ابتدا امشب بعدی انتها جلد1 جلد2 جلد3
Me

عیار 24

عیار 24

20SMS.com




ثبت پیام شخصی

ارسال پیام

برای دریافت کد رمز با آی دی @Mesghalcode در تلگرام تماس بگیرید




برای دریافت کد رمز با آی دی @Mesghalcode در تلگرام تماس بگیرید




انقلاب


فصل ششم :انقلاب ارضی - 145 – 78 ق م


I – زمینة انقلاب


انقلاب علل و نتایجِ بسیار داشت، و شخصیتهایی که در گرماگرمِ آن پدید آمدند، از گراچی تا آوگوستوس، در زُمرة نیرومندترین شخصیتهای تاریخ به حساب می آیند. هیچ گاه، چه پیش از انقلاب، و چه از زمانِ انقلاب تاکنون، بر سرِ چنان آرمانهایی ستیزه برنخاسته و در هیچ دورانی درامِ جهانی چنین سختکش نبوده است. نخستین علتِ انقلاب، ورود غلة فراوان از سیسیل و ساردنی و اسپانیا و افریقا بود، که چون به دستِ بردگان کاشته می شد و، از این رو، ارزان درمی آمد، نرخِ حبوبات را به کمتر از میزانِ هزینة تولید و فروش پایین آورد و بسیاری از برزِگرانِ ایتالیایی را خانه خراب کرد. علتِ دوم؛ ورودِ بردگانی بود که جایِ برزِگران را در روستاها و کارگرانِ آن را در شهرها گرفتند. علتِ سوم؛ گسترشِ نظامِ املاکِ وسیع بود. در سالِ 220ق م، قانونی: سناتوران را از پیمانکاری و سرمایه گذاریِ بازرگانی منع کرد؛ اما سناتوران، سرمست از غنایمِ جنگی، املاکِ وسیعی خریدند. زمینهای گشوده شده، گاه به قطعاتِ کوچک به مهاجرنشینان فروخته می شد و از کشمکشِ شهریان می کاست؛ بخشِ بیشتری را به سرمایه داران، در ازایِ قسمتی از وامهایی که در زمانِ جنگ به دولت داده بودند، می بخشیدند؛ اما قسمتِ اعظمِ زمینها را سناتوران یا سوداگران، بر طبقِ شرایطی که از طرفِ حکومت معین می شد، می خریدند یا اجاره می کردند. مردمِ خرده پا برای رقابت با صاحبانِ این املاکِ بزرگ مجبور می شدند، به نرخهایی که از توانِ آنان خارج بود ، پول وام بگیرند؛ پس، آرام آرام کارشان به تهیدستی و ورشکستگی و اجاره نشینی یا زاغه نشینی می انجامید. سرانجام، دهقانان، پس از آنکه در زندگیِ سربازی، جهانی را دیده و غارت کرده بودند، دیگر ذوق یا حوصلة کار در تنهایی یا گرفتاریهای ملال آور و پستِ کشتزارها را در خود نمی یافتند؛ از این رو، ترجیح می دادند که به پرولِتاریای آشوبگرِ شهرها بپیوندند، برایگان مسابقاتِ هیجان آورِ آمفی تئاترها را تماشا کنند، از دولت غلة ارزان بگیرند، رأیِ خود را به هر کس که بیشتر پول بدهد یا بهتر وعده بدهد بفروشند، و در خیلِ تودة مردمِ فقرزده و بی نشان ناپدید شوند.


جامعة رومی ، که زمانی اجتماعی از برزگرانِ آزاد بود، اکنون بیش از پیش به غارتِ سرزمینهای بیگانه و بردگیِ داخلی وابسته می شد. در شهرها، همة کارهای خانگی، بیشترِ صنایعِ دستی، بازرگانی، صرافی، و تقریباً تمامیِ کار در کارخانه ها و ساختمانِ بناهای عمومی به دستِ بردگان انجام می گرفت، و در نتیجه مزدِ کارگرانِ آزاد به حدی کاهش می یافت که تناسایی به اندازة کار صرفه داشت. صاحبانِ املاکِ وسیع، بردگان را بر دیگران ترجیح می دادند، زیرا بردگان به خدمتِ سپاهی موظف نبودند. وعدة ایشان، به برکتِ تنها تفریحشان یا بدجنسیِ خدایگان می توانست نسل اندر نسل محفوظ بماند. برای فراهم کردنِ ماشینهای جاندار برای این کشتزارهای صنعتی شده؛ به سراسرِ منطقة مدیترانه ای می تاختند. پس از هر نبرد، راهزنان و صاحبمنصبانِ رومی، گرفتارانِ خویش را بر اسیرانِ جنگی می افزودند. دریازنان مردمِ آزاد و بنده را در کرانه های آسیا یا در نزدیکیِ آن به اسارت می گرفتند، و صاحبمنصبان، با شکارهای منظمشان، از آدمیزادگان، آن دسته از مردمِ ولایات را که مقاماتِ محلی از ایشان حمایت نمی کردند بر این مجموعه می افزودند. هر هفته، برده فروشان، نخجیرانِ انسانیِ خود را از افریقا، اسپانیا، گل، جِرمانیا، دانوب، روسیه، آسیا، و یونان به بنادرِ مدیترانه و دریایِ سیاه می آوردند. حراجِ ده هزار بنده در دِلوس در عرضِ یک روز کاری غیر عادی نبود. در سالِ 177، چهل هزار تن از اهالیِ ساردِنی و پانزده هزار تن اپیروسی به دستِ سپاهیانِ رومی؛ اسیر، و به بردگی فروخته شدند؛ قیمتِ هر بردة اپیروسی تقریباً یک دلار بود. در شهرها، پیوندهای مهرآمیز با خدایگان و امیدِ رهایی، از رنجِ بنده می کاست؛ اما در کشتزارها هیچ گونه ارتباطِ انسانی با بهره کشی همراه نبود. در آنجا، بنده، برخلافِ یونان یا رومِ باستان، عضوی از خانواده به شمار نمی آمد؛ کمتر خدایگان را می دید؛ و پاداشِ ناظر بسته بود به بهره ای که می توانست از شیرة جانِ بندگانِ زیرِ تازیانه اش بکشد. مزدِ بنده در املاکِ بزرگ عبارت بود از خوراک و پوشاک به حدی که بنده بتواند به برکتِ آن تا زمانِ پیری، هر روز، جز روزهای تعطیل، از بام تا شام کار کند. اگر بنده زبان به شِکوِه می گشود یا نافرمانی می کرد، هنگامِ کار، زنجیر به قوزکِ پایش می بستند و شب را در سیاهچال، که جزئی از هر کشتزارِ بزرگ بود، سر می کرد. این نظامی اِسرافگر و درنده خو بود، زیرا تعدادِ خانوارهایی که در یک زمینِ واحد به کار می گرفت: این زمان، کمتر از یک بیستمِ خانواده هایی بود که پیش از آن در همان واحد به عنوانِ مردمانِ آزاد زندگی می کردند.


اگر به یاد بیاوریم که دستِ کم نیمی از بندگان؛ پیش از این آزاد بودند (زیرا بندگان کمتر به جنگ می رفتند)، می توانیم تلخیِ زندگانیِ "گسسته بنیادِ" ایشان را به حدس دریابیم و آنگاه بر ندرتِ شورشهایشان شگفت آوریم. در سالِ 196، بندگان و کارگرانِ آزادِ اتروریا، طغیان کردند. لژیونهایِ رومی شورش را فروخواباندند و، به روایتِ لیویوس، «عدة زیادی کشته یا اسیر شدند؛ باقی را تازیانه زدند و مصلوب کردند.» در سالِ 185، در شورشِ مشابهی که در آپولیا روی داد، هفت هزار بنده دستگیر و به کار در معادن محکوم شدند. تنها در معادنِ کارتاژِ نو، چهار هزار بندة اسپانیایی کار می کردند. در سالِ 139، «نخستین جنگِ بردگان» در سیسیل آغاز شد. چهارصد بنده، صَلایِ ایونوس را پذیرفتند و جمعیتِ آزادگانِ شهر را قتلِ عام کردند. از کشتزارها و سیاهچالهای سیسیلی بندگانِ دیگری فرا رسیدند، و شمارة شورشیان به هفتاد هزار تن رسید. شورشیان، آگریگِنتوم را تصرف کردند، قوایِ پرایتورِ رومی را شکست دادند، و تا سالِ 131 ، تقریباً سراسرِ جزیره را در دستِ خود نگاه داشتند: در آن سال، سپاهِ یکی از کنسولان ، ایشان را در اِنّا در میان گرفت و به نیروی گرسنگی وادار به تسلیم کرد. ایونوس را به روم آوردند و در سیاهچال انداختند و گذاشتند تا از گرسنگی و نیشِ شِپِش بمیرد. در سالِ 133، شورشهای کوچکتری با قتلِ صد و پنجاه بنده در رم، چهار صد و پنجاه تن در مینتورنای، و چهار هزار تن در سینوئِسا پایان پذیرفت. در آن سال، "تیبِریوس گراکوس" قانونِ ارضی را وضع کرد، که انقلابِ روم با آن آغاز شد.


II – تیبِریوس گراکوس


وی پسر "تیبِریوس سِمپرونیوس گراکوس" بود، که با سیاستِ جوانمردانه اش مردمِ اسپانیا را سپاسگزارِ خویش کرد. دوبار به مقامِ کنسولی و یک بار به مقامِ سنسوری رسید و برادرِ "سکیپیو آفریکانوس" را از مرگ رهانده و با دخترِ او: کورنِلیا زناشویی کرده بود. کورنِلیا دوازده فرزند برای او آورد، که همه جز سه تن در سنِ بلوغ درگذشتند؛ با مرگِ شوی، کورنِلیا مجبور شد که به تنهایی بارِ پرورشِ تیبِریوس و کایوس و دخترش را به دوش بگیرد؛ این دختر نیز کورنِلیا نام داشت و زنِ "سکیپیو آیمیلیانوس" شد. پدر و هم مادر، به فرهنگِ هلنیستی و حلقة یارانِ سکیپیو وابسته بودند. کورنِلیا بر گِردِ خود محفلی از ادیبان فراهم کرد و نامه هایی با چنان شیوة ناب و عالی نوشت که در ادبِ رومی مقامی ممتاز به دست آورد. پلوتارک می گوید که یکی از شاهانِ مصر خواستگارِ زناشویی با او شد و به او پیشنهاد کرد که چون بیوه شود، بر تختِ سلطنتِ مصر بنشیند؛ اما کورنِلیا نپذیرفت و ترجیح داد که همان دخترِ یکی از اعضایِ خاندانِ سکیپیو و مادر زنِ عضوِ دیگر و مادرِ برادرانِ گراکوس باقی بماند.


تیبِریوس و کایوس و گراکوس، چون در محیطِ فلسفه و دولتمداری پرورش یافته بودند، هر دو با مسائلِ مربوط به دولتِ روم و فکرِ یونانی آشنایی داشتند. هر دو بخصوص زیرِ نفوذِ بلوسیوس، فیلسوفِ رومیِ اهلِ کومای، بودند و آزادیخواهی را با چنان شور و نیرویی از او الهام گرفتند که نیرویِ "سنت پرستان " را در روم به هیچ گرفتند. هر دو برادر؛ کَمابیش به یکسان و بیش از حدِ تصور بلندپرواز، مغرور، صمیمی، و اهلِ سخنوری بودند و در دلیری اندازه نمی شناختند. کایوس نقل می کند که چون تیبِریوس روزی از میانِ اتروریا می گذشت، «دید که عدة ساکنان چه اندک است و آنان که زمین را کشت می کنند و گله ها را پاس می دارند بندگانی بیگانه اند.» و بدین سان بر روزگارِ اندوهبارِ برزِگران آگاه شد. و چون دریافت که در آن هنگام فقط مالداران می توانند خدمتِ سپاهی کنند، از خود پرسید که اگر به جای دهقانانِ تنومند و گستاخی که زمانی لژیونها را تشکیل می دادند بردگانِ پریشانحال و بیگانه بنشینند، رم چگونه می تواند رهبری یا استقلالِ خود را حفظ کند؟ در حالی که تودة "پرول تاریایِ" شهری، به جایِ آنکه زمینداران و برزِگرانی سرافراز باشند، در تهیدستی سرمی کنند، چگونه دموکراسی و زندگیِ رم می تواند سالم باشد؟ تقسیمِ زمین میانِ شهروندانِ تهیدست، راهِ حلِ آشکار و ضرورِ سه مسئلة : بردگی در روستاها، فساد و تراکم جمعیت شهرها، و انحطاطِ سپاه ،به نظر می رسید.


در آغازِ سالِ 133، "تیبِریوس گراکوس" به مقامِ تریبونیِ خلق برگزیده شد و اعلام کرد که قصد دارد این سه پیشنهاد را به انجمنِ قبیله ای تقدیم کند: (1) هیچ شهروندی حق ندارد بیش از 333 یا، در صورتِ داشتنِ دو پسر، بیش از 667 هکتار از زمینهایی را داشته باشد که از دولت خریده یا اجاره شده است؛ (2) همة زمینهای دولتی که پیش از آن به افراد فروخته یا اجاره داده شده است باید به همان بهای خرید یا اجاره، به اضافة مبلغی در ازای تعمیرات، به حکومت بازگردانده شود؛ و (3) زمینهای بازگردانده باید به قطعاتِ بیست هکتاری میانِ تهیدستان توزیع شود، به شرطِ آنکه دریافت کنندگان تعهد کنند که هیچ گاه سهمِ خود را نفروشند و هر سال مالیاتی به خزانة دولت بپردازند. این نه طرحی در عالَمِ پندار، بلکه کوششی بود برای اجرای «قوانین لیکینیایی»، که در سالِ 367ق م به تصویب رسیده بود و هیچ گاه نه اجرا شد نه برافتاد. در یکی از خطابه های برجستة تاریخِ رم، گراکوس به پلِبهای تهیدست چنین گفت:


چهارپایانِ دشت و پرندگانِ آسمان برای خود کُنام و نهانگاه دارند، اما مردانی که در راهِ ایتالیا می جنگند و جان می سپرند فقط از آفتاب و باد بهره می برند. سردارانِ ما سربازانِ خویش را برمی انگیزند تا بر سرِ آرامگاهها و مزارهای نیاکانشان پیکار کنند. این صَلایی بیهوده و دروغین است. قربانگاهی که برای پدرانِ شما بنا شده باشد کجاست؟ آرامگاهِ نیاکانِ شما کجاست؟ شما می جنگید و می میرید تا برایِ دیگران ثروت و تجمل فراهم آورید. شما را سَروَرانِ جهان می نامند، اما یک وجب زمین نمی یابید که از آنِ خود دانید.


سنا پیشنهادهای گراگوس را غاصبانه شمرد و او را متهم کرد که قصدِ خودکامگی دارد، و اوکتاویوس ، تریبونِ دیگر را بر آن داشت که با وِتویِ خود مانع از تقدیمِ لوایح به انجمن شود. از این رو، گراکوس پیشنهاد کرد که هر تریبونی که برخلافِ امیالِ انتخاب کنندگانِ خود عمل کند بیدرنگ عزل شود. انجمن این پیشنهاد را به تصویب رساند، و تبرداران، "گراکوس اوکتاویوس" را از کرسیِ خاصِ تریبونها فرود آوردند. آنگاه، لوایحِ اصلی به تصویب رسید و به صورتِ قانون درآمد؛ اعضای انجمن که بر جانِ گراکوس بیمناک بودند ، او را تا خانه اش بدرقه کردند.


شیوة غیرقانونیِ گراکوس در نفیِ حقِ وتویِ تریبونی که از طرفِ خودِ انجمن: مطلق اعلام شده بود به مخالفانِ وی بهانه ای داد تا به خنثا کردنِ کوششهای وی برخیزند. اینان اعلام کردند که می خواهند در پایانِ سالِ اولِ خدمتِ گراکوس، او را به جرمِ نقضِ قانونِ اساسی و زورگویی به یک تریبون، تعقیب کنند. گراکوس برای صیانتِ خود یک بارِ دیگر قانونی اساسی را زیر پا گذاشت و تقاضا کرد که برایِ سالِ ،132 دوباره به مقامِ تریبونی برگزیده شود. چون آیمیلیانوس و لایلیوس، سناتورانِ دیگری که پیش از آن از لوایحِ گراکوس دفاع کرده بودند، اکنون از حمایتِ او دست برداشته بودند، گراکوس خود را یکسره به دامانِ تودة مردم انداخت و وعده داد که اگر دوباره برگزیده شود ، دورة خدمتِ سپاهی را کوتاه کند و حقِ انحصاریِ سناتوران را در انتخاب شدن به عضویتِ هیئتهای مُنصفه، مُلغا سازد و به متحدانِ ایتالیاییِ رم مقامِ شهروندی دهد. در این میانه، سنا از تأمینِ وجه برای گروهی که مأمورِ اجرایِ قوانینِ تیبِریوس شده بودند خودداری کرد. چون آتالوسِ سوم، شاهِ پِرگاموم، مملکتِ خویش را به ارث برای روم گذاشت (133)، گراکوس به انجمن پیشنهاد کرد که اموالِ شخصی و منقولِ آتالوس فروخته شود و عوایدِ آن، میانِ دریافت کنندگانِ اراضیِ دولتی برای تأمینِ هزینة وسایلِ زراعیِ ایشان توزیع گردد. سنا از این پیشنهاد سخت برآشفت، زیرا می دید بدین گونه سُلطه اش بر ایالات و وجوهِ عمومی به انجمنی منتقل می شود که نه رام شدنی است و نه نمایندة خلق، و اعضای آن مردمی پست تبار و بیگانه اند. چون روزِ انتخاب فرا رسید، گراکوس، به کنایه از آنکه شکستش به معنایِ تعقیبِ جزایی و مرگ است، با نگهبانانِ مسلح و جامة سوگ، در میدانِ بزرگِ شهر حاضر شد. چون اخذِ رأی آغاز گشت، دو طرف به جانِ یکدیگر افتادند. سکیپیو ناسیکا، در حالی که فریاد برمی آورد که گراکوس قصدِ شاهی دارد، سناتوران را، مسلح به چماق، به فوروم رهنمون شد. هوادارانِ گراکوس از جامه های بلند و گشادِ نجیب زادگان هراسیدند و همه فرار کردند؛ گراکوس با ضربه ای که بر سرش وارد آمد مُرد، و چند صد تن از هواخواهانش با او کشته شدند. چون برادرش اجازة دفنِ او را خواست، جواب رد شنید، و در حالی که کورنِلیا مویه می کرد، اجسادِ یاغیانِ مقتول به درونِ رودخانة تیبِر افکنده شد.


سنا خواست تا با موافقت با اجرایِ قوانینِ گراکوس، آتشِ خشمِ تودة مردم را فرو نشاند. افزودنِ هفتاد و پنج هزار تن بر عدة شهروندان از سالِ 131 تا 125 گواه بر آن است که براستی اراضیِ وسیعی در آن هنگام میانِ مردم تقسیم شد. اما هیئتِ مأمورِ اصلاحِ ارضی، خود را با دشواریهای فراوان رو به رو دید. بسیاری از اراضیِ موردِ نظر، سالها یا نسلها "پیش از حکومت" گرفته شده بود، و مالکانِ وقت ادعا می کردند که مرورِ زمان حقوقِ ایشان را مُسَجَل کرده است. قطعاتِ بسیاری به توسطِ مالکانِ تازه از کسانی خریده شده بود که خود؛ آنها را به بهای ارزان از دولت خریده بودند. زمینداران در حکومتهای متحدِ ایتالیا، که حقوقِ غیرِ مُسَجَلِشان با قوانینِ تازه به خطر افتاده بود، از سکیپیو آیمیلیانوس خواستند که از آنان در برابرِ هیئتِ ارضی دفاع کند. افکارِ عمومی بر ضدِ آیمیلیانوس برانگیخته شد و او را خائن به خاطرة مقدسِ گراکوس اعلام کرد؛ بامدادِ یکی از روزهای سالِ 129 ق م، آیمیلیانوس را در بسترش مرده یافتند گویا او را کشته بودند، و قاتل هرگز شناخته نشد.


III - کایوس گراکوس


شایعه پردازانِ سنگدل، کورنِلیا را متهم کردند که با دخترش، زنِ سیاه بخت و زشتروریِ سکیپیو، برای کشتنِ وی توطئه کرده است. کورنِلیا، در برابرِ این تهمت، با وقفِ خویشتن به پرورشِ پسرِ بازمانده و گوهرِ واپسینش، خاطرِ خود را تسلی بخشید. کشته شدنِ گراکوس در دلِ کایوس نه سودای کین خواهی، بلکه همت به تکمیلِ کارِ برادر برانگیخت. وی، زیرِ فرمانِ آیمیلیانوس، با هوشیاری و دلیری در نومانتیا کار کرده و با رفتارِ درست و زندگیِ بی پیرایه اش همگان را به ستایشِ خود واداشته بود. طبعِ پرشورِ او، که گاه به سببِ مدتها خویشتنداری، سخت برآشفته می شد، او را بزرگترین خطیبِ رومیِ پیش از سیسِرو ساخت و راهِ همة مقامهای اجتماعی را، که در آنها "گشاده زبانی" ، پس از دلاوری ، شرطِ ترقیِ مردان بود ، به رویش گشود. در پایانِ سالِ 124، کایوس به مقامِ تریبونی برگزیده شد.


وی، چون واقع بین تر از تیبِریوس بود، دریافت که اصلاحاتی که با تعادلِ قوایِ اقتصادی یا سیاسیِ حکومتِ روم مخالف باشد، قابلِ اجرا نیست. پس کوشید تا چهار طبقه را با خود همراه کند: روستاییان، سپاهیان، پرول تاریا، و بازرگانان. روستاییان را با تجدیدِ قوانینِ ارضیِ برادرش، تعمیمِ آن به زمینهای دولتی در ایالات، و باز آوردنِ هیئتِ ارضی و نظارتِ شخصی بر عملیاتِ آن؛ پشتیبانِ خویش ساخت. با ایجادِ کوچنشینهای تازه در کاپوا، تارِنتوم، ناریون، و کارتاژ، و تبدلِ آنها به مراکزِ بازرگانی، آتشِ جاه طلبیِ طبقة متوسط را برافروخت. سربازان را با تصویبِ قانونی مبنی بر تأمینِ هزینه و پوشاکشان از بیت المال خرسند کرد. با وضعِ «قانون غله»، که دولت را به توزیعِ هر پیمانه گندم به قیمتِ شش و یک سومِ آس (نصفِ قیمتِ بازار) میانِ همة خواهندگانِ آن موظف می کرد، توده های شهرنشین را سپاسگزارِ خود ساخت. این اقدام به افکارِ کهنِ رومیان؛ دربارة اِتکایِ به نفس، گزند رساند و بعدها در تاریخِ روم تغییراتِ حیاتی پدید آورد. کایوس بر آن بود که غله فروشان: متاعِ خود را به دو برابرِ قیمتِ تولید به مردم می فروشند و اقدامِ او، که با توحیدِ عملیاتِ کشاورزی؛ موجبِ صرفه جویی در مخارج می شود، زیانی به دولت نمی رساند. به هر تقدیر، قانونِ غله، آزادمردانِ تهیدستِ روم را از پشتیبانانِ وابستة آریستوکراسی؛ به مدافعان برادرانِ گراکوس و، بعدها، ماریوس و قیصر مبدل کرد و بنیادِ آن نهضتِ دموکراتیکی را نهاد که در کلاودیوس به اوج رسید و در آکتیون فرو مرد.


غَرَض از پنجمین اقدامِ کایوس آن بود که، با لغوِ سنتِ تقدیم، طبقاتِ توانگر در آیینِ اخذِ رأیِ انجمنِ قرن، قدرتِ هواخواهانِ خود را تأمین کند؛ از آن پس، ترتیبِ رأی دادنِ اعضای انجمن، به حکمِ قُرعه معین می شد. کایوس بازرگانان را بدین گونه خشنود کرد که به آنان، در محاکماتِ مربوط به جریانِ واقعة ایالات، حقِ انحصاریِ شرکت به عنوانِ هیئت منصفه را داد، و، به عبارتِ دیگر، به ایشان حق داد که در غالبِ موارد، قاضیِ دعاویِ خویش باشند. وی با پیشنهادِ اینکه بازرگانان از همة فراورده های آسیای صغیر مالیاتی به میزانِ 10 درصد بگیرند، آزِ ایشان را برانگیخت. پیمانکاران را توانگر ساخت و، با اجرایِ برنامة راهسازی در همة بخشهای ایتالیا، بیکاری را کاهش داد. رویهمرفته، این قوانین، قطعِ نظر از جنبة فریبکارانة سیاسیِ پاره ای از آنها، سازنده ترین قوانینی بود که پیش از قیصر به روم ارزانی شد.


کایوس با برخورداری از پشتیبانیِ این عناصرِ گوناگون توانست سنت را نقض کند و دوباره و سه باره به مقامِ تریبونی برگزیده شود. شاید در آن هنگام بود که بر آن شد تا سیصد عضوِ تازه – که به رأیِ انجمن از میانِ بازرگانان برگزیده شود – بر سیصد عضوِ سابقِ سِنا بیفزاید. وی همچنین پیشنهاد کرد که همة آزاد مردانِ لاتیوم از حقِ رأیِ کامل، و باقیِ آزادمردانِ ایتالیا از حقِ رأیِ جزئی، برخوردار شوند. این اقدام، که دلیرانه ترین عملِ وی در راهِ گسترشِ دموکراسی به شمار آمد، نخستین خطای وی بود. رأی دهندگان به تقسیمِ مزایایِ خود، حتی با کسانی که فقط عدة کمی از ایشان؛ تواناییِ شرکت در مجالسِ رم را داشتند، رویی خوش نشان ندادند. سنا فرصت را غنیمت شمرد. سناتوران، که موردِ بی اعتناییِ کایوس بودند و ظاهراً قدرتی نداشتند، این تریبونِ درخشان را فقط ستمگرِ مردمفریبی یافتند که می خواهد قدرتِ شخصیِ خویش را با تقسیمِ تهورآمیزِ املاک و وجوهِ دولتی توسعه دهد. پس، چون پرول تاریای رشکناکِ رم را متحدِ خویش یافتند، با استفاده از غیبتِ کایوس، که سرگرمِ تأسیسِ مستعمرة خود در کارتاژ بود، به تریبونِ دیگر، "مارکوس لیویوس دروسوس"، دو اندرز دادند: نخست آنکه با وضعِ قانونی برای برانداختنِ مالیاتی که قوانین برای روستاییان مقرر کرده است آنان را پشتیبانِ خود سازد، و دیگر آنکه با پیشنهادِ تشکیلِ دوازده مهاجرنشینِ تازه در ایتالیا، که هر یک از سه هزار تن از مردمِ رم فراهم آید، پرول تاریا را در آن واحد خشنود و ناتوان گرداند. انجمن بیدرنگ این لوایح را تصویب کرد و کایوس، چون بازگشت، دریافت که دروسوسِ محبوبِ خلق، رهبریِ او را گام به گام به چالش گرفته است. وی کوشید تا برای بارِ سوم به تریبونی برگزیده شود، اما ناکام شد؛ دوستانش ادعا کردند که او برگزیده شده، اما در آرا تقلب کرده اند. کایوس پشتیبانانش را از توسل به زور برحذر داشت، و کناره گرفت.


سالِ بعد، سنا پیشنهاد کرد تا از تشکیلِ مهاجرنشین در کارتاژ دست کشیده شود؛ همة دسته ها، آشکار و نهان، این پیشنهاد را نخستین قدم در راهِ لغوِ قوانینِ گراکوس شمردند. برخی از هواخواهانِ کایوس؛ مسلحانه در انجمن حاضر شدند، و یکی از ایشان، سنت پرستی را که آهنگِ حمله به کایوس کرد از پای درآورد. روزِ بعد، سناتوران با ساز و برگِ جنگیِ تمام و هر یک همراهِ دو بندة مسلح حاضر شدند و بر طرفدارانِ خلق، که روی تپة آوِنتین سنگر گرفته بودند، حمله کردند. کایوس کوشید تا غوغا را بخواباند و از زورورزیِ بیشتر جلو گیرد. چون نتوانست، به آن سویِ تیبِر گریخت و، هنگامی که گرفتار شد، به بنده اش فرمان داد تا او را بکشد؛ بنده چنین کرد و سپس خود را کشت. دوستی سرِ کایوس را برید و آن را از سَربِ گداخته پر کرد و به سنا آورد، زیرا سنا وعده کرده بود که به اندازة وزنِ آن طلا ببخشد. دویست و پنجاه تن از هوادارانِ کایوس در نبرد به خاک افتادند، و سه هزار تنِ دیگر به موجبِ احکامِ سنا اعدام شدند. هنگامی که اجسادِ کایوس و پشتیبانان به درونِ رودخانه افکنده می شد، جماعتِ شهر، که کایوس هوای دوستیِ ایشان را در سر داشت، لب از لب نگشود. سِنا اجازه نداد که کورنِلیا در مرگِ پسر؛ جامة سوگ بر تن کند.


IV – ماریوس


آریستوکراسیِ پیروز، همة زیرکی و هوشِ خود را در کارِ آن کرد که، به جای جنبه های مردمفریبانة قوانینِ گراکوس، عناصرِ سازندة آنها را بی اثر سازد. اما زَهرة آن را نداشت که بازرگانان را از عضویتِ هیئتهای منصفه محروم گرداند، یا پیمانکاران و معامله گران را از شکارگاههای پرسودشان در آسیا بیرون براند، و اجازه داد که بخششِ غله، به عنوانِ ضِمانی در برابرِ انقلاب، باقی بماند. به قانونِ موردِ توجهِ سابق، ماده ای افزود که به موجبِ آن دریافت کنندگانِ زمین حقِ فروشِ املاکِ خود را یافتند؛ پس، هزاران تن از ایشان زمینهای خود را به برده داران فروختند، و رسمِ نظامِ املاکِ وسیع ؛ زندگی از سر گرفت. در سالِ 118، هیئتِ ارضی ملغا و برچیده شد. توده های مردم در پایتخت اعتراضی نکردند، زیرا به این نتیجه رسیده بودند که خوردنِ غلة دولتی در شهر بهتر است تا عرق ریختن در دشت، یا کشت و کار در مهاجرنشینهای پیشرو. تناسایی با "خرافه پرستی" دست به دست هم آمد (زیرا خاکِ کارتاژ نفرین شده بود) که، تا زمانِ قیصر، هر گونه کوششی برای تعدیلِ فقرِ شهرها از راهِ مهاجرت به نتیجه ای نرسد. ثروت رو به فزونی بود، اما توزیع نمی شد؛ در سالِ 104 ق م، دموکراتی میانه رو حساب کرد که فقط 2000 شهروندِ رومی صاحب مال هستند.


آپیانوس(مورخِ رومیِ قرنِ دوم میلادی) می گوید: «وضعِ مردم حتی بدتر از گذشته شد. توده مردم همه چیزِ خود را از دست دادند. . ... شمارة شهروندان و سربازان همچنان رو به کاهش داشت.» بیش از پیش لازم می شد که افرادِ لژیونها از مشمولانِ ممالکِ ایتالیایی گرفته شوند، اما اینان نه شوقِ جنگ در دل و نه عشقِ روم را در سر داشتند. هر روز عده ای تازه از خدمتِ سربازی می گریختند؛ نظمِ سپاهی کاستی گرفت و نیروی دفاعیِ جمهوری به پست ترین پایة خود رسید.


از این رو، ایتالیا، کمابیش در یک زمان، از شمال و جنوب موردِ حمله قرار گرفت. در سالِ 113، دو قبیلة ژرمنی، یعنی کیمبریها و توتونها، گویی برای آنکه رومیان را طعمی از سرنوشتِ نهاییِ خویش بچشانند، همچون سیلی هراس انگیز، در عراده های سرپوشیده، مرکب از سیصد هزار مردِ جنگی، با زنان و کودکان و سُتورانِ خود، از سرزمینِ خود (جِرمانیا) به سوی ایتالیا سرازیر شدند. شاید از فرازِ آلپ به گوشِ ایشان رسانده بودند که روم به ناز و نعمت دل باخته و از جنگ خسته شده است. نوآمدگان مردمی بودند بلند بالا، برومند، بی باک، و چندان بور که ایتالیاییان می گفتند که کودکانشان به پیرانِ سرسپید می مانند. در نوریا (نویمارکتِ کنونی در کارینتیا) به سپاهِ روم برخوردند و آن را شکست دادند. پس، از رودِ راین گذشتند و سپاهِ دیگرِ رومی را مغلوب کردند. آنگاه از باختر به جنوبِ گُل سرازیر شدند و بر سومین و چهارمین و پنجمین سپاهِ روم چیره گشتند. در آراوسیو (اورَنج)، هشتاد هزار سربازِ لژیونی و چهل هزار مُلازمِ اردوگاه در کارزار کشته شدند. سراسرِ ایتالیا در مَعرَضِ حملة مهاجمان افتاد، و روم را چنان هراسی فرا گرفت که از زمانِ هانیبال مانند آن بر دلها ننشسته بود.


کمابیش در همین زمان در نومیدیا جنگ درگیر شد. چون جوگورتا، نوة ماسینیسا، برادرِ خویش را به شکنجه کشت و کوشید تا پسرانِ عمِ خود را از سهمشان در مملکت محروم کند، سنا، برای آنکه نومیدیا را به صورتِ ایالتی درآورد و درهای آن را به روی کالاها و سرمایة روم بگشاید، به او اعلام ِجنگ کرد. جوگورتا؛ نجیب زادگان را برایِ دفاع از مرام و جرایِمِ خویش در برابرِ سنا باز خرید و سردارانی را که به جنگ با او گسیل شده بودند، با رِشوِه، به کوششهای بی آزار یا صلحی مساعد خرسند کرد. چون به رم فراخوانده شد، از محلِ خزانة شاهی، بیش از گذشته گشاده دستی کرد و توانست بلامانع به پایتختش بازگردد.


از این کشمکشها فقط یک صاحبمنصبِ آبرومند بیرون آمد، و آن گایوس ماریوس فرزندِ کارگری روزمزد بود که مانندِ سیسِرو در آرپینوم زاده شده بود. وی در آغازِ جوانی به خدمتِ سپاهی پیوست و در نومانتیا زخم خورد و یکی از خاله های قیصر را به زنی گرفت و، با آنکه از تربیت و آدابِ رفتار بهره ای نداشت ـ و شاید درست به همین سبب ـ به تریبونیِ خلق برگزیده شد. در پایانِ سالِ 108، از مقامِ نایبی نزدِ "کوین توس مِتِلوسِ نالایق" در افریقا دست کشید و خود را به این عنوان نامزدِ منصبِ تریبونی کرد که اگر به جای مِتِلوس بنشیند، جنگ با جوگورتا را به فرجامی برساند. چون برگزیده شد، مقامِ فرماندهی را به دست گرفت و جوگورتا را وادار به تسلیم کرد (106). در آن زمان، مردم ندانستند که عاملِ مهمِ این پیروزی: جوانِ والاتبارِ بی باکی به نام" لوکیوس سولا "بوده است ـ این قصه بعدها فاش شد ـ . ماریوس با شکوهِ تمام به رم آمد و چنان محبوبیتی یافت که انجمن، بی اعتنا به قانونِ اساسیِ رو به زوال، وی را چند سالِ پی در پی به تریبونی انتخاب کرد (104-100). بازرگانان از او حمایت می کردند، زیرا از یک سو پیروزیهای وی راه را برای سرمایه گذاریهای ایشان می گشود، و از دیگر سو او بی گمان تنها مردی بود که می توانست هجومِ اقوامِ سِلتیک را در هم شکند. از همان زمان، روم بسیاری از آیینِ قیصری را در شخصِ عَمِ قیصر به رسمیت شناخت؛ به دیدة بسیاری از رومیانِ فرسوده، دیکتاتوریِ رهبری که طرف اعتمادِ مردم و متکی به پشتیبانیِ سپاهی جانباز باشد تنها چارة جلوگیری از سوءاستفاده های مُتُنَفِذان از آزادی بود.



کیمبریها، پس از پیروزیِ خود در آراوسیو، با عبور از پیرِنه و تاراجِ اسپانیا، روم را از تَعَدیِ خود معاف داشتند. اما، در سالِ 102، با عده ای بیش از گذشته به روم بازگشتند و با توتونها همدست شدند که در یک زمان، از راههای جداگانه، بر دشتهای پربرکتِ ایتالیای شمالی هجوم برند. ماریوس برای مقابله با این خطر به نوعِ تازه ای از جلبِ افراد برای خدمتِ سپاهی متوسل شد که، نخست در سازمانِ سپاهی و سپس در حکومت، انقلابی پدید آورد. وی همة افراد را، چه مالدار و چه بی چیز، به خدمت فراخواند و مُقَرَریِ هِنگفتی به آنان پیشنهاد کرد و وعده داد که پس از پایانِ هر نبرد، داوطلبان را آزاد کند و به آنان زمین ببخشد. سپاهی که به این ترتیب تشکیل شد به طورِ عمده از پرول تاریای شهری فراهم می آمد و در حقِ نجیب زادگان، احساساتی خصمانه داشت. این سپاه نه برای میهن، بلکه برای سردارِ خود و گردآوریِ غنایم می جنگید. بدین سان، ماریوس، شاید بی آنکه خود بداند، انقلابِ قیصری را بنیاد نهاد. وی سرباز بود، نه سیاستمدار، و فرصتِ سنجشِ پیامدهای دوردستِ سیاسی را نداشت. ماریوس سربازانِ خود را از روی آلپ گذراند و، با رهنوردی و مشق، بدنهاشان را به سختی خو داد و، با حمله بر هدفهایی که بآسانی شکست پذیر بود، دلیرشان کرد؛ تا زمانی که سربازان آزموده نشده بودند، ماریوس به مقابله با دشمن خطر نکرد. توتونها، بی آنکه به مانعی برخورند، از کنارِ اردویِ رومیان گذشتند و به تمسخر از سربازان پرسیدند که آیا برای زنانِ خود در روم پیغامی دارند یا نه، زیرا بر سرِ آنند که بزودی از فیضِ حضورِ زنانِ رومی دِماغی تازه کنند. شمارة توتونها را می توان از اینجا حدس زد که عبورشان از کنارِ اردوی رومیان شش روز مدت گرفت. هنگامی که همة مهاجمان گذشتند، ماریوس به سپاهش فرمان داد که از پشت بر آنان بتازند. در نبردی که بدین گونه در" آکوای سِکس تیای"  واقع شد، لژیونهای تازه صد هزار مرد کشتند یا به اسیری گرفتند. پلوتارک گزارش می دهد که: «آورده اند که ساکنانِ مارسِی بَر گِردِ تاکستانهای خود پِرچینهایی از استخوان کشیدند و زمین، پس از گندیدنِ لاشه ها و فرود آمدنِ بارانِ زمستانی، چندان از موادِ متعفنی که به درونِ آن رخنه کرده بود باروَر شد که در سالِ بعد محصولی بی سابقه آورد.» ماریوس بعد از آنکه سپاهِ خود را چند ماهی رخصتِ آسایش داد، آن را به ایتالیا بازگرداند و در وِرسِلای، نزدیکِ رودِ پو، همانجا که هانیبال برای نخستین بار رومیان را شکست داده بود، با کیمبریان در افتاد (101 ق م). بربریان، برای آنکه نیرو و دلیریِ خویش را آشکار کنند، برهنه به درونِ برف رفتند و خود را از روی یخ و میانِ حفره هایی ژرف به قُلَلِ کوه رساندند و سپس سپرهای خود را سورتمه کردند و شادان به روی آنها به پایین سریدند. بر اثر نبردی که در گرفت، کمابیش همة ایشان کشته شدند.


ماریوس، همچون کامیلوس که یک بار سلتیکهای مهاجم را پس رانده بود، و رومولوس که رم را دوباره بنیاد کرده بود، در پایتخت شادمان پذیرفته شد. بخشی از غنایمی که وی با خود آورده بود به پاداش به خودِ او بخشیده شد، و به این ترتیب ماریوس مردی توانگر گشت و املاکی «به وسعتِ یک مملکت» به دست آورد. در سالِ 100 ق م، وی را برای بارِ ششم به تریبونی برگزیدند. همکارِ وی، لوکیوس ساتورنینوس،" اصلاح طلبی" آتشین سرشت بود که تصمیم داشت مقاصدِ گراکوس را در صورتِ امکان با قانون، و گرنه با زور به اجرا درآورد، لایحة وی، که به موجبِ آن زمینهای مستعمرات به سربازانِ کهنه کارِ جنگِ اخیر بخشیده می شد، پسندِ طبعِ ماریوس افتاد، و هنگامی که وی قیمتِ هر پیمانه غلة دولتی را از شش و یک سوم آس (تقریباً سی و نه سنت) به پنج ششمِ یک آس کاهش داد، ماریوس اعتراضی نکرد. سنا خواست تا، با منعِ تریبونها از احالة چنین اقداماتی به رأیِ (انجمن)، خزانة مملکت و حقوقِ خویش را حفظ کند، اما ساتورنینوس، به رغمِ آن ، اقداماتِ خود را به تصویبِ (انجمن) رساند. پس، آشوب از هر دو سو برخاست. چون دسته های ساتورنینوس، کایوس ممیوس: یکی از محترمترین آریستوکراتها، را کشتند، سنا به آخرین حربة خود دست یازید و با استفاده از حقِ خویش به عنوانِ «رأی سنا برای دفاع از حقوقِ عامه» از ماریوس به عنوانِ کنسول درخواست کرد تا انقلاب را فرونشاند.


ماریوس با تلخ ترین تصمیمِ زندگیِ خود رو به رو شد. پس از دورانِ درازِ خدمت به تودة مردم، این فرجامی مصیبت بار بود که اکنون به سرکوبِ رهبرانِ خلق و دوستانِ دیرین مکلف شود. با اینهمه، او نیز از خشونتهای انقلاب بیزار بود و بدیهای انقلاب را بیش از خوبیهای آن می دانست. پس، با قوای خود بر شورشیان تاخت و گذاشت تا ساتورنینوس سنگسار و کشته شود و سپس، در حالی که ،هم مردمی که وی از حقوقشان دفاع کرده و هم آریستوکراسیی که به همتِ او نجات یافته بود خوارش می داشتند، به کناره گیریِ غم انگیزی تن در داد.


V - قیام ایتالیا


اکنون، انقلاب رفته رفته به صورتِ جنگِ داخلی درمی آمد. هنگامی که سنا از شاهانِ شرقیِ متحدِ خویش درخواستِ یاری در برابرِ تهاجمِ کیمبریها کرد، نیکومِدِس، شاهِ بیتینیا، پاسخ داد که همة جنگاوران شایستة مملکت وی برای برآوردنِ خواست هایِ سنگینِ مالیاتگیرانِ رومی به بردگی فروخته شده اند. سنا، که اکنون وجودِ سپاه را بر هر چیزِ دیگر رُجحان می داد، حکم کرد که همة کسانی که به جرمِ نپرداختنِ مالیات به بندگی گرفته شده اند آزاد گردند. به شنیدنِ این حکم، صدها بنده در سیسیل، که بسیاری از ایشان از مناطقِ "یونانی نشینِ شرق" می آمدند، اربابانِ خویش را ترک گفتند و در برابرِ کاخِ پرایتورِ رومی گرد آمدند و آزادی خواستند. اربابان اعتراض کردند و پرایتور اجرایِ حکم را موقوف ساخت. بندگان به رهبریِ یک ریاکارِ مذهبی به نامِ "سال ویوس" بسیجِ نبرد کردند و به شهرِ مورگانتیا حمله بردند. ساکنانِ شهر، بندگانِ خود را، با وعدة اینکه با پس راندنِ مهاجمان آزاد خواهند شد، به خود وفادار نگاه داشتند؛ بندگان حمله را دفع کردند، اما آزادی نیافتند؛ پس، بسیاری از ایشان به شورشیان پیوستند. در همین زمان (سال 103)، نزدیکِ شش هزار بنده در انتهای باختریِ جزیره، به رهبریِ آتِنیون، مردی فرهیخته و مصمم، سر به شورش برداشتند. این نیرو، سپاهیانی را که پی در پی از طرفِ پرایتور به مقابله اش فرستاده می شدند مغلوب کرد و، چون راهِ شرق را در پیش گرفت، به شورشیانی که زیرِ رهبریِ "سال ویوس" بودند پیوست. مجموعِ این قوا بر سپاهی که از ایتالیا گسیل شده بود چیره گشت، اما در لحظة پیروزی، "سال ویوس" درگذشت. لژیونهای دیگری به رهبریِ کنسول: "مانیوس آکوایلیوس" از تنگه ها گذشتند؛ آتِنیون در نبردِ یک تنه با آکوایلیوس به قتل رسید و بندگانِ بی رهبر مغلوب شدند؛ "هزاران تن از ایشان" در کارزار به خاک افتادند، و هزاران تنِ دیگر نزدِ اربابانِ خود بازگشتند و صدها تن را با کشتی به رم گسیل داشتند تا در مسابقاتی که به مناسبتِ پیروزی آکوایلیوس برگزار می شد با شیران بستیزند. بندگان، به جای جنگیدن، دِشنه های خویش را بر دل های یکدیگر فرو کردند تا آنکه همگی جان سپردند.


چند سال بعد از این، «دومین جنگِ بردگان»، سراسرِ ایتالیا را آشوب فرا گرفت. اکنون، کمابیش دو قرن بود که روم ـ یعنی مملکتی کوچک میانِ کومای و کایره، میانِ کوههای آپِنین و دریا ـ بر باقیِ سرزمینِ ایتالیا همچون سرزمینهای فرمانگُزارِ خویش فرمان رانده بود. حتی برخی از شهرهای نزدیکِ رم، مانندِ تیبور و "پرای نِستِه"، در دولتی که بر ایشان حاکم بود نماینده ای نداشتند. سنا، انجمنها، و کنسولان، احکام و قوانین را بر جوامعِ ایتالیایی با همان فرادستی تحمیل می کردند که بر ایالاتِ بیگانه و فتح شده. منابع و نیرویِ انسانیِ «متحدان» صَرفِ جنگهایی می شد که هدفشان افزودن بر ثروتِ چند خانواده در رم بود. آن ایالاتی که در تنگنای درگیری با هانیبال به روم وفادار مانده بودند پاداشی اندک دریافت کردند؛ آنها که به طریقی وی را یاری رسانده بودند، به جزایِ عملِ خود، به چنان فرمانبرداریِ "برده واری" درآمدند که بسیاری از آزادمَردانِشان به شورشهای بردگان پیوستند. تنی چند از توانگران در شهرها حقِ شهروندیِ رم را یافتند، و قدرتِ رم همه جا برای پشتیبانی از توانگران در برابرِ تهیدستان به کار می رفت. در سالِ 126، انجمنی؛ ساکنانِ شهرهای ایتالیا را از مهاجرت به رم بازداشت، و به موجبِ حکمی در سالِ 95 ،همة ساکنانی را که شهروندیِ ایتالیا را داشتند،( نه شهروندی رم را)، از آن پایتختِ خودپرست بیرون راندند.


