامِ جهانی چنین سختکش نبوده است. نخستین علتِ انقلاب، ورود غلة فراوان از سیسیل و ساردنی و اسپانیا و افریقا بود، که چون به دستِ بردگان کاشته می شد و، از این رو، ارزان درمی آمد، نرخِ حبوبات را به کمتر از میزانِ هزینة تولید و فروش پایین آورد و بسیاری از برزِگرانِ ایتالیایی را خانه خراب کرد. علتِ دوم؛ ورودِ بردگانی بود که جایِ برزِگران را در روستاها و کارگرانِ آن را در شهرها گرفتند. علتِ سوم؛ گسترشِ نظامِ املاکِ وسیع بود. در سالِ 220ق م، قانونی: سناتوران را از پیمانکاری و سرمایه گذاریِ بازرگانی منع کرد؛ اما سناتوران، سرمست از غنایمِ جنگی، املاکِ وسیعی خریدند. زمینهای گشوده شده، گاه به قطعاتِ کوچک به مهاجرنشینان فروخته می شد و از کشمکشِ شهریان می کاست؛ بخشِ بیشتری را به سرمایه داران، در ازایِ قسمتی از وامهایی که در زمانِ جنگ به دولت داده بودند، می بخشیدند؛ اما قسمتِ اعظمِ زمینها را سناتوران یا سوداگران، بر طبقِ شرایطی که از طرفِ حکومت معین می شد، می خریدند یا اجاره می کردند. مردمِ خرده پا برای رقابت با صاحبانِ این املاکِ بزرگ مجبور می شدند، به نرخهایی که از توانِ آنان خارج بود ، پول وام بگیرند؛ پس، آرام آرام کارشان به تهیدستی و ورشکستگی و اجاره نشینی یا زاغه نشینی می انجامید. سرانجام، دهقانان، پس از آنکه در زندگیِ سربازی، جهانی را دیده و غارت کرده بودند، دیگر ذوق یا حوصلة کار در تنهایی یا گرفتاریهای ملال آور و پستِ کشتزارها را در خود نمی یافتند؛ از این رو، ترجیح می دادند که به پرولتاریای آشوبگرِ شهرها بپیوندند، برایگان مسابقاتِ هیجان آورِ آمفی تئاترها را تماشا کنند، از دولت غلة ارزان بگیرند، رأیِ خود را به هر کس که بیشتر پول بدهد یا بهتر وعده بدهد بفروشند، و در خیلِ تودة مردمِ فقرزده و بی نشان ناپدید شوند.


جامعة رومی ، که زمانی اجتماعی از برزگرانِ آزاد بود، اکنون بیش از پیش به غارتِ سرزمینهای بیگانه و بردگیِ داخلی وابسته می شد. در شهرها، همة کارهای خانگی، بیشترِ صنایعِ دستی، بازرگانی، صرافی، و تقریباً تمامیِ کار در کارخانه ها و ساختمانِ بناهای عمومی به دستِ بردگان انجام می گرفت، و در نتیجه مزدِ کارگرانِ آزاد به حدی کاهش می یافت که تناسایی به اندازة کار صرفه داشت. صاحبانِ املاکِ وسیع، بردگان را بر دیگران ترجیح می دادند، زیرا بردگان به خدمتِ سپاهی موظف نبودند. وعدة ایشان، به برکتِ تنها تفریحشان یا بدجنسیِ خدایگان می توانست نسل اندر نسل محفوظ بماند. برای فراهم کردنِ ماشینهای جاندار برای این کشتزارهای صنعتی شده؛ به سراسرِ منطقة مدیترانه ای می تاختند. پس از هر نبرد، راهزنان و صاحبمنصبانِ رومی، گرفتارانِ خویش را بر اسیرانِ جنگی می افزودند. دریازنان مردمِ آزاد و بنده را در کرانه های آسیا یا در نزدیکیِ آن به اسارت می گرفتند، و صاحبمنصبان، با شکارهای منظمشان، از آدمیزادگان، آن دسته از مردمِ ولایات را که مقاماتِ محلی از ایشان حمایت نمی کردند بر این مجموعه می افزودند. هر هفته، برده فروشان، نخجیرانِ انسانیِ خود را از افریقا، اسپانیا، گل، جِرمانیا، دانوب، روسیه، آسیا، و یونان به بنادرِ مدیترانه و دریایِ سیاه می آوردند. حراجِ ده هزار بنده در دِلوس در عرضِ یک روز کاری غیر عادی نبود. در سالِ 177، چهل هزار تن از اهالیِ ساردِنی و پانزده هزار تن اپیروسی به دستِ سپاهیانِ رومی؛ اسیر، و به بردگی فروخته شدند؛ قیمتِ هر بردة اپیروسی تقریباً یک دلار بود. در شهرها، پیوندهای مهرآمیز با خدایگان و امیدِ رهایی، از رنجِ بنده می کاست؛ اما در کشتزارها هیچ گونه ارتباطِ انسانی با بهره کشی همراه نبود. در آنجا، بنده، برخلافِ یونان یا رومِ باستان، عضوی از خانواده به شمار نمی آمد؛ کمتر خدایگان را می دید؛ و پاداشِ ناظر بسته بود به بهره ای که می توانست از شیرة جانِ بندگانِ زیرِ تازیانه اش بکشد. مزدِ بنده در املاکِ بزرگ عبارت بود از خوراک و پوشاک به حدی که بنده بتواند به برکتِ آن تا زمانِ پیری، هر روز، جز روزهای تعطیل، از بام تا شام کار کند. اگر بنده زبان به شِکوِه می گشود یا نافرمانی می کرد، هنگامِ کار، زنجیر به قوزکِ پایش می بستند و شب را در سیاهچال، که جزئی از هر کشتزارِ بزرگ بود، سر می کرد. این نظامی اِسرافگر و درنده خو بود، زیرا تعدادِ خانوارهایی که در یک زمینِ واحد به کار می گرفت: این زمان، کمتر از یک بیستمِ خانواده هایی بود که پیش از آن در همان واحد به عنوانِ مردمانِ آزاد زندگی می کردند.


اگر به یاد بیاوریم که دستِ کم نیمی از بندگان؛ پیش از این آزاد بودند (زیرا بندگان کمتر به جنگ می رفتند)، می توانیم تلخیِ زندگانیِ "گسسته بنیادِ" ایشان را به حدس دریابیم و آنگاه بر ندرتِ شورشهایشان شگفت آوریم. در سالِ 196، بندگان و کارگرانِ آزادِ اتروریا، طغیان کردند. لژیونهایِ رومی شورش را فروخواباندند و، به روایتِ لیویوس، «عدة زیادی کشته یا اسیر شدند؛ باقی را تازیانه زدند و مصلوب کردند.» در سالِ 185، در شورشِ مشابهی که در آپولیا روی داد، هفت هزار بنده دستگیر و به کار در معادن محکوم شدند. تنها در معادنِ کارتاژِ نو، چهار هزار بندة اسپانیایی کار می کردند. در سالِ 139، «نخستین جنگِ بردگان» در سیسیل آغاز شد. چهارصد بنده، صَلایِ ایونوس را پذیرفتند و جمعیتِ آزادگانِ شهر را قتلِ عام کردند. از کشتزارها و سیاهچالهای سیسیلی بندگانِ دیگری فرا رسیدند، و شمارة شورشیان به هفتاد هزار تن رسید. شورشیان، آگریگِنتوم را تصرف کردند، قوایِ پرایتورِ رومی را شکست دادند، و تا سالِ 131 ، تقریباً سراسرِ جزیره را در دستِ خود نگاه داشتند: در آن سال، سپاهِ یکی از کنسولان ، ایشان را در اِنّا در میان گرفت و به نیروی گرسنگی وادار به تسلیم کرد. ایونوس را به روم آوردند و در سیاهچال انداختند و گذاشتند تا از گرسنگی و نیشِ شِپِش بمیرد. در سالِ 133، شورشهای کوچکتری با قتلِ صد و پنجاه بنده در رم، چهار صد و پنجاه تن در مینتورنای، و چهار هزار تن در سینوئِسا پایان پذیرفت. در آن سال، "تیبِریوس گراکوس" قانونِ ارضی را وضع کرد، که انقلابِ روم با آن آغاز شد.


II – تیبِریوس گراکوس


وی پسر "تیبِریوس سِمپرونیوس گراکوس" بود، که با سیاستِ جوانمردانه اش مردمِ اسپانیا را سپاسگزارِ خویش کرد. دوبار به مقامِ کنسولی و یک بار به مقامِ سنسوری رسید و برادرِ "سکیپیو آفریکانوس" را از مرگ رهانده و با دخترِ او: کورنِلیا زناشویی کرده بود. کورنِلیا دوازده فرزند برای او آورد، که همه جز سه تن در سنِ بلوغ درگذشتند؛ با مرگِ شوی، کورنِلیا مجبور شد که به تنهایی بارِ پرورشِ تیبِریوس و کایوس و دخترش را به دوش بگیرد؛ این دختر نیز کورنِلیا نام داشت و زنِ "سکیپیو آیمیلیانوس" شد. پدر و هم مادر، به فرهنگِ هلنیستی و حلقة یارانِ سکیپیو وابسته بودند. کورنِلیا بر گِردِ خود محفلی از ادیبان فراهم کرد و نامه هایی با چنان شیوة ناب و عالی نوشت که در ادبِ رومی مقامی ممتاز به دست آورد. پلوتارک می گوید که یکی از شاهانِ مصر خواستگارِ زناشویی با او شد و به او پیشنهاد کرد که چون بیوه شود، بر تختِ سلطنتِ مصر بنشیند؛ اما کورنِلیا نپذیرفت و ترجیح داد که همان دخترِ یکی از اعضایِ خاندانِ سکیپیو و مادر زنِ عضوِ دیگر و مادرِ برادرانِ گراکوس باقی بماند.


تیبِریوس و کایوس و گراکوس، چون در محیطِ فلسفه و دولتمداری پرورش یافته بودند، هر دو با مسائلِ مربوط به دولتِ روم و فکرِ یونانی آشنایی داشتند. هر دو بخصوص زیرِ نفوذِ بلوسیوس، فیلسوفِ رومیِ اهلِ کومای، بودند و آزادیخواهی را با چنان شور و نیرویی از او الهام گرفتند که نیرویِ "سنت پرستان " را در روم به هیچ گرفتند. هر دو برادر؛ کَمابیش به یکسان و بیش از حدِ تصور بلندپرواز، مغرور، صمیمی، و اهلِ سخنوری بودند و در دلیری اندازه نمی شناختند. کایوس نقل می کند که چون تیبِریوس روزی از میانِ اتروریا می گذشت، «دید که عدة ساکنان چه اندک است و آنان که زمین را کشت می کنند و گله ها را پاس می دارند بندگانی بیگانه اند.» و بدین سان بر روزگارِ اندوهبارِ برزِگران آگاه شد. و چون دریافت که در آن هنگام فقط مالداران می توانند خدمتِ سپاهی کنند، از خود پرسید که اگر به جای دهقانانِ تنومند و گستاخی که زمانی لژیونها را تشکیل می دادند بردگانِ پریشانحال و بیگانه بنشینند، رم چگونه می تواند رهبری یا استقلالِ خود را حفظ کند؟ در حالی که تودة "پرول تاریایِ" شهری، به جایِ آنکه زمینداران و برزِگرانی سرافراز باشند، در تهیدستی سرمی کنند، چگونه دموکراسی و زندگیِ رم می تواند سالم باشد؟ تقسیمِ زمین میانِ شهروندانِ تهیدست، راهِ حلِ آشکار و ضرورِ سه مسئلة : بردگی در روستاها، فساد و تراکم جمعیت شهرها، و انحطاطِ سپاه ،به نظر می رسید.


در آغازِ سالِ 133، "تیبِریوس گراکوس" به مقامِ تریبونیِ خلق برگزیده شد و اعلام کرد که قصد دارد این سه پیشنهاد را به انجمنِ قبیله ای تقدیم کند: (1) هیچ شهروندی حق ندارد بیش از 333 یا، در صورتِ داشتنِ دو پسر، بیش از 667 هکتار از زمینهایی را داشته باشد که از دولت خریده یا اجاره شده است؛ (2) همة زمینهای دولتی که پیش از آن به افراد فروخته یا اجاره داده شده است باید به همان بهای خرید یا اجاره، به اضافة مبلغی در ازای تعمیرات، به حکومت بازگردانده شود؛ و (3) زمینهای بازگردانده باید به قطعاتِ بیست هکتاری میانِ تهیدستان توزیع شود، به شرطِ آنکه دریافت کنندگان تعهد کنند که هیچ گاه سهمِ خود را نفروشند و هر سال مالیاتی به خزانة دولت بپردازند. این نه طرحی در عالَمِ پندار، بلکه کوششی بود برای اجرای «قوانین لیکینیایی»، که در سالِ 367ق م به تصویب رسیده بود و هیچ گاه نه اجرا شد نه برافتاد. در یکی از خطابه های برجستة تاریخِ رم، گراکوس به پلِبهای تهیدست چنین گفت:


چهارپایانِ دشت و پرندگانِ آسمان برای خود کُنام و نهانگاه دارند، اما مردانی که در راهِ ایتالیا می جنگند و جان می سپرند فقط از آفتاب و باد بهره می برند. سردارانِ ما سربازانِ خویش را برمی انگیزند تا بر سرِ آرامگاهها و مزارهای نیاکانشان پیکار کنند. این صَلایی بیهوده و دروغین است. قربانگاهی که برای پدرانِ شما بنا شده باشد کجاست؟ آرامگاهِ نیاکانِ شما کجاست؟ شما می جنگید و می میرید تا برایِ دیگران ثروت و تجمل فراهم آورید. شما را سَروَرانِ جهان می نامند، اما یک وجب زمین نمی یابید که از آنِ خود دانید.


سنا پیشنهادهای گراگوس را غاصبانه شمرد و او را متهم کرد که قصدِ خودکامگی دارد، و اوکتاویوس ، تریبونِ دیگر را بر آن داشت که با وِتویِ خود مانع از تقدیمِ لوایح به انجمن شود. از این رو، گراکوس پیشنهاد کرد که هر تریبونی که برخلافِ امیالِ انتخاب کنندگانِ خود عمل کند بیدرنگ عزل شود. انجمن این پیشنهاد را به تصویب رساند، و تبرداران، "گراکوس اوکتاویوس" را از کرسیِ خاصِ تریبونها فرود آوردند. آنگاه، لوایحِ اصلی به تصویب رسید و به صورتِ قانون درآمد؛ اعضای انجمن که بر جانِ گراکوس بیمناک بودند ، او را تا خانه اش بدرقه کردند.


شیوة غیرقانونیِ گراکوس در نفیِ حقِ وتویِ تریبونی که از طرفِ خودِ انجمن: مطلق اعلام شده بود به مخالفانِ وی بهانه ای داد تا به خنثا کردنِ کوششهای وی برخیزند. اینان اعلام کردند که می خواهند در پایانِ سالِ اولِ خدمتِ گراکوس، او را به جرمِ نقضِ قانونِ اساسی و زورگویی به یک تریبون، تعقیب کنند. گراکوس برای صیانتِ خود یک بارِ دیگر قانونی اساسی را زیر پا گذاشت و تقاضا کرد که برایِ سالِ ،132 دوباره به مقامِ تریبونی برگزیده شود. چون آیمیلیانوس و لایلیوس، سناتورانِ دیگری که پیش از آن از لوایحِ گراکوس دفاع کرده بودند، اکنون از حمایتِ او دست برداشته بودند، گراکوس خود را یکسره به دامانِ تودة مردم انداخت و وعده داد که اگر دوباره برگزیده شود ، دورة خدمتِ سپاهی را کوتاه کند و حقِ انحصاریِ سناتوران را در انتخاب شدن به عضویتِ هیئتهای مُنصفه، مُلغا سازد و به متحدانِ ایتالیاییِ رم مقامِ شهروندی دهد. در این میانه، سنا از تأمینِ وجه برای گروهی که مأمورِ اجرایِ قوانینِ تیبِریوس شده بودند خودداری کرد. چون آتالوسِ سوم، شاهِ پِرگاموم، مملکتِ خویش را به ارث برای روم گذاشت (133)، گراکوس به انجمن پیشنهاد کرد که اموالِ شخصی و منقولِ آتالوس فروخته شود و عوایدِ آن، میانِ دریافت کنندگانِ اراضیِ دولتی برای تأمینِ هزینة وسایلِ زراعیِ ایشان توزیع گردد. سنا از این پیشنهاد سخت برآشفت، زیرا می دید بدین گونه سُلطه اش بر ایالات و وجوهِ عمومی به انجمنی منتقل می شود که نه رام شدنی است و نه نمایندة خلق، و اعضای آن مردمی پست تبار و بیگانه اند. چون روزِ انتخاب فرا رسید، گراکوس، به کنایه از آنکه شکستش به معنایِ تعقیبِ جزایی و مرگ است، با نگهبانانِ مسلح و جامة سوگ، در میدانِ بزرگِ شهر حاضر شد. چون اخذِ رأی آغاز گشت، دو طرف به جانِ یکدیگر افتادند. سکیپیو ناسیکا، در حالی که فریاد برمی آورد که گراکوس قصدِ شاهی دارد، سناتوران را، مسلح به چماق، به فوروم رهنمون شد. هوادارانِ گراکوس از جامه های بلند و گشادِ نجیب زادگان هراسیدند و همه فرار کردند؛ گراکوس با ضربه ای که بر سرش وارد آمد مُرد، و چند صد تن از هواخواهانش با او کشته شدند. چون برادرش اجازة دفنِ او را خواست، جواب رد شنید، و در حالی که کورنِلیا مویه می کرد، اجسادِ یاغیانِ مقتول به درونِ رودخانة تیبِر افکنده شد.


سنا خواست تا با موافقت با اجرایِ قوانینِ گراکوس، آتشِ خشمِ تودة مردم را فرو نشاند. افزودنِ هفتاد و پنج هزار تن بر عدة شهروندان از سالِ 131 تا 125 گواه بر آن است که براستی اراضیِ وسیعی در آن هنگام میانِ مردم تقسیم شد. اما هیئتِ مأمورِ اصلاحِ ارضی، خود را با دشواریهای فراوان رو به رو دید. بسیاری از اراضیِ موردِ نظر، سالها یا نسلها "پیش از حکومت" گرفته شده بود، و مالکانِ وقت ادعا می کردند که مرورِ زمان حقوقِ ایشان را مُسَجَل کرده است. قطعاتِ بسیاری به توسطِ مالکانِ تازه از کسانی خریده شده بود که خود؛ آنها را به بهای ارزان از دولت خریده بودند. زمینداران در حکومتهای متحدِ ایتالیا، که حقوقِ غیرِ مُسَجَلِشان با قوانینِ تازه به خطر افتاده بود، از سکیپیو آیمیلیانوس خواستند که از آنان در برابرِ هیئتِ ارضی دفاع کند. افکارِ عمومی بر ضدِ آیمیلیانوس برانگیخته شد و او را خائن به خاطرة مقدسِ گراکوس اعلام کرد؛ بامدادِ یکی از روزهای سالِ 129 ق م، آیمیلیانوس را در بسترش مرده یافتند گویا او را کشته بودند، و قاتل هرگز شناخته نشد.


III - کایوس گراکوس


شایعه پردازانِ سنگدل، کورنِلیا را متهم کردند که با دخترش، زنِ سیاه بخت و زشتروریِ سکیپیو، برای کشتنِ وی توطئه کرده است. کورنِلیا، در برابرِ این تهمت، با وقفِ خویشتن به پرورشِ پسرِ بازمانده و گوهرِ واپسینش، خاطرِ خود را تسلی بخشید. کشته شدنِ گراکوس در دلِ کایوس نه سودای کین خواهی، بلکه همت به تکمیلِ کارِ برادر برانگیخت. وی، زیرِ فرمانِ آیمیلیانوس، با هوشیاری و دلیری در نومانتیا کار کرده و با رفتارِ درست و زندگیِ بی پیرایه اش همگان را به ستایشِ خود واداشته بود. طبعِ پرشورِ او، که گاه به سببِ مدتها خویشتنداری، سخت برآشفته می شد، او را بزرگترین خطیبِ رومیِ پیش از سیسِرو ساخت و راهِ همة مقامهای اجتماعی را، که در آنها "گشاده زبانی" ، پس از دلاوری ، شرطِ ترقیِ مردان بود ، به رویش گشود. در پایانِ سالِ 124، کایوس به مقامِ تریبونی برگزیده شد.


وی، چون واقع بین تر از تیبِریوس بود، دریافت که اصلاحاتی که با تعادلِ قوایِ اقتصادی یا سیاسیِ حکومتِ روم مخالف باشد، قابلِ اجرا نیست. پس کوشید تا چهار طبقه را با خود همراه کند: روستاییان، سپاهیان، پرول تاریا، و بازرگانان. روستاییان را با تجدیدِ قوانینِ ارضیِ برادرش، تعمیمِ آن به زمینهای دولتی در ایالات، و باز آوردنِ هیئتِ ارضی و نظارتِ شخصی بر عملیاتِ آن؛ پشتیبانِ خویش ساخت. با ایجادِ کوچنشینهای تازه در کاپوا، تارِنتوم، ناریون، و کارتاژ، و تبدلِ آنها به مراکزِ بازرگانی، آتشِ جاه طلبیِ طبقة متوسط را برافروخت. سربازان را با تصویبِ قانونی مبنی بر تأمینِ هزینه و پوشاکشان از بیت المال خرسند کرد. با وضعِ «قانون غله»، که دولت را به توزیعِ هر پیمانه گندم به قیمتِ شش و یک سومِ آس (نصفِ قیمتِ بازار) میانِ همة خواهندگانِ آن موظف می کرد، توده های شهرنشین را سپاسگزارِ خود ساخت. این اقدام به افکارِ کهنِ رومیان؛ دربارة اِتکایِ به نفس، گزند رساند و بعدها در تاریخِ روم تغییراتِ حیاتی پدید آورد. کایوس بر آن بود که غله فروشان: متاعِ خود را به دو برابرِ قیمتِ تولید به مردم می فروشند و اقدامِ او، که با توحیدِ عملیاتِ کشاورزی؛ موجبِ صرفه جویی در مخارج می شود، زیانی به دولت نمی رساند. به هر تقدیر، قانونِ غله، آزادمردانِ تهیدستِ روم را از پشتیبانانِ وابستة آریستوکراسی؛ به مدافعان برادرانِ گراکوس و، بعدها، ماریوس و قیصر مبدل کرد و بنیادِ آن نهضتِ دموکراتیکی را نهاد که در کلاودیوس به اوج رسید و در آکتیون فرو مرد.


غَرَض از پنجمین اقدامِ کایوس آن بود که، با لغوِ سنتِ تقدیم، طبقاتِ توانگر در آیینِ اخذِ رأیِ انجمنِ قرن، قدرتِ هواخواهانِ خود را تأمین کند؛ از آن پس، ترتیبِ رأی دادنِ اعضای انجمن، به حکمِ قُرعه معین می شد. کایوس بازرگانان را بدین گونه خشنود کرد که به آنان، در محاکماتِ مربوط به جریانِ واقعة ایالات، حقِ انحصاریِ شرکت به عنوانِ هیئت منصفه را داد، و، به عبارتِ دیگر، به ایشان حق داد که در غالبِ موارد، قاضیِ دعاویِ خویش باشند. وی با پیشنهادِ اینکه بازرگانان از همة فراورده های آسیای صغیر مالیاتی به میزانِ 10 درصد بگیرند، آزِ ایشان را برانگیخت. پیمانکاران را توانگر ساخت و، با اجرایِ برنامة راهسازی در همة بخشهای ایتالیا، بیکاری را کاهش داد. رویهمرفته، این قوانین، قطعِ نظر از جنبة فریبکارانة سیاسیِ پاره ای از آنها، سازنده ترین قوانینی بود که پیش از قیصر به روم ارزانی شد.


کایوس با برخورداری از پشتیبانیِ این عناصرِ گوناگون توانست سنت را نقض کند و دوباره و سه باره به مقامِ تریبونی برگزیده شود. شاید در آن هنگام بود که بر آن شد تا سیصد عضوِ تازه – که به رأیِ انجمن از میانِ بازرگانان برگزیده شود – بر سیصد عضوِ سابقِ سِنا بیفزاید. وی همچنین پیشنهاد کرد که همة آزاد مردانِ لاتیوم از حقِ رأیِ کامل، و باقیِ آزادمردانِ ایتالیا از حقِ رأیِ جزئی، برخوردار شوند. این اقدام، که دلیرانه ترین عملِ وی در راهِ گسترشِ دموکراسی به شمار آمد، نخستین خطای وی بود. رأی دهندگان به تقسیمِ مزایایِ خود، حتی با کسانی که فقط عدة کمی از ایشان؛ تواناییِ شرکت در مجالسِ رم را داشتند، رویی خوش نشان ندادند. سنا فرصت را غنیمت شمرد. سناتوران، که موردِ بی اعتناییِ کایوس بودند و ظاهراً قدرتی نداشتند، این تریبونِ درخشان را فقط ستمگرِ مردمفریبی یافتند که می خواهد قدرتِ شخصیِ خویش را با تقسیمِ تهورآمیزِ املاک و وجوهِ دولتی توسعه دهد. پس، چون پرول تاریای رشکناکِ رم را متحدِ خویش یافتند، با استفاده از غیبتِ کایوس، که سرگرمِ تأسیسِ مستعمرة خود در کارتاژ بود، به تریبونِ دیگر، "مارکوس لیویوس دروسوس"، دو اندرز دادند: نخست آنکه با وضعِ قانونی برای برانداختنِ مالیاتی که قوانین برای روستاییان مقرر کرده است آنان را پشتیبانِ خود سازد، و دیگر آنکه با پیشنهادِ تشکیلِ دوازده مهاجرنشینِ تازه در ایتالیا، که هر یک از سه هزار تن از مردمِ رم فراهم آید، پرول تاریا را در آن واحد خشنود و ناتوان گرداند. انجمن بیدرنگ این لوایح را تصویب کرد و کایوس، چون بازگشت، دریافت که دروسوسِ محبوبِ خلق، رهبریِ او را گام به گام به چالش گرفته است. وی کوشید تا برای بارِ سوم به تریبونی برگزیده شود، اما ناکام شد؛ دوستانش ادعا کردند که او برگزیده شده، اما در آرا تقلب کرده اند. کایوس پشتیبانانش را از توسل به زور برحذر داشت، و کناره گرفت.


سالِ بعد، سنا پیشنهاد کرد تا از تشکیلِ مهاجرنشین در کارتاژ دست کشیده شود؛ همة دسته ها، آشکار و نهان، این پیشنهاد را نخستین قدم در راهِ لغوِ قوانینِ گراکوس شمردند. برخی از هواخواهانِ کایوس؛ مسلحانه در انجمن حاضر شدند، و یکی از ایشان، سنت پرستی را که آهنگِ حمله به کایوس کرد از پای درآورد. روزِ بعد، سناتوران با ساز و برگِ جنگیِ تمام و هر یک همراهِ دو بندة مسلح حاضر شدند و بر طرفدارانِ خلق، که روی تپة آوِنتین سنگر گرفته بودند، حمله کردند. کایوس کوشید تا غوغا را بخواباند و از زورورزیِ بیشتر جلو گیرد. چون نتوانست، به آن سویِ تیبِر گریخت و، هنگامی که گرفتار شد، به بنده اش فرمان داد تا او را بکشد؛ بنده چنین کرد و سپس خود را کشت. دوستی سرِ کایوس را برید و آن را از سَربِ گداخته پر کرد و به سنا آورد، زیرا سنا وعده کرده بود که به اندازة وزنِ آن طلا ببخشد. دویست و پنجاه تن از هوادارانِ کایوس در نبرد به خاک افتادند، و سه هزار تنِ دیگر به موجبِ احکامِ سنا اعدام شدند. هنگامی که اجسادِ کایوس و پشتیبانان به درونِ رودخانه افکنده می شد، جماعتِ شهر، که کایوس هوای دوستیِ ایشان را در سر داشت، لب از لب نگشود. سِنا اجازه نداد که کورنِلیا در مرگِ پسر؛ جامة سوگ بر تن کند.


IV – ماریوس


آریستوکراسیِ پیروز، همة زیرکی و هوشِ خود را در کارِ آن کرد که، به جای جنبه های مردمفریبانة قوانینِ گراکوس، عناصرِ سازندة آنها را بی اثر سازد. اما زَهرة آن را نداشت که بازرگانان را از عضویتِ هیئتهای منصفه محروم گرداند، یا پیمانکاران و معامله گران را از شکارگاههای پرسودشان در آسیا بیرون براند، و اجازه داد که بخششِ غله، به عنوانِ ضِمانی در برابرِ انقلاب، باقی بماند. به قانونِ موردِ توجهِ سابق، ماده ای افزود که به موجبِ آن دریافت کنندگانِ زمین حقِ فروشِ املاکِ خود را یافتند؛ پس، هزاران تن از ایشان زمینهای خود را به برده داران فروختند، و رسمِ نظامِ املاکِ وسیع ؛ زندگی از سر گرفت. در سالِ 118، هیئتِ ارضی ملغا و برچیده شد. توده های مردم در پایتخت اعتراضی نکردند، زیرا به این نتیجه رسیده بودند که خوردنِ غلة دولتی در شهر بهتر است تا عرق ریختن در دشت، یا کشت و کار در مهاجرنشینهای پیشرو. تناسایی با "خرافه پرستی" دست به دست هم آمد (زیرا خاکِ کارتاژ نفرین شده بود) که، تا زمانِ قیصر، هر گونه کوششی برای تعدیلِ فقرِ شهرها از راهِ مهاجرت به نتیجه ای نرسد. ثروت رو به فزونی بود، اما توزیع نمی شد؛ در سالِ 104 ق م، دموکراتی میانه رو حساب کرد که فقط 2000 شهروندِ رومی صاحب مال هستند.


آپیانوس(مورخِ رومیِ قرنِ دوم میلادی) می گوید: «وضعِ مردم حتی بدتر از گذشته شد. توده مردم همه چیزِ خود را از دست دادند. . ... شمارة شهروندان و سربازان همچنان رو به کاهش داشت.» بیش از پیش لازم می شد که افرادِ لژیونها از مشمولانِ ممالکِ ایتالیایی گرفته شوند، اما اینان نه شوقِ جنگ در دل و نه عشقِ روم را در سر داشتند. هر روز عده ای تازه از خدمتِ سربازی می گریختند؛ نظمِ سپاهی کاستی گرفت و نیروی دفاعیِ جمهوری به پست ترین پایة خود رسید.


از این رو، ایتالیا، کمابیش در یک زمان، از شمال و جنوب موردِ حمله قرار گرفت. در سالِ 113، دو قبیلة ژرمنی، یعنی کیمبریها و توتونها، گویی برای آنکه رومیان را طعمی از سرنوشتِ نهاییِ خویش بچشانند، همچون سیلی هراس انگیز، در عراده های سرپوشیده، مرکب از سیصد هزار مردِ جنگی، با زنان و کودکان و سُتورانِ خود، از سرزمینِ خود (جِرمانیا) به سوی ایتالیا سرازیر شدند. شاید از فرازِ آلپ به گوشِ ایشان رسانده بودند که روم به ناز و نعمت دل باخته و از جنگ خسته شده است. نوآمدگان مردمی بودند بلند بالا، برومند، بی باک، و چندان بور که ایتالیاییان می گفتند که کودکانشان به پیرانِ سرسپید می مانند. در نوریا (نویمارکتِ کنونی در کارینتیا) به سپاهِ روم برخوردند و آن را شکست دادند. پس، از رودِ راین گذشتند و سپاهِ دیگرِ رومی را مغلوب کردند. آنگاه از باختر به جنوبِ گُل سرازیر شدند و بر سومین و چهارمین و پنجمین سپاهِ روم چیره گشتند. در آراوسیو (اورَنج)، هشتاد هزار سربازِ لژیونی و چهل هزار مُلازمِ اردوگاه در کارزار کشته شدند. سراسرِ ایتالیا در مَعرَضِ حملة مهاجمان افتاد، و روم را چنان هراسی فرا گرفت که از زمانِ هانیبال مانند آن بر دلها ننشسته بود.


کمابیش در همین زمان در نومیدیا جنگ درگیر شد. چون جوگورتا، نوة ماسینیسا، برادرِ خویش را به شکنجه کشت و کوشید تا پسرانِ عمِ خود را از سهمشان در مملکت محروم کند، سنا، برای آنکه نومیدیا را به صورتِ ایالتی درآورد و درهای آن را به روی کالاها و سرمایة روم بگشاید، به او اعلام ِجنگ کرد. جوگورتا؛ نجیب زادگان را برایِ دفاع از مرام و جرایِمِ خویش در برابرِ سنا باز خرید و سردارانی را که به جنگ با او گسیل شده بودند، با رِشوِه، به کوششهای بی آزار یا صلحی مساعد خرسند کرد. چون به رم فراخوانده شد، از محلِ خزانة شاهی، بیش از گذشته گشاده دستی کرد و توانست بلامانع به پایتختش بازگردد.


از این کشمکشها فقط یک صاحبمنصبِ آبرومند بیرون آمد، و آن گایوس ماریوس فرزندِ کارگری روزمزد بود که مانندِ سیسِرو در آرپینوم زاده شده بود. وی در آغازِ جوانی به خدمتِ سپاهی پیوست و در نومانتیا زخم خورد و یکی از خاله های قیصر را به زنی گرفت و، با آنکه از تربیت و آدابِ رفتار بهره ای نداشت ـ و شاید درست به همین سبب ـ به تریبونیِ خلق برگزیده شد. در پایانِ سالِ 108، از مقامِ نایبی نزدِ "کوین توس مِتِلوسِ نالایق" در افریقا دست کشید و خود را به این عنوان نامزدِ منصبِ تریبونی کرد که اگر به جای مِتِلوس بنشیند، جنگ با جوگورتا را به فرجامی برساند. چون برگزیده شد، مقامِ فرماندهی را به دست گرفت و جوگورتا را وادار به تسلیم کرد (106). در آن زمان، مردم ندانستند که عاملِ مهمِ این پیروزی: جوانِ والاتبارِ بی باکی به نام" لوکیوس سولا "بوده است ـ این قصه بعدها فاش شد ـ . ماریوس با شکوهِ تمام به رم آمد و چنان محبوبیتی یافت که انجمن، بی اعتنا به قانونِ اساسیِ رو به زوال، وی را چند سالِ پی در پی به تریبونی انتخاب کرد (104-100). بازرگانان از او حمایت می کردند، زیرا از یک سو پیروزیهای وی راه را برای سرمایه گذاریهای ایشان می گشود، و از دیگر سو او بی گمان تنها مردی بود که می توانست هجومِ اقوامِ سِلتیک را در هم شکند. از همان زمان، روم بسیاری از آیینِ قیصری را در شخصِ عَمِ قیصر به رسمیت شناخت؛ به دیدة بسیاری از رومیانِ فرسوده، دیکتاتوریِ رهبری که طرف اعتمادِ مردم و متکی به پشتیبانیِ سپاهی جانباز باشد تنها چارة جلوگیری از سوءاستفاده های مُتُنَفِذان از آزادی بود.



کیمبریها، پس از پیروزیِ خود در آراوسیو، با عبور از پیرِنه و تاراجِ اسپانیا، روم را از تَعَدیِ خود معاف داشتند. اما، در سالِ 102، با عده ای بیش از گذشته به روم بازگشتند و با توتونها همدست شدند که در یک زمان، از راههای جداگانه، بر دشتهای پربرکتِ ایتالیای شمالی هجوم برند. ماریوس برای مقابله با این خطر به نوعِ تازه ای از جلبِ افراد برای خدمتِ سپاهی متوسل شد که، نخست در سازمانِ سپاهی و سپس در حکومت، انقلابی پدید آورد. وی همة افراد را، چه مالدار و چه بی چیز، به خدمت فراخواند و مُقَرَریِ هِنگفتی به آنان پیشنهاد کرد و وعده داد که پس از پایانِ هر نبرد، داوطلبان را آزاد کند و به آنان زمین ببخشد. سپاهی که به این ترتیب تشکیل شد به طورِ عمده از پرول تاریای شهری فراهم می آمد و در حقِ نجیب زادگان، احساساتی خصمانه داشت. این سپاه نه برای میهن، بلکه برای سردارِ خود و گردآوریِ غنایم می جنگید. بدین سان، ماریوس، شاید بی آنکه خود بداند، انقلابِ قیصری را بنیاد نهاد. وی سرباز بود، نه سیاستمدار، و فرصتِ سنجشِ پیامدهای دوردستِ سیاسی را نداشت. ماریوس سربازانِ خود را از روی آلپ گذراند و، با رهنوردی و مشق، بدنهاشان را به سختی خو داد و، با حمله بر هدفهایی که بآسانی شکست پذیر بود، دلیرشان کرد؛ تا زمانی که سربازان آزموده نشده بودند، ماریوس به مقابله با دشمن خطر نکرد. توتونها، بی آنکه به مانعی برخورند، از کنارِ اردویِ رومیان گذشتند و به تمسخر از سربازان پرسیدند که آیا برای زنانِ خود در روم پیغامی دارند یا نه، زیرا بر سرِ آنند که بزودی از فیضِ حضورِ زنانِ رومی دِماغی تازه کنند. شمارة توتونها را می توان از اینجا حدس زد که عبورشان از کنارِ اردوی رومیان شش روز مدت گرفت. هنگامی که همة مهاجمان گذشتند، ماریوس به سپاهش فرمان داد که از پشت بر آنان بتازند. در نبردی که بدین گونه در" آکوای سِکس تیای"  واقع شد، لژیونهای تازه صد هزار مرد کشتند یا به اسیری گرفتند. پلوتارک گزارش می دهد که: «آورده اند که ساکنانِ مارسِی بَر گِردِ تاکستانهای خود پِرچینهایی از استخوان کشیدند و زمین، پس از گندیدنِ لاشه ها و فرود آمدنِ بارانِ زمستانی، چندان از موادِ متعفنی که به درونِ آن رخنه کرده بود باروَر شد که در سالِ بعد محصولی بی سابقه آورد.» ماریوس بعد از آنکه سپاهِ خود را چند ماهی رخصتِ آسایش داد، آن را به ایتالیا بازگرداند و در وِرسِلای، نزدیکِ رودِ پو، همانجا که هانیبال برای نخستین بار رومیان را شکست داده بود، با کیمبریان در افتاد (101 ق م). بربریان، برای آنکه نیرو و دلیریِ خویش را آشکار کنند، برهنه به درونِ برف رفتند و خود را از روی یخ و میانِ حفره هایی ژرف به قُلَلِ کوه رساندند و سپس سپرهای خود را سورتمه کردند و شادان به روی آنها به پایین سریدند. بر اثر نبردی که در گرفت، کمابیش همة ایشان کشته شدند.


ماریوس، همچون کامیلوس که یک بار سلتیکهای مهاجم را پس رانده بود، و رومولوس که رم را دوباره بنیاد کرده بود، در پایتخت شادمان پذیرفته شد. بخشی از غنایمی که وی با خود آورده بود به پاداش به خودِ او بخشیده شد، و به این ترتیب ماریوس مردی توانگر گشت و املاکی «به وسعتِ یک مملکت» به دست آورد. در سالِ 100 ق م، وی را برای بارِ ششم به تریبونی برگزیدند. همکارِ وی، لوکیوس ساتورنینوس،" اصلاح طلبی" آتشین سرشت بود که تصمیم داشت مقاصدِ گراکوس را در صورتِ امکان با قانون، و گرنه با زور به اجرا درآورد، لایحة وی، که به موجبِ آن زمینهای مستعمرات به سربازانِ کهنه کارِ جنگِ اخیر بخشیده می شد، پسندِ طبعِ ماریوس افتاد، و هنگامی که وی قیمتِ هر پیمانه غلة دولتی را از شش و یک سوم آس (تقریباً سی و نه سنت) به پنج ششمِ یک آس کاهش داد، ماریوس اعتراضی نکرد. سنا خواست تا، با منعِ تریبونها از احالة چنین اقداماتی به رأیِ (انجمن)، خزانة مملکت و حقوقِ خویش را حفظ کند، اما ساتورنینوس، به رغمِ آن ، اقداماتِ خود را به تصویبِ (انجمن) رساند. پس، آشوب از هر دو سو برخاست. چون دسته های ساتورنینوس، کایوس ممیوس: یکی از محترمترین آریستوکراتها، را کشتند، سنا به آخرین حربة خود دست یازید و با استفاده از حقِ خویش به عنوانِ «رأی سنا برای دفاع از حقوقِ عامه» از ماریوس به عنوانِ کنسول درخواست کرد تا انقلاب را فرونشاند.


ماریوس با تلخ ترین تصمیمِ زندگیِ خود رو به رو شد. پس از دورانِ درازِ خدمت به تودة مردم، این فرجامی مصیبت بار بود که اکنون به سرکوبِ رهبرانِ خلق و دوستانِ دیرین مکلف شود. با اینهمه، او نیز از خشونتهای انقلاب بیزار بود و بدیهای انقلاب را بیش از خوبیهای آن می دانست. پس، با قوای خود بر شورشیان تاخت و گذاشت تا ساتورنینوس سنگسار و کشته شود و سپس، در حالی که ،هم مردمی که وی از حقوقشان دفاع کرده و هم آریستوکراسیی که به همتِ او نجات یافته بود خوارش می داشتند، به کناره گیریِ غم انگیزی تن در داد.


V - قیام ایتالیا


اکنون، انقلاب رفته رفته به صورتِ جنگِ داخلی درمی آمد. هنگامی که سنا از شاهانِ شرقیِ متحدِ خویش درخواستِ یاری در برابرِ تهاجمِ کیمبریها کرد، نیکومِدِس، شاهِ بیتینیا، پاسخ داد که همة جنگاوران شایستة مملکت وی برای برآوردنِ خواست هایِ سنگینِ مالیاتگیرانِ رومی به بردگی فروخته شده اند. سنا، که اکنون وجودِ سپاه را بر هر چیزِ دیگر رُجحان می داد، حکم کرد که همة کسانی که به جرمِ نپرداختنِ مالیات به بندگی گرفته شده اند آزاد گردند. به شنیدنِ این حکم، صدها بنده در سیسیل، که بسیاری از ایشان از مناطقِ "یونانی نشینِ شرق" می آمدند، اربابانِ خویش را ترک گفتند و در برابرِ کاخِ پرایتورِ رومی گرد آمدند و آزادی خواستند. اربابان اعتراض کردند و پرایتور اجرایِ حکم را موقوف ساخت. بندگان به رهبریِ یک ریاکارِ مذهبی به نامِ "سال ویوس" بسیجِ نبرد کردند و به شهرِ مورگانتیا حمله بردند. ساکنانِ شهر، بندگانِ خود را، با وعدة اینکه با پس راندنِ مهاجمان آزاد خواهند شد، به خود وفادار نگاه داشتند؛ بندگان حمله را دفع کردند، اما آزادی نیافتند؛ پس، بسیاری از ایشان به شورشیان پیوستند. در همین زمان (سال 103)، نزدیکِ شش هزار بنده در انتهای باختریِ جزیره، به رهبریِ آتِنیون، مردی فرهیخته و مصمم، سر به شورش برداشتند. این نیرو، سپاهیانی را که پی در پی از طرفِ پرایتور به مقابله اش فرستاده می شدند مغلوب کرد و، چون راهِ شرق را در پیش گرفت، به شورشیانی که زیرِ رهبریِ "سال ویوس" بودند پیوست. مجموعِ این قوا بر سپاهی که از ایتالیا گسیل شده بود چیره گشت، اما در لحظة پیروزی، "سال ویوس" درگذشت. لژیونهای دیگری به رهبریِ کنسول: "مانیوس آکوایلیوس" از تنگه ها گذشتند؛ آتِنیون در نبردِ یک تنه با آکوایلیوس به قتل رسید و بندگانِ بی رهبر مغلوب شدند؛ "هزاران تن از ایشان" در کارزار به خاک افتادند، و هزاران تنِ دیگر نزدِ اربابانِ خود بازگشتند و صدها تن را با کشتی به رم گسیل داشتند تا در مسابقاتی که به مناسبتِ پیروزی آکوایلیوس برگزار می شد با شیران بستیزند. بندگان، به جای جنگیدن، دِشنه های خویش را بر دل های یکدیگر فرو کردند تا آنکه همگی جان سپردند.