یکی از آریستوکراتها کوشید تا این اوضاع را اصلاح کند، اما جانِ خود را بر سرِ مقصود باخت. "مارکوس لیوی یوس دروسوس" فرزندِ تریبونی بود که با "تیبِریوس گراکوس" همچشمی می کرد. از آنجا که پسرخواندة وی پدر زنِ آوگوستوس شد، خانوادة وی آغازِ انقلاب را به فرجامِ آن پیوند داد. پس از آنکه در سالِ 91 به مقامِ تریبونی رسید، سه پیشنهاد کرد: (1) تقسیمِ املاکِ دولتیِ بیشتر میانِ تهیدستان؛ (2) بازگرداندنِ حقوقِ انحصاریِ سِنا در موردِ هیئتهای منصفه و در عینِ حال افزودنِ سیصد «اِکو ایتِس» یا طبقة سرمایه دار به اعضای سنا؛ و (3) اعطای حقِ شهروندیِ روم به همة آزادمردانِ ایتالیا. انجمن لایحة اول را با رویی خوش و دومی را با سَردی تصویب کرد؛ سنا هر دو را رد کرد و بی اثر شِمُرد. لایحة سوم هیچ گاه به مرحلة رأی نرسید، زیرا مردی ناشناخته، دروسوس را در خانة خود از پا درآورد.


ایالاتِ ایتالیا، که لوایحِ دروسوس امیدشان را برانگیخته و فرجامِ او آنان را قانع کرده بود که سنا و انجمن هرگز بآسانی به تقسیمِ مزایای خویش تن نخواهند داد، خود را برای انقلاب آماده کردند. پس، یک جمهوریِ فدرال برپا کردند، کورفینیوم را پایتخت خود ساختند، و حکومت را به سنایی واگذاشتند که از برگزیدگانِ همة قبایلِ ایتالیایی جز اِتروسکها و اومبریاییان فراهم می آمد، زیرا اینان خود را در این ماجرا کنار کشیده بودند. رم بی درنگ به جدایی خواهان اعلامِ جنگ کرد. همة فرقه های شهر، در امری که به دیدة آنها دفاع از وحدت بود، یگانه شدند و هراس از انتقامی که شورشیان در صورتِ پیروزی در این جنگ اجتماعیِ برادرکشانه می گرفتند(جنگِ متحدان بر ضدِ رم ) دلِ هر رمی را لرزاند. ماریوس عُزلَتِ خویش را ترک گفت و فرماندهیِ سپاهیان را به عهده گرفت، و در همان حال که "دیگر سرداران رومی"، جز سولا، شکست می خوردند، وی پیروزیهایی پی در پی به دست آورد. در ظرفِ سه سال جنگ، سیصد هزار مرد جان سپردند و ایتالیای مرکزی ویران شد.


چون اِتروریا و اومبریا ،قصدِ پیوستن به شورشیان را داشتند، رم با اعطایِ حقِ شهروندیِ کامل، آنها را خشنود ساخت، و در سالِ 90، به همة آزادمردان یا بندگانِ آزاد شده ای که سوگندِ وفاداری به رم را یاد می کردند حقِ رأی داده شد. این امتیازهایِ دیر رَس، متحدان را ضعیف کرد. شهرها یکایک دست از جنگ کشیدند، و در سالِ 89 ، "آن جنگِ ددمنشانه و زیانبار "،با "صلحی تلخ" پایان گرفت. رومیان وعدة خود را به اعطایِ حقِ رأی ،بدین گونه زیرپا گذاشتند" که شهروندانِ تازه را در ده قبیله سازمان دادند، و چون حقِ رأی فقط پس از سی و پنج قبیلة موجود به آنان تعلق می گرفت، حاصلی نداشت. به علاوه، فقط عده ای انگشت شمار می توانستند در انجمنهای رم شرکت کنند. جوامعِ فریب خورده و افسُرده به انتظارِ فرصتِ خاموش نشستند و چهل سال بعد، دروازه های خود را به شادمانی به رویِ قیصری گشودند که در یک دموکراسیِ مرده به آنان حقِ شهروندی بخشید.



VI – سولای شادکام


پس از چند سال آشتی، ایتالیاییان دوباره به جانِ یکدیگر افتادند، و این بار نامِ جنگشان از «اجتماعی» به «داخلی»، و صحنة آن، از شهرها به رم تغییر یافت. "لوکیوس کورنِلیوس سولا" به عنوانِ یکی از تریبونها در سالِ 88 برگزیده شد و فرماندهیِ سپاهی را که روانة سرکوبِ میتریداتِسِ پونتوسی( پادشاهِ پونتوس (کشوری در آسیای صغیر، کنارِ دریای سیاه) ) بود به عهده گرفت. "سولپیکیوس روفوس"، تریبونِ دیگر، که نمی خواست "سنت پرستی چون سولا" را در رأسِ نیرویی چنان عظیم ببیند، انجمن را مجاب ساخت که فرماندهی را به ماریوس بسپارد. ماریوس، با آنکه اکنون مردی فربه و شصت و نه ساله بود، هنوز سوداهای نظامی در سر داشت. سولا نگذاشت فرصتی که او پس از مدتها انتظار برای پیشوایی به دست آورده بود به دستِ انجمنی تباه شود که به دیدة او گرفتارِ افسونسراییهای یک مردُم فریب و اسیرِ رشوه های بازرگانانِ دوستارِ ماریوس بود. وی به نولا گریخت و سپاهیان را همراهِ خود کرد و رهسپارِ حمله به رم شد.


سولا، از دیدگاهِ تبار و منش و سرنوشت، مردی بی همتا بود. با آنکه تهیدست زاده شد، پشتیبانِ آریستوکراسی گشت، همچنانکه والاتبارانی چون برادرانِ گراکوس، دروسوسها، و قیصر، رهبرِ تهیدستان شدند. وی از زندگی، که او را در عینِ حال؛ بزرگزاده و تهی کیسه ساخته بود، انتقام گرفت؛ چون به پول دست یافت، بی آنکه وسواسی به دل راه دهد یا اندازه نگاه دارد، آن را به خدمتِ هوسهای خویش گماشت. سیمایش دل انگیز نبود ـ چشمانی خیره و آبی، بر چهره ای سپیدگون با آبله های سرخ و ناهموار داشت، «همچون توتهایی که به روی آرد ریخته باشند.» اما با کمالِ خویش، نقصِ جمال را جبران می کرد. در ادبِ یونانی به همان مایه دست داشت که در ادبِ رومی، آثارِ گُزینِ هنری را (معمولا با وسایلِ نظامی) گِرد می آورد، فرمان داد تا نوشته های ارسطو، جزوِ غنایمِ گرانبهای وی از آتن به رم آورده شود، و میانِ جنگ و انقلاب؛ فرصتی به چنگ آورد تا کتابِ خاطراتِ خود را برای گمراهیِ آیندگان بنویسد. همدمی سرخوش و دوستی گشاده دست بود، دلباختة باده و زن و پیکار و آواز. "سالوست" می نویسد: «با ریخت و پاش می زیست، با این وصف،هیچ گاه لذت جویی؛ مانع از اَدایِ وظیفه اش نمی شد، گو اینکه می توانست شویی آبرومندتر از این باشد.»


سِیرَش در ترقی سریع بود، خاصه در سپاه، یعنی دلخواهترین میدانِ عملِ او. با سربازانش همچون دوستانِ خویش رفتار می کرد و شریکِ کار و رهنوردیها و خطراتِ ایشان بود ؛ «تنها غایتش آن بود که کسی در خِرَد و دلیری بر او پیشی نگیرد.» به هیچ خدایی عقیده نداشت ، اما به خرافات بسیار دل می بست. جز این عیب، واقع بین ترین و نیز بیرحمترین فردِ رومی بود. عقلش همیشه بر پندار و عواطفش فرمان می راند. دربارة او گفته اند که نیمی شیر و نیمی روباه بود، و نیمة روباهش بیش از نیمة شیرش خطر داشت. نیمی از عمرش را در کارزار سر کرد، ده سالِ بازپسینِ عمرش در جنگِ داخلی گذشت، با این حال همیشه خویِ نیکش را نگاه داشت، ددمنشیهای خویش را با لطیفه گویی می آمیخت و فضای رم را از خنده هایش پر می کرد، صدها هزار دشمن برای خویش ساخت، و به همة آمالش رسید و در بستر مرد.



به نظر می آمد که چنین مردی همة فضایل و رذایلی را که برای فروخواباندنِ انقلابِ داخلی و سرکوبِ میتریداتِس لازم بود در خود جمع داشته باشد. سی و پنج هزار مردِ آزمودة او؛ بآسانی بر گروههایی که ماریوسِ شتابزده در رم گرد آورده بود چیره شدند. ماریوس چون وضع را نومید کننده دید، به افریقا گریخت. سولپیکیوس بر اثرِ خیانتِ خادمش کشته شد. سولا سر او را بر تریبونی که چند صباحی پیش گشاده زبانیهای او در آن "طنین افکن" بود نصب کرد؛ بندگان را به پاداشِ خدمت می رهاند و به جزایِ غَدَر می کشت. چون سربازانش فوروم را گرفتند، حکم کرد که از آن پس هیچ لایحه ای را بی اجازة سنا نمی توان به انجمن تقدیم کرد، و رأی دادن نیز باید به شیوة «قانونِ اساسیِ سِر ویوسی» صورت پذیرد(منسوب به سِر ویوس تولیوس، ششمین شاهِ رومی، که توده مردم را در سی قبیله گرد آورد و در پیرامونِ رم دیوارِ عظیمی ساخت که هنوز ویرانه های آن برجاست.)، که به موجب آن حقِ تقدم به طبقات بالادست تعلق می گرفت. وی ترتیبی داد تا خود به سِمَتِ معاونِ کنسول برگزیده شود، و اجازه داد تا "کنایوس اوکتاویوس" و "کورنِلیوس کینا" به کنسولی برگزیده شوند، آنگاه رهسپارِ پیکار با میتریداتیِسِ بزرگ شد.


هنوز ایتالیا را ترک نکرده بود که توده مردم و «طبقة بِهینِ مردمان» (نجیب زادگان و اِکو ایستریَنها) ستیزة خود را از سر گرفتند. هواخواهانِ سنت پرستِ اوکتاویوس در فوروم با پِیروانِ اِصلاح طلبِ کینّا درافتادند و در یک روز، ده هزار مرد کشته شدند. اوکتاویوس پیروزی یافت و کینّا گریخت تا در شهرهای مجاور انقلابی به راه اندازد. ماریوس، پس از آنکه زمستانی را در نهانگاه گذراند، با کَشتی به ایتالیا بازگشت، بندگان را آزاد اعلام کرد، و با نیرویی مرکب از شش هزار تن در رم بر اوکتاویوس حمله برد. شورشیان؛ نبرد را بردند، هزاران تن را کشتند، کُرسیهای خطابه را با سَرهای بُریدة سِناتوران آراستند و، با برداشتنِ سَرهای والاتباران بر سرِ نیزه های خود، از میانِ خیابانها رژه رفتند تا برای انقلابهای بعدی سرمشقی به جا نهاده باشند. اوکتاویوس در جامة رسمی و بر مسندِ تریبونیِ خویش، مرگ را آرام پذیره شد. کشت و کشتار، پنج روز و شب، و هراس افکنی شورشیان، یک سال زمان گرفت. دادگاهی انقلابی، همة نجیب زادگان را اِحضار و از ایشان کسانی را که با ماریوس خلاف ورزیده بودند محکوم کرد و اموالشان را بازگرفت. اشاره ای از جانبِ ماریوس کافی بود که مردی را به دیارِ نیستی بفرستند، بدین گونه که بی درنگ و بر جای، اعدام کنند. همة دوستانِ سولا به قتل رسیدند؛ اموالِ سولا ضبط و خود از فرماندهی معزول و دشمنِ خلق اعلام شد. مردگان را دفن نکردند، بلکه در کوی و برزن به جا نهادند تا طعمة پرندگان و سگان شوند. بندگانِ آزاد شده، چشم بسته، دست به غارت و هَتکِ ناموس و قتل گشودند تا آنکه کینّا چهار هزار تنِ ایشان را گِرد آورد و با سپاهیانِ گُلی در میان گرفت و همه را کشت.



کینا، در سالِ 86 ق م، برای بار دوم و ماریوس برای بار هفتم به کنسولی برگزیده شدند. ماریوس در نخستین ماهِ دورة جدیدِ خدمت، به سنِ هفتاد و یک سالگی، فرسوده از سختی و سختکوشی، درگذشت. والریوس فلاکوس، چون به جایِ او برگزیده شد، لایحه ای در فسخِ هفتاد و پنج درصدِ همة وامها گذراند و آنگاه با لشکری مرکب از دوازده هزار تن روانة مشرق زمین شد تا سولا را از فرماندهی عزل کند. کینا ، که در رم از قدرتِ یکپارچه بهره مند بود، جمهوری را به دیکتاتوری بگرداند، همة نامزدانِ موفق را به مناصبِ عالی گماشت، و موجب شد تا خود چهار سالِ پیاپی به کنسولی برگزیده شود.


هنگامی که فلاکوس ایتالیا را ترک گفت، سولا آتن را که به شورشِ میتریداتِس پیوسته بود در حلقة محاصرة خود می گرفت. چون از جانبِ سنا پولی برای مقرریِ لشکریان نمی رسید، سولا مخارجِ نبردهای خود را با غارتِ معابد و خزانه های اولمپیا، اِپیداوروس، و دلفی تأمین می کرد. در ماهِ مارسِ سالِ 86، سربازانِ او دروازه ای را در دیوارهای آتن شکستند و به درون ریختند و انتقامِ دیرینِ خود را از شهر با قتل و تاراجِ بیدریغ برآوردند. پلوتارک روایت می کند که: «کشتگان به شماره نمی آمدند ... خون در کوی و برزن تا حومة شهر روان بود.» سرانجام، سولا جلوی کشتار را گرفت و جوانمردانه گفت «زندگان را به مردگان می بخشاید.» وی لشکریانِ خود را، که اکنون نَفَسی تازه کرده بودند، به شمال راهبر شد و نیرویی عظیم را در کایرونیا و اورکومِنوس شکست داد و بازمانده های آن را از راهِ هِلِسپونت به درونِ آسیا دنبال کرد و خود را برای مقابله با سپاهِ اصلیِ شاهِ پونتوسی [یعنی میتریداتِس] آماده ساخت. اما، در همین زمان، فلاکوس و لژیونهایش نیز به آسیا رسیدند و به سولا دوباره خبر دادند که باید دست از فرماندهی بکشد. سولا، فلاکوس را مجاب کرد که بگذارد تا او نبرد را به پایان برساند؛ پس ، نایِبِ فلاکوس، فیمبریا، او را کشت و خود را فرمانده همة سپاهیانِ رومی اعلام کرد و بر سولا در شمال تاخت. سولا، چون خود را با این اقدامِ جنون آمیز رو به رو دید، با میتریداتِس عقدِ صلحی بست (85) که به موجبِ آن میتریداتِس همة سرزمینهایی را که به سولا واگذار کرده بود دوباره به چنگ آورد و تعهد کرد که هشتاد کَشتی به رم بدهد و غرامتی به مبلغِ ده هزار تالنت بپردازد. آنگاه، سولا به جنوب بازگشت و در لیدیا با فیمبریا رویارو شد. سربازانِ فیمبریا به سولا پیوستند، و فیمبریا خود را کشت. سولا، که اکنون سرَوَرِ یونانِ خاوری بود، از شهرهای یاغیِ یونیا بیست هزار تالنت و مالیاتِ پس افتادة آن را گرفت. وی با سپاهش سوار بر کشتی به یونان بازگشت، راه پاترای را در پیش گرفت، و در سال 83 واردِ بروندیسیوم شد. کینا کوشید تا راه را بر او بگیرد؛ اما به دستِ لشکریانش کشته شد.


سولا، علاوه بر پول و آثارِ هنریی که به حسابِ خود ضبط کرده بود، قریبِ بیست خروار طلا و دویست خروار نقره برای خزانة رم آورد. اما رهبرانِ خلق، که هنوز در رم حکومت را در دست داشتند، او را همچنان دشمنِ خلق اعلام می کردند و پیمانِ صلحش را با میتریداتِس مایة خواریِ ملت می شمردند. سولا با اکراه سپاهِ چهل هزار تنی خود را بر دروازه های رم تازاند. بسیاری از آریستوکراتها به یاری او شتافتند؛ یکی از ایشان، "کنایوس پومپیوس"، سپاهی بتمامی مرکب از موالی و دوستانِ پدرش همراه برد. فرزندِ ماریوس با سپاهِ خود به مقابلة سولا رفت، اما شکست خورد و، پس از آنکه به پرایتورِ «خلق» دستور داد تا همة نجیب زادگانِ سرشناسی را که هنوز در پایتخت مانده بودند بکشد، به "پرای نِسته" گریخت. پرایتور، اعضای سنا را به اجلاس فراخواند و آنگاه افرادِ نشان شده را بر جای یا هنگامِ گریز کشت. سپس نیروهای خلق، رم را تخلیه کردند و سولا بی مانع؛ واردِ آن شد. اما در این زمان یک لشکر از سامنیتها، مرکب از صد هزار تن، از جنوب، راهِ شمال را در پیش گرفت و به ماندة نیروهای خلق پیوست. سولا به جنگ با ایشان رفت، و در دروازة کولین سپاهِ پنجاه هزار تنیِ او، یکی از خونینترین پیروزیهای روزگارِ باستان را به دست آورد. سولا فرمان داد تا هشت هزار اسیر، زیرِ بارانِ زوبین کشته شوند، به این بهانه که زندة ایشان بیش از مرده شان آشوب برمی انگیزد. در برابرِ دیوارهای "پرای نِسته"، یعنی جایگاهِ آخرین سپاهِ محصورِ خلق، سرهای بریدة سرداران بر نوکِ نیزه ها نمایش داده شد. "پرای نِسته" نیز سقوط کرد، و ماریوسِ جوان خود را کشت و سرش در میدانِ بزرگِ شهر بر میخی آویزان شد؛ رسمی که اکنون بر اثرِ تکرار، رنگِ قانون به خود گرفته بود.


سولا بی دشواری سنا را مجاب کرد که او را دیکتاتور بخواند. آنگاه، بی درنگ فهرستی از نامهای چهل سناتور و دو هزار و ششصد بازرگانِ محکوم به مرگ را صادر کرد. اینان بازرگانانی بودند که از ماریوس در برابرِ وی پشتیبانی کرده و اموالِ سناتورهایی را که در زمانِ نظامِ اصلاحی کشته بودند به حراج خریده بودند. وی به خبرچینان پاداش داد و برای کسانی که مردانِ محکوم را زنده یا مرده نزدِ او بیاورند جایزه هایی تا مبلغِ دوازده هزار دینار معین کرد. فورومِ شهر با سرهای کشتگان پیرایه یافت، و هر چند یک بار فهرست های تازه از نامهای محکومان بر دیوارهای آن آویخته می شد که شهروندان هر روز بخوانند تا بدانند که آیا هنوز حقِ زندگی دارند یا نه. قتلِ عام و تبعید و ضبطِ اموال بر رم و ایالات سایة هراس افکند و "همه جا" گریبانِ شورشیانِ ایتالیا و پیروانِ ماریوس را گرفت. چهل و هفت هزار تن در این حکومتِ ترورِ آریستوکراتی کشته شدند. پلوتارک می گوید: «مرد در آغوش زن، و پسر در بازوی مادر به قتل می رسید.» بسیاری کسان که بیطرف و حتی سُنَت پرست بودند طرد، تبعید، یا کشته شدند. چنین شایع بود که سولا داراییِ ایشان را برای لشکریان و خوشگذرانیها یا دوستانِ خود لازم دارد. اموالِ ضبط شده به حراج یا به نزدیکانِ سولا فروخته می شد، و بسیاری مانندِ کراسوس و کاتیلینا از برکتِ آنها ثروتهای هنگفت به چنگ آوردند.


سولا، که اختیاراتِ خود را دیکتاتورانه به کار می برد، سلسله احکامی صادر کرد که از رویِ نامِ قبیله اش به قوانینِ «کورنِلی» معروف شد، و هدفِ آنها برقراریِ همیشگیِ حکومتِ آریستوکراسی بود. وی به بسیاری از اسپانیاییان و سِلتها و برخی از بندگانِ سابق، حقِ رأی داد تا جای شهروندانِ مرده را بگیرند. انجمنها را، با افزودنِ اعضایی که به او مدیون بودند، و با زنده کردنِ این قاعده که هیچ اقدامی بی اجازة سنا به رأیِ آنها واگذار نشود، ناتوان کرد. برای آنکه از سیلِ ایتالیاییانِ تهیدست که به رم روی می آوردند پیشگیری کند، توزیعِ غلة دولتی را موقوف ساخت. و در همان حال، با توزیعِ زمین میانِ صد و بیست هزار پیر سرباز، از فشارِ جمعیت بر رم کاست. سولا، برای آنکه انتخابِ پیاپیِ افراد به مَنصَبِ کنسولی به دیکتاتوری نینجامد، قاعدة کهن را دوباره زنده کرد که بنابر آن میانِ اشتغالِ فرد به یک مقام ،و گمارشِ دوبارة وی به همان مقام می باید ده سال فاصله باشد. وی، با محدود کردنِ حقِ وِتویِ تریبونها و منعِ تریبونهای سابق از اشتغال به مناصبِ بالاتر، از اهمیتِ مقامِ ایشان کاست. حق انحصاریِ عضویتِ هیئتهای منصفه در محاکمِ عالی را از بازرگانان گرفت و به سِنا بازگرداند و ایالات را موظف کرد که مالیاتِ خود را، به جای واگذاری به مأموران، یکراست به خزانه بپردازند. دادگاهها را به رسمیت شناخت و، برای آنکه دادرسی سریعتر صورت گیرد، بر شمارة آنها افزود و وظایف و حوزة صلاحیتِ آنها را بدقت معین کرد. همة امتیازاتِ : قانونی، قضایی، اجرایی، اجتماعی، و جامِگی را که پیش از انقلابِ گراکوسی به سِنا تعلق داشت به آن باز گرداند، زیرا بر آن بود که فقط نظامِ پادشاهی یا آریستوکراسی می تواند یک امپراطوری را خردمندانه اداره کند. برای آنکه اعضای سنا را به شمارة کاملِ خود برساند، به انجمنِ قبیله ای اجازه داد تا سیصد تن از اعضای طبقة «بِهینِ مردمان» را به عضویتِ سنا برگرداند. برای آنکه اعتمادِ خود را به بازگشتِ کاملِ اوضاع نشان دهد، همة لژیونهای خود را خلعِ سلاح، و مُقَرَر کرد تا هیچ سپاهی در ایتالیا تشکیل نشود. پس از دو سال دیکتاتوری، از همة اختیاراتِ خود چشم پوشید و حکومتِ کنسولی را دوباره برقرار کرد و از خدمت کناره جُست (سال 80 ق م).


سولا اکنون از هر گزندی در امان بود، زیرا همة کسانی را که می توانستند اسبابِ قتلِ او را فراهم آورند کشته بود. وی تیرداران و نگهبانانِ خود را مرخص کرد و، بی آنکه آزاری ببیند، در فورومِ شهر به گردش پرداخت و حاضر شد تا اَعمالِ خود را در زمانِ حکومت، برای هر شهروندی که مایل به شنیدنِ آن باشد گزارش دهد. آنگاه به کومای رفت تا آخرین سالهای زندگیش را در کوشکِ خود بگذراند. چون از جنگ و قدرت و پیروزی و شاید آدمیزادگان خسته شده بود، آوازخوانان و رقاصان و مردان و زنانِ بازیگر را گِردِ خود جمع کرد و کتابِ گزارشها را نوشت و به شکار و ماهیگیری و خوردن و آشامیدن پرداخت. دیری بود که مردم او را "سولا فِلیکس" یا سولای شادکام می نامیدند، زیرا در هر جنگی پیروز شده، از هر کامی بهره گرفته، بر اوجِ قدرت دست یافته، و از بیم یا پشیمانی، فارغ زیسته بود. وی پنج بار زن گرفت و چهار زن را طلاق داد و کم و کاستیهای آنان را نیز با معشوقه های خویش جبران کرد. در پنجاه و هشت سالگی قولونش به چنان زخمِ سهمگینی دچار شد که به گفتة پلوتارک «بدنِ مُتُعَفِنَش شپش گذاشت. کسانِ بسیار شب و روز به کشتنِ شپشها گماشته شدند، اما شمارة حشره چنان فزونی یافت که نه تنها جامه و گرمابه و لگن، بلکه خوراکش نیز به آن آلوده شد.»


پس، بر اثر خونریزیِ روده مرد، در حالی که هنوز یک سال هم از کناره گیریش نگذشته بود (سال 78). سولا فراموش نکرده بود که سنگنبشتة گورش را مُعَیَن کند: «دوستی مرا خدمت و دشمنی مرا ستم نکرد که آن را بکمال جبران نکرده باشم.»


فصل هفتم :ارتجاع متنفذان - 77 – 60 ق م


I – حکومت


با اینهمه، سولا دو بخشش بخطا کرد: یکی آنکه از کشتنِ فرزند و برادرزادة دشمنانش، جوانِ زنده دل و زیرک، "کایوس جولیوس قیصر"، چشم پوشید؛ قیصر هنگامی که دورة طرد و تبعید را می گذراند پا به بیست سالگی نهاده بود. سولا نخست او را برای کشتن نشان کرد، اما، به اصرارِ دوستانِ مشترک، او را بخشود. به هر حال، سولا در این گفته به خطا نرفته بود که: «در آن جوان: ماریوس ها نهفته است.» خطای دومش شاید آن بود که زود از کار کناره گرفت و، با خوشگذرانی، مرگی زودرس یافت. اگر شکیبایی و روشنبینیِ سولا به اندازة سنگدلی و دلیریش می بود ، او می توانست روم را از نیم قرن آشوب برهاند و در سالِ 80 آن صلح و امن و سامانِ سعادتی را که آوگوستوس بعدها از آکتیون باز آورد به میهنِ خود ببخشد.


ده سال پس از مرگِ سولا، حاصلِ همگیِ زحمات و خدماتش برباد رفت. نجیب زادگان، که در آغوشِ پیروزی آرمیده بودند، وظایفِ حکومت را فرو گذاشتند تا از راهِ تجارت، مال گِرد آوردند و در تجمل صرف کنند. پیکار میان «بِهینِ مردمان» و «خلقیان» با چنان شدتی دوام یافت که شورِ خونریزیِ دیگر را در دلها کاشت. «بِهینِ مردمان»، «والاتباری» را آیینِ خویش ساخته بودند، نه به معنای «نیک کرداریِ بزرگمنشانه»، بلکه به این اعتبار که لازمة دولتِ خوب: حصرِ مناصبِ عالی به مردانی است که نیاکانشان مقاماتِ عالی داشته اند. ایشان هر کس را که بی چنین سابقه ای نامزدِ منصبی می شد، به تحقیر: «نومرد» یا «نوخاسته» می نامیدند. «خلقیان» می خواستند که «درِ هر منصب به رویِ استعداد گشوده»، و همة اقتدارات به دستِ انجمنها باشد و، میانِ "پیر سربازان" و تهیدستان، زمین برایگان تقسیم شود. هیچ یک از این دو گروه به دموکراسی عقیده نداشت؛ هر دو در پیِ دیکتاتوری بودند و هر دو بی آزرم و آشکارا به پراکندنِ هراس و فساد دست می یازیدند. کولِگیا، که زمانی سازمانی مرکب از انجمنهای همیاری (کارگران) بود، به مؤسساتی برای عمده فروشیِ آرایِ توده مردم مبدل شد. تجارتِ "رأی فروشی" چنان دامنه ای یافت که تقسیمِ کار و تخصص در آن لازم آمد: کسانی بودند که کارشان خریدنِ رأی بود، کسانی کارشان دلالی در این کار، و کسانی کارشان نگاهداری پولها تا زمانِ تسلیمِ رأی ها بود. سیسِرو می گوید که نامزدان، کیسه به دست، میانِ انتخاب کنندگان در «میدانِ مارس» می گشتند. پومپیوس، با دعوتِ سرانِ قبایل به باغِ خود و خریدِ آرایِ آنان، دوستِ میانمایة خویش: آفرانیوس را به مقامِ کنسولی رساند. برای تأمینِ موفقیتِ نامزدان؛ آن قدر پول وام داده می شد که نرخِ بهره به هشت درصد در ماه افزایش یافت.


دادگاهها، که اکنون در انحصارِ مطلقِ سناتوران بود، در فساد با رأی فروشان همسری می کردند. سوگند ارزش خود را به عنوانِ شهادت از دست داده بود؛ سوگندشکنی به اندازة اِرتشا رواج داشت. "مارکوس مِسالا" را، به جرمِ آنکه به یاریِ رشوه انتخابِ خویش را به مقامِ کنسولی مُسَلَم داشته بود، به دادگاه کشاندند، اما به اتفاقِ آرا تبرئه شد، اگرچه دوستانش به گناهِ او معترف بودند. سیسِرو به فرزندِ خود نوشت: «کارِ دادرسیها در این زمان چنان با پول می گردد که از این پس هیچ کس محکوم نخواهد شد، مگر به جرمِ قتل.» وی می بایست می گفت: «هیچ مردِ مالداری محکوم نخواهد شد»؛ زیرا یکی از وکیلان دربارة همین عصر نوشته است: «اگر پول و وکیل مدافعِ خوب در کار نباشد، یک "مدعی عِلَیهِ عادی و ساده دل" به گناهی که مرتکب نشده است متهم شناخته، و بی گمان محکوم خواهد شد.» لِنتولوس سورا، پس از آنکه با دو رأی تبرئه شد، از اینکه بیهوده برای خریدِ رأیِ یک دادرسِ اضافی پول صرف کرده بود، پشیمان بود. کوینتوس کالیدوس، پرایتور، چون با رأیِ هیئت منصفه ای مرکب از سناتوران محکوم شد، حساب کرد که «داوران برای محکوم کردنِ یک پرایتور براستی نمی توانستند کمتر از سیصد هزار سِستِرس بگیرند.»


معاونانِ کنسولان در سنا و گردآورندگانِ مالیات و وامگزاران و معامله گران، همگی، در پناهِ چنین دادگاههایی، از ایالات چنان بهره ای می کشیدند که جایِ آن داشت که پیشینیانِ ایشان از رشک به خشم آیند. در ایالات تَنی چند فرماندارِ شریف و درستکار وجود داشت، اما از اقلیت چه برمی آمد؟ فرماندار معمولا برای مدتِ یک سال بی مقرری خدمت می کرد و در آن مدتِ کوتاه مجبور بود که برای گذراندنِ وامهای خود پول جمع کند و منصبِ دیگری بخرد تا بتواند خود را به پایة زندگی به شیوة بزرگانِ رم برساند. تنها مانع در راهِ رشوهِ خواریِ آنان، سنا بود، و از سناتوران نیز انتظارِ سکوت می رفت، زیرا همة ایشان پیش از آن همین کار را کرده بودند یا پس از آن می کردند. قیصر، هنگامی که در سالِ 61 به عنوانِ نایبِ کنسول به اسپانیای اَقصا رفت، نزدیک به 7,500,000 دلار وام داشت، و چون در سالِ 60 بازگشت، همة این وامها را یکباره ادا کرد. سیسِرو، که خود را مردی سخت درستکار می پنداشت، در سالی که فرماندارِ کیلیکیا بود، فقط قریبِ 000’110 دلار پول گِرد آورد و چه نامه ها که از شِگِفتی در بابِ اعتدالِ خویش سیاه نکرد.


سردارانی که ایالات را تصرف می کردند نخستین کسانی بودند که از آنها سود می بردند. لوکولوس پس از نبردهای خاوریِ خود، نامش با اِسراف و تَجَمُل مترادف گشت. پومپیوس از همان دیار نزدیک به 000’200’11 دلار برای خزانة دولتی و 000’000’21 دلار برای خود و دوستانش آورد، قیصر میلیونها دلار ثروت از گُل برد. پس از سردارن، نوبت به مقاطعه کارانِ مالیات می رسید که در برابرِ آنچه به روم می پرداختند از مردم پول می گرفتند. هنگامی که ایالت یا شهری نمی توانست از اتباعِ خود به اندازة کافی پول برای پرداختِ مالیات گِرد آورد، مالداران یا سیاستمدارانِ رومی وجوهِ لازم را با بهره ای از دوازده تا چهل و هشت درصد به آنها وام می دادند؛ این وجوه، در صورت لزوم، با محاصره یا تصرف و غارت به دستِ سپاهِ روم؛ قابلِ گردآوری بود. سنا اعضای خود را از دخالت در این وامگزاریها منع کرده بود، اما آریستوکراتهای محتشمی چون پومپیوس، و قِدیسانی مانند بروتوس، با دادنِ وام از طریقِ دلالان، از حکمِ قانون طفره رفتند. ایالتِ آسیا، برای سالها، دو برابرِ آنچه به مأمورانِ مالیات و خزانة دولت می پرداخت، به جیبِ مردانِ رومی بابتِ بهرة وامهایش می ریخت. بهرة پرداخته و نپرداختة پولی که شهرهای آسیای صغیر برای برآوردنِ توقعاتِ سولا درسالِ 84 به وام گرفتند تا سالِ 70 به شش برابرِ اصل افزایش یافت. برای آنکه بهرة این وامها پرداخته شود، شهرها ساختمانهای عمومی و تندیسها، و پدران و مادران فرزندان خود را به بندگی فروختند، زیرا وامداری که از عهدة اَدایِ دِینِ خود برنمی آمد با آلتِ نَسَق شکنجه داده می شد. اگر باز ثروتی می ماند، خَیلَ پیمانکاران، که از جانبَ سنا حکمَ «بهره برداری» از معادن و چوب یا سایرَ منابعَ ایالت را گرفته بودند، از ایتالیا و سوریه و یونان وارد می شدند؛ بازرگانی دنباله روی دِرَفش بود. برخی بنده می خریدند، برخی کالا خرید و فروش می کردند، و باقی زمین می خریدند و لاتیفوندیا هایی پهناورتر از لاتیفوندیاهای ایتالیا تشکیل می دادند(لاتیفوندیا به معنیِ ملک یا زمینِ زراعتیِ بزرگ در ایتالیا و بعضی کشورهای اروپای خاوری، تا پیش از جنگ جهانی اول). سیسِرو سال 69 با مُبالغة معمولِ خویش می گفت: «هیچ یک از اهالیِ گُل تجارتی نمی کند، مگر آنکه دستِ شهروندی رومی در کار آن باشد، و هیچ پشیزی از دستی به دستی نمی رسد، مگر آنکه از جیبِ یک رومی گذشته باشد.»


جهانِ باستان هیچ گاه دولتی چنین توانگر و نیرومند و فاسد به خود ندیده بود.



II – میلیونرها


طبقاتِ بازرگان خود را با حکومتِ سنا سازگار کردند، زیرا برای بهره برداری از ایالات، بیش از آریستوکراسی آمادگی داشتند. آن «همنواییِ طبقات» یا همکاریِ میانِ دو طبقة بالا دست، که در آثارِ سیسِرو همچون آرمانِ وی ستوده شده است، در زمانِ جوانیِ وی به تَحَقُق پیوسته بود. این دو طبقه همداستان شده بودند که متحد شوند و تصرف کنند. بازرگانان و نمایندگانِ تجاوزکارشان ،خیابانها و باسیلیکاهای روم را پر می کردند و به بازارها و پایتختهای ایالات هجوم می بردند. صرافان در عُهدة وابستگانِ خود در ایالات، برات صادر می کردند. و برای هر کار، حتی ترقی در مقاماتِ سیاسی، پول وام می دادند. هنگامی که سنا؛ خودپرست از کار درمی آمد، بازرگانان و مالداران نفوذِ خود را به سودِ «خَلقیان» به کار می انداختند و، چون رهبرانِ خلق می کوشیدند وعده های انتخاباتیِ خویش به پرولِتاریا را جامة عمل پوشانند، دوباره پشتیبانِ «بِهینِ مردمان» می شدند.


کراسوس، آتیکوس، و لوکولوس نمایندة سه مرحلة ثروتِ روم هستند: کَسب، احتکار، و تجمل. "مارکوس لیکینیوس کراسوس" بزرگزاده بود. پدرش خطیب و کنسول و سنسوری ناموَر بود که به پشتیبانی از سولا جنگید و مرگ را به جایِ تسلیم به ماریوس برگزید. سولا فرزندِ او را، با واگذار کردنِ اموالِ غصبیِ طردشدگان به بهایی ناچیز، پاداش بخشید. مارکوس در جوانی؛ ادب و فلسفه آموخت و با پشتکار به وکالت پرداخت؛ اما اکنون بوی پول؛ هوش از سرِ او ربوده بود. وی سازمانی برای آتشنشانی ترتیب داد، و این در روم کاری تازه بود. سازمانِ وی کسانی را به جاهایی که آتش گرفته بود می فرستاد تا آن را خاموش کنند و در محل نیز اجرتِ خود را می گرفت یا ساختمانهای به خطر افتاده را به قیمتِ اسمیِ آنها می خرید و سپس آتش را فرو می نشاند. کراسوس بدین گونه صدها خانه و مِلک به دست آورد و به قیمتهای گزاف به اجاره داد. وی پس از آنکه کانهای دولتی به فرمانِ سولا از مالکیتِ دولت خارج شد، آنها را خرید. بزودی ثروتِ خود را از هفت میلیون به صد و هفتاد میلیون سِستِرس، یعنی معادلِ کلِ درآمدِ سالانة خزانة دولت، افزایش داد. کراسوس بر آن بود که هیچ کس نباید خود را توانگر بداند، مگر آنکه بر ایجاد و تجهیز و نگاهداریِ سپاهی خاصِ خود توانا باشد. تقدیرِ او چنان بود که قربانیِ همین تعریفِ خود شود. پس از آنکه مالدارترین مردِ رومی شد، باز خود را ناشاد یافت و در طمع افتاد که منصبی عالی در حکومت به دست آورد و ایالتی را صاحب شود و سرداریِ سپاهیان را در یکی از نبردهای آسیا به عهده گیرد. خاکسارانه ، در کوی و برزن به گردآوریِ رأی پرداخت؛ نامهای نخستِ شهروندانی بیشمار را به ذهن سپرد؛ قناعتی آشکار در زندگی پیشه کرد؛ و برای آنکه سیاستمدارانِ با نفوذ را هواخواهِ خویش کند به آنان وامِ بی بهره داد، به شرطِ آنکه بتواند هر وقت بخواهد وام را پس بگیرد. با همة سوداهایی که در سر داشت، مردی مهربان و گشاده دست بود. با دوستان، به اندازه جوانمردی می نمود و، در پرتوی خِرَدِ دوگانه ای که همیشه خصیصة مردانی چون او بوده است، به هر دو گروهِ سیاسی در رم یاری می رساند. وی به همة آرزوهای خود رسید: در سالِ 70، و سپس در سالِ 55، به مقامِ کنسولی رسید و حاکمِ سوریه شد و در فراهم آوردنِ سپاهِ بزرگی که با پارت جنگید یاری کرد. در "کارهای" شکست خورد و بر اثرِ خیانت به اسارت درآمد و وحشیانه کشته شد (سال 53)؛ سردارِ غالب سَرِ کراسوس را بُرید و به دهانش زرِ گداخته ریخت.


"تیتوس پومپونیوس آتیکوس"، اگرچه والاتبار بود، در اَشرافیت از کراسوس برتر و از او مالدارتر بود. در درستکاری با مایِر آنشِل روتشیلد(بانکدارِ معروفِ یهودیِ آلمان در قرنِ نوزدهم که در حُقه بازیهای مالی ضربُ المثل است)، در دانش با لورِنزو دِمِدیچی(هنرشناس و شاعرِ ایتالیایی (1449-1492).) ، و در زیرکیِ مالی با وُلتر همسری می کرد. نخستین بار نامِ او را به عنوان دانشجویی در آتن می شنویم که مصاحبتش و آگاهیش بر شعرِ یونانی و لاتین چنان سولا را شیفتة خود کرد که آن سردارِ خونریز بیهوده کوشید تا وی را به رم ببرد و مونسِ خویش کند. پژوهنده و مورخ بود و گزارشی مختصر از تاریخِ جهان نوشت و بیشترِ عمرش را در محافلِ فیلسوفانِ آتن گذراند و به سببِ پژوهندگی و نوعدوستیِ خود، که خاصِ مردمِ آتیک بود ، لقبِ «آتیکوس» گرفت. پدر و عَمَش قریبِ 000’960 دلار برای او به ارث گذاشتند؛ وی همة این ثروت را در :یک دامپروریِ بزرگ در اِپیروس، خرید و اجارة خانه در روم، پروراندنِ گلادیاتوران و منشیان و به اجیری دادنِ آنان، و انتشارِ کتب ،سرمایه گذاری کرد. چون فرصتهایی مناسب به دست می آمد، پولش را با نرخهای پرسود وام می داد، اما از مردمِ آتن و دوستانش بهره نمی گرفت. مردانی چون سیسِرو و هورتِنسیوس و کاتویِ کِهین، "پس اندازها" و ادارة امورِ مالیِ خود را به او می سپردند و او را به سببِ احتیاط و تقوایی که داشت و سهمِ سودی که می پرداخت احترام می گذاشتند. سیسِرو با شوقِ تمام اندرزهای او را نه همان در خریدِ خانه، بلکه در انتخابِ تندیس برای آراستنِ آنها و خریدِ کتاب می پذیرفت. آتیکوس در میهمانی؛ صرفه جو بود و با فروتنیِ خاصِ یک اپیکوریِ راستین می زیست؛ اما مَشرَبِ نیکویش در دوستی و محضرِ پُر اِفاضه اش، خانة او را در رم، سالنِ همة نامورانِ عالَمِ سیاست کرده بود. به همة گروههای سیاسی یاری می کرد، و هیچ گاه نامش در فهرستِ محکومان نیامد. در سن هفتاد و هفتسالگی، چون خود را به بیماریِ درمان ناپذیر و دردناکی گرفتار یافت، خویشتن را با گرسنگی کشت.


"لوکیوس لیکینیوس لوکولوس"، از خانوادة پاتریسیِ عالیقدر، در سال 74 به یاریِ سولا شتافت تا نبردِ وی را بر ضدِ میتریداتِس به انجام برساند. سپس، در همان زمان که نبردش به پیروزی نزدیک می شد، سپاهیانِ فرسوده اش سر به شورش برداشتند، و وی ایشان را از میانِ خطراتی به بزرگیِ آنها که زِنوفِن را جاودان کرده است از راهِ ارمنستان به یونیا باز آورد. چون بر اثرِ توطئة سیاسی از مقامِ فرماندهی افتاد، ماندة عمرِ خویش را در آرامش، اما تجملِ مفرط گذراند. وی بر فرازِ تپة پینچیان، کاخی با تالارها و ایوانها و کتابخانه ها و باغهای وسیع بنا کرد؛ در توسکولوم، بر املاکِ او چند فرسخ افزوده شد؛ در میسِنوم کوشکی به مبلغِ ده میلیون سِستِرس (قریبِ 000’500’1 دلار) خرید و سراسرِ جزیرة نیسیدا را به ییلاقِ خود مبدل کرد. باغهای او، به سببِ ابتکاراتی که از لحاظِ بُستانکاری در آنها صورت می پذیرفت، شهرتِ فراوان داشت؛ مثلا او بود که درختِ گیلاس را از پونتوس به ایتالیا آورد، و از آنجا این درخت به اروپای شمالی و امریکا راه یافت. ضیافتهای او وقایعِ مهمِ هنرِ آشپزیِ سالِ رومی بود. یک بار سیسِرو خواست تا ببیند که لوکولوس در خلوت چگونه می خورد؛ پس، از لوکولوس خواست که او و عده ای از دوستان را به شام میهمان کند، اما از لوکولوس قول گرفت که خادمانِ خود را از آمدنِ میهمان خبر نکند. لوکولوس پذیرفت و فقط اجازه خواست که به خادمانِ خود بگوید که آن شب در تالارِ آپولون شام خواهد خورد. چون سیسِرو و دوستانش شب هنگام به خانة لوکولوس آمدند، خوانی رنگین؛ گسترده دیدند. لوکولوس در کاخِ شهریِ خود چند تالارِ ناهارخوری داشت که هر یک به ضیافتی جداگانه مخصوص بود. تالارِ آپولون همیشه به ضیافتهایی اختصاص داشت که دویست هزار سِستِرس یا بیش خرج بردارد. اما لوکولوس مردی شکمباره نبود. خانه های او گنجینه های آثارِ گُزینِ هنری بود و کتابخانه هایش مَرجعِ محققان و دوستان؛ وی خود در ادبیاتِ قدیم و در همة حِکمتها دست داشت و طبعاً حکمتِ اِپیکور را برتر از همه می نهاد. زندگیِ مِحنَت خیزِ پومپیوس را به ریشخند می گرفت؛ به دیدة او، برای همة عمر یک نبرد کافی است و هر چه بیش از آن، جز خودفروشیِ محض نیست.


شیوة لوکولوس، بدون ذوق و سلیقة او، میان توانگرانِ روم رواج یافت؛ دیری نگذشت که نجیب زادگان و اعیان در تظاهر به عشرت با هم به رقابت برخاستند. در همان حال که در ایالاتِ فقرزده طغیان سر می گرفت و آدمیان در زاغه ها از گرسنگی جان می سپردند، سناتوران تا نیمروز در بستر می خوابیدند و کمتر در جلسات حاضر می شدند. برخی از پسرانِ ایشان همچون روسپیان لباس می پوشیدند و راه می رفتند، جامة بلندِ توری به تن و صندلهای زنانه به پا می کردند، خود را با جواهر می آراستند، بر بدنهاشان عطر می پاشیدند، و از زناشویی یا فرزندآوری پرهیز می داشتند. هم زن و هم مرد از عادتِ یونانیان در علاقه به هر دو جنس، تقلید می کردند. هزینة خانه های سناتوران به ده میلیون سِستِرس می رسید؛ کلودیوس، رهبرِ توده مردم، کوشکی با خرجِ چهارده میلیون و هشتصد هزار سِستِرس ساخت. وکیلانِ مدافعی چون سیسِرو و هورتِنسیوس، به رغمِ مقرراتِ قانونیِ کینکیناتوسی در منعِ حقُ الوکاله، در کاخسازی نیز، چنانکه در فنِ خطابه، با یکدیگر همسری می کردند، باغِ هورتِنسیوس شاملِ بزرگترین مجموعة وحوشِ ایتالیا بود. همة اعیانِ متظاهر در بایای ـ آنجا که آریستوکراتها حمام می گرفتند ـ کوشکهایی داشتند، از نمای خلیجِ ناپل حَظ می بُردَند، و تا مدتی رسمِ تکگانی را فرو می گذاشتند. کوشکهایی دیگر بر فرازِ تپه های بیرونِ رم سر به آسمان افراشت؛ مالداران؛ چند کوشک داشتند و با تغییرِ فصول از یکی به دیگری نقلِ مکان می کردند. بر سر آرایشِ درونی و اثاثیه یا ظروفِ سیمینِ خانه ها، ثروتها صرف می شد. سیسِرو برای خریدِ میزی از چوبِ درختِ لیمو، پانصدهزار سِستِرس پرداخت؛ چه بسا یک میلیون سِستِرس برای خریدِ میزی از چوپِ سَرو می رفت؛ آورده اند که حتی کاتویِ کِهین، ستونِ استوارِ همة فضایلِ رواقی، هشتصد هزار سِستِرس برای خریدِ رومیزی های بافتة بابِل پرداخت.


در این کاخها، گروهی از بندگانِ آزموده در هر فن، چاکران و نامه بران و چراغ افروزان و خنیاگران و منشیان و پزشکان و فیلسوفان و آشپزان، خدمت می کردند. اکنون، شکمبارگی مایة اصلیِ اشتغالِ خاطرِ اشرافِ روم بود؛ به حکمِ آیینِ اخلاقِ مِترودوروس در رم، «هر چیزِ نیکویی با شکم ربطی داشت.» در ضیافتی که به سالِ 63 از طرفِ کاهنی بلندپایه برپا شد و در آن دوشیزگانِ آتشبان، و قیصر هم شرکت جُستند، "پیش غذا" مرکب بود از صدف دو کپه، مهره، باسترک با مارچوبه، ماکیانِ فربه، آردینة صدف، گَزَنة دریایی، دندة گوزن، ماهیِ صدفِ ارغوانی، و پرندگانِ چه چهِ زن. نهار شاملِ پستانِ خوک، کلة گراز، ماهی، مرغابی و مرغابیِ نر، خرگوش، و کلوچه و شیرینی بود. از نقاطِ گوناگونِ امپراطوری و ممالکِ دیگر، انواعِ جاندارانِ خوراکی آورده می شد. طاووس از ساموس، باقِرقِره از فریگیا، درنا از یونیا، ماهی تُن از کالسِدون ، مارماهی از گادِس، صدف از تارِنتوم، سگ ماهی از رودِس. خوراکی که در خودِ ایتالیا تهیه می شد مُبتَذَل و در خورِ عوام به شمار می آمد. آیسوپوسِ بازیگر، ضیافتی داد که در آن پرندگانی چه چهِ زن به قیمتِ قریبِ پنج هزار دلار مصرف شد. قوانینِ تحدید، هزینه های شخصی ،همچنان خوراکهای گرانقیمت را منع می کرد، اما کسی به آنها اعتنایی نداشت. سیسِرو کوشید تا این قوانین را محترم دارد، پس سبزیهایی را که به حکمِ قانون مجاز بود خورد و ده روز اسهال گرفت.


بخشی از ثروتِ نویافته به مصرفِ توسعة تماشاخانه ها و ورزشگاهها رسید. در سالِ 58، "آیمیلیوس سکاوروس" تماشاخانه ای ساخت با گنجایشِ هشت هزار تماشاگر و دارای سیصد و شصت ستون و سه هزار مجسمه و یک صحنة سه طبقه و سه ردیف ستون، یکی از چوب و دیگری از مرمر و سومی از شیشه؛ بندگانِ او از فرطِ سنگینیِ کار طغیان کردند و چندی بعد تماشاخانه ها را سراسر سوزاندند و صد میلیون سِستِرس زیان به بار آوردند. در سالِ 55، پومپیوس وجوهِ لازم را برای ساختنِ نخستین تماشاخانة سنگیِ رم فراهم آورد؛ این تماشاخانه: هفده هزار و پانصد صندلی، و باغِ رَواقدارِ وسیعی برای تَفَرُجِ تماشاگران در فواصلِ پرده ها داشت. در سالِ 53، "سکریبونیوس کوریو"، یکی از سردارانِ قیصر، دو تماشاخانة چوبین، هر یک به شکلِ یک نیمدایره، یکی در پشتِ دیگری ساخت. صبحها در این تماشاخانه بازیگران هنرنمایی می کردند و سپس، در حالی که تماشاگران هنوز بر جایِ خود بودند، دو ساختمان روی محورها و چرخهای خود می گشت و نیمدایره های «آمفی تئاتری» پدید می آورد که عرصة نمایشهای گلادیاتوران می شد. این نمایشها هیچ گاه تا این اندازه پی درپی و پرهزینه و دراز نبود. تنها در یک روز در یکی از این نمایشها، که از جانبِ قیصر برگزار شد، ده هزار گلادیاتور شرکت کردند که بسیاری از آنان کشته شدند. سولا صد شیر، قیصر چهارصد، و پومپیوس ششصد شیر را در نمایشهای خود به جانِ آدمیان انداختند. ددان با آدمیان و آدمیان با ددان می ستیزیدند؛ و تماشاگرانِ بیشمار نیز چشم به راهِ دیدارِ مرگ بودند.


III - زنِ طرازِ نو


فزونیِ ثروت با فسادِ سیاسی دست به دست هم داد تا بُنِ اخلاقیات را براندازد و رشتة زناشویی را بگسلد. به رغمِ رقابتِ روزافزون از جانبِ مردان و زنان، کارِ روسپیان همچنان رو به رونق و رَوایی داشت؛ روسپیخانه ها و میخانه ها، محلِ رفت و آمدشان چندان موردِ علاقة مردم بود که عده ای از سیاستمداران آرای خود را از طریقِ «انجمن روسپیخانه ها» به دست می آوردند. زِناکاری آن قدر رایج بود که بندرت توجهِ کسی را جلب می کرد، مگر آنکه به رُسواییِ آن برای مقاصدِ سیاسی دامن زده می شد. هر زنِ اشرافی دست کم یک بار طلاق می گرفت. زِناکاری گناهِ زنان نبود، بلکه به طورِ عمده از این رسم ناشی می شد که طبقاتِ بالادست زناشویی را تابعِ پول و سیاست می کردند. مردان زن برمی گزیدند، یا جوانان ترتیبی می دادند تا برایشان زنی پیدا شود، فقط به قصدِ آنکه به جهیزیه ای هنگفت برسند یا با بزرگان وصلت یابند. سولا و پومپیوس پنج بار زن گرفتند. سولا چون می خواست که پومپیوس را با خود خویشاوند کند، او را تشویق کرد که زنِ نخستِ خود را طلاق دهد و آیمیلیا ، نادختریِ وی را، که شوی کرده و آبستن بود، به زنی بگیرد. آیمیلیا به اکراه رضا داد ، اما، چندی پس از ورود به خانة پومپیوس، هنگامِ زایمان مرد. یکی از شرایطِ برقراریِ شورای سه گانۀ قیصر با پومپیوس آن بود که قیصر دختر خود جولیا را به پومپیوس بدهد، و چنین نیز شد. کاتو می نالید که امپراطوریِ روم به بنگاهِ زناشویی مبدل شده است. این گونه وصلتها را «زناشوییِ سیاسی» می نامیدند که همینکه مقصود از آنها حاصل می شد، شوی در پی زنِ دیگر برمی آمد تا یک مرحلة دیگر به منصبِ برتر یا ثروتِ بیشتر نزدیک شود. مرد مجبور نبود که در توجیهِ این کار دلیلی بیاورد، بلکه فقط نامه ای برای زن می فرستاد و آزادیِ او و خود را اعلام می کرد. برخی از مردان هیچ گاه زن نمی گرفتند و بیزاریِ خود را از گستاخی و اِسرافِ زنانِ طرازِ نو دلیلِ این پرهیز می شمردند. "مِتِلوس ماسِدونیکوسِ سنسور" (سال 131) از مردان خواست تا زن گرفتن را وظیفه ای در قبالِ حکومت بشمارند، هر چند که زن «مایة عذاب» باشد. اما پس از آنکه او این خواهش را کرد، شمارة مردانِ مجرد و پدران و مادرانِ بیفرزند با سرعتی بیش از گذشته فزونی یافت. فرزند آوری اکنون تجملی بود که فقط تهیدستان از عهدة آن برمی آمدند.


در چنین احوالی بر زنان حَرجی نبود. اگر پیمانِ زناشویی را خوار بشمرند و آن عشق و مهری را که زناشوییِ سیاسی برایشان به ارمغان نمی آورد در آغوشِ فاسقانِ خویش بجویند. البته اکثریت با زنانِ درستکار بود، حتی میانِ اعیان؛ اما آزادیِ تازه، اصلِ قدیمیِ «اختیارِ پدر بر اولاد» و نظامِ خانوادگیِ دیرین را در هم می شکست. زنان رومی اکنون به اندازة مردان، هرزه-گَرد بودند. جامه هایی از پرنیانِ بدن نما، بافتة چین و هند به تن می کردند و در پیِ عطر و جواهر به هر گوشه ای از آسیا سر می کشیدند. ازدواجِ نوعِ "کوم مانو" (که در آن زن کاملا در اختیارِ شوی بود) از میان رفت، و زنان شوهرانِ خویش را به همان آسانی طلاق می دادند که مردان زنان را. عدة روزافزونی از زنان کوشیدند تا از راه کسبِ معارف، جِلوِه بفروشند: اینان یونانی فرا می گرفتند، فلسفه می خواندند، شعر می سرودند، برای عامه سخن می راندند؛ در تماشاخانه ها بازی می کردند، سرود می خواندند، می رقصیدند، و سالنهای ادبی برپا می داشتند؛ برخی نیز به بازرگانی می پرداختند و گروهی پزشکی و وکالت پیشه می کردند.


کلودیا، زن "کوینتوس کایکیلیوس مِتِلوس"، سرآمدِ زنانی بود که در این دوره علاوه بر شوی، همواره جمعی «ندیمِ مُلتَزِمِ رکاب» نیز بر گِردِ خود داشتند. علاقة وی به حقوقِ زن با "زنده دلی" آمیخته بود. پس از آنکه شوهر کرد، با گشت و گذارِ بدونِ مراقب در کنارِ دوستانِ ذُکورش، نسلِ قدیم را از خود بیزار ساخت؛ در این گشت و گذارها، به جای آنکه مانندِ زنانِ پاکدامن سر به زیر اندازد و در گردونة خود رو نهان کند، مردانی را که قبلا دیده و شناخته بود تنه می زد و گاه در برابرِ دیدگان عامه می بوسید. در حالی که شوهرش مانندِ مارکیز دوشاتِلِت فداکارانه از خانه اش غایب می شد(شوهرِ مارکیز دو شاتِلِت (1706ـ1794). مارکیز دلباختة ولتر بود و همیشه او را نزدِ خود در کاخش می پذیرفت.)، وی دلباختِگانَش را به ضیافت فرا می خواند. سیسِرو، که به گفته اش نمی توان اعتماد داشت، «عشقها، زِناها، هرزگیها، آوازخوانیها، و نغمه سُراییها، و ضیافتها و میگساریهایِ وی را در بایای، در خشکی و دریا، وصف می کند.» وی زنی هوشیار بود که می توانست با لطافتی مقاومت ناپذیر تن به گناه دهد، اما خودپرستیِ مردان را کم می گرفت. هر عاشقی تا وقتی شوقش به سردی گراییده بود او را به جان دوست می داشت، و چون کلودیا دوستی دیگر می یافت، عاشقِ پیشین دشمنِ خونینِ او می گشت. بدین گونه بود که کاتولوس (اگر کلودیا را لسبیای وی بدانیم) او را با هَجویه های دشنام آمیزِ خود نِکوهش کرد، و کایلیوس، با اشاره به اُجرتِ کمِ روسپیانِ تهیدست، او را «زنِ ربع آسی» (حدودِ یک و نیم سنت) نامید. کلودیاِ کایلیوس را متهم ساخت که قصدِ مسموم کردنِ او را داشته است؛ کایلیوس؛ سیسِرو را به دفاع از خود اجیر کرد؛ و خطیبِ بزرگ، بی آنکه تردیدی به دل راه دهد، کلودیا را زِناکار و آدمکش خواند و مدعی شد که خود «با زنان دشمنی ندارد، چه رسد با زنی که دوستِ همة مردان بوده است.» کایلیوس بیگناه شناخته شد، و کلودیا، به جرمِ آنکه خواهرِ "پوبلیوس کلودیوس" یعنی اصلاح طلبترین رهبرِ سیاسیِ در رم و دشمنِ آشتی ناپذیرِ سیسِرو بود، جریمه پرداخت.



IV – کاتویی دیگر


در میانِ این تباهی و هرزگی فقط یک مرد مظهر و آموزگارِ شیوه های پیشین شناخته ماند. "مارکوس پورکیوس" ملقب به کاتوی کِهین، با فراگرفتنِ یونانی، از یکی از فرمانهای نیای خویش سرپیچید. وی از مطالعة آثارِ یونانی، فلسفة رواقی را، که با عقایدِ جمهوری طلبانه و زهدِ نرمش ناپذیرِ زندگیش موافق می آمد، به الهام گرفت. صد و بیست تالنت (قریب 000’432 دلار) به ارث برد، اما مدام در سادگی زیست. پول وام می داد، اما بهره نمی گرفت. خویِ تندِ نیایش را نداشت و مردم را با آنچه به دیدة ایشان فسادناپذیری سرسختانه و اعتیادِ بیهنگام به اصول می آمد از خود می رمانید. زندگیِ او در واقع حکمی بود در نکوهشِ زندگیِ دیگران؛ مردم آرزو داشتند که کاتو، از سرِ اندک رعایتی برای عاداتِ انسانی، اندکی دست به گناه بیالاید. هنگامی که کاتو زنِ خود مارکیا را به دوستش هورتِنسیوس «عاریت» داد ـ به این معنی که او را مُطَلَقه کرد و بعد در مراسمِ زناشوییِ وی با هورتِنسیوس شرکت جست ـ و سپس، چون هورتِنسیوس مرد، دوباره مارکیا را به زنی گرفت، مردم می بایست خوششان آمده باشد؛ چون کاتو بدین گونه می خواست، همچون کَلبیون، زن را فقط افزاری برای رفعِ نیازهای بدنی فرا نماید. کاتو نمی توانست مردم پسند باشد، زیرا دشمنِ تسلیم ناپذیرِ هر گونه نادرستی، مدافعِ سرسختِ اصلِ «اختیارِ پدر بر اولاد»، و سنسورِ اخلاقیِ سنگدلتری از خودِ کاتویِ سنسور بود. وی بندرت می خندید یا لبخند می زد، هیچ گاه به صِرافَت نمی افتاد که خود را در دلِ مردم جا کند ، و هر کس را که به تملقِ او پَروا می کرد سخت به بادِ ملامت می گرفت. سیسِرو می گوید که کاتو نتوانست به مقامِ کنسولی برسد؛ چون به عوضِ آنکه مانندِ مردی رومی در میانِ «رَجّاله های زادة رومولوس» زندگی کند، همچون شهروندِ مدینة فاضلة افلاطون رفتار می کرد.


کاتو در سِمَتِ خزانه دار، هراسی در دلِ نالایقان و زیانکاران افکند و بیت المال را در برابرِ هر گونه دستبردِ سیاسی حفظ کرد؛ حتی هنگامی که مدتِ خدمتش سرآمد، از شدتِ مراقبتِ او چیزی کاسته نشد. وی همة گروهها را به خلافکاری متهم می کرد و بدین گونه هزاران ستایشگر، اما بندرت یک دوست، برای خود می ساخت. در منصبِ پرایتوری، سنا را متقاعد کرد تا فرمانی صادر کند که همة نامزدان باید اندکی پس از اجرای انتخابات به دادگاه بیایند و، با اَدای سوگند، هزینه ها و اقداماتِ خود را درمدتِ مبارزة انتخاباتی به طورِ مشروح گزارش دهند. این فرمان خاطرِ بسیاری از سیاستمدارانی را که با رشوه روی کار آمده بودند چنان پریشان کرد که چون کاتو روزِ بعد در فوروم پدیدار شد، او را به بادِ ناسزا گرفتند و سنگسارش کردند. پس ، کاتو بر فرازِ صُفة سخنگویان رفت و با چهره ای مصمم رو در روی مردم قرار گرفت و ایشان را به نیروی سخن، وادار به تسلیم کرد. چون به مقامِ تریبونی رسید، با لژیونِ خود بر مقدونیه حمله برد؛ هنگامی که مُلازمانِ وی سواره می رفتند، او پیاده می رفت. کاتو طبقاتِ بازرگان را خوار می داشت و مدافعِ آریستوکراسی یا حکومتِ تَبار بود، زیرا آن را تنها راهِ چاره برای جلوگیری از توانگرسالاری یا حکومتِ ثروت می دانست. وی با کسانی که حکومتِ روم را با پول، و منشِ رومی را با تجمل به تباهی می کشاندند بی امان می ستیزید و نیز، تا واپسین دم، در برابرِ هر گونه کوششِ پومپیوس یا قیصر برای برقراریِ حکومتِ دیکتاتوری مقاومت کرد. چون قیصر جمهوری را برانداخت، کاتو، در حالی که کتابی فلسفی بر کنار داشت، خود را کشت.


V – سپارتاکوس


اکنون فسادِ دولتی به اوج، و دموکراسی به حضیضی رسیده بود که در تاریخِ حکومتها کمتر مانندی می توان بر آنها یافت. در سالِ 98 ق م، سردارِ رومی، دیدیوس، فتحِ "سولپیکیوس گالبا" را تکرار کرد؛ بدین معنی که قبیله ای از مردمِ ناراضی را به اردوگاهی در اسپانیا کشاند، به بهانة آنکه می خواهد نامهای آنان را برای تقسیمِ اراضی میانشان ثبت کند. پس، چون مردمِ ناراضی با زنان و کودکانِ خود به آنجا رسیدند، همة ایشان را کشت. هنگامی که به روم بازگشت، همچون سردارانِ پیروز در جنگ، از جانبِ عامه پذیرفته شد. صاحبمنصبی از قومِ سابین در سپاهِ روم، به نام کوینتوس سِرتوریوس، که از درنده خوییهای امپراطوری سخت بیزار گشته بود، به اسپانیاییان پیوست، آنان را سازمان و آموزش داد، و پی در پی بر لژیونهایی که برای سرکوبشان می آمدند پیروزی بخشید. هشت سالِ تمام (از سال 80 تا 72 ق م) وی بر کشوری شورشی حکومت کرد و با فرمانروایی دادگرانة خویش و تأسیسِ مدارس برای آموزش به جوانانِ آن سامان، مهرِ مردم را به دست آورد. مِتِلوس، سردارِ رومی، قول داد که به هر رومیی که او را بکشد صد تالنت (قریب 000’360 دلار) و بیست هزار هکتار زمین پاداش بدهد. پِرپِنا، پناهنده ای رومی در اردوگاهِ سِرتوریوس، وی را به شام میهمان کرد و آنگاه او را کشت و سپاهی را که سِرتوریوس پرورش داده بود به زیرِ فرمانِ خود در آورد. پومپیوس به مقابلة پِرپِنا گسیل شد و بآسانی او را شکست داد؛ پِرپِنا اعدام، و بهره کِشی از اسپانیا دوباره آغاز شد.


انقلابِ بعدی نه از جانبِ آزادگان، بلکه از سوی بندگان صورت پذیرفت. "لِنتولوس باتیاتِس" در کاپوا مدرسه ای خاصِ تربیتِ گلادیاتورها بر پا کرده بود و به بندگان یا بزهکارانِ محکوم، برای کشتن و کشته شدن در میدانهای همگانی یا خانه های خصوصی، شیوة جنگ با جانوران یا با یکدیگر را می آموخت. دویست تن از ایشان به گُریز کوشیدند؛ هفتاد و هشت تن از آنان کامیاب شدند و دامنه ای از کوهِ وِزوویوس را تصرف کردند و بر شهرهای مجاور برای به دست آوردنِ خوراک حمله بردند (سال 73). اینان یکی از اهالیِ تراکیا به نامِ سپارتاکوس را به رهبریِ خود برگزیدند، که به گفتة پلوتارک: «مردی نه همان سرزنده و دلیر، بلکه در فهم و نجابت برتر از همگِنانِ خویش بود.» وی برای بندگانِ ایتالیا پیام فرستاد که سر به شورش بردارند. دیری بر نیامد که هفتاد هزار مردِ تشنة آزادی و کین بر گِردِ او فراهم آمدند. وی به ایشان سِلاح ساختن و جنگیدن را با چنان نظمی آموخت که شورشیان توانستند سالها هر نیرویی را که برای سرکوبِ ایشان فرستاده می شد شکست دهند. پیروزیهای او توانگرانِ ایتالیا را هراسناک و بندگانِ آن دیار را امیدوار کرد. از این بندگان جمعِ بسیاری در پیوستن به او کوشیدند. اما، پس از آنکه سپارتاکوس نیروی خود را به صدوبیست هزار تن رساند، از پذیرفتنِ داوطلبانِ بیشتر خودداری کرد، زیرا مواظبتِ ایشان را دشوار می یافت. وی سپاهِ خود را به سویِ کوههای آلپ رهنمون شد و «قصدش آن بود که چون همة بندگان از آن کوه بگذرند، هر بنده ای به خانة خود رود.» اما پیروانِ او این گونه احساسهای ظریف و آشتیخواهانه را در سر نداشتند و ، پس از آنکه بر ضدِ رهبرِ خود قیام کردند، به غارتِ شهرهای ایتالیای شمالی پرداختند. آنگاه سنا هر دو کنسول را با نیروهای کافی به مقابلة ایشان فرستاد. یک سپاه به دسته ای از بندگان که سپارتاکوس را ترک کرده بودند برخورد و همة آنان را کشت. سپاهِ دیگر به نیروی اصلیِ شورشیان حمله برد و شکست خورد. سپارتاکوس دوباره راهِ آلپ را در پیش گرفت و به نیروی سومی به سرکردگیِ کاسیوس برخورد و آن را تارومار کرد؛ اما چون لژیونهای دیگری را بر سرِ راهِ خود دید، به جنوب بازگشت و به سوی رم رهسپار شد.


نیمی از بندگانِ ایتالیا در آستانة شورش بودند، و در پایتخت هیچ کس نمی توانست بگوید که انقلاب چه هنگام ، حتی در خانة خودِ او، درگیر خواهد شد. سراسرِ آن شهرِ ناز پرورده، که از همة تجملاتی که بندگان قادر به ایجادش بودند بهره می گرفت، از اندیشة آنکه ممکن است همه چیز ـ سَروَری و دارایی و زندگی ـ را از دست دهد برخود می لرزید. سناتوران و میلیونرها سردارِ لایقتری را به خدمت خواستند؛ اما عده ای کم گام به میدان گذاشتند، زیرا همه از این دشمنِ تازه بیمناک بودند. سرانجام، کراسوس پیش آمد و رهبریِ سپاهی مرکب از چهل هزار تن را به عهده گرفت. بسیاری از آریستوکراتها، که هنوز سنتهای طبقة خود را یکسره از یاد نبرده بودند، به عنوانِ داوطلب به این سپاه پیوستند. سپارتاکوس چون دریافت که مملکتی بر ضدِ او بسیج شده است و مردانِ او هرگز توانایی ادارة امپراطوری یا پایتخت را ندارند، از کنارِ رم گذشت و راهِ جنوب را به" توری ای "در پیش گرفت و سراسرِ طولِ ایتالیا را در نوردید، به امیدِ آنکه افرادِ خود را به سیسیل یا افریقا منتقل کند. در سالِ سوم نیز همة حملات را دفع کرد. اما دوباره سربازانِ ناشکیبایش بر او شوریدند و به یغمای شهرهای مجاور آغاز نهادند. کراسوس بر سرِ این تاراجگران تاخت و همة ایشان را، که دوازده هزار و سیصد تن بودند و تا واپسین دم جنگیدند، بکشت. در همان حال، لژیونهای پومپیوس که از اسپانیا باز می گشتند به یاریِ نیروهای کراسوس شتافتند. سپارتاکوس، که از پیروزی بر این جماعتِ عظیم نومید شده بود، بر لشکرِ کراسوس یورش برد و با افکندنِ خویش به قلبِ سپاهِ دشمن مرگ را پذیره شد. دو تن از سِنتوریونها (فرماندهانِ دسته های صد نفری) به دستِ او از پای درآمدند؛ وی، پس از آنکه ضربتی خورد و برخاستن نتوانست، همچنان به روی زانوان به پیکار ادامه داد؛ سرانجام چنان پاره پاره شد که بدنش بازشناختنی نبود. اکثریتِ عظیمِ پیروانش با او به خاکِ هلاک افتادند و برخی گریختند و در جنگلهای ایتالیا به دام افتادند. شش هزار تن اسیر در آپیَن، از کاپوا تا رم ، به صلیب کشیده شدند (سال 71)، و لاشه های متعفنشان ماهها آویزان ماند تا آنکه خداوندان آرام گیرند و بندگان عبرت.


VI – پومپیوس


چون کراسوس و پومپیوس از این نبرد بازگشتند، آنچنان که سنا می خواست و قانون حکم می کرد، لشکریانِ خود را در دروازه ها آزاد یا خلعِ سلاح نکردند. این دو، در همان حال که بیرونِ دیوارهای شهر اردو زده بودند، اجازه خواستند که بی آنکه به شهر در آیند نامزدِ مقامِ کنسولی شوند، و این نیز شکستنِ سنتی دیگر بود؛ وانگهی پومپیوس برای سربازانش زمین و برای خود جشنِ پیروزی خواست. سنا این تقاضا را رد کرد ، و امیدش آن بود که یک سردار را به جانِ سردارِ دیگر اندازد. اما کراسوس با پومپیوس دست یکی کرد و هر دو ناگهان با «خلقیان» و طبقة بازرگانان یار شدند و با رشوة بیدریغ، در سالِ 70 ق م، انتخاباتِ کنسولی را بُردند. صاحبانِ نفوذ به دو قصدِ آنی با یکدیگر هم پیمان شدند: یکی آنکه قدرتِ هیئتهای منصفه ای را که مأمورِ محاکمة ایشان بود دوباره به دستِ خویش گیرند؛ و دیگر آنکه به جای لوکولوس ـ که بی چشمداشتِ سود، پارسایانه بر رومِ خاوری حکومت کرده بود ـ مردی از طبقه و دارای دیدِ خود بِنِشانند. پس، پومپیوس را مردِ مطلوبِ خویش یافتند.


پومپیوس اکنون سی و پنج سال داشت و از کورة نبردهای بسیار گذشته بود. وی، که از خانواده ای اَشرافی و توانگر برخاسته بود، در پرتوی دلیری و "میانه روی" و استادیش در هر فنی از ورزش و جنگ، خویشتن را محبوبِ همگان کرد. سیسیل و افریقا را از وجودِ دشمنانِ سولا پاک کرده و، به حکمِ پیروزیها و غرورش، از آن خودکامة خوش ذوق، لقبِ ماگنوس یا «بزرگ» گرفته بود. وی پیش از آنکه ریشش بدمد، به یک پیروزی دست یافته بود. چنان خوبرو بود که فلورا، روسپیِ رمی، می گفت که هیچ گاه بی آنکه گازی از او بگیرد دلِ بدرود گفتنش را ندارد. وی مردی حساس و با آزرم بود و هنگامی که می خواست خطاب به جماعتی سخن گوید، سرخ می شد؛ اما این روزها در نبرد گستاخ و دلیر بود. در روزگارانِ بعدی زندگی، کمرویی و فربهی دستش را در فرماندهی بست، و چندان تردید کرد تا سرانجام باخت. ذهنش نه تابناک بود نه ژرف؛ سیاستهایش ساختة دیگران بود، نه خود ـ نخست: سیاستمدارانِ «خَلقیان» و سپس متنفذانِ سنا. ثروتِ هنگفتش او را از وسوسه های خامِ سیاسی ایمن می داشت و، با میهن پرستی و درستیش، در لُجِّة خودپرستی و فسادِ زمانه اش چون گوهر می درخشید. گناهِ بزرگِ او غرور بود. پیروزیهای نخستینش سبب شد که شایستگیِ خویش را بیش از آنچه بود بپندارد و در شگفت شود که چرا رم در رساندنِ او به مقامی که فقط نامِ شاهی را کم داشت آن قدر درنگ می کند.


دو یارِ سولا، که اکنون با هم کنسول بودند، همة هِمَتِ خویش را به نَسخِ قانونِ اساسیِ سولایی مبذول داشتند. پومپیوس و کراسوس، با گذراندنِ لایحه ای برای بازگرداندنِ همة اختیاراتِ تریبونها، دِینِ خود را به «خَلقیان» پرداختند. با راهنماییِ لوکولوس به واگذاریِ کاملِ وظیفة گردآوریِ مالیات در مشرق زمین به عامِلین، اتحادِ خود را با بازرگانان استوار ساختند و از قانونی هواداری کردند که انتخابِ اعضای هیئتهای مُنصفه را میانِ سنا و طبقة اِکوایتِس و تریبونهای خزانه دار به یکسان بخش می کرد. کراسوس مجبور شد که پانزده سال برای دریافتِ پاداشِ خود صبر کرد، و آن امتیازِ معادنِ زَرِ آسیا بود. پومپیوس نیز اَجرِ خود را در سالِ 67 گرفت، یعنی هنگامی که انجمن به او اختیاراتِ نامحدود برای سرکوبِ دریا زنان کیلیکیا داد. روزگاری جزیرة رودِس دستِ این غارتگران را از دریای اژه دور داشته بود؛ اما رودِس اکنون چنان از جانبِ روم و دِلوس سرکوفت خورده و غارت شده بود که دیگر از عهدة فراهم کردنِ ناوگانی که لازمة این کار بود بر نمی آمد، و آریستوکراسیِ زمیندار، که سنا را زیرِ سلطة خود داشت، به نگاهداریِ امنِ راههای بازرگانیِ دریایی چندان دلبسته نبود. بازرگانان و تودة مردم، اثراتِ این وضع را بیشتر حس کردند: در دریای اژه، و حتی در مدیترانة مرکزی، بازرگانی کمابیش ناممکن شد و وارداتِ غله چنان بسرعت کاستی گرفت که قیمتِ گندم در رم به بیست سِستِرس یا سه دلار از قرارِ هر پیمانه رسید. دریازنان، با به کار بردنِ دکلهای زرین، بادبانهای ارغوانی، و پاروهای سیمین در هزاران کَشتیِ خود، پیروزیهاشان را به رخِ دیگران می کشیدند. آنان چهار صد شهرِ ساحلی را متصرف شدند و در دست نگاه داشتندو معابدِ ساموتراس، ساموس، اِپیداوروس، آرگوس، لِئوکاس، و آکتیوم را غارت کردند و مأمورانِ رومی را دزدیدند و به کرانه های آپولیا و اِتروریا نیز دستبرد زدند.


برای مقابله با این وضع، گابینیوس، دوستِ پومپیوس، لایحه ای پیشنهاد کرد که به موجبِ آن همة ناوگانِ رومی و همة افرادِ واقع در هشتاد کیلومتریِ هر کرانة مدیترانه ای، برای سه سال زیرِ فرمانِ پومپیوس قرار گیرند. همة سناتوران، جز قیصر، با این لایحه مخالفت کردند، اما انجمن آن را با شور و شوق به تصویب رساند و سپاهی مرکب از صد و بیست و پنج هزار تن، و ناوگانی مرکب از پانصد کشتی، زیرِ فرمانِ پومپیوس گذاشت و به خزانه امر کرد تا صد و چهل و چهار هزار سِستِرس به او بپردازد. این لایحه در واقع سنا را از قدرتِ خود محروم کرد و به اعتبارِ قوانینِ سولایی، که هدفش بازگرداندنِ وضعِ پیشین بود، پایان داد و حکومتِ شهریاریِ موقتی پدید آورد که برای قیصر هم مقدمة کار و هم درسی بود. نتایجِ این اقدامات، مقدماتِ آن را تقویت کرد. درست یک روز پس از پومپیوس، نرخِ گندم پایین آمد. وی در ظرفِ سه ماه وظیفة خود را به انجام رساند؛ بدین گونه که کَشتی های دریازنان را گرفت، دژهاشان را متصرف شد، و سرانِ ایشان را کشت و، با اینهمه، از اختیاراتِ غیرعادیِ خویش به هیچ وجه؛ بهرة نادرست نگرفت. بازرگانان دوباره دل قوی کردند و جُنب و جوش در دریاها را آغاز نهادند، و رودی از طلا به سوی روم روان شد.


هنگامی که پومپیوس هنوز در کیلیکیا بود، دوستش مانیلیوس لایحه ای به انجمن ارائه کرد تا به موجبِ آن فرماندهیِ کلِ سپاهیان و ایالات، که در آن هنگام (سال 66) به عهدة لوکولوس بود ، به پومپیوس واگذار شود و اختیاراتِ وی برطبقِ قانونِ گابینیوسی تمدید شود. سنا مقاومت کرد، اما بازرگانان و وامگزاران بِجِد از این پیشنهاد پشتیبانی کردند. آنان امیدوار بودند که پومپیوس کمتر از لوکولوس با وامدارانِ آسیاییشان راه مُدارا در پیش گیرد و گردآوریِ مالیات را بر عهدة عاملان واگذارد و نه همان بیتینیا و پونتوس، بلکه کاپادوکیا و شام و یهودا را متصرف شود و این دشتهای زرخیز، در سایة حمایتِ شمشیرِ رومی، جولانگاهِ خداوندانِ تجارت و پول گردد. "مارکوس تولیوس سیسِرو"، از «نومردان»، که در آن سال به یاریِ طبقة بازرگانان به مقامِ پرایتوری برگزیده شده بود، به دفاع از قانونِ مانیلیوسی سخن گفت و با فَصاحَتی بی پروا، که از زمانِ برادرانِ گراکوس کسی نظیرِ آن را در رم نشینده بود، و با صداقتی که سیاستمداران را تکان می داد بر گروهِ متنفذان در سنا تاخت:


سراسرِ نظام اعتبار و مالیه ای که اینجا، در رم، معمول است با درآمدِ ایالاتِ آسیایی پیوندِ ناگسستنی دارد. اگر این درآمدها از میان برود، نظامِ اعتباریِ ما واژگون خواهد شد. ... اگر گروهی، جملة ثروتِ خویش را از دست دهند، بسیاری دیگر را نیز همراهِ خود به پرتگاه خواهند کشاند. مملکت را از چنین مصیبتی نجات دهید. ... با همة نیروی خود بر ضدِ میتریداتِس پیکار کنید، زیرا از این راه؛ عظمتِ نامِ روم و امنِ متحدانِ ما و درآمدهای گرانبهایمان و مِکنَتِ شهروندانی بیشمار ،بدرستی محفوظ می ماند.


انجمن بی درنگ پیشنهاد را تصویب کرد. تودة مردم؛ تیمارِ ثروتِ سرمایه داران را در سر نداشتند، اما اِعطای اختیاراتِ فوق العاده به یک سردار را تنها چارة الغای قوانینِ سولایی و برافکندنِ دشمنِ دیرینِ خود، یعنی سِنا، می یافتند. از آن لحظه، روزهای زندگیِ جمهوری به شماره افتاد. انقلابِ روم، به یاریِ سخنوریِ بزرگترین دشمنش، گامی دیگر به سویِ حکومتِ قیصر برداشت.



VII - سیسِرو و کاتیلینا


پلوتارک می پنداشت که مارکوس تولیوس را از آن رو سیسِرو می نامیدند که یکی از نیاکانش زگیلی به شکلِ یک دانة ماش (سیسر) به روی بینی داشت؛ اما ، به اغلبِ احتمال، نیاکانِ سیسِرو این لقب را به سببِ شهرت در پروراندنِ نخود به دست آورده بودند. سیسِرو در قوانین با لطفی دلکش، دهکدة محقری را در نزدیکیِ آرپینوم، میانِ رم و ناپل، در دامنة آپِنین، وصف می کند که زادگاهِ او بوده است. پدرش آن اندازه ثروت داشت که فرزندِ خود را از بهترین شیوة آموزشِ زمان بهره مند کند. وی آرکیاس، شاعرِ یونانی، را به آموزگاریِ مارکوس در ادبیات و یونانی برگماشت و بعد جوان را نزدِ "کوینتوس موکیوس سکااِوُلا"، بزرگترین حقوقدانِ عصر، فرستاد تا حقوق بخواند. سیسِرو با اشتیاق به دادرسیها و کنکاشها در فوروم گوش می داد و دیری برنیامد که فنون و رموزِ نطقهای قضایی را فرا گرفت. وی می گفت: «برای کامیابی در وکالت، فرد باید از همة خوشیها چشم پوشد و از همة سرگرمیها پرهیز کند و خوشگذرانی و بازی و بزم، حتی همنشینی با دوستان را فرو گذارد.»


سیسِرو بزودی خود وکالت پیشه کرد و با نطقهای غَرا و دلیرانه اش طبقاتِ متوسط و تودة مردم را شیفتة خود ساخت. وی یکی از یارانِ سولا را به دادگاه کشاند و در گرماگرمِ حکومتِ ترورِ سولا (سال 80 ق م) احکامِ طرد و تبعید را سخت نکوهش کرد. چندی بعد، شاید برای آنکه از کینخواهیِ آن دیکتاتور برحذر باشد، به یونان رفت و تحصیلاتِ خویش را در فنِ خطابه و فلسفه دنبال گرفت. پس از سه سال اقامتِ دلپذیر در آتن، به رودِس سفر کرد و در آنجا از تقریراتِ آپولونیوس، فرزندِ مولون، دربارة فنِ بَلاغت و اِفاداتِ فلسفیِ پوسیدونیوس، "بهره یاب" شد. از استادِ نخستین، شیوة جملاتِ کوتاه و صافیِ گفتار را آموخت، که بعدها اُسلوبِ ویژة جملاتِ کوتاه و صافیِ گفتار را آموخت، که بعدها اُسلوبِ ویژة او شد، و از استادِ دوم: آن مذهبِ رَواقیِ "میانه رو"، که بعدها در رِسالاتِ خود راجع به :دین، دولت، دوستی، و کهنسالی آن را بسط داد.


چون در سی سالگی به رم بازگشت، تِرِنتیا را به زنی گرفت و با استفاده از جهیزیة هنگفتِ وی توانست به فعالیتهای سیاسی بپردازد. در سالِ 75 ق م، با روشِ دادگرانه اش در مقامِ خزانه داریِ سیسیل، خود را ممتازِ همگان ساخت. در سالِ 70، پس از آنکه پیشة وکالت را از سر گرفت، با پذیرفتنِ وکالت از شهرهای سیسیل و اقامة دعوا بر ضدِ کایوس وِرِّس، خشمِ آریستوکراسی را برانگیخت، وی وِرِّس را متهم کرد که در مدتِ فرمانداریِ سیسیل (از سال 73 تا 71 ق م) در ازایِ انتصابات و تصمیماتِ خود، رشوه می گرفته، میزانِ "مالیاتِ فردی" را به نسبتِ معکوسِ رشوه معین می کرده، کمابیش همة تندیسهای سیراکوز را دزدیده، کلیة درآمدهای یک شهر را به همخوابة خویش بخشیده و، کوتاه سخن، چندان دست به بیدادگری و غصب و دزدی یازیده که سیسیل از زمانِ پیش از «جنگهای بردگان» نیز ؛"سیه روزتر" شده است. بدتر از همه آنکه وِرِّس بعضی غنایمی را که معمولا به عاملانِ مالیات تعلق می گرفته برای خود نگاه می داشته. طبقة بازرگان در این دعوا از سیسِرو حمایت کرد، و حال آنکه هورتِنسیوس، رهبرِ آریستوکراسی، در جماعتِ وکیلانِ رمی به دفاع از وِرِّس برخاست. به سیسِرو صد روز مهلت داده شد تا مدارکِ خود را در سیسیل گرد آورد. وی فقط پنجاه روز به این کار مشغول بود، اما در نطقِ آغازینِ خود آن قدر مدارکِ رسواگر عرضه کرد که هورتِنسیوس ـ که باغش را با بخشی از تندیسهای به غنیمت آوردة وِرِّس آراسته بود ـ موکلِ خود را ترک گفت. وِرِّس چون محکوم به پرداختِ چهل میلیون سِستِرس جریمه شد، به خارج از کشور گریخت. سیسِرو پنج خطابة دیگر را، که آماده کرده و در آنها بی پروا به نادرستیِ رومیان درایالات تاخته بود، منتشر کرد. شور و حرارت و دلیریِ سیسِرو چنان مِهرِ او را در دلها جای داد که چون در سالِ شصت و سة ق م نامزدِ مقامِ کنسولی شد، با تأییدِ همگان به این مقام رسید.


سیسِرو، که از قشرِ پایینِ طبقة اشراف برخاسته بود، طبعاً جانبِ طبقة متوسط را می گرفت و غرور و امتیازات و بدکرداریِ آریستوکراسی در حکومت را خوش نداشت. اما از آن رهبرانِ اصلاح طلبی که به گُمانِ او برنامه هایشان اصلِ مالکیت را در معرضِ خطرِ حکومتِ عوام قرار می داد بیمناکتر بود. از این رو، چون به حکومت رسید، کارِ خود را بر اصلِ «همنواییِ طبقات»، یعنی همکاری آریستوکراسی و طبقة بازرگان برای جلوگیری از بازگشتِ موجِ انقلاب، استوار کرد.


اما علل و نیروهای نارضایتی ریشه دارتر و گوناگونتر از آن بود که بآسانی از میان برداشته شود. بسیاری از تهیدستان به واعظانِ مدینة فاضله گوش می سپردند، و برخی از ایشان آمادة خونریزی بودند. اندکی برتر از ایشان، توده مردم قرار داشتند که، به علتِ ناتوانی از پرداختِ دِین، اموال به رهن گذاشتة خود را از دست داده بودند. برخی از کهنه سربازانِ سولا نیز از تأدیة اقساطِ قیمتهای اراضیِ خود عاجز مانده و گوش به زنگِ هر گونه آشوبی بودند که به ایشان گنجِ بیرنج ارزانی دارد. در میانِ طبقاتِ بالادست نیز وامدارانی مُعَسِر و محتکرانی ورشکسته یافت می شدند که دست از امید به اِجرایِ تعهداتِ خویش شُسته یا یکسره نیتِ آن را نداشتند. گروهی دیگر نیز سوداهای سیاسی در سر می پختند و بر سرِ راهِ ترقیِ خود، سنت پرستانی سخت جان می یافتند. تنی چند انقلابی نیز ایدئالیستهای صمیمی بودند و یقین داشتند که فقط با نگونسازیِ کاملِ اوضاع می توان به فساد و بیدادگری در دولتِ رم پایان داد.


مردی خواست تا از این گروههای پراکنده، نیروی سیاسیِ یگانه ای پدید آورد. "لوکیوس سِرگیوس کاتیلینا" را فقط از طریقِ دشمنانِ او ـ یعنی از طریقِ سرگذشتِ جنبشِ وی به قلمِ "سالوستِ" میلیونر و از طریقِ خطابه های تندِ دشنام آمیزِ سیسِرو به عنوانِ: "بر ضدِ کاتیلینا" می شناسیم. سالوست او را مردی می دانست «گناهکار، ناساز با خدایان و آدمیزادگان که نه در بیداری آرام داشت و نه در خواب، زیرا که وجدان: بیرحمانه بر ذهنِ خستة او می تاخت. از این رو رنگی پریده ، چشمانی خونبار، و رفتاری گاه تند و گاه آهسته داشت و، کوتاه سخن: از چهره و هر نگاهش دیوانگی نمایان بود.» معمولا افرادی که در راهِ زندگی یا قدرت بستیزند چهرة دشمنانِ خویش در جنگ را بدین گونه تصویر می کنند. چون ستیزه: پایان گیرد، این تصاویر نیز بتدریج تعدیل می پذیرد، اما در موردِ کاتیلینا هیچ گونه تعدیلی صورت نپذیرفته است. در زمانِ جوانی، وی به اِزالة بِکارَتِ یکی از دوشیزگانِ آتشبان، ناخواهریِ زنِ پیشینِ سیسرو، متهم شد. دادگاه دوشیزه را تبرئه کرد، اما "شایعه پردازان" نه تنها کاتیلینا را تبرئه نکردند، بر عکس، این قصه را افزودند که کاتیلینا فرزندش را کشته تا خاطرِ همخوابة خویش را شاد کند. اما در برابرِ این داستانها فقط می توان گفت که چهار سال پس از مرگِ کاتیلینا، مردمِ سادة رم، یا به گفتة سیسِرو، «فرومایگانِ تیره بختِ گرسنه» گورِ او را از گُل پوشاندند. سالوست؛ درونمایة یکی از سخنرانیهای کاتیلینا را چنین نقل می کند:


از زمانی که حکومت به زیرِ نگینِ گروهی مقتدر درآمد ... هر گونه نفوذ، مَنصَب، و ثروت به دستِ ایشان بوده است. اینان برای ما خطرات، شکست، تعقیبِ جزایی، و تهیدستی باز نهاده اند ... ما را جز رمقی چه مانده است؟ ... آیا سزاوارتر آن نیست که دلیرانه به پیشبازِ مرگ برویم تا آنکه زندگیهای نکبت بارِ ننگینی را ببازیم که پایمالِ "شوخ چشمی" دیگران شده است؟


برنامة او برای یگانه کردنِ عناصرِ گوناگونِ انقلاب ساده بود: «روز از نو، روزی از نو»، یا به عبارتِ دیگر: نَسخِ کاملِ همة دیون. وی برای رسیدن به این مقصود از همة نیروی قیصر بهره گرفت، براستی نیز زمانی از مِهرِ قیصر برخوردار بود؛ اگر نگوییم که بر حمایتِ نهانیِ او تکیه داشت. سیسِرو می گفت: «چیزی نبود که وی تحملِ آن را نیارد، دردی نبود که او را از همکاری و هشیاری و زحمت کشیدن باز دارد. سرما و گرسنگی و تشنگی را تاب می آورد.» دشمنانش یقیناً می گویند که او چهار صد مرد را به این قصد بسیج کرد که در نخستین روزِ سالِ 65 ، کنسولان را بکشند و حکومت را در دست گیرند. آن روز فرا رسید و برگ از برگ نجنبید. در پایانِ سالِ 64، کاتیلینا برای انتخاب به مقامِ کنسولی، رقیبِ سیسِرو شد و در این راه مبارزه ای سخت کرد،(در طی همین مبارزه بود که کوینتوس، برادرِ سیسِرو، رساله ای دربارة فنِ انتخاب شدن برای او فراهم آورد. وی اندرز می داد: «در وعده: گشاده دست باش؛ مردمان وعدة دروغین را بر رَدِ "سر راست" فزونی می نهند. ... بکوش تا به نامِ بِزِه و نادرستی یا تَردامنی، رسواییِ تازه ای بر ضدِ رقیبانِ خود برپا کنی.» ) سرمایه داران بیمناک شدند و ثروتهای خویش را به خارج از مملکت فرستادند. طبقاتِ بالادست همه یکدل به پشتیبانیِ سیسِرو برخاستند؛ «همنواییِ طبقات» که وی خواستارش بود یک سال دوام داشت، و وی مُبَلِغِ طرازِ اولِ آن به شمار می آمد.


 

کاتیلینا چون از دیدگاهِ سیاسی هر دری را به روی خود بسته دید ، آهنگِ جنگ کرد. پیروانِ او در نهان سپاهی مرکب از بیست هزار تن در اِتروریا فراهم ساختند و نیز گروهی توطئه گر به شرکتِ نمایندگانِ هر طبقه، از سناتوران گرفته تا بردگان و دو پرایتورِ شهری، به نامهای سِتِگوس و لِنتولوس در رم گرد آوردند. در مهر ماهِ سالِ بعد، کاتیلینا دوباره نامزدِ مقامِ کنسولی شد. مورخانِ سنت پرست روایت می کنند که وی، برای آنکه انتخابِ خویش را مسلم دارد، طرحی ریخت تا رقیبِ خود را در طی مبارزة انتخابی بکشد و در عینِ حال سیسِرو را نیز به قتل رساند. سیسِرو به ادعای آنکه از این طرح آگاهی یافته «میدانِ مارس» را از نگهبانانِ مسلح پر کرد و چگونگیِ رأی گیری را زیرِ نظر گرفت. به رغمِ پشتیبانیِ پرشورِ پرولِتاریا، کاتیلینا دوباره شکست خورد. سیسِرو می گوید که در روزِ هفتمِ نوامبر تنی چند توطئه گر درِ او را کوبیدند، اما نگهبانانش آنان را دور کردند. روزِ بعد ، سیسِرو چون کاتیلینا را در سنا دید، آن خطابة دشنام آمیزی را که زمانی زبانزدِ هر کودک بود نثارِ او کرد. هنگامی که سیسِرو به سخنِ خود ادامه می داد، کرسیهای پیرامونِ کاتیلینا یکان یکان خالی شد، تا آنکه وی تنها ماند. پس، خاموش، بارانِ بُهتان ها و عباراتِ تند و بیرحمانه را، که چون تازیانه بر سرش فرو می آمد، تحمل کرد. سیسِرو همه گونه احساسات را برانگیخت؛ وی ملت را پدری مشترک شمرد و کاتیلینا را در باطن، پدرکُش خواند. او را نه با مدرک، بلکه با کنایه و اشاره به توطئه به زیانِ حکومت و دزدی و زناکاری و لواط متهم کرد و سرانجام از ژوپیتر خواست تا روم را پاس دارد و کاتیلینا را مکافاتی جاودان دهد. هنگامی که سخنِ سیسِرو پایان یافت، کاتیلینا بی آنکه کسی راه بر او بگیرد از شهر بیرون شد و به نیروهای خود در اتروریا پیوست. سردارِ او، "لوکیوس مان لیوس"، برای واپسین بار درخواستی به سنا فرستاد:


خدایان و آدمیان را گواه می گیریم که ما به زیانِ میهنِ خود یا امنِ همشهریانِ خویش سِلاح به دست نگرفته ایم. ما بینوایانِ مصیبت زده، که بر اثرِ ستم و سنگدلیِ رِباخواران، بیوطن مانده ایم و به خواری و تنگدستی محکومیم، انگیزه ای جز این نداریم که امنِ شخصیِ خویش را از ستم در امان داریم. نه در پیِ قدرتیم نه ثروت، که انگیزه های بزرگ و ظاهریِ ستیزة آدمیانند. فقط آزادی یعنی آن گنجینه ای را می خواهیم که هیچ آدمیزاده ای جز با جانِ خویش به تسلیمش تن نمی دهد. ای سناتوران! از شما به لابه می خواهیم که بر همشهریانِ تیره روزِ خود رحمت آورید!