چند سال بعد از این، «دومین جنگِ بردگان»، سراسرِ ایتالیا را آشوب فرا گرفت. اکنون، کمابیش دو قرن بود که روم ـ یعنی مملکتی کوچک میانِ کومای و کایره، میانِ کوههای آپِنین و دریا ـ بر باقیِ سرزمینِ ایتالیا همچون سرزمینهای فرمانگُزارِ خویش فرمان رانده بود. حتی برخی از شهرهای نزدیکِ رم، مانندِ تیبور و "پرای نِستِه"، در دولتی که بر ایشان حاکم بود نماینده ای نداشتند. سنا، انجمنها، و کنسولان، احکام و قوانین را بر جوامعِ ایتالیایی با همان فرادستی تحمیل می کردند که بر ایالاتِ بیگانه و فتح شده. منابع و نیرویِ انسانیِ «متحدان» صَرفِ جنگهایی می شد که هدفشان افزودن بر ثروتِ چند خانواده در رم بود. آن ایالاتی که در تنگنای درگیری با هانیبال به روم وفادار مانده بودند پاداشی اندک دریافت کردند؛ آنها که به طریقی وی را یاری رسانده بودند، به جزایِ عملِ خود، به چنان فرمانبرداریِ "برده واری" درآمدند که بسیاری از آزادمَردانِشان به شورشهای بردگان پیوستند. تنی چند از توانگران در شهرها حقِ شهروندیِ رم را یافتند، و قدرتِ رم همه جا برای پشتیبانی از توانگران در برابرِ تهیدستان به کار می رفت. در سالِ 126، انجمنی؛ ساکنانِ شهرهای ایتالیا را از مهاجرت به رم بازداشت، و به موجبِ حکمی در سالِ 95 ،همة ساکنانی را که شهروندیِ ایتالیا را داشتند،( نه شهروندی رم را)، از آن پایتختِ خودپرست بیرون راندند.


یکی از آریستوکراتها کوشید تا این اوضاع را اصلاح کند، اما جانِ خود را بر سرِ مقصود باخت. "مارکوس لیوی یوس دروسوس" فرزندِ تریبونی بود که با "تیبِریوس گراکوس" همچشمی می کرد. از آنجا که پسرخواندة وی پدر زنِ آوگوستوس شد، خانوادة وی آغازِ انقلاب را به فرجامِ آن پیوند داد. پس از آنکه در سالِ 91 به مقامِ تریبونی رسید، سه پیشنهاد کرد: (1) تقسیمِ املاکِ دولتیِ بیشتر میانِ تهیدستان؛ (2) بازگرداندنِ حقوقِ انحصاریِ سِنا در موردِ هیئتهای منصفه و در عینِ حال افزودنِ سیصد «اِکو ایتِس» یا طبقة سرمایه دار به اعضای سنا؛ و (3) اعطای حقِ شهروندیِ روم به همة آزادمردانِ ایتالیا. انجمن لایحة اول را با رویی خوش و دومی را با سَردی تصویب کرد؛ سنا هر دو را رد کرد و بی اثر شِمُرد. لایحة سوم هیچ گاه به مرحلة رأی نرسید، زیرا مردی ناشناخته، دروسوس را در خانة خود از پا درآورد.


ایالاتِ ایتالیا، که لوایحِ دروسوس امیدشان را برانگیخته و فرجامِ او آنان را قانع کرده بود که سنا و انجمن هرگز بآسانی به تقسیمِ مزایای خویش تن نخواهند داد، خود را برای انقلاب آماده کردند. پس، یک جمهوریِ فدرال برپا کردند، کورفینیوم را پایتخت خود ساختند، و حکومت را به سنایی واگذاشتند که از برگزیدگانِ همة قبایلِ ایتالیایی جز اِتروسکها و اومبریاییان فراهم می آمد، زیرا اینان خود را در این ماجرا کنار کشیده بودند. رم بی درنگ به جدایی خواهان اعلامِ جنگ کرد. همة فرقه های شهر، در امری که به دیدة آنها دفاع از وحدت بود، یگانه شدند و هراس از انتقامی که شورشیان در صورتِ پیروزی در این جنگ اجتماعیِ برادرکشانه می گرفتند(جنگِ متحدان بر ضدِ رم ) دلِ هر رمی را لرزاند. ماریوس عُزلَتِ خویش را ترک گفت و فرماندهیِ سپاهیان را به عهده گرفت، و در همان حال که "دیگر سرداران رومی"، جز سولا، شکست می خوردند، وی پیروزیهایی پی در پی به دست آورد. در ظرفِ سه سال جنگ، سیصد هزار مرد جان سپردند و ایتالیای مرکزی ویران شد.


چون اِتروریا و اومبریا ،قصدِ پیوستن به شورشیان را داشتند، رم با اعطایِ حقِ شهروندیِ کامل، آنها را خشنود ساخت، و در سالِ 90، به همة آزادمردان یا بندگانِ آزاد شده ای که سوگندِ وفاداری به رم را یاد می کردند حقِ رأی داده شد. این امتیازهایِ دیر رَس، متحدان را ضعیف کرد. شهرها یکایک دست از جنگ کشیدند، و در سالِ 89 ، "آن جنگِ ددمنشانه و زیانبار "،با "صلحی تلخ" پایان گرفت. رومیان وعدة خود را به اعطایِ حقِ رأی ،بدین گونه زیرپا گذاشتند" که شهروندانِ تازه را در ده قبیله سازمان دادند، و چون حقِ رأی فقط پس از سی و پنج قبیلة موجود به آنان تعلق می گرفت، حاصلی نداشت. به علاوه، فقط عده ای انگشت شمار می توانستند در انجمنهای رم شرکت کنند. جوامعِ فریب خورده و افسُرده به انتظارِ فرصتِ خاموش نشستند و چهل سال بعد، دروازه های خود را به شادمانی به رویِ قیصری گشودند که در یک دموکراسیِ مرده به آنان حقِ شهروندی بخشید.



VI – سولای شادکام


پس از چند سال آشتی، ایتالیاییان دوباره به جانِ یکدیگر افتادند، و این بار نامِ جنگشان از «اجتماعی» به «داخلی»، و صحنة آن، از شهرها به رم تغییر یافت. "لوکیوس کورنِلیوس سولا" به عنوانِ یکی از تریبونها در سالِ 88 برگزیده شد و فرماندهیِ سپاهی را که روانة سرکوبِ میتریداتِسِ پونتوسی( پادشاهِ پونتوس (کشوری در آسیای صغیر، کنارِ دریای سیاه) ) بود به عهده گرفت. "سولپیکیوس روفوس"، تریبونِ دیگر، که نمی خواست "سنت پرستی چون سولا" را در رأسِ نیرویی چنان عظیم ببیند، انجمن را مجاب ساخت که فرماندهی را به ماریوس بسپارد. ماریوس، با آنکه اکنون مردی فربه و شصت و نه ساله بود، هنوز سوداهای نظامی در سر داشت. سولا نگذاشت فرصتی که او پس از مدتها انتظار برای پیشوایی به دست آورده بود به دستِ انجمنی تباه شود که به دیدة او گرفتارِ افسونسراییهای یک مردُم فریب و اسیرِ رشوه های بازرگانانِ دوستارِ ماریوس بود. وی به نولا گریخت و سپاهیان را همراهِ خود کرد و رهسپارِ حمله به رم شد.


سولا، از دیدگاهِ تبار و منش و سرنوشت، مردی بی همتا بود. با آنکه تهیدست زاده شد، پشتیبانِ آریستوکراسی گشت، همچنانکه والاتبارانی چون برادرانِ گراکوس، دروسوسها، و قیصر، رهبرِ تهیدستان شدند. وی از زندگی، که او را در عینِ حال؛ بزرگزاده و تهی کیسه ساخته بود، انتقام گرفت؛ چون به پول دست یافت، بی آنکه وسواسی به دل راه دهد یا اندازه نگاه دارد، آن را به خدمتِ هوسهای خویش گماشت. سیمایش دل انگیز نبود ـ چشمانی خیره و آبی، بر چهره ای سپیدگون با آبله های سرخ و ناهموار داشت، «همچون توتهایی که به روی آرد ریخته باشند.» اما با کمالِ خویش، نقصِ جمال را جبران می کرد. در ادبِ یونانی به همان مایه دست داشت که در ادبِ رومی، آثارِ گُزینِ هنری را (معمولا با وسایلِ نظامی) گِرد می آورد، فرمان داد تا نوشته های ارسطو، جزوِ غنایمِ گرانبهای وی از آتن به رم آورده شود، و میانِ جنگ و انقلاب؛ فرصتی به چنگ آورد تا کتابِ خاطراتِ خود را برای گمراهیِ آیندگان بنویسد. همدمی سرخوش و دوستی گشاده دست بود، دلباختة باده و زن و پیکار و آواز. "سالوست" می نویسد: «با ریخت و پاش می زیست، با این وصف،هیچ گاه لذت جویی؛ مانع از اَدایِ وظیفه اش نمی شد، گو اینکه می توانست شویی آبرومندتر از این باشد.»


سِیرَش در ترقی سریع بود، خاصه در سپاه، یعنی دلخواهترین میدانِ عملِ او. با سربازانش همچون دوستانِ خویش رفتار می کرد و شریکِ کار و رهنوردیها و خطراتِ ایشان بود ؛ «تنها غایتش آن بود که کسی در خِرَد و دلیری بر او پیشی نگیرد.» به هیچ خدایی عقیده نداشت ، اما به خرافات بسیار دل می بست. جز این عیب، واقع بین ترین و نیز بیرحمترین فردِ رومی بود. عقلش همیشه بر پندار و عواطفش فرمان می راند. دربارة او گفته اند که نیمی شیر و نیمی روباه بود، و نیمة روباهش بیش از نیمة شیرش خطر داشت. نیمی از عمرش را در کارزار سر کرد، ده سالِ بازپسینِ عمرش در جنگِ داخلی گذشت، با این حال همیشه خویِ نیکش را نگاه داشت، ددمنشیهای خویش را با لطیفه گویی می آمیخت و فضای رم را از خنده هایش پر می کرد، صدها هزار دشمن برای خویش ساخت، و به همة آمالش رسید و در بستر مرد.



به نظر می آمد که چنین مردی همة فضایل و رذایلی را که برای فروخواباندنِ انقلابِ داخلی و سرکوبِ میتریداتِس لازم بود در خود جمع داشته باشد. سی و پنج هزار مردِ آزمودة او؛ بآسانی بر گروههایی که ماریوسِ شتابزده در رم گرد آورده بود چیره شدند. ماریوس چون وضع را نومید کننده دید، به افریقا گریخت. سولپیکیوس بر اثرِ خیانتِ خادمش کشته شد. سولا سر او را بر تریبونی که چند صباحی پیش گشاده زبانیهای او در آن "طنین افکن" بود نصب کرد؛ بندگان را به پاداشِ خدمت می رهاند و به جزایِ غَدَر می کشت. چون سربازانش فوروم را گرفتند، حکم کرد که از آن پس هیچ لایحه ای را بی اجازة سنا نمی توان به انجمن تقدیم کرد، و رأی دادن نیز باید به شیوة «قانونِ اساسیِ سِر ویوسی» صورت پذیرد(منسوب به سِر ویوس تولیوس، ششمین شاهِ رومی، که توده مردم را در سی قبیله گرد آورد و در پیرامونِ رم دیوارِ عظیمی ساخت که هنوز ویرانه های آن برجاست.)، که به موجب آن حقِ تقدم به طبقات بالادست تعلق می گرفت. وی ترتیبی داد تا خود به سِمَتِ معاونِ کنسول برگزیده شود، و اجازه داد تا "کنایوس اوکتاویوس" و "کورنِلیوس کینا" به کنسولی برگزیده شوند، آنگاه رهسپارِ پیکار با میتریداتیِسِ بزرگ شد.


هنوز ایتالیا را ترک نکرده بود که توده مردم و «طبقة بِهینِ مردمان» (نجیب زادگان و اِکو ایستریَنها) ستیزة خود را از سر گرفتند. هواخواهانِ سنت پرستِ اوکتاویوس در فوروم با پِیروانِ اِصلاح طلبِ کینّا درافتادند و در یک روز، ده هزار مرد کشته شدند. اوکتاویوس پیروزی یافت و کینّا گریخت تا در شهرهای مجاور انقلابی به راه اندازد. ماریوس، پس از آنکه زمستانی را در نهانگاه گذراند، با کَشتی به ایتالیا بازگشت، بندگان را آزاد اعلام کرد، و با نیرویی مرکب از شش هزار تن در رم بر اوکتاویوس حمله برد. شورشیان؛ نبرد را بردند، هزاران تن را کشتند، کُرسیهای خطابه را با سَرهای بُریدة سِناتوران آراستند و، با برداشتنِ سَرهای والاتباران بر سرِ نیزه های خود، از میانِ خیابانها رژه رفتند تا برای انقلابهای بعدی سرمشقی به جا نهاده باشند. اوکتاویوس در جامة رسمی و بر مسندِ تریبونیِ خویش، مرگ را آرام پذیره شد. کشت و کشتار، پنج روز و شب، و هراس افکنی شورشیان، یک سال زمان گرفت. دادگاهی انقلابی، همة نجیب زادگان را اِحضار و از ایشان کسانی را که با ماریوس خلاف ورزیده بودند محکوم کرد و اموالشان را بازگرفت. اشاره ای از جانبِ ماریوس کافی بود که مردی را به دیارِ نیستی بفرستند، بدین گونه که بی درنگ و بر جای، اعدام کنند. همة دوستانِ سولا به قتل رسیدند؛ اموالِ سولا ضبط و خود از فرماندهی معزول و دشمنِ خلق اعلام شد. مردگان را دفن نکردند، بلکه در کوی و برزن به جا نهادند تا طعمة پرندگان و سگان شوند. بندگانِ آزاد شده، چشم بسته، دست به غارت و هَتکِ ناموس و قتل گشودند تا آنکه کینّا چهار هزار تنِ ایشان را گِرد آورد و با سپاهیانِ گُلی در میان گرفت و همه را کشت.



کینا، در سالِ 86 ق م، برای بار دوم و ماریوس برای بار هفتم به کنسولی برگزیده شدند. ماریوس در نخستین ماهِ دورة جدیدِ خدمت، به سنِ هفتاد و یک سالگی، فرسوده از سختی و سختکوشی، درگذشت. والریوس فلاکوس، چون به جایِ او برگزیده شد، لایحه ای در فسخِ هفتاد و پنج درصدِ همة وامها گذراند و آنگاه با لشکری مرکب از دوازده هزار تن روانة مشرق زمین شد تا سولا را از فرماندهی عزل کند. کینا ، که در رم از قدرتِ یکپارچه بهره مند بود، جمهوری را به دیکتاتوری بگرداند، همة نامزدانِ موفق را به مناصبِ عالی گماشت، و موجب شد تا خود چهار سالِ پیاپی به کنسولی برگزیده شود.


هنگامی که فلاکوس ایتالیا را ترک گفت، سولا آتن را که به شورشِ میتریداتِس پیوسته بود در حلقة محاصرة خود می گرفت. چون از جانبِ سنا پولی برای مقرریِ لشکریان نمی رسید، سولا مخارجِ نبردهای خود را با غارتِ معابد و خزانه های اولمپیا، اِپیداوروس، و دلفی تأمین می کرد. در ماهِ مارسِ سالِ 86، سربازانِ او دروازه ای را در دیوارهای آتن شکستند و به درون ریختند و انتقامِ دیرینِ خود را از شهر با قتل و تاراجِ بیدریغ برآوردند. پلوتارک روایت می کند که: «کشتگان به شماره نمی آمدند ... خون در کوی و برزن تا حومة شهر روان بود.» سرانجام، سولا جلوی کشتار را گرفت و جوانمردانه گفت «زندگان را به مردگان می بخشاید.» وی لشکریانِ خود را، که اکنون نَفَسی تازه کرده بودند، به شمال راهبر شد و نیرویی عظیم را در کایرونیا و اورکومِنوس شکست داد و بازمانده های آن را از راهِ هِلِسپونت به درونِ آسیا دنبال کرد و خود را برای مقابله با سپاهِ اصلیِ شاهِ پونتوسی [یعنی میتریداتِس] آماده ساخت. اما، در همین زمان، فلاکوس و لژیونهایش نیز به آسیا رسیدند و به سولا دوباره خبر دادند که باید دست از فرماندهی بکشد. سولا، فلاکوس را مجاب کرد که بگذارد تا او نبرد را به پایان برساند؛ پس ، نایِبِ فلاکوس، فیمبریا، او را کشت و خود را فرمانده همة سپاهیانِ رومی اعلام کرد و بر سولا در شمال تاخت. سولا، چون خود را با این اقدامِ جنون آمیز رو به رو دید، با میتریداتِس عقدِ صلحی بست (85) که به موجبِ آن میتریداتِس همة سرزمینهایی را که به سولا واگذار کرده بود دوباره به چنگ آورد و تعهد کرد که هشتاد کَشتی به رم بدهد و غرامتی به مبلغِ ده هزار تالنت بپردازد. آنگاه، سولا به جنوب بازگشت و در لیدیا با فیمبریا رویارو شد. سربازانِ فیمبریا به سولا پیوستند، و فیمبریا خود را کشت. سولا، که اکنون سرَوَرِ یونانِ خاوری بود، از شهرهای یاغیِ یونیا بیست هزار تالنت و مالیاتِ پس افتادة آن را گرفت. وی با سپاهش سوار بر کشتی به یونان بازگشت، راه پاترای را در پیش گرفت، و در سال 83 واردِ بروندیسیوم شد. کینا کوشید تا راه را بر او بگیرد؛ اما به دستِ لشکریانش کشته شد.


سولا، علاوه بر پول و آثارِ هنریی که به حسابِ خود ضبط کرده بود، قریبِ بیست خروار طلا و دویست خروار نقره برای خزانة رم آورد. اما رهبرانِ خلق، که هنوز در رم حکومت را در دست داشتند، او را همچنان دشمنِ خلق اعلام می کردند و پیمانِ صلحش را با میتریداتِس مایة خواریِ ملت می شمردند. سولا با اکراه سپاهِ چهل هزار تنی خود را بر دروازه های رم تازاند. بسیاری از آریستوکراتها به یاری او شتافتند؛ یکی از ایشان، "کنایوس پومپیوس"، سپاهی بتمامی مرکب از موالی و دوستانِ پدرش همراه برد. فرزندِ ماریوس با سپاهِ خود به مقابلة سولا رفت، اما شکست خورد و، پس از آنکه به پرایتورِ «خلق» دستور داد تا همة نجیب زادگانِ سرشناسی را که هنوز در پایتخت مانده بودند بکشد، به "پرای نِسته" گریخت. پرایتور، اعضای سنا را به اجلاس فراخواند و آنگاه افرادِ نشان شده را بر جای یا هنگامِ گریز کشت. سپس نیروهای خلق، رم را تخلیه کردند و سولا بی مانع؛ واردِ آن شد. اما در این زمان یک لشکر از سامنیتها، مرکب از صد هزار تن، از جنوب، راهِ شمال را در پیش گرفت و به ماندة نیروهای خلق پیوست. سولا به جنگ با ایشان رفت، و در دروازة کولین سپاهِ پنجاه هزار تنیِ او، یکی از خونینترین پیروزیهای روزگارِ باستان را به دست آورد. سولا فرمان داد تا هشت هزار اسیر، زیرِ بارانِ زوبین کشته شوند، به این بهانه که زندة ایشان بیش از مرده شان آشوب برمی انگیزد. در برابرِ دیوارهای "پرای نِسته"، یعنی جایگاهِ آخرین سپاهِ محصورِ خلق، سرهای بریدة سرداران بر نوکِ نیزه ها نمایش داده شد. "پرای نِسته" نیز سقوط کرد، و ماریوسِ جوان خود را کشت و سرش در میدانِ بزرگِ شهر بر میخی آویزان شد؛ رسمی که اکنون بر اثرِ تکرار، رنگِ قانون به خود گرفته بود.


سولا بی دشواری سنا را مجاب کرد که او را دیکتاتور بخواند. آنگاه، بی درنگ فهرستی از نامهای چهل سناتور و دو هزار و ششصد بازرگانِ محکوم به مرگ را صادر کرد. اینان بازرگانانی بودند که از ماریوس در برابرِ وی پشتیبانی کرده و اموالِ سناتورهایی را که در زمانِ نظامِ اصلاحی کشته بودند به حراج خریده بودند. وی به خبرچینان پاداش داد و برای کسانی که مردانِ محکوم را زنده یا مرده نزدِ او بیاورند جایزه هایی تا مبلغِ دوازده هزار دینار معین کرد. فورومِ شهر با سرهای کشتگان پیرایه یافت، و هر چند یک بار فهرست های تازه از نامهای محکومان بر دیوارهای آن آویخته می شد که شهروندان هر روز بخوانند تا بدانند که آیا هنوز حقِ زندگی دارند یا نه. قتلِ عام و تبعید و ضبطِ اموال بر رم و ایالات سایة هراس افکند و "همه جا" گریبانِ شورشیانِ ایتالیا و پیروانِ ماریوس را گرفت. چهل و هفت هزار تن در این حکومتِ ترورِ آریستوکراتی کشته شدند. پلوتارک می گوید: «مرد در آغوش زن، و پسر در بازوی مادر به قتل می رسید.» بسیاری کسان که بیطرف و حتی سُنَت پرست بودند طرد، تبعید، یا کشته شدند. چنین شایع بود که سولا داراییِ ایشان را برای لشکریان و خوشگذرانیها یا دوستانِ خود لازم دارد. اموالِ ضبط شده به حراج یا به نزدیکانِ سولا فروخته می شد، و بسیاری مانندِ کراسوس و کاتیلینا از برکتِ آنها ثروتهای هنگفت به چنگ آوردند.


سولا، که اختیاراتِ خود را دیکتاتورانه به کار می برد، سلسله احکامی صادر کرد که از رویِ نامِ قبیله اش به قوانینِ «کورنِلی» معروف شد، و هدفِ آنها برقراریِ همیشگیِ حکومتِ آریستوکراسی بود. وی به بسیاری از اسپانیاییان و سِلتها و برخی از بندگانِ سابق، حقِ رأی داد تا جای شهروندانِ مرده را بگیرند. انجمنها را، با افزودنِ اعضایی که به او مدیون بودند، و با زنده کردنِ این قاعده که هیچ اقدامی بی اجازة سنا به رأیِ آنها واگذار نشود، ناتوان کرد. برای آنکه از سیلِ ایتالیاییانِ تهیدست که به رم روی می آوردند پیشگیری کند، توزیعِ غلة دولتی را موقوف ساخت. و در همان حال، با توزیعِ زمین میانِ صد و بیست هزار پیر سرباز، از فشارِ جمعیت بر رم کاست. سولا، برای آنکه انتخابِ پیاپیِ افراد به مَنصَبِ کنسولی به دیکتاتوری نینجامد، قاعدة کهن را دوباره زنده کرد که بنابر آن میانِ اشتغالِ فرد به یک مقام ،و گمارشِ دوبارة وی به همان مقام می باید ده سال فاصله باشد. وی، با محدود کردنِ حقِ وِتویِ تریبونها و منعِ تریبونهای سابق از اشتغال به مناصبِ بالاتر، از اهمیتِ مقامِ ایشان کاست. حق انحصاریِ عضویتِ هیئتهای منصفه در محاکمِ عالی را از بازرگانان گرفت و به سِنا بازگرداند و ایالات را موظف کرد که مالیاتِ خود را، به جای واگذاری به مأموران، یکراست به خزانه بپردازند. دادگاهها را به رسمیت شناخت و، برای آنکه دادرسی سریعتر صورت گیرد، بر شمارة آنها افزود و وظایف و حوزة صلاحیتِ آنها را بدقت معین کرد. همة امتیازاتِ : قانونی، قضایی، اجرایی، اجتماعی، و جامِگی را که پیش از انقلابِ گراکوسی به سِنا تعلق داشت به آن باز گرداند، زیرا بر آن بود که فقط نظامِ پادشاهی یا آریستوکراسی می تواند یک امپراطوری را خردمندانه اداره کند. برای آنکه اعضای سنا را به شمارة کاملِ خود برساند، به انجمنِ قبیله ای اجازه داد تا سیصد تن از اعضای طبقة «بِهینِ مردمان» را به عضویتِ سنا برگرداند. برای آنکه اعتمادِ خود را به بازگشتِ کاملِ اوضاع نشان دهد، همة لژیونهای خود را خلعِ سلاح، و مُقَرَر کرد تا هیچ سپاهی در ایتالیا تشکیل نشود. پس از دو سال دیکتاتوری، از همة اختیاراتِ خود چشم پوشید و حکومتِ کنسولی را دوباره برقرار کرد و از خدمت کناره جُست (سال 80 ق م).


سولا اکنون از هر گزندی در امان بود، زیرا همة کسانی را که می توانستند اسبابِ قتلِ او را فراهم آورند کشته بود. وی تیرداران و نگهبانانِ خود را مرخص کرد و، بی آنکه آزاری ببیند، در فورومِ شهر به گردش پرداخت و حاضر شد تا اَعمالِ خود را در زمانِ حکومت، برای هر شهروندی که مایل به شنیدنِ آن باشد گزارش دهد. آنگاه به کومای رفت تا آخرین سالهای زندگیش را در کوشکِ خود بگذراند. چون از جنگ و قدرت و پیروزی و شاید آدمیزادگان خسته شده بود، آوازخوانان و رقاصان و مردان و زنانِ بازیگر را گِردِ خود جمع کرد و کتابِ گزارشها را نوشت و به شکار و ماهیگیری و خوردن و آشامیدن پرداخت. دیری بود که مردم او را "سولا فِلیکس" یا سولای شادکام می نامیدند، زیرا در هر جنگی پیروز شده، از هر کامی بهره گرفته، بر اوجِ قدرت دست یافته، و از بیم یا پشیمانی، فارغ زیسته بود. وی پنج بار زن گرفت و چهار زن را طلاق داد و کم و کاستیهای آنان را نیز با معشوقه های خویش جبران کرد. در پنجاه و هشت سالگی قولونش به چنان زخمِ سهمگینی دچار شد که به گفتة پلوتارک «بدنِ مُتُعَفِنَش شپش گذاشت. کسانِ بسیار شب و روز به کشتنِ شپشها گماشته شدند، اما شمارة حشره چنان فزونی یافت که نه تنها جامه و گرمابه و لگن، بلکه خوراکش نیز به آن آلوده شد.»


پس، بر اثر خونریزیِ روده مرد، در حالی که هنوز یک سال هم از کناره گیریش نگذشته بود (سال 78). سولا فراموش نکرده بود که سنگنبشتة گورش را مُعَیَن کند: «دوستی مرا خدمت و دشمنی مرا ستم نکرد که آن را بکمال جبران نکرده باشم.»


فصل هفتم :ارتجاع متنفذان - 77 – 60 ق م


I – حکومت


با اینهمه، سولا دو بخشش بخطا کرد: یکی آنکه از کشتنِ فرزند و برادرزادة دشمنانش، جوانِ زنده دل و زیرک، "کایوس جولیوس قیصر"، چشم پوشید؛ قیصر هنگامی که دورة طرد و تبعید را می گذراند پا به بیست سالگی نهاده بود. سولا نخست او را برای کشتن نشان کرد، اما، به اصرارِ دوستانِ مشترک، او را بخشود. به هر حال، سولا در این گفته به خطا نرفته بود که: «در آن جوان: ماریوس ها نهفته است.» خطای دومش شاید آن بود که زود از کار کناره گرفت و، با خوشگذرانی، مرگی زودرس یافت. اگر شکیبایی و روشنبینیِ سولا به اندازة سنگدلی و دلیریش می بود ، او می توانست روم را از نیم قرن آشوب برهاند و در سالِ 80 آن صلح و امن و سامانِ سعادتی را که آوگوستوس بعدها از آکتیون باز آورد به میهنِ خود ببخشد.


ده سال پس از مرگِ سولا، حاصلِ همگیِ زحمات و خدماتش برباد رفت. نجیب زادگان، که در آغوشِ پیروزی آرمیده بودند، وظایفِ حکومت را فرو گذاشتند تا از راهِ تجارت، مال گِرد آوردند و در تجمل صرف کنند. پیکار میان «بِهینِ مردمان» و «خلقیان» با چنان شدتی دوام یافت که شورِ خونریزیِ دیگر را در دلها کاشت. «بِهینِ مردمان»، «والاتباری» را آیینِ خویش ساخته بودند، نه به معنای «نیک کرداریِ بزرگمنشانه»، بلکه به این اعتبار که لازمة دولتِ خوب: حصرِ مناصبِ عالی به مردانی است که نیاکانشان مقاماتِ عالی داشته اند. ایشان هر کس را که بی چنین سابقه ای نامزدِ منصبی می شد، به تحقیر: «نومرد» یا «نوخاسته» می نامیدند. «خلقیان» می خواستند که «درِ هر منصب به رویِ استعداد گشوده»، و همة اقتدارات به دستِ انجمنها باشد و، میانِ "پیر سربازان" و تهیدستان، زمین برایگان تقسیم شود. هیچ یک از این دو گروه به دموکراسی عقیده نداشت؛ هر دو در پیِ دیکتاتوری بودند و هر دو بی آزرم و آشکارا به پراکندنِ هراس و فساد دست می یازیدند. کولِگیا، که زمانی سازمانی مرکب از انجمنهای همیاری (کارگران) بود، به مؤسساتی برای عمده فروشیِ آرایِ توده مردم مبدل شد. تجارتِ "رأی فروشی" چنان دامنه ای یافت که تقسیمِ کار و تخصص در آن لازم آمد: کسانی بودند که کارشان خریدنِ رأی بود، کسانی کارشان دلالی در این کار، و کسانی کارشان نگاهداری پولها تا زمانِ تسلیمِ رأی ها بود. سیسِرو می گوید که نامزدان، کیسه به دست، میانِ انتخاب کنندگان در «میدانِ مارس» می گشتند. پومپیوس، با دعوتِ سرانِ قبایل به باغِ خود و خریدِ آرایِ آنان، دوستِ میانمایة خویش: آفرانیوس را به مقامِ کنسولی رساند. برای تأمینِ موفقیتِ نامزدان؛ آن قدر پول وام داده می شد که نرخِ بهره به هشت درصد در ماه افزایش یافت.


دادگاهها، که اکنون در انحصارِ مطلقِ سناتوران بود، در فساد با رأی فروشان همسری می کردند. سوگند ارزش خود را به عنوانِ شهادت از دست داده بود؛ سوگندشکنی به اندازة اِرتشا رواج داشت. "مارکوس مِسالا" را، به جرمِ آنکه به یاریِ رشوه انتخابِ خویش را به مقامِ کنسولی مُسَلَم داشته بود، به دادگاه کشاندند، اما به اتفاقِ آرا تبرئه شد، اگرچه دوستانش به گناهِ او معترف بودند. سیسِرو به فرزندِ خود نوشت: «کارِ دادرسیها در این زمان چنان با پول می گردد که از این پس هیچ کس محکوم نخواهد شد، مگر به جرمِ قتل.» وی می بایست می گفت: «هیچ مردِ مالداری محکوم نخواهد شد»؛ زیرا یکی از وکیلان دربارة همین عصر نوشته است: «اگر پول و وکیل مدافعِ خوب در کار نباشد، یک "مدعی عِلَیهِ عادی و ساده دل" به گناهی که مرتکب نشده است متهم شناخته، و بی گمان محکوم خواهد شد.» لِنتولوس سورا، پس از آنکه با دو رأی تبرئه شد، از اینکه بیهوده برای خریدِ رأیِ یک دادرسِ اضافی پول صرف کرده بود، پشیمان بود. کوینتوس کالیدوس، پرایتور، چون با رأیِ هیئت منصفه ای مرکب از سناتوران محکوم شد، حساب کرد که «داوران برای محکوم کردنِ یک پرایتور براستی نمی توانستند کمتر از سیصد هزار سِستِرس بگیرند.»


معاونانِ کنسولان در سنا و گردآورندگانِ مالیات و وامگزاران و معامله گران، همگی، در پناهِ چنین دادگاههایی، از ایالات چنان بهره ای می کشیدند که جایِ آن داشت که پیشینیانِ ایشان از رشک به خشم آیند. در ایالات تَنی چند فرماندارِ شریف و درستکار وجود داشت، اما از اقلیت چه برمی آمد؟ فرماندار معمولا برای مدتِ یک سال بی مقرری خدمت می کرد و در آن مدتِ کوتاه مجبور بود که برای گذراندنِ وامهای خود پول جمع کند و منصبِ دیگری بخرد تا بتواند خود را به پایة زندگی به شیوة بزرگانِ رم برساند. تنها مانع در راهِ رشوهِ خواریِ آنان، سنا بود، و از سناتوران نیز انتظارِ سکوت می رفت، زیرا همة ایشان پیش از آن همین کار را کرده بودند یا پس از آن می کردند. قیصر، هنگامی که در سالِ 61 به عنوانِ نایبِ کنسول به اسپانیای اَقصا رفت، نزدیک به 7,500,000 دلار وام داشت، و چون در سالِ 60 بازگشت، همة این وامها را یکباره ادا کرد. سیسِرو، که خود را مردی سخت درستکار می پنداشت، در سالی که فرماندارِ کیلیکیا بود، فقط قریبِ 000’110 دلار پول گِرد آورد و چه نامه ها که از شِگِفتی در بابِ اعتدالِ خویش سیاه نکرد.


سردارانی که ایالات را تصرف می کردند نخستین کسانی بودند که از آنها سود می بردند. لوکولوس پس از نبردهای خاوریِ خود، نامش با اِسراف و تَجَمُل مترادف گشت. پومپیوس از همان دیار نزدیک به 000’200’11 دلار برای خزانة دولتی و 000’000’21 دلار برای خود و دوستانش آورد، قیصر میلیونها دلار ثروت از گُل برد. پس از سردارن، نوبت به مقاطعه کارانِ مالیات می رسید که در برابرِ آنچه به روم می پرداختند از مردم پول می گرفتند. هنگامی که ایالت یا شهری نمی توانست از اتباعِ خود به اندازة کافی پول برای پرداختِ مالیات گِرد آورد، مالداران یا سیاستمدارانِ رومی وجوهِ لازم را با بهره ای از دوازده تا چهل و هشت درصد به آنها وام می دادند؛ این وجوه، در صورت لزوم، با محاصره یا تصرف و غارت به دستِ سپاهِ روم؛ قابلِ گردآوری بود. سنا اعضای خود را از دخالت در این وامگزاریها منع کرده بود، اما آریستوکراتهای محتشمی چون پومپیوس، و قِدیسانی مانند بروتوس، با دادنِ وام از طریقِ دلالان، از حکمِ قانون طفره رفتند. ایالتِ آسیا، برای سالها، دو برابرِ آنچه به مأمورانِ مالیات و خزانة دولت می پرداخت، به جیبِ مردانِ رومی بابتِ بهرة وامهایش می ریخت. بهرة پرداخته و نپرداختة پولی که شهرهای آسیای صغیر برای برآوردنِ توقعاتِ سولا درسالِ 84 به وام گرفتند تا سالِ 70 به شش برابرِ اصل افزایش یافت. برای آنکه بهرة این وامها پرداخته شود، شهرها ساختمانهای عمومی و تندیسها، و پدران و مادران فرزندان خود را به بندگی فروختند، زیرا وامداری که از عهدة اَدایِ دِینِ خود برنمی آمد با آلتِ نَسَق شکنجه داده می شد. اگر باز ثروتی می ماند، خَیلَ پیمانکاران، که از جانبَ سنا حکمَ «بهره برداری» از معادن و چوب یا سایرَ منابعَ ایالت را گرفته بودند، از ایتالیا و سوریه و یونان وارد می شدند؛ بازرگانی دنباله روی دِرَفش بود. برخی بنده می خریدند، برخی کالا خرید و فروش می کردند، و باقی زمین می خریدند و لاتیفوندیا هایی پهناورتر از لاتیفوندیاهای ایتالیا تشکیل می دادند(لاتیفوندیا به معنیِ ملک یا زمینِ زراعتیِ بزرگ در ایتالیا و بعضی کشورهای اروپای خاوری، تا پیش از جنگ جهانی اول). سیسِرو سال 69 با مُبالغة معمولِ خویش می گفت: «هیچ یک از اهالیِ گُل تجارتی نمی کند، مگر آنکه دستِ شهروندی رومی در کار آن باشد، و هیچ پشیزی از دستی به دستی نمی رسد، مگر آنکه از جیبِ یک رومی گذشته باشد.»


جهانِ باستان هیچ گاه دولتی چنین توانگر و نیرومند و فاسد به خود ندیده بود.



II – میلیونرها


طبقاتِ بازرگان خود را با حکومتِ سنا سازگار کردند، زیرا برای بهره برداری از ایالات، بیش از آریستوکراسی آمادگی داشتند. آن «همنواییِ طبقات» یا همکاریِ میانِ دو طبقة بالا دست، که در آثارِ سیسِرو همچون آرمانِ وی ستوده شده است، در زمانِ جوانیِ وی به تَحَقُق پیوسته بود. این دو طبقه همداستان شده بودند که متحد شوند و تصرف کنند. بازرگانان و نمایندگانِ تجاوزکارشان ،خیابانها و باسیلیکاهای روم را پر می کردند و به بازارها و پایتختهای ایالات هجوم می بردند. صرافان در عُهدة وابستگانِ خود در ایالات، برات صادر می کردند. و برای هر کار، حتی ترقی در مقاماتِ سیاسی، پول وام می دادند. هنگامی که سنا؛ خودپرست از کار درمی آمد، بازرگانان و مالداران نفوذِ خود را به سودِ «خَلقیان» به کار می انداختند و، چون رهبرانِ خلق می کوشیدند وعده های انتخاباتیِ خویش به پرولِتاریا را جامة عمل پوشانند، دوباره پشتیبانِ «بِهینِ مردمان» می شدند.


کراسوس، آتیکوس، و لوکولوس نمایندة سه مرحلة ثروتِ روم هستند: کَسب، احتکار، و تجمل. "مارکوس لیکینیوس کراسوس" بزرگزاده بود. پدرش خطیب و کنسول و سنسوری ناموَر بود که به پشتیبانی از سولا جنگید و مرگ را به جایِ تسلیم به ماریوس برگزید. سولا فرزندِ او را، با واگذار کردنِ اموالِ غصبیِ طردشدگان به بهایی ناچیز، پاداش بخشید. مارکوس در جوانی؛ ادب و فلسفه آموخت و با پشتکار به وکالت پرداخت؛ اما اکنون بوی پول؛ هوش از سرِ او ربوده بود. وی سازمانی برای آتشنشانی ترتیب داد، و این در روم کاری تازه بود. سازمانِ وی کسانی را به جاهایی که آتش گرفته بود می فرستاد تا آن را خاموش کنند و در محل نیز اجرتِ خود را می گرفت یا ساختمانهای به خطر افتاده را به قیمتِ اسمیِ آنها می خرید و سپس آتش را فرو می نشاند. کراسوس بدین گونه صدها خانه و مِلک به دست آورد و به قیمتهای گزاف به اجاره داد. وی پس از آنکه کانهای دولتی به فرمانِ سولا از مالکیتِ دولت خارج شد، آنها را خرید. بزودی ثروتِ خود را از هفت میلیون به صد و هفتاد میلیون سِستِرس، یعنی معادلِ کلِ درآمدِ سالانة خزانة دولت، افزایش داد. کراسوس بر آن بود که هیچ کس نباید خود را توانگر بداند، مگر آنکه بر ایجاد و تجهیز و نگاهداریِ سپاهی خاصِ خود توانا باشد. تقدیرِ او چنان بود که قربانیِ همین تعریفِ خود شود. پس از آنکه مالدارترین مردِ رومی شد، باز خود را ناشاد یافت و در طمع افتاد که منصبی عالی در حکومت به دست آورد و ایالتی را صاحب شود و سرداریِ سپاهیان را در یکی از نبردهای آسیا به عهده گیرد. خاکسارانه ، در کوی و برزن به گردآوریِ رأی پرداخت؛ نامهای نخستِ شهروندانی بیشمار را به ذهن سپرد؛ قناعتی آشکار در زندگی پیشه کرد؛ و برای آنکه سیاستمدارانِ با نفوذ را هواخواهِ خویش کند به آنان وامِ بی بهره داد، به شرطِ آنکه بتواند هر وقت بخواهد وام را پس بگیرد. با همة سوداهایی که در سر داشت، مردی مهربان و گشاده دست بود. با دوستان، به اندازه جوانمردی می نمود و، در پرتوی خِرَدِ دوگانه ای که همیشه خصیصة مردانی چون او بوده است، به هر دو گروهِ سیاسی در رم یاری می رساند. وی به همة آرزوهای خود رسید: در سالِ 70، و سپس در سالِ 55، به مقامِ کنسولی رسید و حاکمِ سوریه شد و در فراهم آوردنِ سپاهِ بزرگی که با پارت جنگید یاری کرد. در "کارهای" شکست خورد و بر اثرِ خیانت به اسارت درآمد و وحشیانه کشته شد (سال 53)؛ سردارِ غالب سَرِ کراسوس را بُرید و به دهانش زرِ گداخته ریخت.


"تیتوس پومپونیوس آتیکوس"، اگرچه والاتبار بود، در اَشرافیت از کراسوس برتر و از او مالدارتر بود. در درستکاری با مایِر آنشِل روتشیلد(بانکدارِ معروفِ یهودیِ آلمان در قرنِ نوزدهم که در حُقه بازیهای مالی ضربُ المثل است)، در دانش با لورِنزو دِمِدیچی(هنرشناس و شاعرِ ایتالیایی (1449-1492).) ، و در زیرکیِ مالی با وُلتر همسری می کرد. نخستین بار نامِ او را به عنوان دانشجویی در آتن می شنویم که مصاحبتش و آگاهیش بر شعرِ یونانی و لاتین چنان سولا را شیفتة خود کرد که آن سردارِ خونریز بیهوده کوشید تا وی را به رم ببرد و مونسِ خویش کند. پژوهنده و مورخ بود و گزارشی مختصر از تاریخِ جهان نوشت و بیشترِ عمرش را در محافلِ فیلسوفانِ آتن گذراند و به سببِ پژوهندگی و نوعدوستیِ خود، که خاصِ مردمِ آتیک بود ، لقبِ «آتیکوس» گرفت. پدر و عَمَش قریبِ 000’960 دلار برای او به ارث گذاشتند؛ وی همة این ثروت را در :یک دامپروریِ بزرگ در اِپیروس، خرید و اجارة خانه در روم، پروراندنِ گلادیاتوران و منشیان و به اجیری دادنِ آنان، و انتشارِ کتب ،سرمایه گذاری کرد. چون فرصتهایی مناسب به دست می آمد، پولش را با نرخهای پرسود وام می داد، اما از مردمِ آتن و دوستانش بهره نمی گرفت. مردانی چون سیسِرو و هورتِنسیوس و کاتویِ کِهین، "پس اندازها" و ادارة امورِ مالیِ خود را به او می سپردند و او را به سببِ احتیاط و تقوایی که داشت و سهمِ سودی که می پرداخت احترام می گذاشتند. سیسِرو با شوقِ تمام اندرزهای او را نه همان در خریدِ خانه، بلکه در انتخابِ تندیس برای آراستنِ آنها و خریدِ کتاب می پذیرفت. آتیکوس در میهمانی؛ صرفه جو بود و با فروتنیِ خاصِ یک اپیکوریِ راستین می زیست؛ اما مَشرَبِ نیکویش در دوستی و محضرِ پُر اِفاضه اش، خانة او را در رم، سالنِ همة نامورانِ عالَمِ سیاست کرده بود. به همة گروههای سیاسی یاری می کرد، و هیچ گاه نامش در فهرستِ محکومان نیامد. در سن هفتاد و هفتسالگی، چون خود را به بیماریِ درمان ناپذیر و دردناکی گرفتار یافت، خویشتن را با گرسنگی کشت.


"لوکیوس لیکینیوس لوکولوس"، از خانوادة پاتریسیِ عالیقدر، در سال 74 به یاریِ سولا شتافت تا نبردِ وی را بر ضدِ میتریداتِس به انجام برساند. سپس، در همان زمان که نبردش به پیروزی نزدیک می شد، سپاهیانِ فرسوده اش سر به شورش برداشتند، و وی ایشان را از میانِ خطراتی به بزرگیِ آنها که زِنوفِن را جاودان کرده است از راهِ ارمنستان به یونیا باز آورد. چون بر اثرِ توطئة سیاسی از مقامِ فرماندهی افتاد، ماندة عمرِ خویش را در آرامش، اما تجملِ مفرط گذراند. وی بر فرازِ تپة پینچیان، کاخی با تالارها و ایوانها و کتابخانه ها و باغهای وسیع بنا کرد؛ در توسکولوم، بر املاکِ او چند فرسخ افزوده شد؛ در میسِنوم کوشکی به مبلغِ ده میلیون سِستِرس (قریبِ 000’500’1 دلار) خرید و سراسرِ جزیرة نیسیدا را به ییلاقِ خود مبدل کرد. باغهای او، به سببِ ابتکاراتی که از لحاظِ بُستانکاری در آنها صورت می پذیرفت، شهرتِ فراوان داشت؛ مثلا او بود که درختِ گیلاس را از پونتوس به ایتالیا آورد، و از آنجا این درخت به اروپای شمالی و امریکا راه یافت. ضیافتهای او وقایعِ مهمِ هنرِ آشپزیِ سالِ رومی بود. یک بار سیسِرو خواست تا ببیند که لوکولوس در خلوت چگونه می خورد؛ پس، از لوکولوس خواست که او و عده ای از دوستان را به شام میهمان کند، اما از لوکولوس قول گرفت که خادمانِ خود را از آمدنِ میهمان خبر نکند. لوکولوس پذیرفت و فقط اجازه خواست که به خادمانِ خود بگوید که آن شب در تالارِ آپولون شام خواهد خورد. چون سیسِرو و دوستانش شب هنگام به خانة لوکولوس آمدند، خوانی رنگین؛ گسترده دیدند. لوکولوس در کاخِ شهریِ خود چند تالارِ ناهارخوری داشت که هر یک به ضیافتی جداگانه مخصوص بود. تالارِ آپولون همیشه به ضیافتهایی اختصاص داشت که دویست هزار سِستِرس یا بیش خرج بردارد. اما لوکولوس مردی شکمباره نبود. خانه های او گنجینه های آثارِ گُزینِ هنری بود و کتابخانه هایش مَرجعِ محققان و دوستان؛ وی خود در ادبیاتِ قدیم و در همة حِکمتها دست داشت و طبعاً حکمتِ اِپیکور را برتر از همه می نهاد. زندگیِ مِحنَت خیزِ پومپیوس را به ریشخند می گرفت؛ به دیدة او، برای همة عمر یک نبرد کافی است و هر چه بیش از آن، جز خودفروشیِ محض نیست.


شیوة لوکولوس، بدون ذوق و سلیقة او، میان توانگرانِ روم رواج یافت؛ دیری نگذشت که نجیب زادگان و اعیان در تظاهر به عشرت با هم به رقابت برخاستند. در همان حال که در ایالاتِ فقرزده طغیان سر می گرفت و آدمیان در زاغه ها از گرسنگی جان می سپردند، سناتوران تا نیمروز در بستر می خوابیدند و کمتر در جلسات حاضر می شدند. برخی از پسرانِ ایشان همچون روسپیان لباس می پوشیدند و راه می رفتند، جامة بلندِ توری به تن و صندلهای زنانه به پا می کردند، خود را با جواهر می آراستند، بر بدنهاشان عطر می پاشیدند، و از زناشویی یا فرزندآوری پرهیز می داشتند. هم زن و هم مرد از عادتِ یونانیان در علاقه به هر دو جنس، تقلید می کردند. هزینة خانه های سناتوران به ده میلیون سِستِرس می رسید؛ کلودیوس، رهبرِ توده مردم، کوشکی با خرجِ چهارده میلیون و هشتصد هزار سِستِرس ساخت. وکیلانِ مدافعی چون سیسِرو و هورتِنسیوس، به رغمِ مقرراتِ قانونیِ کینکیناتوسی در منعِ حقُ الوکاله، در کاخسازی نیز، چنانکه در فنِ خطابه، با یکدیگر همسری می کردند، باغِ هورتِنسیوس شاملِ بزرگترین مجموعة وحوشِ ایتالیا بود. همة اعیانِ متظاهر در بایای ـ آنجا که آریستوکراتها حمام می گرفتند ـ کوشکهایی داشتند، از نمای خلیجِ ناپل حَظ می بُردَند، و تا مدتی رسمِ تکگانی را فرو می گذاشتند. کوشکهایی دیگر بر فرازِ تپه های بیرونِ رم سر به آسمان افراشت؛ مالداران؛ چند کوشک داشتند و با تغییرِ فصول از یکی به دیگری نقلِ مکان می کردند. بر سر آرایشِ درونی و اثاثیه یا ظروفِ سیمینِ خانه ها، ثروتها صرف می شد. سیسِرو برای خریدِ میزی از چوبِ درختِ لیمو، پانصدهزار سِستِرس پرداخت؛ چه بسا یک میلیون سِستِرس برای خریدِ میزی از چوپِ سَرو می رفت؛ آورده اند که حتی کاتویِ کِهین، ستونِ استوارِ همة فضایلِ رواقی، هشتصد هزار سِستِرس برای خریدِ رومیزی های بافتة بابِل پرداخت.


در این کاخها، گروهی از بندگانِ آزموده در هر فن، چاکران و نامه بران و چراغ افروزان و خنیاگران و منشیان و پزشکان و فیلسوفان و آشپزان، خدمت می کردند. اکنون، شکمبارگی مایة اصلیِ اشتغالِ خاطرِ اشرافِ روم بود؛ به حکمِ آیینِ اخلاقِ مِترودوروس در رم، «هر چیزِ نیکویی با شکم ربطی داشت.» در ضیافتی که به سالِ 63 از طرفِ کاهنی بلندپایه برپا شد و در آن دوشیزگانِ آتشبان، و قیصر هم شرکت جُستند، "پیش غذا" مرکب بود از صدف دو کپه، مهره، باسترک با مارچوبه، ماکیانِ فربه، آردینة صدف، گَزَنة دریایی، دندة گوزن، ماهیِ صدفِ ارغوانی، و پرندگانِ چه چهِ زن. نهار شاملِ پستانِ خوک، کلة گراز، ماهی، مرغابی و مرغابیِ نر، خرگوش، و کلوچه و شیرینی بود. از نقاطِ گوناگونِ امپراطوری و ممالکِ دیگر، انواعِ جاندارانِ خوراکی آورده می شد. طاووس از ساموس، باقِرقِره از فریگیا، درنا از یونیا، ماهی تُن از کالسِدون ، مارماهی از گادِس، صدف از تارِنتوم، سگ ماهی از رودِس. خوراکی که در خودِ ایتالیا تهیه می شد مُبتَذَل و در خورِ عوام به شمار می آمد. آیسوپوسِ بازیگر، ضیافتی داد که در آن پرندگانی چه چهِ زن به قیمتِ قریبِ پنج هزار دلار مصرف شد. قوانینِ تحدید، هزینه های شخصی ،همچنان خوراکهای گرانقیمت را منع می کرد، اما کسی به آنها اعتنایی نداشت. سیسِرو کوشید تا این قوانین را محترم دارد، پس سبزیهایی را که به حکمِ قانون مجاز بود خورد و ده روز اسهال گرفت.


بخشی از ثروتِ نویافته به مصرفِ توسعة تماشاخانه ها و ورزشگاهها رسید. در سالِ 58، "آیمیلیوس سکاوروس" تماشاخانه ای ساخت با گنجایشِ هشت هزار تماشاگر و دارای سیصد و شصت ستون و سه هزار مجسمه و یک صحنة سه طبقه و سه ردیف ستون، یکی از چوب و دیگری از مرمر و سومی از شیشه؛ بندگانِ او از فرطِ سنگینیِ کار طغیان کردند و چندی بعد تماشاخانه ها را سراسر سوزاندند و صد میلیون سِستِرس زیان به بار آوردند. در سالِ 55، پومپیوس وجوهِ لازم را برای ساختنِ نخستین تماشاخانة سنگیِ رم فراهم آورد؛ این تماشاخانه: هفده هزار و پانصد صندلی، و باغِ رَواقدارِ وسیعی برای تَفَرُجِ تماشاگران در فواصلِ پرده ها داشت. در سالِ 53، "سکریبونیوس کوریو"، یکی از سردارانِ قیصر، دو تماشاخانة چوبین، هر یک به شکلِ یک نیمدایره، یکی در پشتِ دیگری ساخت. صبحها در این تماشاخانه بازیگران هنرنمایی می کردند و سپس، در حالی که تماشاگران هنوز بر جایِ خود بودند، دو ساختمان روی محورها و چرخهای خود می گشت و نیمدایره های «آمفی تئاتری» پدید می آورد که عرصة نمایشهای گلادیاتوران می شد. این نمایشها هیچ گاه تا این اندازه پی درپی و پرهزینه و دراز نبود. تنها در یک روز در یکی از این نمایشها، که از جانبِ قیصر برگزار شد، ده هزار گلادیاتور شرکت کردند که بسیاری از آنان کشته شدند. سولا صد شیر، قیصر چهارصد، و پومپیوس ششصد شیر را در نمایشهای خود به جانِ آدمیان انداختند. ددان با آدمیان و آدمیان با ددان می ستیزیدند؛ و تماشاگرانِ بیشمار نیز چشم به راهِ دیدارِ مرگ بودند.


III - زنِ طرازِ نو


فزونیِ ثروت با فسادِ سیاسی دست به دست هم داد تا بُنِ اخلاقیات را براندازد و رشتة زناشویی را بگسلد. به رغمِ رقابتِ روزافزون از جانبِ مردان و زنان، کارِ روسپیان همچنان رو به رونق و رَوایی داشت؛ روسپیخانه ها و میخانه ها، محلِ رفت و آمدشان چندان موردِ علاقة مردم بود که عده ای از سیاستمداران آرای خود را از طریقِ «انجمن روسپیخانه ها» به دست می آوردند. زِناکاری آن قدر رایج بود که بندرت توجهِ کسی را جلب می کرد، مگر آنکه به رُسواییِ آن برای مقاصدِ سیاسی دامن زده می شد. هر زنِ اشرافی دست کم یک بار طلاق می گرفت. زِناکاری گناهِ زنان نبود، بلکه به طورِ عمده از این رسم ناشی می شد که طبقاتِ بالادست زناشویی را تابعِ پول و سیاست می کردند. مردان زن برمی گزیدند، یا جوانان ترتیبی می دادند تا برایشان زنی پیدا شود، فقط به قصدِ آنکه به جهیزیه ای هنگفت برسند یا با بزرگان وصلت یابند. سولا و پومپیوس پنج بار زن گرفتند. سولا چون می خواست که پومپیوس را با خود خویشاوند کند، او را تشویق کرد که زنِ نخستِ خود را طلاق دهد و آیمیلیا ، نادختریِ وی را، که شوی کرده و آبستن بود، به زنی بگیرد. آیمیلیا به اکراه رضا داد ، اما، چندی پس از ورود به خانة پومپیوس، هنگامِ زایمان مرد. یکی از شرایطِ برقراریِ شورای سه گانۀ قیصر با پومپیوس آن بود که قیصر دختر خود جولیا را به پومپیوس بدهد، و چنین نیز شد. کاتو می نالید که امپراطوریِ روم به بنگاهِ زناشویی مبدل شده است. این گونه وصلتها را «زناشوییِ سیاسی» می نامیدند که همینکه مقصود از آنها حاصل می شد، شوی در پی زنِ دیگر برمی آمد تا یک مرحلة دیگر به منصبِ برتر یا ثروتِ بیشتر نزدیک شود. مرد مجبور نبود که در توجیهِ این کار دلیلی بیاورد، بلکه فقط نامه ای برای زن می فرستاد و آزادیِ او و خود را اعلام می کرد. برخی از مردان هیچ گاه زن نمی گرفتند و بیزاریِ خود را از گستاخی و اِسرافِ زنانِ طرازِ نو دلیلِ این پرهیز می شمردند. "مِتِلوس ماسِدونیکوسِ سنسور" (سال 131) از مردان خواست تا زن گرفتن را وظیفه ای در قبالِ حکومت بشمارند، هر چند که زن «مایة عذاب» باشد. اما پس از آنکه او این خواهش را کرد، شمارة مردانِ مجرد و پدران و مادرانِ بیفرزند با سرعتی بیش از گذشته فزونی یافت. فرزند آوری اکنون تجملی بود که فقط تهیدستان از عهدة آن برمی آمدند.


در چنین احوالی بر زنان حَرجی نبود. اگر پیمانِ زناشویی را خوار بشمرند و آن عشق و مهری را که زناشوییِ سیاسی برایشان به ارمغان نمی آورد در آغوشِ فاسقانِ خویش بجویند. البته اکثریت با زنانِ درستکار بود، حتی میانِ اعیان؛ اما آزادیِ تازه، اصلِ قدیمیِ «اختیارِ پدر بر اولاد» و نظامِ خانوادگیِ دیرین را در هم می شکست. زنان رومی اکنون به اندازة مردان، هرزه-گَرد بودند. جامه هایی از پرنیانِ بدن نما، بافتة چین و هند به تن می کردند و در پیِ عطر و جواهر به هر گوشه ای از آسیا سر می کشیدند. ازدواجِ نوعِ "کوم مانو" (که در آن زن کاملا در اختیارِ شوی بود) از میان رفت، و زنان شوهرانِ خویش را به همان آسانی طلاق می دادند که مردان زنان را. عدة روزافزونی از زنان کوشیدند تا از راه کسبِ معارف، جِلوِه بفروشند: اینان یونانی فرا می گرفتند، فلسفه می خواندند، شعر می سرودند، برای عامه سخن می راندند؛ در تماشاخانه ها بازی می کردند، سرود می خواندند، می رقصیدند، و سالنهای ادبی برپا می داشتند؛ برخی نیز به بازرگانی می پرداختند و گروهی پزشکی و وکالت پیشه می کردند.


کلودیا، زن "کوینتوس کایکیلیوس مِتِلوس"، سرآمدِ زنانی بود که در این دوره علاوه بر شوی، همواره جمعی «ندیمِ مُلتَزِمِ رکاب» نیز بر گِردِ خود داشتند. علاقة وی به حقوقِ زن با "زنده دلی" آمیخته بود. پس از آنکه شوهر کرد، با گشت و گذارِ بدونِ مراقب در کنارِ دوستانِ ذُکورش، نسلِ قدیم را از خود بیزار ساخت؛ در این گشت و گذارها، به جای آنکه مانندِ زنانِ پاکدامن سر به زیر اندازد و در گردونة خود رو نهان کند، مردانی را که قبلا دیده و شناخته بود تنه می زد و گاه در برابرِ دیدگان عامه می بوسید. در حالی که شوهرش مانندِ مارکیز دوشاتِلِت فداکارانه از خانه اش غایب می شد(شوهرِ مارکیز دو شاتِلِت (1706ـ1794). مارکیز دلباختة ولتر بود و همیشه او را نزدِ خود در کاخش می پذیرفت.)، وی دلباختِگانَش را به ضیافت فرا می خواند. سیسِرو، که به گفته اش نمی توان اعتماد داشت، «عشقها، زِناها، هرزگیها، آوازخوانیها، و نغمه سُراییها، و ضیافتها و میگساریهایِ وی را در بایای، در خشکی و دریا، وصف می کند.» وی زنی هوشیار بود که می توانست با لطافتی مقاومت ناپذیر تن به گناه دهد، اما خودپرستیِ مردان را کم می گرفت. هر عاشقی تا وقتی شوقش به سردی گراییده بود او را به جان دوست می داشت، و چون کلودیا دوستی دیگر می یافت، عاشقِ پیشین دشمنِ خونینِ او می گشت. بدین گونه بود که کاتولوس (اگر کلودیا را لسبیای وی بدانیم) او را با هَجویه های دشنام آمیزِ خود نِکوهش کرد، و کایلیوس، با اشاره به اُجرتِ کمِ روسپیانِ تهیدست، او را «زنِ ربع آسی» (حدودِ یک و نیم سنت) نامید. کلودیاِ کایلیوس را متهم ساخت که قصدِ مسموم کردنِ او را داشته است؛ کایلیوس؛ سیسِرو را به دفاع از خود اجیر کرد؛ و خطیبِ بزرگ، بی آنکه تردیدی به دل راه دهد، کلودیا را زِناکار و آدمکش خواند و مدعی شد که خود «با زنان دشمنی ندارد، چه رسد با زنی که دوستِ همة مردان بوده است.» کایلیوس بیگناه شناخته شد، و کلودیا، به جرمِ آنکه خواهرِ "پوبلیوس کلودیوس" یعنی اصلاح طلبترین رهبرِ سیاسیِ در رم و دشمنِ آشتی ناپذیرِ سیسِرو بود، جریمه پرداخت.



IV – کاتویی دیگر


در میانِ این تباهی و هرزگی فقط یک مرد مظهر و آموزگارِ شیوه های پیشین شناخته ماند. "مارکوس پورکیوس" ملقب به کاتوی کِهین، با فراگرفتنِ یونانی، از یکی از فرمانهای نیای خویش سرپیچید. وی از مطالعة آثارِ یونانی، فلسفة رواقی را، که با عقایدِ جمهوری طلبانه و زهدِ نرمش ناپذیرِ زندگیش موافق می آمد، به الهام گرفت. صد و بیست تالنت (قریب 000’432 دلار) به ارث برد، اما مدام در سادگی زیست. پول وام می داد، اما بهره نمی گرفت. خویِ تندِ نیایش را نداشت و مردم را با آنچه به دیدة ایشان فسادناپذیری سرسختانه و اعتیادِ بیهنگام به اصول می آمد از خود می رمانید. زندگیِ او در واقع حکمی بود در نکوهشِ زندگیِ دیگران؛ مردم آرزو داشتند که کاتو، از سرِ اندک رعایتی برای عاداتِ انسانی، اندکی دست به گناه بیالاید. هنگامی که کاتو زنِ خود مارکیا را به دوستش هورتِنسیوس «عاریت» داد ـ به این معنی که او را مُطَلَقه کرد و بعد در مراسمِ زناشوییِ وی با هورتِنسیوس شرکت جست ـ و سپس، چون هورتِنسیوس مرد، دوباره مارکیا را به زنی گرفت، مردم می بایست خوششان آمده باشد؛ چون کاتو بدین گونه می خواست، همچون کَلبیون، زن را فقط افزاری برای رفعِ نیازهای بدنی فرا نماید. کاتو نمی توانست مردم پسند باشد، زیرا دشمنِ تسلیم ناپذیرِ هر گونه نادرستی، مدافعِ سرسختِ اصلِ «اختیارِ پدر بر اولاد»، و سنسورِ اخلاقیِ سنگدلتری از خودِ کاتویِ سنسور بود. وی بندرت می خندید یا لبخند می زد، هیچ گاه به صِرافَت نمی افتاد که خود را در دلِ مردم جا کند ، و هر کس را که به تملقِ او پَروا می کرد سخت به بادِ ملامت می گرفت. سیسِرو می گوید که کاتو نتوانست به مقامِ کنسولی برسد؛ چون به عوضِ آنکه مانندِ مردی رومی در میانِ «رجاله های زادة رومولوس» زندگی کند، همچون شهروندِ مدینة فاضلة افلاطون رفتار می کرد.


کاتو در سِمَتِ خزانه دار، هراسی در دلِ نالایقان و زیانکاران افکند و بیت المال را در برابرِ هر گونه دستبردِ سیاسی حفظ کرد؛ حتی هنگامی که مدتِ خدمتش سرآمد، از شدتِ مراقبتِ او چیزی کاسته نشد. وی همة گروهها را به خلافکاری متهم می کرد و بدین گونه هزاران ستایشگر، اما بندرت یک دوست، برای خود می ساخت. در منصبِ پرایتوری، سنا را متقاعد کرد تا فرمانی صادر کند که همة نامزدان باید اندکی پس از اجرای انتخابات به دادگاه بیایند و، با اَدای سوگند، هزینه ها و اقداماتِ خود را درمدتِ مبارزة انتخاباتی به طورِ مشروح گزارش دهند. این فرمان خاطرِ بسیاری از سیاستمدارانی را که با رشوه روی کار آمده بودند چنان پریشان کرد که چون کاتو روزِ بعد در فوروم پدیدار شد، او را به بادِ ناسزا گرفتند و سنگسارش کردند. پس ، کاتو بر فرازِ صُفة سخنگویان رفت و با چهره ای مصمم رو در روی مردم قرار گرفت و ایشان را به نیروی سخن، وادار به تسلیم کرد. چون به مقامِ تریبونی رسید، با لژیونِ خود بر مقدونیه حمله برد؛ هنگامی که مُلازمانّ وی سواره می رفتند، او پیاده می رفت. کاتو طبقاتّ بازرگان را خوار می داشت و مدافعّ آریستوکراسی یا حکومتِ تَبار بود، زیرا آن را تنها راهِ چاره برای جلوگیری از توانگرسالاری یا حکومتِ ثروت می دانست. وی با کسانی که حکومتِ روم را با پول، و منشِ رومی را با تجمل به تباهی می کشاندند بی امان می ستیزید و نیز، تا واپسین دم، در برابرِ هر گونه کوششِ پومپیوس یا قیصر برای برقراریِ حکومتِ دیکتاتوری مقاومت کرد. چون قیصر جمهوری را برانداخت، کاتو، در حالی که کتابی فلسفی بر کنار داشت، خود را کشت.


V – سپارتاکوس


اکنون فساد دولتی به اوج، و دموکراسی به حضیضی رسیده بود که در تاریخ حکومتها کمتر ماننده ای می توان بر آنها یافت. در سال 98 ق م، سردار رومی، دیدیوس، فتح سولپیکیوس گالبا را تکرار کرد؛ بدین معنی که قبیله ای از مردم ناراضی را به اردوگاهی در اسپانیا کشاند، به بهانة آنکه می خواهد نامهای آنان را برای تقسیم اراضی میانشان ثبت کند. پس، چون مردم ناراضی با زنان و کودکان خود به آنجا رسیدند، همة ایشان را کشت. هنگامی که به روم بازگشت، همچون سرداران پیروز در جنگ، از جانب عامه پذیرفته شد. صاحبمنصبی از قوم سابین در سپاه روم، به نام کوینتوس سرتوریوس، که از درنده خوییهای امپراطوری سخت بیزار گشته بود، به اسپانیاییان پیوست، آنان را سازمان و آموزش داد، و پی در پی بر لژیونهایی که برای سرکوبشان می آمدند پیروزی بخشید. هشت سال تمام (از سال 80 تا 72 ق م) وی بر کشوری شورشی حکومت کرد و با فرمانروایی دادگرانة خویش و تأسیس مدارس برای آموزش به جوانان آن سامان مهر مردم را به دست آورد. متلوس، سردار رومی، قول داد که به هر رومیی که او را بکشد صد تالنت (قریب 000’360 دلار) و بیست هزار ایکر زمین پاداش بدهد. پرپنا، پناهنده ای رومی در اردوگاه سرتوریوس، وی را به شام میهمان کرد و آنگاه او را کشت و سپاهی را که سرتوریوس پرورش داده بود به زیر فرمان خود در آورد. پومپیوس به مقابلة پرپنا گسیل شد و بآسانی او را شکست داد؛ پرپنا اعدام، و بهره کشی از اسپانیا دوباره آغاز شد.


انقلاب بعدی نه از جانب آزادگان، بلکه از سوی بندگان صورت پذیرفت. لنتولوس باتیاتس در کاپوا مدرسه ای خاص تربیت گلادیاتورها بر پا کرده بود و به بندگان یا بزهکاران محکوم، برای کشتن و کشته شدن در میدانهای همگانی یا خانه های خصوصی، شیوة جنگ با جانوران یا با یکدیگر را می آموخت. دویست تن از ایشان به گریز کوشیدند؛ هفتاد و هشت تن از آنان کامیاب شدند و دامنه ای از کوه وزوویوس را تصرف کردند و بر شهرهای مجاور برای به دست آوردن خوراک حمله بردند (سال 73). اینان یکی از اهالی تراکیا به نام سپارتاکوس را به رهبری خود برگزیدند، که به گفتة پلوتارک: «مردی نه همان سرزنده و دلیر، بلکه در فهم و نجابت برتر از همگنان خویش بود.» وی برای بندگان ایتالیا پیام فرستاد که سر به شورش بردارند. دیری بر نیامد که هفتاد هزار مرد تشنة آزادی و کین بر گرد او فراهم آمدند. وی به ایشان سلاح ساختن و جنگیدن را با چنان نظمی آموخت که شورشیان توانستند سالها هر نیرویی را که برای سرکوب ایشان فرستاده می شد شکست دهند. پیروزیهای او توانگران ایتالیا را هراسناک و بندگان آن دیار را امیدوار کرد. از این بندگان جمع بسیاری در پیوستن به او کوشیدند. اما، پس از آنکه سپارتاکوس نیروی خود را به صدوبیست هزار تن رساند، از پذیرفتن داوطلبان بیشتر خودداری کرد، زیرا مواظبت ایشان را دشوار می یافت. وی سپاه خود را به سوی کوههای آلپ رهنمون شد و «قصدش آن بود که چون همة بندگان از آن کوه بگذرند، هر بنده ای به خانة خود رود.» اما پیروان او این گونه احساسهای ظریف و آشتیخواهانه را در سر نداشتند و ، پس از آنکه بر ضد رهبر خود قیام کردند، به غارت شهرهای ایتالیای شمالی پرداختند. آنگاه سنا هر دو کنسول را با نیروهای کافی به مقابلة ایشان فرستاد. یک سپاه به دسته ای از بندگان که سپارتاکوس را ترک کرده بودند برخورد و همة آنان را کشت. سپاه دیگر به نیروی اصلی شورشیان حمله برد و شکست خورد. سپارتاکوس دوباره راه آلپ را در پیش گرفت و به نیروی سومی به سرکردگی کاسیوس برخورد و آن را تارومار کرد؛ اما چون لژیونهای دیگری را بر سر راه خود دید، به جنوب بازگشت و به سوی رم رهسپار شد.


نیمی از بندگان ایتالیا در آستانة شورش بودند، و در پایتخت هیچ کس نمی توانست بگوید که انقلاب چه هنگام ، حتی در خانة خود او، درگیر خواهد شد. سراسر آن شهر ناز پرورده، که از همة تجملاتی که بندگان قادر به ایجادش بودند بهره می گرفت، از اندیشة آنکه ممکن است همه چیز ـ سروری و دارایی و زندگی ـ را از دست دهد برخود می لرزید. سناتوران و میلیونرها سردار لایقتری را به خدمت خواستند؛ اما عده ای کم گام به میدان گذاشتند، زیرا همه از این دشمن تازه بیمناک بودند. سرانجام، کراسوس پیش آمد و رهبری سپاهی مرکب از چهل هزار تن را به عهده گرفت. بسیاری از آریستوکراتها، که هنوز سنتهای طبقة خود را یکسره از یاد نبرده بودند، به عنوان داوطلب به این سپاه پیوستند. سپارتاکوس چون دریافت که مملکتی بر ضد او بسیج شده است و مردان او هرگز توانایی ادارة امپراطوری یا پایتخت را ندارند، از کنار رم گذشت و راه جنوب را به توری ای در پیش گرفت و سراسر طول ایتالیا را در نوردید، به امید آنکه افراد خود را به سیسیل یا افریقا منتقل کند. در سال سوم نیز همة حملات را دفع کرد. اما دوباره سربازان ناشکیبایش بر او شوریدند و به یغمای شهرهای مجاور آغاز نهادند. کراسوس بر سر این تاراجگران تاخت و همة ایشان را، که دوازده هزار و سیصد تن بودند و تا واپسین دم جنگیدند، بکشت. در همان حال، لژیونهای پومپیوس که از اسپانیا باز می گشتند به یاری نیروهای کراسوس شتافتند. سپارتاکوس، که از پیروزی بر این جماعت عظیم نومید شده بود، بر لشکر کراسوس یورش برد و با افکندن خویش به قلب سپاه دشمن مرگ را پذیره شد. دو تن از کنتوریونها (فرماندهان دسته های صد نفری یاکنتوریا) به دست او از پای درآمدند؛ وی، پس از آنکه ضربتی خورد و برخاستن نتوانست، همچنان به روی زانوان به پیکار ادامه داد؛ سرانجام چنان پاره پاره شد که بدنش بازشناختنی نبود. اکثریت عظیم پیروانش با او به خاک هلاک افتادند و برخی گریختند و در جنگلهای ایتالیا به دام افتادند. شش هزار تن اسیر در آپیاویا، از کاپوا تا رم ، به صلیب کشیده شدند (سال 71)، و لاشه های عفنشان ماهها آویزان ماند تا آنکه خداوندان آرام گیرند و بندگان عبرت.


VI – پومپیوس


چون کراسوس و پومپیوس از این نبرد بازگشتند، آنچنان که سنا می خواست و قانون حکم می کرد، لشکریان خود را در دروازه ها آزاد یا خلع سلاح نکردند. این دو، در همان حال که بیرون دیوارهای شهر اردو زده بودند، اجازه خواستند که بی آنکه به شهر در آیند نامزد مقام کنسولی شوند، و این نیز شکستن سنتی دیگر بود؛ وانگهی پومپیوس برای سربازانش زمین و برای خود جشن پیروزی خواست. سنا این تقاضا را رد کرد ، و امیدش آن بود که یک سردار را به جان سردار دیگر اندازد. اما کراسوس با پومپیوس دست یکی کرد و هر دو ناگهان با «خلقیان» و طبقة بازرگانان یار شدند و با رشوة بیدریغ، در سال 70 ق م، انتخابات کنسولی را بردند. صاحبان نفوذ به دو قصد آنی با یکدیگر همپیمان شدند: یکی آنکه قدرت هیئتهای منصفه ای را که مأمور محاکمة ایشان بود دوباره به دست خویش گیرند؛ و دیگر آنکه به جای لوکولوس ـ که بی چشمداشت سود، پارسایانه بر روم خاوری حکومت کرده بود ـ مردی از طبقه و دارای دید خود بنشانند. پس، پومپیوس را مرد مطلوب خویش یافتند.


پومپیوس اکنون سی و پنج سال داشت و از کورة نبردهای بسیار گذشته بود. وی، که از خانواده ای اشرافی و توانگر برخاسته بود، در پرتو دلیری و میانه روی و استادیش در هر فنی از ورزش و جنگ، خویشتن را محبوب همگان کرد. سیسیل و افریقا را از وجود دشمنان سولا پاک کرده و، به حکم پیروزیها و غرورش، از آن خودکامة خوش ذوق لقب ماگنوس یا «بزرگ» گرفته بود. وی پیش از آنکه ریشش بدمد، به یک پیروزی دست یافته بود. چنان خوبرو بود که فلورا، روسپی رمی، می گفت که هیچ گاه بی آنکه گازی از او بگیرد دل بدرود گفتنش را ندارد. وی مردی حساس و با آزرم بود و هنگامی که می خواست خطاب به جماعتی سخن گوید، سرخ می شد؛ اما این روزها در نبرد گستاخ و دلیر بود. در روزگاران بعدی زندگی، کمرویی و فربهی دستش را در فرماندهی بست، و چندان تردید کرد تا سرانجام باخت. ذهنش نه تابناک بود نه ژرف؛ سیاستهایش ساختة دیگران بود، نه خود ـ نخست سیاستمداران «خلقیان» و سپس متنفذان سنا. ثروت هنگفتش او را از وسوسه های خام سیاسی ایمن می داشت و، با میهن پرستی و درستیش، در لجة خودپرستی و فساد زمانه اش چون گوهر می درخشید. گناه بزرگ او غرور بود. پیروزیهای نخستینش سبب شد که شایستگی خویش را بیش از آنچه بود بپندارد و در شگفت شود که چرا رم در رساندن او به مقامی که فقط نام شاهی را کم داشت آن قدر درنگ می کند.


دو یار سولا، که اکنون با هم کنسول بودند، همة همت خویش را به نسخ قانون اساسی سولایی مبذول داشتند. پومپیوس و کراسوس، با گذراندن لایحه ای برای بازگرداندن همة اختیارات تریبونها، دین خود را به «خلقیان» پرداختند. با راهنمایی لوکولوس به واگذاری کامل وظیفة گردآوری مالیات در مشرق زمین به عاملین، اتحاد خود را با بازرگانان استوار ساختند و از قانونی هواداری کردند که انتخاب اعضای هیئتهای منصفه را میان سنا و طبقة اکویتس و تریبونهای خزانه دار به یکسان بخش می کرد. کراسوس مجبور شد که پانزده سال برای دریافت پاداش خود صبر کرد، و آن امتیاز معادن زر آسیا بود. پومپیوس نیز اجر خود را در سال 67 گرفت، یعنی هنگامی که انجمن به او اختیارات نامحدود برای سرکوب دریا زنان کیلیکیا داد. روزگاری جزیرة رودس دست این غارتگران را از دریای اژه دور داشته بود؛ اما رودس اکنون چنان از جانب روم و دلوس سرکوفت خورده و غارت شده بود که دیگر از عهدة فراهم کردن ناوگانی که لازمة این کار بود بر نمی آمد، و آریستوکراسی زمیندار، که سنا را زیر سلطة خود داشت، به نگاهداری امن راههای بازرگانی دریایی چندان دلبسته نبود. بازرگانان و تودة مردم اثرات این وضع را بیشتر حس کردند: در دریای اژه، و حتی در مدیترانة مرکزی، بازرگانی کمابیش ناممکن شد و واردات غله چنان بسرعت کاستی گرفت که قیمت گندم در رم به بیست سِستِرس یا سه دلار از قرار هر پیمانه رسید. دریازنان، با به کار بردن دکلهای زرین، بادبانهای ارغوانی، و پاروهای سیمین در هزاران کشتی خود، پیروزیهاشان را به رخ دیگران می کشیدند. آنان چهار صد شهر ساحلی را متصرف شدند و در دست نگاه داشتندو معابد ساموتراس، ساموس، اپیداوروس، آرگوس، لئوکاس، و آکتیون را غارت کردند و مأموران رومی را دزدیدند و به کرانه های آپولیا و اتروریا نیز دستبرد زدند.


برای مقابله با این وضع، گابینیوس، دوست پومپیوس، لایحه ای پیشنهاد کرد که به موجب آن همة ناوگان رومی و همة افراد واقع در هشتاد کیلومتری هر کرانة مدیترانه ای برای سه سال زیر فرمان پومپیوس قرار گیرند. همة سناتوران، جز قیصر، با این لایحه مخالفت کردند، اما انجمن آن را با شور و شوق به تصویب رساند و سپاهی مرکب از صد و بیست و پنج هزار تن، و ناوگانی مرکب از پانصد کشتی، زیر فرمان پومپیوس گذاشت و به خزانه امر کرد تا صد و چهل و چهار هزار سِستِرس به او بپردازد. این لایحه در واقع سنا را از قدرت خود محروم کرد و به اعتبار قوانین سولایی، که هدفش بازگرداندن وضع پیشین بود، پایان داد و حکومت شهریاری موقتی پدید آورد که برای قیصر هم مقدمة کار و هم درسی بود. نتایج این اقدامات مقدمات آن را تقویت کرد. درست یک روز پس از پومپیوس، نرخ گندم پایین آمد. وی در ظرف سه ماه وظیفة خود را به انجام رساند؛ بدین گونه که کشتی های دریازنان را گرفت، دژهاشان را متصرف شد، و سران ایشان را کشت و، با اینهمه، از اختیارات غیرعادی خویش به هیچ روی بهرة نادرست نگرفت. بازرگانان دوباره دل قوی کردند و جنب و جوش در دریاها را آغاز نهادند، و رودی از طلا به سوی روم روان شد.


هنگامی که پومپیوس هنوز در کیلیکیا بود، دوستش مانیلیوس لایحه ای به انجمن ارائه کرد تا به موجب آن فرماندهی کل سپاهیان و ایالات، که در آن هنگام (سال 66) به عهدة لوکولوس بود ، به پومپیوس واگذار شود و اختیارات وی برطبق قانون گابینیوسی تمدید شود. سنا مقاومت کرد، اما بازرگانان و وامگزاران بجد از این پیشنهاد پشتیبانی کردند. آنان امیدوار بودند که پومپیوس کمتر از لوکولوس با وامداران آسیاییشان راه مدارا در پیش گیرد و گردآوری مالیات را بر عهدة عاملان واگذارد و نه همان بیتینیا و پونتوس، بلکه کاپادوکیا و شام و یهودا را متصرف شود و این دشتهای زرخیز، در سایة حمایت شمشیر رومی، جولانگاه خداوندان تجارت و پول گردد. مارکوس تولیوس سیسِرو، از «نومردان»، که در آن سال به یاری طبقة بازرگانان به مقام پرایتوری برگزیده شده بود، به دفاع از قانون مانیلیوسی سخن گفت و با فصاحتی بی پروا، که از زمان برادران گراکوس کسی نظیر آن را در رم نشینده بود، و با صداقتی که سیاستمداران را تکان می داد بر گروه متنفذان در سنا تاخت:


سراسر نظام اعتبار و مالیه ای که اینجا، در رم، معمول است با درآمد ایالات آسیایی پیوند ناگسستنی دارد. اگر این درآمدها از میان برود، نظام اعتباری ما واژگون خواهد شد. ... اگر گروهی جملة ثروت خویش را از دست دهند، بسیاری دیگر را نیز همراه خود به پرتگاه خواهند کشاند. مملکت را از چنین مصیبتی نجات دهید. ... با همة نیروی خود بر ضد مهرداد پیکار کنید، زیرا از این راه عظمت نام روم و امن متحدان ما و درآمدهای گرانبهایمان و مکنت شهروندانی بیشمار بدرستی محفوظ می ماند.


انجمن بی درنگ پیشنهاد را تصویب کرد. تودة مردم تیمار ثروت سرمایه داران را در سر نداشتند، اما اعطای اختیارات فوق العاده به یک سردار را تنها چارة الغای قوانین سولایی و برافکندن دشمن دیرین خود، یعنی سنا، می یافتند. از آن لحظه، روزهای زندگی جمهوری به شماره افتاد. انقلاب روم، به یاری سخنوری بزرگترین دشمنش، گامی دیگر به سوی حکومت قیصر برداشت.


تاریخ تمدن جلد 03 - (قیصر و مسیح): صفحه 165


VII - سیسِرو و کاتیلینا


پلوتارک می پنداشت که مارکوس تولیوس را از آن رو سیسِرو می نامیدند که یکی از نیاکانش زگیلی به شکل یک دانة ماش (سیسر) به روی بینی داشت؛ اما ، به اغلب احتمال، نیاکان سیسِرو این لقب را به سبب شهرت در پروراندن نخود به دست آورده بودند. سیسِرو در قوانین با لطفی دلکش دهکدة محقری را در نزدیکی آرپینون، میان رم و ناپل، در دامنة آپنن، وصف می کند که زادگاه او بوده است. پدرش آن اندازه ثروت داشت که فرزند خود را از بهترین شیوة آموزش زمان بهره مند کند. وی آرخیاس، شاعر یونانی، را به آموزگاری مارکوس در ادبیات و یونانی برگماشت و بعد جوان را نزد کوینتوس موکیوس سکایوولا، بزرگترین حقوقدان عصر، فرستاد تا حقوق بخواند. سیسِرو با اشتیاق به دادرسیها و کنکاشها در فوروم گوش می داد و دیری برنیامد که فنون و رموز نطقهای قضایی را فرا گرفت. وی می گفت: «برای کامیابی در وکالت، فرد باید از همة خوشیها چشم پوشد و از همة سرگرمیها پرهیز کند و خوشگذرانی و بازی و بزم حتی همنشینی با دوستان را فرو گذارد.»


سیسِرو بزودی خود وکالت پیشه کرد و با نطقهای غرا و دلیرانه اش طبقات متوسط و تودة مردم را شیفتة خود ساخت. وی یکی از یاران سولا را به دادگاه کشاند و در گرماگرم حکومت ترور سولا (سال 80 ق م) احکام طرد و تبعید را سخت نکوهش کرد. چندی بعد، شاید برای آنکه از کینخواهی آن دیکتاتور برحذر باشد، به یونان رفت و تحصیلات خویش را در فن خطابه و فلسفه دنبال گرفت. پس از سه سال اقامت دلپذیر در آتن، به رودس سفر کرد و در آنجا از تقریرات آپولونیوس، فرزند مولون، دربارة فن بلاغت و افادات فلسفی پوسیدونیوس بهره یاب شد. از استاد نخستین، شیوة جملات کوتاه و صافی گفتار را آموخت، که بعدها اسلوب ویژة جملات کوتاه و صافی گفتار را آموخت، که بعدها اسلوب ویژة او شد، و از استاد دوم آن مذهب رواقی میانه رو، که بعدها در رسالات خود راجع به دین، دولت، دوستی، و کهنسالی آن را بسط داد.


چون در سی سالگی به رم بازگشت، ترنتیا را به زنی گرفت و با استفاده از جهیزیة هنگفت وی توانست به فعالیتهای سیاسی بپردازد. در سال 75 ق م، با روش دادگرانه اش در مقام خزانه داری سیسیل خود را ممتاز همگان ساخت. در سال 70، پس از آنکه پیشة وکالت را از سر گرفت، با پذیرفتن وکالت از شهرهای سیسیل و اقامة دعوا بر ضد کایوس وررس، خشم آریستوکراسی را برانگیخت، وی وررس را متهم کرد که در مدت فرمانداری سیسیل (از سال 73 تا 71 ق م) در ازای انتصابات و تصمیمات خود رشوه می گرفته، میزان مالیات فردی را به نسبت معکوس رشوه معین می کرده، کمابیش همة تندیسهای سیراکوز را دزدیده، کلیة درآمدهای یک شهر را به همخوابة خویش بخشیده و، کوتاه سخن، چندان دست به بیدادگری و غصب و دزدی یازیده که سیسیل از زمان پیش از «جنگهای بردگان» نیز سیه روزتر شده است. بدتر از همه آنکه وررس بعضی غنایمی را که معمولا به عاملان مالیات تعلق می گرفته برای خود نگاه می داشته. طبقة بازرگان در این دعوا از سیسِرو حمایت کرد، و حال آنکه هورتِنسیوس، رهبر آریستوکراسی، در جماعت وکیلان رمی به دفاع از وررس برخاست. به سیسِرو صد روز مهلت داده شد تا مدارک خود را در سیسیل گرد آورد. وی فقط پنجاه روز به این کار مشغول بود، اما در نطق آغازین خود آن قدر مدارک رسواگر عرضه کرد که هورتِنسیوس ـ که باغش را با بخشی از تندیسهای به غنیمت آوردة وررس آراسته بود ـ موکل خود را ترک گفت. وررس چون محکوم به پرداخت چهل میلیون سِستِرس جریمه شد، به خارج از کشور گریخت. سیسِرو پنج خطابة دیگر را، که آماده کرده و در آنها بی پروا به نادرستی رومیان درایالات تاخته بود، منتشر کرد. شور و حرارت و دلیری سیسِرو چنان مهر او را در دلها جای داد که چون در سال شصت و سة ق م نامزد مقام کنسولی شد، با تأیید همگان به این مقام رسید.


سیسِرو، که از قشر پایین طبقة اشراف برخاسته بود، طبعاً جانب طبقة متوسط را می گرفت و غرور و امتیازات و بدکرداری آریستوکراسی در حکومت را خوش نداشت. اما از آن رهبران اصلاح طلبی که به گمان او برنامه هایشان اصل مالکیت را در معرض خطر حکومت عوام قرار می داد بیمناکتر بود. از این رو، چون به حکومت رسید، کار خود را بر اصل «همنوایی طبقات»، یعنی همکاری آریستوکراسی و طبقة بازرگان برای جلوگیری از بازگشت موج انقلاب، استوار کرد.


اما علل و نیروهای نارضایی ریشه دارتر و گونه گونتر از آن بود که بآسانی از میان برداشته شود. بسیاری از تهیدستان به واعظان مدینة فاضله گوش می سپردند، و برخی از ایشان آمادة خونریزی بودند. اندکی برتر از ایشان توده مردم قرار داشتند که، به علت ناتوانی از پرداخت دین، اموال به رهن گذاشتة خود را از دست داده بودند. برخی از کهنه سربازان سولا نیز از تأدیة اقساط قیمتهای اراضی خود عاجز مانده و گوش به زنگ هر گونه آشوبی بودند که به ایشان گنج بیرنج ارزانی دارد. در میان طبقات بالادست نیز وامدارانی معسر و محتکرانی ورشکسته یافت می شدند که دست از امید به اجرای تعهدات خویش شسته یا یکسره نیت آن را نداشتند. گروهی دیگر نیز سوداهای سیاسی در سر می پختند و بر سر راه ترقی خود سنت پرستانی سخت جان می یافتند. تنی چند انقلابی نیز ایدئالیستهای صمیمی بودند و یقین داشتند که فقط با نگونسازی کامل اوضاع می توان به فساد و بیدادگری در دولت رم پایان داد.