روز بعد، سیسِرو در خطابة دومی: پیروانِ آن سرکش را گروهی فراهم آمده در پیرامونِ تنی چند قَوّادِ همدل و عطرآگین خواند و نبوغِ خود را در طعن و ناسزاگوییِ بیدریغ به کار انداخت و سخن را با نکته ای دینی به پایان برد. در هفته های بعد، مدارکی به سنا ارائه کرد مبنی بر آنکه کاتیلینا قصدِ ایجادِ انقلاب در سرزمینِ گُل را داشته است. در روزِ سومِ دسامبر، سیسِرو فرمان داد تا لِنتولوس و سِتِگوس و پنج تنِ دیگر از پیروانِ کاتیلینا را دستگیر کنند. در روزِ پنجمِ دسامبر، وی سنا را به اجلاس فرا خواند و پرسید که با زندانیان چه باید کرد.


سیلانوس رأی داد که باید کشته شوند. قیصر فقط حبس را توصیه کرد و یادآور شد که قانونِ سِمپرونی اعدامِ شهروندِ رومی را ممنوع می کند. سیسِرو در خطابة چهارم با لحنی نرم به کشتن اشاره کرد. کاتو این اشاره را با فلسفة خود جوازِ حق بخشید، و مرگ غالب شد. هنگامی که قیصر تالارِ سنا را ترک می کرد، برخی از آریستوکراتهای جوان آهنگِ جانش را کردند، اما قیصر جان به در برد. سیسِرو با مردانِ مسلح به زندان رفت و بی درنگ احکام را اجرا کرد. "مارکوس آنتونیوس"، کنسولِ همکارِ سیسِرو و پدرِ فرزندی نامور، با نیرویی به شمال گسیل شد تا نیروی کاتیلینا را در هم شکند. سنا وعدة بخشش و دویست هزار سِستِرس خَلعَت به کسی داد که صفِ سرکشان را ترک گوید. سالوست می گوید که با اینهمه «حتی یک تن از اردوگاهِ کاتیلینا بیرون نیامد». در دشتهای پیستویا نبرد در گرفت (سال 61). سه هزار شورشی در برابرِ نیرویی به مراتب عظیمتر بر گِردِ درفشهای گرامیِ خویش، عقابهای ماریوس، تا پای جان جنگیدند. هیچ کس تسلیم اختیار نکرد یا نگریخت. همگی، و از آن جمله کاتیلینا ، در کارزار جان سپردند.


سیسِرو، که در اصل بیشتر مردِ اندیشه بود تا عمل، خود از دلیری و مهارتی که در فروخواباندنِ شورشی خطرناک ابراز کرده بود شگفتزده شد. وی خطاب به سنا گفت: «ادارة امری چنین خطیر را مشکل بتوان فقط کارِ خِرَدِ آدمی دانست.» وی خود را با رومولوس قیاس کرد ، اما حفظِ رم را از بنیاد کردنِ آن دشوارتر دانست. سناتوران و اعیان بر لحنِ سیسِرو لبخند زدند، اما می دانستند که او آنان را نجات بخشیده است. کاتو و کاتولوس او را «پدرِ میهن» خواندند. سیسِرو روایت می کند که چون در پایانِ سالِ 63 منصبِ خود را ترک گفت ، همة طبقاتِ مالدارِ جامعه او را سپاس گفتند و جاودانش نامیدند و با احترامِ بسیار تا خانه اش بدرقه کردند. پرولِتاریا در این تظاهرات شرکت نجست. زیرا نمی توانست قانونشکنیِ او، به سببِ اعدامِ شهروندان ـ بی اعطایِ حقِ فرجام به آنان ـ را ببخشاید. و بر آن بود که سیسِرو برای رفعِ عللِ انقلابِ کاتیلینا با کاستن از فقرِ توده ها، هیچ گونه کوششی نکرده است. پرولِتاریا نگذاشت که سیسِرو در آن روزِ واپسین در انجمن به سخن برخیزد، و هنگامی که او سوگند خورد که شهر را از خطر در امان داشته، سخنش را به خشم شنید. انقلاب پایان نپذیرفته بود، و با کنسولیِ قیصر دوباره سر می گرفت.


فصل هشتم :ادبیات در دوران انقلاب - 145 – 30 ق م


I - لوکرتیوس


در میانِ این دیگرگونیِ آشوبناکِ اقتصاد و حکومت و آیینهای اخلاقی، ادبیات فراموش نشد و از تب و تابِ زمانه یکسره برکنار نماند. وارو و نِپوس سلامت را در تحقیقِ عصرِ عتیق یا پژوهشِ تاریخی جستند؛ سالوست از مبارزاتِ خود دست بداشت تا جانبِ پیروانش را بگیرد و اخلاقیاتِ خویش را در پردة رسالتِ تک نگاریها (مونوگرافها) نهان کند؛ قیصر از اوجِ امپراطوری فرود آمد و دل به صَرف و نحو بست و جنگ هایش را در کتابِ گزارشها دنبال گرفت؛ کاتالوس و "کال ووس" از سیاست به دامنِ شعر و عشق پناه بردند؛ روانهای شرمگین و حساسی چون لوکرتیوس خود را در بوستانِ فلسفه نهان کردند؛ و سیسِرو نیز گاه گاه از گرمای میدانِ بزرگِ شهر به گوشه ای پناه می جست تا تَفِ خونِ خود را با کتاب بنشاند. اما هیچ یک از ایشان به آرامش دست نیافته بود. جنگ و انقلاب همچون مرضی واگیر بر جانشان می افتاد. و حتی لوکرتیوس نیز باید از بیقراری بی بهره نمانده باشد که در وصفِ آن می گوید:


بر اندیشه هاشان باری و بر دلهاشان کوهی از رنج است. ... زیرا هر یک ، بیخبر از خواستة باطنیِ خویش، همواره از جایی به جایی می رود، گویی که می خواهد بارَش را بر زمین نهد. این یک که در خانه سخت ملول شده هر چند یک بار از جایگاهِ خود بیرون می رود، اما سوار بر اسب، به خانة ییلاقیِ خود می راند. ... اما هنوز از آستانة در نگذشته، خمیازه می کشد و فراموشی را در خوابِ سنگین می جوید یا به سوی شهر می شتابد. بدین گونه، هر کسی از خود می گریزد؛ اما، همچنانکه انتظار می رود، آن «خود»ی که وی از آن گریختن نمی تواند، به رغمِ میلِ او، بیش از پیش به او می چسبد. از خود نفرت دارد، زیرا این بیمار؛ علتِ ناخرسندیش را نمی داند. هر کس که بتواند این را بِروشنی ببیند کار و بارش را فرو می گذارد و پیش از هر امر، در پیِ دانستنِ ماهیتِ چیزها برمی آید.


شعرِ او تنها زندگینامه ای است که دربارة "تیتوس لوکرتیوس کاروس" در دست داریم. اما این شعر دربارة گویندة خود احتیاطی غرور آمیز دارد، و جز آن، ادبیاتِ رومی، صَرفِ نظر از چند اشاره، دربارة یکی از بزرگترین مردانِ خود به نحوی شگفت انگیز خاموش است. بنا بر روایات، سالِ تولدِ او 99 یا 95ق م، و سالِ مرگش 55 یا 51 است. لوکرتیوس در طیِ نیم قرن انقلابِ روم زیست: جنگِ اجتماعی، قتلِ عامِ ماریوس، احکامِ طرد و تبعیدِ سولا، توطئة کاتیلینا، و کنسولیِ قیصر را شاهد بود. آریستوکراسی، که شاید وی به آن تَعَلُق داشت، آشکارا در حالِ انحطاط بود؛ جهانی که در آن می زیست سر در آشوبی نهاده بود که جان و مالِ هیچ کس را در امان نمی گذاشت. شعرِ او آرزوی آرامشِ تن و روان است.


لوکرتیوس به طبیعت، فلسفه، و شعر پناه برد. شاید طعمی نیز از عشق چشیده بود، اما نمی بایست کامی برگرفته باشد، چون در حقِ زنان سخنِ درشت می گوید: فریبِ زیبایی را نکوهش می کند، و جوانان هَوَسمند را اندرز می دهد که شهوتِ خویش را به همخوابگیِ آرام با این و آن فرو نشانند. از جنگل و کشتزار، از گیاهان و جانوران، و از کوه و رود و دریا لذتی می برد که فقط شیفتگیش به فلسفه با آن برابری می کرد. همچون وُردز-وُرث: اثرپذیر، همچون کیتس: حساس، و همچون شِّلی مشتاقِ آن بود که در هر سنگریزه یا برگِ درختی، آیتی از مابعدالطبیعه بیابد. هیچ نکته ای از لطف و هیبتِ طبیعت از دیدة او پنهان نمی ماند؛ از صورتها و صداها و بو و مزة چیزها به وجد می آمد؛ و خاموشیِ گُلگَشتهای پنهانی، دامن گستریِ آرامِ شب، و برخاستنِ تنبلانة روز را حس می کرد، هر چیزِ طبیعی به دیده اش معجزه ای بود ـ روانیِ پُرشکیبِ آب، رویِشِ دانه ها، دگرگونیهایِ بی پایانِ آسمان ، و دوامِ تشویش ناپذیرِ ستارگان. جانوران را با کنجکاوی و مهر نظاره می کرد، صورتهای قدرتمند یا زیباییِ آنها را دوست می داشت، رنج هاشان را حس می کرد، و از حکمتِ خاموشِ آنها در شگفت می شد. هیچ شاعری پیش از او عظمتِ جهان را از دیدگاهِ تنوعِ بی پایان و نیرویِ کلیِ آن چنین وصف نکرده است. اینجا، سرانجام طبیعت، دژهای ادب را گشود و به شاعر؛ خود چنان قدرتی در کلامِ توصیفی بخشید که فقط هومر و شکسپیر به درجه ای برتر از آن دست یافتند.


روحی چنین حساس می بایست در جوانی از رازوَری و جلالِ دین، اثری شگرف پذیرفته باشد. اما ایمانِ کهن، که زمانی سامانِ خانواده و نظامِ اجتماع را خدمت می کرد، اکنون حکومتِ خود را بر فرهیختگانِ روم از دست داده بود. قیصر هنگامی که به مقامِ "پونتیفِکس ماکسیموس" برگزیده شد، بِتَساهُل لبخند زد، و بزمهای کاهنان، روزِ بیعاریِ عشرترانانِ رم بود. گروهِ کوچکی از مردم، آشکارا مُلحِد بودند. برخی از آلکیبیادس های رومی شبانه به تندیسهای خدایان آسیب می زدند.(آلکیبیادس:سردارِ و سیاستمدارِ یونانی (450ـ404 ق م)، از مریدانِ سقراط، که معروف به خوشگذرانی بود) بسیاری از مردمِ طبقاتِ فرودست، که دیگر از آیینِ رسمیِ پرستش،نه الهام و نه تسلی می پذیرفتند، به سوی معابدِ آلوده به خونِ مِهین-مامِ فریگیایی یا «ما» الاهة کاپادوکیایی و برخی از خدایانِ خاوری، که همراهِ سربازان یا اسیران از مشرق زمین به ایتالیا آورده شده بودند، هجوم می بردند. تصورِ رومیان از «اورکوس»، یعنی جایگاهِ زیرزمینی و بی رنگ و رویِ همة مردگان، زیرِ نفوذِ کیشهای یونانی یا آسیایی، به اعتقاد به دوزخی واقعی به نام «تارتاروس» یا «آکِرون» بدل شد، یعنی مرکزِ رنجِ ابدیِ همگان جز معدودی «دوباره زاد» و رازدان. خورشید و ماه را خدا می پنداشتند، و هر خسوف یا کسوفی دهکده های پرت و خانه های پُر از سَکَنه را در هراس فرو می برد. پیشگویان و طالع بینان؛ سراسرِ ایتالیا را فرا گرفته بودند و برای درویش و دولتمند زایچه ترتیب، و از گنجهای نهفته و حوادثِ آینده خبر می دادند و شگونها و خوابها را با ابهامی احتیاط آمیز و تَمَلُقی سوداگرانه تفسیر می کردند. هر واقعة غیرعادی در طبیعت همچون اخطاری از جانبِ یکی از خدایان بررسی می شد. این تودة خرافه و آیینِ پرستش و ریا بود که در نظرِ لوکرتیوس دین نام داشت.


شگفت آور نبود که لوکرتیوس در برابرِ آن به عِصیان برخیزد و با شور و حَمیَتِ یک مُصلِحِ دینی بر آن بتازد. از شدتِ بیزاریِ او می توان به ژرفیِ پارساییِ روزگارِ جوانی و تلخیِ سَرخوردگیِ او پی برد. چون در پِیِ ایمانِ تازه ای بود، از شکاکیتِ اِنیوس به شعرِ بزرگی راه یافت که در آن اِمپدوکلِس تَطَوُر و برخوردِ اِضداد را شرح داده بود. چون از نوشته های اِپیکور آگاه شد، به نظرش آمد که پاسخِ مسائلِ خود را یافته است؛ آن به هم آمیختنِ شگفت انگیزِ ماده گرایی و آزادیِ اراده، و خدایانِ شادمان و جهانِ بیخدا، به مَثابِهِ پاسخِ مردی آزاده به شک و بیم، برای او خوشایند بود. چنین می نمود که از «باغِ اِپیکور» نسیمِ رهایی از هراسهای فوقِ طبیعی می وزد، و همه گیریِ قانون، استقلالِ مُتَکی به ذاتِ طبیعت، و طبیعی بودنِ بخشودنیِ مرگ را آشکار می کند. لوکرتیوس بر آن شد که این فلسفه را از قالبِ ناهنجارِ نثری که اِپیکور برای بیانِ آن برگزیده بود بیرون کشد و به گونة شعر درآورد و به نسلِ خود به عنوانِ راه و حقیقت و زندگی عرضه کند. در خود: نیرویی نادر و دوگانه حس کرد: یکی ادراکِ عینیِ دانشمندانه، و دیگری احساسِ ذهنیِ شاعرانه؛ و در نظمِ کلیِ طبیعت: عُلُوی، و در اجزای طبیعت: جمالی یافت که کوششِ او را در؛ آمیختنِ فلسفه با شعر، تشویق و توجیه کرد. قصدِ سِتُرگِ لوکرتیوس همة نیروهایش را برانگیخت، او را به غَنایِ عقلیِ یگانه ای رهنمون شد و، پیش از آنکه به مقصود رسد، خسته و شاید دیوانه؛ باز نهاد. اما «رنجِ لذتبخش و دراز» شاعرِ وی را شادیِ جانگذاری بخشید و لوکرتیوس همة اِخلاصِ روحی: "سخت دیندار" را با آن درآمیخت.


لوکرتیوس برای اثرِ خود عنوانی بیشتر فلسفی برگزید تا شاعرانه ـ دربارة طبیعتِ اشیا ـ و این ترجمة ساده ای از عنوانِ در پیرامونِ طبیعت بود که فیلسوفانِ پیش از سقراط عموماً بر رساله های خود می نهادند. وی این اثر را به پسرانِ کایوس مِمیوس، پرایتورِ سالِ 58، همچون کتابی پیشکش کرد که از بیم؛ به فهم، رَه می نماید. در شرح؛ از حماسة اِمپدوکلس(فیلسوف، کشوردار، مربیِ دینی، و شاعرِ یونانی (حد 495 – حد 435 ق م).) و در لفظ از آشکار سخنیِ غریبِ اِنیوس پیروی کرد و شعرِ تنوع پذیرِ «شش وتدی» را وسیلة بیانِ خویش ساخت. آنگاه، یک دم بی توجهیِ سردِ خدایان را به فراموشی سپرد و مناجاتی پرشور در حقِ ونوس (زهره) سر کرد و وی را، همچون مفهومِ «عشق» نزدِ امپدوکلس، مظهرِ شوقِ آفریننده و راههای آشتی دانست:


ای مادرِ نژادِ آینیاس، مایة شادیِ آدمیزادگان و خدایان، ای ونوسِ پرورش دهنده! ... به یُمنِ تو هر گونه زندگی به گمان در آید و بِزایَد و چشم به خورشید گشاید؛ در برابرِ تو و پیشِ پای تو، بادها بِگُریزَند و ابرهای آسمان پراکنده شوند؛ زمینِ معجزه گر گلهای نازنین به سوی تو برآورد؛ امواجِ دریا برای تو بخندند، و آسمانِ آرام با "نوری همه جا گستر"، بدرخشد. زیرا چون چهرة بهاریِ روز پدید شود و بادِ نیروبخشِ نیمروز همه چیز را سبز و خرم گرداند، آنگاه نخست پرندگانِ هوا، که دلهاشان از نیروی تو جان گرفته، نامِ ترا به زبان آورند؛ سپس دسته های رمندگان از رویِ مَرغزارهای فرحبخش بجهند و از جویبارهای تندرو بگذرند و، بدین گونه، در حالی که یکایک گرفتارِ سِحرِ تواند، تُرا هر جا که رَوی دنبال کنند. آنگاه تو، در دریاها و کوهها و رودهای شتابان و آشیانه های بَرگ پوشِ پرندگان و دشتهای سرسبز، سینه های همة جانداران را از عشقِ شیرین سرشار کنی و آنها را به تکثیرِ نسلِ خود برانگیزی. چون فقط تو بر طبیعتِ چیزها فرمان می رانی و چون بی تو هیچ چیز به کرانهای درخشانِ نور نتواند رسید و هیچ چیز شادمانه و دلپذیر زاده نشود، من چشم به راهِ یاریِ تو در سرودن اینِ اشعارم. ... خدایا! کلماتِ مرا زیباییِ جاودانه بخش و نیز دستکَرده های درنده خویِ جنگ را بگذار تا بخوابند و بیارامند. ... چون مارس بر پهنة وَرجاوندِ تو دامن گُستَرَد، از آن فراز در او پیچ و افسونهای شیرین از دهانت فرو ریز و برای رومیانت موهبتِ آرامش طلب کن.


II – دربارة طبیعت اشیا


اگر بخواهیم آشفتگیِ سوداییِ عقایدِ لوکرتیوس را به شکلی منطقی درآوریم، باید بگوییم که اصلِ نخستینِ عقایدِ او در این بیتِ مشهور نهفته است: دین: آدمیان را به تباهیهای بسیار برانگیخته است. وی داستانِ ایفیگنیا در آولیس و قربانیهای بیشمارِ آدمیزادگان و اِهدایِ کشتگانِ بسیار به خدایانی که از دیدة آدمی تصویر شده اند را باز می گوید؛ بیمِ "ساده دلان" و جوانانی را که در بیشة خدایانِ کینه جو گم شده اند، هراس از آذرخش و تندر، ترس از مرگ و دوزخ، و هراسهای زیرزمینی را، که در هنرِ اِتروسکین و آیینهای دینیِ شرقی تجسم می یابند، به یاد می آورد. آدمیان را به سببِ آنکه آیینِ قربانی را بر فهمِ فلسفی رُجحان نهاده اند سرزنش می کند:



ای آدمیزادگانِ سیه روز، چرا کرداری چنین، و خشمی :"اینسان تلخ " را به خدایان نسبت می دهید! مردمان (با این گونه کردار) چه غمها که برای خود نساخته اند، چه زخمها که بر ما نزده اند، و چه اشکها که به دیدگانِ فرزندانِ ما نیاورده اند! زیرا دینداری آن نیست که سرهای در حجاب پیچیدة خود را در برابرِ تندیسهای (خدایان) فرود آوریم، یا به هر محراب نماز بریم، یا در برابرِ معابدِ خدایان به خاک افتیم، یا خونِ جانوران را به روی محرابها بپاشیم. ... بلکه در آن است که بتوانیم بر همة چیزها با اندیشه ای آرام بنگریم.


لوکرتیوس به وجودِ خدایان باور دارد، اما می گوید که این خدایان: شادمانه، دور از اندیشه یا تیمارِ آدمیان زیست می کنند و آنجا، «آن سوی باره های سوزانِ جهان»، دور از دسترسِ قربانیها و نیایِشهای ما، همچون پِیروانِ اِپیکور، با پرهیز از امورِ دنیوی، به نظارة زیبایی و به جای آوردنِ دوستی و صُلحجویی، دل خوش دارند. خدایان: کارگزارانِ آفرینش یا سبب سازانِ حوادث نیستند. آیا دور از انصاف نیست که افراط و آشفتگی و رنج و بیدادگریِ زندگیِ خاکی را به خدایان نسبت دهیم؟ خیر، این کیهانی که از بسی جهان ها تشکیل شده است، برخود استوار است، و بیرون از آن هیچ گونه قانونی نیست؛ طبیعت هر چیز را به دلخواهِ خود انجام می دهد، «زیرا "که را" تواناییِ حکومت بر مجموعة اشیا و دستیابی بر نیرویِ شِگرفِ ژرفناهای بی پایان است؛ "که را" یارایِ آن است که افلاک را به یک زمان بگرداند و آذرخشی بجهاند که معابد را براندازد و تیری رها کند که بیگناهان را از پا درآورد و از کنارِ گناهکاران بگذرد؟» تنها خدا «قانون» است؛ و راستینترین پرستش و نیز تنها مایة آرامش در شناختن و دوست داشتنِ این قانون. «این هراس و اندوهِ روان را باید ... با نظاره و قانونِ طبیعت دور کرد، نه با پرتوِ خورشید.»


و بدین گونه لوکرتیوس، در حالی که ماده گراییِ خشنِ ذیمقراطیس را با شهدِ موزها می آمیزد(موزها:بر طبقِ اساطیرِ یونانی، 9 الاهة یونانی، حامیانِ شعر و فنون و دانشها؛ دخترانِ زِئوس بودند. )، آیینِ اصلیِ خود را در این می داند که «هیچ چیز وجود ندارد، مگر ذرات و خلاء» ـ یعنی ماده و مکان. وی از این آیین بی درنگ به یکی از اصول و فرضیاتِ دانشِ نو می رسد، و آن اینکه کمیتِ ماده و حرکت هیچ گاه در جهان دگرگونی نمی پذیرد؛ هیچ چیز از عدم پدید نمی آید و نابودی جز دگرگونیِ صورت نیست. ذرات: نابود نشدنی، دگرگونی ناپذیر، جامد، مقاوم در برابرِ هر گونه فشار، بیصدا، بی بو، بیمزه، بیرنگ، و بیکرانند. به درونِ یکدیگر می خَلَند و ترکیبات و کیفیاتِ شمارناپذیر پدید می آورند و بی وقفه، در سکونِ ظاهریِ اشیا، بیحرکت در جنبش هستند:


زیرا چه بسا به رویِ یک تپه ... گوسنفدانِ پُرپَشم هر جا که علفِ شبنمزده اشتهاشان را برانگیزد می چرند، و بره های فَربه به بازی سرگرمند و سرهای خود را به هم می کوبند. اما از فاصله ای دور، همة اینها با یکدیگر درآمیزد و همچون پارچه ای سپید که بر تپه ای سبز گسترده باشد به چشم آید. گاه سپاهیانِ عظیم، دشتهای پهناور را برای تمرینِ جنگی بپوشانند؛ مفرغِ درخشانِ سپرهاشان چشم انداز را روشن کند و در آسمان بازتابد؛ زمین زیرِ پاهای رَوَندة ایشان و سُمِّ توسنهایشان بلرزد و بِغُرَد؛ کوهها، زیر ضربة این غرشها، پژواکِ آنها را به ستارگان رسانند؛ و، با این وصف، سِتیغی بتوان یافت که از دیدگاهِ آن، همة این سپاهیان، بیحرکت و همچون نقطه ای درخشان و کوچک به نظر آیند.



اتمها اجزایی به نامِ «خُردترینان» دارند؛ هر خُرده: جامد و تقسیم ناپذیر و غایی است. شاید به سببِ ترتیبِ گوناگونِ این خرده هاست که اندازه و گونة ذرات با یکدیگر متفاوت و موجبِ تنوعِ دل انگیزِ طبیعت می شود. ذرات در خطوطِ مستقیم یا یک شکل حرکت نمی کنند؛ در حرکتِ آنها نوعی «مِیل» یا انحراف و خود به خودیِ عنصری هست که همة چیزها را در بر می گیرد و عالیترین شکلِ آن ارادة آزادِ آدمی است. رجوع شود به اصلِ عدمِ قطعیت که از طرفِ برخی از فیزیکدانانِ عصرِ ما به الکترونها نسبت داده شده است.


همه چیز در آغاز بیشکل بود؛ اما "تنوع پذیریِ " تدریجیِ اتمهایِ جُنبنده: هم از نظرِ اندازه و هم از نظرِ صورت ـ بی آنکه طرحی در کار باشد ـ هوا و آتش و آب و خاک را پدید آورد و از آنها خورشید و ماه و سیارات و ستارگان را. در بیکرانة فضا، جهان های تازه؛ زاده می شوند و جهانهای کهن راهِ تباهی پیش می گیرند. ستارگان: اَخگَرانی هستند واقع در حلقه ای از اَثیر (یعنی غباری از رقیقترین اتمها) که هر منظومه ای از سیارات را در میان گرفته است؛ همین دیوارِ آتشینِ کیهانی است که بارة سوزانِ جهان را پدید می آورد. بخشی از غبارِ روزگارِ نخست از تودة اصلی جدا شد و بر گِردِ خود گشت تا سرد شد و زمین را ایجاد کرد: زمینلرزه ها نه غُرِشِ خدایان، بلکه حاصلِ گشاده گشتنِ بخارها و رودهای زیرزمینی است. تُنَدر و آذرخش: صدا و نفسِ یکی از خدایان نیست، بلکه نتایجِ طبیعیِ تراکم و برخوردِ ابرهاست. باران نه بر اثرِ رحمتِ ژوپیتر، بلکه به این سبب فرود می آید که رطوبتی که به توسطِ خورشید از زمین بخار شده است به زمین باز می گردد.


زندگی در اصل با دیگر صورتهای ماده تفاوتی ندارد و فراوردة اتمهای متحرکی است که یکان یکان مرده اند. همچنانکه کاینات به حکمِ قوانینِ ذاتیِ ماده؛ شکل گرفت، زمین نیز از طریقِ انتخابی کاملا طبیعی، همة انواع و اندامهای زندگی را ایجاد کرد:


هیچ چیز در بدن از آن رو پدید نیامد که ما آن را به کار بریم، اما هر چیز که پدید آید کاربردِ خود را نیز همراه آورد. ... اینکه اتمها با هوشیاریِ فراوان نظمی به خویش داده اند نه حاصلِ تدبیرِ آنها، بلکه به این علت بوده است که ذراتِ بسیاری در زمانِ نامتناهی در جهاتِ بسیار حرکت کرده و به یکدیگر برخورده اند و همة ترکیباتِ ممکن را پدید آورده اند. ... چنین است منشأِ چیزهای بزرگ و نسلهای زندگان. بسیاری از اینان هیولاهایی بودند که زمین در آفرینشِ آنها کوشید: برخی پا نداشتند، گروهی دیگر دست یا دهان یا صورت، و جمعی دیگر دستها و پاهایی داشتند که چسبیده به تنشان بود. ... اما آفرینشِ آنها ثمری نداشت؛ طبیعت آنها را از رشد محروم کرد؛ به علاوه، این زندگان نه می توانستند خوراک بیابند نه به مِهر؛ با یکدیگر درآمیزند. ... بدین گونه بسیاری از جانداران تباه شدند، بی آنکه نسلِ خود را برقرار دارند ... زیرا آن جاندارانی که از امکانِ حفظِ خود بی بهره بودند اسیرِ چنگالِ جاندارانِ دیگر می شدند و بزودی از میان می رفتند.



«ذهن» اندامی است درست مانندِ دستها یا چشمها؛ و مانندِ آنها، افزار یا کارگزارِ «روان» یا نفخة "حیات بخشی" است که همچون ماده ای بسیار رقیق در سراسرِ تن پراکنده است و هر عضوی را به جنبش در می آورد. تصاویرِ سطحِ اشیا به رویِ ذراتِ بسیار حساسی که ذهن را پدید می آورند پیوسته باز می تابد؛ منشأِ احساس همین است. مزه، بو، شنوایی، بینایی، و بساوایی را ذراتی سبب می شوند که از اشیا برمی خیزند و به زبان یا کام، بینی، گوشها، چشمها، یا پوست برمی خورند. همة حواس نوعی از حسِ بساوایی هستند، و حواس: مَحَکِ نهایی حقیقت هستند؛ اگر بظاهر خطا می کنند، این نتیجة تعبیرِ نادرست از آنهاست، و فقط حسِ دیگر می تواند آن خطا را درست گرداند. خِرَد نمی تواند مَحَکِ حقیقت باشد، زیرا خود مُتَکی بر تجربه، یعنی احساس، است.


روان نه روحانی است نه جاودان. نمی تواند بدن را به حرکت درآورد، مگر آنکه از جنسِ بدن باشد؛ با بدن رشد می کند و پیر می شود؛ همچون بدن از بیماری، دارو، یا شراب اثر می پذیرد؛ و هنگامی که بدن بمیرد، ذراتِ آن بظاهر پراکنده می شود. روانِ بی بدن از احساس و معنی تهی است؛ بدونِ اندامهای بساوایی، چشایی، بویایی، شنوایی، و بینایی؛ روان به چه کار می آید؟ زندگی را نه همچون مُلکی مُطلق، بلکه به سانِ وام و برای مدتی که از آن تواناییِ استفاده داریم به ما داده اند. هنگامی که نیروهای خود را تمام کردیم، باید همچون "میهمانی سپاسگزار" که از خوانِ میهمانی برخیزده ادیم، زندگی را با ادب ترک گوییم. مرگ به خودیِ خود هراس انگیز نیست، فقط بیم از آخرت است که مرگ را چنین هراس انگیز می نماید. اما آخرتی در کار نیست. دوزخ همین جا و در رنجهایی است که از نادانی و شهوت و پرخاشجویی و آز برمی خیزد؛ بهشت نیز همین جا در «پرستشگاههای آرامِ خردمندان» است.


فضیلت نه در ترس از خدایان و نه در گریزِ جُبن آمیز از لذت، بلکه در فعالیتِ هماهنگِ حواس و قُوایِ : ذهنی به رهبریِ خِرَد است. «برخی از آدمیان زندگیِ خویش را در هوایِ یک تندیس یا ناموَری تباه می کنند»، اما «ثروتِ راستینِ مرد در ساده زیستن با روانی آرام است.» بهتر از زیستن به تَکَلُف در تالارهای مجلل، «آسودن در میانِ جمع به رویِ سبزة نرم، کنارِ جویبار و زیرِ درختانِ بلند» یا گوش دادن به ترانه ای آرام یا گم کردنِ خویش در مِهر و تیمارِ کودکانمان است. زناشویی نیکوست، اما عشق سودایی جنونی است که ذهن را از روشنی و خِرَد عاری می کند. «اگر کسی به تیرِ ونوس (زهره) گرفتار آید، خواه ونوس: پسری باشد با دستها و پاهای دخترانه که تیری رها می کند ، یا زنی که از سراپای خویش فروغِ عشق می تاباند، در هوایِ یگانگی با آن به سوی خاستگاهِ تیر کشانده می شود.» ـ هیچ زناشویی و هیچ اجتماعی در چنین سرمستیِ عاشقانه، بنیادِ درست نمی یابد.


لوکرتیوس چون همة شورِ خود را بر سرِ فلسفه می گذارد و جایی برای عشقِ رمانتیک نمی یابد، به همان گونه نیز انسانشناسیِ رمانتیکِ یونانیانی را که به شیوة روسو: زندگیِ بدوی را می ستایند؛ رد می کند. در زمانهای باستان، آدمیان بی گمان دلیر بودند، اما در غارها زیست می کردند بی آنکه آتش داشته باشند، به یکدیگر مهر می ورزیدند: بی آنکه زناشویی کنند، می کُشتند بی آنکه قانونی داشته باشند، و از گرسنگی به همان اندازه می مردند که آدمیانِ متمدن از پرخوری. لوکرتیوس چگونگیِ پیدایشِ تمدن را ضمنِ گزارشِ مختصری از انسانشناسیِ روزگارِ نخست باز می گوید. سازمانِ اجتماعی این توانایی را به آدمی بخشید که بیش از جانورانی عمر کند که به مراتب نیرومندتر از او بودند. وی آتش را از برخوردِ برگها و شاخه ها کشف کرد، زبان را از ایما و اشارات پدید آورد، و آواز را از پرندگان فرا گرفت؛ جانوران را به سودِ خود، و نَفسِ خویش را با زناشویی و قانون رام کرد؛ زمین را کِشت کرد؛ جامه بافت؛ فلزات را به صورتِ افزار درآورد؛ به نظارة افلاک پرداخت؛ زمان را اندازه گرفت؛ دریانوردی آموخت؛ هنرِ کشتار را کمال بخشید؛ بر ناتوانان چیره شد؛ و شهرها و کشورها را پدید کرد. تاریخ: سلسله ای است از حکومتها و تمدنهایی که برمی خیزند، رشد می یابند، تباهی می پذیرند، و می میرند؛ اما هر تمدن به نوبة خود میراثِ "مدنیت بخشِ "عادات و آیینهای اخلاقی و هنرها را به دیگری منتقل می کند، همچون «دوندگانی که در مسابقه، مشعلِ زندگی را دست به دست کنند.»


همة چیزهایی که رشد می کنند تباهی می پذیرند: اندامها، سازواره ها، خانواده ها، دولتها، نژادها، سیارات، و ستارگان؛ فقط ذرات هیچ گاه نمی میرند. در تناوبِ بی پایان انبساطِ زندگی و انقباضِ مرگ، نیروهای نابودی: نیروهای آفرینش و رشد را توازن می بخشند. نیکی و بدی هر دو در طبیعت هست. رنج، حتی به ناحق، به هر زنده ای رو می آورد، و از هم پاشیدگی: دنباله روی هر تکاملی است. زمینِ ما خود در حالِ مردن است؛ زمینلرزه ها آن را از هم می پاشند. خاک فرسوده می شود، بارانها و رودها آن را می سایند، و حتی کوهها را سرانجام به درونِ دریا می برند. روزی سراسرِ منظومة شمسیِ ما همان گونه مزة مرگ را می چشد؛ «دیوارهای آسمان از هر سو می غرد و زیر و زبر می شود.» اما همان لحظة عدم، شکست ناپذیریِ نیرویِ زندگی را در جهان آشکار می کند. «گریة کودکِ نوزاد با نوحه ای که برای مردگان خوانده می شود آمیخته است.» منظومه ها، ستارگان، سیاراتِ نو، زمینی دیگر، و زندگانیِ تازه ای پدید می آید. تکامل دوباره آغاز می شود.


اکنون چون این «شگفت آورترین اثرِ سراسرِ ادبِ عتیق» را باز نگریم، چه بسا نخست برکم و کاستیهای آن چشم بگشاییم: آشفتگیِ محتوا، که شاعر بر اثرِ مرگِ زودرس، فرصتِ اِصلاحش را نیافت؛ تکرارِ عبارات و مصراعها و قطعه های کامل؛ تَصَوُرِ خورشید و ماه و ستارگان به همان کوچکی که به چشمِ ما درمی آیند؛ ناتوانیِ مکتبِ فکریِ او از توجیهِ اینکه ذراتِ مرده چگونه به زندگی و آگاهی تبدیل می شوند؛ بی اعتنایی به: "درون بینیها"، تَسَلیها، الهامات، لطفِ شاعرانه و "دل انگیزِ ایمان"، و کارکِردهای اخلاقی و اجتماعیِ دین. اما چه ناچیزند این خطاها در قیاس با کوششِ دلیرانة او برای توجیهِ منطقیِ کاینات، تاریخ، دین، و بیماری؛(«بسیاری از دانه های اشیا مایة هستیِ آدمیانند و در عینِ حال بسیاری دانه های دیگر نیز می باید در گوشه و کنار پراکنده باشند که بیماری و مرگ را سبب می شوند.» ) در قیاس با تصویر، طبیعت همچون جهانی قانونمند که در آن ماده و حرکت هیچ گاه فزونی یا کاهش نمی یابد؛ و در قیاس با عظمتِ موضوع و والاییِ برخورد و قدرتِ پیگیرِ تَصَور که همه جا «شُکوهِ پدیده ها» را حس می کند و بینشِ اِمپدوکلس ، دانشِ ذیمقراطیس، و آیینِ اخلاقیِ اِپیکور را به بالاترین پایة شعر در همة اعصار برمی کشد. با اینهمه زبانِ آثارِ او ناپرداخته و خام و عاری از اصطلاحاتِ فلسفی یا علمی بود. لوکرتیوس نه همان واژه هایی نو می آفریند، بلکه کلامِ کهن را به قوالبِ تازه ای از آهنگ و زیبایی درمی آورد و در همان حال که به شعرِ شش وتدی، قدرتی مردانه می دهد، نظمِ او گاه لطافت و روانیِ ویرجیل را می یابد. سرزندگیِ پیوستة شعرِ لوکرتیوس نشانة آن است که وی در میانِ همة رنجها و دلزدگیها، از گهواره تا گور، بغایت از زندگی لذت می برده است.


لوکرتیوس چگونه مرد؟ هیرونیموسِ قدیس گزارش می دهد که: «لوکرتیوس پس از آنکه چند کتاب نوشت، بر اثرِ طلسمِ عشق دیوانه شد. ... وی در سنِ چهل و چهار سالگی خود را کشت.» این روایت معتبر نیست و در درستیِ آن بسیار شک کرده اند؛ به هیچ قِدیسی باور نتوان داشت که گزارشِ درستی از لوکرتیوس به دست دهد. برخی از متنفذان اضطرابِ غیرعادیِ شعرِ لوکرتیوس و آشفتگیِ محتوا و پایانِ ناگهانیِ آن را حجتِ اعتبارِ روایتِ بالا شمرده اند. اما اضطراب و پریشانی و مرگ، خاصِ لوکرتیوس نیست.


لوکرتیوس، مانند اوریپید، نواندیش بود؛ اندیشه و احساسِ او بیشتر به زمانِ ما نزدیک است تا به یک قرن قبل از میلاد. هوراس و ویرجیل در زمانِ جوانی از او اثری ژرف پذیرفتند و در عباراتِ تکریم آمیزِ بسیاری از او یاد می کنند، بی آنکه نامش را ببرند؛ اما، نظر به کوششی که آوگوستوس برای بازگرداندنِ ایمانِ کهن می کرد، بخردانه نبود که این پروردگانِ دستگاهِ پادشاهی، بی آشکارا، زبان به ستایشِ لوکرتیوس بگشایند و وامداریِ خود را به او باز گویند. فلسفة اپیکوری به همان اندازه با اندیشة رومی ناسازگار بود که کارهای اپیکوری به دهانِ رومیان در روزگارِ لوکرتیوس مزه می کرد.(در این مجلدات واژة اپیکوری به معنای پیروانِ حکمتِ مابعدالطبیعه و اخلاقیاتِ اپیکور به کار رفته و بر کسانی اطلاق شده است که به زندگیِ آسوده و "لذت طلبی" دل بسته اند؛ واژة رواقی به معنایِ پیروانِ حکمتِ مابعدالطبیعه و اخلاقیاتِ زنون به کار رفته و بر کسانی اطلاق شده است که پرهیزگاری پیشه کرده اند. ) روم خواستارِ مابعدالطبیعه ای بود که بیشتر: قدرتهای اسرارآمیز را ارج گذارد تا قانونِ طبیعی را؛ نیازمندِ آیینی اخلاقی بود که مردمی مردانه و پیکارجو بار آورد تا هواخواهانِ انساندوست و خواهانِ آرامش و آشتی؛ و فلسفه ای سیاسی همچون حِکمتِ ویرجیل و هوراس را خواستار بود که سَروریِ امپراطوریِ روم را مُوَجَه جلوه دهد. در عصرِ رستاخیزِ ایمان پس از سنکا، لوکرتیوس کمابیش فراموش شد. از سالِ 1418، که "پوجیو" او را دوباره کشف کرد، تأثیرش بر اندیشة اروپایی "دیگر بار" آغاز شد. "پزشکی" از مردمِ وِرونا، به نامِ "جیرولامو فراکاستورو" (1483ـ1553)، نظریة مبنی بر اثرِ دانه های پراکنده در هوا را در ایجادِ بیماری، از شاعر اقتباس کرد؛ و، در سالِ 1647، گاسِندی نظریة اتمیِ او را زندگیِ دوباره بخشید. ولتر کتابِ دربارة طبعیتِ اشیای او را با شوقِ فراوان خواند و با اُوید همداستان شد که شعرهای یاغیانة آن، تا زمین برجاست، برجا خواهد ماند.



در کشاکشِ پایان ناپذیرِ شرق و غرب، میانِ دینهای «نازک اندیش» و تسلی بخش و علمِ «درشت اندیش» و ماده گرای، لوکرتیوس یکتنه به سخت ترین نبردِ زمانِ خویش دست یازید. وی بی گُمان بزرگترین شاعرِ فلسفی است. ادبِ لاتینی در وجودِ او، همچنانکه در وجودِ کاتولوس و سیسِرو، به حدِ بلوغ رسید، و رهبریِ ادبی، سرانجام از یونان به رم انتقال یافت.


III - دلدادة لِسبیا


در سالِ 57 ق م، کایوس مِمیوس، که لوکرتیوس شعر خود را به او نیاز کرده بود، روم را ترک گفت تا به عنوانِ نایبِ پرایتور به بیتینیا برود. وی، به حکمِ سنتِ فرماندارانِ رومی، ادیبی را همراهِ خود برد ـ اما نه لوکرتیوس، بلکه شاعری که در همه چیز جز قُوَتِ عواطف با او فرق داشت. "کوینتوس یا (کایوس) والِریوس کاتولوس" پنج سال پیش، از زادگاهِ خود، وِرونا، به رم آمده بود. در وِرونا پدرش چندان اعتبار داشت که قیصر بارها به میهمانیش رفت. کوینتوس خود می بایست مردی بسیار لایق بوده باشد، زیرا کوشکهایی نزدیکِ تیبور و کنارِ دریاچة گاردا و خانه ای مجلل در روم داشت. بنا به ادعایِ خودِ او، این اموال همه در رهن بوده اند؛ اما چهره ای که از خِلالِ اشعارِ کوینتوس پدیدار می شود چهرة مردِ فرهیختة روزگار است که غمِ نان ندارد، بلکه در جُرگة هرزه گردانِ پایتخت به کامرانی سرگرم است.

 

گزیده ترین "ظریفه گویان" و هوشیارترین خطیبان و سیاستمدارانِ جوان به این جرگه وابسته بودند: مارکوس کایلیوس، بزرگزادة تهی کیسه، که بعدها کمونیست شد؛ لیکینیوس کالووس، نابغه ای در شعر و حقوق؛ و "هِل ویوس کینّا"، شاعری که تودة عوامِ هواخواهِ آنتونیوس بعدها او را با یکی از قاتلانِ قیصر به اشتباه گرفتند و تا حد مرگ کتکش زدند. این مردان با هر طعن و طنزی که در انبانه داشتند با قیصر عِناد می ورزیدند، بیخبر از آنکه عِصیانِ ادبیِ ایشان خود بازتابی از انقلابِ جامعة ایشان بود. اینان از صُوَرِ کهنِ ادبی و "خام طبعی" و گزافه گوییِ نایویوس و اِنیوس به تنگ آمده و سرِ آن داشتند که با شیوه ای پرداخته و ظریف، که زمانی در اسکندریة، دورة کالیماکوس رَوایی داشت اما هرگز به رم راه نیافته بود، احساساتِ جوانی را در اوزانی نو و غِنایی بِسُرایند. از اصولِ دیرینِ اخلاقی و «شیوة پیشینیان»، که پیرانِ فرسوده مدام در گوشِشان فرو می خواندند، بیزار بودند و تقدسِ غریزه و بیگناهیِ خواهش و عظمتِ اِسراف را می ستودند. اینان همراه با کاتولوس از دیگر سِیفُ القِلمانِ نسلِ خود یا نسلِ بعد بدتر نبودند؛ هوراس ، اووید، تیبولوس، پروپِرتیوس، و حتی ویرجیلِ شرمگین، به روزگارِ جوانی هر زنی را، خواه شوی کرده خواه مجرد، محورِ زندگی و شعرِ خویش کرده بودند تا رؤیاهای ایشان را با عشقی زودیاب و گذران سیراب کند.


زنده دلترین بانوی این گروه کلودیا، از تیرة مغرورِ کلودیوسها بود که اکنون امپراطوران را از صُلبِ خود می پروراند. آپولیوس به ما اطمینان می دهد که همین زن بود که کاتولوس؛ وی را، به یادِ ساپفو، لِسبیا نامید و اشعارِ ساپفو را گاه ترجمه و اغلب تقلید می کرد و همیشه می ستود. کاتولوس، که در سنِ بیست و دو سالگی واردِ رم شد، در همان زمانی که شوهرِ کلودیا بر سرزمینِ گل در دامنة رومیِ آلپ حکومت می راند، با کلودیا دوستی به هم رساند. وی همانگاه که کلودیا را دید که «پایِ بلورینِ خود را بر روی آستانة ساییده می گذارد» دل به او باخت و وی را «الاهة درخشانِ خَرامان» نامید، و براستی نیز خرامیدنِ زن، همچون صدایِ او، می تواند یکسره دل از آدمی برباید، کلودیا بزرگوارانه او را در شمارِ پرستندگانِ خویش در آورد، و شاعرِ شیدا زیباترین منظومه های غِناییِ زبانِ لاتین را در پایِ او ریخت، چون نمی توانست با مَتاعِ دیگری به رقابت با حریفان برخیزد. وی وصفِ ساپفو را از سودایِ دلدادگی، که اکنون وجودِ او را در خود می سوزاند، بتمامی برای کلودیا ترجمه کرد؛ و به گنجشکی که کلودیا به سینة خود می فشرد گوهری از رشک نیاز نِمود:


گنجشک، ای مایة شادیِ دلدارَم، آن که با تو بازی می کند، و بر سینه می فشارد؛ آن که سرانگشتش را به تو پیشکش می کند، و وسوسه ات می کند که بدان سخت نُک بزنی؛ ندانم که این چه بازی است که آن مِهرِ تابان با آتشِ شوقِ من می کند! ...

یکچند غرق در شادی بود، هر روز به دیدارِ کلودیا می رفت، اشعارِ خود را برای او می خواند، و از همه چیز جز شیفتگیِ خویش فارغ بود.