مردی خواست تا از این گروههای پراکنده نیروی سیاسی یگانه ای پدید آورد. لوکیوس سرگیوس کاتیلینا را فقط از طریق دشمنان او ـ یعنی از طریق سرگذشت جنبش وی به قلم سالوستیوس میلیونر و از طریق خطابه های تند دشنام آمیز سیسِرو به عنوان بر ضد کاتیلینا می شناسیم. سالوستیوس او را مردی می دانست «گناهکار، ناساز با خدایان و آدمیزادگان که نه در بیداری آرام داشت و نه در خواب، زیرا که وجدان بیرحمانه بر ذهن خستة او می تاخت. از این رو رنگی پریده ، چشمانی خونبار، و رفتاری گاه تند و گاه آهسته داشت و، کوتاه سخن از چهره و هر نگاهش دیوانگی نمایان بود.» معمولا افرادی که در راه زندگی یا قدرت بستیزند چهرة دشمنان خویش در جنگ را بدین گونه تصویر می کنند. چون ستیزه پایان گیرد، این تصاویر نیز بتدریج تعدیل می پذیرد، اما در مورد کاتیلینا هیچ گونه تعدیلی صورت نپذیرفته است. در زمان جوانی، وی به ازالة بکارت یکی از دوشیزگان آتشبان، ناخواهری زن پیشین سسیرون، متهم شد. دادگاه دوشیزه را تبرئه کرد، اما شایعه پردازان نه تنها کاتیلینا را تبرئه نکردند، بر عکس، این قصه را افزودند که کاتیلینا فرزندش را کشته تا خاطر همخوابة خویش را شاد کند. اما در برابر این داستانها فقط می توان گفت که چهار سال پس از مرگ کاتیلینا، مردم سادة رم یا، به گفتة سیسِرو، «فرومایگان تیره بخت گرسنه» گور او را از گل پوشاندند. سالوستیوس درونمایة یکی از سخنرانیهای کاتیلینا را چنین نقل می کند:


از زمانی که حکومت به زیر نگین گروهی مقتدر درآمد ... هر گونه نفوذ، منصب، و ثروت به دست ایشان بوده است. اینان برای ما خطرات، شکست، تعقیب جزایی، و تهیدستی باز نهاده اند ... ما را جز رمقی چه مانده است؟ ... آیا سزاوارتر آن نیست که دلیرانه به پیشباز مرگ برویم تا آنکه زندگیهای نکبت بار ننگینی را ببازیم که پایمال شوخ چشمی دیگران شده است؟


برنامة او برای یگانه کردن عناصر گونه گون انقلاب ساده بود: «روز از نو، روزی از نو»،1 یا به عبارت دیگر نسخ کامل همة دیون. وی برای رسیدن به این مقصود از همة نیروی قیصر بهره گرفت، براستی نیز زمانی از مهر قیصر برخوردار بود؛ اگر نگوییم که بر حمایت نهانی او تکیه داشت. سیسِرو می گفت: «چیزی نبود که وی تحمل آن را نیارد، دردی نبود که او را از همکاری و هشیاری و زحمت کشیدن باز دارد. سرما و گرسنگی و تشنگی را تاب می آورد.» دشمنانش یقیناً می گویند که او چهار صد مرد را به این قصد بسیج کرد که در نخستین روز سال 65 کنسولان را بکشند و حکومت را در دست گیرند. آن روز فرا رسید و برگ از برگ نجنبید. در پایان سال 64، کاتیلینا برای انتخاب به مقام کنسولی رقیب سیسِرو شد و در این راه مبارزه ای سخت کرد،2 سرمایه داران بیمناک شدند و ثروتهای خویش را به خارج از مملکت فرستادند. طبقات بالادست همه یکدل به پشتیبانی سیسِرو برخاستند؛ «همنوایی طبقات» که وی خواستارش بود یک سال دوام داشت، و وی مبلغ طراز اول آن به شمار می آمد.


1. novae tabulae، به معنای تحت اللفظ «دفاتر نو». ـ م.


2. در طی همین مبارزه بود که کوینتوس، برادر سیسِرو، رساله ای دربارة فن انتخاب شدن برای او فراهم آورد. وی اندرز می داد: «در وعده گشاده دست باش؛ مردمان وعدة دروغین را بر رد سر راست فزونی می نهند. ... بکوش تا به نام بزه و نادرستی یا تردامنی رسوایی تازه ای بر ضد رقیبان خود برپا کنی.»


کاتیلینا چون از دیدگاه سیاسی هر دری را به روی خود بسته دید ، آهنگ جنگ کرد. پیروان او در نهان سپاهی مرکب از بیست هزار تن در اتروریا فراهم ساختند و نیز گروهی توطئه گر به شرکت نمایندگان هر طبقه، از سناتوران گرفته تا بردگان و دو پرایتور شهری، به نامهای کتگوس و لنتولوس در رم گرد آوردند. در مهر ماه سال بعد، کاتیلینا دوباره نامزد مقام کنسولی شد. مورخان سنت پرست روایت می کنند که وی، برای آنکه انتخاب خویش را مسلم دارد، طرحی ریخت تا رقیب خود را در طی مبارزة انتخابی بکشد و در عین حال سیسِرو را نیز به قتل رساند. سیسِرو به ادعای آنکه از این طرح آگاهی یافته «میدان مارس» را از نگهبانان مسلح پر کرد و چگونگی رأی گیری را زیر نظر گرفت. به رغم پشتیبانی پرشور پرولتاریا، کاتیلینا دوباره شکست خورد. سیسِرو می گوید که در روز هفتم نوامبر تنی چند توطئه گر در او را کوبیدند، اما نگهبانانش آنان را دور کردند. روز بعد ، سیسِرو چون کاتیلینا را در سنا دید، آن خطابة دشنام آمیزی را که زمانی زبانزد هر کودک بود نثار او کرد. هنگامی که سیسِرو به سخن خود ادامه می داد، کرسیهای پیرامون کاتیلینا یکان یکان خالی شد، تا آنکه وی تنها ماند. پس، خاموش، باران بهتانها و عبارات تند و بیرحمانه را، که چون تازیانه بر سرش فرو می آمد، تحمل کرد. سیسِرو همه گونه احساسات را برانگیخت؛ وی ملت را پدری مشترک شمرد و کاتیلینا را در باطن پدرکش خواند. او را نه با مدرک، بلکه با کنایه و اشاره به توطئه به زیان حکومت و دزدی و زناکاری و لواط متهم کرد و سرانجام از یوپیتر خواست تا روم را پاس دارد و کاتیلینا را بادافرهی جاودان دهد. هنگامی که سخن سیسِرو پایان یافت، کاتیلینا بی آنکه کسی راه بر او بگیرد از شهر بیرون شد و به نیروهای خود در اتروریا پیوست. سردار او، لوکیوس مانلیوس، برای واپسین بار درخواستی به سنا فرستاد:


خدایان و آدمیان را گواه می گیریم که ما به زیان میهن خود یا امن همشهریان خویش سلاح به دست نگرفته ایم. ما بینوایان مصیبت زده، که بر اثر ستم و سنگدلی رباخواران بیوطن مانده ایم و به خواری و تنگدستی محکومیم، انگیزه ای جز این نداریم که امن شخصی خویش را از ستم در امان داریم. نه در پی قدرتیم نه ثروت، که انگیزه های بزرگ و ظاهری ستیزة آدمیانند. فقط آزادی یعنی آن گنجینه ای را می خواهیم که هیچ آدمیزاده ای جز با جان خویش به تسلیمش تن نمی دهد. ای سناتوران! از شما به لابه می خواهیم که بر همشهریان تیره روز خود رحمت آورید!


روز بعد، سیسِرو در خطابة دومی پیروان آن سرکش را گروهی فراهم آمده در پیرامون تنی چند قواد همدل و عطرآگین خواند و نبوغ خود را در طعن و ناسزاگویی بیدریغ به کار انداخت و سخن را با نکته ای دینی به پایان برد. در هفته های بعد، مدارکی به سنا ارائه کرد مبنی بر آنکه کاتیلینا قصد ایجاد انقلاب در سرزمین گل را داشته است. در روز سوم دسامبر، سیسِرو فرمان داد تا لنتولوس و کتگوس و پنج تن دیگر از پیروان کاتیلینا را دستگیر کنند. در روز پنجم دسامبر، وی سنا را به اجلاس فرا خواند و پرسید که با زندانیان چه باید کرد.


سیلانوس رأی داد که باید کشته شوند. قیصر فقط حبس را توصیه کرد و یادآور شد که قانون سمپرونیوسی اعدام شهروند رومی را ممنوع می کند. سیسِرو در خطابة چهارم با لحنی نرم به کشتن اشاره کرد. کاتو این اشاره را با فلسفة خود جواز حق بخشید، و مرگ غالب شد. هنگامی که قیصر تالار سنا را ترک می کرد، برخی از آریستوکراتهای جوان آهنگ جانش را کردند، اما قیصر جان به در برد. سیسِرو با مردان مسلح به زندان رفت و بی درنگ احکام را اجرا کرد. مارکوس آنتونیوس، کنسول همکار سیسِرو و پدر فرزندی نامور، با نیرویی به شمال گسیل شد تا نیروی کاتیلینا را در هم شکند. سنا وعدة بخشش و دویست هزار سِستِرس خلعت به کسی داد که صف سرکشان را ترک گوید. سالوستیوس می گوید که با اینهمه «حتی یک تن از اردوگاه کاتیلینا بیرون نیامد». در دشتهای پیستویا نبرد در گرفت (سال 61). سه هزار شورشی در برابر نیرویی به مراتب عظیمتر بر گرد درفشهای گرامی خویش، عقابهای ماریوس، تا پای جان جنگیدند. هیچ کس تسلیم اختیار نکرد یا نگریخت. همگی، و از آن جمله کاتیلینا ، در کارزار جان سپردند.


سیسِرو، که در اصل بیشتر مرد اندیشه بود تا عمل، خود از دلیری و مهارتی که در فروخواباندن شورشی خطرناک ابراز کرده بود شگفتزده شد. وی خطاب به سنا گفت: «ادارة امری چنین خطیر را مشکل بتوان فقط کار خرد آدمی دانست.» وی خود را با رومولوس قیاس کرد ، اما حفظ رم را از بنیاد کردن آن دشوارتر دانست. سناتوران و اعیان بر لحن سیسِرو لبخند زدند، اما می دانستند که او آنان را نجات بخشیده است. کاتو و کاتولوس او را «پدر میهن» خواندند. سیسِرو روایت می کند که چون در پایان سال 63 منصب خود را ترک گفت ، همة طبقات مالدار جامعه او را سپاس گفتند و جاودانش نامیدند و با احترام بسیار تا خانه اش بدرقه کردند. پرولتاریا در این تظاهرات شرکت نجست. زیرا نمی توانست قانونشکنی او، به سبب اعدام شهروندان ـ بی اعطای حق فرجام به آنان ـ را ببخشاید. و بر آن بود که سیسِرو برای رفع علل انقلاب کاتیلینا با کاستن از فقر توده ها هیچ گونه کوششی نکرده است. پرولتاریا نگذاشت که سیسِرو در آن روز واپسین در انجمن به سخن برخیزد، و هنگامی که او سوگند خورد که شهر را از خطر در امان داشته، سخنش را به خشم شنید. انقلاب پایان نپذیرفته بود، و با کنسولی قیصر دوباره سر می گرفت.


فصل هشتم :ادبیات در دوران انقلاب - 145 – 30 ق م


I - لوکرتیوس


در میان این دیگرگونی آشوبناک اقتصاد و حکومت و آیینهای اخلاقی، ادبیات فراموش نشد و از تب و تاب زمانه یکسره برکنار نماند. وارو و نپوس سلامت را در تحقیق عصر عتیق یا پژوهش تاریخی جستند؛ سالوستیوس از مبارزات خود دست بداشت تا جانب پیروانش را بگیرد و اخلاقیات خویش را در پردة رسالت تک نگاریها (مونوگرافها) نهان کند؛ قیصر از اوج امپراطوری فرود آمد و دل به صرف و نحو بست و جنگهایش را در کتاب گزارشها دنبال گرفت؛ کاتالوس و کالووس از سیاست به دامن شعر و عشق پناه بردند؛ روانهای شرمگین و حساسی چون لوکرتیوس خود را در بوستان فلسفه نهان کردند؛ و سیسِرو نیز گاه گاه از گرمای میدان بزرگ شهر به گوشه ای پناه می جست تا تف خون خود را با کتاب بنشاند. اما هیچ یک از ایشان به آرامش دست نیافته بود. جنگ و انقلاب همچون مرضی واگیر بر جانشان می افتاد. و حتی لوکرتیوس نیز باید از بیقراری بی بهره نمانده باشد که در وصف آن می گوید:


بر اندیشه هاشان باری و بر دلهاشان کوهی از رنج است. ... زیرا هر یک ، بیخبر از خواستة باطنی خویش، همواره از جایی به جایی می رود، گویی که می خواهد بارش را بر زمین نهد. این یک که در خانه سخت ملول شده هر چند یک بار از جایگاه خود بیرون می رود، اما سوار بر اسب، به خانة ییلاقی خود می راند. ... اما هنوز از آستانة در نگذشته خمیازه می کشد و فراموشی را در خواب سنگین می جوید یا به سوی شهر می شتابد. بدین گونه، هر کسی از خود می گریزد؛ اما، همچنانکه انتظار می رود، آن «خود»ی که وی از آن گریختن نمی تواند، به رغم میل او، بیش از پیش به او می چسبد. از خود نفرت دارد، زیرا این بیمار علت ناخرسندیش را نمی داند. هر کس که بتواند این را بروشنی ببیند کار و بارش را فرو می گذارد و پیش از هر امر در پی دانستن ماهیت چیزها برمی آید.


شعر او تنها زندگینامه ای است که دربارة تیتوس لوکرتیوس کاروس در دست داریم. اما این شعر دربارة گویندة خود احتیاطی غرور آمیز دارد، و جز آن، ادبیات رومی، صرف نظر از چند اشاره، دربارة یکی از بزرگترین مردان خود به نحوی شگفت انگیز خاموش است. بنا بر روایات، سال تولد او 99 یا 95ق م، و سال مرگش 55 یا 51 است. لوکرتیوس در طی نیم قرن انقلاب روم زیست: جنگ اجتماعی، قتل عام ماریوس، احکام طرد و تبعید سولا، توطئة کاتیلینا، و کنسولی قیصر را شاهد بود. آریستوکراسی، که شاید وی به آن تعلق داشت، آشکارا در حال انحطاط بود؛ جهانی که در آن می زیست سر در آشوبی نهاده بود که جان و مال هیچ کس را در امان نمی گذاشت. شعر او آرزوی آرامش تن و روان است.


لوکرتیوس به طبیعت، فلسفه، و شعر پناه برد. شاید طعمی نیز از عشق چشیده بود، اما نمی بایست کامی برگرفته باشد، چون در حق زنان سخن درشت می گوید، فریب زیبایی را نکوهش می کند، و جوانان هوسمند را اندرز می دهد که شهوت خویش را به همخوابگی آرام با این و آن فرو نشانند. از جنگل و کشتزار، از گیاهان و جانوران، و از کوه و رود و دریا لذتی می برد که فقط شیفتگیش به فلسفه با آن برابری می کرد. همچون وردزورث اثرپذیر، همچون کیتس حساس، و همچون شلی مشتاق آن بود که در هر سنگریزه یا برگ درختی آیتی از مابعدالطبیعه بیابد. هیچ نکته ای از لطف و هیبت طبیعت از دیدة او پنهان نمی ماند؛ از صورتها و صداها و بو و مزة چیزها به وجد می آمد؛ و خاموشی گلگشتهای پنهانی، دامن گستری آرام شب، و برخاستن تنبلانة روز را حس می کرد، هر چیز طبیعی به دیده اش معجزه ای بود ـ روانی پرشکیب آب، رویش دانه ها، دگرگونیهای بی پایان آسمان ، و دوام تشویش ناپذیر ستارگان. جانوران را با کنجکاوی و مهر نظاره می کرد، صورتهای قدرتمندی یا زیبایی آنها را دوست می داشت، رنجهاشان را حس می کرد، و از حکمت خاموش آنها در شگفت می شد. هیچ شاعری پیش از او عظمت جهان را از دیدگاه تنوع بی پایان و نیروی کلی آن چنین وصف نکرده است. اینجا، سرانجام طبیعت دژهای ادب را گشود و به شاعر خود چنان قدرتی در کلام توصیفی بخشید که فقط هومر و شکسپیر به درجه ای برتر از آن دست یافتند.


روحی چنین حساس می بایست در جوانی از رازوری و جلال دین اثری شگرف پذیرفته باشد. اما ایمان کهن، که زمانی سامان خانواده و نظام اجتماع را خدمت می کرد، اکنون حکومت خود را بر فرهیختگان روم از دست داده بود. قیصر هنگامی که به مقام پونتیفکس ماکسیموس برگزیده شد، بتساهل لبخند زد، و بزمهای کاهنان روز بیعاری عشرترانان رم بود. گروه کوچکی از مردم آشکارا ملحد بودند. برخی از آلکیبیادس1 های رومی شبانه به تندیسهای خدایان آسیب می زدند. بسیاری از مردم طبقات فرودست، که دیگر از آیین رسمی پرستش


1. سردار و سیاستمدار یونانی (450ـ404 ق م)، از مریدان سقراط، که معروف به خوشگذرانی بود. ـ م.


نه الهام و نه تسلی می پذیرفتند، به سوی معابد آلوده به خون «مهین مام» فریگیایی یا «ما» الاهة کاپادوکیایی و برخی از خدایان خاوری، که همراه سربازان یا اسیران از مشرق زمین به ایتالیا آورده شده بودند، هجوم می بردند. تصور رومیان از «اورکوس»، یعنی جایگاه زیرزمینی و بی رنگ و روی همة مردگان، زیر نفوذ کیشهای یونانی یا آسیایی، به اعتقاد به دوزخی واقعی به نام «تارتاروس» یا «آخرون» بدل شد، یعنی مرکز رنج ابدی همگان جز معدودی «دوباره زاد» و رازدان. خورشید و ماه را خدا می پنداشتند، و هر خسوف یا کسوفی دهکده های پرت و خانه های پر از سکنه را در هراس فرو می برد. پیشگویان و طالع بینان سراسر ایتالیا را فرا گرفته بودند و برای درویش و دولتمند زایچه ترتیب، و از گنجهای نهفته و حوادث آینده خبر می دادند و شگونها و خوابها را با ابهامی احتیاط آمیز و تملقی سوداگرانه تفسیر می کردند. هر واقعة غیرعادی در طبیعت همچون اخطاری از جانب یکی از خدایان بررسی می شد. این تودة خرافه و آیین پرستش و ریا بود که در نظر لوکرتیوس دین نام داشت.


شگفت آور نبود که لوکرتیوس در برابر آن به عصیان برخیزد و با شور و حمیت یک مصلح دینی بر آن بتازد. از شدت بیزاری او می توان به ژرفی پارسایی روزگار جوانی و تلخی سرخوردگی او پی برد. چون در پی ایمان تازه ای بود، از شکاکیت انیوس به شعر بزرگی راه یافت که در آن امپدوکلس تطور و برخورد اضداد را شرح داده بود. چون از نوشته های اپیکور آگاه شد، به نظرش آمد که پاسخ مسائل خود را یافته است؛ آن به هم آمیختن شگفت انگیز ماده گرایی و آزادی اراده، و خدایان شادمان و جهان بیخدا، به مثابه پاسخ مردی آزاده به شک و بیم، برای او خوشایند بود. چنین می نمود که از «باغ اپیکور» نسیم رهایی از هراسهای فوق طبیعی می وزد، و همه گیری قانون، استقلال متکی به ذات طبیعت، و طبیعی بودن بخشودنی مرگ را آشکار می کند. لوکرتیوس بر آن شد که این فلسفه را از قالب ناهنجار نثری که اپیکور برای بیان آن برگزیده بود بیرون کشد و به گونة شعر درآورد و به نسل خود به عنوان راه و حقیقت و زندگی عرضه کند. در خود نیرویی نادر و دوگانه حس کرد: یکی ادراک عینی دانشمندانه، و دیگری احساس ذهنی شاعرانه؛ و در نظم کلی طبیعت علوی، و در اجزای طبیعت جمالی یافت که کوشش او را در آمیختن فلسفه با شعر تشویق و توجیه کرد. قصد سترگ لوکرتیوس همة نیروهایش را برانگیخت، او را به غنای عقلی یگانه ای رهنمون شد و، پیش از آنکه به مقصود رسد، خسته و شاید دیوانه باز نهاد. اما «رنج لذتبخش و دراز» شاعر وی را شادی جانگذاری بخشید و لوکرتیوس همة اخلاص روحی سخت دیندار را با آن درآمیخت.


لوکرتیوس برای اثر خود عنوانی بیشتر فلسفی برگزید تا شاعرانه ـ دربارة طبیعت اشیا ـ و این ترجمة ساده ای از عنوان در پیرامون طبیعت بود که فیلسوفان پیش از سقراط عموماً بر رساله های خود می نهادند. وی این اثر را به پسران کایوس ممیوس، پرایتور سال 58، همچون کتابی پیشکش کرد که از بیم به فهم ره می نماید. در شرح از حماسة امپدوکلس1 و در لفظ از آشکار سخنی غریب انیوس پیروی کرد و شعر تنوع پذیر «شش وتدی» را وسیلة بیان خویش ساخت. آنگاه، یک دم بی توجهی سرد خدایان را به فراموشی سپرد و مناجاتی پرشور در حق ونوس (زهره) سر کرد و وی را، همچون مفهوم «عشق» نزد امپدوکلس، مظهر شوق آفریننده و راههای آشتی دانست:


ای مادر نژاد آینیاس، مایة شادی آدمیزادگان و خدایان، ای ونوس پرورش دهنده! ... به یمن تو هر گونه زندگی به گمان در آید و بزاید و چشم به خورشید گشاید؛ در برابر تو و پیش پای تو بادها بگریزند و ابرهای آسمان پراکنده شوند؛ زمین معجزه گر گلهای نازنین به سوی تو برآورد؛ امواج دریا برای تو بخندند، و آسمان آرام با نوری همه جا گستر بدرخشد. زیرا چون چهرة بهاری روز پدید شود و باد نیروبخش نیمروز همه چیز را سبز و خرم گرداند، آنگاه نخست پرندگان هوا، که دلهاشان از نیروی تو جان گرفته، نام ترا به زبان آورند؛ سپس دسته های رمندگان از روی مرغزارهای فرحبخش بجهند و از جویبارهای تند رو بگذرند و، بدین گونه، در حالی که یکایک گرفتار سحر تواند، ترا هر جا که روی دنبال کنند. آنگاه تو، در دریاها و کوهها و رودهای شتابان و آشیانه های برگپوش پرندگان و دشتهای سرسبز، سینه های همة جانداران را از عشق شیرین سرشار کنی و آنها را به تکثیر نسل خود برانگیزی. چون فقط تو بر طبیعت چیزها فرمان می رانی و چون بی تو هیچ چیز به کرانهای درخشان نور نتواند رسید و هیچ چیز شادمانه و دلپذیر زاده نشود، من چشم به راه یاری تو در سرودن این اشعارم. ... خدایا! کلمات مرا زیبایی جاودانه بخش و نیز دستکردهای درنده خوی جنگ را بگذار تا بخوابند و بیارامند. ... چون مارس بر پهنة ورجاوند تو دامن گسترد، از آن فراز در او پیچ و افسونهای شیرین از دهانت فرو ریز و برای رومیانت موهبت آرامش طلب کن.


II – دربارة طبیعت اشیا


اگر بخواهیم آشفتگی سودایی عقاید لوکرتیوس را به شکلی منطقی درآوریم، باید بگوییم که اصل نخستین عقاید او در این بیت مشهور نهفته است: دین آدمیان را به تباهیهای بسیار برانگیخته است. وی داستان ایفیگنیا در آولیس و قربانیهای بیشمار آدمیزادگان و اهدای کشتگان بسیار به خدایانی که از دیدة آدمی تصویر شده اند را باز می گوید؛ بیم ساده دلان و جوانانی را که در بیشة خدایان کینه جو گم شده اند، هراس از آذرخش و تندر، ترس از مرگ و دوزخ، و هراسهای زیرزمینی را، که در هنر اتروسکی و آیینهای دینی شرقی تجسم می یابند، به یاد می آورد. آدمیان را به سبب آنکه آیین قربانی را بر فهم فلسفی رجحان نهاده اند سرزنش می کند:


1. فیلسوف، کشوردار، مربی دینی، و شاعر یونانی (حد 495 – حد 435 ق م). ـ م.


ای آدمیزادگان سیه روز، چرا کرداری چنین و خشمی این سان تلخ را به خدایان نسبت می دهید! مردمان (با این گونه کردار) چه غمها که برای خود نساخته اند، چه زخمها که بر ما نزده اند، و چه اشکها که به دیدگان فرزندان ما نیاورده اند! زیرا دینداری آن نیست که سرهای در حجاب پیچیدة خود را در برابر تندیسهای (خدایان) فرود آوریم، یا به هر محراب نماز بریم، یا در برابر معابد خدایان به خاک افتیم، یا خون جانوران را به روی محرابها بپاشیم. ... بلکه در آن است که بتوانیم بر همة چیزها با اندیشه ای آرام بنگریم.


لوکرتیوس به وجود خدایان باور دارد، اما می گوید که این خدایان شادمانه دور از اندیشه یا تیمار آدمیان زیست می کنند و آنجا، «آن سوی باره های سوزان جهان»، دور از دسترس قربانیها و نیایشهای ما، همچون پیروان اپیکور، با پرهیز از امور دنیوی، به نظارة زیبایی و به جای آوردن دوستی و صلحجویی دل خوش دارند. خدایان کارگزاران آفرینش یا سبب سازان حوادث نیستند. آیا دور از انصاف نیست که افراط و آشفتگی و رنج و بیدادگری زندگی خاکی را به خدایان نسبت دهیم؟ خیر، این کیهانی که از بسی جهانها تشکیل شده است برخود استوار است، و بیرون از آن هیچ گونه قانونی نیست؛ طبیعت هر چیز را به دلخواه خود انجام می دهد، «زیرا که را توانایی حکومت بر مجموعة اشیا و دستیابی بر نیروی شگرف ژرفناهای بی پایان است؛ که را یارای آن است که افلاک را به یک زمان بگرداند و آذرخشی بجهاند که معابد را براندازد و تیری رها کند که بیگناهان را از پا درآورد و از کنار گناهکاران بگذرد؟» تنها خدا «قانون» است؛ و راستینترین پرستش و نیز تنها مایة آرامش در شناختن و دوست داشتن این قانون. «این هراس و اندوه روان را باید ... با نظاره و قانون طبیعت دور کرد، نه با پرتو خورشید.»


و بدین گونه لوکرتیوس، در حالی که ماده گرایی خشن ذیمقراطیس را با شهد موزها1 می آمیزد، آیین اصلی خود را در این می داند که «هیچ چیز وجود ندارد، مگر ذرات و خلاء» ـ یعنی ماده و مکان. وی از این آیین بی درنگ به یکی از اصول (و فرضیات) دانش نو می رسد، و آن اینکه کمیت ماده و حرکت هیچ گاه در جهان دگرگونی نمی پذیرد؛ هیچ چیز از عدم پدید نمی آید و نابودی جز دگرگونی صورت نیست. ذرات نابود نشدنی، دگرگونی ناپذیر، جامد، مقاوم در برابر هر گونه فشار، بیصدا، بی بو، بیمزه، بیرنگ، و بیکرانند. به درون یکدیگر می خلند و ترکیبات و کیفیات شمارناپذیر پدید می آورند و بی وقفه، در سکون ظاهری اشیا، بیحرکت در جنبش هستند:


زیرا چه بسا به روی یک تپه ... گوسنفدان پرپشم هر جا که علف شبنمزده اشتهاشان را برانگیزد می چرند، و بره های فربه به بازی سرگرمند و سرهای خود را به هم می کوبند. اما از فاصله ای دور، همة اینها با یکدیگر درآمیزد و همچون پارچه ای سپید که بر تپه ای سبز گسترده باشد به چشم آید. گاه سپاهیان عظیم دشتهای پهناور را برای تمرین جنگی بپوشانند؛ مفرغ درخشان سپرهاشان چشم انداز را روشن کند و در آسمان بازتابد؛ زمین زیر پاهای روندة ایشان و سم توسنهایشان بلرزد و بغرد؛ کوهها، زیر ضربة این غرشها، پژواک آنها را به ستارگان رسانند؛ و، با این وصف، ستیغی بتوان یافت که از دیدگاه آن همة این سپاهیان بیحرکت و همچون نقطه ای درخشان و کوچک به نظر آیند.


1. بر طبق اساطیر یونانی، نه الاهة یونانی، حامیان شعر و فنون و دانشها؛ دختران زئوس بودند. ـ م.


اتمها1 اجزایی به نام «خردترینان» دارند؛ هر خرده جامد و تقسیم ناپذیر و غایی است. شاید به سبب ترتیب گوناگون این خرده هاست که اندازه و گونة ذرات با یکدیگر متفاوت و موجب تنوع دل انگیز طبیعت می شود. ذرات در خطوط مستقیم یا یک شکل حرکت نمی کنند؛ در حرکت آنها نوعی «میل» یا انحراف و خود به خودی عنصری هست که همة چیزها را در بر می گیرد و عالیترین شکل آن ارادة آزاد آدمی است.2 2. رجوع شود به اصل عدم قطعیت که از طرف برخی از فیزیکدانان عصر ما به الکترونها نسبت داده شده است.


همه چیز در آغاز بیشکل بود؛ اما تنوع پذیری تدریجی اتمهای جنبنده هم از نظر اندازه و هم از نظر صورت ـ بی آنکه طرحی در کار باشد ـ هوا و آتش و آب و خاک را پدید آورد و از آنها خورشید و ماه و سیارات و ستارگان را. در بیکرانة فضا، جهانهای تازه زاده می شوند و جهانهای کهن راه تباهی پیش می گیرند. ستارگان اخگرانی هستند واقع در حلقه ای از اثیر (یعنی غباری از رقیقترین اتمها) که هر منظومه ای از سیارات را در میان گرفته است؛ همین دیوار آتشین کیهانی است که بارة سوزان جهان را پدید می آورد. بخشی از غبار روزگار نخست از تودة اصلی جدا شد و بر گرد خود گشت تا سرد شد و زمین را ایجاد کرد: زمینلرزه ها نه غرش خدایان، بلکه حاصل گشاده گشتن بخارها و رودهای زیرزمینی است. تندر و آذرخش صدا و نفس یکی از خدایان نیست، بلکه نتایج طبیعی تراکم و برخورد ابرهاست. باران نه بر اثر رحمت یوپیتر، بلکه به این سبب فرود می آید که رطوبتی که به توسط خورشید از زمین بخار شده است به زمین باز می گردد.


زندگی در اصل با دیگر صورتهای ماده تفاوتی ندارد و فراوردة اتمهای متحرکی است که یکان یکان مرده اند. همچنانکه کاینات به حکم قوانین ذاتی ماده شکل گرفت، زمین نیز از طریق انتخابی کاملا طبیعی همة انواع و اندامهای زندگی را ایجاد کرد:


هیچ چیز در بدن از آن رو پدید نیامد که ما آن را به کار بریم، اما هر چیز که پدید آید کاربرد خود را نیز همراه آورد. ... اینکه اتمها با هوشیاری فراوان نظمی به خویش داده اند نه حاصل تدبیر آنها، بلکه به این علت بوده است که ذرات بسیاری در زمان نامتناهی در جهات بسیار حرکت کرده و به یکدیگر برخورده اند و همة ترکیبات ممکن را پدید آورده اند. ... چنین است منشأ چیزهای بزرگ و نسلهای زندگان. بسیاری از اینان هیولاهایی بودند که زمین در آفرینش آنها کوشید: برخی پا نداشتند، گروهی دیگر دست یا دهان یا صورت، و جمعی دیگر دستها و پاهایی داشتند که چسبیده به تنشان بود. ... اما آفرینش آنها ثمری نداشت؛ طبیعت آنها را از رشد محروم کرد؛ به علاوه، این زندگان نه می توانستند خوراک بیابند نه به مهر با یکدیگر درآمیزند. ... بدین گونه بسیاری از جانداران تباه شدند، بی آنکه نسل خود را برقرار دارند ... زیرا آن جاندارانی که از امکان [حفظ] خود بی بهره بودند اسیر چنگال جانداران دیگر می شدند و بزودی از میان می رفتند.


1. لوکرتیوس هرگز واژة اتم را به کار نمی برد، و این ذرات ابتدایی را Primordia (اصول)، elementa (عناصر)، یا semina (دانه ها) می نامد.


«ذهن» اندامی است درست مانند دستها یا چشمها؛ و مانند آنها، افزار یا کارگزار «روان» یا نفخة حیات بخشی است که همچون ماده ای بسیار رقیق در سراسر تن پراکنده است و هر عضوی را به جنبش در می آورد. تصاویر سطح اشیا به روی ذرات بسیار حساسی که ذهن را پدید می آورند پیوسته باز می تابد؛ منشأ احساس همین است. مزه، بو، شنوایی، بینایی، و بساوایی را ذراتی سبب می شوند که از اشیا برمی خیزند و به زبان یا کام، بینی، گوشها، چشمها، یا پوست برمی خورند. همة حواس نوعی از حس بساوایی هستند، و حواس محک واپسین حقیقت؛ اگر بظاهر خطا می کنند، این نتیجة تعبیر نادرست از آنهاست، و فقط حس دیگر می تواند آن خطا را درست گرداند. خرد نمی تواند محک حقیقت باشد، زیرا خود متکی بر تجربه، یعنی احساس، است.


روان نه روحانی است نه جاودان. نمی تواند بدن را به حرکت درآورد، مگر آنکه از جنس بدن باشد؛ با بدن رشد می کند و پیر می شود؛ همچون بدن از بیماری، دارو، یا شراب اثر می پذیرد؛ و هنگامی که بدن بمیرد، ذرات آن بظاهر پراکنده می شود. روان بی بدن از احساس و معنی تهی است؛ بدون اندامهای بساوایی، چشایی، بویایی، شنوایی، و بینایی روان به چه کار می آید؟ زندگی را نه همچون ملکی مطلق، بلکه به سان وام و برای مدتی که از آن توانایی استفاده داریم به ما داده اند. هنگامی که نیروهای خود را تمام کردیم، باید همچون میهمانی سپاسگزار که از خوان میهمانی برخیزد ادیم زندگی را با ادب ترک گوییم. مرگ به خودی خود هراس انگیز نیست، فقط بیم از آخرت است که مرگ را چنین هراس انگیز می نماید. اما آخرتی در کار نیست. دوزخ همین جا و در رنجهایی است که از نادانی و شهوت و پرخاشجویی و آز برمی خیزد؛ بهشت نیز همین جا در «پرستشگاههای آرام خردمندن» است.


فضیلت نه در ترس از خدایان و نه در گریز جبن آمیز از لذت، بلکه در فعالیت هماهنگ حواس و قوای ذهنی به رهبری خرد است. «برخی از آدمیان زندگی خویش را در هوای یک تندیس یا ناموری تباه می کنند»، اما «ثروت راستین مرد در ساده زیستن با روانی آرام است.» بهتر از زیستن به تکلف در تالارهای مجلل، «آسودن در میان جمع به روی سبزة نرم کنار جویبار و زیر درختان بلند» یا گوش دادن به ترانه ای آرام یا گم کردن خویش در مهر و تیمار کودکانمان است. زناشویی نیکوست، اما عشق سودایی جنونی است که ذهن را از روشنی و خرد عاری می کند. «اگر کسی به تیر ونوس (زهره) گرفتار آید، خواه ونوس پسری باشد با دستها و پاهای دخترانه که تیری رها می کند یا زنی که از سراپای خویش فروغ عشق می تاباند، در هوای یگانگی با آن به سوی خاستگاه تیر کشانده می شود.» ـ هیچ زناشویی و هیچ اجتماعی در چنین سرمستی عاشقانه بنیاد درست نمی یابد.


لوکرتیوس چون همة شور خود را بر سر فلسفه می گذارد و جایی برای عشق رمانتیک نمی یابد، به همان گونه نیز انسانشناسی رمانتیک یونانیانی را که به شیوة روسو زندگی بدوی را می ستایند رد می کند. در زمانهای باستان آدمیان بی گمان دلیر بودند، اما در غارها زیست می کردند بی آنکه آتش داشته باشند، به یکدیگر مهر می ورزیدند بی آنکه زناشویی کنند، می کشتند بی آنکه قانونی داشته باشند، و از گرسنگی به همان اندازه می مردند که آدمیان متمدن از پرخوری. لوکرتیوس چگونگی پیدایش تمدن را ضمن گزارش مختصری از انسانشناسی روزگار نخست باز می گوید. سازمان اجتماعی این توانایی را به آدمی بخشید که بیش از جانورانی عمر کند که به مراتب نیرومندتر از او بودند. وی آتش را از برخورد برگها و شاخه ها کشف کرد، زبان را از ایما و اشارات پدید آورد، و آواز را از پرندگان فرا گرفت؛ جانوران را به سود خود، و نفس خویش را با زناشویی و قانون رام کرد؛ زمین را کشت کرد؛ جامه بافت؛ فلزات را به صورت افزار درآورد؛ به نظارة افلاک پرداخت؛ زمان را اندازه گرفت؛ دریانوردی آموخت؛ هنر کشتار را کمال بخشید؛ بر ناتوانان چیره شد؛ و شهرها و کشورها را پدید کرد. تاریخ سلسله ای است از حکومتها و تمدنهایی که برمی خیزند، رشد می یابند، تباهی می پذیرند، و می میرند؛ اما هر تمدن به نوبة خود میراث مدنیت بخش عادات و آیینهای اخلاقی و هنرها را (به دیگری) منتقل می کند، همچون «دوندگانی که در مسابقه مشعل زندگی را دست به دست کنند.»


همة چیزهایی که رشد می کنند تباهی می پذیرند: اندامها، سازواره ها، خانواده ها، دولتها، نژادها، سیارات، و ستارگان؛ فقط ذرات هیچ گاه نمی میرند. در تناوب بی پایان انبساط زندگی و انقباض مرگ، نیروهای نابودی نیروهای آفرینش و رشد را توازن می بخشند. نیکی و بدی هر دو در طبیعت هست. رنج، حتی به ناحق، به هر زنده ای رو می آورد، و از هم پاشیدگی دنباله رو هر تکاملی است. زمین ما خود در حال مردن است؛ زمینلرزه ها آن را از هم می پاشند. خاک فرسوده می شود، بارانها و رودها آن را می سایند، و حتی کوهها را سرانجام به درون دریا می برند. روزی سراسر منظومة شمسی ما همان گونه مزة مرگ را می چشد؛ «دیوارهای آسمان از هر سو می غرد و زیر و زبر می شود.» اما همان لحظة عدم، شکست ناپذیری نیروی زندگی را در جهان آشکار می کند. «گریة کودک نوزاد با نوحه ای که برای مردگان خوانده می شود آمیخته است.» منظومه ها، ستارگان، سیارات نو، زمینی دیگر، و زندگانی تازه ای پدید می آید. تکامل دوباره آغاز می شود.


اکنون چون این «شگفت آورترین اثر سراسر ادب عتیق» را باز نگریم، چه بسا نخست برکم و کاستیهای آن چشم بگشاییم: آشفتگی محتوا، که شاعر بر اثر مرگ زودرس فرصت اصلاحش را نیافت؛ تکرار عبارات و مصراعها و قطعه های کامل؛ تصور خورشید و ماه و ستارگان به همان کوچکی که به چشم ما درمی آیند؛ ناتوانی مکتب فکری او از توجیه اینکه ذرات مرده چگونه به زندگی و آگاهی تبدیل می شوند؛ بی اعتنایی به درون بینیها، تسلیها، الهامات، لطف شاعرانه و دل انگیز ایمان، و کارکردهای اخلاقی و اجتماعی دین. اما چه ناچیزند این خطاها در قیاس با کوشش دلیرانة او برای توجیه منطقی کاینات، تاریخ، دین، و بیماری؛1 در قیاس با تصویر طبیعت همچون جهانی قانونمند که در آن ماده و حرکت هیچ گاه فزونی یا کاهش نمی یابد؛ و در قیاس با عظمت موضوع و والایی برخورد و قدرت پیگیر تصور که همه جا «شکوه پدیده ها» را حس می کند و بینش امپدوکلس ، دانش ذیمقراطیس، و آیین اخلاقی اپیکور را به بالاترین پایة شعر در همة اعصار برمی کشد. با اینهمه زبان آثار او ناپرداخته و خام و عاری از اصطلاحات فلسفی یا علمی بود. لوکرتیوس نه همان واژه هایی نو می آفریند، بلکه کلام کهن را به قوالب تازه ای از آهنگ و زیبایی درمی آورد و در همان حال که به شعر شش وتدی قدرتی مردانه می دهد، نظم او گاه لطافت و روانی ویرژیل را می یابد. سرزندگی پیوستة شعر لوکرتیوس نشانة آن است که وی در میان همة رنجها و دلزدگیها، از گهواره تا گور، بغایت از زندگی لذت می برده است.


لوکرتیوس چگونه مرد؟ هیرونیموس قدیس گزارش می دهد که: «لوکرتیوس پس از آنکه چند کتاب نوشت، بر اثر نوشیدن مهردارو دیوانه شد. ... وی در سن چهل و چهار سالگی خود را کشت.» این روایت معتبر نیست و در درستی آن بسیار شک کرده اند؛ به هیچ قدیسی باور نتوان داشت که گزارش درستی از لوکرتیوس به دست دهد. برخی از متنفذان اضطراب غیرعادی شعر لوکرتیوس و آشفتگی محتوا و پایان ناگهانی آن را حجت اعتبار روایت بالا شمرده اند. اما اضطراب و پریشانی و مرگ خاص لوکرتیوس نیست.


لوکرتیوس، مانند اوریپید، نواندیش بود؛ اندیشه و احساس او بیشتر به زمان ما نزدیک است تا به یک قرن قبل از میلاد. هوراس و ویرژیل در زمان جوانی از او اثری ژرف پذیرفتند و در عبارات تکریم آ میز بسیاری از او یاد می کنند، بی آنکه نامش را ببرند؛ اما، نظر به کوششی که آوگوستوس برای بازگرداندن ایمان کهن می کرد، بخردانه نبود که این پروردگان دستگاه پادشاهی بی آشکارا زبان به ستایش لوکرتیوس بگشایند و وامداری خود را به او باز گویند. فلسفة اپیکوری به همان اندازه با اندیشة رومی ناسازگار بود که کارهای اپیکوری به دهان رومیان در روزگار لوکرتیوس مزه می کرد.1 روم خواستار مابعدالطبیعه ای بود که بیشتر قدرتهای اسرارآمیز را ارج گذارد تا قانون طبیعی را؛ نیازمند آیینی اخلاقی بود که مردمی مردانه و پیکارجو بار آورد تا هواخواهان انساندوست و خواهان آرامش و آشتی؛ و فلسفه ای سیاسی همچون حکمت ویرژیل و هوراس را خواستار بود که سروری امپراطوری روم را موجه جلوه دهد. در عصر رستاخیز ایمان پس از سنکا، لوکرتیوس کمابیش فراموش شد. از سال 1418، که پودجو او را دوباره کشف کرد، تأثیرش بر اندیشة اروپایی دیگر بار آغاز شد. پزشکی از مردم ورونا، به نام جیرولامو فراکاستورو (1483ـ1553)، نظریة مبنی بر اثر «دانه ها» ی پراکنده در هوا را در ایجاد بیماری از شاعر اقتباس کرد؛ و، در سال 1647، گاسندی نظریة اتمی او را زندگی دوباره بخشید ولتر کتاب دربارة طبعیت اشیای او را با شوق فراوان خواند و با اووید همداستان شد که شعرهای یاغیانة آن، تا زمین برجاست، برجا خواهد ماند.


1. «بسیاری از دانه های اشیا مایة هستی آدمیانند و در عین حال بسیاری دانه های دیگر نیز می باید در گوشه و کنار پراکنده باشند که بیماری و مرگ را سبب می شوند.»


در کشاکش پایان ناپذیر شرق و غرب، میان دینهای «نازک اندیش» و تسلی بخش و علم «درشت اندیش» و ماده گرای، لوکرتیوس یکتنه به سخت ترین نبرد زمان خویش دست یازید. وی بی گمان بزرگترین شاعر فلسفی است. ادب لاتینی در وجود او، همچنانکه در وجود کاتولوس و سیسِرو، به حد بلوغ رسید، و رهبری ادبی سرانجام از یونان به رم انتقال یافت.


III - دلدادة لسبیا


در سال 57 ق م، کایوس ممیوس، که لوکرتیوس شعر خود را به او نیاز کرده بود، روم را ترک گفت تا به عنوان نایب پرایتور به بیتینیا برود. وی، به حکم سنت فرمانداران رومی، ادیبی را همراه خود برد ـ اما نه لوکرتیوس، بلکه شاعری که در همه چیز جز قوت عواطف با او فرق داشت. کوینتوس یا (کایوس) والریوس کاتولوس پنج سال پیش از زادگاه خود، ورونا، به رم آمده بود. در ورونا پدرش چندان اعتبار داشت که قیصر بارها به میهمانیش رفت. کوینتوس خود می بایست مردی بسیار لایق بوده باشد، زیرا کوشکهایی نزدیک تیبور و کنار دریاچة گاردا و خانه ای مجلل در روم داشت. بنا به ادعای خود او، این اموال همه در رهن بوده اند؛ اما چهره ای که از خلال اشعار کوینتوس پدیدار می شود چهرة مرد فرهیختة روزگار است که غم نان ندارد، بلکه در جرگة هرزه گردان پایتخت به کامرانی سرگرم است.


1. در این مجلدات واژة اپیکوری به معنای پیروان حکمت مابعدالطبیعه و اخلاقیات اپیکور به کار رفته و بر کسانی اطلاق شده است که به زندگی آسوده و لذت طلبی دل بسته اند؛ واژة رواقی به معنای پیروان حکمت مابعدالطبیعه و اخلاقیات زنون به کار رفته و بر کسانی اطلاق شده است که پرهیزگاری پیشه کرده اند.


گزیده ترین ظریفه گویان و هوشیارترین خطیبان و سیاستمداران جوان به این جرگه وابسته بودند: مارکوس کایلیوس، بزرگزادة تهی کیسه، که بعدها کمونیست شد؛ لیکینیوس کالووس، نابغه ای در شعر و حقوق؛ و هلویوس کینا، شاعری که تودة عوام هواخواه آنتونیوس بعدها او را با یکی از قاتلان قیصر به اشتباه گرفتند و تا حد مرگ کتکش زدند. این مردان با هر طعن و طنزی که در انبانه داشتند با قیصر عناد می ورزیدند، بیخبر از آنکه عصیان ادبی ایشان خود بازتابی از انقلاب جامعة ایشان بود. اینان از صور کهن ادبی و خام طبعی و گزافه گویی نایویوس و انیوس به تنگ آمده و سر آن داشتند که با شیوه ای پرداخته و ظریف، که زمانی در اسکندریة دورة کالیماخوس روایی داشت اما هرگز به رم راه نیافته بود، احساسات جوانی را در اوزانی نو و غنایی بسرایند. از اصول دیرین اخلاقی و «شیوة پیشینیان»، که پیران فرسوده مدام در گوششان فرو می خواندند، بیزار بودند و تقدس غریزه و بیگناهی خواهش و عظمت اسراف را می ستودند. اینان همراه با کاتولوس از دیگر سیف القلمان نسل خود یا نسل بعد بدتر نبودند؛ هوراس ، اووید، تیبولوس، پروپرتیوس، و حتی ویرژیل شرمگین به روزگار جوانی هر زنی را، خواه شوی کرده خواه مجرد، محور زندگی و شعر خویش کرده بودند تا رؤیاهای ایشان را با عشقی زودیاب و گذران سیراب کند.


زنده دلترین بانوی این گروه کلودیا، از تیرة مغرور کلودیوسها بود که اکنون امپراطوران را از صلب خود می پروراند.1 آپولیوس به ما اطمینان می دهد که همین زن بود که کاتولوس وی را، به یاد ساپفو، لسبیا نامید و اشعار ساپفو را گاه ترجمه و اغلب تقلید می کرد و همیشه می ستود. کاتولوس، که در سن بیست و دو سالگی وارد رم شد، در همان زمانی که شوهر کلودیا بر سرزمین گل در دامنة رومی آلپ حکومت می راند، با کلودیا دوستی به هم رساند. وی همانگاه که کلودیا را دید که «پای بلورین خود را بر روی آستانة ساییده می گذارد» دل به او باخت و وی را «الاهة درخشان خرامان» نامید، و براستی نیز خرامیدن زن، همچون صدای او، می تواند یکسره دل از آدمی برباید، کلودیا بزرگوارانه او را در شمار پرستندگان خویش در آورد، و شاعر شیدا زیباترین منظومه های غنایی زبان لاتین را در پای او ریخت، چون نمی توانست با متاع دیگری به رقابت با حریفان برخیزد. وی وصف ساپفو را از سودای دلدادگی، که اکنون وجود او را در خود می سوزاند، بتمامی برای کلودیا ترجمه کرد؛ و به گنجشکی که کلودیا به سینة خود می فشرد گوهری از رشک نیاز نمود:


گنجشک، ای مایة شادی دلدارم، آن که با تو بازی می کند، و بر سینه می فشارد؛ آن که سرانگشتش را به تو پیشکش می کند، و وسوسه ات می کند که بدان سخت نک بزنی؛ ندانم که این چه بازی است که آن مهر تابان با آتش شوق من می کند! ... یکچند غرق در شادی بود، هر روز به دیدار کلودیا می رفت، اشعار خود را برای او می خواند، و از همه چیز جز شیفتگی خویش فارغ بود. لسبیای من، بیا زندگی کنیم و نرد عشق بازیم، و همة سرزنشهای پیران درمخو را به چیزی نگیریم. خورشیدها چه بسا رونهان کنند و باز گردند؛ اما خورشید زودگذر ما چون غروب کند، خواب دراز شب ابدی را در پی خواهد داشت. مرا هزار بوسه ده، آنگاه یکصد، سپس هزاری دیگر، آنگاه صدی دیگر، و باز هزاری دیگر و صدی دوباره. و چون حسابمان به هزاران رسد، همه را بر هم خواهیم زد، تا کارمان بی حساب باشد، یا آنکه مبادا فرومایه ای بر ما رشک برد و از آنهمه بوسه های بیشمار خبردار شود.


نمی دانیم که این وجد چقدر دوام یافت؛ چه بسا هزارانش کلودیا را ملول کرده و او، که به شوی خویش به هوای کاتولوس پشت پا زده بود، اینک دفع ملال را در آن دیده بود که به کاتولوس به هوای دیگری خیانت کند. دامنة کامبخشی کلودیا اکنون چنان گسترده بود که کاتولوس شیوة او را، که «در یک زمان سیصد زناکار را به آغوش می گرفت»، دیوانه وار می ستود. در اوج دلباختگی به کلودیا از او بیزار شد و دعوی وفادرای او را با استعاره ای به شیوة کیتس رد کرد:


قول و قرار زن با عاشق مشتاق را به روی بادهای وزان باید نوشت، و به روی جویبارهای شتابان نقش باید کرد.


چون شک استوار به یقین سست بنیاد بدل شد، شور او نیز جای خود را به تلخی و کینخواهی ناهنجار داد. کلودیا را متهم کرد که به اهل میخانه تن داده، و دلباختگان تازة او را دشنامهای زشت داد و در اندیشة خودکشی افتاد ـ اما فقط به زبان شعر. در عین حال، از عهدة بیان احساساتی والاتر نیز برمی آمد؛ برای دوست خود مانلیوس ترانه ای برای عروسی سرایید و بر رفاقت سالم زندگی زناشویی و امن و ثبات خانمانداری و قید و بندهای سعادتبخش پدر ـ مادری او رشک برد. ممیوس را در سفرش به بیتینیا همراهی کرد تا بدین گونه یکچند خود را از صحنة ماجرا دور دارد، اما امیدش به اینکه شادمانی یا مکنت خویش را در آنجا باز یابد به نومیدی انجامید. از راه خود به در شد و در جستجوی گور برادری برآمد که در تروآده کشته شده بود. بر سر گور با احترام تمام آیینهای باستانی خاکسپاری را به جا آورد، و چندی بعد آن ابیات لطیف را سرایید که در جهان سمر شد:


جان برادر، سرزمینها و دریاها بریده ام تا بدین نیایش اندوهبار آیم، و واپسین پیشکش برای رفتگان را برای تو آرم. ... این هدایای آمیخته به اشک برادری را بپذیر؛ دورد ابدی بر تو ای برادر، و بدرود.


اقامتش در آسیا او را دیگرگون و آرام کرد. آدم بدبینی که مرگ را «خواب ابدی» نامیده بود از دینها و آیینهای کهن مشرق زمین به هیجان آمد. در ابیات پر مایه و جاندار بزرگترین منظومة خود به نام آتیس با صلابتی جاندار نیایش کوبله را وصف می کند و از دیدار پارسایی که خویشتن را اخته کرده و بر خوشیها و دوستیهای زمان جوانی اسف می خورد به هیجانی غریب دچار می شود. در منظومة پلئوس و تتیس داستان پلئوس و آریادنه را در وزن شش وتدی چنان خوشاهنگ و لطیف باز می گوید که ویرژیل از آوردن مانندة آن ناتوان بود. در کشتی کوچکی که از آماستریس خرید، دریاهای سیاه و اژه و آدریاتیک و رود پو تا دریاچة گاردا و کوشک خود در سیرمیو را در نوردید. می پرسید: «برای گریز از غمهای گیتی چه راهی از این به که به خانه و محراب خویش بازگردیم و در بستر راحتمان بیاساییم؟» آدمیان نخست در پی شادی به جستجو برمی خیزند و سرانجام به آرامش خرسند می شوند.


کاتولوس را از دیگر شاعران رومی بیشتر می شناسیم، زیرا موضوع اشعار او همیشه خود اوست. این ناله های دل انگیز عشق و نفرت از روحی حساس و مهربان حکایت دارد که قادر است، حتی در حق بستگان، احساساتی بخشش آمیز داشته باشد، اما به نحوی ناپسند فقط پروای خویش را دارد و عمداً وقیح و در برابر دشمنان بیرحم است. محرمانه ترین خصایص دشمنان و میل ایشان را به غلامبارگی فاش می کرد و از بوی تنشان خبر می داد. یکی از این دشمنان، بر طبق یکی از عادات کهن اسپانیایی، دندانهای خود را با پیشاب می شوید؛ دیگری نفسی بد بو دارد که اگر دهانش را بگشاید، همة کسانی که نزدیک اویند می میرند. کاتولوس بآسانی میان عشق و سرگین، و بوسه و سرین در نوسان است؛ با مارتیالیس1 در راهنمایی


1. مارکوس والریوس مارتیالیس (40 – 104)، نویسندة رومی که سخن دربارة اساطیر و خدایان را فرو گذاشت و به کاوش دربارة حال و زندگی همشهریان خود پرداخت. ـ م.


برای شناخت پیشابهای کوی و برزن روم همسری می کند و در معاصران و طبقة خود آمیزه ای از خشونت بدوی و ظرافت متمدن می یابد، گویی که رومیان تربیت یافته هرگز نمی توانستند یکسره اصطبل و اردوگاه را فراموش کنند، هر چند که در ادب یونانی دست داشته باشند. کاتولوس، مانند مارتیالیس، مدعی است که باید ابیاتش را با پلشتی نمکین کند تا بتواند شنوندگان خود را بر سر شوق نگاه دارد.


کفارة این عیبها را با کمال صمیمانة اشعار خود داد. قطعات یازده هجایی او حالی طبیعی و بی تکلف، فارغ از تصنعات هوراس، دارد و گاه در لطف و زیبایی برتر از آثار ویرژیل است. چشم بستن بر هنر او نیز خود هنر فراوان می خواست، و کاتولوس خود بارها اشاره کرده است که او رنج و تیماری برده است تا آثار خویش را آسان فهم و آسان نما کند. احاطه اش بر کلمات او را در راه این مقصود یاری می کرد؛ واژه های عامیانه را به قالب شعر در می آورد و زبان لاتین را با به کار بردن ادات تصغیر محبت آمیز و کلمات رایج در میخانه ها غنا می بخشید. از پیچیده گویی و ابهام پرهیز داشت و به ابیات خود روانی بیغش و گوشنوازی می داد. در آثار شاعران اسکندریه و یونیا در دورة پس از اسکندر پژوهش می کرد: «در شیوة روان و اوزان متنوع کالیماخوس، صراحت پرشور آرخیلوخوس، باده پرستی آناکرئون، و وجد عاشقانة ساپفو استاد شد. براستی از طریق اوست که باید چگونگی شیوة این شاعران را حدس بزنیم. افاضات آنان را چنان نیک فرا گرفت که از مقام شاگردی به پایة برابری با آنان رسید. به نظم لاتین همان خدمتی را کرد که سیسِرو به نثر لاتین. وی شعر لاتین را از مایه ای خام به پایة هنری رساند که فقط ویرژیل از او تواند درگذشت.


IV – دانشوران


کتابهای لاتین چگونه نوشته، مصور، مجلد، منتشر، و فروخته می شد؟ رومیان تمرینات دبستانی و نامه های کوتاه و اسناد کم مدت بازرگانی را به شیوة پیشینیان با سوزن بر لوحه هایی مومی می نوشتند و با انگشت شست می زدودند. قدیمیترین اثر مکتوب شناخته شدة زبان لاتین با قلم پر به روی کاغذ ساخت مصر از برگهای فشرده و چسبیدة درخت پاپیروس نوشته شده است. در قرون نخستین میلادی طومارهای ساخته از پوست خشکیدة جانوران برای ضبط آثار ادبی و اسناد مهم با پاپیروس آغاز رقابت نهاد. از ورق تاشدة پوست «دیپلما» یا [برگ] دو تا پدید می آمد. هر اثر مکتوب معمولا به صورت طومار بود که در حین خواندن باز می شد، معمولا هر متن عبارت بود از دو یا سه ستون در یک صفحه، بدون نقطه گذاری عبارات و حتی فصل کلمات. برخی از دست نبشته ها تصاویری از مرکب داشتند؛ مثلا کتاب «نگاره ها»ی وارو دارای تصاویر هفتصد تن از مردان نامور بود، و هر تصویر شرح حالی ضمیمه داشت. هر کس می توانست با اجیر کردن بندگان نسخ متعددی از یک دست نبشته فراهم آورد و آنها را به فروش رساند. توانگران منشیانی داشتند که هر کتابی را که می خواستند برایشان رونویسی می کردند. چون ناسخان به جای مزد خوراک می گرفتند، کتابها ارزان بود. عدة نسخ هر کتاب در آغاز هزار بود. کتابفروشان از ناشرانی مانند آتیکوس کتاب را به طور عمده می خریدند. و در دکه های «تیمچه ها» خرده فروشی می کردند. ناشر یا کتابفروش، جز تعارف و گهگاه هدیه، چیزی به نویسنده نمی داد؛ از حق تألیف خبری نبود. در این زمان کتابخانه های خصوصی فراوان بود، و در حدود سال 40 ق م آسینیوس پولیو مجموعة بزرگ خود را به صورت نخستین کتابخانة عمومی رم درآورد، قیصر کتابخانة بزرگی را طرح ریخت و وارو را مدیر آن کرد، اما این طرح نیز مانند بسیاری از مقاصد او در زمان آوگوستوس به اجرا درآمد.


به برکت این تسهیلات، ادب و دانشوری رومی به همسری با صناعت مردم اسکندریه آغاز کرد. اشعار، رسالات، تواریخ، و متون درسی اوج گرفت. هر نجیب زاده ای ماجراجوییهای خود را با شعر می آراست، هر بانویی سخن پردازی می کرد و به تصنیف آهنگهای موسیقی می پرداخت، و هر سرداری کتاب خاطرات می نوشت. این عصر «خلاصه ها» بود؛ برای برآوردن نیازهای یک دورة شتابزدة بازرگانی، دربارة هر موضوع خلاصه ای فراهم می شد. مارکوس ترنتیوس وارو، به رغم بسیاری از نبردهای نظامی خود، در طی نود سال زندگی (116 – 26 ق م) زمان یافت تا کمابیش همة رشته های علوم را به صورتی مختصر درآورد. ششصد و بیست «مجلد» آثارش (مشتمل بر قریب هفتاد و چهار کتاب) در زمان او د ایرة المعارفی بود فراهم آمدة یک تن. چون شیفتة ریشه شناسی واژه ها بود، رساله ای «دربارة زبان لاتین» نوشت که اکنون راهنمای اصلی ما به گویش نخستین رومی است. در رسالة دیگرش به نام «دربارة زندگی روستایی» (36 ق م) ، شاید هماهنگ با نیات آوگوستوس، کوشید تا بازگشت به زمین را همچون بهترین پناهگاه از غوغای زندگی شهری تشویق کند. در پیشگفتار رساله اش نوشت: «هشتادمین سال زندگیم مرا هشدار می دهد که باید رخت بربندم و آمادة ترک این سرا شوم.» وی وصیتنامة خویش را به صورت دیباچه ای بر آرامش و شادمانی روستایی نوشت، و در آن زنان قوی بنیه ای را ستود که در کشتزارها فرزند می زایند و به زودی کار را از سر می گیرند. بر کاهش عدة نوزادان که جمعیت روم را تحلیل می برد اسف می خورد. «در گذشته ، فراوانی کودکان مایة فخر زن بود؛ اما اکنون زن، هم آوا با انیوس، با غرور می گوید که «رضا دارد که به کارزار رود تا فرزند آورد.» در کتاب «آیین الاهی روزگار باستان» به این نتیجه رسید که باروری، نظم، ودلاوری هر ملت به دستوراتی اخلاقی نیاز دارد که بر اعتقاد دینی تکیه داشته باشد. با قبول نظر کوینتوس موکیوس سکایوولا، حقوقدان بزرگ، در فرق میان دو گونه دین ـ دین فیلسوفان و دین مردم ـ حجت آورد که دین دوم را به رغم کم و کاستیهای عقلیش باید پاس داشت؛ و اگر چه خود به نوعی وحدت وجود1 مبهم باور داشت، پیشنهاد کرد تا برای بازگرداندن نیایش خدایان کهن روم کوششی سخت به کار بسته شود. وی به الهام از کاتو و پولوبیوس به نوبة خود بر سیاست دینی آوگوستوس و روستاپرستی پارسایانة ویرژیل اثری قاطع داشت.


وارو، گویی برای آنکه کار کاتوی مهین را در همة زمینه ها به کمال رساند، موضوع کتاب کاتو را در کتاب خود به نام «اصول زندگی مردم رم» که تاریخ تمدن روم بود، دنبال گرفت. افسوس که زمانه این کتاب و تقریباً همة آثار وارو را یکسره تباه کرد، اما زندگینامه های کودکانة نوشتة کورنلیوس نپوس را دست نخورده نگاه داشته است. در روم، تاریخ فنی بود که هیچ گاه به پایة


1. «روان گیتی خداست، و اجزای آن ایزدان راستینند.»


دانش نرسید. و حتی در آثار تاسیت نیز هرگز به گونة وارسی سنجشگرانه و فشرده کردن منابع در نیامد. اما در این عصر، تاریخنویسی به عنوان سخن پردازی قلمزن درخشانی یافت، و آن کایوس سالوستیوس کریسپوس (86 – 35 ق م) بود. وی در مقام سیاستمدار و جنگجو در جانبداری از قیصر نقشی برجسته داشت، بر نومیدیا حکومت راند، دزدی چیره دست بود، و ثروتی را به پای زنان ریخت؛ آنگاه در یکی از کوشکهای رم، که به سبب باغهایش شهرت یافت و بعدها جایگاه امپراطوران شد، گوشه نشینی گزید و زندگی را در تجمل و در کار ادب گذراند. کتابهایش مانند فن سیاست ادامة جنگ بود، اما با وسایل دیگر. «تواریخ» و «جنگ یوگورتایی» و «کاتیلینا» به قلم او دفاعیه های محکمی است از «خلقیان» و حملات شکننده ای است بر «پاسداران کهن». وی انحطاط اخلاقی روم را آشکار کرد،1 سنا و محاکم را متهم ساخت که حقوق مالکیت را از حقوق بشر برتر نهاده اند، و به دروغ از زبان ماریوس نطقی در اثبات برابری طبیعی همة طبقات و درخواست گشودن راه ترقی به روی همة قریحه ها پرداخت. وی روایات خود را با تفسیر فلسفی و تحلیل روانی شخصیت مایه ور کرد و سبکی با ایجاز پرطعن و چالاکی جاندار پرداخت که سرمشق تاسیت شد.


آن سبک، مانند سراسر نثر قرن سالوستیوس و قرن پس از آن، رنگ و مایة خود را از خطابه های فوروم و دادگاهها گرفت. تکامل حرفة حقوقی و رشد یک دموکراسی پرگو احتیاج به سخنوری در محافل عام را افزایش داده بود. به رغم دشمنی حکومت، مدارس سخنوری رو به فزونی می رفت. سیسِرو می گفت: «آموزگاران سخنوری همه جا هستند.» استادان بزرگ این فن در نیمة نخست قرن اول ق م پدید آمدند: مارکوس آنتونیوس (پدر مارکوس آنتونیوس سردار)، لوکیوس کراسوس، سولپیکیوس روفوس، کوینتوس هورتِنسیوس. هنگامی که سخن از شمار شنوندگانی به میان می آید که سراسر فوروم و معابد و بالاخانه های مجاور آن را فرا می گرفتند، می توانیم قوت ریه های آن سخنوران را حدس بزنیم. گشاده زبانی سبکسرانه و وجدان زرخرید هورتِنسیوس او را محبوب آریستوکراسی و یکی از توانگرترین مردان رم ساخته بود. وی برای وارثان خویش ده هزار خمره شراب باز نهاد. خطابه هایش چنان پرهیجان بود که بازیگران نامداری چون روسکیوس و آیسوپوس در جلسات دفاعیة او حاضر می شدند تا هنر بازیگری خویش را با مطالعة اطوار و شیوة او در بیان کمال بخشند. وی، به تقلید از کاتوی مهین، سخنرانیهای خویش را پس از تجدیدنظر منتشر می کرد، و این فنی بود که به دست رقیبش سیسِرو کمال یافت و اثر خطابه را بر نثر رومی نیرو بخشید. به برکت خطابه بود که زبان لاتین به دورة فصاحت، اوج کمال، قدرت مردانه، و لطفی کمابیش شرقی رسید. در واقع سخنوران جوانی که پس از هورتِنسیوس و سیسِرو ظهور کردند پیرایه های پرتکلف و تلاطم پرشور آنچه را خود شیوة «آسیایی» می نامیدند به نکوهش گرفتند، و قیصر ، کالووس، بروتوس، و پولیو پیمان کردند که شیوة آرامتر و بی پیرایه تر و فشرده تر آتیکی را دنبال کنند. در روزگاری چنان دیرینه، بدین گونه، «رمانتیسم» در برابر «کلاسیسیسم»، یا، به عبارت دیگر، دید عاطفی از زندگی در برابر دید عقلی و تسلط سبک صف آراست. پیروان جوان کلاسیسیسم به شکایت می گفتند که حتی در فن خطابه نیز مشرق زمین در کار چیرگی بر روم است.


1. وارو دعوی دارد که سالوستیوس «در حین زناکاری به دست آنیوس میلو گرفتار شد و تازیانه خورد و با پرداخت مبلغی پول اذن گریز یǙXʮ» اما این نیز ممکن است از همان بازیهای سʘǘәʠباشد.


V – قلم سیسِرو


سیسِرو، که از خطابه های خویش مغرور و از تأثیر آنها بر ادبیات آگاه بود، از خرده گیریهای مکتب آتیکی آزرده شد و در سلسله رسالاتی در باب فن خطابه به دفاع از خویش برخاست. در ضمن مکالماتی نغز، تاریخ زبان آوری رومی را باختصار بازگفت و در انشا و نثر و سجع و تقریر سخن قواعدی وضع کرد. وی بر آن نبود که سبکش «آسیایی» است، بلکه دعوی داشت که خود آن را از روی شیوة دموستن قالب گرفته است، و پیروان سبک آتیکی را یادآور می شد که گفتار سرد و بیروحشان شنونده را به خواب می برد یا می گریزاند.


پنجاه و هفت خطابه ای که از سیسِرو به دست ما رسیده از همة رازهای توفیق در زبان آوری پرده برمی دارد. این خطابه ها آیاتی هستند در باز نمودن یک جنبة یک مسئله یا یک منش، دفع ملال شنونده به یاری مطایبه و حکایت گویی، برانگیختن غرور و تعصب و عاطفه و حس و میهن پرستی و ترحم، افشاگری بی پردة عیوب واقعی یا شایع شده یا اجتماعی یا خصوصی مخالفان یا موکلان وی، گرداندن ماهرانة توجه از نکات نامساعد، باراندن پرسشهای پر آب و تاب به قصد دشوار ساختن پاسخ یا بستن زبان حریف، و انباشتن اتهامها در جملات کوتاه با عباراتی به گزندگی تازیانه و شکنندگی سیل. خطیب در این گفتارها دعوی انصاف ندارد، قصدش بیشتر بدنام کردن است تا نکوهیدن. در گفتار از آن آزادی هرزه درایی، که اگر چه در تماشاخانه ها ممنوع بود در فوروم مجاز شمرده می شد، بغایت بهره می برد. سیسِرو از به کار بردن الفاظی چون «خوک»، «موذی»، «قصاب»، و «سرگین» در حق قربانیان خویش پروا ندارد؛ به پیسو می گوید که زنان باکره خود را می کشند تا از شر هرزگی او در امان باشند؛ و از آنتونیوس به سبب آنکه در ملاء عام به زن خویش مهر می ورزد دمار بر می آورد. تماشاگران و دادرسان از این گونه دشنامگوییها لذت می بردند و هیچ کس آنها را بجد نمی گرفت. سیسِرو، چند سال بعد از حملات بیرحمانه اش بر پیسو، در رسالة دربارة پیسو با او پیوند دوستی استوار کرد. نیز باید اعتراف کرد که خطابه های سیسِرو بیشتر از خودپرستی و لفاظی آکنده است تا از صفای اخلاقی، خرد حکیمانه، یا حتی زیرکی و ژرف بینی دادرسانه. اما چه فصاحتی! حتی سخن دموستن نیز تا این پایه روشن و سرزنده و نغز و درآمیخته با نمک و چاشنی ستیزه با آدمیان نبود. بی گمان هیچ کس پیش یا پس از سیسِرو با چنان روانی و جذبة دلفریب و شور پرلطف به زبان لاتینی سخن نگفته است. این دورة اوج نثر لاتینی بود. قیصر در اهدای کتاب خود به نام در باب قیاس به سیسِرو نوشت: «تو همة گنجینه های سخنوری را از نهانگاه برکشیدی و خود نخستین کسی بودی که از آنها بهره گرفتی. از این رو بر رومیان منتی بزرگ نهادی و زادگاه خویش را حرمت افزودی. تو بر چنان نصرتی دست یافتی که فقط بهرة بزرگترین سرداران تواند شد. زیرا گستردن مرزهای اندیشة آدمی کاری ارجمندتر از افزودن بر پهنة امپراطوری روم است.»


خطابه ها رسواگر شخصیت سیاسی سیسِرو است، اما نامه های وی روشنگر منش و حتی مایة بخشودگی شخصیت سیاسی اویند. سیسِرو همة آنها را برای منشی خود تقریر می کرده و در آنها هرگز تجدیدنظر نکرده است. در نگارش بیشتر آنها قصد انتشار در کار نبوده، و از این رو، بندرت زوایای پنهان روان یک مرد چنین از پرده بیرون افتاده است. نپوس می گفت: «آن کس که این نامه ها را بخواند به تاریخ آن زمانها نیازی نخواهد داشت.» در این نامه ها حیاتی ترین بخش داستان انقلاب بی حشو و پیرایه باز گفته شده است. سبک آنها اغلب بی تکلف و صریح و سرشار از مطایبه و نغزگویی است. زبان آنها ترکیبی شیوا از وقار ادیبانه و روانی عامیانه است. این نامه ها جالب ترین آثار سیسِرو و براستی جالب ترین آثار نثر موجود لاتینند. طبیعی است که در این نامه نگاریهای مفصل (مشتمل بر 864 نامه، که نود فقرة آن خطاب به سیسِرو است) گاه به تناقضها و تزویرهایی برمی خوریم. در اینجا از زهد و اعتقاد دینی نشانی نیست ، برخلاف رسالات یا خطابه هایش که در آنها، به عنوان واپسین دستاویز، دست به دامن خدایان می زند و در همة آنها بارها از پاکدامنی و اعتقاد دینی سخن رفته است. عقیدة خصوصی او دربارة بعض افراد، بویژه، قیصر، در همه حال با گفته های علنی او سازگار نیست. غرور باور نکردنی او در اینجا صورتی مطبوعتر دارد تا در خطابه هایش ـ همان خطابه هایی که گویی همیشه تندیس او را با خود به همه جا می برند؛ به تبسم اعتراف می کند که «ستایش من بیش از همه نزد من ارزش دارد.» با معصومیتی دلپذیر به ما اطمینان می دهد که «اگر در همة دهر یک تن از فخر فروشی بیزار باشد، آن منم.» خواندن اینهمه نامه دربارة پول، و اینهمه بگو مگو دربارة آنهمه خانه، خاطر آدمی را مشغول می دارد. سیسِرو علاوه بر کوشکهایی در آرپینون، آستورای، پوتئولی، و پومپئی، ملکی در فورمیای به مبلغ 250 هزار سِستِرس و ملک دیگری در توسکولوم به مبلغ 500 هزار سِستِرس داشته و کاخی بر فراز پالاتینوس به قیمت سه میلیون و پانصد هزار سِستِرس ساخته است.1 چنین مکتبی بر یک حکیم برازنده نمی نماید.


اما چه کسی از میان ما چندان پاکدامن است که پس از نشر نامه های خصوصیش نیز نام نیکش را نگاه دارد؟ براستی هر چه این نامه ها را بیشتر بخوانیم، به سیسِرو علاقه مند تر می شویم. عیوب و شاید غرور او بیش از خود ما نبود؛ خطای وی آن بود که این عیوب را


1. این مبلغ اخیر از یک موکل به وام گرفته شد، و معلوم نیست که بازگردانده شده است یا نه. وکیلان دعاوی چون بر طبق قانون حق گرفتن پاداش نداشتند، در عوض از موکلان خود وام می گرفتند. یک راه دیگر پاداش دادن به وکیل ذکر نام او در وصیتنامة موکل بود. سیسِرو از راه این گونه توارث مبلغ 20 میلیون سِستِرس در ظرف سی سال به ارث برد.


در جامة نثری پیراسته جاودان ساخت. در وجه نیکوی شخصیت خود ، مردی سخت کار، پدری مهربان، و دوستی صمیم بود. او را می بینیم که در خانه اش نشسته، به کتابها و کودکان خود مهر می ورزد، و می کوشد که همسر خویش ترنتیا را دوست بدارد، که زنی بود مبتلا به درد مفاصل و زودرنج و در ثروت و گشاده زبانی با او برابر. هر دو توانگر تر از آن بودند که شادکام باشند. دلمشغولیها و ستیزه هاشان همیشه بر سر ارقام بزرگ بود؛ مگر به روزگار پیری نبود که سیسِرو ترنتیا را بر سر منازعه ای مالی طلاق داد؟ چندی بعد پوبلیلیا را نه برای سنش، که به هوای داراییش به زنی گرفت؛ اما همینکه پوبلیلیا به دخترش تولیا بی مهری نمود، او را نیز طلاق داد. تولیا را به حد جنون دوست می داشت؛ مرگ او را دیوانه وار ماتم گرفت و خواست برایش، همچون یکی از الاهه ها، معبدی برپا کند. نامه هایی که به تیرو، سرمنشی خود، دربارة او نوشته دلپذیرتر است. تیرو تقریرات سیسِرو را تندنویسی می کرد و امور مالیش را با چنان لیاقتی سامان می داد که سیسِرو به پاداش آن آزادش کرد. به آتیکوس، که اندوخته اش را به معامله می داد و وی را از دشواریهای مالی می رهاند و نوشته هایش را منتشر می کرد و ناخوانده به او اندرزهای گرانبها می داد، بیش از همه نامه نوشته است. در اوج دورة انقلاب، که آتیکوس خردمندانه به یونان پناهنده شده بود، سیسِرو به او نامه ای سرشار از مهربانی و دلچسبی نوشت:


به هیچ چیز چندان احساس نیاز نمی کنم که به آن کس که می توانم همة گرفتاریهایم را با او در میان گذارم؛ به کسی که مرا دوست بدارد و دوراندیش باشد و با او بی تملق و پیرایه یا احتیاط سخن گویم. برادر من، که همه صفا و مهر است، از من به دور است. ... و تویی که بارها مرا با اندرزهایت از اندوه و اضطراب رهانده ای و رفیق گرمابه و گلستان و سهیم همة گفته ها و اندیشه هایم بوده ای ـ تو کجایی؟


در آن روزهای پرآشوب، چون قیصر از روبیکون گذشت و پومپیوس را شکست داد و خویشتن را دیکتاتور اعلام کرد، سیسِرو دمی چند از کار سیاست کناره گرفت و در خواندن و نوشتن فلسفه پناهگامی جست. از آتیکوس خواست: «زنهار که کتابهایت را به کسی ندهی، بل آنها را همچنانکه وعده کرده بودی برایم نگاه داری. آنها را سخت دوست می دارم، همچنانکه اکنون از همه چیز دیگر بیزارم.» در زمان جوانی، به هنگام دفاع از آرخیاس، در یکی از فروتنانه ترین و دلپذیرترین سخنرانیهایش، مطالعة ادب را بدین سبب ستوده بود که «خوراک روزگار نوجوانی است و آذین نیکبختی و فروغ روزگار پیری.» اکنون به اندرز خود عمل کرد و در مدتی کمتر از دو سال کتابخانه ای از کتابهای فلسفی نوشت.1 زوال عقیدة دینی


1. «جمهور» (54ق م)؛ «قوانین» (52)؛ «فلسفة آکادمیک»، «تسلی»، «نیکی متعال» (45)؛ «ماهیت خدایان»، «پیشگویی»، «سرنوشت»، «فضیلت»، «التزام اخلاقی»، «دوستی»، «پیری»، «افتخار»، «مناظرات توسکولومی»، (همگی 44 ق م). در ظرف همین دو سال، 45 ـ44 ق م، سیسِرو پنج کتاب دربارة فن خطابه نوشت.


در طبقات بالا خلئی پدید آورده بود که به نظر می رسید بر اثر آن منش و جامعة رومی رو به تباهی دارد. سیسِرو در این خیال بود که فلسفه به جای الاهیات می تواند طبقات را به سر منزل سعادت مشوق و ره آموز شود. وی بر آن شد که خود دیگر مکتب تازه ای پدید نیاورد، بلکه آموخته های حکیمان یونانی را خلاصه و، همچون واپسین پیشکش خود، به ملت خویش نیاز کند. سیسِرو بدان پایه صدیق بود که اقرار کند در بیشتر جاها رساله های پانایتیوس و پوسیدوئیوس و دیگر یونانیان متأخر را اقتباس و گاه ترجمه کرده است. اما وی نثر ملال آور مأخذ خود را به زبان لاتینی روشن و استوار درآورد، گفتارهای خویش را در قالب مکالمه جان داد، و وادیهای بیحاصل منطق و مابعدالطبیعه را بسرعت در نوردید تا به کران مسائل زندة رفتار و دولتمردی برسد. مانند لوکرتیوس، گریزی جز آن ندید که واژه های فلسفی تازه ای بنیاد کند، و در این کار کامیاب شد و زبان و فلسفه هر دو را سخت وامدار خویش ساخت. از زمان افلاطون حکمت در زی چنان نثری جلوه نیافته بود.


در اندیشه هایش بیش از همه از افلاطون الهام گرفت. وی حزم اندیشی اپیکوریان را خوش نداشت که از «الاهیات با چنان یقینی سخن می گویند که گویی هم اکنون از انجمن خدایان باز آمده اند»؛ همچنین بود حالش با رواقیون که چنان در باب تدبیر حجت می آوردند که «تو گفتی خدایان نیز برای استفادة آدمیان ساخته شده اند» ـ و این نظری بود که در احوال دیگر به دیدة خود سیسِرو نیز نامعقول نمی آمد. پایة بینش او همان پایة بینش آکادمی نو است ـ یعنی شکاکیت معتدلی که هر یقینی را منکر است و احتمال را برای زندگی بشر کافی می داند. می نویسد: «فلسفة من در بسیاری از چیزها بر شک استوار است. . .. مرا رخصت دهید تا ندانم چه را نمی دانم.»


می گوید: «آنان که در پی دانستن عقیدة شخصی منند مردمی بیش از اندازه کنجکاوند.» اما ابای او از باور داشتن بزودی جای خود را به قریحه اش در بیان می دهد. آیینهای قربانی و پیشگوییهای هاتف و تفأل را خوار می دارد و رساله ای سراپا در رد پیشگویی می پردازد. به رغم رواج دامنه دار علم احکام نجوم، می پرسد که آیا همة کسانی که در کانای کشته شدند به یک طالع زاده شده بودند. وی حتی شک می کند که آگاهی از آینده موهبتی باشد؛ آینده ممکن است به همان اندازة وجوه دیگر حقیقت، که چنین بی پروا در پی آن به جستجوییم، تلخ باشد. می اندیشد که با دست انداختن عقاید کهن می تواند از بازارگرمی آنها بکاهد. «هنگامی که غله را کرس و شراب را باکخوس می نامیم، استعاره ای معمول را به کار می بندیم؛ اما آیا می پنداری که همه کس آن قدر بیخرد است که مایة خورش خویش را خدا پندارد؟» با این وصف، در باب الحاد نیز مانند هر حکم جزمی دیگر شکاک است. نظریة اتمی ذیمقراطیس و لوکرتیوس را انکار می کند، و بر آن است که سامان یافتن ذرات سرگردان به صورت نظام کنونی گیتی ـ حتی در زمان بیکران ـ به همان اندازه نامحتمل است که فراهم آمدن خود به خود حروف الفبا به صورت سالنامه های انیوس. بیخبری ما از خدایان دلیل بر عدم وجود آنها نیست؛ و در واقع سیسِرو حجت می آورد که باور همگانی آدمیان به سرنوشت کفه را به سود احتمال وجود آن سنگین می کند. وی نتیجه می گیرد که دین برای اخلاق فردی و نظام اجتماعی ضرور است و هیچ خردمندی حمله به آن را روا نمی دارد. از این روست که، در عین رد پیشگویی، خود وظایف پیشگویی رسمی را به جا می آورد. این را نمی توان تمام تزویر دانست؛ خود سیسِرو شاید آن را حس سیاست بنامد. اخلاق و اجتماع و دولت روم با دین کهن در آمیخته و زوال دین گزندی بر امن آنها بود. (امپراطوران روم هم در آزردن مسیحیان می توانستند چنین دلیلی بیاورند.) سیسِرو چون تولیای عزیز خویش را از دست داد، بیش از گذشته به جاودانگی فرد امید بست. وی چندین سال پیشتر از آن در «رؤیای سکیپیو» ، که بخش واپسین «جمهور» اوست، از فیثاغورس و افلاطون و ائودوکسوس افسانة پیچیده و گویایی را دربارة زندگی پس از مرگ اقتباس کرد. در این افسانه، مردگان بزرگوار و نیکوکار از نعمت سرمدی بهره مند می شوند، اما در نامه های خصوصی سیسِرو، حتی در نامه هایی که دوستان داغدیده را تسلیت می گوید، ذکری از زندگانی آن سرایی نیست.


سیسِرو چون با شکاکیت زمان خود آشنا بود. رسالات اخلاقی و سیاسی خویش را بر مبانی غیر دینی و مستقل از ضمان فوق طبیعی استوار کرد. در رسالة «نیکی متعال» نخست از پژوهش در باب شادکامی آغاز می کند، و سپس با دو دلی با رواقیون همداستان می شود که تنها فضیلت اخلاقی راه رسیدن به شادکامی است. از این رو، در رساله ای دیگر راه فضیلت را بررسی می کند و به یاری افسون بیانش چندی موفق می شود که وظیفه را دلپسند جلوه دهد. می نویسد: «همة آدمیان برادرند و همة جهان را باید شهر مشترک خدایان و آدمیان دانست.» کاملترین آیین اخلاقی وفاداری آگاهانه به این کل است. آدمی باید نخست به خود و جامعه اش وفادار باشد تا پیش از همه بنیاد اقتصادی درستی برای زندگی خویش بگذارد و سپس وظایف خود را به عنوان یک شارمند به جا آورد. کشورداری خردمندانه از موشکافانه ترین فلسفه ها گرانمایه تر است.


حکومت سلطنتی بهترین نوع حکومتهاست اگر که شاه خوب باشد، و بدترین نوع است اگر که شاه بد باشد ـ درستی این گفتة پیش پا افتاده بزودی در روم به اثبات رسید. آریستوکراسی خوب است اگر که براستی نیکترین مردمان فرمان رانند. اما سیسِرو، که خود عضوی از طبقة متوسط بود، نمی توانست به صدق اعتراف کند که خانواده های کهن و به قدرت رسیده در زمرة بهترین مردمانند. دموکراسی خوب است اگر که مردم با فضیلت باشند، و این به دیدة سیسِرو امری محال می نماید. بهترین نوع حکومت آن است که همة اینها را با هم جمع داشته باشد، مانند دولت روم پیش از گراکوس، یعنی قدرت دموکراتیک انجمنها و قدرت آریستوکراتی سنا و نیروی کمابیش شاهانة کنسولان برای مدت یک سال. اگر قید و میزانی در کار نباشد، حکومت سلطنتی به استبداد، حکومت آریستوکراتی به اولیگارشی، و دموکراسی به حکومت جماعت، غوغا، و دیکتاتوری مبدل می شود. پنج سال پس از آنکه قیصر به مقام کنسولی رسید، سیسِرو طعنه ای در حق او زد:


افلاطون می فرماید که از افسار گسیختگی بیحد، که مردم آن را آزادی می نامند، جباران پدید می آیند، همچون نهالی که از ریشه بدمد ... و این گونه آزادی ملت را زیر یوغ بندگی در می آورد. افراط در هر چیز ضد آن را پدید می کند. ... زیرا از میان چنین مردمی عنان گسیخته معمولا یک تن به رهبری برگزیده می شود. ... کسی که دلیر و بی پروا باشد ... و با واگذاری اموال دیگران به مردم خود را محبوب ایشان کند، به چنین مردی وظیفة حراست از مسند حکومت واگذار و پی در پی تجدید می شود، چرا که وی به دلایل بسیار هراسان است از اینکه یک شارمند عادی بماند. پس، یک گارد مسلح بر گرد خود می گمارد و بر همان مردمی که وی را به قدرت رسانده اند استبداد می راند.


با اینهمه قیصر پیروز شد و سیسِرو صلاح در آن دید که ناخرسندی خویش را زیر حرفهای بیمزة خوشاهنگ دربارة قانون، دوستی، افتخار، و پیری مدفون کند. می گفت: «قوانین در زمان جنگ خاموشند؛» اما دست کم می توانست دربارة فلسفة قانون بیندیشد. به پیروی از رواقیون، قانون را «عقل سلیم موافق با طبیعت» تعریف کرد و منظورش آن بود که قانون روابطی را که از غرایز آدمی ناشی می شود نظام و ثبات می بخشد. ... «طبیعت ما را دوستار همنوعانمان آفریده» (جامعه)، «و این اساس قانون است.» دوستی باید بر اساس علایق مشترکی که با فضیلت و داد استحکام و تحدید می یابد استوار باشد، نه بر پایة نفع متقابل. آیین دوستی می باید چنین باشد: «توقع نداشتن چیزهای ناشرافتمندانه و انجام ندادن چنان خواهشها.» زندگی شرافتمندانه بهترین ضامن رستگاری در پیری است. تسلیم به نفس و افراط در جوانی تن را پیش از موقع می فرساید، اما زیستن به شیوة درست تن و روان هر دو را تا صد سال سالم نگاه می دارد؛ شاهد مثال ما ماسینیساست. دل بستن به مطالعه آدمی را از «نزدیک شدن دزدانة پیری بیخبر می دارد.» پیری همچون جوانی مواهبی دارد ـ یعنی رسیدن به خردمندی بردبارانه، مهری پر آزرم در حق کودکان داشتن، و فرو نشستن تب هوس و جاه. پیری هراس مرگ را با خود به همراه دارد، اما نه اگر ذهن آدمی به حکمت سرشته شده باشد. پس از مرگ، در بهترین احوال، زندگی تازه و شادمانه تری در انتظار ماست، و در بدترین احوال آرامش خواهیم یافت.


رویهمرفته رسالات سیسِرو در فلسفه تنک مایه اند و همة آنها، همچون سیاستمداری او، سخت به معتقدات رسمی و سنت چسبیده اند. وی همة کنجکاوی یک دانشمند و احتیاط یک بورژوا در خود داشت، حتی در فلسفه اش نیز سیاستمدار ماند و میل نداشت که رأی کسی را از دست بدهد. وی عقاید دیگران را فراهم می آورد و آرای موافق و مخالف را چنان به دقت می سنجد که از مجالس او با همان عقایدی که به درون آمده ایم بیرون می رویم. همة این رسالات تنها یک حسن دارند، و آن زیبایی سادة شیوة آنهاست. زبان لاتینی سیسِرو چه دلپذیر است و چه آسان برای خواندن، و چه زبان روان و روشنی دارد! هنگامی که حوادث را باز می گوید، در کلام او چیزی از آن نشاطی یافت می شود که خطابه هایش را دل انگیز می کند. چون منش کسی را وصف می کند، چنان مهارتی به کار می بندد که خود افسوس آن را می خورد که فرصت ندارد تا بزرگترین مورخ روم شود. وقتی که توسن سخن را رها می کند، عبارات موزون و تقطیعات کوبنده ای از زبانش جاری می شود که همه را از ایسوکراتس آموخته است و فضای فوروم را با آنها پرخروش می کند. اندیشه هایش از آن طبقات بالادست است، اما شیوه اش رو به مردم دارد. می کوشید تا سخنش برای مردم روشن و گفته های بدیهیش هیجان آور باشد، و کلی گوییهایش را به چاشنی حکایت و نغزگویی نمکین می کرد.