 لِسبیای من، بیا زندگی کنیم و نَردِ عشق بازیم، و همة سرزنشهای پیران تندخو را به چیزی نگیریم. خورشیدها چه بسا رو نهان کنند و باز گردند؛ اما خورشیدِ زودگذرِ ما چون غروب کند، خوابِ درازِ شبِ ابدی را در پی خواهد داشت. مرا هزار بوسه ده، آنگاه یکصد، سپس هزاری دیگر، آنگاه صدی دیگر، و باز هزاری دیگر و صدی دوباره. و چون حسابمان به هزاران رسد، همه را بر هم خواهیم زد، تا کارمان بی حساب باشد، یا آنکه مبادا فرومایه ای بر ما رشک برد و از آنهمه بوسه های بیشمار خبردار شود.


نمی دانیم که این وجد چقدر دوام یافت؛ چه بسا هزارانش کلودیا را ملول کرده و او، که به شویِ خویش به هوایِ کاتولوس پشتِ پا زده بود، اینک دفعِ ملال را در آن دیده بود که به کاتولوس به هوایِ دیگری خیانت کند. دامنة کامبخشیِ کلودیا اکنون چنان گسترده بود که کاتولوس شیوة او را، که «در یک زمان سیصد زناکار را به آغوش می گرفت»، دیوانه وار می ستود. در اوجِ دلباختگی به کلودیا از او بیزار شد و دعویِ وفادرایِ او را با استعاره ای به شیوة کیتس رد کرد:


قول و قرارِ زن با عاشقِ مشتاق را به روی بادهای وزان باید نوشت، و به رویِ جویبارهای شتابان نقش باید کرد.


چون شکِ استوار به یقینِ سست بنیاد بدل شد، شورِ او نیز جایِ خود را به تلخی و کینخواهیِ ناهنجار داد. کلودیا را متهم کرد که به اهلِ میخانه تن داده، و دلباختگانِ تازة او را دشنامهای زشت داد و در اندیشة خودکشی افتاد ـ اما فقط به زبانِ شعر. در عینِ حال، از عهدة بیانِ احساساتی والاتر نیز برمی آمد؛ برای دوستِ خود مانلیوس ترانه ای برای عروسی سُرایید و بر رفاقتِ سالمِ زندگیِ زناشویی و امن و ثباتِ خانِمانداری و قید و بندهای سعادتبخشِ پدر-مادریِ او رشک برد. مِمیوس را در سفرش به بیتینیا همراهی کرد تا بدین گونه یکچند خود را از صحنة ماجرا دور دارد، اما امیدش به اینکه شادمانی یا مِکنتِ خویش را در آنجا باز یابد به نومیدی انجامید. از راهِ خود به در شد و در جستجوی گورِ برادری برآمد که در تروآده کشته شده بود. بر سرِ گور با احترامِ تمام: آیینهای باستانیِ خاکسپاری را به جا آورد، و چندی بعد آن ابیاتِ لطیف را سُرایید که در جهان سَمَر شد:


جانِ برادر، سرزمینها و دریاها بریده ام تا بدین نیایشِ اندوهبار آیم، و واپسین پیشکش برای رفتگان را برای تو آرم. ... این هدایای آمیخته به اشکِ برادری را بپذیر؛ دوردِ ابدی بر تو ای برادر، و بدرود.


اقامتش در آسیا او را دیگرگون و آرام کرد. آدمِ بدبینی که مرگ را «خوابِ ابدی» نامیده بود از دینها و آیینهای کهنِ مشرق زمین به هیجان آمد. در ابیاتِ پر مایه و جاندار، بزرگترین منظومة خود به نامِ آتیس با صلابتی جاندار: نیایشِ سایبِل را وصف می کند و از دیدارِ پارسایی که خویشتن را اخته کرده و بر خوشیها و دوستیهای زمانِ جوانی اَسَف می خورد به هیجانی غریب دچار می شود. در منظومة پِلِئوس و تِتیس، داستاِن پِلِئوس و آریادنه را در وزنِ شش وتدی چنان خوشاهنگ و لطیف باز می گوید که ویرجیل از آوردنِ ماننده آن ناتوان بود. در کَشتیِ کوچکی که از آماستریس خرید، دریاهای سیاه و اژه و آدریاتیک و رودِ پو تا دریاچة گاردا و کوشکِ خود در سیرمیو را در نوردید. می پرسید: «برای گریز از غمهای گیتی چه راهی از این بِه که به خانه و محرابِ خویش بازگردیم و در بَسترِ راحتمان بیاساییم؟» آدمیان نخست در پیِ شادی به جستجو برمی خیزند و سرانجام به آرامش خرسند می شوند.


کاتولوس را از دیگر شاعرانِ رومی بیشتر می شناسیم، زیرا موضوعِ اشعارِ او همیشه خودِ اوست. این ناله های دل انگیزِ عشق و نفرت از روحی حساس و مهربان حکایت دارد که قادر است، حتی در حقِ بستگان، احساساتی بخشش آمیز داشته باشد، اما به نحوی ناپسند فقط پروای خویش را دارد و عمداً وقیح و در برابرِ دشمنان بیرحم است. محرمانه ترین خصایصِ دشمنان و میلِ ایشان را به غلام بارگی؛ فاش می کرد و از بوی تنشان خبر می داد. یکی از این دشمنان، بر طبقِ یکی از عاداتِ کهن اسپانیایی، دندانهای خود را با پیشاب می شوید؛ دیگری نفسی بد بو دارد که اگر دهانش را بگشاید، همة کسانی که نزدیک اویند می میرند. کاتولوس بآسانی میانِ عشق و سِرگین، و بوسه و سَرین در نوسان است؛ با مارتیالیس(مارکوس والریوس مارتیالیس (40 – 104)، نویسندة رومی که سخن دربارة اساطیر و خدایان را فرو گذاشت و به کاوش دربارة حال و زندگیِ همشهریانِ خود پرداخت.) در راهنمایی برای شناختِ پیشابهای کوی و برزنِ روم همسری می کند و در معاصران و طبقة خود آمیزه ای از خشونتِ بَدَوی و ظرافتِ متمدن می یابد، گویی که رومیانِ تربیت یافته هرگز نمی توانستند یکسره اصطبل و اردوگاه را فراموش کنند، هر چند که در ادبِ یونانی دست داشته باشند. کاتولوس، مانند مارتیالیس، مدعی است که باید ابیاتش را با پَلَشتی نَمَکین کند تا بتواند شنوندگانِ خود را بر سرِ شوق نگاه دارد.


کفارة این عیبها را با کمالِ صمیمانة اشعارِ خود داد. قطعاتِ یازده هجاییِ او حالی طبیعی و بی تَکَلُف، فارغ از تَصَنُعاتِ هوراس دارد و گاه در لطف و زیبایی: برتر از آثارِ ویرجیل است. چشم بستن بر هنرِ او نیز خود هنرِ فراوان می خواست، و کاتولوس خود بارها اشاره کرده است که او رنج و تیماری برده است تا آثارِ خویش را "آسان فهم "و "آسان نما" کند. احاطه اش بر کلمات، او را در راهِ این مقصود یاری می کرد؛ واژه های عامیانه را به قالبِ شعر در می آورد و زبانِ لاتین را با به کار بردنِ اَداتِ تصغیرِ محبت آمیز و کلماتِ رایج در میخانه ها غنا می بخشید. از پیچیده گویی و ابهام؛ پرهیز داشت و به ابیاتِ خود روانیِ بیغش و گوشنوازی می داد. در آثارِ شاعرانِ اسکندریه و یونیا در دورة پس از اسکندر پژوهش می کرد: «در شیوة روان و اوزانِ متنوعِ کالیماکوس، صراحتِ پرشورِ آرکیلوکوس، باده پرستیِ آناکرِئون، و وجدِ عاشقانة ساپفو استاد شد. براستی از طریقِ اوست که باید چگونگیِ شیوة این شاعران را حدس بزنیم. افاضاتِ آنان را چنان نیک فرا گرفت که از مقامِ شاگردی به پایة برابری با آنان رسید. به نظمِ لاتین همان خدمتی را کرد که سیسِرو به نثرِ لاتین. وی شعرِ لاتین را از مایه ای خام به پایة هنری رساند که فقط ویرجیل از او تواند درگذشت.


IV – دانشوران


کتابهای لاتین چگونه نوشته، مصور، مُجَلَد، منتشر، و فروخته می شد؟ رومیان تمریناتِ دبستانی و نامه های کوتاه و اسنادِ کم مدتِ بازرگانی را به شیوة پیشینیان با سوزن بر لوحه هایی مومی می نوشتند و با انگشتِ شست می زدودند. قدیمیترین اثرِ مکتوبِ شناخته شدة زبانِ لاتین با قلمِ پَر به رویِ کاغذِ ساختِ مصر از برگهای فشرده و چسبیدة درختِ پاپیروس نوشته شده است. در قرونِ نخستینِ میلادی: طومارهای ساخته از پوستِ خشکیدة جانوران برای ضبطِ آثارِ ادبی و اسنادِ مهم با پاپیروس، آغازِ رقابت نهاد. از ورقِ تاشدة پوستِ «دیپلُما» یا برگِ دو تا پدید می آمد. هر اثرِ مکتوب معمولا به صورتِ طومار بود که در حینِ خواندن باز می شد، معمولا هر متن عبارت بود از دو یا سه ستون در یک صفحه، بدونِ نقطه گذاریِ عبارات و حتی فصلِ کلمات. برخی از دست نبشته ها: تصاویری از مرکب داشتند؛ مثلا کتابِ نگاره های وارو دارای تصاویرِ هفتصد تن از مردانِ نامور بود، و هر تصویر: شرحِ حالی ضمیمه داشت. هر کس می توانست با اجیر کردنِ بندگان، نُسَخِ متعددی از یک دست نبشته فراهم آورد و آنها را به فروش رساند. توانگران منشیانی داشتند که هر کتابی را که می خواستند برایشان رونویسی می کردند. چون ناسخان به جایِ مُزد خوراک می گرفتند، کتابها ارزان بود. عدة نسخِ هر کتاب در آغاز هزار بود. کتابفروشان از ناشرانی مانند آتیکوس کتاب را به طورِ عمده می خریدند. و در دکه های «تیمچه ها» خرده فروشی می کردند. ناشر یا کتابفروش، جز تعارف و گهگاه هدیه، چیزی به نویسنده نمی داد؛ از حقِ تألیف خبری نبود. در این زمان کتابخانه های خصوصی فراوان بود، و در حدودِ سالِ 40 ق م "آسینیوس پولیو" مجموعة بزرگِ خود را به صورتِ نخستین کتابخانة عمومیِ رم درآورد، قیصر کتابخانة بزرگی را طرح ریخت و وارو را مدیرِ آن کرد، اما این طرح نیز مانندِ بسیاری از مقاصدِ او در زمانِ آوگوستوس به اجرا درآمد.


به برکتِ این تسهیلات، ادب و دانشوریِ رومی به همسری با صناعتِ مردمِ اسکندریه آغاز کرد. اشعار، رسالات، تواریخ، و متونِ درسی اوج گرفت. هر نجیب زاده ای ماجراجوییهای خود را با شعر می آراست، هر بانویی: سخن پردازی می کرد و به تصنیفِ آهنگهای موسیقی می پرداخت، و هر سرداری کتابِ خاطرات می نوشت. این عصرِ «خلاصه ها» بود؛ برای برآوردنِ نیازهای یک دورة شتابزدة بازرگانی، دربارة هر موضوع خلاصه ای فراهم می شد. مارکوس تِرِنتیوس وارو، به رغمِ بسیاری از نبردهای نظامیِ خود، در طیِ نود سال زندگی (116 – 26 ق م) زمان یافت تا کمابیش ، همة رشته های علوم را به صورتی مختصر درآورد. ششصد و بیست «مجلد» آثارش (مشتمل بر قریبِ هفتاد و چهار کتاب) در زمانِ او دایرةُ المعارفی بود فراهم آمدة یک تن. چون شیفتة ریشه شناسیِ واژه ها بود، رساله ای «دربارة زبانِ لاتین» نوشت که اکنون راهنمای اصلیِ ما به گویشِ نخستینِ رومی است. در رسالة دیگرش به نامِ «دربارة زندگیِ روستایی» (36 ق م) ، شاید هماهنگ با نیاتِ آوگوستوس، کوشید تا بازگشت به زمین را همچون بهترین پناهگاه از غوغای زندگیِ شهری تشویق کند. در پیشگفتارِ رساله اش نوشت: «هشتادمین سالِ زندگیم مرا هشدار می دهد که باید رَخت بربندم و آمادة تَرکِ این سَرا شوم.» وی وصیتنامة خویش را به صورتِ دیباچه ای بر آرامش و شادمانیِ روستایی نوشت، و در آن زنانِ قوی بنیه ای را ستود که در کشتزارها فرزند می زایند و به زودی، کار را از سر می گیرند. بر کاهشِ عدة نوزادان که جمعیتِ روم را تحلیل می برد اَسَف می خورد. «در گذشته ، فراوانیِ کودکان مایة فخرِ زن بود؛ اما اکنون زن، هم آوا با اِنیوس، با غرور می گوید که «رضا دارد که به کارزار رود تا فرزند آورد.» در کتابِ «آیینِ الاهیِ روزگارِ باستان» به این نتیجه رسید که باروری، نظم، و دلاوریِ هر ملت؛ به دستوراتی اخلاقی نیاز دارد که بر اعتقادِ دینی تکیه داشته باشد. با قبولِ نظرِ "کوینتوس موکیوس سکای وُلا"، حقوقدانِ بزرگ، در فرقِ میانِ دو گونه دین ـ دینِ فیلسوفان و دینِ مردم ـ حجت آورد که دینِ دوم را به رغمِ کم و کاستیهای عقلیش باید پاس داشت؛ و اگر چه خود به نوعی وحدتِ وجودِ مبهم باور داشت(«روحِ گیتی خداست، و اجزایِ آن ایزدانِ راستینند.»)، پیشنهاد کرد تا برای بازگرداندنِ نیایشِ خدایانِ کهنِ روم ،کوششی سخت به کار بسته شود. وی به الهام از کاتو و پولوبیوس به نوبة خود بر سیاستِ دینیِ آوگوستوس و روستاپرستیِ پارسایانة ویرجیل، اثری قاطع داشت.


وارو، گویی برای آنکه کارِ کاتویِ مِهین را در همة زمینه ها، به کمال رساند، موضوعِ کتابِ کاتو را در کتابِ خود به نامِ «اصولِ زندگیِ مردمِ رم» که تاریخِ تمدنِ روم بود، دنبال گرفت. افسوس که زمانه؛ این کتاب و تقریباً همة آثارِ وارو را یکسره تباه کرد، اما زندگینامه های کودکانة نوشتة کورنلیوس نِپوس را دست نخورده نگاه داشته است. در روم، تاریخ: فنی بود که هیچ گاه به پایة دانش نرسید. و حتی در آثارِ تاسیت نیز هرگز به گونة وارِسیِ سنجشگرانه و فشرده کردنِ منابع در نیامد. اما در این عصر، تاریخنویسی به عنوانِ سخن پردازی، قلمزنِ درخشانی یافت، و آن "کایوس سالوست کریسپوس: (86 – 35 ق م) بود. وی در مقامِ سیاستمدار و جنگجو در جانبداری از قیصر نقشی برجسته داشت، بر نومیدیا حکومت راند، "دزدی چیره دست" بود، و ثروتی را به پایِ زنان ریخت؛ آنگاه در یکی از کوشکهای رم، که به سببِ باغهایش شهرت یافت و بعدها جایگاهِ امپراطوران شد، گوشه نشینی گزید و زندگی را در تجمل و در کارِ ادب گذراند. کتابهایش مانندِ فنِ سیاستِ ادامة جنگ بود، اما با وسایلِ دیگر. «تواریخ» و «جنگِ یوگورتایی» و «کاتیلینا» به قلمِ او دفاعیه های محکمی است از «خَلقیان» و حملاتِ شکننده ای است بر «پاسدارانِ کهن». وی انحطاطِ اخلاقیِ روم را آشکار کرد،( وارو دَعوی دارد که سالوست «در حینِ زناکاری به دستِ آنیوس میلو گرفتار شد و تازیانه خورد و با پرداختِ مبلغی پول، اِذنِ گریز یافت» اما این نیز ممکن است از همان بازیهای سالوست باشد. ) سنا و مَحاکِم را متهم ساخت که حقوقِ مالکیت را از حقوقِ بشر برتر نهاده اند، و به دروغ از زبانِ ماریوس نطقی در اثباتِ برابریِ طبیعیِ همة طبقات و درخواستِ گشودنِ راهِ ترقی به روی همة قریحه ها پرداخت. وی روایاتِ خود را با تفسیرِ فلسفی و تحلیلِ روانیِ شخصیت، مایه ور کرد و سبکی با ایجاز پُرطعن و چالاکیِ جاندار پرداخت که سرمشقِ تاسیت شد.


آن سبک، مانندِ سراسرِ نثرِ قرنِ سالوست و قرنِ پس از آن، رنگ و مایة خود را از خطابه های فوروم و دادگاهها گرفت. تکاملِ حرفة حقوقی و رشدِ یک دموکراسیِ پُرگو، احتیاج به سُخنوری در محافلِ عام را افزایش داده بود. به رغمِ دشمنیِ حکومت، مدارسِ سخنوری رو به فزونی می رفت. سیسِرو می گفت: «آموزگارانِ سخنوری همه جا هستند.» استادانِ بزرگِ این فن، در نیمة نخستِ قرنِ اولِ ق م پدید آمدند: مارکوس آنتونیوس (پدرِ مارکوس آنتونیوسِ سردار)، لوکیوس کراسوس، سولپیکیوس روفوس، کوینتوس هورتِنسیوس. هنگامی که سخن از شمارِ شنوندگانی به میان می آید که سراسرِ فوروم و معابد و بالاخانه های مجاورِ آن را فرا می گرفتند، می توانیم قوتِ ریه های آن سخنوران را حدس بزنیم. گشاده زبانیِ سبکسرانه و وجدانِ زَرخریدِ هورتِنسیوس؛ او را محبوبِ آریستوکراسی و یکی از توانگرترین مردانِ رم ساخته بود. وی برایِ وارثانِ خویش ده هزار خُمره شراب باز نهاد. خطابه هایش چنان پرهیجان بود که بازیگرانِ نامداری چون روسکیوس و آیسوپوس در جلساتِ دفاعیة او حاضر می شدند تا هنرِ بازیگریِ خویش را با مطالعة اَطوار و شیوة او در بیان؛ کمال بخشند. وی، به تقلید از کاتویِ مِهین، سخنرانیهای خویش را پس از تجدیدِنظر منتشر می کرد، و این فنی بود که به دستِ رقیبش سیسِرو کمال یافت و اثرِ خطابه را بر نثرِ رومی نیرو بخشید. به برکتِ خطابه بود که زبانِ لاتین به دورة فَصاحت، اوجِ کمال، قدرتِ مردانه، و لطفی کمابیش شرقی رسید. در واقع سخنورانِ جوانی که پس از هورتِنسیوس و سیسِرو ظهور کردند پیرایه های پُرتَکَلُف و تلاطمِ پرشور آنچه را خود شیوة «آسیایی» می نامیدند به نکوهش گرفتند، و قیصر ،" کال ووس"، بروتوس، و پولیو، پیمان کردند که شیوة آرامتر و بی پیرایه تر و فشرده ترِ آتیکی را دنبال کنند. در روزگاری چنان دیرینه، بدین گونه، «رُمانتیسیسم» در برابر «کلاسیسیسم»، یا، به عبارتِ دیگر، دیدِ عاطفی از زندگی در برابرِ دیدِ عقلی و تسلطِ سبک، صف آراست. پیروانِ جوانِ کلاسیسیسم به شکایت می گفتند که حتی در فنِ خطابه نیز مشرق زمین در کارِ چیرگی بر روم است.



V – قلم سیسِرو


سیسِرو، که از خطابه های خویش: مغرور و از تأثیرِ آنها بر ادبیات آگاه بود، از خرده گیریهای مکتبِ آتیکی آزرده شد و در سلسله رسالاتی در بابِ فنِ خطابه، به دفاع از خویش برخاست. در ضمنِ مکالماتی نَغز، تاریخِ زبان آوریِ رومی را به اِختصار بازگفت و در انشا و نثر و سَجع و تقریرِ سخن، قواعدی وضع کرد. وی بر آن نبود که سَبکَش «آسیایی» است، بلکه دعوی داشت که خود آن را از رویِ شیوة دموستِنِس قالب گرفته است، و پیروانِ سبکِ آتیکی را یادآور می شد که گفتارِ سرد و بیروحشان، شنونده را به خواب می برد یا می گریزاند.


پنجاه و هفت خطابه ای که از سیسِرو به دست ما رسیده از همة رازهای توفیق در زبان آوری پرده برمی دارد. این خطابه ها آیاتی هستند در باز نمودنِ یک جنبة یک مسئله یا یک منش، دفعِ ملالِ شنونده به یاریِ مُطایبه و حکایت گویی، برانگیختنِ غرور و تعصب و عاطفه و حس و میهن پرستی و ترحم، افشاگریِ بی پردة عیوبِ واقعی یا شایع شده یا اجتماعی یا خصوصیِ مخالفان یا موکلانِ وی، گرداندنِ ماهرانة توجه: از نکاتِ نامساعد، باراندنِ پرسشهای پر آب و تاب به قصدِ دشوار ساختنِ پاسخ یا بستنِ زبانِ حریف، و انباشتنِ اِتهامها در جملاتِ کوتاه با عباراتی به گزندگیِ تازیانه و شکنندگیِ سیل. خطیب در این گفتارها، دعویِ انصاف ندارد، قصدش بیشتر بدنام کردن است تا نکوهیدن. در گفتار از آن آزادیِ هرزه گویی، که اگر چه در تماشاخانه ها ممنوع بود در فوروم مجاز شمرده می شد، بغایت بهره می برد. سیسِرو از به کار بردنِ الفاظی چون «خوک»، «موذی»، «قصاب»، و «سِرگین» در حق قربانیانِ خویش پروا ندارد؛ به پیسو می گوید که زنانِ باکره خود را می کُشند تا از شرِ هرزگیِ او در امان باشند؛ و از آنتونیوس به سببِ آنکه در ملاءِ عام به زنِ خویش مهر می ورزد، دَمار بر می آورد. تماشاگران و دادرسان از این گونه دشنامگوییها لذت می بردند و هیچ کس آنها را بجد نمی گرفت. سیسِرو، چند سال بعد از حملاتِ بیرحمانه اش بر پیسو، در رسالة دربارة پیسو با او پیوندِ دوستی استوار کرد. نیز باید اعتراف کرد که خطابه های سیسِرو بیشتر از خودپرستی و لفاظی آکنده است، تا از صَفایِ اخلاقی، خِرَدِ حکیمانه، یا حتی زیرکی و ژرف بینیِ دادرسانه. اما چه فَصاحتی! حتی سخنِ دِموستِنِس نیز تا این پایه روشن و سرزنده و نغز و درآمیخته با نمک و چاشنیِ ستیزه با آدمیان نبود. بی گُمان هیچ کس پیش یا پس از سیسِرو با چنان روانی و جَذبة دلفریب و شورِ پرلطف به زبانِ لاتینی سخن نگفته است. این دورة اوجِ نثرِ لاتینی بود. قیصر در اِهدایِ کتابِ خود به نامِ در بابِ قیاس، به سیسِرو نوشت: «تو همة گنجینه های سخنوری را از نهانگاه؛ برکشیدی و خود؛ نخستین کسی بودی که از آنها بهره گرفتی. از این رو بر رومیان مِنَتی بزرگ نهادی و زادگاهِ خویش را حرمت افزودی. تو بر چنان نصرتی دست یافتی که فقط بهرة بزرگترین سرداران تواند شد. زیرا گستردنِ مرزهای اندیشة آدمی کاری ارجمندتر از افزودن بر پهنة امپراطوریِ روم است.»


خطابه ها: رسواگرِ شخصیتِ سیاسیِ سیسِرو است، اما نامه های وی روشنگرِ منش و حتی مایة بخشودگیِ شخصیتِ سیاسیِ اویند. سیسِرو همة آنها را برای مُنشیِ خود تقریر می کرده و در آنها هرگز تجدیدِنظر نکرده است. در نگارشِ بیشترِ آنها، قصدِ انتشار در کار نبوده، و از این رو، بِنُدرت زوایای پنهانِ روانِ یک مرد چنین از پرده بیرون افتاده است. نِپوس می گفت: «آن کس که این نامه ها را بخواند به تاریخِ آن زمانها نیازی نخواهد داشت.» در این نامه ها، حیاتی ترین بخشِ داستانِ انقلاب، بی حَشو و پیرایه باز گفته شده است. سبکِ آنها اغلب بی تکلف و صریح و سرشار از مطایبه و نغزگویی است. زبانِ آنها ترکیبی شیوا از وقارِ ادیبانه و روانیِ عامیانه است. این نامه ها جالب ترین آثارِ سیسِرو و براستی جالب ترین آثارِ نثرِ موجودِ لاتینند. طبیعی است که در این نامه نگاریهایِ مفصل (مشتمل بر 864 نامه، که 90 فقرة آن خطاب به سیسِرو است) گاه به تناقضها و تزویرهایی برمی خوریم. در اینجا از زهد و اعتقادِ دینی نشانی نیست ، برخلافِ رسالات یا خطابه هایش که در آنها، به عنوانِ واپسین دستاویز، دست به دامنِ خدایان می زند و در همة آنها بارها از پاکدامنی و اعتقادِ دینی سخن رفته است. عقیدة خصوصیِ او دربارة بعضی افراد، بویژه، قیصر، در همه حال با گفته های عَلَنیِ او سازگار نیست. غرورِ باور نکردنیِ او در اینجا صورتی مطبوعتر دارد تا در خطابه هایش ـ همان خطابه هایی که گویی همیشه تندیسِ او را با خود به همه جا می برند؛ به تبسم اعتراف می کند که «ستایشِ من بیش از همه نزدِ من ارزش دارد.» با معصومیتی دلپذیر به ما اطمینان می دهد که «اگر در همة دَهر، یک تن از فخر فروشی بیزار باشد، آن منم.» خواندنِ اینهمه نامه دربارة پول، و اینهمه بگو مگو دربارة آنهمه خانه، خاطرِ آدمی را مشغول می دارد. سیسِرو علاوه بر کوشکهایی در آرپینوم، آستورای، پوتِئولی، و پومپئی، مِلکی در فورمیای به مبلغِ 250 هزار سِستِرس و ملکِ دیگری در توسکولوم به مبلغِ 500 هزار سِستِرس داشته و کاخی بر فرازِ پالاتینوس به قیمتِ سه میلیون و پانصد هزار سِستِرس ساخته است.( این مبلغِ اخیر از یک موکل به وام گرفته شد، و معلوم نیست که بازگردانده شده است یا نه. وکیلانِ دعاوی چون بر طبقِ قانون حقِ گرفتنِ پاداش نداشتند، در عوض از موکلانِ خود وام می گرفتند. یک راهِ دیگرِ پاداش دادن به وکیل ذکرِ نامِ او در وصیتنامة موکل بود. سیسِرو از راهِ این گونه توارث: مبلغِ 20 میلیون سِستِرس در ظرفِ سی سال به ارث برد. ) چنین مکتبی بر یک حکیم، برازنده نمی نماید.


اما چه کسی از میانِ ما چندان پاکدامن است که پس از نشرِ نامه های خصوصیش نیز نام نیکَش را نگاه دارد؟ براستی هر چه این نامه ها را بیشتر بخوانیم، به سیسِرو علاقه مند تر می شویم. عیوب و شاید غرورِ او بیش از خود ما نبود؛ خطای وی آن بود که این عیوب را در جامة نثری پیراسته جاودان ساخت. در وجهِ نیکویِ شخصیتِ خود ، مردی سخت کار، پدری مهربان، و دوستی صمیمی بود. او را می بینیم که در خانه اش نشسته، به کتابها و کودکانِ خود مهر می ورزد، و می کوشد که همسرِ خویش ترنتیا را دوست بدارد، که زنی بود مبتلا به دردِ مفاصل و زودرنج و در ثروت و گشاده زبانی با او برابر. هر دو توانگر تر از آن بودند که شادکام باشند. دلمشغولیها و ستیزه هاشان همیشه بر سرِ ارقامِ بزرگ بود؛ مگر به روزگارِ پیری نبود که سیسِرو ترنتیا را بر سرِ منازعه ای مالی طلاق داد؟ چندی بعد پوبلیلیا را نه برای سنش، که به هوایِ داراییش به زنی گرفت؛ اما همینکه پوبلیلیا به دخترش تولیا بی مهری نمود، او را نیز طلاق داد. تولیا را به حدِ جنون دوست می داشت؛ مرگِ او را دیوانه وار ماتم گرفت و خواست برایش، همچون یکی از الاهه ها، معبدی برپا کند. نامه هایی که به تیرو، سرمنشیِ خود، دربارة او نوشته دلپذیرتر است. تیرو تقریراتِ سیسِرو را تُندنویسی می کرد و امورِ مالیش را با چنان لیاقتی سامان می داد که سیسِرو به پاداشِ آن آزادش کرد. به آتیکوس، که اندوخته اش را به معامله می داد و وی را از دشواریهای مالی می رهاند و نوشته هایش را منتشر می کرد و ناخوانده به او اندرزهای گرانبها می داد، بیش از همه نامه نوشته است. در اوجِ دورة انقلاب، که آتیکوس خردمندانه به یونان پناهنده شده بود، سیسِرو به او نامه ای سرشار از مهربانی و دلچسبی نوشت:


به هیچ چیز چندان احساسِ نیاز نمی کنم که به آن کس که می توانم همة گرفتاریهایم را با او در میان گذارم؛ به کسی که مرا دوست بدارد و دوراندیش باشد و با او بی تملق و پیرایه یا احتیاط سخن گویم. برادرِ من، که همه صفا و مِهر است، از من به دور است. ... و تویی که بارها مرا با اندرزهایت از اندوه و اضطراب رهانده ای و رفیقِ گرمابه و گلستان و سهیمِ همة گفته ها و اندیشه هایم بوده ای ـ تو کجایی؟


در آن روزهای پرآشوب، چون قیصر از روبیکون گذشت و پومپیوس را شکست داد و خویشتن را دیکتاتور اعلام کرد، سیسِرو دمی چند از کارِ سیاست کناره گرفت و در خواندن و نوشتنِ فلسفه، پناهگاهی جست. از آتیکوس خواست: «زِنهار که کتابهایت را به کسی ندهی، بل آنها را همچنانکه وعده کرده بودی برایم نگاه داری. آنها را سخت دوست می دارم، همچنانکه اکنون از همه چیزِ دیگر بیزارم.» در زمانِ جوانی، به هنگامِ دفاع از آرکیاس، در یکی از فروتنانه ترین و دلپذیرترین سخنرانیهایش، مطالعة ادب را بدین سبب ستوده بود که «خوراکِ روزگارِ نوجوانی است و آذینِ نیکبختی و فروغِ روزگارِ پیری.» اکنون به اندرزِ خود عمل کرد و در مدتی کمتر از دو سال کتابخانه ای از کتابهای فلسفی نوشت.(«جمهور» (54ق م)؛ «قوانین» (52)؛ «فلسفة آکادمیک»، «تسلی»، «نیکیِ متعال» (45)؛ «ماهیتِ خدایان»، «پیشگویی»، «سرنوشت»، «فضیلت»، «التزامِ اخلاقی»، «دوستی»، «پیری»، «افتخار»، «مناظراتِ توسکولومی»، (همگی 44 ق م). در ظرفِ همین دو سال، 45 ـ44 ق م، سیسِرو پنج کتاب دربارة فنِ خطابه نوشت. )

 زَوالِ عقیدة دینی در طبقاتِ بالا خَلَئی پدید آورده بود که به نظر می رسید بر اثرِ آن مَنِش و جامعة رومی رو به تباهی دارد. سیسِرو در این خیال بود که فلسفه به جایِ الاهیات می تواند طبقات را به سر منزلِ سعادت، مُشَوِق و ره آموز شود. وی بر آن شد که خود دیگر مکتبِ تازه ای پدید نیاورد، بلکه آموخته های حکیمانِ یونانی را خلاصه و، همچون واپسین پیشکِشِ خود، به ملتِ خویش نیاز کند. سیسِرو بدان پایه صَدیق بود که اقرار کند در بیشترِ جاها رساله های پانایتیوس و پوسیدونیوس و دیگر یونانیانِ متأخر را اقتباس و گاه ترجمه کرده است. اما وی نثرِ مَلال آورِ مأخذِ خود را به زبانِ لاتینیِ روشن و استوار درآورد، گفتارهای خویش را در قالبِ مکالمه جان داد، و وادیهای بیحاصل، منطق و مابعدالطبیعه را بسرعت در نوردید تا به کرانِ مسائلِ زندة رفتار و دولتمردی برسد. مانندِ لوکرتیوس، گریزی جز آن ندید که واژه های فلسفیِ تازه ای بنیاد کند، و در این کار کامیاب شد و زبان و فلسفه، هر دو را سخت وامدارِ خویش ساخت. از زمانِ افلاطون، حکمت در زیِ چنان نثری جلوه نیافته بود.


در اندیشه هایش بیش از همه از افلاطون الهام گرفت. وی حَزم اندیشیِ اِپیکوریان را خوش نداشت که از «الاهیات با چنان یقینی سخن می گویند که گویی هم اکنون از انجمنِ خدایان باز آمده اند»؛ همچنین بود حالش با رواقیون که چنان در بابِ تدبیر حجت می آوردند که «تو گفتی خدایان نیز برای استفادة آدمیان ساخته شده اند» ـ و این نظری بود که در احوالِ دیگر، به دیدة خودِ سیسِرو نیز نامعقول نمی آمد. پایة بینشِ او همان پایة بینشِ آکادمیِ نو است ـ یعنی شکاکیتِ معتدلی که هر یقینی را مُنکِر است و احتمال را برای زندگیِ بشر کافی می داند. می نویسد: «فلسفة من در بسیاری از چیزها بر شک استوار است. . .. مرا رخصت دهید تا ندانم چه را نمی دانم.»


می گوید: «آنان که در پیِ دانستنِ عقیدة شخصیِ منند مردمی بیش از اندازه کنجکاوند.» اما اِبای او از باور داشتن، بزودی: جایِ خود را به قریحه اش در بیان می دهد. آیینهای قربانی و پیشگوییهای هاتف و تَفَأُل را خوار می دارد و رساله ای سراپا در ردِ پیشگویی می پردازد. به رغمِ رواجِ دامنه دارِ علمِ احکامِ نجوم، می پرسد که آیا همة کسانی که در کانای کشته شدند، به یک طالع زاده شده بودند؟ وی حتی شک می کند که آگاهی از آینده موهبتی باشد؛ آینده ممکن است به همان اندازة وجوهِ دیگرِ حقیقت، که چنین بی پروا در پیِ آن به جستجوییم، تلخ باشد. می اندیشد که با دست انداختنِ عقایدِ کهن می تواند از بازارگرمیِ آنها بکاهد. «هنگامی که غله را سِرِس و شراب را باکوس می نامیم، استعاره ای معمول را به کار می بندیم؛ اما آیا می پنداری که همه کس آن قدر بیخرد است که مایة خورشِ خویش را خدا پندارد؟» با این وصف، در بابِ اِلحاد نیز مانندِ هر حکمِ جَزمیِ دیگر شکاک است. نظریة اتمیِ ذیمقراطیس و لوکرِتیوس را انکار می کند، و بر آن است که سامان یافتنِ ذراتِ سرگردان به صورتِ نظامِ کنونیِ گیتی ـ حتی در زمانِ بیکران ـ به همان اندازه نامحتمل است که فراهم آمدنِ خود به خودِ حروفِ الفبا به صورتِ سالنامه های اِنیوس. بیخبریِ ما از خدایان دلیل بر عدمِ وجودِ آنها نیست؛ و در واقع سیسِرو حجت می آورد که باورِ همگانیِ آدمیان به سرنوشت، کفه را به سودِ احتمالِ وجودِ آن سنگین می کند. وی نتیجه می گیرد که دین برای اخلاقِ فردی و نظامِ اجتماعی ضرور است و هیچ خردمندی حمله به آن را روا نمی دارد. از این روست که، در عینِ ردِ پیشگویی، خود وظایفِ پیشگوییِ رسمی را به جا می آورد. این را نمی توان تمام تزویر دانست؛ خودِ سیسِرو شاید آن را حسِ سیاست بنامد. اخلاق و اجتماع و دولتِ روم با دینِ کهن در آمیخته و زَوالِ دین، گزندی بر امنِ آنها بود. (امپراطورانِ روم هم در آزردنِ مسیحیان می توانستند چنین دلیلی بیاورند.) سیسِرو چون تولیایِ عزیزِ خویش را از دست داد، بیش از گذشته به جاودانگیِ فرد امید بست. وی چندین سال پیشتر از آن در «رؤیای سکیپیو» ، که بخشِ واپسینِ جمهورِ اوست، از فیثاغورس و افلاطون و یودوکسوس، افسانة پیچیده و گویایی را دربارة زندگیِ پس از مرگ اقتباس کرد. در این افسانه، مردگانِ بزرگوار و نیکوکار از نعمتِ سرمدی بهره مند می شوند، اما در نامه های خصوصیِ سیسِرو، حتی در نامه هایی که دوستانِ داغدیده را تسلیت می گوید، ذکری از زندگانیِ آن سرایی نیست.


سیسِرو چون با شکاکیتِ زمانِ خود آشنا بود. رسالاتِ اخلاقی و سیاسیِ خویش را بر مبانیِ غیر دینی و مستقل از ضِمانِ فوقِ طبیعی استوار کرد. در رسالة «نیکیِ متعال» نخست از پژوهش در بابِ شادکامی آغاز می کند، و سپس با دو دلی، با رواقیون همداستان می شود که: تنها فضیلتِ اخلاقی: راهِ رسیدن به شادکامی است. از این رو، در رساله ای دیگر راهِ فضیلت را بررسی می کند و به یاریِ افسونِ بیانش چندی موفق می شود که وظیفه را دلپسند جلوه دهد. می نویسد: «همة آدمیان برادرند و همة جهان را باید شهرِ مشترکِ خدایان و آدمیان دانست.» کاملترین آیینِ اخلاقی: وفاداریِ آگاهانه به این کل است. آدمی باید نخست به خود و جامعه اش وفادار باشد تا پیش از همه بنیادِ اقتصادیِ درستی برای زندگیِ خویش بگذارد و سپس وظایفِ خود را به عنوانِ یک شهروند به جا آورد. کشورداریِ خردمندانه از موشکافانه ترین فلسفه ها گرانمایه تر است.


حکومت سلطنتی بهترین نوع حکومتهاست اگر که شاه خوب باشد، و بدترین نوع است اگر که شاه بد باشد ـ درستیِ این گفتة پیشِ پا افتاده بزودی در روم به اثبات رسید. آریستوکراسی خوب است اگر که براستی نیکترین مردمان فرمان رانند. اما سیسِرو، که خود عضوی از طبقة متوسط بود، نمی توانست به صِدق اعتراف کند که خانواده های کهن و به قدرت رسیده در زمرة بهترین مردمانند. دموکراسی خوب است اگر که مردم با فضیلت باشند، و این به دیدة سیسِرو امری محال می نماید. بهترین نوعِ حکومت آن است که همة اینها را با هم جمع داشته باشد، مانندِ دولتِ رومِ پیش از گراکوس، یعنی قدرتِ دموکراتیکِ انجمنها و قدرتِ آریستوکراتیِ سنا و نیروی کمابیش شاهانة کنسولان برای مدتِ یک سال. اگر قید و میزانی در کار نباشد، حکومتِ سلطنتی به استبداد، حکومتِ آریستوکراتی به اولیگارشی، و دموکراسی به حکومتِ جماعَت، غوغا، و دیکتاتوری مبدل می شود. پنج سال پس از آنکه قیصر به مقامِ کنسولی رسید، سیسِرو طعنه ای در حقِ او زد:


افلاطون می فرماید که از افسار گسیختگیِ بیحد، که مردم آن را آزادی می نامند، جباران پدید می آیند، همچون نهالی که از ریشه بدمد ... و این گونه آزادی: ملت را زیرِ یوغِ بندگی در می آورد. افراط در هر چیز، ضدِ آن را پدید می کند. ... زیرا از میانِ چنین مردمی عِنان گسیخته، معمولا یک تن به رهبری برگزیده می شود. ... کسی که دلیر و بی پروا باشد ... و با واگذاریِ اموالِ دیگران به مردم، خود را محبوبِ ایشان کند، به چنین مردی وظیفة حراست از مَسنَدِ حکومت واگذار ،و پی در پی تجدید می شود، چرا که وی به دلایلِ بسیار هراسان است از اینکه یک شهروندِ عادی بماند. پس، یک گاردِ مسلح بر گِردِ خود می گُمارد و بر همان مردمی که وی را به قدرت رسانده اند استبداد می راند.


با اینهمه قیصر پیروز شد و سیسِرو صلاح در آن دید که ناخُرسندیِ خویش را زیرِ حرفهای بیمزة خوشاهنگ: دربارة: قانون، دوستی، افتخار، و پیری مدفون کند. می گفت: «قوانین در زمانِ جنگ خاموشند؛» اما دستِ کم می توانست دربارة فلسفة قانون بیندیشد. به پیروی از رواقیون، قانون را «عقلِ سلیمِ موافق با طبیعت» تعریف کرد و منظورش آن بود که قانون روابطی را که از غرایزِ آدمی ناشی می شود نظام و ثُبات می بخشد. ... «طبیعت ما را دوستارِ همنوعانمان آفریده» (جامعه)، «و این اساسِ قانون است.» دوستی باید بر اساسِ علایقِ مشترکی که با فضیلت و داد؛ استحکام و تحدید می یابد استوار باشد، نه بر پایة نفعِ متقابل. آیینِ دوستی می باید چنین باشد: «توقع نداشتنِ چیزهای ناشرافتمندانه و انجام ندادنِ چنان خواهشها.» زندگیِ شرافتمندانه بهترین ضامنِ رستگاری در پیری است. تسلیم به نفس و اِفراط در جوانی : تن را پیش از موقع می فرساید، اما زیستن به شیوة درست: تن و روان: هر دو را تا صد سال سالم نگاه می دارد؛ شاهدِ مثالِ ما ماسینیساست. دل بستن به مطالعه: آدمی را از «نزدیک شدنِ دزدانة پیری بیخبر می دارد.» پیری همچون جوانی مواهبی دارد ـ یعنی رسیدن به خردمندیِ بردبارانه، مهری پر آزرم در حقِ کودکان داشتن، و فرو نشستنِ تب هوس و جاه. پیری: هراسِ مرگ را با خود به همراه دارد، اما نه اگر ذهنِ آدمی به حکمت سِرِشته شده باشد. پس از مرگ، در بهترین احوال، زندگیِ تازه و شادمانه تری در انتظارِ ماست، و در بدترین احوال: آرامش خواهیم یافت.


رویهمرفته رسالاتِ سیسِرو در فلسفه، تُنُک مایه اند و همة آنها، همچون سیاستمداریِ او، سخت به معتقداتِ رسمی و سنت چسبیده اند. وی همة کنجکاویِ یک دانشمند و احتیاطِ یک بورژوا را در خود داشت، حتی در فلسفه اش نیز سیاستمدار ماند و میل نداشت که رأیِ کسی را از دست بدهد. وی عقایدِ دیگران را فراهم می آوَرَد و آرایِ موافق و مخالف را چنان به دقت می سَنجَد که از مجالسِ او با همان عقایدی که به درون آمده ایم بیرون می رویم. همة این رسالات تنها یک حُسن دارند، و آن زیباییِ سادة شیوة آنهاست. زبانِ لاتینیِ سیسِرو چه دلپذیر است و چه آسان برای خواندن، و چه زبانِ روان و روشنی دارد! هنگامی که حوادث را باز می گوید، در کلامِ او چیزی از آن نشاطی یافت می شود که خطابه هایش را دل انگیز می کند. چون منشِ کسی را وصف می کند، چنان مهارتی به کار می بندد که خود افسوسِ آن را می خورد که فرصت ندارد تا بزرگترین مورخِ روم شود. وقتی که توسَنِ سخن را رها می کند، عباراتِ موزون و تقطیعاتِ کوبنده ای از زبانش جاری می شود که همه را از ایسوکراتِس آموخته است و فضایِ فوروم را با آنها پرخروش می کند. اندیشه هایش از آن طبقاتِ بالادست است، اما شیوه اش رو به مردم دارد. می کوشید تا سخنش برای مردم روشن و گفته های بدیهیش هیجان آور باشد، و کُلی گوییهایش را به چاشنیِ حکایت و نغزگویی نمکین می کرد.


سیسِرو زبانِ لاتین را دوباره آفرید، بر واژه های آن افزود، و از آن: افزاری انعطاف پذیر برای فلسفه و دستمایه ای برای دانش و ادبِ اروپای باختری ساخت که هفده قرن به کار می آمد. پَسینیان از او بیشتر به نامِ نویسنده یاد می کردند تا سیاستمدار. آدمیان، به رغمِ همة یاد آوریهایش، عظمتِ او را در مقامِ کنسولی از یاد بردند، اما پیروزیهایش را در ادب و گشاده زبانی ستودند. و از آنجا که گیتی صورت را همان گونه ارج می نهد که ماده را، و هنر را همان گونه که دانش و قدرت را، سیسِرو در جمعِ رومیان در ناموری تنها از قیصر واپس ماند؛ و این استثنا را او هرگز نمی توانست ببخشاید.


فصل نهم :قیصر - 100 – 44 ق م


I - بی بندوبار


کایوس جولیوس کایسار: نَسَبِ خود را به جولیوس آسکانیوس، پسرِ آینیاس، پسرِ ونوس، دختر ژوپیتر، می رساند: وی چون خدا زاده شد و چون خدا مرد. دودمانِ جولیانوس در عینِ تنگدستی از کهنترین و والاتبارترین خانواده های رم بود. یکی از "کایوس جولیوسها" در سالِ 489 مقامِ کنسولی داشت، و دیگری در سالِ 482. یکی دیگر از افرادِ همین خاندان به نامِ "ووپیسکوس جولیوس" در سالِ 473، دومی به نام سِکستوس جولیوس در سالِ 157، و سومی در سال 91 به همین مقام دست یافتند. قیصر از ماریوس، شوهرِ عمه اش (جولیا)، گرایِش به روشهای انقلابی در سیاست را فرا گرفت. مادرش آورلیا کدبانویی بود در کمالِ وقار و خِرَد که خانة کوچکِ خود را در کویِ نابابِ سوبورا ـ که پُر از دکه و میکده و روسپیخانه بود ـ با صرفه جویی اداره می کرد. در آنجا، قیصر به سال 100 ق م، به روایتی پس از یک عملِ جراحی که به نامِ او شد، دیده به جهان گشود. . این عملِ جراحی [که به سزارین معروف است] پیش از قیصر یکی از شیوه های کهنِ زایمان بود و نامِ آن در قوانینِ منسوب به نوما آمده است. کُنیة قیصر از نامِ این عملِ جراحی گرفته نشده است (matris caesus ab utero). مدتها پیش از او، قیصرهای دیگری در میانِ افرادِ خانوادة پولیها وجود داشتند.