سیسِرو زبان لاتین را دوباره آفرید، بر واژه های آن افزود، و از آن افزاری انعطاف پذیر برای فلسفه و دستمایه ای برای دانش و ادب اروپای باختری ساخت که هفده قرن به کار می آمد. پسینیان از او بیشتر به نام نویسنده یاد می کردند تا سیاستمدار. آدمیان، به رغم همة یاد ـ آوریهایش، عظمت او را در مقام کنسولی از یاد بردند، اما پیروزیهایش را در ادب و گشاده زبانی ستودند. و از آنجا که گیتی صورت را همان گونه ارج می نهد که ماده را، و هنر را همان گونه که دانش و قدرت را، سیسِرو در جمع رومیان در ناموری تنها از قیصر واپس ماند؛ و این استثنا را او هرگز نمی توانست ببخشاید.


فصل نهم :قیصر - 100 – 44 ق م


I - بی بندوبار


کایوس یولیوس کایسار1 نسب خود را به یولیوس آسکانیوس، پسر آینیاس، پسر ونوس، دختر یوپیتر، می رساند: وی خدا زاد و خدا مرد. دودمان یولیانوس در عین تنگدستی از کهنترین و والاتبارترین خانواده های رم بود. یکی از کایوس یولیوسها در سال 489 مقام کنسولی داشت، و دیگری در سال 482. یکی دیگر از افراد همین خاندان به نام ووپیسکوس یولیوس در سال 473، دومی به نام سکستوس یولیوس در سال 157، و سومی در سال 91 به همین مقام دست یافتند. قیصر از ماریوس، شوهر عمه اش (یولیا)، گرایش به روشهای انقلابی در سیاست را فرا گرفت. مادرش آورلیا کدبانویی بود در کمال وقار و خرد که خانة کوچک خود را در کوی «ناباب» سوبورا ـ که پر از دکه و میکده و روسپیخانه بود ـ با صرفه جویی اداره می کرد. در آنجا، قیصر به سال 100 ق م، به روایتی پس از یک عمل جراحی که به نام او شد، دیده به جهان گشود.2 2. این عمل جراحی [که به سزارین معروف است] پیش از قیصر یکی از شیوه های کهن زایمان بود و نام آن در قوانین منسوب به نوما آمده است. کنیة قیصر از نام این عمل جراحی گرفته نشده است (matris caesus ab utero). مدتها پیش از او قیصرهای دیگری در میان افراد خانوادة پولیها وجود داشتند.


در ترجمة فیلمون هلاند از کارهای سوئتونیوس آمده است که «این زمان قیصر استعدادی شگرف در فراگرفتن و آموختن داشت.» آموزگارش در زبانهای لاتین و یونانی و سخنوری از اهالی گل بود. با این آموزگار قیصر ناآگاهانه خود را برای بزرگترین کشورگشایی خویش آماده ساخت. جوان بزودی شیفتة سخنوری شد و همة وجود خود را کمابیش وقف نویسندگی نوجوانانه کرد، اما انتصاب به مقام دستیار نظامی مارکوس ترموس در آسیا به فریادش رسید. نیکومدس، فرمانروای بیتینیا، چنان دلباختة او شد که سیسِرو و دیگر بدگویان بعدها او را نکوهش کردند که «بکارت خویش را به شاهی باخته است.» چون در سال 84 به رم بازگشت، کوسوتیا را به زنی گرفت تا پدرش را خشنود کند؛ چندی بر نیامد که با مرگ پدر او را طلاق داد و کورنلیا دختر لوکیوس کورنلیوس کینا را، که رهبری انقلاب پس از ماریوس به عهده اش قرار گرفته بود، به زنی گرفت. هنگامی که سولا به قدرت رسید، به قیصر فرمان داد تا کورنلیا را طلاق دهد؛ و چون قیصر سرباز زد، سولا میراث او و جهیزیة کورنلیا را غصب کرد و نامش را در شمار محکومان به مرگ نهاد.


قیصر از ایتالیا گریخت و به سپاهیان در کیلیکیا پیوست. چون سولا مرد، به رم بازگشت (78 ق م)؛ اما وقتی دید که دشمنانش به حکومت رسیده اند؛ دوباره رهسپار آسیا شد. راهزنان او را اسیر کردند و به یکی از بازارهای خاص بردگان بردند و اعلام کردند که حاضرند او را در برابر بیست تالنت (تقریباً 000’72 دلار) آزاد کنند. وی آنان را از اینکه او را کم بها داده اند سرزنش کرد و خود حاضر شد که پنجاه تالنت بپردازد. پس، خادمان خویش را در پی گرد آوردن پول فرستاد و خود، با سرودن اشعار و خواندن آنها برای شکار گرانش، خاطر خوش داشت. آن اشعار پسند طبع شکارگرانش نمی افتاد، و قیصر ایشان را بربران کودن نامید و وعیدشان داد که در نخستین فرصت به دارشان آویزد. چون خونبهایش رسید، به میلتوس شتافت، کشتی ها و ملوانانی بسیج کرد، سر در پی راهزنان نهاد و اسیرشان ساخت، خونبها را باز گرفت، آنگاه همة آنان را به صلیب آویخت. اما چون مردی بغایت مهربان بود، فرمود تا گلوهاشان را نخست ببرند. سپس به رودس رفت تا فن سخنوری و فلسفه بیاموزد.


قیصر پس از بازگشت به رم نیرویش را میان سیاست و عشق بخش کرد. وی خوبرو بود، اگرچه تنک شدن مویش او را نگران می داشت. هنگامی که کورنلیا مرد (سال 68 ق م)، پومپیا نوة سولا را به زنی گرفت. چون این ازدواجی یکسره سیاسی بود، وی از اینکه به رسم زمانه روابطی را با دیگران نگاه دارد پروایی نداشت؛ اما چون آن فاسقان بیشمار و از هر دو جنس بودند، کوریو (پدر آن کس که بعدها سردار او شد) وی را «شوی هر زن و زن هر مرد» نامید. وی در نبردهایش نیز به این شیوه ها ادامه داد و با کلئوپاترا در مصر، شهبانو ائونوئه در نومیدیا، و زنان بسیار دیگر در سرزمین گل نرد عشق می باخت، چندانکه سربازانش او را به طعنه ای مهرآمیز «کچل زناکار» می نامیدند. پس از آنکه قیصر گل را فتح کرد و به آیین پیروزان به شهر درآمد، سربازانش قطعه ای دو بیتی ساختند و در آن همة شوهران را زنهار دادند که قیصر در شهر است، زنان خویش را در غل و بند نگاه دارند. آریستوکراسی به دو دلیل کین او را به دل داشت: یکی آنکه امتیازاتشان را به خطر می انداخت ودیگر آنکه زنانشان را از راه به در می برد. پومپیوس زنش را طلاق داد چون با قیصر سرو سری داشت. دشمنی پر شور کاتو با او همه حکیمانه نبود: خواهر ناتنی کاتو، سرویلیا، از دلباخته ترین معشوقگان قیصر بود. یک بار کاتو، که به تبانی میان قیصر و کاتیلینا بدگمان شده بود، در سنا با او در افتاد و خواست تا نامه ای را که همان دم به دستش داده بودند بلند بخواند. قیصر بی آنکه توضیحی دهد آن را به کاتو رساند، و آن نامه ای بود عاشقانه از سرویلیا. سرویلیا همة عمر سودازدة قیصر ماند، و در سالهای بازپسین زندگیش بدگویان بی انصاف متهمش داشتند که دختر خویش ترتیا را به هوس به قیصر تسلیم کرده است. در زمان جنگ داخلی، در حراجی عمومی، قیصر پاره ای از املاکی را که به زور از آریستوکراتهای آشتی ناپذیر گرفته بود به قیمت اسمی به سرویلیا فروخت. چون گروهی از ارزانی قیمت شگفتی نمودند، سیسِرو به جناسی نغز پاسخی گفت که چه بسا سرش را به باد می داد: ترتیاد دوکتا، که هم می تواند «یک سوم کمتر» معنی دهد و هم کنایه ای باشد به آن شایعه که سرویلیا دخترش را برای قیصر آورده است. ترتیا زن قاتل اصلی قیصر، یعنی کاسیوس، شد. بدین گونه عشقهای آدمیزادگان با آشوبهای کشورها در هم می آمیزد.


شاید این سرمایه گذاریهای گوناگون، هم یاور بر آمدن قیصر شد و هم مایة فرو افتادن او. هر زنی که دلدادة او می شد دوستی بانفوذ بود که معمولا به اردوی مخالفان تعلق داشت، و بیشتر ایشان حتی هنگامی که عشق او به ادب سرد مبدل می شد، همچنان به او وفادار می ماندند. کراسوس، با آنکه گفته بودند زنش ترتولا با قیصر سر و سری دارد، مبالغ هنگفت به او وام می داد تا هزینة نامزدیهای مقامات و بزمهای خویش را فراهم آورد؛ زمانی قیصر 800 تالنت (قریب 000’880’2 دلار) به او بدهکار بود. چنین وامهایی نشانة گشاده دستی یا دوستی نبود، اعانه هایی به مبارزات قیصر بود که بعد با مراحم سیاسی یا غنایم نظامی پاداش داده می شد. کراسوس، مانند آتیکوس، برای حفظ ثروت هنگفت خود نیازمند پشتیبانی و فرصت بود. بیشتر سیاستمداران رومی زمان چنین وامهایی بر ذمه داشتند: مارکوس آنتونیوس چهل میلیون، سیسِرو شصت میلیون، و میلو هفتاد میلیون سِستِرس وامدار بودند ـ اگرچه این ارقام ممکن است بدگوییهایی احتیاط آمیز باشد. قیصر را باید در وهلة نخست سیاستمداری بی رسم و راه و آدمی بی بندوبار بدانیم که آرام آرام، در پرتو رشد و مسئولیت، بر مرتبة یکی از ژرفبینترین و وظیفه شناسترین کشورداران تاریخ رسید. در عین آنکه بر خطاهای او شادی می کنیم، نباید فراموش کنیم که وی با اینهمه مردی بزرگ بود. نمی توانیم به این دلیل با قیصر لاف همسری بزنیم که او نیز زنان را از راه به در می برد و به سر کردگان کوی و برزن رشوه می داد و کتاب می نوشت.


II - کنسول


قیصر در آغاز کار پنهانی با کاتیلینا همدست بود و، در فرجام کار، کسی بود که رم را از نو ساخت. هنوز سالی از مرگ سولا نگذشته بود که وی بر ضد گنایوس دولابلا، از کارگزاران حکومت ارتجاعی سولا، اقامة دعوی کرد. دادرسان به زیان قیصر رأی دادند. اما مردم حملة دموکراتیک و نیز نطق درخشانش را ستودند. وی در حرارت و بذله گویی و ختامهای شورانگیز و طعنه های سخنورانه از پس سیسِرو برنمی آمد؛ براستی قیصر این شیوة «آسیایی» را دوست نمی داشت و خود را پایبند ایجاز و سادگی ترشرویانه ای می کرد که شیوة نگارش وی در کتاب گزارشها دربارة جنگهای داخلی و جنگهای گالیایی است. با این وصف، بزودی در گشاده زبانی تالی سیسِرو خوانده شد.


در سال 68 کوایستور (خزانه دار) گشت و به خدمت در اسپانیا گماشته شد. وی سرکردگی چند حملة نظامی به قبایل محلی را به عهده گرفت، شهرها را غارت کرد، و چندان مال به یغما گردآورد که توانست بخشی از وامهای خود را بپردازد. در عین حال، با کاستن از نرخ بهرة وامهایی که صرافان رومی به مردم اسپانیا داده بودند خود را محبوب ایشان ساخت. در گادس، چون به پای مجسمه ای از اسکندر رسید، خویشتن را نکوهش کرد که در سنی که آن مقدونی نیمی از جهان مدیترانه را گشوده بود خود کارهایی چنان ناچیز کرده است. چون به رم باز گشت، دوباره به مسابقه در پی منصب و قدرت برخاست. در سال 65 ق م به مقام شهرداری یا سرپرست بناهای عمومی برگزیده شد. پول خود ـ یعنی پول کراسوس ـ را صرف آراستن میدان بزرگ شهر با ساختمانها و ستونهای تازه کرد و دل عامه را با برگزاری بازیها و مسابقه های بیدریغ به دست آورد. سولا یادگارهای افتخار ماریوس، یعنی درفشها ، پیکره ها، و غنایم نمایندة خصال و پیروزیهای آن اصلاح طلب دیرین را از کاپیتول بیرون ریخته بود؛ اما قیصر همة آنها را به جای خود بازگرداند و کهنه سربازان ماریوس را شادمان کرد و، با همین کار، سرکشی سیاست خود را آشکار ساخت. محافظه کاران به اعتراض برخاستند و برای درهم شکستن قدرت او خط و نشان کشیدند.


در سال 64، در مقام ریاست، هیئتی خاص رسیدگی به جرایم قتل بازماندة کارگزاران سولا را، که از طرف او مأمور مصادرة اموال و کشتار بودند، به دادگاه فرا خواند و چند تن ایشان را به تبعید یا مرگ محکوم کرد. در سال 63، در سنا بر ضد اعدام دستیاران کاتیلینا رأی داد و در حاشیة سخنرانیش گفت که شخصیت آدمی پس از مرگ باز نمی ماند؛ این شاید تنها بخش سخنرانی او بود که کسی را نیازرد. در همان سال به مقام پونتیفکس ماکسیموس، یعنی پیشوایی دین رومی، رسید در سال 62 به مقام پرایتوری برگزیده شد و یکی از سنت پرستان سرشناس را به جرم اختلاس مجازات کرد. در سال 61 معاون پرایتور اسپانیا شد، اما بستانکارانش او را از عزیمت باز داشتند. وی اقرار کرد که بیست و پنج میلیون سِستِرس نیاز دارد تا ذمة خود را بری کند. کراسوس به یاریش آمد و همة تعهداتش را ضامن شد. قیصر به اسپانیا رفت و بر قبایلی که شور استقلال در سر داشتند پیروزمندانه یورشها برد و آن قدر غنیمت با خود به روم باز آورد که توانست نه تنها وامهای خود را بپردازد، بلکه خزانه داری را چندان غنی کند که سنا رأی به برگزاری آیین پیروزی در حق او دهد. این شاید از زیرکی «بهین مردمان» بود؛ زیرا آنان می دانستند که قیصر می خواهد نامزد مقام کنسولی شود، قانون نامزدی غیابی را ممنوع می کند، و «پیروزگر» به حکم قانون باید تا روز برگزاری آیین پیروزی بیرون از شهر بماند ـ سنا این روز را پس از برگزاری انتخابات کنسولی معین کرده بود. اما قیصر از آیین پیروزی چشم پوشید و به شهر درآمد و با نیرو و مهارتی مقاومت ناپذیر به مبارزة انتخاباتی پرداخت.


پیروزی او در پرتو آن به دست آمد که زیرکانه پومپیوس را به آرمان آزادیخواهانة خود دلبسته کرد. پومپیوس تازه پس از یک رشته پیروزیهای نظامی و سیاسی از شرق بازگشته بود. وی، با پاک کردن دریا از دریازنان، دوباره بازرگانی مدیترانه را امن، و شهرهای پایگاه آن را از رونق برخوردار ساخت. با گشودن بیتینیا، پونتوس، و سوریه سرمایه داران را خشنود گرداند؛ شاهان را عزل و نصب کرد و از محل غنایم خود مبالغی با نرخهای بهرة هنگفت به آنان وام داد؛ رشوه ای چرب از شاه مصر پذیرفت تا به کشور او برود و شورشی را بخواباند، و سپس به بهانة غیرقانونی بودن پیمان از اجرای آن سرباز زد؛ فلسطین را آرام کرد و به صورت کشوری وابسته به روم درآورد؛ سی و نه شهر بنیاد کرد و قانون، نظم، و آرامش را برپا داشت؛ و رویهمرفته رفتاری روشن بینانه، سیاستمدارانه، و ثمربخش داشت. او اکنون به عنوان مالیات و باج و غنایم و بندگان باز خرید شده یا فروخته چنان ثروتی به رم باز آورد که می توانست دویست میلیون سِستِرس به خزانه بپردازد، سیصد و پنجاه میلیون بر درآمدهای سالانة آن بیفزاید، سیصد و هشتاد میلیون میان سربازان خود بخش کند، و با این حال، به عنوان یکی از دو تن توانگرترین مردان رم، با کراسوس دعوی همسری نماید.


سنا از این دستاوردها بیشتر هراسناک شد تا شادمان. چون خبر یافت که پومپیوس، با سپاهی که سرسپرده به اوست و می تواند وی را به دیکتاتوری برساند، در بروندیسیوم به خشکی پیاده شده است، از ترس بر خود لرزید. پومپیوس بیم سنا را بدین گونه خواباند که سپاهیان خود را خلع سلاح کرد و وارد رم شد، بی آنکه جز خادمان شخصی خویش همراهی داشته باشد. جشن ورود او دو روز به طول انجامید، اما حتی این مدت نیز برای نمایش همة تخت روانهایی که پیروزیهای او را تصویر می کردند و غنایمش را نشان می دادند کافی نبود. سنای ناسپاس درخواست او را برای توزیع زمینهای دولتی میان سربازانش رد کرد، از تصویب پیمانهایی که وی با شاهان مغلوب بسته بود سرباز زد، و آن ترتیباتی را که لوکولوس در مشرق زمین برقرار داشته و پومپیوس زیر پا گذاشته بود دوباره استوار کرد. اثر همة این اعمال نقض اصل «اتحاد طبقات بالادست» بود که سیسِرو موعظه می کرد، و وا داشتن پومپیوس و سرمایه داران به مغازله با «خلقیان». قیصر از این وضع بهرة تمام برگرفت و نخستین «تریوم ویراتوس» یا «شورای سه گانه» را با پومپیوس و کراسوس بنیاد کرد (سال 60 ق م)؛ به حکم آن، هر عضو شورا متعهد شد که با قانونی که به مذاق دیگری ناخوش افتد مخالفت کند. پومپیوس رضا داد که قیصر به مقام کنسولی برسد، و قیصر پیمان کرد که اگر بدان مقام برگزیده شود، مقرراتی را به اجرا گذارد که اقدام سنا را در سست کردن موقعیت پومپیوس بی اثر سازد.


نبرد سخت بود، و بازار رشوه در هر دو سو رواج داشت. کاتو، رهبر سنت پرستان، چون شنید که یارانش رأی می خرند، موضوع را آسان گرفت و این شیوه را به دلیل ارجمندی مقصود تأیید کرد. «خلقیان» قیصر را برگزیدند و «بهین مردمان» بیبولوس را. هنوز چندی از انتخاب قیصر به مقام کنسولی (سال 59) نگذشته بود که وی اقداماتی را که پومپیوس خواسته بود به سنا پیشنهاد کرد: توزیع زمین در میان بیست هزار شارمند تهیدست و از آن جمله سربازان پومپیوس، تصویب قول و قرارهای پومپیوس در خاور زمین، و تقلیل یک سوم از مبلغی که عاملان مالیات متعهد به گردآوری از ایالات آسیایی بودند. چون سنا با تمام قوا به مخالفت با این اقدامات برخاست، قیصر، مانند برادران گراکوس، آنها را یکراست به انجمن عرضه کرد. سنت پرستان بیبلوس را وا داشتند که حق وتوی خود را برای جلوگیری از گرفتن رأی به کار ببرد، و طالعبینان را نیز برانگیختند تا از نحوست احوال خبر دهند. قیصر شگونهای بد را نادیده انگاشت و انجمن را بر آن داشت تا بیبولوس را به دادگاه فرا خواند؛ و یکی از «خلقیان» پرشور یک ظرف خاکروبه بر سر بیبولوس ریخت. لوایح قیصر تصویب شد. این لوایح، مانند آنچه برادران گراکوس پیشنهاد کرده بودند، سیاستی ارضی را با برنامه ای مالی، که پسند خاطر بازرگانان بود، در می آمیخت. پومپیوس از اینکه قیصر به تعهدات خود وفا کرده خشنود گشت. وی یولیا دختر قیصر را چهارمین زن خود کرد، و پیوند تفاهم میان پلبها و بورژوازی کارش به جشن ازدواج کشید. «تریوم ویراتوس» یا شورای سه گانه به جناح اصلاح طلب پیروان خود وعده کرد که در پاییز سال 59 از نامزدی پوبلیوس کلودیوس برای مقام تریبونی پشتیبانی خواهد کرد، و در عین حال با بازیها و سرگرمیهای بیدریغ خاطر رأی دهندگان را خوش داشت.


در ماه آوریل، قیصر دومین لایحة ارضی خود را تقدیم کرد که به موجب آن اراضی دولتی در کامپانیا می بایست میان شارمندان تهیدستی که سه فرزند دارند تقسیم شود. این بار نیز سنا را به فراموشی سپردند. انجمن لایحه را تصویب کرد، و پس از یک قرن کوشش سیاست گراکوسی پیروز شد. بیبولوس خانه نشین گشت و هر چند یک بار دل به این خوش کرد که از نحس کیوان برای تصویب این قانون خبر دهد. قیصر کارهای کشوری را بی کنکاش با او گرداند، چنانکه زندان شهر آن سال را سال «کنسولی یولیوس و قیصر» خواندند. وی برای آنکه سنا را زیر نظر عامه قرار دهد، نخستین روزنامه را تأسیس کرد؛ بدین گونه منشینانی برگماشت تا صورت مذاکرات سنا و دیگر مذاکرات و خبرها را بنویسند و این «کرده های روزانه» را به روی دیوارهای فورومها بچسبانند. از روی این دیوارها گزارشها رونویس می شد و به دست نامه بران خصوصی به همة نقاط امپراطوری می رسید.


در پایان این دورة تاریخی کنسولی، قیصر خود را برای پنج سال بعدی فرمانده بخشهای ایالت ناربون در گل و دامنة جنوبی آلپ کرد. چون بر طبق قانون هیچ سپاهی حق ماندن در ایتالیا را نداشت، کسی که فرمانده لژیونهای مقیم شمال ایتالیا می شد بر سراسر شبه جزیره سلطة نظامی می یافت. قیصر، برای آنکه قوانینش را پایدار نگاه دارد، وسیله ای انگیخت تا دوستانش گابینیوس و پیسو برای سال 58 به مقام کنسولی برگزیده شوند و دختر پیسو، کالپورنیا، را به زنی گرفت. برای آنکه از پشتیبانی تودة مردم مطمئن باشد، کلودیوس را برای انتخاب به مقام تریبونی برای سال 58 یاری بیدریغ کرد. با آنکه چندی پیش زن سوم خود پومپیا را به گمان زناکاری باکلودیوس طلاق داده بود، نگذاشت که این واقعه بر طرحهایش اثری گذارد.


III - اخلاق و سیاست


پوبلیوس کلودیوس پولکر (خوبرو)، از گنس کلاودیوسها، آریستوکراتی بود جوان، دلیر، و بی بندوبار. وی مانند کاتیلینا و قیصر از پایگاه خود فرود آمد تا تهیدستان را بر ضد توانگران راهبر شود. برای آنکه شرایط مقام تریبونی خلق را حایز شود، خود را فرزند خواندة یک خانوادة پلبی کرد. برای آنکه ثروت متراکم رم را میان همه توزیع کند و سیسِرو را ـ که به خواهرش کلودیا ناسزا گفته و پاسدار تقدس مالکیت بود ـ از میان ببرد ، در زمرة افسران قیصر درآمد، تا آنکه توانست خود قدرت را در دست گیرد. وی سیاست قیصر را می ستود و عاشق زن او بود؛ و چون خواست به وصال او برسد، خود را به جامة زنان درآورد و به خانة قیصر درآمد و سپس (در سال 62) به عنوان کاهن اعظم در آیینی که زنان به تنهایی به درگاه «الاهة نیکوکار» به جا می آوردند شرکت جست، اما فریبش آشکار و به دادگاه فراخوانده و به جرم هتک حرمت الاهة نیکوکار محاکمه شد. چون قیصر را به گواهی خواستند، گفت که شکایتی از کلودیوس ندارد. دادستان از او پرسید پس چرا زنش پومپیا را طلاق داده است. قیصر گفت: « زیرا زن من باید چنان زنی باشد که گمان بد در حق او نرود.» این جوابی زیرکانه بود که یک دستیار سیاسی هوشمند را نه محکوم می کرد نه معاف. گواهان گونانون ـ که شاید رشوه گرفته بودند ـ به دادگاه گفتند که کلودیوس با کلودیا روابطی نهانی داشته و خواهرش رتیا را پس از ازدواج با لوکولوس از راه به در برده است. کلودیوس به اعتراض گفت که وی در روز هتک حرمت مورد ادعا از رم بیرون رفته بوده، اما سیسِرو گواهی داد که با او در رم بوده است. عوام پنداشتند که سراسر داستان دسیسه ای است از جانب سنا برای زبون کردن یک رهبر «خلقیان»، و برای تبرئه اش فریاد برداشتند. کراسوس، به گفتة برخی به اشارت قیصر، گروهی از دادرسان را رشوه داد تا به سود کلودیوس حکم دهند. اصلاح طلبان این بار زرشان چربید و کلودیوس رها شد. قیصر این را غنیمت شمرد تا، به جای زنی که سنت پرست ناجوری بود ، دختر سناتوری را به همسری بگیرد که به آرمان خلق پیوسته بود.


هنوز روزی چند از کناره گیری قیصر نگذشته بود که گروهی از محافظه کاران پیشنهاد الغای کامل قوانین او را دادند. کاتو عقیده اش را آشکار گفت که قانون نامه ها باید از «قانون یولیانوسی» زدوده شود. سنا تردید کرد که چنین آشکارا با قیصر، که لژیونها را در اختیار داشت، و کلودیوس، که مسلط بر مقام تریبونی بود، در افتد. در سال 63، کاتو با تجدید توزیع غلة دولتی تودة خلق را با محافظه کاران همراه کرده بود. اکنون (سال 58) کلودیوس، با رایگان کردن غله برای همة نیازمندان، اقدام کاتو را پاسخ داد. وی قوانینی به تصویب انجمن رساند که در زمینة قانونگذاری حق وتو را از روحانیون می گرفت و کولگیاها را، که سنا در برچیدنشان کوشیده بود، دوباره جواز قانونی می داد. وی این اتحادیه ها را از نو سازمان داد و به صورت گروههای رأی دهنده درآورد، و اتحادیه ها چنان هواخواهش شدند که نگهبانانی مسلح به پاسداریش گماشتند. کلودیوس از بیم آنکه، پس از پایان دورة تریبونی، کاتو یا سیسِرو در پی بی ثمر کردن کار قیصر برآیند، انجمن را بر آن داشت که کاتو را به سفیری قبرس بفرستد و مقرر دارد تا هر مردی که شارمندان رومی را، چنانکه قانون مقرر می دارد، بی اجازة انجمن بکشد تبعید شود. سیسِرو دریافت که اشارة قانون به اوست، پس به یونان گریخت، و شهرها و بزرگان یونان در نواخت و بزرگداشت او با یکدیگر به رقابت برخاستند. انجمن حکم داد تا اموال سیسِرو ضبط، و خانة وی بر فراز پالاتینوس با خاک یکسان شود.


از بخت خوش سیسِرو بود که کلودیوس، سرمست از بادة پیروزی، هم با پومپیوس و هم با قیصر دشمنی آغاز کرد و بر سر آن شد تا خود رهبر یگانة پلبها شود. پومپیوس در پاسخ آن از درخواست کوینتوس، برادر سیسِرو برای بازگرداندن سخنور پشتیبانی کرد. سنا از همة شارمندان رم در ایتالیا خواست تا به پایتخت بیایند و به این پیشنهاد رأی دهند. کلودیوس گروهی مسلح را به درون «میدان مارس» آورد تا ناظر رأی گرفتن باشند، و پومپیوس آریستوکراتی نیازمند به نام آنیوس میلو را برانگیخت تا گروهی را به مقابلة آن بسیج کند. این کار به آشوب و خونریزی انجامید و بسیاری کشته شدند و کوینتوس نیز بسختی جان از معرکه به در برد، اما پیشنهاد او تصویب شد و سیسِرو پس از ماهها تبعید پیروزمندانه به ایتالیا بازگشت (سال 57). همچنانکه از بروندیسیوم به جانب رم روانه بود، توده های مردم به پیشبازش می آمدند. در رم استقبال جمعیت چندان عظیم بود که سیسِرو بیمناک شد که مبادا متهم شود خود اسباب تبعید خویش را به دسیسه فراهم کرده تا بازگشتی پرشکوه داشته باشد.


سیسِرو در ازای فراخواندن خویش به رم با پومپیوس و شاید قیصر بیعت کرده بود. قیصر مبالغ هنگفتی به او وام داد تا وضع مالی خود را سامان دهد، و از دریافت بهره خودداری کرد. از آن پس سیسِرو تا چند سال در سنا مدافع تریوم ویراتوس یا «شورای سه گانه» بود. چون خطر کمبود غله روم را تهدید می کرد (سال 57)، سیسِرو کاری کرد تا مأموریت فوق العاده ای به پومپیوس واگذار شود که به حکم آن وی تا شش سال بر همة فرآورده های غذایی روم و همة بندرها و داد و ستدها اختیار کامل داشته باشد. پومپیوس دوباره گلیم خویش را از آب به در برد، اما قانون اساسی رم گزندی دیگر دید و حکومت قانون همچنان راه به حکومت فردی داد. در سال 56، سیسِرو سنا را مجاب کرد تا پرداخت مبلغ گزافی را از باب هزینه های لشکریان قیصر در گل تصویب کند. در سال 54 وی از حکومت ایالتی چپاولگرانة آولوس گابینیوس، یکی از هواداران تریوم ویراتوس، دفاع کرد، اما در مقصود خود توفیقی نیافت. در سال 55 با دشنام باران کردن یکی دیگر از فرمانروایان ایالات به نام کالپورتیوس پیسو همة قرب و منزلتی را که نزد قیصر به دست آورده بود یکسره از دست داد. وی خوب به یاد داشت که پیسو به تبعید او رأی داده است، اما فراموش کرده بود که دختر پیسو زن قیصر است.


هنگامی که (در سال 57) کاتو پیروزمندانه امور قبرس را سامان داد و به رم بازگشت، سنت پرستان صفوف خود را از نو آراستند. کلودیوس، که اکنون دشمن پومپیوس بود، دعوت آریستوکراسی را پذیرفت تا عامه پسندی و تگ1های خویش را در خدمت ایشان بگمارد. جو حالتی مخالف قیصر پیدا کرد؛ هجویه های کالووس و کاتالوس چون نیزه هایی زهرآگین در سر تریوم ویراتوس فرو می آمد. چون قیصر هر چه بیش در سرزمین گل پیش رفت، و از خطرات بیشماری که بر او روی آور می شد خبر رسید، دوباره امید در دل والاتباران جان گرفت؛ سیسِرو گفت که آخر نه این است که آدمی ممکن است هزار جور بمیرد. اگر قول قیصر را باور داشته باشیم، چند تن از سنت پرستان با آریوویستوس، رهبر ژرمنی، گفتگوهایی برای قتل قیصر آغاز کرده بودند. دومیتیوس، که نامزد مقام کنسولی بود، اعلام کرد که اگر انتخاب شود، بیدرنگ پیشنهاد بازخواندن قیصر را از گل خواهد داد ـ یعنی که او را متهم و محاکمه خواهد کرد. سیسِرو که حربا صفت هر دم رنگی دیگر می گرفت پیشنهاد کرد که سنا در روز بیست و پنجم ماه مه سال 56 مسئلة الغای قوانین ارضی قیصر را بررسی کند.


IV – گشودن گل


1. thug، در لغت به معنی فریب دادن، نام قبیله ای است در هند که آدمکش حرفه ای هستند، و در اینجا به کنایه از همین مفهوم اخیر به کار رفته است.


در بهار سال 58 قیصر به فرماندهی بخشهای جنوبی آلپ و بخشهای ایالت ناربون در گل ـ یعنی شمال ایتالیا و جنوب فرانسه ـ رسید. در سال 71 آریوویستوس به درخواست یکی از قبایل گل، که در نبرد با قبیلة دیگر از او یاری خواسته بود، با پانزده هزار تن از ژرمنها به گل روی آورد. وی وعدة یاری را وفا کرد و سپس سلطة خود را بر قبایل شمال خاوری گل استوار ساخت. یکی از این قبایل، به نام آیدویی بر ضد ژرمنها رم را به یاری خواست (سال 61). سنا به فرماندة رومی ناربون در گل اختیار داد تا این دعوت را اجابت کند؛ اما کمابیش در همان حال نام آیوویستوس را در زمرة فرمانروایان دوستار روم درآورده بود. در این زمان صد و بیست هزار تن از ژرمنها از راین گذشتند، در فلاندر جایگیر شدند، و چنان قدرتی به آریوویستوس بخشیدند که وی مردم بومی را رعایای خود به شمار آورد و رؤیای تصرف سراسر گل را در دماغ پخت. در همان حال، هلوتها، که بر گرد ژنو فراهم آمده بودند، آغاز کوچ به باختر کردند؛ عده شان سیصد و شصت و هشت هزار تن قوی پیکر، و قیصر خبردار شد که آنها بر سر راه گذرشان به جنوب باختری فرانسه قصد عبور از بخشهای ایالت ناربون در گل را دارند. مومسن می گوید: «از سرچشمه های راین تا اقیانوس اطلس، قبایل ژرمنی در جنبش بودند و سراسر خطة راین از جانب ایشان تهدید می شد. این جنبشی بود همانند یورشی که اقوام آلمانی و فرانکها ... پانصد سال پس از آن بر امپراطوری روم به زوال قیصران بردند.» همانگاه که رم بر ضد قیصر دسیسه می چید، قیصر برای رهایی رم نقشه می ریخت.


قیصر به هزینة خود و بی کسب اختیاری که می بایست از سنا بگیرد، علاوه بر چهار لژیونی که در اختیار داشت، چهار لژیون دیگر فراهم و مجهز کرد. وی از آریوویستوس برای واپسین بار خواست که نزد او بیاید تا دربارة اوضاع گفتگو کنند؛ و همچنانکه انتظار داشت، آریوویستوس دعوتش را رد کرد. اکنون سفیرانی از جانب بسیاری از قبایل گل نزد قیصر آمدند و از او امان خواستند. قیصر به آریوویستوس و هلوتها هر دو اعلام جنگ کرد و به شمال حمله برد و در بیبراکته، مرکز قبیلة آیدویی، نزدیک شهر کنونی اوتون در نبردی خونین با هجوم هلوتها مقابله کرد. لژیونهای قیصر پیروز شدند، اما نه چندان درخشان؛ در بیشتر این موارد باید روایت خود قیصر را بپذیریم. هلوتها حاضر شدند که به سرزمین خود باز گردند و قیصر پذیرفت که به آنان امان عبور دهد، اما به شرط آنکه در سرزمین خویش حکومت روم را بپذیرند. سراسر گل اکنون به پاس رهایی خود او را سپاس می گفت و برای بیرون راندن آریوویستوس از او یاری می خواست. وی نزدیک اوستهایم1 با ژرمنها روبرو شد و، به روایت خود او، تقریباً همة ایشان را کشت یا به اسارت درآورد (سال 58). آریوویستوس گریخت، اما چندی بعد جان سپرد.


1. در شانزده کیلومتری باختر راین، دویست کیلومتری جنوب کولونی.


قیصر مسلم گرفت که آزاد کردن سرزمین گل به معنای فتح آن است و، به این بهانه که راه دیگری برای حفظ آن در برابر ژرمنها نیست، آن را بیدرنگ زیر فرمان رم قرار داد. برخی از مردم گل که با این حجت قانع نشده بودند، سرکشی آغاز کردند و بلگای را، که قبیلة نیرومندی از ژرمنها و سلتهای ساکن شمال گل میان سن و راین بود، به یاری خواستند. قیصر سپاهیان ایشان را بر کرانة آن شکست داد و آنگاه، با شتابی که به دشمنان فرصت جمع شدن نمی داد، بترتیب بر قبایل سوئسیونیان، آمبیانیان، نرویها، و آدواتیکیان تاخت، بر ایشان چیره شد، اموالشان را به یغما برد، و اسیران را به برده فروشان ایتالیا فروخت. وی کمی زود نوید فتح گل را داد، و سنا آن سرزمین را یک ایالت رومی اعلام کرد (سال 56) و مردم عادی رم، که به همان جهانخواری سرداران بودند، برای آن قهرمان دور از وطن هلهله برداشتند. قیصر دوباره از آلپ به سوی دامنة این کوهستان در گل سرازیر شد و خود را به ادارة امور داخلی آن مشغول داشت، لژیونهای آن را ساز و برگی تازه داد و از پومپیوس و کراسوس خواست تا با او در لوکا گرد هم آیند و برای دفاع مشترک در برابر واکنش محافظه کاران طرحی بریزند.


اینان برای آنکه راه پیشرفت را بر دومیتیوس ببندند، پیمان کردند که پومپیوس و کراسوس در سال 55 ق م، به رقابت با او، نامزد مقام کنسولی شوند؛ برای پنج سال (از سال 54 تا 50 ق م) پومپیوس فرمانروای اسپانیا، و کراسوس فرمانروای سوریه گردد؛ قیصر پنج سال دیگر (از سال 53 تا 49 ق م) در مقام فرماندهی گل باقی بماند؛ و در پایان این مدت، مجاز باشد که برای بار دوم نامزد مقام کنسولی شود. قیصر با غنایمی که از گل گرد آورده بود وجوهی به همکاران و دوستان خود داد تا هزینة فعالیتهای انتخاباتی خود را بپردازند، و مبالغی هنگفت به رم فرستاد تا، با اجرای یک برنامة وسیع ساختمانهای دولتی، برای بیکاران کار و برای پشتیبانانش کارمزد و برای خویشتن اعتبار فراهم آورد. وی سناتورانی را که برای وارسی غنایم جنگی او آمده بودند چندان رشوه داد که نهضتی که برای الغای قوانین او پدید آمده بود یکباره فرو نشست. پومپیوس و کراسوس نیز، پس از دادن رشوه های معمول، به مقام کنسولی برگزیده شدند و قیصر دوباره در پی آن رفت تا مردم گل را مجاب کند که آرامش شیرینتر از آزادی است.


شعله های آشوب از کرانة راین، از بخش سفلای کولونی، زبانه می کشید. دو قبیلة ژرمنی به درون بخشی از گل که مقر قبیلة بلگای بود سرازیر شدند و تا لیژ پیش رفتند، و میهن پرستان گل در برابر هجوم رومیان از ایشان یاری جستند. قیصر، در کسانتن با این دو قبیله رویارو شد (سال 55) و آنان را به سوی راین پس راند و آن عده از ایشان را ـ از زن و مرد و کودک ـ که در رودخانه غرق نشده بودند سر به سر کشت. آنگاه مهندسان او ده روز پلی به روی رود پهناور، که در آن نقطه 430 متر عرض داشت، ساختند؛ سپاهیان قیصر از پل گذشتند و آن قدر در سرزمین ژرمنها جنگیدند تا راین را مرزی استوار ساختند. قیصر پس از دو هفته از راهی که آمده بود به گل بازگشت.


نمی دانیم قیصر از چه رو اکنون بر بریتانیا حمله برد. شاید داستانهایی که از فراوانی زر یا مروارید در آن سرزمین بر سر زبانها افتاده بود او را فریفته بود؛ شاید می خواست ذخایر قلع و آهن بریتانی را به چنگ آورد و به روم بفرستد؛ یا شاید از اینکه بریتانیاییان مردم گل را یاری کرده بودند خشمگین بود و می اندیشید که قدرت روم در گل باید از هر سو در امان باشد. وی از باریکترین نقطة دریای مانش با نیرویی کوچک بر بریتانیا حمله کرد، بریتانیاییان را که آمادگی نداشتند شکست داد، و، پس از آنکه یادداشتهایی برداشت، به گل بازگشت (سال 55). یک سال بعد دوباره از دریا گذشت، ـ بر بریتانیاییان که به فرمان کاسیولاونوس می جنگیدند چیره شد، خود را به رود تمز رساند، وعدة خراج گرفت، و آنگاه به گل بازگشت.


شاید شنیده بود که یکبار دیگر قبایل گل سر به شورش برداشته اند. وی ابورونیان را گوشمال داد و دوباره به گرمانیا هجوم برد (53). هنگام بازگشت ، بخش بزرگی از سپاه خود را در شمال گل به جا گذاشت و بازماندة لشکریانش برای گذراندن فصل زمستان به شمال ایتالیا رفت ، امید داشت که چند ماهی را به بهبود بخشیدن به وضع خود در رم اختصاص دهد. اما در آغاز سال 52 به او خبر رسید که ورسنژتوریکس، لایقترین سرکردة قبایل گل، برای جنگ در راه استقلال، کمابیش همة قبایل را متحد کرده است. وضع قیصر سخت در خطر افتاد. بیشتر سپاهیان وی در شمال بودند، و سرزمینی که میان او و سپاهیانش فاصله افکنده بود به دست شورشیان افتاده بود. قیصر با سپاهی کوچک از فراز کوههای برفپوش سون به اوورنی حمله برد؛ چون ورسنژتوریکس نیروهای خود را برای دفاع از آن نقطه بسیج کرد، قیصر دکیموس بروتوس را به فرماندهی گماشت و خود با چند سوار، به هیئت مبدل، شمال تا جنوب گل را سراسر در نوردید، به بخش اصلی سپاه خود پیوست، و یکباره به حمله آغاز کرد. وی آواریکوم (بورژ) و کنابوم (اورلئان) را، پس از محاصره گرفت و غارت کرد، همة ساکنان آنها را کشت، و خزانة تهی گشتة خود را دوباره با گنجهای ایشان پر کرد. سپس به گرگوویا هجوم برد، اما گلها چنان ایستادگی کردند که قیصر ناگزیر دست از حمله برداشت. آیدوییان ، که به نیروی قیصر از چنگ ژرمنها رهایی یافته و از آن پس متحد او شده بودند، اکنون جانبش را رها کردند و پایگاه و انبارهایش را در سواسون متصرف شدند و خود را برای پس راندن او به بخشهای ناربون گل آماده ساختند.


این مصیبت بارترین روزهای زندگی قیصر بود، و وی یک چند خویشتن را مغلوب انگاشت. همة نیروی خود را به کار برد تا آلسیا را، که ورسنژتوریکس سی هزار سپاهی در آن گرد آورده بود، محاصره کند. قیصر هنوز نیرویی به همین مقدار بر گرد شهر نیاورده بود که خبر رسید که دویست و پنجاه هزار تن از گلها، از شمال، آهنگ حمله بر او کرده اند. وی به مردان خود فرمان داد تا دو دیوار متحدالمرکز خاکی در پیرامون شهر بسازند، یکی در پیش و دیگری در پس ایشان، سپاهیان ورسنژتوریکس و متحدانش چندین بار بیهوده بر این دیوارها و رومیان امید باخته تاختند. پس از یک هفته، درست در همان دم که ذخیره های رومیان تهی شده بود، سپاه امدادی بر اثر بی نظمی و بی برگی از هم پاشید و به دسته های ناتوان بخش شد. دیری برنیامد که شهریان، که از گرسنگی به جان آمده بودند ، ورسنژتوریکس را به خواهش خود او به اسیری نزد قیصر فرستادند، و سپس خود تسلیم رومیان شدند (سال 52). به شهر گزندی نرسید، اما همة سربازان آن به بندگی افراد لژیونها درآمدند. ورسنژتوریکس را به زنجیر کشیدند و به روم بردند؛ در آنجا وی جشن پیروزی را شکوه بخشید و بهای دلبستگی به آزادی را با جان خویش داد.


محاصرة آلسیا سرنوشت گل و سرشت تمدن فرانسوی را معین کرد و مملکتی دو برابر ایتالیا را بر امپراطوری روم افزود و خزانه ها و بازارهای پنج میلیون نفوس را به روی بازرگانی روم گشود؛ ایتالیا و جهان مدیترانه ای را چهار قرن از تاخت و تاز بربران رهایی داد؛ و قیصر را از لبة پرتگاه تباهی به اوج ناموری و توانگری و نیرومندی رساند. گلها پس از آنکه سالی دیگر را به شورشهایی پراکنده گذراندند و همه جا به دست سردار خشمگین رومی، با شدتی غیر عادی، سرکوب شدند، سراسر سرزمینشان سر در خط فرمان رم نهاد. قیصر همینکه پیروزی خود را مسلم دید، باز کشورگشایی جوانمرد شد و چنان با قبایل گل خوشرفتاری کرد که آنها، در سراسر جنگهای داخلی بعدی در روم، در حالی که قیصر و روم هیچ یک امکان تلافی نداشتند، برای برافکندن یوغ روم جنبشی نکردند. گل سیصد سال ایالتی رومی باقی ماند ، از صلح رومی بهره گرفت، زبان لاتینی را آموخت و آن را دگرگون کرد، و گذرگاهی شد برای راه یافتن فرهنگ کلاسیک باستانی به اروپای شمالی. بیگمان قیصر و معاصرانش هیچ کدام از پیامدهای عظیم پیروزی خونبار او آگاه نبودند. قیصر می اندیشید که ایتالیا را نجات داده و ایالتی را گشوده و سپاهی فراهم کرده؛ اما گمان نمی برد که تمدن فرانسوی را آفریده باشد.


روم، که قیصر را مردی گشادباز، بی بندوبار، سیاستمدار و اصلاح طلب می شناخت، شگفتزده دریافت که وی کشورداری خستگی ناپذیر و سرداری کاردان نیز هست؛ در عین حال مورخی گرانمایه هم در وجود او یافت. قیصر در گرماگرم نبردهای خود، همانگاه که خاطرش نگران حمله هایی بود که در رم به او می شد، شرح و توجیه گشودن گل را در کتاب گزارشها ضبط کرد، و این کتابی است که، به دلیل ایجاز نظامی و سادگی هنرمندانه اش، از مقام رساله ای با مطالب یکجانبه به پایگاهی بلند در ادب لاتینی رسیده است. حتی سیسِرو، چون یک بار دیگر تغییر رأی داد، سرودی در ستایش او ساخت و حکم تاریخ را پیشگویی کرد:


من نه باره های آلپ، نه راین جوشان و خروشان را، بلکه سپاهیان و سپاهسالاری قیصر را سپر و سد راستین ما در برابر تاخت و تاز گلها و قبایل بربر گرمانیا می شمارم. اگر کوهها به همواری دشتها شود و رودها بخشکد، باز ما نه در پناه دژهای طبیعت، بلکه در سایة پیکارها و پیروزیهای قیصر است که ایتالیا را استوار و ایمن می داریم.


و بر این سخن باید ستایش یک آلمانی بزرگ را افزود:


اگر پلی هست که عظمت گذشتة هلاس1 و روم را با نسج غرور آمیزتر تاریخ جدید می پیوندد، اگر اروپای باختری، رومی است و اروپای ژرمنی، کلاسیک ... اینها همه کار قیصر است؛ و با آنکه آفریده های سلف بزرگ او، در شرق کمابیش همه بر اثر طوفانهای قرون میانه یکسره تباه شده، ساختمان قیصر، پس از آن هزاران سالی که دینها و دولتها را دگرگون کرد، سالم به جا مانده است.


V - انحطاط دموکراسی


در مدت دومین دورة پنجسالة اقامت قیصر در گل، تباهی و خونریزی محیط سیاسی رم را چنان آشوبناک کرده بود که تا آن هنگام سابقه نداشت. پومپیوس و کراسوس، در مقام کنسولی، هدفهای سیاسی خود را با رشوه دادن در انتخابات، ارعاب داوران، و گاه آدمکشی تعقیب می کردند. چون سال خدمت این دو پایان گرفت، کراسوس سپاهی بزرگ فراهم و بسیج کرد و رهسپار سوریه شد. از فرات گذشت و در کارای به پارتیان برخورد. سواره نظام چالاکتر پارتی او را شکست دادند؛ فرزندش هم در نبرد کشته شد. کراسوس، با نظم، سرگرم پس کشاندن سپاهیان خود بود که سردار پارتی او را به گفتگو فرا خواند.2 وی دعوت را پذیرفت، اما به غدر کشته شد.3 سر کراسوس را به دربار پارت فرستادند تا نقش بدن پنتئوس را در نمایشنامة باکخای، اثر اوریپید، ایفا کند.4 سپاه بی سردار او، که دیری بود از نبرد فرسوده شده بود، پریشان پا به گریز نهاد و ناپدید گشت (سال 53).


در عین حال، پومپیوس نیز لشکری گرد آورده بود و گویا می خواست تصرف اسپانیا را به پایان رساند. اگر طرح قیصر به انجام رسیده بود، همانگاه که وی مرز روم را تا رود تمز و راین می گستراند، پومپیوس می بایست اسپانیای اقصا، و کراسوس ارمنستان و سرزمین پارت را در مدار قدرت روم در می آوردند. پومپیوس به جای آنکه لژیونهای خود را به اسپانیا ببرد، به جز یک لژیون که به هنگام بحران شورش گل در اختیار قیصر گذاشت، همة آنها را در ایتالیا نگه داشت. در سال 54 استوارترین رشتة پیوند او با قیصر گسسته شد، زیرا همسرش یولیا، دختر قیصر، بر سر زا درگذشت. قیصر به او پیشنهاد کرد که نوة خواهریش اوکتاویا را، که اکنون نزدیکترین خویشاوند اناث او بود، به زنی به او بدهد و خود خواستگار زناشویی با دختر وی شد؛ اما پومپیوس هر دو پیشنهاد را رد کرد. مصیبت کراسوس و سپاهیانش در


1. سرزمین یونان. ـ م. 2. منظور از سردار پارتی سورناست که به فرمان شاه اشکانی اِرد اول مأمور در هم شکستن حملة کراسوس شد. ـ م. 3. هیچ یک از مورخان معتبر این تهمت غدر را به سورنا یا ارد اول نبسته است. ـ م. 4. در نمایشنامة «باکخای» بدن پنتئوس، به گناه انکار خداوندی دیونوسوس قطعه قطعه می شود. غرض نویسنده آن است که سر بریدة کراسوس در آن نمایش، به جای سر بریدة پنتئوس به کار برده شود. ـ م.


سال بعد، نیروی تراز بخش دیگری را از میان برد؛ زیرا اگر کراسوس پیروز شده بود، چه بسا با دیکتاتوری قیصر یا پومپیوس به مخالفت برمی خاست. از آن پس پومپیوس آشکارا با سنت پرستان همداستان شد. طرح او برای دست یافتن به بالاترین مرتبة قدرت اکنون فقط یک مانع بر سر راه داشت و آن بلندپروازی و سپاه قیصر بود. پومپیوس چون می دانست که مدت فرماندهی قیصر در سال 49 به سر می رسد، احکامی به دست آورد که فرماندهی وی را تا پایان سال 46 دوام می بخشید و همة ایتالیاییان قادر به حمل سلاح را موظف می کرد که با شخص او سوگند بیعت یاد کنند؛ وی بدینگونه یقین داشت که گذشت زمان وی را سرور روم خواهد کرد.


در همان حال که دیکتاتوران بالقوه برای دست یافتن به این مقام مانور می دادند، بوی ناخوش دموکراسی رو به مرگ پایتخت را فرا گرفته بود. احکام دادگاهها، مناصب، ایالات، و سلطنت بر ممالک دست نشانده همچون متاعی به کسانی فروخته می شد که بهای بیشتر می پرداختند. در سال 53 به نخستین بخش رأی دهنده در انجمن ده میلیون سِستِرس به خاطر رأیش پرداخته شد. آنگاه که زر مقصود را برنمی آورد، راه خونریزی باز بود؛ یا آنکه با کاوش در گذشتة افراد، و با تهدید به افشای راز، ایشان را به تسلیم وا می داشتند. بزهکاری در شهر و راهزنی در روستا روایی داشت و هیچ شحنه و داروغه ای در کار نبود تا از آن جلوگیری کند. توانگران دسته های گلادیاتورها را اجیر می کردند تا از آنان حراست کنند یا در کمیتیا1 جانب ایشان را نگاهدارند. بوی زر یا پیشکش غله فرومایه ترین مردمان ایتالیا را به رم کشاند و حرمت جلسات انجمن را از میان برد. هر کس که در برابر زر، چنانکه می خواستند، رأی می داد، در زمرة انتخاب کنندگان در می آمد، خواه شارمند باشد خواه نه؛ گاه فقط عدة کمی از کسانی که رأی می دادند حق رأی دادن داشتند. چند بار لازم آمد که امتیاز ایراد نطق در انجمن را با هجوم بر صفة سخنگویان و حفظ آن به قهر بدست آورند. امر قانونگذاری تابع برتری گذرای هر دسته بر دستة رقیب خود بود؛ آنان که رأی خلاف می دادند گاه تا سر حد مرگ کتک می خوردند و سپس خانة ایشان دستخوش حریق می شد. سیسِرو به دنبال یکی از این گونه جلسات نوشت: «رود تیبر از اجساد شارمندان پر بود و گند آبروهای عمومی از آنها آکنده؛ و بندگان می بایست با اسفنج فوروم را از خون روان پاک کنند.»


کلودیوس و میلو برجسته ترین و کاردانترین مردان رم در این قماش از پارلمان بودند. آنان دسته های اراذل را بر سر مسائل سیاسی به ضد یکدیگر بسیج می کردند و روزی نمی گذشت که میان ایشان یک نوع زورآزمایی صورت نگیرد. یک روز کلودیوس در خیابان به سیسِرو حمله کرد، و روزی دیگر جنگاورانش خانة میلو را به آتش کشیدند؛ سرانجام


1. انجمنهایی بود که رومیان در کنار فوروم برپا می کردند. هر دسته یا صنف انجمنی خاص خود داشت که در آن دربارة مسائل مملکتی نظر می داد. ـ م.


کلودیوس خود به دست گروه میلو گرفتار و کشته شد (52). پرولتاریا، که از همة دسیسه های او آگاهی نداشت، کلودیوس را همچون شهیدی گرامی داشت، با تشییعی باشکوه جنازه اش را به مقر سنا برد، و آنگاه ساختمان سنا را همچون هیمه ای که مرده را روی آن می سوزانند آتش زد. پومپیوس سربازان خویش را به معرکه آورد و تظاهرکنندگان را پراکنده کرد. وی به پاداش از سنا خواست که به مقام «کنسول بیهمکار» برگزیده شود، و این عبارتی بود که به دیدة کاتو بهتر از لفظ «دیکتاتور» جلوه کرد. درخواست پومپیوس پذیرفته شد. پس وی به انجمن، که اکنون از سپاهیان او هراسیده بود، دو لایحه ارائه کرد، یکی در باب پیکار با فساد سیاسی، و دیگری در باب الغای حق نامزدی برای مقام کنسولی در حال غیبت از رم (که لایحة سال 55 این حق را به قیصر داده بود). پومپیوس به یاری نیروی نظامی با بیطرفی بر فعالیت دادگاهها نظارت کرد. میلو به جرم قتل کلودیوس محاکمه و به رغم دفاعیة سیسِرو1 محکوم شد، اما به مارسی گریخت. سیسِرو به حکومت کیلیکیا رفت (سال 51) و آنجا با اظهار شایستگی و تقوا چنان خویشتن را تبرئه کرد که دوستانش شگفت زده و آزرده شدند. همة ارکان ثروت و نظم در پایتخت به دیکتاتوری پومپیوس رضا دادند، اما طبقات تهیدست امیدوارانه چشم به راه آمدن قیصر بودند.


VI – جنگ داخلی


یک قرن انقلاب، آریستوکراسی خودپرست و کوته نگر را خرد کرده بود، اما حکومتی دیگر به جای آن برپا نداشته بود. بیکاری، رشوه خواری، تقیسم نان، و سیرکبازی انجمن را به شکل جماعتی بیخبر و شوریده مسخ کرده بود، جماعتی که آشکارا از عهدة ادارة خود بر نمی آمد، تا چه رسد به ادارة یک امپراطوری. دموکراسی به حکم قاعدة افلاطون سقوط کرده بود: آزادی به افسار گسیختگی مبدل شده و آشوب موجبات محو آزادی را فراهم کرده بود.


قیصر با پومپیوس همداستان شد که جمهوری مرده است، و گفت که جمهوری اکنون «فقط نامی است بی سرو ته»؛ و از دیکتاتوری گریزی نیست. اما قیصر امیدوار بود که آنچنان شیوه ای در پیشوایی برقرار دارد که پیشرو باشد؛ «وضع موجود» را تثبیت نکند، بلکه از ناهنجاریها، بیدادها، و محرومیتهایی که دموکراسی را به انحطاط کشانده بود بکاهد. وی اینک پنجاه و چهار سال داشت، و بی گمان از نبردهای درازش در گل فرسوده شده بود؛ و ستیزه با همشهریان و


1. در متن نطق (سیسِرو) بدان گونه که به دست ما رسیده تجدید نظر فراوان داشته است. این نطق با خطابة اصلی (که خواندش بر اثر تظاهرات خصومت آمیز مختل شد) چندان تفاوت داشت که چون میلو آن را خواند ، فریاد برآورد: «ای سیسِرو! اگر تو آنچنان سخن گفته ای که اینجا نوشته ای، من نباید اکنون به خوردن ماهی عالی مارسی مشغول باشم.»


دوستان دیرینش را خوش نمی داشت. اما دامهایی ار که بر سر راهش گسترده بودند دید، و دلتنگ شد از اینکه به نجات دهندة ایتالیا چنین ناسزاوار پاداش می دهند. دورة فرمانرواییش بر گل در روز اول مارس سال 49 به پایان می رسید؛ تا پاییز آن سال نمی توانست نامزد مقام کنسولی شود؛ در این فاصله مصونیت صاحبان مناصب را از دست می داد و نمی توانست، بی آنکه خود را گرفتار احکام توقیف و مصادره کند ـ که در زمرة سلاحهای رایج در جنگ احزاب بود ـ وارد رم شود. اندکی پیشتر مارکوس مارکلوس به سنا پیشنهاد کرده بود که قیصر پیش از سرآمدن مدت خدمتش از فرمانروایی برکنار شود و این به منزلة تبعید به دست خویشتن یا کشیده شدن به محاکمه بود. تریبونهای خلق با وتوی خود او را نجات دادند، اما سنا آشکارا موافقت خود را با این پیشنهاد اعلام کرده بود. کاتو بصراحت گفته بود که امیدوار است قیصر تعقیب، محاکمه، و از ایتالیا تبعید شود.


قیصر به هر کوششی دست زد تا شاید راهی برای سازش بیابد. هنگامی که سنا، به پیشنهاد پومپیوس، از هر دو سردار خواست تا یک لژیون برای جنگ با پارتیها در اختیار آن بگذارند، قیصر، با آنکه سپاهش کوچک بود، بیدرنگ به این درخواست عمل کرد؛ و چون پومپیوس از او خواست که لژیونی را که سال پیش نزد او گسیل گشته بود بازگرداند، لژیون را باز فرستاد. دوستانش به او زنهار دادند که این لژیونها به جای آنکه به جنگ پارتیها فرستاده شوند، در کاپوا جای گرفته اند. قیصر از طریق پشتیبانان خود از سنا خواست تا حکمی را که انجمن در آغاز کار در تجویز نامزدی غیابی او برای مقام کنسولی صادر کرده بود تجدید کند. سنا از پذیرش این درخواست سرباز زد و از قیصر خواست تا سپاهیان خود را مرخص کند. قیصر دریافت که لژیونها تنها نگهبان اویند، و چه بسا بیعت آنها را با شخص خود برای رویارویی با چنین بحرانی به دست آورده بود. با این وصف به سنا پیشنهاد کرد که هم خود و هم پومپیوس از اختیارات فرماندهی خویش چشم پوشند، و این درخواست چنان به دیدة مردم رم منطقی آمد که بر سر و روی پیک قیصر گل افشاندند. سنا با 370 رأی در برابر 22 رأی این طرح را پذیرفت، اما پومپیوس از پذیرش آن سر باز زد. در واپسین روزهای سال 50، سنا اعلام کرد که قیصر اگر تا روز اول ژوئیه دست از فرماندهی نکشد، دشمن ملت است. در نخستین روز سال 49 کوریو نامه ای را در سنا خواند که در آن قیصر موافقت کرده بود تا همة ده لژیونش جز دو تا را رها کند، به شرط آنکه تا سال 48 در مقام فرماندهی باقی باشد؛ اما افزوده بود که رد این پیشنهاد به منزلة اعلام جنگ خواهد بود، و همین نکته از برد پیشنهادش کاست. سیسِرو در دفاع از پیشنهاد سخن گفت و پومپیوس نیز به آن رضا داد؛ اما کنسول لنتولوس دخالت کرد و دستیاران قیصر، کوریو، و آنتونیوس را از عمارت سنا بیرون راند. پس از مباحثه ای دراز، سنا با دلایل لنتولوس، کاتو، و مارکلوس مجاب شد و به اکراه به پومپیوس فرمان و اختیار داد که «پاس آن دارد تا به کشور گزندی نرسد.» و این عبارت رومیانه برای اعلام دیکتاتوری و حکومت نظامی بود.


قیصر بیش از آنچه شیوة او بود درنگ کرد. از نظر قانونی حق با سنا بود؛ وی هرگز اختیاری نداشت که شرایط استعفای خود را از مقام فرماندهی معین کند. می دانست که جنگ داخلی، گل را به انقلاب و ایتالیا را به تباهی خواهد کشاند. اما تن در دادن او به معنای تسلیم امپراطوری به بی کفایتی و ارتجاع بود. وی در این اندیشه ها بود که خبر یافت که یکی از نزدیکترین دوستان و کاردانترین افسرانش، تیتوس لابینوس جانبش را رها کرده و به پومپیوس پیوسته است. پس سربازان لژیون سیزدهم را، که محل علاقة خاص او بود، احضار کرد و چگونگی اوضاع را برای ایشان باز گفت. نخستین کلمه اش سربازان را شیفته اش کرد: «همسنگران!» اینان که شاهد شرکت قیصر در سختیها و مهلکه ها همواره خود بودند و شکوه داشتند که وی بیش از آنچه باید جان خویش را به خطر می اندازد، به او حق می دادند که این کلمه را به کار برد. وی همیشه به جای آنکه مانند فرماندهان بیمهر، واژة کوتاه و خشن «سربازان!» را به کار برد، سربازان خود را این گونه خطاب می کرد. بیشتر سربازانش از گل سیزالپین می آمدند و از جانب او حق شارمندی رم را یافته بودند؛ اینان می دانستند که سنا از تنفیذ این حق خودداری کرده، و حتی سناتوری، برای آنکه ناخرسندی خود را از عمل قیصر در اعطای حق رأی نشان دهد، یکی از اهالی گل سیزالپین را تازیانه زده بود؛ و حال آنکه تازیانه زدن به شارمند رم ممنوع بود. اینان در طی نبردهای بیشمار خویش خو گرفته بودند که به قیصر احترام بگذارند و حتی او را به شیوة خشن خاص خود و به زبان بیزبانی دوست بدارند قیصر جبن و بی نظمی را سخت مجازات می کرد، اما خطاهای سربازان خود را که از طبیعت انسانی ایشان برمی خاست می بخشید، از شهوترانیهاشان چشم می پوشید، جانشان را بیهوده به خطر نمی انداخت، بر مزدشان می افزود، و غنایم خود را جوانمردانه میانشان پخش می کرد. وی سربازان را از پیشنهادهای خود به سنا و واکنش سنا در برابر آنها باخبر ساخت؛ به آنها گوشزد کرد که چنین آریستوکراسی تناسا و تباهکار لیاقت آن را ندارد که به روم نظم، داد، و بهروزی ارزانی دارد. و چون از آنان پرسید که آیا از او پیروی خواهند کرد، حتی یک تن دریغ نکرد. هنگامی که به ایشان گفت که دیگر پولی ندارد تا دستمزد ایشان را بپردازد، همه اندوخته های خود را به خزانة او ریختند.


در روز دهم ژانویه سال49 ، قیصر یک لژیون از سپاه خود را از روبیکون گذراند، و آن رودی باریک بود نزدیک آریمینوم که مرز جنوبی گل سیزالپین بشمار می رفت. از او نقل کرده اند که در این هنگام گفت: «قرعة فال را زدند» کار او بظاهر نابخردانه بود، زیرا نه لژیون از سپاهیانش هنوز دور از دسترس در گل بودند و رسیدنشان هفته ها وقت می گرفت، حال آنکه پومپیوس ده لژیون یا شصت هزار سپاهی داشت و مختار بود تا هر قدر بخواهد سپاه فراهم کند و با پولش همة آنان را سلاح و روزی دهد. لژیون دوازدهم قیصر در پیکنوم و لژیون هشتم او در کورفینیوم به وی پیوستند؛ وی، سه لژیون دیگر از زندانیان و داوطلبان و سربازهای اجباری بسیج کرد. در گردآوری سپاه کارش چندان دشوار نبود؛ ایتالیا «جنگ اجتماعی» (سال 88) را از یاد نبرده بود و اکنون قیصر را مدافع حقوق ایتالیاییان می دید؛ شهرها یکایک دروازه هاشان را بر وی گشودند و در برخی از آنها ساکنان همگی به پیشبازش آمدند. سیسِرو نوشت: «شهرها با او همچون خدایی درود می فرستادند.» کورفینیوم اندکی مقاومت، و سپس تسلیم اختیار کرد؛ قیصر آن را از یغمای سربازان خود در امان داشت، همة صاحبمنصبان اسیر را رها ساخت، و زر و بار و بنه ای که لابینوس پشت سر گذارده بود به اردوگاه پومپیوس فرستاد. با آنکه آه در بساط نداشت، از غضب املاک مخالفان که به دستش می افتاد پرهیز می کرد، و این شیوه ای بسیار خردمندانه بود که بخش اعظم افراد طبقات متوسط را به بیطرفی وا می داشت. وی اعلام کرد که همة بیطرفان را دوست خود می شمرد. قیصر پس از هر پیروزی کوششی تازه در راه آشتی می کرد. به لنتولوس پیامی فرستاد و از او خواست تا از اعتبار مقام کنسولی خود برای برقراری صلح استفاده کند. در نامه ای به سیسِرو نوشت که حاضر است گوشه نشینی بگزیند و میدان را به پومپیوس واگذارد، به شرط آنکه بتواند در امان زیست کند. سیسِرو کوشید تا میان ایشان سازشی پدید آورد، اما منطق خود را در برابر خشک اندیشیهای رقیبان در انقلاب ناتوان یافت.


پومپیوس، با آنکه هنوز نیروهایش بر قیصر تفوق داشت، با آنها از پایتخت عقب نشست و صف پریشانی از آریستوکراتها به دنبالش روان شد که زنان و کودکان خویش را پشت سر به امید رحمت قیصر باز نهاده بودند. پومپیوس، پس از آنکه هر دعوتی را به صلح رد کرد، اعلام داشت که هر سناتوری را که رم را ترک نگوید و به اردوی او نپیوندد دشمن خود خواهد شمرد. بیشتر سناتوران در رم ماندند، و سیسِرو مردد، که خود دو دلیهای پومپیوس را نکوهش می کرد، میان املاک روستایی خویش به گردش پرداخت. پومپیوس رهسپار بروندیسیوم شد و سپاهیان خود را از دریای آدریاتیک گذراند. وی می دانست که سپاهیان بی نظمش ، برای آنکه از پس لژیونهای قیصر برآیند، به مشق بیشتر نیاز دارند، و در عین حال امیدوار بود که ناوگان رومی به فرمان او ایتالیا را چندان گرسنه نگاه دارد تا آنکه رقیب نابود شود.


قیصر در روز شانزدهم مارس بی آنکه به مقاومتی برخورد، و در حالی که سپاهیانش را در شهرهای مجاور باز نهاده بود، با دستهای بی سلاح وارد رم شد. وی نخست عفو عمومی اعلام کرد و انتظام شهر و سامان اجتماع را بازگرداند. تریبونها سنا را به اجلاس فراخواندند، و قیصر از سنا خواست تا او را دیکتاتور بنامد، اما سنا نپذیرفت؛ آنگاه قیصر خواست که سنا سفیرانی نزد پومپیوس گسیل دارد تا دربارة عقد صلح گفتگو کنند، باز سنا نپذیرفت. هنگامی که قیصر از خزانة ملی وجوهی خواست، لوکیوس متلوس، دارندة مقام تریبونی، مانع قبول درخواستش شد. اما چون قیصر خاطر نشان کرد که برای او تهدید کردن دشوارتر از اجرای تهدید است، دست از مخالفت برداشت. از آن پس قیصر آزادانه از خزانه خرج می کرد، اما با انصافی بی شائبه غنایمی را که در نبردهای اخیرش به دست آورده بود به خزانه سپرد. آنگاه نزد سربازانش بازگشت و خود را برای نبرد با سه سپاهی که یاران پومپیوس در یونان و افریقا و اسپانیا فراهم کرده بودند آماده ساخت.


قیصر برای آنکه ذخیرة غله فراهم آورد (چه زندگی ایتالیا وابسته بدان بود)، کوریوی نستوه را همراه دو لژیون به سیسیل فرستاد تا آن را بگیرند. کاتو جزیره را تسلیم کرد و به افریقا گریخت؛ و کوریو با بی باکی رگولوس در پی او رفت، بیهنگام آهنگ نبرد کرد، اما شکست خورد و در کارزار کشته شد؛ در واپسین دم، نه بر مرگ خود، بلکه بر زیانی که به قیصر رسانده بود دریغ خورد. در این میانه قیصر سپاهی با خود به اسپانیا برده بود تا از یک سو صادرات غلة آن کشور به ایتالیا ادامه یابد، و از دیگر سو هنگامی که رهسپار رویارویی با پومپیوس می شود، از پشت به او نتازند. وی در اسپانیا، مانند گل، از نظر استراتژی خطاهایی عمده مرتکب شد. یکچند سپاهیانش خطر گرسنگی و شکست را در برابر خویش دیدند، اما قیصر به شیوة معمول، با کارایی درخشان و دلاوری شخصی، خویشتن را از خطر رهانید. وی با تغییر مسیر یک رود نه تنها خطر محاصره را در هم شکست، بلکه دشمن را به محاصره انداخت؛ آنگاه با شکیبایی چشم به راه نشست تا سپاه در دام افتاده ناگزیر به تسلیم شود، اگرچه سپاهیانش تشنة حمله بودند؛ سرانجام یاران پومپیوس دست از مقاومت کشیدند و سراسر اسپانیا به دست قیصر افتاد (اوت سال 49). قیصر از طریق خشکی رهسپار ایتالیا شد، اما در مارسی دید که سپاهی به فرماندهی لوکیوس دومیتیوس راه را بر او بسته است؛ این دومیتیوس کسی بود که در کورفینیوم به دست قیصر اسیر و سپس آزاد شده بود. قیصر پس از محاصره ای سخت شهر را گرفت، سازمان اداری گل را طرازی نو داد، و در ماه دسامبر در رم بود.


این نبرد، که دلهای هراسناک پایتخت را قراری بخشیده بود، وضع سیاسی قیصر را استوار کرد. سنا اکنون او را به مقام دیکتاتوری برگزید. اما قیصر، پس از آنکه در سال 48 به عنوان یکی از دو کنسول برگزیده شد، از این عنوان چشم پوشید. چون احتکار پول نرخها را پایین آورده بود و وامداران حاضر نمی شدند که به جای پول کم بهایی که ستانده شده بودند پول گرانبها باز پس دهند، ایتالیا به بحران اعتبار دچار شده بود. قیصر حکم داد که افراد می توانند دیون خود را به صورت اجناسی ادا کنند که داوران دولتی قیمت آنها را براساس نرخهای پیش از جنگ معین کرده باشند. این کار به گمان او «شایسته ترین چارة حفظ آبروی وامداران و در عین حال جلوگیری از فسخ کلبة دیون بود که پس از هر جنگ بیم آن می رود.» اینکه قیصر مجبور شد تا بار دیگر بندگی در ازای بدهی را منع کند خود نشانة آن است که اصلاحات در رم تا چه پایه کند پیش می رفته است. وی اجازه داد که وامداران سودهایی را که تا آن زمان پرداخته بودند از اصل سرمایه بکاهند، و میزان سود را نیز به یک درصد در ماه محدود کرد. این اقدامات بیشتر وامگزاران را، که بیم غصب اموال خود را داشتند، شادمان ساخت، اما به همان اندازه اصلاح طلبان را نیز که امیدوار بودند قیصر، با الغای کلیة دیون و توزیع اراضی، کارهای کاتیلینا را دنبال کند نومید کرد. قیصر به نیازمندان غله بخشید، همة احکام تبعید را جز در مورد میلو لغو کرد. و آریستوکراتهایی را که به رم بازگشتند بخشید. هیچ کس به سبب این میانه رویها سپاسگزار او نشد. سنت پرستان بخشوده توطئه گری بر جان او را از سر گرفتند و، هنگامی که وی در تسالی با پومپیوس در جنگ بود، اصلاح طلبان نیز جانبش را رها کردند و به کایلیوس پیوستند که وعدة الغای دیون و مصادرة املاک بزرگ و توزیع دوبارة زمین را می داد.


نزدیک به پایان سال 49، قیصر به سپاهیان خود و ناوگانی که دستیارانش در بروندیسیوم گرد آمده بودند پیوست. در آن زمان سابقه نداشت که سپاهی در فصل زمستان از آدریاتیک گذشته باشد؛ دوازده کشتی قیصر هر بار تنها می توانست یک سوم از شصت هزار سپاهی او را حمل کند، و ناوگان برتر پومپیوس همة جزیره ها و بندرها را در کرانة رو به رو پاس می داشت. با این وصف قیصر با بیست هزار سپاهی بادبانها را برافراشت و عازم اپیروس شد. کشتیهای او هنگام بازگشت به ایتالیا غرق شدند. قیصر، برای آنکه از علت تأخیر باقی سپاهیانش آگاه شود، خواست با قایق کوچکی دریا را در نوردد. قایقبانان با پارو به مقابلة امواج رفتند و چیزی نمانده بود که غرق شوند. قیصر که در میان جمع هراسان ایشان بی پروا ایستاده بود، با این کلام دلگرم کننده و شاید افسانه ای، ایشان را دل داد: «بیم مدارید، که قیصر و فر او را می برید.» اما باد و موج قایق را به کرانه پس راند و قیصر ناگزیر از کوشش باز ایستاد. در عین حال پومپیوس با چهل هزار تن سپاهی دورهاخیون و مخازن گرانبهای آن را متصرف شد؛ آنگاه، به سبب آن بی تصمیمی که مشخصة سالهای چاقی بی اندازة او بود، از حمله بر نیروی ناتوان و گرسنة قیصر بازماند. مارکوس آنتونیوس در این درنگ ناوگانی دیگر فراهم کرد و ماندة سپاه قیصر را از دریا گذراند.


قیصر اکنون آمادة نبرد بود، اما هنوز خوش نداشت که رومی را به جان رومی اندازد. پس سفیری نزد پومپیوس فرستاد و پیشنهاد کرد که هر دو سردار از فرماندهی دست بکشند. پومپیوس پاسخی نداد.1 قیصر حمله ای کرد و پس رانده شد؛ ولی پومپیوس این پیروزی را با تعقیب قیصر پی نگرفت. صاحبمنصبان پومپیوس، به رغم اندرز او، همة اسیران خود را کشتند، حال آنکه قیصر از جان اسیران خویش درگذشت، و این تضاد و رفتار روحیة سپاهیان قیصر را نیرومند و از آن لشکریان پومپیوس را ناتوان گرداند. سپاهیان قیصر از او خواستند تا به


1. تنها مرجع ما دربارة این سفارت، نوشتة خود قیصر است.


سبب جبنی که در این نخستین پیکار خود با لژیونهای رومی نشان داده بودند، ایشان را گوشمال دهد. چون قیصر این درخواست را نپذیرفت، از او خواستند تا ایشان را به نبرد ببرد؛ اما قیصر خردمندانه تر از آن دید که به تسالی عقب بنشیند و سپاهیان خود را رخصت آسایش دهد.


حال پومپیوس تصمیمی گرفت که به بهای جانش تمام شد. آفریکانوس به او اندرز داد تا باز گردد و ایتالیای بیدفاع را متصرف شود. اما اکثر رایزنان پومپیوس از او خواستند تا در پی قیصر برود و کارش را یکسره کند. آریستوکراتهایی که در ارودی پومپیوس بودند در وصف پیروزی دورهاخیون گزافه گویی کردند و پنداشتند که آن نبرد سرنوشت همه چیز را معین کرده است. سیسِرو، که سرانجام به ایشان پیوسته بود، از دیدن کشمکشهای آنان بر سر بهره های خویش از غنایم آینده و زندگی پرتجملشان در میانة جنگ به شگفت آمد ـ زیرا خورشهاشان را در ظرفهای سیمین می کشیدند و چادرهاشان فرشهای راحت داشت و به آذین آراسته و از گل پوشیده بود. سیسِرو می نویسد:


جز خود پومپیوس، اردوی وی چنان درنده خویانه می جنگیدند و در گفتگو چنان از سنگدلی دم می زدند که من حتی نمی توانستم امکان پیروزی ایشان را تصور کنم، بی آنکه از هراس بر خود بلرزم. ... جز آرمانشان هیچ چیز در میانشان نبود. ... حکم اعدام و مصادره را نه بر ضد یک تن، بلکه بر ضد جمعی صادر می کردند. ... لنتولوس خانة هورتِنسیوس، باغهای قیصر، و بایای را به خود وعده داده بود.


پومپیوس بیشتر دلش می خواست که از قواعد جنگ و گریز فابیوس پیروی کند، 1 اما چون از هر سو به جبن منسوب شد، فرمان حمله داد.


روز نهم ماه اوت سال 48 نبرد قطعی به شدت هر چه تمامتر در فارسالوس در گرفت. پومپیوس چهل و هشت هزار پیاده و هفت هزار سوار داشت، و قیصر بیست و دو هزار پیاده و هزار سوار. پلوتارک می نویسد: «تنی چند از والاتبارترین رومیان، که بیرون از کارزار به تماشا ایستاده بودند، اندیشه ای جز این در سر نداشتند که ببینند جاه طلبی شخصی کار امپراطوری را به کجا کشانده است. ... سراسر نشاط و نیروی همین شهری که در این کارزار تیغ به روی خویشتن کشیده بود برهانی آشکار بود بر اینکه آدمی با افتادن به دام شهوت چه کور و دیوانه می شود.» خویشاوندان نزدیک و حتی برادران در دو سپاه همستیز می جنگیدند. قیصر به سپاهیانش فرمان داد تا از جان رومیانی که تسلیم اختیار کنند در گذرند؛ اما دربارة مارکوس بروتوس، آریستوکرات جوان، بفرمود که او را بی گزند به اسارت درآورند، و اگر


1. فابیوس ملقب به «کونکتاتور» (تأخیز انداز)، سردار رومی در جنگ با هانیبال. شیوه اش در جنگ آن بود که نبرد را چندان طول دهد که دشمن خسته و فرسوده شود. صفت فابیوسی در زبانهای لاتینی در وصف روشی به کار می رود که وجه مشخص آن تأخیر کارزار به قصد فرسودن مخالف باشد. ـ م.


این مسیر نشد، بگذارند تا بگریزد. رهبری، آزمودگی، و روحیة برتر سپاهیان قیصر لشکریان پومپیوس را شکست داد؛ پانزده هزار تن از لشکریان وی کشته یا مجروح شدند، بیست هزار تن تسلیم اختیار کردند و باقی گریختند. پومپیوس نیز نشانهای فرماندهی را از تن برکند و چون دیگران گریخت. قیصر روایت می کند که وی فقط دویست تن کشته داد ـ و این دعوی بر همة کتابهای او سایة شک می افکند. سپاهیان او از دیدن اینکه خیمه های شکست خوردگان چنان مجلل آراسته و خوانهای ایشان برای بزم پیروزی چنان رنگین گسترده شده به خنده افتادند. قیصر شام پومپیوس را در خیمة پومپیوس خورد.


پومپیوس همة شب را تا لاریسا اسب راند، از آنجا رهسپار کرانة دریا شد، و سپس با کشتی به اسکندریه رفت. در موتیلنه، آنجا که زنش به او پیوست، شارمندان از وی خواستند تا رحل اقامت بیفکند؛ پومپیوس مؤدبانه این خواهش را رد کرد و به ایشان اندرز داد که خویشتن را فارغ از بیم به قیصر تسلیم کنند، زیرا «قیصر مردی بی اندازه نیک سرشت و مهربان است.» بروتوس نیز به لاریسا گریخت، اما در آنجا وقت گذرانی کرد و نامه ای به قیصر نوشت. سردار فاتح از آگاهی بر سلامت وی سخت شاد شد، بی درنگ او را بخشید، و به خواهش او از گناه کاسیوس نیز در گذشت. وی با ملتهای مشرق زمین نیز، که زیر حکومت طبقات بالادست از پومپیوس جانبداری می کردند، خوشرفتاری کرد. انبارهای غلة پومپیوس را میان جمعیت گرسنة یونان پخش کرد و به آتنیان که از او پوزش می خواستند با لبخندی نکوهش آمیز گفت: «تا کی عظمت نیاکانتان شما را از نابودی به دست خویشتن خواهد رهاند؟»


شاید به او خبر داده بودند که پومپیوس امیدوار است تا به یاری سپاه و خواستة مصر و نیروهایی که کاتو، لابینوس، و متلوس سکیپیو در اوتیکا بسیج می کردند جنگ را از سر گیرد. اما هنگامی که پومپیوس به اسکندریه رسید، پوتینوس، وزیر مخنث فرمانروای جوان مصر ـ بطلمیوس دوازدهم ـ شاید به امید پاداش قیصر، به خادمان خود دستور داد تا پومپیوس را بکشند. سردار همینکه پا به کرانه نهاد، با دشنه کشته شد، در حالی که همسرش درمانده و وحشتزده بر عرشة کشتیی که با آن آمده بودند به نظاره ایستاده بود. چون قیصر در رسید، خادمان پوتینوس سر بریدة پومپیوس را به او تقدیم کردند. قیصر هراسان رو بگرداند و از این حجت تازه بر اینکه آدمیان از راههای گوناگون به هدف واحد می رسند بگریست. وی مقر فرماندهی خود را در کاخ شاهانة بطالسه برپا کرد و بر آن شد تا کارهای آن مملکت باستانی را به سامان آورد.


VII – قیصر و کلئوپاترا


از زمان مرگ بطلمیوس ششم (145 ق م) مصر به شتاب رو به تباهی گذارده بود.


شاهانش دیگر از عهدة حفظ نظام اجتماعی یا آزادی ملی برنمی آمدند. سنای روم سیاست خود را بیش از پیش بر آن کشور تحمیل می کرد و اسکندریه ساخلوی سپاهیان رومی شده بود. بطلمیوس یازدهم، که به دست پومپیوس و گابینیوس به سلطنت رسیده بود، وصیت کرد که حکومت به فرزندش بطلمیوس دوازدهم و دخترش کلئوپاترا برسد و این دو با یکدیگر زناشویی و بر کشور فرمانروایی کنند.


کلئوپاترا اصلا از مردم مقدونیة یونان و به احتمال قوی زنی بیشتر بور بود تا سیه چشم. از زیبایی بهره ای چندان زیاد نداشت، اما طنازی، نشاط دم و اندام، هنرهای گوناگون، دلنشینی رفتار، و آن خوشاهنگی صدا چون با پایگاه شهریاریش درمی آمیخت، همچون شرابی مردافکن سرداری رومی را نیز آرام از پای می افکند. وی با تاریخ، ادب، و حکمت یونان آشنایی داشت؛ به یونانی و مصری و سوری و، بنا بر روایات، به زبانهای دیگر نیز سخن می گفت. جذبة معنوی آسپاسیا1 را بر بی بندوباری دلفریب زنی یکسره بی پروا افزوده بود. آورده اند که دو رساله، یکی در پیرامون افزار آرایش و دیگری دربارة موضوع جالب اوزان و سکه های مصری، نوشته است. فرمانروا و کشورداری توانا بود، بازرگانی و صناعت مصر را رونقی بسزا بخشید، و در شئون مالی کار آگاهی ورزیده به شمار می آمد، حتی به روزگار عشق بازی. با این خصال، شهوتپرستی شرقی، سنگدلی و بی پرواییی که رنج و مرگ از آن برمی خاست، و جاه طلبی سیاسیی که سودای امپراطوری در سرش می پروراند و هیچ قانونی جز قانون کامیابی نمی شناخت، همراه بود. اگر مزاج تند و آتشین بطالسة اخیر را به ارث نبرده بود، چه بسا به آرزوی خویش، که شهبانویی بر قلمرو مدیترانه ای یگانه بود، می رسید. وی دریافت که مصر دیگر نمی تواند مستقل از روم باشد، و دلیلی ندید که خود هر دو کشور را یکجا زیر فرمان نداشته باشد.


قیصر از دانستن اینکه پوتینوس کلئوپاترا را از کشور بیرون رانده و اکنون به نیابت بطلمیوس جوان حکم می راند ناخرسند شد. وی در نهان کس در پی کلئوپاترا فرستاد، و او نیز پنهان نزد قیصر آمد. کلئوپاترا برای آنکه به قیصر برسد خود را در ملافه ای نهان کرد و آن ملافه را خادم وی، آپولودوروس، به درون غرفة قیصر برد. رومی شگفتزده، که هیچ گاه روا نمی داشت تا فتوحاتش در کارزار بر کامیابیهایش در عشق پیشی گیرد، دلباختة دلاوری و زیرکی کلئوپاترا گشت. وی کلئوپاترا را با بطلمیوس آشتی داد و او را دوباره با برادرش بر تخت شهریاری مصر نشاند. چون از آرایشگران شنید که پوتینوس و آخیلاس سردار مصری دسیسه کرده اند تا او را بکشند و سپاه کوچکی را که با خود آورده بود قتل عام کنند، زیرکانه ترتیب قتل پوتینوس را داد. آخیلاس به قرارگاه سپاهیان مصری گریخت و آنان را به شورش برانϙʘΘʘ̠دیری بر نیاŘϠکه سپاهیان سراسر خطة اسکندریه بر کشتن قیصر پیماƠکردند. ساخلوی رومی، که از طرف سنا در شهر مستقر شده بود، به اشارة مهترانش، بر ضد این مزاحم غدر پیشه، که می خواست سلسلة شاهی را در خانوادة بطالسه برقرار دارد و حتی از خود فرزندی بر مسند ولایت عهد بنشاند، به شورԙʘǙƠپیوست.


در این وضع دشوار، قیصر با زیرکی و تدبیری که شیوة او بود به کوشش برخاست. وی کاخ شاهی و تماشاخانة مجاور آن را در خود و سربازانش ساخت و از آسیای صڙʘј̠سوریه، و رودس نیروهای امدادی خواست. چون دید که ناوگان بیدفاعش بزودی به چنگ دشمنانش خواهد افتاد، فرمان داد تا آن را سراسر بسوزانند؛ بخشی از کتابخانة اسکندریه نیز که اندازه اش دانسته نشده است در کام آن حریق نابود گشت. قیصر با چند حملة نومیدانه جزیرة فاروس را تصرف کرد، اما بعد از دست داد و سپس باز به چنگش آورد، زیرا فاروس کلید مدخل آن نیروهای امدادی بود که وی چشم به راهشان داشت. در یکی از این نبردها، هنگامی که مصریان قیصر و چهار صد تن از سربازانش را از روی آب بندی ساختگی به دریا انداختند، وی خود را با شنا، زیر باران نیزه، به ساحل نجات رساند. بطلمیوس دوازدهم که شورشیان را پیروز پنداشته بود، از کاخ خویش بیرون آمد و به شورشیان پیوست و از صفحة تاریخ ناپدید شد. چون نیروهای امدادی از راه رسیدند، قیصر مصریان و ساخلوی سنا را در «نبرد نیل» تار و مار کرد. وی وفاداری کلئوپاترا را به خود چنین پاداش داد که برادر کهترش بطلمیوس سیزدهم را همراه او به شهریاری برگزید، و برادر نیز در عمل همة اختیارات خود را به فرمانروایی مطلق کلئوپاترا واگذاشت.


معلوم نیست که چرا قیصر نه ماه را در اسکندریه گذراند، در حالی که سپاهیان مخالفش نزدیک اوتیکا بسیج می شدند و روم، که به تحریک کایلیوس و میلو به انقلاب اصلاح طلبانه برانگیخته شده بود، بیتابانه در انتظار او بود تا با مدیریتش امور را سر و سامان دهد. شاید می اندیشید که پس از ده سال جنگ سزاوار آسایش و آرامشی کوتاه هست. سوئتونیوس می گوید که وی «اغلب تا بامداد با کلئوپاترا مجلس بزم داشت و، اگر سربازانش او را به شورش بیم نمی دادند، با کلئوپاترا در سراسر مصر می گشت و چه بسا با زورق شاهانه به حبشه می رفت؛» آخر، دست همة آن سربازان به لولیان شهر نمی رسید. شاید قیصر از روی زن نوازی نمی خواست که کلئوپاترا را در روزهای درد زایمانش تنها بگذارد. در سال 47 ق م از کلئوپاترا پسری زاده شد که کایساریون نام گرفت؛ به روایت مارکوس آنتونیوس، قیصر خستوان شد که پسر از آن اوست. بعید نیست که کلئوپاترا این سودای شیرین را در گوش قیصر فرو خوانده باشد که قیصر خود به تخت شاهی بنشیند و او را به زنی گیرد و سراسر مدیترانه را در یک «بستر» متحد کند.