در ترجمة "فیلِمون هُلاند" از کارهای سوئِتونیوس آمده است که «این زمان، قیصر استعدادی شگرف در فراگرفتن و آموختن داشت.» آموزگارش در زبانهای لاتین و یونانی و سخنوری از اهالی گل بود. با این آموزگار، قیصر ناآگاهانه خود را برای بزرگترین کشورگشاییِ خویش آماده ساخت. جوان بزودی شیفتة سخنوری شد و همة وجودِ خود را کمابیش وقفِ نویسندگیِ نوجوانانه کرد، اما اِنتصاب به مقامِ دستیارِ نظامیِ "مارکوس تِرموس" در آسیا به فریادش رسید. نیکومِدِس، فرمانروای بیتینیا، چنان دلباختة او شد که سیسِرو و دیگر بدگویان بعدها او را نکوهش کردند که «بِکارَتِ خویش را به شاهی باخته است.» چون در سالِ 84 به رم بازگشت، کوسوتیا را به زنی گرفت تا پدرش را خشنود کند؛ چندی بر نیامد که با مرگِ پدر او را طلاق داد و کورنِلیا: دخترِ "لوکیوس کورنلیوس کینّا "را، که رهبریِ انقلابِ پس از ماریوس به عهده اش قرار گرفته بود، به زنی گرفت. هنگامی که سولا به قدرت رسید، به قیصر فرمان داد تا کورنِلیا را طلاق دهد؛ و چون قیصر سرباز زد، سولا میراثِ او و جهیزیة کورنِلیا را غصب کرد و نامش را در شمارِ محکومان به مرگ نهاد.


قیصر از ایتالیا گریخت و به سپاهیان در کیلیکیا پیوست. چون سولا مرد، به رم بازگشت (78 ق م)؛ اما وقتی دید که دشمنانش به حکومت رسیده اند؛ دوباره رهسپارِ آسیا شد. راهزنان او را اسیر کردند و به یکی از بازارهای خاصِ بردگان بردند و اعلام کردند که حاضرند او را در برابر بیست تالنت (تقریباً 000’72 دلار) آزاد کنند. وی آنان را از اینکه او را کم بها داده اند سرزنش کرد و خود حاضر شد که پنجاه تالنت بپردازد. پس، خادمانِ خویش را در پِیِ گِرد آوردنِ پول فرستاد و خود، با سرودنِ اشعار و خواندنِ آنها برای شکار گرانش، خاطر خوش داشت. آن اشعار" پسندِ طبعِ شکارگرانش نمی افتاد، و قیصر ایشان را بَربَرانِ کودن نامید و، وعیدشان داد که در نخستین فرصت به دارشان آویزد. چون خونبهایش رسید، به میلِتوس شتافت، کَشتی ها و ملوانانی بسیج کرد، سر در پیِ راهزنان نهاد و اسیرشان ساخت، خونبها را باز گرفت، آنگاه همة آنان را به صلیب آویخت. اما چون مردی بغایت مهربان بود، فرمود تا گلوهاشان را نخست ببرند. سپس به رودِس رفت تا فنِ سخنوری و فلسفه بیاموزد.


قیصر پس از بازگشت به رم نیرویش را میانِ سیاست و عشق بخش کرد. وی خوبرو بود، اگرچه تُنُک شدنِ مویش او را نگران می داشت. هنگامی که کورنِلیا مرد (سال 68 ق م)، پومپیا نوة سولا را به زنی گرفت. چون این ازدواجی یکسره سیاسی بود، وی از اینکه به رسمِ زمانه روابطی را با دیگران نگاه دارد پروایی نداشت؛ اما چون آن فاسقان بیشمار و از هر دو جنس بودند، کوریو (پدرِ آن کس که بعدها سردارِ او شد) وی را «شویِ هر زن و زنِ هر مرد» نامید. وی در نبردهایش نیز به این شیوه ها ادامه داد و با کلئوپاترا در مصر، شهبانو یونوئه در نومیدیا، و زنانِ بسیارِ دیگر در سرزمینِ گل، نردِ عشق می باخت، چندانکه سربازانش او را به طعنه ای مهرآمیز «کچلِ زناکار» می نامیدند. پس از آنکه قیصر گُل را فتح کرد و به آیینِ پیروزان به شهر درآمد، سربازانش قطعه ای دو بیتی ساختند و در آن همة شوهران را زنهار دادند که قیصر در شهر است، زنانِ خویش را در غُل و بند نگاه دارند. آریستوکراسی به دو دلیل کینِ او را به دل داشت: یکی آنکه امتیازاتشان را به خطر می انداخت ودیگر آنکه زنانشان را از راه به در می برد. پومپیوس زنش را طلاق داد چون با قیصر سرو سِری داشت. دشمنیِ پُر شورِ کاتو با او هم حکیمانه نبود: خواهرِ ناتنیِ کاتو، "سِر-ویلیا"، از دلباخته ترین معشوقگانِ قیصر بود. یک بار کاتو، که به تَبانی میانِ قیصر و کاتیلینا بدگمان شده بود، در سنا با او در افتاد و خواست تا نامه ای را که همان دم به دستش داده بودند بلند بخواند. قیصر بی آنکه توضیحی دهد آن را به کاتو رساند، و آن نامه ای بود عاشقانه از "سِر-ویلیا". "سِر-ویلیا" همة عمر، سودازدة قیصر ماند، و در سالهای بازپسینِ زندگیش، بدگویانِ بی انصاف متهمش داشتند که دخترِ خویش تِرتیا را به هوس به قیصر تسلیم کرده است. در زمانِ جنگِ داخلی، در حراجی عمومی، قیصر پاره ای از املاکی را که به زور از آریستوکراتهای آشتی ناپذیر گرفته بود به قیمتِ اسمی به "سِر-ویلیا" فروخت. چون گروهی از ارزانیِ قیمت شگفتی نمودند، سیسِرو به جِناسی نغز پاسخی گفت که چه بسا سرش را به باد می داد: تِرتیا دِدوکتا، که هم می تواند «یک سوم کمتر» معنی دهد و هم کنایه ای باشد به آن شایعه که "سِر-ویلیا" دخترش را برای قیصر آورده است. تِرتیا زنِ قاتلِ اصلیِ قیصر، یعنی کاسیوس، شد. بدین گونه عشقهای آدمیزادگان با آشوبهای کشورها در هم می آمیزد.


شاید این سرمایه گذاریهایِ گوناگون، هم یاورِ بر آمدنِ قیصر شد و هم مایة فرو افتادنِ او. هر زنی که دلدادة او می شد، دوستی بانفوذ بود، که معمولا به اردوی مخالفان تعلق داشت، و بیشترِ ایشان حتی هنگامی که عشقِ او، به ادبِ سرد مبدل می شد، همچنان به او وفادار می ماندند. کراسوس، با آنکه گفته بودند زنش تِرتولا با قیصر سِر و سری دارد، مَبالِغِ هنگفت به او وام می داد تا هزینة نامزدیهای مقامات و بزمهای خویش را فراهم آورد؛ زمانی قیصر 800 تالنت (قریب 000’880’2 دلار) به او بدهکار بود. چنین وامهایی نشانة گشاده دستی یا دوستی نبود، اعانه هایی به مبارزاتِ قیصر بود که بعد با مَراحِمِ سیاسی یا غنایمِ نظامی پاداش داده می شد. کراسوس، مانندِ آتیکوس، برای حفظِ ثروتِ هنگفتِ خود، نیازمندِ پشتیبانی و فرصت بود. بیشترِ سیاستمدارانِ رومی، زمانی چنین وامهایی بر ذِمه داشتند: مارکوس آنتونیوس" چهل میلیون، سیسِرو:شصت میلیون، و میلو :"هفتاد میلیون سِستِرس" وامدار بودند ـ اگرچه این ارقام ممکن است بدگوییهایی احتیاط آمیز باشد. قیصر را باید در وهلة نخست سیاستمداری بی رسم و راه و آدمی بی بندوبار بدانیم که آرام آرام، در پرتوی رشد و مسئولیت، بر مرتبة یکی از ژرفبینترین و وظیفه شناسترین کشوردارانِ تاریخ رسید. در عینِ آنکه بر خطاهای او شادی می کنیم، نباید فراموش کنیم که وی با اینهمه، مردی بزرگ بود. نمی توانیم به این دلیل با قیصر لافِ همسری بزنیم که او نیز زنان را از راه به در می برد و به "سَر کردگانِ کوی و برزن" رشوه می داد و کتاب می نوشت.


II - کنسول


قیصر در آغازِ کار پنهانی با کاتیلینا همدست بود و، در فرجامِ کار، کسی بود که رم را از نو ساخت. هنوز سالی از مرگِ سولا نگذشته بود که وی بر ضدِ گنایوس دولابِلّا، از کارگزارانِ حکومتِ ارتجاعیِ سولا، اِقامة دعوی کرد. دادرسان به زیانِ قیصر رأی دادند. اما مردم حملة دموکراتیک و نیز نطقِ درخشانش را ستودند. وی در حرارت و بذله گویی و خِتامهای شورانگیز و طعنه های سخنورانه از پسِ سیسِرو برنمی آمد؛ براستی قیصر این شیوة «آسیایی» را دوست نمی داشت و خود را پایبندِ ایجاز و سادگیِ ترشرویانه ای می کرد که شیوة نگارشِ وی در کتابِ گزارشها دربارة جنگهای داخلی و جنگهای گالیایی است. با این وصف، بزودی در گشاده زبانی، پیرو سیسِرو خوانده شد.


در سالِ ،68 خزانه دار گشت و به خدمت در اسپانیا گماشته شد. وی سرکردگیِ چند حملة نظامی به قبایلِ محلی را به عهده گرفت، شهرها را غارت کرد، و چندان مال به یغما گردآورد که توانست بخشی از وامهای خود را بپردازد. در عینِ حال، با کاستن از نرخِ بهرة وامهایی که صَرافانِ رومی به مردمِ اسپانیا داده بودند خود را محبوبِ ایشان ساخت. در گادِس، چون به پایِ مجسمه ای از اسکندر رسید، خویشتن را نکوهش کرد که در سنی که آن مقدونی نیمی از جهانِ مدیترانه را گشوده بود خود کارهایی چنان ناچیز کرده است. چون به رم باز گشت، دوباره به مسابقه در پیِ منصب و قدرت برخاست. در سالِ 65 ق م به مقامِ شهرداری یا سرپرستِ بناهای عمومی برگزیده شد. پولِ خود ـ یعنی پولِ کراسوس ـ را صَرفِ آراستنِ میدانِ بزرگِ شهر با ساختمانها و ستونهای تازه کرد و دلِ عامه را با برگزاریِ بازیها و مسابقه های بیدریغ به دست آورد. سولا یادگارهای افتخارِ ماریوس، یعنی درفشها ، پیکره ها، و غنایمِ نمایندة خِصال و پیروزیهای آن اصلاح طلبِ دیرین را از کاپیتول بیرون ریخته بود؛ اما قیصر همة آنها را به جایِ خود بازگرداند و کهنه سربازانِ ماریوس را شادمان کرد و، با همین کار، سرکشیِ سیاستِ خود را آشکار ساخت. محافظه کاران به اعتراض برخاستند و برای درهم شکستنِ قدرتِ او خط و نشان کشیدند.


در سالِ 64، در مقامِ ریاست، هیئتی خاصِ رسیدگی به جرایمِ قتلِ بازماندة کارگزارانِ سولا را، که از طرفِ او مأمورِ مصادرة اموال و کشتار بودند، به دادگاه فرا خواند و چند تنِ ایشان را به تبعید یا مرگ محکوم کرد. در سالِ 63، در سنا بر ضدِ اعدامِ دستیارانِ کاتیلینا رأی داد و در حاشیة سخنرانیش گفت که شخصیتِ آدمی پس از مرگ باز نمی ماند؛ این شاید تنها بخشِ سخنرانیِ او بود که کسی را نیازُرد. در همان سال به مقامِ پونتیفِکس ماکسیموس، یعنی پیشواییِ دینِ رومی، رسید در سالِ 62 به مقامِ پرایتوری برگزیده شد و یکی از سنت پرستانِ سرشناس را به جرمِ اختلاس مجازات کرد. در سالِ 61 ،معاونِ پرایتورِ اسپانیا شد، اما بستانکارانش او را از عزیمت باز داشتند. وی اقرار کرد که بیست و پنج میلیون سِستِرس نیاز دارد تا ذِمة خود را بَری کند. کراسوس به یاریش آمد و همة تعهداتش را ضامن شد. قیصر به اسپانیا رفت و بر قبایلی که شورِ استقلال در سر داشتند پیروزمندانه یورشها برد و آن قدر غنیمت با خود به روم باز آورد که توانست نه تنها وامهای خود را بپردازد، بلکه خزانه را چندان غنی کند که سنا رأی به برگزاریِ آیینِ پیروزی در حقِ او دهد. این شاید از زیرکیِ بِهینِ مردمان بود؛ زیرا آنان می دانستند که قیصر می خواهد نامزدِ مقامِ کنسولی شود، قانون: نامزدیِ غیابی را ممنوع می کند، و «پیروزگر» به حکمِ قانون باید تا روزِ برگزاریِ آیینِ پیروزی بیرون از شهر بماند ـ سنا این روز را پس از برگزاریِ انتخاباتِ کنسولی معین کرده بود. اما قیصر از آیینِ پیروزی چشم پوشید و به شهر درآمد و با نیرو و مهارتی مقاومت ناپذیر به مبارزة انتخاباتی پرداخت.


پیروزیِ او در پرتوی آن به دست آمد که زیرکانه پومپیوس را به آرمانِ آزادیخواهانة خود دلبسته کرد. پومپیوس تازه پس از یک رشته پیروزیهای نظامی و سیاسی از شرق بازگشته بود. وی، با پاک کردنِ دریا از دریازنان، دوباره بازرگانیِ مدیترانه را امن، و شهرهای پایگاهِ آن را از رونق برخوردار ساخت. با گشودنِ بیتینیا، پونتوس، و سوریه، سرمایه داران را خشنود گرداند؛ شاهان را عزل و نصب کرد و از محلِ غنایمِ خود مبالغی با نرخهای بهرة هنگفت به آنان وام داد؛ رشوه ای چرب از شاهِ مصر پذیرفت تا به کشورِ او برود و شورشی را بخواباند، و سپس به بهانة غیرقانونی بودنِ پیمان، از اجرایِ آن سرباز زد؛ فلسطین را آرام کرد و به صورتِ کشوری وابسته به روم درآورد؛ سی و نه شهر بنیاد کرد و :قانون، نظم، و آرامش را برپا داشت؛ و رویهمرفته رفتاری روشن بینانه، سیاستمدارانه، و ثمربخش داشت. او اکنون به عنوانِ مالیات و باج و غنایم و بندگانِ باز خرید شده یا فروخته، چنان ثروتی به رم باز آورد که می توانست دویست میلیون سِستِرس به خزانه بپردازد، سیصد و پنجاه میلیون، بر درآمدهای سالانة آن بیفزاید، سیصد و هشتاد میلیون میانِ سربازانِ خود بخش کند، و با این حال، به عنوانِ یکی از دو تن توانگرترین مردانِ رم، با کراسوس دعویِ همسری نماید.


سنا از این دستاوردها بیشتر هراسناک شد تا شادمان. چون خبر یافت که پومپیوس، با سپاهی که سرسپرده به اوست و می تواند وی را به دیکتاتوری برساند، در بروندیسیوم به خشکی پیاده شده است، از ترس بر خود لرزید. پومپیوس بیمِ سنا را بدین گونه خواباند که سپاهیانِ خود را خلعِ سلاح کرد و واردِ رم شد، بی آنکه جز خادمانِ شخصیِ خویش، همراهی داشته باشد. جشنِ ورودِ او دو روز به طول انجامید، اما حتی این مدت نیز برای نمایشِ همة تختِ روانهایی که پیروزیهای او را تصویر می کردند و غَنایمش را نشان می دادند کافی نبود. سنای ناسپاس درخواستِ او را برای توزیعِ زمینهای دولتی میانِ سربازانش رد کرد، از تصویبِ پیمانهایی که وی با شاهانِ مغلوب بسته بود سرباز زد، و آن ترتیباتی را که لوکولوس در مشرق زمین برقرار داشته و پومپیوس زیرِ پا گذاشته بود دوباره استوار کرد. اثرِ همة این اعمال، نقضِ اصلِ «اتحادِ طبقاتِ بالادست» بود که سیسِرو موعظه می کرد، و وا داشتنِ پومپیوس و سرمایه داران به مُغازله با «خَلقیان». قیصر از این وضع بهرة تمام برگرفت و نخستین  «شورای سه گانه» را با پومپیوس و کراسوس بنیاد کرد (سال 60 ق م)؛ به حکمِ آن، هر عضوِ شورا متعهد شد که با قانونی که به مذاقِ دیگری ناخوش افتد مخالفت کند. پومپیوس رضا داد که قیصر به مقامِ کنسولی برسد، و قیصر پیمان کرد که اگر بدان مقام برگزیده شود، مقرراتی را به اجرا گذارد که اقدامِ سنا را در سست کردنِ موقعیتِ پومپیوس بی اثر سازد.


نبرد سخت بود، و بازارِ رِشوه در هر دو سو رواج داشت. کاتو، رهبرِ سنت پرستان، چون شنید که یارانش رأی می خرند، موضوع را آسان گرفت و این شیوه را به دلیلِ ارجمندیِ مقصود تأیید کرد. «خَلقیان» قیصر را برگزیدند و «بِهینِ مردمان» بیبولوس را. هنوز چندی از انتخابِ قیصر به مقامِ کنسولی (سال 59) نگذشته بود که وی اقداماتی را که پومپیوس خواسته بود به سنا پیشنهاد کرد: توزیعِ زمین در میانِ بیست هزار شهروندِ تهیدست و از آن جمله سربازانِ پومپیوس، تصویبِ قول و قرارهای پومپیوس در خاور زمین، و تقلیلِ یک سوم از مبلغی که عاملانِ مالیات، متعهد به گِردآوری از ایالاتِ آسیایی بودند. چون سنا با تمامِ قُوا به مخالفت با این اقدامات برخاست، قیصر، مانندِ برادرانِ گراکوس، آنها را یکراست به انجمن عرضه کرد. سنت پرستان؛ بیبلوس را وا داشتند که حقِ وِتویِ خود را برای جلوگیری از گرفتنِ رأی به کار ببرد، و طالعبینان را نیز برانگیختند تا از نحوستِ احوال خبر دهند. قیصر شُگونهای بد را نادیده انگاشت و انجمن را بر آن داشت تا بیبولوس را به دادگاه فرا خواند؛ و یکی از خَلقیانِ پرشور یک ظرفِ خاکروبه بر سر بیبولوس ریخت. لوایح قیصر تصویب شد. این لوایح، مانندِ آنچه برادرانِ گراکوس پیشنهاد کرده بودند، سیاستی ارضی را با برنامه ای مالی، که پسندِ خاطرِ بازرگانان بود، در می آمیخت. پومپیوس از اینکه قیصر به تعهداتِ خود وفا کرده خشنود گشت. وی جولیا دخترِ قیصر را چهارمین زنِ خود کرد، و پیوندِ تفاهم میانِ پلِبها و بورژوازی، کارش به جشنِ ازدواج کشید. شورای سه گانه به جناحِ اصلاح طلبِ پیروانِ خود وعده کرد که در پاییزِ سالِ 59 از نامزدیِ پوبلیوس کلودیوس برایِ مقامِ تریبونی پشتیبانی خواهد کرد، و در عینِ حال با بازیها و سرگرمیهای بیدریغ، خاطرِ رأی دهندگان را خوش داشت.


در ماهِ آوریل، قیصر دومین لایحة ارضیِ خود را تقدیم کرد که به موجبِ آن اراضیِ دولتی در کامپانیا می بایست میانِ شهروندانِ تهیدستی که سه فرزند دارند تقسیم شود. این بار نیز سنا را به فراموشی سپردند. انجمن لایحه را تصویب کرد، و پس از یک قرن کوشش، سیاستِ گراکوسی پیروز شد. بیبولوس خانه نشین گشت و هر چند یک بار، دل به این خوش کرد که از نَحسِ کیوان برای تصویبِ این قانون خبر دهد. قیصر کارهای کشوری را، بی کنکاش با او گرداند، چنانکه زندانِ شهر آن سال را سالِ «کنسولیِ جولیوس و قیصر» خواندند. وی برای آنکه سنا را زیرِ نظرِ عامه قرار دهد، نخستین روزنامه را تأسیس کرد؛ بدین گونه منشینانی برگماشت تا صورتِ مذاکراتِ سنا و دیگر مذاکرات و خبرها را بنویسند و این «کرده های روزانه» را به روی دیوارهای فورومها بچسبانند. از روی این دیوارها گزارشها رونویس می شد و به دستِ نامه برانِ خصوصی به همة نقاطِ امپراطوری می رسید.


در پایانِ این دورة تاریخیِ کنسولی، قیصر خود را برایِ پنج سالِ بعدی فرماندۀ بخشهای ایالتِ ناربون در گُل و دامنة جنوبیِ آلپ کرد. چون بر طبقِ قانون هیچ سپاهی حقِ ماندن در ایتالیا را نداشت، کسی که فرماندۀ لژیونهای مقیمِ شمالِ ایتالیا می شد بر سراسرِ شِبهِ جزیره؛ سلطة نظامی می یافت. قیصر، برای آنکه قوانینش را پایدار نگاه دارد، وسیله ای انگیخت تا دوستانش گابینیوس و پیسو برای سالِ 58 به مقامِ کنسولی برگزیده شوند و دخترِ پیسو، کالپورنیا، را به زنی گرفت. برای آنکه از پشتیبانیِ تودة مردم مطمئن باشد، کلودیوس را برای انتخاب به مقامِ تریبونی برای سالِ 58 یاریِ بیدریغ کرد. با آنکه چندی پیش زنِ سومِ خود پومپیا را به گَمانِ زناکاری باکلودیوس طلاق داده بود، نگذاشت که این واقعه بر طرحهایش اثری گذارد.


III - اخلاق و سیاست


پوبلیوس کلودیوس پولکِر (خوبرو)، از خاندانِ کلاودیوسها، آریستوکراتی بود جوان، دلیر، و بی بندوبار. وی مانندِ کاتیلینا و قیصر از پایگاهِ خود فرود آمد تا تهیدستان را بر ضدِ توانگران راهبر شود. برای آنکه شرایطِ مقامِ تریبونیِ خلق را حایز شود، خود را فرزند خواندة یک خانوادة پلِبی کرد. برای آنکه ثروتِ متراکمِ رم را میانِ همه توزیع کند و سیسِرو را ـ که به خواهرش کلودیا ناسزا گفته و پاسدارِ تَقَدُسِ مالکیت بود ـ از میان ببرد ، در زُمرة افسرانِ قیصر درآمد، تا آنکه توانست خود قدرت را در دست گیرد. وی سیاستِ قیصر را می ستود و عاشقِ زنِ او بود؛ و چون خواست به وصالِ او برسد، خود را به جامة زنان درآورد و به خانة قیصر درآمد و سپس (در سال 62) به عنوانِ کاهنِ اعظم در آیینی که زنان به تنهایی به درگاهِ «الاهة نیکوکار» به جا می آوردند شرکت جست، اما فریبش آشکار و به دادگاه فراخوانده و به جرمِ هتکِ حرمتِ الاهة نیکوکار محاکمه شد. چون قیصر را به گواهی خواستند، گفت که شکایتی از کلودیوس ندارد. دادستان از او پرسید پس چرا زنش پومپیا را طلاق داده است. قیصر گفت: « زیرا زنِ من باید چنان زنی باشد که گَمانِ بد در حقِ او نرود.» این جوابی زیرکانه بود که یک دستیارِ سیاسیِ هوشمند را نه محکوم می کرد نه معاف. گُواهانِ گونانون ـ که شاید رِشوه گرفته بودند ـ به دادگاه گفتند که کلودیوس با کلودیا روابطی نهانی داشته و خواهرش تِرتیا را پس از ازدواج با لوکولوس از راه به در برده است. کلودیوس به اعتراض گفت که وی در روزِ هتکِ حرمتِ موردِ ادعا، از رم بیرون رفته بوده، اما سیسِرو گواهیِ داد که با او در رم بوده است. عوام پنداشتند که سراسرِ داستان دسیسه ای است از جانبِ سنا برای زبون کردنِ یک رهبرِ «خَلقیان»، و برای تبرئه اش فریاد برداشتند. کراسوس، به گفتة برخی به اشارتِ قیصر، گروهی از دادرسان را رشوه داد تا به سودِ کلودیوس حکم دهند. اصلاح طلبان این بار زَرِشان چربید و کلودیوس رها شد. قیصر این را غنیمت شمرد تا، به جای زنی که سنت پرستِ ناجوری بود ، دخترِ سناتوری را به همسری بگیرد که به آرمانِ خلق پیوسته بود.


هنوز روزی چند از کناره گیریِ قیصر نگذشته بود که گروهی از محافظه کاران پیشنهادِ الغایِ کاملِ قوانینِ او را دادند. کاتو عقیده اش را آشکار گفت که قانون-نامه ها باید از «قانونِ جولیانوسی» زدوده شود. سنا تردید کرد که چنین آشکارا با قیصر، که لژیونها را در اختیار داشت، و کلودیوس، که مسلط بر مقامِ تریبونی بود، در افتد. در سالِ 63، کاتو با تجدیدِ توزیعِ غلة دولتی، تودة خلق را با محافظه کاران همراه کرده بود. اکنون (سال 58) کلودیوس، با رایگان کردنِ غله برای همة نیازمندان، اقدامِ کاتو را پاسخ داد. وی قوانینی به تصویبِ انجمن رساند که در زمینة قانونگذاری: حقِ وتو را از روحانیون می گرفت و کولِگیاها را، که سنا در برچیدنشان کوشیده بود، دوباره جوازِ قانونی می داد. وی این اتحادیه ها را از نو سازمان داد و به صورتِ گروههای رأی دهنده درآورد، و اتحادیه ها چنان هواخواهش شدند که نگهبانانی مسلح به پاسداریش گماشتند. کلودیوس از بیمِ آنکه، پس از پایانِ دورة تریبونی، کاتو یا سیسِرو در پیِ بی ثمر کردنِ کارِ قیصر برآیند، انجمن را بر آن داشت که کاتو را به سفیریِ قبرس بفرستد و مُقَرَر دارد تا هر مردی که شهروندانِ رومی را، چنانکه قانون مقرر می دارد، بی اجازة انجمن بکُشد تبعید شود. سیسِرو دریافت که اشارة قانون به اوست، پس به یونان گریخت، و شهرها و بزرگانِ یونان در نواخت و بزرگداشتِ او با یکدیگر به رقابت برخاستند. انجمن حکم داد تا اموالِ سیسِرو ضبط، و خانة وی بر فرازِ پالاتینوس با خاک یکسان شود.


از بختِ خوشِ سیسِرو بود که کلودیوس، سرمست از بادة پیروزی، هم با پومپیوس و هم با قیصر دشمنی آغاز کرد و بر سرِ آن شد تا خود رهبرِ یگانة پلِبها شود. پومپیوس در پاسخِ آن از درخواستِ کوینتوس: برادرِ سیسِرو برای بازگرداندنِ سخنور؛ پشتیبانی کرد. سنا از همة شهروندانِ رم در ایتالیا خواست تا به پایتخت بیایند و به این پیشنهاد رأی دهند. کلودیوس گروهی مسلح را به درونِ «میدانِ مارس» آورد تا ناظرِ رأی گرفتن باشند، و پومپیوس: آریستوکراتی نیازمند، به نامِ آنیوس میلو را برانگیخت تا گروهی را به مقابلة آن بسیج کند. این کار به آشوب و خونریزی انجامید و بسیاری کشته شدند و کوینتوس نیز بسختی جان از معرکه به در برد، اما پیشنهادِ او تصویب شد و سیسِرو پس از ماهها تبعید، پیروزمندانه به ایتالیا بازگشت (سال 57). همچنانکه از بروندیسیوم به جانبِ رم روانه بود، توده های مردم به پیشبازش می آمدند. در رم استقبالِ جمعیت چندان عظیم بود که سیسِرو بیمناک شد که مبادا متهم شود خود اسبابِ تبعیدِ خویش را به دسیسه فراهم کرده تا بازگشتی پرشکوه داشته باشد.


سیسِرو در ازایِ فراخواندنِ خویش به رم با پومپیوس و شاید قیصر بیعت کرده بود. قیصر مبالغِ هنگفتی به او وام داد تا وضعِ مالیِ خود را سامان دهد، و از دریافتِ بهره خودداری کرد. از آن پس سیسِرو تا چند سال در سنا مدافعِ «شورای سه گانه» بود. چون خطرِ کمبودِ غله، روم را تهدید می کرد (سال 57)، سیسِرو کاری کرد تا مأموریتِ فوق العاده ای به پومپیوس واگذار شود که به حکمِ آن وی تا شش سال بر همة فرآورده های غذاییِ روم و همة بندرها و داد و ستدها اختیارِ کامل داشته باشد. پومپیوس دوباره گلیمِ خویش را از آب به در برد، اما قانونِ اساسیِ رم گزندی دیگر دید و حکومتِ قانون همچنان راه به حکومتِ فردی داد. در سالِ 56، سیسِرو سنا را مجاب کرد تا پرداختِ مبلغِ گزافی را؛ از بابِ هزینه های لشکریانِ قیصر در گُل تصویب کند. در سالِ 54 وی از حکومتِ اِیالَتیِ چپاولگرانة آولوس گابینیوس، یکی از هواداران شورای سه گانه، دفاع کرد، اما در مقصودِ خود توفیقی نیافت. در سالِ 55 با دشنام باران کردنِ یکی دیگر از فرمانروایانِ ایالات به نامِ کالپورتیوس پیسو همة قُرب و منزلتی را که نزدِ قیصر به دست آورده بود یکسره از دست داد. وی خوب به یاد داشت که پیسو به تبعیدِ او رأی داده است، اما فراموش کرده بود که دخترِ پیسو زنِ قیصر است.


هنگامی که (در سالِ 57) کاتو پیروزمندانه امورِ قبرس را سامان داد و به رم بازگشت، سُنَت پرستان صفوفِ خود را از نو آراستند. کلودیوس، که اکنون دشمنِ پومپیوس بود، دعوتِ آریستوکراسی را پذیرفت تا عامه پسندی و تُگهای خویش را در خدمتِ ایشان بگمارد( thug، در لغت به معنی فریب دادن، نام قبیله ای است در هند که آدمکشِ حرفه ای هستند، و در اینجا به کنایه از همین مفهومِ اخیر به کار رفته است. ). او حالتی مخالفِ قیصر پیدا کرد؛ هجویه های "کال ووس" و کاتالوس چون نیزه هایی زهرآگین در سرِ شورای سه گانه فرو می آمد. چون قیصر هر چه بیش در سرزمینِ گُل پیش رفت، و از خطراتِ بیشماری که بر او روی آور می شد خبر رسید، دوباره امید در دلِ والاتباران جان گرفت؛ سیسِرو گفت که آخر نه این است که آدمی ممکن است هزار جور بمیرد. اگر قولِ قیصر را باور داشته باشیم، چند تن از سنت پرستان با" آریو  ویستوس"، رهبرِ جرمنی، گفتگوهایی برای قتلِ قیصر آغاز کرده بودند. دومیتیوس، که نامزدِ مقامِ کنسولی بود، اعلام کرد که اگر انتخاب شود، بیدرنگ پیشنهادِ بازخواندنِ قیصر را از گُل خواهد داد ـ یعنی که او را متهم و محاکمه خواهد کرد. سیسِرو که حِربا صفت هر دم رنگی دیگر می گرفت پیشنهاد کرد که سنا در روزِ بیست و پنجمِ ماهِ مه سالِ 56 مسئلة الغای قوانینِ ارضیِ قیصر را بررسی کند.


IV – گشودنِ گُل



در بهارِ سالِ 58 قیصر به فرماندهیِ بخشهای جنوبیِ آلپ و بخشهای ایالتِ ناربون در گل ـ یعنی شمالِ ایتالیا و جنوبِ فرانسه ـ رسید. در سالِ 71 "آریو ویستوس" به درخواستِ یکی از قبایلِ گل، که در نبرد با قبیلة دیگر از او یاری خواسته بود، با پانزده هزار تن از ژرمنها به گل روی آورد. وی وعدة یاری را وفا کرد و سپس سُلطة خود را بر قبایلِ شمالِ خاوریِ گل استوار ساخت. یکی از این قبایل، به نامِ آیدویی بر ضدِ ژرمنها، رم را به یاری خواست (سال 61). سنا به فرماندة رومیِ ناربون در گل اختیار داد تا این دعوت را اجابت کند؛ اما کمابیش در همان حال، نامِ آریو ویستوس را در زُمرة فرمانروایانِ دوستارِ روم درآورده بود. در این زمان صد و بیست هزار تن از ژرمنها از راین گذشتند، در فلاندر جایگیر شدند، و چنان قدرتی به آریو ویستوس بخشیدند که وی مردمِ بومی را رعایای خود به شمار آورد و رؤیای تصرفِ سراسرِ گل را در دِماغ پخت. در همان حال، هِلوِتها، که بر گِردِ ژِنو فراهم آمده بودند، آغازِ کوچ به باختر کردند؛ عده شان سیصد و شصت و هشت هزار تن؛ قوی پیکر، و قیصر خبردار شد که آنها بر سرِ راهِ گذرشان به جنوبِ باختریِ فرانسه قصدِ عبور از بخشهای ایالتِ ناربون در گل را دارند. مومسِن می گوید: «از سرچشمه های راین تا اقیانوسِ اطلس، قبایلِ ژرمنی در جنبش بودند و سراسرِ خِطة راین از جانبِ ایشان تهدید می شد. این جنبشی بود همانندِ یورشی که اقوامِ آلمانی و فرانکها ... پانصد سال پس از آن بر امپراطوریِ روم به زَوالِ قیصران بردند.» همانگاه که رم بر ضدِ قیصر دسیسه می چید، قیصر برای رهاییِ رم نقشه می ریخت.


قیصر به هزینة خود و بی کسبِ اختیاری که می بایست از سنا بگیرد، علاوه بر چهار لژیونی که در اختیار داشت، چهار لژیونِ دیگر فراهم و مجهز کرد. وی از آریو ویستوس برای واپسین بار خواست که نزدِ او بیاید تا دربارة اوضاع گفتگو کنند؛ و همچنانکه انتظار داشت، آریو ویستوس دعوتش را رد کرد. اکنون سفیرانی از جانبِ بسیاری از قبایلِ گل نزدِ قیصر آمدند و از او امان خواستند. قیصر به آریو ویستوس و هِلوِتها هر دو اعلامِ جنگ کرد و به شمال حمله برد و در بیبراکته، مرکزِ قبیلة آیدویی، نزدیکِ شهرِ کنونیِ آوتون در نبردی خونین با هجومِ هِلوِتها مقابله کرد. لژیونهای قیصر پیروز شدند، اما نه چندان درخشان؛ در بیشترِ این موارد باید روایتِ خودِ قیصر را بپذیریم. هِلوِتها حاضر شدند که به سرزمینِ خود باز گردند و قیصر پذیرفت که به آنان امانِ عبور دهد، اما به شرطِ آنکه در سرزمینِ خویش حکومتِ روم را بپذیرند. سراسرِ گل اکنون به پاسِ رهاییِ خود او را سپاس می گفت و برای بیرون راندنِ آریو ویستوس از او یاری می خواست. وی نزدیک اوستهایم(در شانزده کیلومتریِ باخترِ راین، دویست کیلومتریِ جنوبِ کولونی) با ژرمنها روبرو شد و، به روایتِ خودِ او، تقریباً همة ایشان را کشت یا به اسارت درآورد (سال 58). آریو ویستوس گریخت، اما چندی بعد جان سپرد.



قیصر مسلم گرفت که آزاد کردنِ سرزمینِ گل به معنای فتحِ آن است و، به این بهانه که راهِ دیگری برایِ حفظِ آن در برابرِ ژرمنها نیست، آن را بیدرنگ زیرِ فرمانِ رم قرار داد. برخی از مردمِ گل که با این حجت قانع نشده بودند، سرکشی آغاز کردند و بِلگای را، که قبیلة نیرومندی از ژرمنها و سِلتهای ساکنِ شمالِ گل، میانِ سِین و راین بود، به یاری خواستند. قیصر سپاهیانِ ایشان را بر کرانة آن شکست داد و آنگاه، با شتابی که به دشمنان فرصتِ جمع شدن نمی داد، بترتیب بر قبایلِ سوئِسیونیان، آمبیانی، نِروی، و "آدو آتیکی" تاخت، بر ایشان چیره شد، اموالشان را به یغما برد، و اسیران را به برده فروشانِ ایتالیا فروخت. وی کمی زود نویدِ فتحِ گل را داد، و سنا آن سرزمین را یک ایالتِ رومی اعلام کرد (سال 56) و مردمِ عادیِ رم، که به همان جهانخواریِ سرداران بودند، برای آن قهرمانِ دور از وطن هلهله برداشتند. قیصر دوباره از آلپ به سویِ دامنة این کوهستان در گل سرازیر شد و خود را به ادارة امورِ داخلیِ آن مشغول داشت، لژیونهای آن را ساز و برگی تازه داد و از پومپیوس و کراسوس خواست تا با او در لوکا گِردِ هم آیند و برای دفاعِ مشترک در برابرِ واکنشِ محافظه کاران طرحی بریزند.


اینان برای آنکه راهِ پیشرفت را بر دومیتیوس ببندند، پیمان کردند که پومپیوس و کراسوس در سالِ 55 ق م، به رقابت با او، نامزدِ مقامِ کنسولی شوند؛ برای پنج سال (از سال 54 تا 50 ق م) پومپیوس فرمانروای اسپانیا، و کراسوس فرمانروای سوریه گردد؛ قیصر پنج سالِ دیگر (از سال 53 تا 49 ق م) در مقامِ فرماندهیِ گل باقی بمانَد؛ و در پایانِ این مدت، مجاز باشد که برای بارِ دوم نامزدِ مقامِ کنسولی شود. قیصر با غنایمی که از گل گرد آورده بود وجوهی به همکاران و دوستانِ خود داد تا هزینة فعالیتهای انتخاباتیِ خود را بپردازند، و مبالغی هنگفت به رم فرستاد تا، با اجرایِ یک برنامة وسیع: ساختمانهای دولتی، برای بیکاران کار و برای پشتیبانانش کارمزد و برای خویشتن اعتبار فراهم آورد. وی سناتورانی را که برای وارِسیِ غنایمِ جنگیِ او آمده بودند چندان رشوه داد که نهضتی که برای الغایِ قوانینِ او پدید آمده بود یکباره فرو نشست. پومپیوس و کراسوس نیز، پس از دادنِ رشوه های معمول، به مقامِ کنسولی برگزیده شدند و قیصر دوباره در پیِ آن رفت تا مردمِ گل را مُجاب کند که آرامش: شیرینتر از آزادی است.


شعله های آشوب از کرانة راین، از بخشِ سُفلای کولونی، زبانه می کشید. دو قبیلة ژرمنی به درونِ بخشی از گل که مَقَرِ قبیلة بِلگای بود سرازیر شدند و تا لیژ پیش رفتند، و میهن پرستانِ گل در برابرِ هجومِ رومیان از ایشان یاری جستند. قیصر، در زانتِن با این دو قبیله رویارو شد (سال 55) و آنان را به سویِ راین پس راند و آن عده از ایشان را ـ از زن و مرد و کودک ـ که در رودخانه غرق نشده بودند سر به سر کُشت. آنگاه مهندسانِ او 10 روز پُلی به رویِ رودِ پهناور، که در آن نقطه 430 متر عرض داشت، ساختند؛ سپاهیانِ قیصر از پل گذشتند و آن قدر در سرزمینِ ژرمنها جنگیدند تا راین را مرزی استوار ساختند. قیصر پس از دو هفته از راهی که آمده بود به گُل بازگشت.


نمی دانیم قیصر از چه رو اکنون بر بریتانیا حمله برد. شاید داستانهایی که از فراوانیِ زر یا مروارید در آن سرزمین بر سرِ زبانها افتاده بود او را فریفته بود؛ شاید می خواست ذخایرِ قلع و آهنِ بریتانی را به چنگ آورد و به روم بفرستد؛ یا شاید از اینکه بریتانیاییان مردمِ گُل را یاری کرده بودند خشمگین بود و می اندیشید که قدرتِ روم در گُل باید از هر سو در امان باشد. وی از باریکترین نقطة دریایِ مانش با نیرویی کوچک بر بریتانیا حمله کرد، بریتانیاییان را که آمادگی نداشتند شکست داد، و، پس از آنکه یادداشتهایی برداشت، به گُل بازگشت (سال 55). یک سالِ بعد دوباره از دریا گذشت، ـ بر بریتانیاییان که به فرمانِ کاسیوِلاونوس می جنگیدند چیره شد، خود را به رودِ تامِس رساند، وعدة خراج گرفت، و آنگاه به گُل بازگشت.


شاید شنیده بود که یکبارِ دیگر قبایلِ گل سر به شورش برداشته اند. وی اِبورونیان را گوشمالی داد و دوباره به جِرمانیا هجوم برد (53). هنگامِ بازگشت ، بخشِ بزرگی از سپاهِ خود را در شمالِ گل به جا گذاشت و بازماندة لشکریانش برای گذراندنِ فصلِ زمستان به شمالِ ایتالیا رفت ، امید داشت که چند ماهی را به بهبود بخشیدن به وضعِ خود در رم اختصاص دهد. اما در آغازِ سالِ 52 به او خبر رسید که وِرکینگِتوریکس، لایق ترین سرکردة قبایلِ گل، برای جنگ در راهِ استقلال، کمابیش همة قبایل را متحد کرده است. وضعِ قیصر سخت در خطر افتاد. بیشترِ سپاهیانِ وی در شمال بودند، و سرزمینی که میانِ او و سپاهیانش فاصله افکنده بود به دستِ شورشیان افتاده بود. قیصر با سپاهی کوچک از فرازِ کوههای برف پوشِ سِوِن به آوِرنی حمله برد؛ چون وِرکینگِتوریکس نیروهای خود را برایِ دفاع از آن نقطه بسیج کرد، قیصر، دِکیموس بروتوس را به فرماندهی گماشت و خود با چند سوار، به هیئتِ مُبَدَل، شمال تا جنوبِ گل را سراسر در نوردید، به بخشِ اصلیِ سپاهِ خود پیوست، و یکباره به حمله آغاز کرد. وی آواریکوم (بورژ) و سِنابوم (اورلِئان) را، پس از محاصره گرفت و غارت کرد، همة ساکنانِ آنها را کشت، و خزانة تهی گشتة خود را دوباره با گنجهای ایشان پر کرد. سپس به "گِرگو ویا" هجوم برد، اما گلها چنان ایستادگی کردند که قیصر ناگزیر دست از حمله برداشت. آیدوییان ، که به نیرویِ قیصر از چنگِ ژرمنها رهایی یافته و از آن پس متحدِ او شده بودند، اکنون جانبش را رها کردند و پایگاه و انبارهایش را در" سو ای سون" متصرف شدند و خود را برای پس راندنِ او به بخشهای ناربونِ گُل آماده ساختند.


این "مُصیبت بارترین" روزهای زندگیِ قیصر بود، و وی یک چند؛ خویشتن را مغلوب انگاشت. همة نیروی خود را به کار برد تا آلِسیا را، که وِرکینگِتوریکس: سی هزار سپاهی در آن گِرد آورده بود، محاصره کند. قیصر هنوز نیرویی به همین مقدار بر گِردِ شهر نیاورده بود که خبر رسید که دویست و پنجاه هزار تن از گلها، از شمال، آهنگِ حمله بر او کرده اند. وی به مردانِ خود فرمان داد تا دو دیوارِ متحدُالمرکزِ خاکی در پیرامونِ شهر بسازند، یکی در پیش و دیگری در پسِ ایشان، سپاهیان وِرکینگِتوریکس و متحدانش چندین بار بیهوده بر این دیوارها و رومیانِ امید باخته تاختند. پس از یک هفته، درست در همان دم که ذخیره های رومیان تهی شده بود، سپاهِ امدادی بر اثرِ بی نظمی و بی برگی از هم پاشید و به دسته های ناتوان بخش شد. دیری برنیامد که شهریان، که از گرسنگی به جان آمده بودند ، وِرکینگِتوریکس را به خواهشِ خودِ او به اسیری نزدِ قیصر فرستادند، و سپس خود تسلیمِ رومیان شدند (سال 52). به شهر گزندی نرسید، اما همة سربازانِ آن به بندگیِ افرادِ لژیونها درآمدند. وِرکینگِتوریکس را به زنجیر کشیدند و به روم بردند؛ در آنجا وی جشنِ پیروزی را شکوه بخشید و بهایِ دلبستگی به آزادی را با جانِ خویش داد.


محاصرة آلِسیا سرنوشتِ گل و سِرِشتِ تمدنِ فرانسوی را معین کرد و مملکتی دو برابرِ ایتالیا را بر امپراطوریِ روم افزود و خزانه ها و بازارهای پنج میلیون نفوس را به رویِ بازرگانیِ روم گشود؛ ایتالیا و جهانِ مدیترانه ای را، چهار قرن از تاخت و تازِ بربران رهایی داد؛ و قیصر را از لبة پرتگاهِ تباهی به اوجِ ناموری و توانگری و نیرومندی رساند. گلها پس از آنکه سالی دیگر را به شورشهایی پراکنده گذراندند و همه جا به دستِ سردارِ خشمگین رومی، با شِدَتی غیرِ عادی، سرکوب شدند، سراسرِ سرزمینشان سر در خطِ فرمانِ رم نهاد. قیصر همینکه پیروزیِ خود را مسلم دید، باز کشورگشایی جوانمرد شد و چنان با قبایلِ گل خوشرفتاری کرد که آنها، در سراسرِ جنگهای داخلیِ بعدی در روم، در حالی که قیصر و روم هیچ یک امکانِ تلافی نداشتند، برای برافکندنِ یوغِ روم جنبشی نکردند. گل سیصد سال: ایالتی رومی باقی ماند ، از صلحِ رومی بهره گرفت، زبانِ لاتینی را آموخت و آن را دگرگون کرد، و گذرگاهی شد برای راه یافتنِ فرهنگِ کلاسیکِ باستانی به اروپای شمالی. بیگمان قیصر و معاصرانش هیچ کدام از پیامدهای عظیمِ پیروزیِ خونبارِ او آگاه نبودند. قیصر می اندیشید که ایتالیا را نجات داده و ایالتی را گشوده و سپاهی فراهم کرده؛ اما گمان نمی برد که تمدنِ فرانسوی را آفریده باشد.


روم، که قیصر را مردی گُشادباز، بی بندوبار، سیاستمدار و اصلاح طلب می شناخت، شگفتزده دریافت که وی کشورداری خستگی ناپذیر و سرداری کاردان نیز هست؛ در عینِ حال: مورخی گرانمایه هم در وجودِ او یافت. قیصر در گَرماگَرمِ نبردهای خود، همانگاه که خاطرش نگرانِ حمله هایی بود که در رم به او می شد، شرح و توجیهِ گشودنِ گل را در کتابِ گزارشها ضبط کرد، و این کتابی است که، به دلیلِ ایجازِ نظامی و سادگیِ هنرمندانه اش، از مقامِ رساله ای با مطالبِ یکجانبه ،به پایگاهی بلند در ادبِ لاتینی رسیده است. حتی سیسِرو، چون یک بارِ دیگر تغییرِ رأی داد، سرودی در ستایشِ او ساخت و حکمِ تاریخ را پیشگویی کرد:


من نه باره های آلپ، نه راینِ جوشان و خروشان را، بلکه سپاهیان و سپاهسالاریِ قیصر را سِپَر و سدِ راستینِ ما در برابرِ تاخت و تازِ گلها و قبایلِ بربرِ جِرمانیا می شمارم. اگر کوهها به همواریِ دشتها شود و رودها بِخُشکد، باز ما نه در پناهِ دژهای طبیعت، بلکه در سایة پیکارها و پیروزیهای قیصر است که ایتالیا را استوار و ایمن می داریم.