این البته حدس است، و حدسی است رسوایی آور و جز اماراتی برای تأیید آن چیزی در دست نیست. اما قطعی است که قیصر چون شنید که فارناکس، فرزند مهرداد ششم، پونتوس و ارمنستان صغیر و کاپادوکیا را دوباره به چنگ آورده و مشرق زمین را بار دیگر به شورش بر روم پراکنده فراخوانده است، به عمل برخاست. فرزانگی او در آرام کردن اسپانیا و گل پیش از مصاف با پومپیوس اکنون آشکار می شد؛ اگر غرب و شرق در یک زمان به سرکشی آغاز می کردند، شیرازة امپراطوری روم از یکدیگر می گسست و «بربرها» به جنوب سرازیر می شدند و روم هرگز روزگار آوگوستوس را به خود نمی دید. قیصر، پس از تجدید سازمان سه لژیون خود، در ماه ژوئن سال 47 به حرکت درآمد و با شتاب معمول خویش سراسر کرانة مصر را در نوردید و از طریق سوریه و آسیای صغیر وارد پونتوس شد و فارناکس را در زلا شکست داد (دوم اوت همان سال) و این گزارش کوتاه را برای دوستی در رم فرستاد: «آمدم، دیدم، و پیروز شدم.»


در تارنتوم به سیسِرو برخورد (بیست و ششم سپتامبر)، و سیسِرو از جانب خود و دیگر محافظه کاران از او پوزش خواست. قیصر با رویی خوش این پوزش را پذیرفت. وی از دانستن اینکه، در مدت بیست ماه دوریش از رم، جنگ داخلی به انقلابی اجتماعی مبدل شده؛ داماد سیسِرو، دولابلا، به کایلیوس پیوسته و لایحه ای در الغای دیون به انجمن عرضه کرده؛ آنتونیوس سربازان خود را به جان تهیدستان مسلح پیرو دولابلا انداخته؛ و هشتصد رومی در فوروم کشته شده اند به شگفت درآمد. کایلیوس در مقام پرایتوری میلو را از تبعید فرا خواند و هر دو با هم سپاهی در جنوب ایتالیا فراهم کردند و بندگان را برانگیختند تا همراه آنان در انقلابی دامنه دار یگانه شوند. این دو در کار خود چندان کامیاب نشدند، اما دل قوی داشته بودند. در رم اصلاح طلبان به یادبود کاتیلینا جشنی برپا کردند و دوباره بر گور او گل افشاندند. در عین حال، سپاه پومپیوس در افریقا به اندازة همان سپاهی رسید که در فارسالوس شکست خورده بود. سکستوس، فرزند پومپیوس، سپاهی نو در اسپانیا گرد آورد، و بدین ترتیب یک بار دیگر ایتالیا در معرض خطر قحطی غله افتاد. چنین بود اوضاع ایتالیا در اکتبر سال 47، هنگامی که قیصر همراه کلئوپاترا، «برادر و شوهر»1 او، و کایساریون به رم و کالپورنیا رسیدند.


قیصر در ظرف چند ماهی که میان نبردهایش فرصت داشت نظم را به کشور بازگرداند. چون دوباره به مقام دیکتاتوری رسید، با لغو واپسین قانون سولا و فسخ همة مال الاجاره های کمتر از دو هزار سِستِرس به مدت یک سال در رم، اصلاح طلبان را خشنود کرد و در عین حال مارکوس بروتوس را به فرمانروایی گل سیزالپین برگماست. به سیسِرو و آتیکوس اطمینان


1. در مصر زمان بطالسه رسم چنین بود که چون زنی از آن دودمان به شهریاری می رسید، با برادر خویش زناشویی می کرد و هر دو با هم بر کشور فرمان می راندند. ـ م.


داد که جنگ بر ضد مالکیت خصوصی را دامن نخواهد زد؛ و فرمان داد تا تندیسهای سولا را، که تودة مردم تهیدست سرنگون کرده بودند، دوباره برپا کنند؛ و با این شیوه ها نیز کوشید که خاطر محافظه کاران را آسوده دارد. هنگامی که اندیشه هایش را بر سر کار هواداران پومپیوس باز آورد، از دانستن اینکه معتمدترین لژیونهایش، به سبب تأخیر در دریافت مقرری، سر به شورش برداشته اند و از رفتن به افریقا سر باز می زنند، دل آزرده شد. چون خزانه تهی بود، با مصادرة اموال اعیان سرکش وجوهی گرد آورد؛ می گفت که به عبرت آموخته است که سپاهی به مال فراز آید، مال به قدرت، و قدرت به سپاه. پس ناگهان میان لژیونهای عاصی خود پدیدار شد و آنان را گرد هم فراخواند و آرام به ایشان گفت که از خدمت مرخص شده اند و می توانند به خانه های خود بازگردند، و افزود که چون «با سپاهیان دیگر» در افریقا پیروز شود، همة مقرری واپس ماندة ایشان را باز خواهد داد. آپیانوس می گوید: «چون قیصر این سخن بگفت، همة آنان از اینکه سپاهسالار خود را در این دم که دشمنان از هر سو او را فرا گرفته اند تنها باز می گذارند، شرمگین شدند. ... آنگا فریاد برآوردند که از عصیان خود تایبند و از او به التماس خواستند که ایشان را در خدمت خود نگاه دارد.» قیصر با اکراهی دلپذیر این خواهش را پذیرفت و همراه ایشان از راه دریا رهسپار افریقا شد.


روز ششم آوریل 46 ق م، قیصر در تاپسوس با نیروهای متحد متلوس سکیپیو، کاتو، لابینوس ، و یوبای اول شاه نومیدیا برخورد. وی دوباره در این نخستین مصاف شکست خورد، اما صفوف خود را از نو آراست و حمله آغاز کرد و بر دشمن چیره شد. سربازان به خون تشنة قیصر، که گناه این نبرد دوم را به پای گذشت و بخشش او در فارسالوس می گذاشتند، از هشتاد هزار سپاهی هواخواه پومپیوس، ده هزار تن را بی امان کشتند، زیرا نمی خواستند که دوباره با این مردان رو به رو شوند. یوبا خود را کشت؛ سکیپیو گریخت و در یک پیکار دریایی کشته شد؛ کاتو با سپاهی کوچک به اوتیکا فرار کرد. وقتی مهتران سپاه خواستند که در برابر قیصر از شهر دفاع کنند، کاتو مجابشان کرد که این کار ممکن نیست. وی برای آنان که قصد گریز داشتند مال فراهم کرد، اما به فرزندش اندرز داد که خود را به قیصر تسلیم کند. اما خود از این هر دو چاره رو برتافت. شامگاهان را به مناظرة فلسفی گذراند و آنگاه به غرفة خویش رفت و به خواندن رسالة فیدون افلاطون پرداخت. دوستانش که بر خودکشی او بیمناک بودند، شمشیرش را از کنار بسترش برداشتند. چون از پاسداری آسودند، کاتو خادم خویش را واداشت تا سلاح را باز آورد. یکچند چنین فرانمود که خفته است؛ آنگاه یکباره شمشیر را برگرفت و به شکم خود فرو برد. دوستانش به درون غرفه شتافتند و پزشکی روده های بیرون ریخته اش را به جای خود باز نهاد و زخم را بخیه زد و نواری به روی آن بست. همینکه اینان غرفه را ترک کردند، کاتو نوار را به کناری زد و زخم را درید و اندرونة خویش را بیرون کشید و مرد.


قیصر چون فرا رسید، از اینکه فرصت بخشودن کاتو را نیافته اندوهگین شد. وی فقط توانست که از گناه پسر او درگذرد. اوتیکاییان مردة آن رواقی را با شکوهی تمام تشییع کردند، تو گفتی می دانستند که اینک جمهوریی را که کم و بیش پنج قرن از عمر آن گذشته بود به خاک می سپرند.


VIII - دولتمرد


قیصر پس از آنکه سالوستیوس را به فرمانروایی نومیدیا منصوب کرد و ایالات افریقا را سر و سامانی تازه داد، در پاییز سال 46 به رم بازگشت. سنای هراسان، که بر آمدن حکومت پادشاهی را نزدیک می دید، قیصر را برای مدت ده سال مقام دیکتاتور داد و چنان آیینی برای ورود پیروزمندانة او به رم مقرر داشت که تا آن هنگام مانند نداشت. قیصر به هر یک از سربازانش پنج هزار درهم آتیکی (3000 دلار) پرداخت، یعنی بسیار بیش از آنچه به ایشان وعده داده بود. بیست و دو هزار خوان برای شارمندان گسترد و، از برای سرگرمی ایشان ، یک نبرد دریایی نمایشی با شرکت ده هزار تن ترتیب داد. در آغاز سال 45 رهسپار اسپانیا شد و در موندا واپسین سپاه هوادار پومپیوس را شکست داد. چون در اکتبر به رم رسید، سراسر ایتالیا را در آشوب یافت. سوء حکومت گروهی محدود از توانگران (اولیگارشی) و یک قرن انقلاب، کار کشاورزی، صناعت، مالیه، و بازرگانی را نابسامان کرده بود. فرسودگی ولایات، احتکار سرمایه، و پر خطر بودن سرمایه گذاری گردش پول را از نظم انداخته بود. هزاران آبادی رو به ویرانی گذارده؛ صد هزار مرد از کار تولیدی به جنگ باز خوانده شده؛ روستاییانی بیشمار به سبب رقابت غلة بیگانة یابندگان «نظام املاک وسیع» (لاتیفوندیا) به تودة تهیدست شهرها پیوسته بودند و با اشتیاق به وعده های مردمفریبان گوش می دادند. بازماندگان آریستوکراسی، که گذشت قیصر ایشان را بر سر مهر نیاورده بود، در محفلها و کاخهای خود به توطئه بر ضد او آغاز کردند. وی در سنا از آنان خواست، که به ضرورت دیکتاتوری گردن نهند و در کار بازسازی کشور به او یاری رسانند. اما آنان پیشتازیهای این غاصب را نکوهش و حضور کلئوپاترا را در رم به نام میهمان او سرزنش کردند، و این داستان را به نحوی پراکندند که قیصر سودای پادشاهی در سر دارد و می خواهد پایتخت امپراطوری را به اسکندریه یا ایلیوم منتقل کند.


قیصر، با آنکه در سن پنجاه و پنجسالگی بیش از آنچه باید پیر شده بود، یکتنه با همتی رومی بر اصلاح دولت روم کمر بست. وی می دانست که اگر به جای ویرانیهایی که سترده بود بنایی بهتر ننهد، پیروزیهایش به هدر خواهد رفت. چون در سال 44 ق م دیکتاتوری ده ساله اش تا پایان زندگی تمدید شد، این تفاوت را چندان نیافت، اگرچه مشکل می توانست پیش بینی کند که پنج ماه بعد خواهد مرد. سنا، شاید به قصد آنکه او را نزد مردمی که حتی از نام شاه بیزار بودند منفور کند، در لقب بخشی به او و ثناگستریش گشاده دستی کرد. و نیز به او اجازه داد که اکلیل غار1 ـ که قیصر سرطاسش را با آن می پوشاند ـ بر سر بگذارد و حتی در زمان صلح نیز اختیارات «امپراطور»2 را اعمال کند. قیصر، با این اختیارات، خزانه داری و، با عنوان پونتیفکس ماکسیموس، کاهنان را به زیر نظارت خود درآورد؛ به نام کنسول می توانست قانون پیشنهاد و اجرا کند؛ به نام تریبون خود از هر گونه مجازاتی ایمن بود؛ و به نام سنسور می توانست سناتوران را به این مقام بگمارد یا بردارد. انجمنها حق تصویب لوایح را همچنان برای خود نگاه داشتند، اما نایبان قیصر ـ دولابلا و آنتونیوس ـ انجمنها را به میل خود می گرداندند، و انجمنها نیز به طور کلی از سیاست قیصر پشتیبانی می کردند. قیصر مانند همة دیکتاتوران کوشید تا قدرت خویش را بر پایة محبوبیت نزد خلق استوار دارد.


وی سنا را کمابیش به صورت یک مجمع مشورتی درآورد. اعضای آن را از 600 به 900 افزایش داد و با نصب 400 عضو تازه ماهیت آن را برای همیشه دگرگون کرد. بسیاری از این نوآمدگان، بازرگانان رومی و شارمندان برگزیدة شهرهای ایتالیا یا ایالات، و برخی نیز از کنتوریون (فرماندهان دسته های سد تنی) و سربازان یا غلامزادگان بودند. پاتریسینها، از دیدن اینکه سران قبایل شکست خوردة گل به سنا راه یافته و در زمرة فرمانروایان امپراطوری درآمده اند، به هراس افتادند؛ حتی بذله گویان پایتخت نیز از این وضع بر آشفتند و دو بیتی هزل آمیزی را میان خلق شایع کردند:


قیصر گلیان را پیروزمندانه رهبری می کند، سپس به سنا می رساند؛ و گلها شلوارکها را از پا به درآورده و توگای تریج پهن سناتوران را به تن کرده اند.


شاید قیصر بعمد سنای تازه را چنان گنده کرده بود که نه به کار مشورت سودمندانه بیاید نه توانایی مخالفت یکپارچه داشته باشد. وی گروهی از دوستان خود ـ بالبوس، اوپیوس، ماتیوس، و دیگران ـ را به عنوان اعضای یک هیئت اجرایی غیر رسمی برگزید و، با واگذاری جزئیات کارهای منشیگری حکومت و دقایق کشورداری به بندگان آزاد شده و بردگان سرای خود، پایة بوروکراسی امپراطوری را نهاد. به انجمن اجازه داد تا نیمی از متصدیان امور شهر را انتخاب کند، و نیمی دیگر را نیز خود با «توصیه هایی» برمی گزید که انجمن همیشه می پذیرفت. به عنوان تریبون می توانست تصمیمات تریبونها یا کنسولان دیگر را «وتو» کند. عدة پرایتورها را به شانزده و کوایستورها (خزانه داران) را به چهل افزایش داد


1. تاجی از گل غار یا خرزهره، که رومیان به نشانة افتخار بر سر می گذاشتند. ـ م. 2. لقبی که در روم به سرداران پیروز داده می شد. ـ م.


تا کار شهرداری و دادگستری زودتر سامان یابد. امور شهر را خود در همة وجوه زیر نظر گرفت، و هیچ گونه ناشایستگی یا گشادبازی را نبخشید. در منشورهایی که برای حکومت شهرها به افراد می بخشید فساد در انتخابات و نادرستی مأموران حکومت را سخت نهی کرد و کیفرهای سنگین برای آنها نهاد. برای آنکه به تسلط رسم خرید منظم آرا بر زندگی سیاسی پایان دهد، یا شاید نیروی خویش را در برابر شورش تهیدستان حفظ کند، کولگیاها را از میان برداشت، جز برخی انجمنهای دیرینة یهودیان را که بیشتر جنبة مذهبی داشتند. خدمت در هیئتهای منصفه را منحصر به دو طبقة بالادست کرد و حق دادرسی در دعاوی بسیار خطیر را برای خود نگاه داشت؛ وی غالباً بر مسند قضا می نشست و هیچ کس در خردمندانگی و انصاف احکامش انکار روا نمی داشت. به حقوقدانان زمان خود پیشنهاد کرد که حقوق موجود رم را به نظم آورند و مدون کنند، اما مرگ زودرسش این طرح را عقیم گذاشت.


قیصر کار برادران گراکوس را از سر گرفت و میان سربازان دیرین خود و مردم تهیدست زمین بخش کرد. این سیاست، که بعد از جانب آوگوستوس دنبال شد، آشوب کشاورزان را چندین سال فرو خواباند. برای آنکه از تمرکز دوباره و سریع زمینداری جلوگیری کند، حکم کرد که زمینهای تازه را نمی توان تا بیست سال فروخت؛ و برای آنکه توسعة بردگی را در روستاها متوقف سازد، قانونی گذراند که به موجب آن یک سوم کارگران کشتزارها باید از آزادمردان فراهم آیند. پس از آنکه بسیاری از تهیدستان بیکاره را نخست به سپاهیگری گماشت و سپس به روستاییان زمیندار مبدل کرد، با گسیل هشتاد هزار تن از شارمندان در پی بنیانگذاری کولونی در کارتاژ، کورنت، سویل، آرل، و مراکز دیگر، باز از شمار ایشان کاست. برای فراهم کردن کار برای بیکاران دیگر در رم، صد و شصت میلیون سِستِرس بر سر یک برنامة دامنه دار ساختمانی صرف کرد، در «میدان مارس» بنای تازه و جاداری برای برگزاری انجمنها ساخت، و با بنا کردن «فوروم یولیوس» بر فوروم اصلی شهر، از تراکم کسب و کار در آن کاست. وی به همین شیوه بسیاری شهرها را در ایتالیا و اسپانیا و گل و یونان آراست. چون بدین گونه از فشار فقر کاست، تهیدستی را شرط دریافت غلة دولتی قرار داد. یکباره شمارة درخواست کنندگان از سیصد و بیست هزار به صدو پنجاه هزار کاهش یافت.


قیصر تاکنون به نقش خود، یعنی قهرمان «خلقیان»، وفادار مانده بود، اما چون انقلاب روم بیشتر کشاورزی بود تا صنعتی، و هدف آن نخست آریستوکراسی زمیندار و برده پرور و سپس رباخواران و کمی هم طبقات بازرگان بود، در پیروی از سیاست برادران گراکوس، از بازرگانان خواست تا پشتیبان انقلاب ارضی و مالی باشند. سیسِرو کوشید تا طبقات متوسط را با آریستوکراسی متحد کند. بسیاری از سرمایه داران بزرگ، از کراسوس گرفته تا بالبوس، در برآورد نیازهای مالی قیصر شرکت کردند، همچنانکه این گونه مردان به انقلابات امریکا و فرانسه نیز یاری رساندند. با این وصف، قیصر یکی از بزرگترین منابع بهره برداری مالی خویش را از میان برد، و آن گردآوری مالیات در ایالات به دست گروههای عامل بود. وی میزان وامها را پایین آورد؛ قوانین شدید در منع بهر ه های سنگین مقرر داشت؛ و با وضع قانون ورشکستگی، که بخش عمدة آن امروزه نیز نافذ است، موارد سخت اعسار را فیصله داد. با اختیار طلا به عنوان پشتوانة پول و ضرب سکة زرین تازه ای به نام اورئوس، که قدرت خرید آن با لیرة سترلینگ انگلیسی در قرن نوزدهم برابر بود، ثبات پولی کشور را بازگرداند. سکه های حکومت به تصویر او منقوش بود و به شیوة هنرمندانه ای ضرب می شد که در رم تازگی داشت. در ادارة مالیة امپراطوری نظم و کفایتی نو راه یافت، و نتیجه اش آن شد که هنگام مرگ قیصر خزانة دولت هفتصد میلیون سِستِرس و خزانة خصوصی او صد میلیون سِستِرس دارایی داشت.


برای آنکه گردآوری مالیات و سازمان حکومت بر پایه ای علمی استوار باشد، آماری از جمعیت ایتالیا گرفت و در نظر داشت که دربارة سراسر امپراطوری چنین کند. برای آنکه شمارة شارمندان را، که بر اثر جنگ کاهش یافته بودند، افزایش دهد، عدة بیشتری از رومیان را از حق انتخاب بهره مند کرد و از جمله به پزشکان و آموزگاران رم این حق را بخشید. چون از دیرباز کاهش شمارة نوزادان بیمناکش کرده بود، در سال 59 حق تقدم در گرفتن زمین را به پدرانی داد که سه فرزند داشته باشند؛ آنگاه حکم کرد که به خانواده های بزرگ پاداش دهند، و زنان بیفرزند کمتر از چهل و پنج سال را از سوار شدن در تخت روان با جواهر بستن به خود ممنوع داشت ـ و این ضعیف ترین و بیهوده ترین قوانین گوناگون او بود.


قیصر، به رغم پایبندی به برخی خرافات، لاادری (آگنوستیک) بود، اما همچنان مقام کاهن اعظم دین رسمی را بر عهده داشت و برای آن وجوه مرسوم را فراهم می کرد. وی معابد کهن را مرمت کرد و معابدی نو ساخت و بیش از همه «مادر مهربان» خویش یعنی ونوس را حرمت گذاشت. اما آزادی کامل عقاید دینی و نیایش را جایز شمرد و احکام دیرین در باب منع پرستش ایسیس1 را ملغا کرد و یهودیان را در ادای فرایض دینی خویش آزاد گذاشت. چون دید که تقویم کاهنان دیگر با فصول مطابق نیست، سوسیگنس، از یونانیان اسکندریه، را مأمور کرد تا، از روی نمونه های مصری «تقویم یولیانوسی» را فراهم کند. که از آن پس هر سال مرکب از 365 روز بود و هر چهار سال یک بار در ماه فوریه روزی دیگر نیز بر آن افزوده می شد. سیسِرو به شکوه گفت که قیصر چون به فرمانروایی به روی زمین خرسند نیست، حال به تنظیم گردش ستارگان پرداخته است. اما سنا این اصلاح را با رویی گشاده پذیرفت و نام خانوادگی دیکتاتور، یعنی یولیوس را بر ماه کوینتیلیس نهاد، و آن ماه پنجم در سالی بود که با ماه مارس آغاز می شد.


1. بزرگترین خدای مصر باستان که آیین نیایش او از قرن سوم ق م به بعد در یونان و روم نیز پیروانی یافت. ـ م.


کارهایی که قیصر در اندیشه داشت یا اجرای آنها را آغاز کرد، اما بر اثر قتلش به فرجام نرسید، به اندازة همین اقدامات ستایش انگیز بود. وی تماشاخانه ای بزرگ و معبدی به نام مارس، در خور گرسنه چشمی آن خدا، بیناد کرد. وارو را به ریاست سازمانی برای تأسیس کتابخانه های عمومی گماشت. قصد داشت که با خشکاندن دریاچة فوکینوس و باتلاقهای پوتین، و آبادانی زمینهای آنها برای کشاورزی، رم را از بیماری مالاریا برهاند. با ساختن سد می خواست از طغیانهای تیبر جلوگیری کند؛ و، با منحرف کردن مسیر آن رودخانه، امید داشت که وضع بندر اوستیا را، که هر چند یک بار بر اثر انباشگتی لایه های رودخانه رو به ویرانی می گذاشت، اصلاح کند. به مهندسان خود دستور داد تا برای ساختن راهی در سراسر ایتالیای مرکزی و کندن کانالی در کورنت طرح بریزند.


قیصر تصمیم گرفت تا آزادمردان ایتالیا را با آزادمردان رم به یک پایه از شارمندی برساند و سرانجام ایالات را با ایتالیا برابر کند؛ و این کاری بود که موجب عدم رضایت بسیاری می شد. در سال 49 ق م به ساکنان گل سیزالپین مقیم دامنة آلپ حق رأی داد، و اینک (سال 44 ق م)، با صدور یک منشور شهری، ظاهراً برای همة شهرهای ایتالیا، حقوق آنها را با حقوق رم برابر کرد. شاید در اندیشة آن بود که حکومتی نمایندة مردم برپا دارد که از آن راه این شهرها، به حکم مبانی دموکراسی، سهمی در سلطنت مشروطة او داشته باشند. اختیار نصب فرماندهان ایالات را از دست سنای فاسد بیرون آورد و خود مردانی را که لیاقتشان مسلم شده بود به آن مقامات گماشت. مالیات ایالات را یک سوم کاهش داد و گردآوری آنها را بر عهدة کسانی گذاشت که در برابر خود او مسئول بودند. نفرین پیشینیان را نادیده انگاشت و کاپوا، کارتاژ، و کورنت را دوباره آباد کرد و در این زمینه نیز باز کار برادران گراکوس را به پایان رساند. به کوچنشینانی که در پی بنیانگذاری یا ساکن شدن در بیست شهری که از جبل طارق تا دریای سیاه دامنه داشت فرستاده بود، حقوق رومی یا لاتینی داد و آشکارا امیدوار بود که همة افراد بالغ و ذکور را در امپراطوری از حق شارمندی رومی برخوردار کند. در آن حال، سنا دیگر نه نمایندة یک طبقه در رم، بلکه مظهر اندیشه ها و خواست همة ایالات می شد. این برداشت از حکومت و تجدید سازمان ایتالیا و رم به دست قیصر، کمالبخش آن معجزه ای شد که جوانی گشادباز و گزافه کار را در زمرة شایسته ترین، دلیرترین، منصفترین، و روشن اندیشترین مردان در سراسر تاریخ اندوهبار سیاست درآورد.


قیصر مانند اسکندر نمی دانست کجا از حرکت بازایستد. چون اندیشة تجدید نظام قلمرو خویش را در سر داشت، نمی خواست آن را از جانب فرات و دانوب و راین در معرض خطر حمله بیندازد. در نظر داشت که نیرویی عظیم در پی تصرف سرزمین پارت گسیل دارد و کین کراسوس را، دیری دربارة آن اندیشه می کرد، برآورد؛ پیرامون دریای سیاه را در نوردد؛ و سکوتیا را آرام کند. همچنین بر سر آن بود که دانوب را بکاود و گرمانیا را به تصرف درآورد. و آنگاه چون امپراطوری را ایمن گرداند، پربار از افتخار و غنیمت به رم باز گردد، بدان پایه توانگر باشد که کساد اقتصادی را پایان دهد، بدان مایه نیرومند که مخالفتها را نادیده انگارد، و سرانجام به فراغت جانشین خویش را معین کند و، در حالی که «صلح رومی» را همچون میراث عالی خود بر جهان ارزانی می دارد، روی در نقاب خاک کشد.


IX – بروتوس


چون خبر این نقشه اندک اندک در روم پخش شد، مردم عادی که عاشق عظمتند به آن آفرین گفتند؛ طبقات سوداگر، که بوی سفارشهای جنگی و چپاول ایالات به مشامشان رسیده بود، دندانهای خود را تیز کردند؛ و آریستوکراسی، که با بازگشت قیصر نابودی خویش را از پیش آشکار می دید، بر آن شد که او را پیش از عزیمت بکشد.


قیصر با آن بزرگزادگان با چنان بزرگواری رفتار کرده بود که گشاده زبانی سیسِرو را در ستایش خویش برانگیخت. همة دشمنانی که تسلیم اختیار کرده بودند بخشید و فقط چند تنی را که پس از شکست و بخشودگی باز با او به جنگ برخاسته بودند محکوم به مرگ کرد. نامه هایی را که در چادرهای پومپیوس و سکیپیو یافت نخوانده سوزاند. دختر و نوادگان اسیر پومپیوس را نزد سکستوس، فرزند وی، که هنوز بر او یاغی بود، باز فرستاد و تندیسهای پومپیوس را، که هواخواهان قیصر واژگون کرده بودند، دوباره برپا داشت. فرماندهی ایالات را به بروتوس و کاسیوس و مقامات عالی دیگری را به بسیار کسان دیگر از زمرة ایشان واگذاشت. هزاران دشنام شنید و دم بر نیاورد و کسانی را که گمان می برد در کار توطئه بر ضد جانش هستند به محاکمه فرانخواند. سیسِرو را، که حربا صفت هر دم به رنگی درمی آمد، نه همانا بخشود، بلکه بزرگ داشت و از پذیرش هیچ یک از خواهشهای آن خطیب، خواه برای خود خواه برای یارانش که هواخواه پومپیوس بودند، دریغ نکرد. وی، به اصرار سیسِرو، از گناه مارکوس مارکلوس نا توبه کار نیز درگذشت. سیسِرو در خطابه ای شیوا به عنوان در دفاع از مارکلوس (سال 46) «جوانمردی باور نکردنی» قیصر را ستود و اعتراف کرد که اگر پومپیوس پیروز می شد، کینه خواهتر از قیصر می گشت. وی گفت: «من این سخن نامدار و بس فرزانه وارت را با اندوه شنیده ام که گفته ای: من چندانکه باید زیسته ام، خواه برای طبیعت باشد خواه برای ناموری. ... از تو می خواهم که این حکمت فرزانگان را یک سو بنهی؛ به بهای به خطر افکندن ما فرزانه مباش. ... تو هنوز راهی دراز به فرجام کارهای خویش داری و هنوز (حتی) بنیاد آنها را ننهاده ای.» سیسِرو به نام همة سناتوران با قیصر پیمان استوار بست که همه سر به سر سلامت او را پاس دارند و تن خویش را در برابر هر گزندی که به او روی آورد سپر کنند. سیسِرو اکنون بدان پایه توانگر شده بود که در اندیشه افتاده بود تا کاخی دیگر، نه کوچکتر از کاخ سولا، برای خود بخرد، و لذت می برد از بزمهایی که آنتونیوس و بالبوس و دیگر یاوران قیصر او را به آنها دعوت می کردند. نامه های او هیچ گاه به اندازة آن زمان از شادمانی حکایت ندارد. اما قیصر فریفته نشد و به ماتیوس نوشت: «هیچ کس به بزرگواری سیسِرو نیست، اما یقین دارم که سخت از من بیزار است.» چون هواداران پومپیوس دوباره جان گرفته و با قیصر ستیزه آغاز کردند، این تالران چربزبان عالم قلم با امیدهای ایشان موافق شد و مرثیه ای در وصف کاتوی کهین نوشت که قیصر را به مقابله با او برانگیخت. قیصر فقط پاسخی به عنوان بر ضد کاتو نوشت که نمودار دیکتاتور در بهترین حالت خویش نیست؛ وی به سیسِرو اختیار داد که تا در این معارضه سلاح خویش را برگزیند، و پیروزی به چنگ خطیب افتاد. عامة مردم شیوة سیسِرو و اعتدال فرمانروا را پسندیدند که در جایی که می توانست حکم مرگ امضا کند، رساله پرداخت.


کسانی را که به قدرت خو گرفته اند و سپس از آن محروم شده اند نمی توان با بخشودن عنادشان رام کرد. از یاد بردن بزرگواری دیگران در حق ما به همان دشواری از یاد بردن گزندی است که خود به دیگری رسانده ایم. آریستوکراتها در سنایی که جرئت رد پیشنهادهای قانونی قیصر را نداشت از خشم بر خود می پیچیدند. نابودی آزادی را نکوهش می کردند ـ همان آزادیی که کیسه های ایشان را سنگینتر کرده بود ـ و حاضر به پذیرش این نکته بودند که شرط بازگرداندن نظم، محدود کردن آزادی ایشان است. از حضور کلئوپاترا و کایساریون در روم بیمناک بودند؛ درست است که قیصر با زنش کالپورنیا می زیست و هر دو بظاهر به یکدیگر مهر می ورزیدند، اما که می دانست ـ و که نمی دانست ـ که به هنگام دیدارهای پیاپی او با آن شهبانوی خوبرو چه می گذشت؟ شایعات پیوسته حمایت از آن داشتند که قیصر کلئوپاترا را به زنی خواهد گرفت و پایتخت امپراطوریهای متحد خود و او را در مشرق زمین برخواهد گزید. مگر او فرمان نداده بود که تندیسش بر فراز کاپیتول در کنار تندیسهای شاهان کهن رومی برپا شود؟ مگر با حک پیکرة خود بر سکه های رومی به گستاخی بیسابقه ای برنخاسته بود؟ مگر جبه های ارغوانی، که معمولا ویژة شاهان بود، بر تن نمی کرد؟ در جشن لوپرکالیا، در روز 15 فوریة سال 44، کنسول آنتونیوس، عریان به شیوة کاهنان،1 مست لایعقل، سه بار کوشید تا دیهیم شاهانه ای را بر سر قیصر نهد، و قیصر سه بار رو برتافت؛ اما مگر نه از آن رو که جماعت غرولند کردند؟ مگر نه آنکه وی سه تریبونی را از کار بر کنار کرده بود به جرم آنکه دیهیم شاهی را که دوستانش بر سر تندیس او گذاشته بودند آنها برداشته بودند؟ یک بار در معبد ونوس نشسته بود و چون سناتوران به دیدار او آمدند، برای پیشباز از ایشان از جای برنخاست. برخی عذر آوردند که گرفتار حملة صرع شده است و دیگران بهانه کردند که به بیماری اسهال مبتلاست و برای آنکه در چنین لحظة نابهنگامی روده هایش نجنبد، بر جای نشسته مانده است. اما بسیاری از پاتریسینها بیمناک شدند که مبادا در یکی از همان روزها قیصر را بر تخت شاهی ببینند.


چند روزی پس از جشن لوپرکالیا، گایوس کاسیوس، مردی بیمارگون ـ و به وصف پلوتارک «رنگ پریده و لندوک» ـ نزد مارکوس بروتوس رفت و اندیشة کشتن قیصر را در دلش انداخت. وی پیشتر چند تن از سناتوران را با خود همداستان کرده بود، و نیز برخی از سرمایه دارانی را که قیصر، با محدود کردن اختیارات عاملان مالیات، جلوی یغماشان را در ایالات گرفته بود، و حتی گروهی از سرداران قیصر را که غنایم و مناصبی را که او بخشیده بود در شأن خود نمی دیدند. وجود بروتوس برای پیشاهنگی در توطئه لازم بود، زیرا همگان او را در فضیلت سرآمد مردان می شمردند. چنین گمان می رفت که وی از زادگان همان بروتوسهایی است که 464 سال پیش شاهان را [از رم] بیرون راندند.1 مادرش سرویلیا خواهر ناتنی کاتو و زنش پورتیا دختر کاتو و بیوة بیبولوس، دشمن قیصر، بود. آپیانوس می گوید: «می پنداشتند که بروتوس پسر قیصر است، زیرا قیصر در ماههای پیش از تولد بروتوس دلباختة سرویلیا بود.» پلوتارک می افزاید که قیصر بروتوس را فرزند خود انگاشت. شاید بروتوس خود نیز بر همین عقیده بود و از قیصر بیزار بود، چرا که وی مادرش را از راه به در برده و از او نیز، به گفتة شایعه سازان رم، به جای مردی از خاندان بروتوس، یک حرامزاده ساخته بود. وی همیشه اندوهگین و کم سخن بود، گویی که بر خطایی پنهانی می اندیشید؛ در عین حال رفتاری غرورآمیز داشت. همچون کسی که به هر تقدیر خون والاتباری در رگانش باشد. استاد یونانی و دلبستة فلسفه بود؛ در مابعدالطبیعه پیرو افلاطون بود و در اخلاقیات شاگرد زنون. بر او پوشیده نبود که مکتب رواقی، مانند عقاید یونانی و رومی، کشتن جباران را روا می شمرد. به دوستی نوشت: «نیاکان ما بر آن بودند که ما نباید به هیچ جباری گردن نهیم، اگر چه پدر ما باشد.» وی رساله ای دربارة «فضیلت» پرداخت و بعدها نامش با این مفهوم مجرد در هم آمیخت. به شارمندان سالامیس قبرسی، با وساطت دلالان، با سودی به نرخ چهل و هشت درصد وام می داد؛ چون وامداران از پرداخت بهرة جمع شده سرباز زدند، وی از سیسِرو، که در آن هنگام در کیلیکیا معاون کنسول بود، خواست تا بهره ها را به ضرب شمشیر رومی بازستاند. بر سیزالپین گل با پاکدامنی، و شایستگی فرمان راند و چون به رم بازگشت، از جانب قیصر به مقام پرایتوری شهری برگزیده شد (سال 45).


منش جوانمردانه اش با پیشنهاد کاسیوس یکسره ناساز افتاد. کاسیوس منش سرکش نیاکان بروتوس را به یاد او آورد، و شاید بروتوس نیز بر سر غیرت آمد تا این معنی را با تقلید از نیاکانش ثابت کند. وی، که جوانی حساس بود، چون دید که بر تندیس بروتوس مهین نوشته هایی از این گونه حک کرده اند که «بروتوس مگر مرده ای؟» یا «نوادگانت ناخلفند»، از شرم سرخ شد. سیسِرو چند رساله را که در این سالها نوشته بود به او پیشکش کرد. همانگاه میان پاتریسینها این نجوا درگرفت که روز پانزدهم ماه مارس لوکیوس کوتا در سنا پیشنهاد خواهد کرد که قیصر به مقام سلطنت برسد، زیرا، به حکم پیشگویی و خش سیبولایی، پارتیان فقط از یک شاه شکست خواهند خورد. کاسیوس می گفت که سنایی که نیمی از اعضایش از گماشتگان قیصر فراهم آمده این پیشنهاد را تصویب خواهد کرد و هر گونه امیدی به بازگرداندن جمهوری بر باد خواهد شد. بروتوس تسلیم شد و آنگاه توطئه گران طرحهای قطعی خود را ریختند. پورتیا راز توطئه را از زبان شوی خویش از این راه به در آورد که دشنه ای بر ران خود فرو برد تا نشان دهد که اگر خود نخواهد، هیچ گزند بدنی نخواهد توانست او را به زبان آورد. بروتوس یک دم اسیر احساسات کور شد و اصرار کرد که به جان آنتونیوس نباید آسیبی برسد.


شامگاهان چهاردهم مارس، قیصر، در انجمنی از دوستان که در خانه اش برپا شده بود، پیشنهاد کرد تا به عنوان موضوع مباحثه در این باره گفتگو کنند که «بهترین مرگ کدام است»؟ و خود پاسخ داد: «مرگ ناگهانی.» بامداد روز بعد، زن قیصر از او خواست تا به سنا نرود و گفت که او را در خواب آغشته به خون دیده است. خادمی نیز که مانند زن قیصر بیمناک بود تصویر نیای قیصر را از دیوار فرو افکند تا دل قیصر را بدشگون کند و او را از رفتن باز دارد. اما دکیموس بروتوس، که یکی از نزدیکترین دوستان او و نیز یکی از توطئه گران بود، از او خواست که به سنا برود و خود مؤدبانه جلسات آن را برای مدت نامعلوم تعطیل کند. دوستی که از توطئه آگاه شده بود به دیدنش آمد تا او را زنهار دهد، اما قیصر از خانه بیرون رفته بود. قیصر بر سر راه خود به سنا به سپورینای طالع بین برخورد که یک بار آهسته در گوشش گفته بود: «از روزهای سیزدهم و پانزدهم مارس بر حذر باش!» قیصر لبخند زنان گفت که آن روزها فرا رسیده و کارهای همه رو به راه است. طالع بین سپورینا پاسخ داد: «اما آن روزها به سر نرسیده است.» هنگامی که قیصر، به حکم سنتی که پیش از جلسة سنا جاری بود ، قربانیی را در برابر تماشاخانة پومپیوس نیاز می کرد، لوحی به دستش دادند که در آن او را از توطئه خبر داده بودند. قیصر اعتنایی به لوح نکرد، و در روایات آمده است که پس از مرگ لوح را در دستش یافتند.1 1. این داستانهای مربوط به روزهای سیزدهم و پانزدهم ماه مارس در نوشته های سوئتونیوس و پلوتارک و آپیانوس آمده است. اما با اینهمه چه بسا افسانه باشد.


تربونیوس، یکی از توطئه گران که از سرداران محبوب قیصر نیز بود، با سرگرم کردن آنتونیوس به حرف، وی را از رفتن به سنا بازداشت. چون قیصر به تالار آمد و بر کرسی خود جای گرفت، «آزادی بخشان»1 بیدرنگ بر سرش ریختند. سوئتونیوس گزارش می دهد که، به گفتة برخی، چون مارکوس بروتوس قصد جانش کرد، قیصر به یونانی به او گفت: «کای سوتکنون» ـ یعنی فرزندم، تو هم؟ آپیانوس می گوید که چون بروتوس بر قیصر زخم زد، قیصر یکسره دست از مقاومت بداشت؛ پس ردای خویش را به روی سر و چهره کشید و تن به ضربتها داد و در پای تندیس پومپیوس به زمین افتاد. بدین گونه آرزوی کاملترین مردی که روزگار باستان در دامن خود پرورده بود روا شد.


1. اشاره به مخالفان قیصر در سنا. ـ م.


فصل دهم :آنتونیوس - 44 – 30 ق م


I - آنتونیوس و بروتوس


کشته شدن قیصر یکی از تراژدیهای عمدة تاریخ بود. این امر از آن رو نیست که رشتة کوششی بزرگ را در کشورداری گسست و پانزده سال دیگر آشوب و جنگ در پی آورد؛ زیرا تمدن به جای ماند، و آوگوستوس آنچه را قیصر آغاز کرده بود به پایان رساند. تراژدی از این روست که شاید هر دو طرف دعوی در آن حق داشتند: توطئه گران در این اندیشه که قیصر سودای شاهی در سر دارد، و قیصر در این باور که آشوب و وسعت امپراطوری، حکومت سلطنتی را اجتناب ناپذیر کرده است. از زمانی که سنای روم از قتل قیصر یک دم در حیرت فرو شد و سپس اعضای آن پریشان و هراسناک پا به گریز نهادند، بر سر این نکته میان آدمیان اختلاف بوده است. آنتونیوس، که پس از واقعه از راه فرا رسید، دلیری را در احتیاط دید و در خانة خویش پناه گرفت. زبان سیسِرو از فصاحت باز ماند، حتی هنگامی که بروتوس، دشنه به دست، او را به نام «پدر میهن خویش» ستود. توطئه گران چون از سنا بیرون آمدند خلقی آشفته را در میدان یافتند، پس کوشیدند تا با اوراد «آزادی» و «جمهوری» ایشان را با خود همراه کنند، اما آن جمعیت شگفتزده دیگر برای عباراتی که مدتها برای پوشاندن آز به کار می رفت حرمتی نمی شناخت. آدمکشان بر جان خویش بیمناک شدند و در ساختمانهای فراز کاپیتول پناه گرفتند و نگهبانان شمشیرزن خصوصی خود را بر گرد آنها گماشتند. نزدیک شامگاهان سیسِرو نیز به آنان پیوست. آنتونیوس، پس از آنکه فرستادگان ایشان را نزد خود پذیرفت، پاسخی دوستانه بر ایشان فرستاد.


روز بعد جمعیت انبوهتری در میدان گرد آمد. توطئه گران گماشتگانی فرستادند تا پشتیبانی جمعیت را باز خرد و آن را به صورت انجمنی قانونی درآورد؛ آنگاه دل قوی کردند و از کاپیتول فرود آمدند و بروتوس خطابه ای را که برای سنا آماده کرده بود برای جمعیت خواند. خطابه در شنوندگان شوقی برنینگیخت. کاسیوس نیز کوششی کرد، اما جز خاموشی سرد پاسخی نیافت. «آزادی بخشان» به کاپیتول بازگشتند و چون جمعیت رو به کاهش گذاشت، دزدانه به خانه های خویش رفتند. آنتونیوس که خود را وارث قیصر می پنداشت همة نامه ها و وجوهی را که قیصر در کاخ خویش باز نهاده بود از کالپورنیای پریشان گرفت؛ در عین حال، پیر سربازان قیصر را در نهان به رم فرا خواند. در روز هفدهم مارس، به حکم اختیار تریبونی خود، جلسة سنا را تشکیل داد و همة دسته ها را با خوشرفتاری و آرامش خویش شگفتزده کرد.


وی پیشنهاد سیسِرو را برای عفو همگانی پذیرفت و رضا داد که بروتوس و کاسیوس به فرماندهی ایالات گماشته شوند (یعنی بسلامت بگریزند و از قدرت نیز بی بهره نشوند)، به شرط آنکه سنا همة فرمانها و قوانین و احکام انتصاب قیصر را تصویب کند. چون بیشتر اعضای سنا منصب یا درآمد خود را در پرتو همین قوانین به دست آورده بودند، شرط را پذیرفتند و هنگامی که جلسة سنا پایان یافت، همگان بر آنتونیوس، به نام کشورداری که صلح را از کام دیو جنگ بیرون کشیده است، آفرین گفتند. عصر آن روز آنتونیوس، کاسیوس را به شام مهمان کرد. روز هجدهم، سنا دوباره به کنکاش نشست، وصیت قیصر را نافذ شمرد، حکم داد تا تشییعی رسمی از جنازة او به عمل آید، و آنتونیوس را برگماشت تا به شیوة معمول مرثیة مرسوم را ایراد کند.


روز نوزدهم آنتونیوس وصیتنامة قیصر را از دوشیزگان آتشبان، که آن را به امانت نزد خود داشتند، باز گرفت و نخست برای جمعی کوچک و سپس گروهی بزرگ برخواند. در وصیتنامه چنین آمده بود که دارایی خصوصی قیصر باید به نوادگان برادرش برسد و آنگاه یکی از این نوادگان، یعنی کایوس اوکتاویوس را فرزند خوانده و وارث وی نامیده بود ( و این نکته حیرت و خشم آنتونیوس را برانگیخت.) دیکتاتور همچنین باغهای خود را به مردم واگذاشته بود تا به صورت گردشگاهی همگانی درآید و سیصد سِستِرس برای هر شارمند رومی باز نهاده بود. خبر این گشاده دستیهای نیکو