و بر این سخن باید ستایشِ یک آلمانیِ بزرگ را افزود:


اگر پلی هست که عظمتِ گذشتة هِلّاس(سرزمینِ یونان) و روم را با نَسجِ غرور آمیزترِ تاریخِ جدید می پیوندد، اگر اروپای باختری، رومی است و اروپای ژرمنی: کلاسیک ... اینها همه کارِ قیصر است؛ و با آنکه آفریده های سَلَفِ بزرگِ او، در شرق کمابیش همه بر اثرِ طوفانهای قرونِ میانه یکسره تباه شده، ساختمانِ قیصر، پس از آن هزاران سالی که دینها و دولتها را دگرگون کرد، سالم به جا مانده است.


V - انحطاط دموکراسی


در مدتِ دومین دورة پنجسالة اقامتِ قیصر در گل، تباهی و خونریزیِ محیطِ سیاسیِ رم را چنان آشوبناک کرده بود که تا آن هنگام سابقه نداشت. پومپیوس و کراسوس، در مقامِ کنسولی، هدفهای سیاسیِ خود را با رِشوه دادن در انتخابات، اِرعابِ داوران، و گاه آدمکشی تعقیب می کردند. چون سالِ خدمتِ این دو پایان گرفت، کراسوس سپاهی بزرگ فراهم و بسیج کرد و رهسپارِ سوریه شد. از فُرات گذشت و در کارای به پارتیان برخورد. سواره نظامِ چالاکترِ پارتی او را شکست دادند؛ فرزندش هم در نبرد کشته شد. کراسوس، با نظم، سرگرمِ پس کشاندنِ سپاهیانِ خود بود که سردارِ پارتی او را به گفتگو فرا خواند.(منظور از سردارِ پارتی سورِناست که به فرمانِ شاهِ اشکانی اَردِ اول مأمورِ در هم شکستنِ حملة کراسوس شد.) وی دعوت را پذیرفت، اما به غَدَر کشته شد.(هیچ یک از مورخانِ معتبر این تهمتِ غَدَر را به سورِنا یا اَردِ اول نبسته است) سَرِ کراسوس را به دربارِ پارت فرستادند تا نقشِ بدنِ پِنتِئوس را در نمایشنامة باکای، اثرِ اوریپید، ایفا کند.(در نمایشنامة «باکای» بدنِ پِنتِئوس، به گناهِ انکارِ خداوندیِ دیونیسوس قطعه قطعه می شود. غَرَضِ نویسنده آن است که سر بریدة کراسوس در آن نمایش، به جایِ سَرِ بریدة پِنتِئوس به کار برده شود) سپاهِ بی سردارِ او، که دیری بود از نبرد فرسوده شده بود، پریشان: پا به گریز نهاد و ناپدید گشت (سال 53).


در عینِ حال، پومپیوس نیز لشکری گرد آورده بود و گویا می خواست تصرفِ اسپانیا را به پایان رساند. اگر طرحِ قیصر به انجام رسیده بود، همانگاه که وی مرزِ روم را تا رودِ تامِس و راین می گستراند، پومپیوس می بایست اسپانیای اَقصا، و کراسوس: ارمنستان و سرزمینِ پارت را در مَدارِ قدرتِ روم در می آوردند. پومپیوس به جای آنکه لژیونهای خود را به اسپانیا ببرد، به جز یک لژیون که به هنگامِ بحرانِ شورشِ گل در اختیارِ قیصر گذاشت، همة آنها را در ایتالیا نگه داشت. در سالِ 54 استوارترین رشتة پیوندِ او با قیصر گسسته شد، زیرا همسرش جولیا، دخترِ قیصر، بر سرِ زا درگذشت. قیصر به او پیشنهاد کرد که نوة خواهریش اوکتاویا را، که اکنون نزدیکترین خویشاوندِ اُناثِ او بود، به زنی به او بدهد و خود خواستگارِ زناشویی با دخترِ وی شد؛ اما پومپیوس هر دو پیشنهاد را رد کرد. مصیبتِ کراسوس و سپاهیانش در سالِ بعد، نیرویِ تراز بخشِ دیگری را از میان برد؛ زیرا اگر کراسوس پیروز شده بود، چه بسا با دیکتاتوریِ قیصر یا پومپیوس به مخالفت برمی خاست. از آن پس پومپیوس آشکارا با "سُنَت پرستان" همداستان شد. طرحِ او برای دست یافتن به بالاترین مرتبة قدرت؛ اکنون فقط یک مانع بر سرِ راه داشت و آن بلندپروازی و سپاهِ قیصر بود. پومپیوس چون می دانست که مدتِ فرماندهیِ قیصر در سالِ 49 به سر می رسد، احکامی به دست آورد که فرماندهیِ وی را تا پایانِ سالِ 46 دوام می بخشید و همة ایتالیاییانِ قادر به حملِ سلاح را موظف می کرد که با شخصِ او سوگندِ بیعت یاد کنند؛ وی بدینگونه یقین داشت که گذشتِ زمان وی را سَروَرِ روم خواهد کرد.


در همان حال که دیکتاتورانِ بالقوه برای دست یافتن به این مقام مانور می دادند، بویِ ناخوشِ دموکراسیِ رو به مرگ، پایتخت را فرا گرفته بود. احکامِ دادگاهها، مَناصِب، ایالات، و سلطنت بر ممالکِ دست نشانده: همچون متاعی به کسانی فروخته می شد که بهایِ بیشتر می پرداختند. در سالِ 53 به نخستین بخشِ رأی دهنده در انجمن: ده میلیون سِستِرس به خاطرِ رأیش پرداخته شد. آنگاه که زر مقصود را برنمی آورد، راهِ خونریزی باز بود؛ یا آنکه با کاوش در گذشتة افراد، و با تهدید به افشایِ راز، ایشان را به تسلیم وا می داشتند. بِزِهکاری در شهر و راهزنی در روستا؛ رَوایی داشت و هیچ شحنه و داروغه ای در کار نبود تا از آن جلوگیری کند. توانگران دسته های گلادیاتورها را اجیر می کردند تا از آنان حراست کنند یا در کُمیتیا جانبِ ایشان را نگاهدارند(کُمیتیا :انجمنهایی بود که رومیان در کنارِ فوروم برپا می کردند. هر دسته یا صِنف: انجمنی خاصِ خود داشت که در آن دربارة مسائلِ مملکتی نظر می داد). بویِ زر یا پیشکشِ غله، فرومایه ترین مردمانِ ایتالیا را به رم کشاند و حرمتِ جلساتِ انجمن را از میان برد. هر کس که در برابرِ زر، چنانکه می خواستند، رأی می داد، در زمرة انتخاب کنندگان در می آمد، خواه شهروند باشد خواه نه؛ گاه فقط عدة کمی از کسانی که رأی می دادند حقِ رأی دادن داشتند. چند بار لازم آمد که امتیازِ ایرادِ نطق در انجمن را با هجوم بر صُفة سخنگویان و حفظِ آن به قهر بدست آورند. امرِ قانونگذاری تابعِ برتری گذرایِ هر دسته بر دستة رقیبِ خود بود؛ آنان که رأیِ خلاف می دادند گاه تا سر حدِ مرگ کتک می خوردند و سپس خانة ایشان دستخوشِ حریق می شد. سیسِرو به دنبالِ یکی از این گونه جلسات نوشت: «رودِ تیبِر از اجسادِ شهروندان پر بود و فاضلابهای عمومی از آنها آکنده؛ و بندگان می بایست با اسفنج؛ فوروم را از خونِ روان پاک کنند.»


کلودیوس و میلو برجسته ترین و کاردانترین مردانِ رم در این قماش از پارلمان بودند. آنان دسته های اراذل را بر سرِ مسائلِ سیاسی به ضدِ یکدیگر بسیج می کردند و روزی نمی گذشت که میانِ ایشان یک نوع زورآزمایی صورت نگیرد. یک روز کلودیوس در خیابان به سیسِرو حمله کرد، و روزی دیگر جنگاورانش خانة میلو را به آتش کشیدند؛ سرانجام کلودیوس خود به دستِ گروهِ میلو گرفتار و کشته شد (52). پرولِتاریا، که از همة دسیسه های او آگاهی نداشت، کلودیوس را همچون شهیدی گرامی داشت، با تشییعی باشکوه جنازه اش را به مقرِ سنا برد، و آنگاه ساختمانِ سنا را همچون هیمه ای که مُرده را روی آن می سوزانند آتش زد. پومپیوس سربازانِ خویش را به معرکه آورد و تظاهرکنندگان را پراکنده کرد. وی به پاداش از سنا خواست که به مقامِ «کنسولِ بی همکار» برگزیده شود، و این عبارتی بود که به دیدة کاتو بهتر از لفظِ «دیکتاتور» جلوه کرد. درخواستِ پومپیوس پذیرفته شد. پس وی به انجمن، که اکنون از سپاهیانِ او هراسیده بود، دو لایحه ارائه کرد، یکی در بابِ پیکار با فسادِ سیاسی، و دیگری در بابِ اِلغایِ حقِ نامزدی برای مقامِ کنسولیِ در حالِ غیبت از رم (که لایحة سال 55 این حق را به قیصر داده بود). پومپیوس به یاریِ نیرویِ نظامی با بیطرفی بر فعالیتِ دادگاهها نظارت کرد. میلو به جرمِ قتلِ کلودیوس محاکمه و به رغمِ دفاعیة سیسِرو محکوم شد(در متنِ نطقِ (سیسِرو) بدان گونه که به دستِ ما رسیده ،تجدیدِ نظرِ فراوان داشته است. این نطق با خطابة اصلی (که خواندش بر اثرِ تظاهراتِ خصومت آمیز مختل شد) چندان تفاوت داشت که چون میلو آن را خواند ، فریاد برآورد: «ای سیسِرو! اگر تو آنچنان سخن گفته ای که اینجا نوشته ای، من نباید اکنون به خوردنِ ماهیِ عالیِ مارسِی مشغول باشم.» )، اما به مارسِی گریخت. سیسِرو به حکومتِ کیلیکیا رفت (سال 51) و آنجا با اظهارِ شایستگی و تقوا چنان خویشتن را تبرئه کرد که دوستانش شگفت زده و آزرده شدند. همة ارکانِ ثروت و نظم در پایتخت به دیکتاتوریِ پومپیوس رضا دادند، اما طبقاتِ تهیدست امیدوارانه چشم به راهِ آمدنِ قیصر بودند.


VI – جنگ داخلی


یک قرن انقلاب، آریستوکراسیِ خودپرست و کوته نگر را خُرد کرده بود، اما حکومتی دیگر به جایِ آن برپا نداشته بود. بیکاری، رشوه خواری، تقیسمِ نان، و سیرکبازی: انجمن را به شکلِ جماعتی بیخبر و شوریده، مسخ کرده بود، جماعتی که آشکارا از عهدة ادارة خود بر نمی آمد، تا چه رسد به ادارة یک امپراطوری. دموکراسی به حکمِ قاعدة افلاطون سقوط کرده بود: آزادی: به افسار گسیختگی مبدل شده و آشوب موجباتِ محوِ آزادی را فراهم کرده بود.


قیصر با پومپیوس همداستان شد که جمهوری مرده است، و گفت که جمهوری اکنون «فقط نامی است بی سرو ته»؛ و از دیکتاتوری گریزی نیست. اما قیصر امیدوار بود که آنچنان شیوه ای در پیشوایی برقرار دارد که پیشرو باشد؛ «وضعِ موجود» را تثبیت نکند، بلکه از ناهنجاریها، بیدادها، و محرومیتهایی که دموکراسی را به انحطاط کشانده بود بکاهد. وی اینَک پنجاه و چهار سال داشت، و بی گمان از نبردهای درازش در گُل فرسوده شده بود؛ و ستیزه با همشهریان و دوستانِ دیرینش را خوش نمی داشت. اما دامهایی را که بر سرِ راهش گسترده بودند دید، و دلتنگ شد از اینکه به نجات دهندة ایتالیا چنین ناسزاوار پاداش می دهند. دورة فرمانرواییش بر گل در روزِ اولِ مارسِ سال 49 به پایان می رسید؛ تا پاییزِ آن سال نمی توانست نامزدِ مقام کنسولی شود؛ در این فاصله مصونیتِ صاحبانِ مَناصب را از دست می داد و نمی توانست، بی آنکه خود را گرفتارِ احکامِ توقیف و مصادره کند ـ که در زُمرة سِلاحهای رایج در جنگِ احزاب بود ـ واردِ رم شود. اندکی پیشتر مارکوس مارسِلوس به سنا پیشنهاد کرده بود که قیصر پیش از سرآمدنِ مدتِ خدمتش از فرمانروایی برکنار شود و این به منزلة تبعید به دستِ خویشتن یا کشیده شدن به محاکمه بود. تریبونهای خلق با وتویِ خود او را نجات دادند، اما سنا آشکارا موافقتِ خود را با این پیشنهاد اعلام کرده بود. کاتو بصراحت گفته بود که امیدوار است قیصر: تعقیب، محاکمه، و از ایتالیا تبعید شود.


قیصر به هر کوششی دست زد تا شاید راهی برای سازش بیابد. هنگامی که سنا، به پیشنهادِ پومپیوس، از هر دو سردار خواست تا یک لژیون برای جنگ با پارتیها در اختیار آن بگذارند، قیصر، با آنکه سپاهش کوچک بود، بیدرنگ به این درخواست عمل کرد؛ و چون پومپیوس از او خواست که لژیونی را که سالِ پیش نزدِ او گسیل گشته بود بازگرداند، لژیون را باز فرستاد. دوستانش به او زِنهار دادند که این لژیونها به جای آنکه به جنگِ پارتیها فرستاده شوند، در کاپوا جای گرفته اند. قیصر از طریقِ پشتیبانانِ خود از سنا خواست تا حکمی را که انجمن در آغازِ کار در تجویزِ نامزدیِ غیابیِ او برای مقامِ کنسولی صادر کرده بود تجدید کند. سنا از پذیرشِ این درخواست سرباز زد و از قیصر خواست تا سپاهیانِ خود را مرخص کند. قیصر دریافت که لژیونها تنها نگهبانِ اویند، و چه بسا بیعتِ آنها را با شخصِ خود برای رویارویی با چنین بحرانی به دست آورده بود. با این وصف به سنا پیشنهاد کرد که هم خود و هم پومپیوس از اختیاراتِ فرماندهیِ خویش چشم پوشند، و این درخواست چنان به دیدة مردمِ رم منطقی آمد که بر سر و رویِ پیکِ قیصر گُل افشاندند. سنا با 370 رأی در برابر 22 رأی این طرح را پذیرفت، اما پومپیوس از پذیرشِ آن سر باز زد. در واپسین روزهای سالِ 50، سنا اعلام کرد که قیصر اگر تا روزِ اولِ ژوئیه دست از فرماندهی نکشد، دشمنِ ملت است. در نخستین روزِ سالِ 49 کوریو نامه ای را در سنا خواند که در آن قیصر موافقت کرده بود تا همة ده لژیونش جز دو تا را رها کند، به شرطِ آنکه تا سال 48 در مقامِ فرماندهی باقی باشد؛ اما افزوده بود که ردِ این پیشنهاد به منزلة اعلامِ جنگ خواهد بود، و همین نکته از بُردِ پیشنهادش کاست. سیسِرو در دفاع از پیشنهاد سخن گفت و پومپیوس نیز به آن رضا داد؛ اما کنسول لِنتولوس دخالت کرد و دستیارانِ قیصر، کوریو، و آنتونیوس را از عمارتِ سنا بیرون راند. پس از مباحثه ای دراز، سنا با دلایلِ لِنتولوس، کاتو، و مارکلوس مُجاب شد و به اِکراه به پومپیوس فرمان و اختیار داد که «پاسِ آن دارد تا به کشور گزندی نرسد.» و این عبارتِ رومیانه برای اعلامِ دیکتاتوری و حکومتِ نظامی بود.


قیصر بیش از آنچه شیوة او بود درنگ کرد. از نظرِ قانونی حق با سنا بود؛ وی هرگز اختیاری نداشت که شرایطِ استعفای خود را از مقامِ فرماندهی معین کند. می دانست که جنگِ داخلی، گل را به انقلاب و ایتالیا را به تباهی خواهد کشاند. اما "تن در دادنِ او" به معنای تسلیمِ امپراطوری به بی کفایتی و ارتجاع بود. وی در این اندیشه ها بود که خبر یافت که یکی از نزدیکترین دوستان و کاردانترین افسرانش، تیتوس لابینوس جانبش را رها کرده و به پومپیوس پیوسته است. پس سربازانِ لژیون سیزدهم را، که محلِ علاقة خاصِ او بود، احضار کرد و چگونگیِ اوضاع را برای ایشان باز گفت. نخستین کلمه اش سربازان را شیفته اش کرد: «همسنگران!» اینان که شاهدِ شرکتِ هموارۀ قیصر در سختیها و مهلکه ها ی خود بودند و شِکوِه داشتند که وی بیش از آنچه باید جانِ خویش را به خطر می اندازد، به او حق می دادند که این کلمه را به کار برد. وی همیشه به جایِ آنکه مانندِ فرماندهانِ بیمِهر، واژة کوتاه و خشنِ «سربازان!» را به کار برد، سربازانِ خود را این گونه خطاب می کرد. بیشترِ سربازانش از "گُل سیزالپین" می آمدند و از جانبِ او حقِ شهروندیِ رم را یافته بودند؛ اینان می دانستند که سنا از تنفیذِ این حق خودداری کرده، و حتی "سناتوری"، برای آنکه ناخرسندیِ خود را از عملِ قیصر در اعطایِ حقِ رأی نشان دهد، یکی از اهالیِ "گل سیزالپین" را تازیانه زده بود؛ و حال آنکه تازیانه زدن به شهروندِ رم ممنوع بود. اینان در طیِ نبردهای بیشمارِ خویش خو گرفته بودند که به قیصر احترام بگذارند و حتی او را به شیوة خشنِ خاصِ خود و به زبانِ بیزبانی دوست بدارند قیصر ترس و بی نظمی را سخت مجازات می کرد، اما خطاهای سربازانِ خود را که از طبیعتِ انسانیِ ایشان برمی خاست می بخشید، از شهوترانیهاشان چشم می پوشید، جانشان را بیهوده به خطر نمی انداخت، بر مزدشان می افزود، و غنایمِ خود را جوانمردانه میانشان پخش می کرد. وی سربازان را از پیشنهادهای خود به سنا و واکنشِ سِنا در برابرِ آنها باخبر ساخت؛ به آنها گوشزد کرد که چنین آریستوکراسیِ تناسا و تباهکار، لیاقتِ آن را ندارد که به روم: نظم، داد، و بهروزی ارزانی دارد. و چون از آنان پرسید که آیا از او پیروی خواهند کرد، حتی یک تن دریغ نکرد. هنگامی که به ایشان گفت که دیگر پولی ندارد تا دستمزدِ ایشان را بپردازد، همه اندوخته های خود را به خزانة او ریختند.


در روزِ دهمِ ژانویۀ سالِ49 ، قیصر یک لژیون از سپاهِ خود را از روبیکون گذراند، و آن رودی باریک بود نزدیکِ آریمینوم که مرزِ جنوبیِ "گل سیزالپین" بشمار می رفت. از او نقل کرده اند که در این هنگام گفت: «قرعة فال را زدند» کارِ او بظاهر نابخردانه بود، زیرا 9 لژیون از سپاهیانش هنوز دور از دسترس در گل بودند و رسیدنشان هفته ها وقت می گرفت، حال آنکه پومپیوس 10 لژیون یا شصت هزار سپاهی داشت و مختار بود تا هر قدر بخواهد سپاه فراهم کند و با پولش همة آنان را سلاح و روزی دهد. لژیون دوازدهمِ قیصر در پیکنوم و لژیونِ هشتمِ او در کورفینیوم به وی پیوستند؛ وی، سه لژیونِ دیگر از زندانیان و داوطلبان و سربازهای اجباری بسیج کرد. در گِردآوریِ سپاه؛ کارش چندان دشوار نبود؛ ایتالیا «جنگِ اجتماعی» (سال 88) را از یاد نبرده بود و اکنون قیصر را مدافعِ حقوقِ ایتالیاییان می دید؛ شهرها یکایک دروازه هاشان را بر وی گشودند و در برخی از آنها ساکنان همگی به پیشبازش آمدند. سیسِرو نوشت: «شهرها با او همچون خدایی درود می فرستادند.» کورفینیوم اندکی مقاومت، و سپس تسلیم اختیار کرد؛ قیصر آن را از یغمای سربازانِ خود در امان داشت، همة صاحبمنصبانِ اسیر را رها ساخت، و زر و بار و بنه ای که لابینوس پشتِ سر گذارده بود، به اردوگاهِ پومپیوس فرستاد. با آنکه آه در بساط نداشت، از غَضَبِ املاکِ مخالفان که به دستش می افتاد پرهیز می کرد، و این شیوه ای بسیار خردمندانه بود که بخشِ اعظمِ افرادِ طبقاتِ متوسط را به بیطرفی وا می داشت. وی اعلام کرد که همة بیطرفان را دوستِ خود می شِمُرَد. قیصر پس از هر پیروزی: کوششی تازه در راهِ آشتی می کرد. به لنتولوس پیامی فرستاد و از او خواست تا از اعتبارِ مقامِ کنسولیِ خود برای برقراریِ صلح استفاده کند. در نامه ای به سیسِرو نوشت که حاضر است گوشه نشینی بگزیند و میدان را به پومپیوس واگذارد، به شرطِ آنکه بتواند در امان زیست کند. سیسِرو کوشید تا میانِ ایشان سازشی پدید آورد، اما منطقِ خود را در برابرِ خشک اندیشیهای رقیبان در انقلاب ناتوان یافت.


پومپیوس، با آنکه هنوز نیروهایش بر قیصر تَفَوُق داشت، با آنها از پایتخت عقب نشست و صفِ پریشانی از آریستوکراتها به دنبالش روان شد که زنان و کودکانِ خویش را پشتِ سر به امیدِ رحمتِ قیصر باز نهاده بودند. پومپیوس، پس از آنکه هر دعوتی را به صلح رد کرد، اعلام داشت که هر سناتوری را که رم را ترک نگوید و به اردوی او نپیوندد دشمنِ خود خواهد شمرد. بیشترِ سناتوران در رم ماندند، و سیسِرو مُرَدَد، که خود دو دلیهای پومپیوس را نکوهش می کرد، میانِ املاکِ روستاییِ خویش به گَردِش پرداخت. پومپیوس رهسپارِ بروندیسیوم شد و سپاهیانِ خود را از دریای آدریاتیک گذراند. وی می دانست که سپاهیانِ بی نظمش ، برای آنکه از پسِ لژیونهای قیصر برآیند، به مشقِ بیشتر نیاز دارند، و در عینِ حال امیدوار بود که ناوگانِ رومی به فرمانِ او ایتالیا را چندان گرسنه نگاه دارد تا آنکه رقیب نابود شود.


قیصر در روزِ شانزدهمِ مارس بی آنکه به مقاومتی برخورد، و در حالی که سپاهیانش را در شهرهای مجاور باز نهاده بود، با دستهای بی سلاح واردِ رم شد. وی نخست عفوِ عمومی اعلام کرد و انتظامِ شهر و سامانِ اجتماع را بازگرداند. تریبونها ،سنا را به اجلاس فراخواندند، و قیصر از سنا خواست تا او را دیکتاتور بنامد، اما سنا نپذیرفت؛ آنگاه قیصر خواست که سنا سفیرانی نزد پومپیوس گسیل دارد تا دربارة عقدِ صلح گفتگو کنند، باز سنا نپذیرفت. هنگامی که قیصر از خزانة ملی وجوهی خواست، لوکیوس مِتِلوس، دارندة مقامِ تریبونی، مانعِ قبولِ درخواستش شد. اما چون قیصر "خاطر نشان" کرد که برایِ او تهدید کردن دشوارتر از اجرایِ تهدید است، دست از مخالفت برداشت. از آن پس قیصر آزادانه از خزانه خرج می کرد، اما با انصافی بی شائبه غنایمی را که در نبردهای اخیرش به دست آورده بود به خزانه سپرد. آنگاه نزدِ سربازانش بازگشت و خود را برای نبرد با سه سپاهی که یارانِ پومپیوس در یونان و افریقا و اسپانیا فراهم کرده بودند آماده ساخت.


قیصر برای آنکه ذخیرة غله فراهم آورد (چه که زندگیِ ایتالیا وابسته بدان بود)، کوریوی نَستوه را همراهِ دو لژیون به سیسیل فرستاد تا آن را بگیرند. کاتو جزیره را تسلیم کرد و به افریقا گریخت؛ و کوریو؛ با بی باکیِ رگولوس در پیِ او رفت، بیهنگام آهنگِ نبرد کرد، اما شکست خورد و در کارزار کشته شد؛ در واپسین دم، نه بر مرگِ خود، بلکه بر زیانی که به قیصر رسانده بود دریغ خورد. در این میانه قیصر سپاهی با خود به اسپانیا برده بود تا از یک سو صادراتِ غلة آن کشور به ایتالیا ادامه یابد، و از دیگر سو هنگامی که رهسپارِ رویارویی با پومپیوس می شود، از پشت به او نتازند. وی در اسپانیا، مانندِ گل، از نظرِ استراتژی خطاهایی عمده مرتکب شد. یکچند سپاهیانش خطرِ گرسنگی و شکست را در برابرِ خویش دیدند، اما قیصر به شیوة معمول، با کاراییِ درخشان و دلاوریِ شخصی، خویشتن را از خطر رهانید. وی با تغییرِ مسیرِ یک رود ،نه تنها خطرِ محاصره را در هم شکست، بلکه دشمن را به محاصره انداخت؛ آنگاه با شکیبایی چشم به راه نشست تا سپاهِ در دام افتاده ناگزیر به تسلیم شود، اگرچه سپاهیانش تشنة حمله بودند؛ سرانجام یارانِ پومپیوس دست از مقاومت کشیدند و سراسرِ اسپانیا به دستِ قیصر افتاد (اوتِ سالِ 49). قیصر از طریقِ خشکی رهسپارِ ایتالیا شد، اما در مارسِی دید که سپاهی به فرماندهیِ لوکیوس دومیتیوس راه را بر او بسته است؛ این دومیتیوس کسی بود که در کورفینیوم به دستِ قیصر اسیر و سپس آزاد شده بود. قیصر پس از محاصره ای سخت شهر را گرفت، سازمانِ اداریِ گل را طرازی نو داد، و در ماهِ دسامبر در رم بود.


این نبرد، که دلهای هراسناکِ پایتخت را قراری بخشیده بود، وضعِ سیاسیِ قیصر را استوار کرد. سنا اکنون او را به مقامِ دیکتاتوری برگزید. اما قیصر، پس از آنکه در سالِ 48 به عنوانِ یکی از دو کنسول برگزیده شد، از این عنوان چشم پوشید. چون احتکارِ پول نرخها را پایین آورده بود و وامداران حاضر نمی شدند که به جایِ پولِ کم بهایی که ستانده شده بودند پولِ گرانبها باز پس دهند، ایتالیا به بحرانِ اعتبار دچار شده بود. قیصر حکم داد که افراد می توانند دُیونِ خود را به صورتِ اجناسی ادا کنند که داورانِ دولتی قیمتِ آنها را براساسِ نرخهای پیش از جنگ معین کرده باشند. این کار به گمان او «شایسته ترین چارة حفظِ آبروی وامداران و در عینِ حال جلوگیری از فَسخِ کلیة دیون بود که پس از هر جنگ بیمِ آن می رود.» اینکه قیصر مجبور شد تا بارِ دیگر بندگی در ازای بدهی را منع کند خود نشانة آن است که اصلاحات در رم تا چه پایه کُند پیش می رفته است. وی اجازه داد که وامداران سودهایی را که تا آن زمان پرداخته بودند از اصلِ سرمایه بکاهند، و میزانِ سود را نیز به یک درصد در ماه محدود کرد. این اقدامات بیشتر وامگزاران را، که بیمِ غصبِ اموالِ خود را داشتند، شادمان ساخت، اما به همان اندازه اصلاح طلبان را نیز که امیدوار بودند قیصر، با الغای کلیة دیون و توزیعِ اراضی، کارهای کاتیلینا را دنبال کند نومید کرد. قیصر به نیازمندان غله بخشید، همة احکامِ تبعید را جز در موردِ میلو لغو کرد. و آریستوکراتهایی را که به رم بازگشتند بخشید. هیچ کس به سببِ این میانه رویها سپاسگزارِ او نشد. سنت پرستانِ بخشوده: توطئه گری بر جانِ او را از سر گرفتند و، هنگامی که وی در تِسالی با پومپیوس در جنگ بود، اصلاح طلبان نیز جانبش را رها کردند و به کایلیوس پیوستند که وعدة الغای دیون و مصادرة املاکِ بزرگ و توزیعِ دوبارة زمین را می داد.


نزدیکِ به پایانِ سالِ 49، قیصر به سپاهیانِ خود و ناوگانی که دستیارانش در بروندیسیوم گرد آمده بودند پیوست. در آن زمان سابقه نداشت که سپاهی در فصلِ زمستان از آدریاتیک گذشته باشد؛ دوازده کشتیِ قیصر هر بار تنها می توانست یک سوم از شصت هزار سپاهیِ او را حمل کند، و ناوگانِ برترِ پومپیوس همة جزیره ها و بندرها را در کرانة رو به رو، پاس می داشت. با این وصف قیصر با بیست هزار سپاهی؛ بادبانها را برافراشت و عازمِ اِپیروس شد. کشتیهای او هنگامِ بازگشت به ایتالیا غرق شدند. قیصر، برای آنکه از علتِ تأخیرِ باقیِ سپاهیانش آگاه شود، خواست با قایقِ کوچکی دریا را در نوردد. قایقبانان با پارو به مقابلة امواج رفتند و چیزی نمانده بود که غرق شوند. قیصر که در میانِ جمعِ هراسانِ ایشان بی پروا ایستاده بود، با این کلامِ دلگرم کننده و شاید افسانه ای، ایشان را دل داد: «بیم مدارید، که قیصر و فَرِّ او را می برید.» اما باد و موج؛ قایق را به کرانه پس راند و قیصر ناگزیر؛ از کوشش باز ایستاد. در عینِ حال پومپیوس با چهل هزار تن سپاهی، دیراکیوم و مخازنِ گرانبهای آن را متصرف شد؛ آنگاه، به سببِ آن بی تصمیمی؛ که مشخصة سالهای چاقی بی اندازة او بود، از حمله بر نیروی ناتوان و گرسنة قیصر بازماند. مارکوس آنتونیوس در این درنگ ناوگانی دیگر فراهم کرد و ماندة سپاهِ قیصر را از دریا گذراند.


قیصر اکنون آمادة نبرد بود، اما هنوز خوش نداشت که رومی را به جانِ رومی اندازد. پس سفیری نزدِ پومپیوس فرستاد و پیشنهاد کرد که هر دو سردار از فرماندهی دست بکشند. پومپیوس پاسخی نداد.(تنها مرجعِ ما دربارة این سفارت، نوشتة خود قیصر است. ) قیصر حمله ای کرد و پس رانده شد؛ ولی پومپیوس این پیروزی را با تعقیبِ قیصر پی نگرفت. صاحبمنصبانِ پومپیوس، به رغمِ اندرزِ او، همة اسیرانِ خود را کشتند، حال آنکه قیصر از جانِ اسیرانِ خویش درگذشت، و این تضاد و رفتار ،روحیة سپاهیانِ قیصر را نیرومند و از آنِ لشکریانِ پومپیوس را ناتوان گرداند. سپاهیانِ قیصر از او خواستند تا به سببِ ترسی که در این نخستین پیکارِ خود با لژیونهای رومی نشان داده بودند، ایشان را گوشمالی دهد. چون قیصر این درخواست را نپذیرفت، از او خواستند تا ایشان را به نبرد ببرد؛ اما قیصر خردمندانه تر از آن دید که به تسالی عقب بنشیند و سپاهیانِ خود را رُخصتِ آسایش دهد.


حال پومپیوس تصمیمی گرفت که به بهای جانش تمام شد. آفریکانوس به او اندرز داد تا باز گردد و ایتالیای بیدفاع را متصرف شود. اما اکثرِ رایزنانِ پومپیوس از او خواستند تا در پیِ قیصر برود و کارش را یکسره کند. آریستوکراتهایی که در ارودیِ پومپیوس بودند در وصفِ پیروزیِ دیراکیوم گزافه گویی کردند و پنداشتند که آن نبرد سرنوشتِ همه چیز را معین کرده است. سیسِرو، که سرانجام به ایشان پیوسته بود، از دیدنِ کشمکشهای آنان بر سرِ بهره های خویش از غنایمِ آینده و زندگیِ پرتجملشان در میانة جنگ به شگفت آمد ـ زیرا خورشهاشان را در ظرفهای سیمین می کشیدند و چادرهاشان فرش های راحت داشت و به آذین آراسته و از گُل پوشیده بود. سیسِرو می نویسد:


جز خودِ پومپیوس، اردوی وی چنان درنده خویانه می جنگیدند و در گفتگو چنان از سنگدلی دم می زدند که من حتی نمی توانستم امکانِ پیروزیِ ایشان را تصور کنم، بی آنکه از هراس بر خود بلرزم. ... جز آرمانشان هیچ چیز در میانشان نبود. ... حکمِ اعدام و مصادره را نه بر ضدِ یک تن، بلکه بر ضدِ جمعی صادر می کردند. ... لِنتولوس خانة هورتِنسیوس، باغهای قیصر، و بایای را به خود وعده داده بود.


پومپیوس بیشتر دلش می خواست که از قواعدِ جنگ و گریزِ فابیوس پیروی کند،  اما چون از هر سو به ترس منسوب شد، فرمانِ حمله داد.  فابیوس ملقب به  (تأخیز انداز)، سردارِ رومی در جنگ با هانیبال. شیوه اش در جنگ آن بود که نبرد را چندان طول دهد که دشمن خسته و فرسوده شود. صفتِ فابیوسی در زبانهای لاتینی در وصفِ روشی به کار می رود که وجهِ مشخصِ آن، تأخیرِ کارزار به قصدِ فرسودنِ مخالف باشد.


روز نهمِ ماهِ اوتِ سالِ 48 ،نبردِ قطعی به شدتِ هر چه تمامتر در فارسالوس در گرفت. پومپیوس چهل و هشت هزار پیاده و هفت هزار سوار داشت، و قیصر بیست و دو هزار پیاده و هزار سوار. پلوتارک می نویسد: «تنی چند از والاتبارترینِ رومیان، که بیرون از کارزار به تماشا ایستاده بودند، اندیشه ای جز این در سر نداشتند که ببینند جاه طلبیِ شخصی، کارِ امپراطوری را به کجا کشانده است. ... سراسرِ نشاط و نیروی همین شهری که در این کارزار تیغ به روی خویشتن کشیده بود بُرهانی آشکار بود بر اینکه آدمی با افتادن به دامِ شهوت چه کور و دیوانه می شود.» خویشاوندانِ نزدیک و حتی برادران در دو سپاهِ همستیز می جنگیدند. قیصر به سپاهیانش فرمان داد تا از جانِ رومیانی که تسلیم اختیار کنند در گذرند؛ اما دربارة مارکوس بروتوس، آریستوکراتِ جوان، بفرمود که او را بی گَزَند به اسارت درآورند، و اگر این میسر نشد، بگذارند تا بگریزد. رهبری، آزمودگی، و روحیة برترِ سپاهیانِ قیصر لشکریانِ پومپیوس را شکست داد؛ پانزده هزار تن از لشکریانِ وی کشته یا مجروح شدند، بیست هزار تن تسلیم اختیار کردند و باقی گریختند. پومپیوس نیز نشانهای فرماندهی را از تن برکند و چون دیگران گریخت. قیصر روایت می کند که وی فقط دویست تن کشته داد ـ و این دعوی بر همة کتابهای او سایة شک می افکند. سپاهیانِ او از دیدنِ اینکه خیمه های شکست خوردگان چنان مجلل آراسته و خوانهای ایشان برای بزمِ پیروزی چنان رنگین گسترده شده به خنده افتادند. قیصر شامِ پومپیوس را در خیمة پومپیوس خورد.


پومپیوس همة شب را تا لاریسا اسب راند، از آنجا رهسپارِ کرانة دریا شد، و سپس با کشتی به اسکندریه رفت. در موتیلنه، آنجا که زنش به او پیوست، شهروندان از وی خواستند تا رحلِ اقامت بیفکند؛ پومپیوس مؤدبانه این خواهش را رد کرد و به ایشان اندرز داد که خویشتن را فارغ از بیم به قیصر تسلیم کنند، زیرا «قیصر مردی بی اندازه نیک سرشت و مهربان است.» بروتوس نیز به لاریسا گریخت، اما در آنجا وقت گذرانی کرد و نامه ای به قیصر نوشت. سردارِ فاتح از آگاهی بر سلامتِ وی سخت شاد شد، بی درنگ او را بخشید، و به خواهشِ او از گناهِ کاسیوس نیز در گذشت. وی با ملتهای مشرق زمین نیز، که زیرِ حکومتِ طبقاتِ بالادست از پومپیوس جانبداری می کردند، خوشرفتاری کرد. انبارهای غلة پومپیوس را میانِ جمعیتِ گرسنة یونان پخش کرد و به آتنیان که از او پوزش می خواستند با لبخندی نکوهش آمیز گفت: «تا کی عظمتِ نیاکانتان شما را از نابودی به دستِ خویشتن خواهد رهاند؟»


شاید به او خبر داده بودند که پومپیوس امیدوار است تا به یاریِ سپاه و خواستة مصر و نیروهایی که کاتو، لابینوس، و "مِتِلوس سکیپیو" در اوتیکا بسیج می کردند جنگ را از سر گیرد. اما هنگامی که پومپیوس به اسکندریه رسید، پوتینوس، وزیرِ مُخَنَثِ فرمانروایِ جوانِ مصر ـ بطلمیوسِ دوازدهم ـ شاید به امیدِ پاداشِ قیصر، به خادمانِ خود دستور داد تا پومپیوس را بکشند. سردار همینکه پا به کرانه نهاد، با دشنه کشته شد، در حالی که همسرش درمانده و وحشتزده بر عرشة کشتیی که با آن آمده بودند به نظاره ایستاده بود. چون قیصر در رسید، خادمانِ پوتینوس، سرِ بریدة پومپیوس را به او تقدیم کردند. قیصر هراسان رو بگرداند و از این حجتِ تازه، بر اینکه آدمیان از راههای گوناگون به هدفِ واحد می رسند بِگِریست. وی مَقَرِ فرماندهیِ خود را در کاخِ شاهانة بطالسه برپا کرد و بر آن شد تا کارهای آن مملکتِ باستانی را به سامان آورد.


VII – قیصر و کلئوپاترا


از زمانِ مرگِ بطلمیوسِ ششم (145 ق م) مصر به شتاب، رو به تباهی گذارده بود.


شاهانَش دیگر از عهدة حفظِ نظامِ اجتماعی یا آزادیِ ملی برنمی آمدند. سنای روم سیاستِ خود را بیش از پیش بر آن کشور تحمیل می کرد و اسکندریه پادگانِ سپاهیانِ رومی شده بود. بطلمیوسِ یازدهم، که به دستِ پومپیوس و گابینیوس به سلطنت رسیده بود، وصیت کرد که حکومت به فرزندش بطلمیوسِ دوازدهم و دخترش کلئوپاترا برسد و این دو با یکدیگر زناشویی، و بر کشور فرمانروایی کنند.


کلئوپاترا اصلا، از مردمِ مقدونیة یونان و به احتمالِ قوی، زنی بیشتر بور بود تا سیه چشم. از زیبایی بهره ای چندان زیاد نداشت، اما طنازی، نشاطِ دَم و اندام، هنرهای گوناگون، دلنشینیِ رفتار، و آن خوشاهنگیِ صدا چون با پایگاهِ شهریاریش درمی آمیخت، همچون شرابی مردافکن سرداری رومی را نیز آرام از پای می افکند. وی با تاریخ، ادب، و حکمتِ یونان آشنایی داشت؛ به یونانی و مصری و سوری و، بنا بر روایات، به زبانهای دیگر نیز سخن می گفت. جَذبة معنویِ آسپاسیا را بر بی بندوباریِ دلفریبِ زنی یکسره بی پروا افزوده بود. آورده اند که دو رِساله، یکی در پیرامونِ افزارِ آرایش و دیگری دربارة موضوعِ جالبِ اوزان و سکه های مصری، نوشته است. فرمانروا و کشورداری توانا بود، بازرگانی و صناعتِ مصر را رونقی بسزا بخشید، و در شئونِ مالی، کارآگاهی ورزیده به شمار می آمد، حتی به روزگارِ عشق بازی. با این خِصال، شهوتپرستیِ شرقی، سنگدلی و بی پرواییی که رنج و مرگ از آن برمی خاست، و جاه طلبیِ سیاسیی که سودایِ امپراطوری در سرش می پروراند و هیچ قانونی جز قانونِ کامیابی نمی شناخت، همراه بود. اگر مزاجِ تند و آتشینِ بطالسة اخیر را به ارث نبرده بود، چه بسا به آرزویِ خویش، که شهبانویی بر قلمروی مدیترانه ای یگانه بود، می رسید. وی دریافت که مصر دیگر نمی تواند مستقل از روم باشد، و دلیلی ندید که خود هر دو کشور را یکجا زیرِ فرمان نداشته باشد.


قیصر از دانستنِ اینکه پوتینوس، کلئوپاترا را از کشور بیرون رانده و اکنون به نیابتِ بطلمیوسِ جوان حُکم می راند ناخرسند شد. وی در نهان کس در پیِ کلئوپاترا فرستاد، و او نیز پنهان نزدِ قیصر آمد. کلئوپاترا برای آنکه به قیصر برسد خود را در ملافه ای نهان کرد و آن ملافه را خادمِ وی، آپولودوروس، به درونِ غرفة قیصر برد. رومیِ شگفتزده، که هیچ گاه روا نمی داشت تا فتوحاتش در کارزار بر کامیابیهایش در عشق پیشی گیرد، دلباختة دلاوری و زیرکیِ کلئوپاترا گشت. وی کلئوپاترا را با بطلمیوس آشتی داد و او را دوباره با برادرش بر تختِ شهریاریِ مصر نشاند. چون از آرایشگران شنید که پوتینوس و آکیلاس سردارِ مصری دسیسه کرده اند تا او را بکشند و سپاهِ کوچکی را که با خود آورده بود قتل عام کنند، زیرکانه ترتیبِ قتلِ پوتینوس را داد. آکیلاس به قرارگاهِ سپاهیانِ مصری گریخت و آنان را به شورش برانگیخت، دیری بر نیامد که سپاهیانِ سراسرِ خِطة اسکندریه، بر کُشتنِ قیصر پیمان کردند. پادگانِ رومی، که از طرفِ سنا در شهر مستقر شده بود، به اشارة مِهترانش، بر ضدِ این مزاحمِ غَدَر پیشه، که می خواست سلسلة شاهی را در خانوادة بطالسه برقرار دارد و حتی از خود فرزندی بر مَسنَدِ ولایتِ عهد بنشاند، به شورشیان پیوست.


در این وضعِ دشوار، قیصر با زیرکی و تدبیری که شیوة او بود به کوشش برخاست. وی کاخِ شاهی و تماشاخانة مجاورِ آن را در خود و سربازانش ساخت و از آسیای صغیر ، سوریه، و رودِس، نیروهای امدادی خواست. چون دید که ناوگانِ بیدفاعش بزودی به چنگِ دشمنانش خواهد افتاد، فرمان داد تا آن را سراسر بسوزانند؛ بخشی از کتابخانة اسکندریه نیز که اندازه اش دانسته نشده است در کامِ آن حریق نابود گشت. قیصر با چند حملة نومیدانه، جزیرة فاروس را تصرف کرد، اما بعد از دست داد و سپس باز به چنگش آورد، زیرا فاروس کلیدِ مَدخَلِ آن نیروهای امدادی بود که وی چشم به راهشان داشت. در یکی از این نبردها، هنگامی که مصریان: قیصر و چهار صد تن از سربازانش را از رویِ" آب بندی ساختگی" به دریا انداختند، وی خود را با شنا، زیرِ بارانِ نیزه، به ساحلِ نجات رساند. بطلمیوسِ دوازدهم که شورشیان را پیروز پنداشته بود، از کاخِ خویش بیرون آمد و به شورشیان پیوست و از صفحة تاریخ ناپدید شد. چون نیروهای امدادی از راه رسیدند، قیصر: مصریان و پادگانِ سنا را در «نبردِ نیل» تار و مار کرد. وی وفاداریِ کلئوپاترا را به خود چنین پاداش داد که برادرِ کِهترش: بطلمیوسِ سیزدهم را همراهِ او به شهریاری برگزید، و برادر نیز در عمل همة اختیاراتِ خود را به فرمانرواییِ مطلقِ کلئوپاترا واگذاشت.


معلوم نیست که چرا قیصر 9 ماه را در اسکندریه گذراند، در حالی که سپاهیانِ مخالفش نزدیکِ اوتیکا بسیج می شدند و روم، که به تحریکِ کایلیوس و میلو به انقلابِ اصلاح طلبانه برانگیخته شده بود، بیتابانه در انتظارِ او بود تا با مدیریتش امور را سر و سامان دهد. شاید می اندیشید که پس از 10 سال جنگ ؛سزاوارِ آسایش و آرامشی کوتاه هست. سوئِتونیوس می گوید که وی «اغلب تا بامداد با کلئوپاترا مجلسِ بزم داشت و، اگر سربازانش او را به شورش بیم نمی دادند، با کلئوپاترا در سراسرِ مصر می گشت و چه بسا با زورقِ شاهانه به حبشه می رفت؛» آخر، دستِ همة آن سربازان به دروازه  شهر نمی رسید. شاید قیصر از روی زن نوازی نمی خواست که کلئوپاترا را در روزهای دردِ زایمانش تنها بگذارد. در سالِ 47 ق م از کلئوپاترا پسری زاده شد که کایساریون نام گرفت؛ به روایتِ مارکوس آنتونیوس، قیصر اعتراف کرد که پسر از آنِ اوست. بعید نیست که کلئوپاترا این سودایِ شیرین را در گوشِ قیصر فرو خوانده باشد که قیصر خود به تختِ شاهی بنشیند و او را به زنی گیرد و سراسرِ مدیترانه را در یک «بَستَر» متحد کند.


این البته حدس است، و حدسی است رُسوایی آور، و جُز اماراتی برای تأییدِ آن چیزی در دست نیست. اما قطعی است که قیصر چون شنید که فارناسِس، فرزندِ مهرداد ششم، پونتوس و ارمنستانِ صغیر و کاپادوکیا را دوباره به چنگ آورده و مشرق زمین را بارِ دیگر به شورش بر رومِ پراکنده فراخوانده است، به عمل برخاست. فرزانگیِ او در آرام کردنِ اسپانیا و گل پیش از مصاف با پومپیوس اکنون آشکار می شد؛ اگر غرب و شرق در یک زمان به سرکشی آغاز می کردند، شیرازة امپراطوریِ روم از یکدیگر می گسست و «بربرها» به جنوب سرازیر می شدند و روم هرگز روزگارِ آوگوستوس را به خود نمی دید. قیصر، پس از تجدیدِ سازمانِ سه لژیونِ خود، در ماهِ ژوئنِ سالِ 47 به حرکت درآمد و با شتابِ معمولِ خویش، سراسرِ کرانة مصر را در نوردید و از طریقِ سوریه و آسیای صغیر واردِ پونتوس شد و فارناسِس را در زِلا شکست داد (دومِ اوتِ همان سال) و این گزارشِ کوتاه را برای دوستی در رم فرستاد: «آمدم، دیدم، و پیروز شدم.»


در تارنتوم به سیسِرو برخورد (بیست و ششم سپتامبر)، و سیسِرو از جانبِ خود و دیگر محافظه کاران از او پوزش خواست. قیصر با رویی خوش این پوزش را پذیرفت. وی از دانستنِ اینکه، در مدتِ بیست ماه دوریش از رم، جنگِ داخلی به انقلابی اجتماعی مبدل شده؛ دامادِ سیسِرو، دولابِلّا، به کایلیوس پیوسته و لایحه ای در الغای دُیون به انجمن عرضه کرده؛ آنتونیوس سربازانِ خود را به جانِ تهیدستانِ مُسَلَحِ پیروی دولابِلّا انداخته؛ و هشتصد رومی در فوروم کشته شده اند، به شگفت درآمد. کایلیوس در مقامِ پرایتوری، میلو را از تبعید فرا خواند و هر دو با هم سپاهی در جنوبِ ایتالیا فراهم کردند و بندگان را برانگیختند تا همراهِ آنان در انقلابی دامنه دار یگانه شوند. این دو در کارِ خود چندان کامیاب نشدند، اما دل قوی داشته بودند. در رم اصلاح طلبان به یادبودِ کاتیلینا جشنی برپا کردند و دوباره بر گورِ او گُل افشاندند. در عینِ حال، سپاهِ پومپیوس در افریقا به اندازة همان سپاهی رسید که در فارسالوس شکست خورده بود. سِکستوس، فرزندِ پومپیوس، سپاهی نو در اسپانیا گرد آورد، و بدین ترتیب یک بارِ دیگر ایتالیا در معرضِ خطرِ قحطیِ غله افتاد. چنین بود اوضاعِ ایتالیا در اکتبرِ سالِ 47، هنگامی که قیصر همراهِ کلئوپاترا، برادر-شوهرِ او(در مصرِ زمانِ بطالسه ،رسم چنین بود که چون زنی از آن دودمان به شهریاری می رسید، با برادرِ خویش زناشویی می کرد و هر دو با هم بر کشور فرمان می راندند)، و کایساریون به رم و کالپورنیا رسیدند.


قیصر در ظرفِ چند ماهی که میانِ نبردهایش فرصت داشت نظم را به کشور بازگرداند. چون دوباره به مقامِ دیکتاتوری رسید، با لغوِ واپسینِ قانونِ سولا و فسخِ همة مالُ الاجاره های کمتر از دو هزار سِستِرس به مدت یک سال در رم، اصلاح طلبان را خشنود کرد و در عینِ حال مارکوس بروتوس را به فرمانرواییِ گُل سیزالپین برگماشت. به سیسِرو و آتیکوس اطمینان داد که جنگ بر ضدِ مالکیتِ خصوصی را دامن نخواهد زد؛ و فرمان داد تا تندیسهای سولا را، که تودة مردمِ تهیدست سرنگون کرده بودند، دوباره برپا کنند؛ و با این شیوه ها نیز کوشید که خاطرِ محافظه کاران را آسوده دارد. هنگامی که اندیشه هایش را بر سرِ کارِ هوادارانِ پومپیوس باز آورد، از دانستنِ اینکه معتمدترین لژیونهایش، به سببِ تأخیر در دریافتِ مقرری، سر به شورش برداشته اند و از رفتن به افریقا سر باز می زنند، دل آزرده شد. چون خزانه تهی بود، با مصادرة اموالِ اعیانِ سرکش وجوهی گرد آورد؛ می گفت که به عِبرت آموخته است که سپاهی به مال فراز آید، مال به قدرت، و قدرت به سپاه. پس ناگهان میانِ لژیونهای عاصیِ خود پدیدار شد و آنان را گردِ هم فراخواند و آرام به ایشان گفت که از خدمت مرخص شده اند و می توانند به خانه های خود بازگردند، و افزود که چون «با سپاهیانِ دیگر» در افریقا پیروز شود، همة مقرریِ واپس ماندة ایشان را باز خواهد داد. آپیانوس می گوید: «چون قیصر این سخن بگفت، همة آنان از اینکه سپاهسالارِ خود را در این دم که دشمنان از هر سو او را فرا گرفته اند تنها باز می گذارند، شرمگین شدند. ... آنگا فریاد برآوردند که از عِصیانِ خود تایِبند و از او به التماس خواستند که ایشان را در خدمتِ خود نگاه دارد.» قیصر با اکراهی دلپذیر این خواهش را پذیرفت و همراهِ ایشان از راهِ دریا رهسپارِ افریقا شد.


روزِ ششمِ آوریلِ 46 ق م، قیصر در تاپسوس با نیروهای متحدِ "مِتِلوس سکیپیو"، کاتو، لابینوس ، و جوبای اول: شاهِ نومیدیا برخورد. وی دوباره در این نخستین مصاف شکست خورد، اما صفوفِ خود را از نو آراست و حمله آغاز کرد و بر دشمن چیره شد. سربازانِ به خون تشنة قیصر، که گناهِ این نبردِ دوم را به پایِ گذشت و بخششِ او در فارسالوس می گذاشتند، از هشتاد هزار سپاهیِ هواخواهِ پومپیوس، ده هزار تن را بی امان کشتند، زیرا نمی خواستند که دوباره با این مردان رو به رو شوند. جوبا خود را کشت؛ سکیپیو گریخت و در یک پیکارِ دریایی کشته شد؛ کاتو با سپاهی کوچک به اوتیکا فرار کرد. وقتی مِهترانِ سپاه خواستند که در برابرِ قیصر از شهر دفاع کنند، کاتو مجابشان کرد که این کار ممکن نیست. وی برای آنان که قصدِ گریز داشتند مال فراهم کرد، اما به فرزندش اندرز داد که خود را به قیصر تسلیم کند. اما خود از این هر دو چاره رو برتافت. شامگاهان را به مناظرة فلسفی گذراند و آنگاه به غرفة خویش رفت و به خواندنِ رِسالة فیدونِ افلاطون پرداخت. دوستانش که بر خودکشیِ او بیمناک بودند، شمشیرش را از کنارِ بسترش برداشتند. چون از پاسداری آسودند، کاتو خادمِ خویش را واداشت تا سِلاح را باز آورد. یکچند چنین فرانمود که خفته است؛ آنگاه یکباره شمشیر را برگرفت و به شکمِ خود فرو برد. دوستانش به درونِ غرفه شتافتند و پزشکی روده های بیرون ریخته اش را به جایِ خود باز نهاد و زخم را بخیه زد و نواری به رویِ آن بست. همینکه اینان غرفه را ترک کردند، کاتو نوار را به کناری زد و زخم را درید و اندرونة خویش را بیرون کشید و مرد.


قیصر چون فرا رسید، از اینکه فرصتِ بخشودنِ کاتو را نیافته اندوهگین شد. وی فقط توانست که از گناهِ پسرِ او درگذرد. اوتیکاییان مردة آن رَواقی را با شکوهی تمام، تشییع کردند، تو گفتی می دانستند که اینک جمهوریی را که کم و بیش پنج قرن از عمرِ آن گذشته بود به خاک می سپرند.


VIII - دولتمرد


قیصر پس از آنکه سالوست را به فرمانرواییِ نومیدیا منصوب کرد و ایالاتِ افریقا را سر و سامانی تازه داد، در پاییزِ سالِ 46 به رم بازگشت. سنای هراسان، که برآمدنِ حکومتِ پادشاهی را نزدیک می دید، قیصر را برای مدتِ ده سال مقامِ دیکتاتور داد و چنان آیینی برای ورودِ پیروزمندانة او به رم مقرر داشت که تا آن هنگام مانند نداشت. قیصر به هر یک از سربازانش پنج هزار درهمِ آتیکی (3000 دلار) پرداخت، یعنی بسیار بیش از آنچه به ایشان وعده داده بود. بیست و دو هزار خوان برای شهروندان گُستَرد و، از برایِ سرگرمیِ ایشان ، یک نبردِ دریاییِ نمایشی با شرکتِ ده هزار تن ترتیب داد. در آغازِ سالِ 45 رهسپارِ اسپانیا شد و در موندا ؛واپسین سپاهِ هوادارِ پومپیوس را شکست داد. چون در اکتبر به رم رسید، سراسرِ ایتالیا را در آشوب یافت. سوءِ حکومتِ گروهی محدود از توانگرانِ اولیگارشی و یک قرن انقلاب: کارِ کشاورزی، صناعت، مالیه، و بازرگانی را نابسامان کرده بود. فرسودگیِ ولایات، احتکارِ سرمایه، و پر خطر بودنِ سرمایه گذاری، گردش پول را از نظم انداخته بود. هزاران آبادی رو به ویرانی گذارده؛ صد هزار مرد از کارِ تولیدی به جنگ باز خوانده شده؛ روستاییانی بیشمار به سببِ رقابتِ غلة بیگانة یابندگانِ «نظامِ املاکِ وسیع»  به تودة تهیدستِ شهرها پیوسته بودند و با اشتیاق به وعده های مردم فریبان گوش می دادند. بازماندگانِ آریستوکراسی، که گذشتِ قیصر، ایشان را بر سرِ مهر نیاورده بود، در محفلها و کاخهای خود به توطئه بر ضدِ او آغاز کردند. وی در سنا از آنان خواست، که به ضرورتِ دیکتاتوری گردن نهند و در کارِ بازسازیِ کشور به او یاری رسانند. اما آنان پیشتازیهای این غاصب را نکوهش و حضورِ کلئوپاترا را در رم به نامِ میهمانِ او سرزنش کردند، و این داستان را به نحوی پراکندند که قیصر سودای پادشاهی در سر دارد و می خواهد پایتختِ امپراطوری را به اسکندریه یا ایلیوم منتقل کند.


قیصر، با آنکه در سنِ پنجاه و پنجسالگی بیش از آنچه باید پیر شده بود، یکتنه با "همتی رومی" بر اِصلاحِ دولتِ روم کمر بست. وی می دانست که اگر به جای ویرانیهایی که سِتُرده بود بنایی بهتر ننهد، پیروزیهایش به هدر خواهد رفت. چون در سال 44 ق م دیکتاتوریِ ده ساله اش تا پایانِ زندگی تمدید شد، این تفاوت را چندان نیافت، اگرچه مشکل می توانست پیش بینی کند که پنج ماه بعد خواهد مرد. سنا، شاید به قصدِ آنکه او را نزدِ مردمی که حتی از نامِ شاه بیزار بودند منفور کند، در "لقب بخشی" به او و ثَناگُستریش، گشاده دستی کرد. و نیز به او اجازه داد که تاجِ غار(تاجی از گلِ غار یا خرزهره، که رومیان به نشانة افتخار بر سر می گذاشتند) ـ که قیصر سرِ طاسش را با آن می پوشاند ـ بر سر بگذارد و حتی در زمانِ صلح نیز اختیارات «امپراطور»(لقبی که در روم به سردارانِ پیروز داده می شد.) را اعمال کند. قیصر، با این اختیارات: خزانه داری و با عنوانِ پونتیفِکس ماکسیموس، کاهنان را به زیرِ نظارتِ خود درآورد؛ به نامِ کنسول می توانست قانون پیشنهاد و اجرا کند؛ به نامِ تریبون خود از هر گونه مجازاتی ایمن بود؛ و به نامِ سنسور می توانست سناتوران را به این مقام بگمارد یا بردارد. انجمنها حقِ تصویبِ لوایح را همچنان برای خود نگاه داشتند، اما نایبانِ قیصر ـ دولابِلّا و آنتونیوس ـ انجمنها را به میلِ خود می گرداندند، و انجمنها نیز به طورِ کلی از سیاستِ قیصر پشتیبانی می کردند. قیصر مانند همة دیکتاتوران کوشید تا قدرتِ خویش را بر پایة محبوبیت نزد خلق استوار دارد.


وی سنا را کمابیش به صورتِ یک مجمعِ مشورتی درآورد. اعضای آن را از 600 به 900 افزایش داد و با نصبِ 400 عضوِ تازه ماهیتِ آن را برای همیشه دگرگون کرد. بسیاری از این نوآمدگان، بازرگانانِ رومی و شهروندانِ برگزیدة شهرهای ایتالیا یا ایالات، و برخی نیز از سِنتوریون (فرماندهانِ دسته های سد تنی) و سربازان یا غلامزادگان بودند. پاتریسینها، از دیدنِ اینکه سرانِ قبایلِ شکست خوردة گل به سنا راه یافته و در زمرة فرمانروایانِ امپراطوری درآمده اند، به هراس افتادند؛ حتی بذله گویانِ پایتخت نیز از این وضع بر آشفتند و دو بیتیِ هَزل آمیزی را میانِ خلق شایع کردند:


قیصر گُلیان را پیروزمندانه رهبری می کند، سپس به سنا می رساند؛ و گلها شلوارکها را از پا به درآورده و لباس بلند و گشادِ سناتوران را به تن کرده اند.


شاید قیصر بِعَمد سنای تازه را چنان یزرگ کرده بود که نه به کارِ مشورت: سودمندانه بیاید نه تواناییِ مخالفتِ یکپارچه داشته باشد. وی گروهی از دوستانِ خود ـ بالبوس، اوپیوس، ماتیوس، و دیگران ـ را به عنوانِ اعضایِ یک هیئتِ اجراییِ غیر رسمی برگزید و، با واگذاریِ جزئیاتِ کارهای منشیگریِ حکومت و دقایقِ کشورداری به بندگانِ آزاد شده و بردگانِ سرایِ خود، پایة بوروکراسیِ امپراطوری را نهاد. به انجمن اجازه داد تا نیمی از متصدیانِ امورِ شهر را انتخاب کند، و نیمی دیگر را نیز خود با «توصیه هایی» برمی گزید که انجمن همیشه می پذیرفت. به عنوانِ تریبون می توانست تصمیماتِ تریبونها یا کنسولانِ دیگر را «وتو» کند. عدة پرایتورها را به شانزده و خزانه داران را به چهل افزایش داد



تا کارِ شهرداری و دادگستری زودتر سامان یابد. امورِ شهر را خود در همة وجوه زیرِ نظر گرفت، و هیچ گونه ناشایستگی یا گشادبازی را نبخشید. در منشورهایی که برای حکومتِ شهرها به افراد می بخشید فساد در انتخابات و نادرستیِ مأمورانِ حکومت را سخت نهی کرد و کیفرهای سنگین برای آنها نهاد. برای آنکه به تسلطِ رسمِ خریدِ منظمِ آرا، بر زندگیِ سیاسی پایان دهد، یا شاید نیروی خویش را در برابرِ شورشِ تهیدستان حفظ کند، کولگیاها را از میان برداشت، جز برخی انجمنهای دیرینة یهودیان را که بیشتر جنبة مذهبی داشتند. خدمت در هیئتهای منصفه را منحصر به دو طبقة بالادست کرد و حق دادرسی در دعاویِ بسیار خطیر را برای خود نگاه داشت؛ وی غالباً بر مسندِ قَضا می نشست و هیچ کس در خردمندانگی و انصافِ احکامش انکار روا نمی داشت. به حقوقدانانِ زمانِ خود پیشنهاد کرد که حقوقِ موجودِ رم را به نظم آورند و مُدَوَن کنند، اما مرگِ زودرسش این طرح را عقیم گذاشت.


قیصر کارِ برادرانِ گراکوس را از سر گرفت و میانِ سربازانِ دیرینِ خود و مردمِ تهیدست، زمین بخش کرد. این سیاست، که بعد از جانبِ آوگوستوس دنبال شد، آشوبِ کشاورزان را چندین سال فرو خواباند. برای آنکه از تمرکزِ دوباره و سریعِ زمینداری جلوگیری کند، حکم کرد که زمینهای تازه را نمی توان تا بیست سال فروخت؛ و برای آنکه توسعة بردگی را در روستاها متوقف سازد، قانونی گذراند که به موجبِ آن یک سومِ کارگرانِ کشتزارها باید از آزادمردان فراهم آیند. پس از آنکه بسیاری از تهیدستانِ بیکاره را نخست به سپاهیگری گماشت و سپس به روستاییانِ زمیندار مبدل کرد، با گسیلِ هشتاد هزار تن از شهروندان در پیِ بنیانگذاریِ کولونی در کارتاژ، کورینت، سِویلّه، آرلِس، و مراکزِ دیگر، باز از شمارِ ایشان کاست. برای فراهم کردنِ کار برای بیکارانِ دیگر در رم، صد و شصت میلیون سِستِرس بر سرِ یک برنامة دامنه دارِ ساختمانی صرف کرد، در «میدانِ مارس» بنای تازه و جاداری برای برگزاری انجمنها ساخت، و با بنا کردنِ «فورومِ جولیوس» بر فورومِ اصلیِ شهر، از تراکمِ کسب و کار در آن کاست. وی به همین شیوه، بسیاری شهرها را در ایتالیا و اسپانیا و گل و یونان آراست. چون بدین گونه از فشارِ فقر کاست، تهیدستی را شرطِ دریافتِ غلة دولتی قرار داد. یکباره شمارة درخواست کنندگان از سیصد و بیست هزار به صدو پنجاه هزار کاهش یافت.


قیصر تاکنون به نقشِ خود، یعنی قهرمانِ «خَلقیان»، وفادار مانده بود، اما چون انقلابِ روم بیشتر کشاورزی بود تا صنعتی، و هدفِ آن نخست آریستوکراسیِ زمیندار و برده پَروَر و سپس رِباخواران و کمی هم طبقاتِ بازرگان بود، در پِیرَوی از سیاستِ برادرانِ گراکوس، از بازرگانان خواست تا پشتیبانِ انقلابِ ارضی و مالی باشند. سیسِرو کوشید تا طبقاتِ متوسط را با آریستوکراسی متحد کند. بسیاری از سرمایه دارانِ بزرگ، از کراسوس گرفته تا بالبوس، در برآوردِ نیازهای مالیِ قیصر شرکت کردند، همچنانکه این گونه مردان به انقلاباتِ امریکا و فرانسه نیز یاری رساندند. با این وصف، قیصر یکی از بزرگترین منابعِ بهره برداریِ مالیِ خویش را از میان برد، و آن گردآوریِ مالیات در ایالات به دستِ گروههای عامل بود. وی میزانِ وامها را پایین آورد؛ قوانینِ شدید در منعِ بهر ه های سنگین مقرر داشت؛ و با وضعِ قانونِ ورشکستگی، که بخشِ عمدة آن امروزه نیز نافذ است، مواردِ سختِ اِعسار را فیصله داد. با اختیارِ طلا به عنوانِ پشتوانة پول و ضربِ "سکة زرین تازه ای" به نامِ آورِئوس، که قدرتِ خریدِ آن با لیرة سترلینگِ انگلیسی در قرنِ نوزدهم برابر بود، ثباتِ پولیِ کشور را بازگرداند. سکه های حکومت به تصویرِ او منقوش بود و به شیوة هنرمندانه ای ضرب می شد که در رم تازگی داشت. در ادارة مالیة امپراطوری: نظم و کِفایتی نو راه یافت، و نتیجه اش آن شد که هنگامِ مرگِ قیصر، خزانة دولت: هفتصد میلیون سِستِرس و خزانة خصوصیِ او صد میلیون سِستِرس دارایی داشت.


برای آنکه گردآوریِ مالیات و سازمانِ حکومت بر پایه ای علمی استوار باشد، آماری از جمعیتِ ایتالیا گرفت و در نظر داشت که دربارة سراسرِ امپراطوری چنین کند. برای آنکه شمارة شهروندان را، که بر اثرِ جنگ کاهش یافته بودند، افزایش دهد، عدة بیشتری از رومیان را از حقِ انتخاب بهره مند کرد و از جمله به پزشکان و آموزگارانِ رم این حق را بخشید. چون از دیرباز کاهشِ شمارة نوزادان؛ بیمناکش کرده بود، در سالِ 59 حقِ تقدم در گرفتنِ زمین را به پدرانی داد که سه فرزند داشته باشند؛ آنگاه حکم کرد که به خانواده های بزرگ پاداش دهند، و زنانِ بیفرزندِ کمتر از چهل و پنج سال را از سوار شدن در تختِ روان یا جواهر بستن به خود ممنوع داشت ـ و این ضعیف ترین و بیهوده ترین قوانینِ گوناگونِ او بود.


قیصر، به رغمِ پایبندی به برخی خرافات، لااَدری (آگنوستیک) بود، اما همچنان مقامِ کاهنِ اعظمِ دینِ رسمی را بر عهده داشت و برای آن، وجوهِ مرسوم را فراهم می کرد. وی معابدِ کهن را مرمت کرد و معابدی نو ساخت و بیش از همه مادرِ مهربانِ خویش یعنی ونوس را حرمت گذاشت. اما آزادیِ کاملِ عقایدِ دینی و نیایش را جایز شمرد و احکامِ دیرین در بابِ منعِ پرستشِ ایسیس را(بزرگترین خدایِ مصرِ باستان که آیینِ نیایشِ او از قرنِ سوم ق م به بعد در یونان و روم نیز پیروانی یافت)  ملغا کرد و یهودیان را در ادایِ فرایضِ دینیِ خویش آزاد گذاشت. چون دید که تقویمِ کاهنان دیگر با فصول مطابق نیست، سوسیگِنِس: از یونانیانِ اسکندریه، را مأمور کرد تا، از رویِ نمونه های مصری ،«تقویمِ جولیانوسی» را فراهم کند. که از آن پس هر سال مرکب از 365 روز بود و هر چهار سال یک بار در ماه فوریه روزی دیگر نیز بر آن افزوده می شد. سیسِرو به شِکوِه گفت که قیصر چون به فرمانروایی به روی زمین خرسند نیست، حال به تنظیمِ گردشِ ستارگان پرداخته است. اما سنا این اصلاح را با رویی گشاده پذیرفت و نامِ خانوادگیِ دیکتاتور، یعنی جولیوس را بر ماهِ کوینتیلیس نهاد، و آن ماهِ پنجم در سالی بود که با ماهِ مارس آغاز می شد.



کارهایی که قیصر در اندیشه داشت یا اجرای آنها را آغاز کرد، اما بر اثرِ قتلش به فرجام نرسید، به اندازة همین اقدامات؛ ستایش انگیز بود. وی تماشاخانه ای بزرگ و معبدی به نام مارس، در خورِ گرسنه چشمیِ آن خدا، بنیاد کرد. وارو را به ریاستِ سازمانی برای تأسیسِ کتابخانه های عمومی گماشت. قصد داشت که با خشکاندنِ دریاچة فوکینوس و باتلاقهای پوتین، و آبادانیِ زمینهای آنها برای کشاورزی، رم را از بیماریِ مالاریا برهاند. با ساختنِ سد می خواست از طغیانهای تیبِر جلوگیری کند؛ و، با منحرف کردنِ مسیرِ آن رودخانه، امید داشت که وضعِ بندرِ اوستیا را، که هر چند یک بار بر اثرِ انباشگتیِ لایه های رودخانه رو به ویرانی می گذاشت، اصلاح کند. به مهندسانِ خود دستور داد تا برای ساختنِ راهی در سراسرِ ایتالیایِ مرکزی و کندنِ کانالی در کورینت طرح بریزند.


قیصر تصمیم گرفت تا آزادمردانِ ایتالیا را با آزادمردانِ رم به یک پایه از شهروندی برساند و سرانجام ایالات را با ایتالیا برابر کند؛ و این کاری بود که موجبِ عدمِ رضایتِ بسیاری می شد. در سال 49 ق م به ساکنانِ گل سیزالپینِ مقیمِ دامنة آلپ، حق رأی داد، و اینُک (سال 44 ق م)، با صدورِ یک منشورِ شهری، ظاهراً برای همة شهرهای ایتالیا: حقوقِ آنها را با حقوقِ رم برابر کرد. شاید در اندیشة آن بود که حکومتی نمایندة مردم برپا دارد که از آن راه، این شهرها، به حکمِ مبانیِ دموکراسی، سهمی در سلطنتِ مشروطة او داشته باشند. اختیارِ نصبِ فرماندهانِ ایالات را از دستِ سنای فاسد بیرون آورد و خود مردانی را که لیاقتشان مُسَلَم شده بود به آن مقامات گماشت. مالیاتِ ایالات را یک سوم کاهش داد و گردآوریِ آنها را بر عهدة کسانی گذاشت که در برابرِ خودِ او مسئول بودند. نفرینِ پیشینیان را نادیده انگاشت و کاپوا، کارتاژ، و کورینت را دوباره آباد کرد و در این زمینه نیز باز؛ کارِ برادرانِ گراکوس را به پایان رساند. به کوچنشینانی که در پیِ بنیانگذاری یا ساکن شدن در بیست شهری که از جبلُ طارق تا دریای سیاه دامنه داشت فرستاده بود، حقوقِ رومی یا لاتینی داد و آشکارا امیدوار بود که همة افرادِ بالغ و ذکور را در امپراطوری؛ از حقِ شهروندیِ رومی برخوردار کند. در آن حال، سنا دیگر نه نمایندة یک طبقه در رم، بلکه مظهرِ اندیشه ها و خواستِ همة ایالات می شد. این برداشت از حکومت و تجدیدِ سازمانِ ایتالیا و رم به دستِ قیصر، کمالبخشِ آن معجزه ای شد که جوانی گشادباز و گزافه کار را در زمرة شایسته ترین، دلیرترین، مُنصفترین، و "روشن اندیشترین" مردان در سراسرِ تاریخِ اندوهبارِ سیاست درآوَرد.


قیصر مانندِ اسکندر نمی دانست کجا از حرکت بازایستد. چون اندیشة تجدیدِ نظامِ قلمروی خویش را در سر داشت، نمی خواست آن را از جانبِ فُرات و دانوب و راین در معرضِ خطرِ حمله بیندازد. در نظر داشت که نیرویی عظیم در پیِ تصرفِ سرزمینِ پارت گسیل دارد و کینِ کراسوس را،که دیری دربارة آن اندیشه می کرد، برآوَرَد؛ پیرامونِ دریای سیاه را در نَوَردَد؛ و سکیتیا را آرام کند. همچنین بر سرِ آن بود که دانوب را بکاوَد و جِرمانیا را به تصرف درآورد. و آنگاه چون امپراطوری را ایمن گرداند، پربار از افتخار و غنیمت به رم باز گردد، بدان پایه توانگر باشد که کسادِ اقتصادی را پایان دهد، بدان مایه نیرومند که مخالفتها را نادیده انگارد، و سرانجام به فراغت، جانشینِ خویش را معین کند و، در حالی که «صلحِ رومی» را همچون میراثِ عالیِ خود بر جهان ارزانی می دارد، روی در نقابِ خاک کشد.


IX – بروتوس


چون خبر این نقشه اندک اندک در روم پخش شد، مردم عادی که عاشق عظمتند به آن آفرین گفتند؛ طبقات سوداگر، که بوی سفارشهای جنگی و چپاول ایالات به مشامشان رسیده بود، دندانهای خود را تیز کردند؛ و آریستوکراسی، که با بازگشت قیصر نابودی خویش را از پیش آشکار می دید، بر آن شد که او را پیش از عزیمت بکشد.


قیصر با آن بزرگزادگان با چنان بزرگواری رفتار کرده بود که گشاده زبانی سیسِرو را در ستایش خویش برانگیخت. همة دشمنانی که تسلیم اختیار کرده بودند بخشید و فقط چند تنی را که پس از شکست و بخشودگی باز با او به جنگ برخاسته بودند محکوم به مرگ کرد. نامه هایی را که در چادرهای پومپیوس و سکیپیو یافت نخوانده سوزاند. دختر و نوادگان اسیر پومپیوس را نزد سکستوس، فرزند وی، که هنوز بر او یاغی بود، باز فرستاد و تندیسهای پومپیوس را، که هواخواهان قیصر واژگون کرده بودند، دوباره برپا داشت. فرماندهی ایالات را به بروتوس و کاسیوس و مقامات عالی دیگری را به بسیار کسان دیگر از زمرة ایشان واگذاشت. هزاران دشنام شنید و دم بر نیاورد و کسانی را که گمان می برد در کار توطئه بر ضد جانش هستند به محاکمه فرانخواند. سیسِرو را، که حربا صفت هر دم به رنگی درمی آمد، نه همانا بخشود، بلکه بزرگ داشت و از پذیرش هیچ یک از خواهشهای آن خطیب، خواه برای خود خواه برای یارانش که هواخواه پومپیوس بودند، دریغ نکرد. وی، به اصرار سیسِرو، از گناه مارکوس مارکلوس نا توبه کار نیز درگذشت. سیسِرو در خطابه ای شیوا به عنوان در دفاع از مارکلوس (سال 46) «جوانمردی باور نکردنی» قیصر را ستود و اعتراف کرد که اگر پومپیوس پیروز می شد، کینه خواهتر از قیصر می گشت. وی گفت: «من این سخن نامدار و بس فرزانه وارت را با اندوه شنیده ام که گفته ای: من چندانکه باید زیسته ام، خواه برای طبیعت باشد خواه برای ناموری. ... از تو می خواهم که این حکمت فرزانگان را یک سو بنهی؛ به بهای به خطر افکندن ما فرزانه مباش. ... تو هنوز راهی دراز به فرجام کارهای خویش داری و هنوز (حتی) بنیاد آنها را ننهاده ای.» سیسِرو به نام همة سناتوران با قیصر پیمان استوار بست که همه سر به سر سلامت او را پاس دارند و تن خویش را در برابر هر گزندی که به او روی آورد سپر کنند. سیسِرو اکنون بدان پایه توانگر شده بود که در اندیشه افتاده بود تا کاخی دیگر، نه کوچکتر از کاخ سولا، برای خود بخرد، و لذت می برد از بزمهایی که آنتونیوس و بالبوس و دیگر یاوران قیصر او را به آنها دعوت می کردند. نامه های او هیچ گاه به اندازة آن زمان از شادمانی حکایت ندارد. اما قیصر فریفته نشد و به ماتیوس نوشت: «هیچ کس به بزرگواری سیسِرو نیست، اما یقین دارم که سخت از من بیزار است.» چون هواداران پومپیوس دوباره جان گرفته و با قیصر ستیزه آغاز کردند، این تالران چربزبان عالم قلم با امیدهای ایشان موافق شد و مرثیه ای در وصف کاتوی کهین نوشت که قیصر را به مقابله با او برانگیخت. قیصر فقط پاسخی به عنوان بر ضد کاتو نوشت که نمودار دیکتاتور در بهترین حالت خویش نیست؛ وی به سیسِرو اختیار داد که تا در این معارضه سلاح خویش را برگزیند، و پیروزی به چنگ خطیب افتاد. عامة مردم شیوة سیسِرو و اعتدال فرمانروا را پسندیدند که در جایی که می توانست حکم مرگ امضا کند، رساله پرداخت.


کسانی را که به قدرت خو گرفته اند و سپس از آن محروم شده اند نمی توان با بخشودن عنادشان رام کرد. از یاد بردن بزرگواری دیگران در حق ما به همان دشواری از یاد بردن گزندی است که خود به دیگری رسانده ایم. آریستوکراتها در سنایی که جرئت رد پیشنهادهای قانونی قیصر را نداشت از خشم بر خود می پیچیدند. نابودی آزادی را نکوهش می کردند ـ همان آزادیی که کیسه های ایشان را سنگینتر کرده بود ـ و حاضر به پذیرش این نکته بودند که شرط بازگرداندن نظم، محدود کردن آزادی ایشان است. از حضور کلئوپاترا و کایساریون در روم بیمناک بودند؛ درست است که قیصر با زنش کالپورنیا می زیست و هر دو بظاهر به یکدیگر مهر می ورزیدند، اما که می دانست ـ و که نمی دانست ـ که به هنگام دیدارهای پیاپی او با آن شهبانوی خوبرو چه می گذشت؟ شایعات پیوسته حمایت از آن داشتند که قیصر کلئوپاترا را به زنی خواهد گرفت و پایتخت امپراطوریهای متحد خود و او را در مشرق زمین برخواهد گزید. مگر او فرمان نداده بود که تندیسش بر فراز کاپیتول در کنار تندیسهای شاهان کهن رومی برپا شود؟ مگر با حک پیکرة خود بر سکه های رومی به گستاخی بیسابقه ای برنخاسته بود؟ مگر جبه های ارغوانی، که معمولا ویژة شاهان بود، بر تن نمی کرد؟ در جشن لوپرکالیا، در روز 15 فوریة سال 44، کنسول آنتونیوس، عریان به شیوة کاهنان،1 مست لایعقل، سه بار کوشید تا دیهیم شاهانه ای را بر سر قیصر نهد، و قیصر سه بار رو برتافت؛ اما مگر نه از آن رو که جماعت غرولند کردند؟ مگر نه آنکه وی سه تریبونی را از کار بر کنار کرده بود به جرم آنکه دیهیم شاهی را که دوستانش بر سر تندیس او گذاشته بودند آنها برداشته بودند؟ یک بار در معبد ونوس نشسته بود و چون سناتوران به دیدار او آمدند، برای پیشباز از ایشان از جای برنخاست. برخی عذر آوردند که گرفتار حملة صرع شده است و دیگران بهانه کردند که به بیماری اسهال مبتلاست و برای آنکه در چنین لحظة نابهنگامی روده هایش نجنبد، بر جای نشسته مانده است. اما بسیاری از پاتریسینها بیمناک شدند که مبادا در یکی از همان روزها قیصر را بر تخت شاهی ببینند.


چند روزی پس از جشن لوپرکالیا، گایوس کاسیوس، مردی بیمارگون ـ و به وصف پلوتارک «رنگ پریده و لندوک» ـ نزد مارکوس بروتوس رفت و اندیشة کشتن قیصر را در دلش انداخت. وی پیشتر چند تن از سناتوران را با خود همداستان کرده بود، و نیز برخی از سرمایه دارانی را که قیصر، با محدود کردن اختیارات عاملان مالیات، جلوی یغماشان را در ایالات گرفته بود، و حتی گروهی از سرداران قیصر را که غنایم و مناصبی را که او بخشیده بود در شأن خود نمی دیدند. وجود بروتوس برای پیشاهنگی در توطئه لازم بود، زیرا همگان او را در فضیلت سرآمد مردان می شمردند. چنین گمان می رفت که وی از زادگان همان بروتوسهایی است که 464 سال پیش شاهان را [از رم] بیرون راندند.1 مادرش "سِر-ویلیا" خواهر ناتنی کاتو و زنش پورتیا دختر کاتو و بیوة بیبولوس، دشمن قیصر، بود. آپیانوس می گوید: «می پنداشتند که بروتوس پسر قیصر است، زیرا قیصر در ماههای پیش از تولد بروتوس دلباختة "سِر-ویلیا" بود.» پلوتارک می افزاید که قیصر بروتوس را فرزند خود انگاشت. شاید بروتوس خود نیز بر همین عقیده بود و از قیصر بیزار بود، چرا که وی مادرش را از راه به در برده و از او نیز، به گفتة شایعه سازان رم، به جای مردی از خاندان بروتوس، یک حرامزاده ساخته بود. وی همیشه اندوهگین و کم سخن بود، گویی که بر خطایی پنهانی می اندیشید؛ در عین حال رفتاری غرورآمیز داشت. همچون کسی که به هر تقدیر خون والاتباری در رگانش باشد. استاد یونانی و دلبستة فلسفه بود؛ در مابعدالطبیعه پیرو افلاطون بود و در اخلاقیات شاگرد زنون. بر او پوشیده نبود که مکتب رواقی، مانند عقاید یونانی و رومی، کشتن جباران را روا می شمرد. به دوستی نوشت: «نیاکان ما بر آن بودند که ما نباید به هیچ جباری گردن نهیم، اگر چه پدر ما باشد.» وی رساله ای دربارة «فضیلت» پرداخت و بعدها نامش با این مفهوم مجرد در هم آمیخت. به شهروندان سالامیس قبرسی، با وساطت دلالان، با سودی به نرخ چهل و هشت درصد وام می داد؛ چون وامداران از پرداخت بهرة جمع شده سرباز زدند، وی از سیسِرو، که در آن هنگام در کیلیکیا معاون کنسول بود، خواست تا بهره ها را به ضرب شمشیر رومی بازستاند. بر سیزالپین گل با پاکدامنی، و شایستگی فرمان راند و چون به رم بازگشت، از جانب قیصر به مقام پرایتوری شهری برگزیده شد (سال 45).


منش جوانمردانه اش با پیشنهاد کاسیوس یکسره ناساز افتاد. کاسیوس منش سرکش نیاکان بروتوس را به یاد او آورد، و شاید بروتوس نیز بر سر غیرت آمد تا این معنی را با تقلید از نیاکانش ثابت کند. وی، که جوانی حساس بود، چون دید که بر تندیس بروتوس مهین نوشته هایی از این گونه حک کرده اند که «بروتوس مگر مرده ای؟» یا «نوادگانت ناخلفند»، از شرم سرخ شد. سیسِرو چند رساله را که در این سالها نوشته بود به او پیشکش کرد. همانگاه میان پاتریسینها این نجوا درگرفت که روز پانزدهم ماه مارس لوکیوس کوتا در سنا پیشنهاد خواهد کرد که قیصر به مقام سلطنت برسد، زیرا، به حکم پیشگویی و خش سیبولایی، پارتیان فقط از یک شاه شکست خواهند خورد. کاسیوس می گفت که سنایی که نیمی از اعضایش از گماشتگان قیصر فراهم آمده این پیشنهاد را تصویب خواهد کرد و هر گونه امیدی به بازگرداندن جمهوری بر باد خواهد شد. بروتوس تسلیم شد و آنگاه توطئه گران طرحهای قطعی خود را ریختند. پورتیا راز توطئه را از زبان شوی خویش از این راه به در آورد که دشنه ای بر ران خود فرو برد تا نشان دهد که اگر خود نخواهد، هیچ گزند بدنی نخواهد توانست او را به زبان آورد. بروتوس یک دم اسیر احساسات کور شد و اصرار کرد که به جان آنتونیوس نباید آسیبی برسد.


شامگاهان چهاردهم مارس، قیصر، در انجمنی از دوستان که در خانه اش برپا شده بود، پیشنهاد کرد تا به عنوان موضوع مباحثه در این باره گفتگو کنند که «بهترین مرگ کدام است»؟ و خود پاسخ داد: «مرگ ناگهانی.» بامداد روز بعد، زن قیصر از او خواست تا به سنا نرود و گفت که او را در خواب آغشته به خون دیده است. خادمی نیز که مانند زن قیصر بیمناک بود تصویر نیای قیصر را از دیوار فرو افکند تا دل قیصر را بدشگون کند و او را از رفتن باز دارد. اما دکیموس بروتوس، که یکی از نزدیکترین دوستان او و نیز یکی از توطئه گران بود، از او خواست که به سنا برود و خود مؤدبانه جلسات آن را برای مدت نامعلوم تعطیل کند. دوستی که از توطئه آگاه شده بود به دیدنش آمد تا او را زنهار دهد، اما قیصر از خانه بیرون رفته بود. قیصر بر سر راه خود به سنا به سپورینای طالع بین برخورد که یک بار آهسته در گوشش گفته بود: «از روزهای سیزدهم و پانزدهم مارس بر حذر باش!» قیصر لبخند زنان گفت که آن روزها فرا رسیده و کارهای همه رو به راه است. طالع بین سپورینا پاسخ داد: «اما آن روزها به سر نرسیده است.» هنگامی که قیصر، به حکم سنتی که پیش از جلسة سنا جاری بود ، قربانیی را در برابر تماشاخانة پومپیوس نیاز می کرد، لوحی به دستش دادند که در آن او را از توطئه خبر داده بودند. قیصر اعتنایی به لوح نکرد، و در روایات آمده است که پس از مرگ لوح را در دستش یافتند.1 1. این داستانهای مربوط به روزهای سیزدهم و پانزدهم ماه مارس در نوشته های سوئتونیوس و پلوتارک و آپیانوس آمده است. اما با اینهمه چه بسا افسانه باشد.


تربونیوس، یکی از توطئه گران که از سرداران محبوب قیصر نیز بود، با سرگرم کردن آنتونیوس به حرف، وی را از رفتن به سنا بازداشت. چون قیصر به تالار آمد و بر کرسی خود جای گرفت، «آزادی بخشان»1 بیدرنگ بر سرش ریختند. سوئتونیوس گزارش می دهد که، به گفتة برخی، چون مارکوس بروتوس قصد جانش کرد، قیصر به یونانی به او گفت: «کای سوتکنون» ـ یعنی فرزندم، تو هم؟ آپیانوس می گوید که چون بروتوس بر قیصر زخم زد، قیصر یکسره دست از مقاومت بداشت؛ پس ردای خویش را به روی سر و چهره کشید و تن به ضربتها داد و در پای تندیس پومپیوس به زمین افتاد. بدین گونه آرزوی کاملترین مردی که روزگار باستان در دامن خود پرورده بود روا شد.


1. اشاره به مخالفان قیصر در سنا. ـ م.


فصل دهم :آنتونیوس - 44 – 30 ق م


I - آنتونیوس و بروتوس


کشته شدن قیصر یکی از تراژدیهای عمدة تاریخ بود. این امر از آن رو نیست که رشتة کوششی بزرگ را در کشورداری گسست و پانزده سال دیگر آشوب و جنگ در پی آورد؛ زیرا تمدن به جای ماند، و آوگوستوس آنچه را قیصر آغاز کرده بود به پایان رساند. تراژدی از این روست که شاید هر دو طرف دعوی در آن حق داشتند: توطئه گران در این اندیشه که قیصر سودای شاهی در سر دارد، و قیصر در این باور که آشوب و وسعت امپراطوری، حکومت سلطنتی را اجتناب ناپذیر کرده است. از زمانی که سنای روم از قتل قیصر یک دم در حیرت فرو شد و سپس اعضای آن پریشان و هراسناک پا به گریز نهادند، بر سر این نکته میان آدمیان اختلاف بوده است. آنتونیوس، که پس از واقعه از راه فرا رسید، دلیری را در احتیاط دید و در خانة خویش پناه گرفت. زبان سیسِرو از فصاحت باز ماند، حتی هنگامی که بروتوس، دشنه به دست، او را به نام «پدر میهن خویش» ستود. توطئه گران چون از سنا بیرون آمدند خلقی آشفته را در میدان یافتند، پس کوشیدند تا با اوراد «آزادی» و «جمهوری» ایشان را با خود همراه کنند، اما آن جمعیت شگفتزده دیگر برای عباراتی که مدتها برای پوشاندن آز به کار می رفت حرمتی نمی شناخت. آدمکشان بر جان خویش بیمناک شدند و در ساختمانهای فراز کاپیتول پناه گرفتند و نگهبانان شمشیرزن خصوصی خود را بر گرد آنها گماشتند. نزدیک شامگاهان سیسِرو نیز به آنان پیوست. آنتونیوس، پس از آنکه فرستادگان ایشان را نزد خود پذیرفت، پاسخی دوستانه بر ایشان فرستاد.


روز بعد جمعیت انبوهتری در میدان گرد آمد. توطئه گران گماشتگانی فرستادند تا پشتیبانی جمعیت را باز خرد و آن را به صورت انجمنی قانونی درآورد؛ آنگاه دل قوی کردند و از کاپیتول فرود آمدند و بروتوس خطابه ای را که برای سنا آماده کرده بود برای جمعیت خواند. خطابه در شنوندگان شوقی برنینگیخت. کاسیوس نیز کوششی کرد، اما جز خاموشی سرد پاسخی نیافت. «آزادی بخشان» به کاپیتول بازگشتند و چون جمعیت رو به کاهش گذاشت، دزدانه به خانه های خویش رفتند. آنتونیوس که خود را وارث قیصر می پنداشت همة نامه ها و وجوهی را که قیصر در کاخ خویش باز نهاده بود از کالپورنیای پریشان گرفت؛ در عین حال، پیر سربازان قیصر را در نهان به رم فرا خواند. در روز هفدهم مارس، به حکم اختیار تریبونی خود، جلسة سنا را تشکیل داد و همة دسته ها را با خوشرفتاری و آرامش خویش شگفتزده کرد.


وی پیشنهاد سیسِرو را برای عفو همگانی پذیرفت و رضا داد که بروتوس و کاسیوس به فرماندهی ایالات گماشته شوند (یعنی بسلامت بگریزند و از قدرت نیز بی بهره نشوند)، به شرط آنکه سنا همة فرمانها و قوانین و احکام انتصاب قیصر را تصویب کند. چون بیشتر اعضای سنا منصب یا درآمد خود را در پرتو همین قوانین به دست آورده بودند، شرط را پذیرفتند و هنگامی که جلسة سنا پایان یافت، همگان بر آنتونیوس، به نام کشورداری که صلح را از کام دیو جنگ بیرون کشیده است، آفرین گفتند. عصر آن روز آنتونیوس، کاسیوس را به شام مهمان کرد. روز هجدهم، سنا دوباره به کنکاش نشست، وصیت قیصر را نافذ شمرد، حکم داد تا تشییعی رسمی از جنازة او به عمل آید، و آنتونیوس را برگماشت تا به شیوة معمول مرثیة مرسوم را ایراد کند.


روز نوزدهم آنتونیوس وصیتنامة قیصر را از دوشیزگان آتشبان، که آن را به امانت نزد خود داشتند، باز گرفت و نخست برای جمعی کوچک و سپس گروهی بزرگ برخواند. در وصیتنامه چنین آمده بود که دارایی خصوصی قیصر باید به نوادگان برادرش برسد و آنگاه یکی از این نوادگان، یعنی کایوس اوکتاویوس را فرزند خوانده و وارث وی نامیده بود ( و این نکته حیرت و خشم آنتونیوس را برانگیخت.) دیکتاتور همچنین باغهای خود را به مردم واگذاشته بود تا به صورت گردشگاهی همگانی درآید و سیصد سِستِرس برای هر شهروند رومی باز نهاده بود. خبر این گشاده دستیهای نیکوکارانه بتندی در شهر پخش شد؛ و هنگامی که، در روز بیستم، جنازة قیصر که در خانه اش مومیایی شده بود برای آیینهای واپسین به فوروم آورده شد، جمعیتی انبوه، و از جمله سربازان قدیمی قیصر، برای ادای احترام به او گرد آمدند. گویا آنتونیوس نخست با خویشتنداری و احتیاط سخن گفته است، اما همینکه به میانه های سخن رسیده، احساسات نهانش سر از سینه بر زده و اخگر فصاحتش را برافروخته است. هنگامی که ردای پاره پاره و خونینی را که قیصر به هنگام دشنه خوردن بر تن داشته بود از تابوت عاج بیرون کشید، عواطف جمعیت چنان برانگیخته شد که فرونشاندن آن ممکن نبود. در میانه مویه های غریب و فریادهای دیوانه وار، مردم از هر سو پاره های چوب گرد آوردند و آتشی در پای جنازه برافروختند. کهنه سربازان سلاحهای خویش را همچون پیشکشی به روی خرمن آتش انداختند و بازیگران جامه های خود و خنیاگران سازهاشان و زنان گرانبهاترین پیرایه هایشان را. برخی از شوریدگان نیمسوزها از آتش برگرفتند تا خانه های توطئه گران را بسوزانند؛ اما از آن خانه ها سخت نگهبانی می شد و خانه خدایان از رم گریخته بودند. خیل جمعیت همة شب را کنار آتش فروزان گذراند و بسیاری از یهودیان، که وجود قوانین موافق حال خود را مدیون قیصر بودند، سه روز آنجا سرودهای کهن خویش را که ویژة تشییع مردگان بود می خواندند. آن روزها آشوب در پایتخت موج می زد تا آنکه سرانجام آنتونیوس سربازان خود را فرمود تا یغماگران سمج را از صخرة تارپیانی به زیر اندازند.


آنتونیوس یک نیمة قیصر بود، همچنانکه آوگوستوس نیمة دیگر بود؛ آنتونیوس سرداری شایسته و آوگوستوس سیاستمداری گرانمایه بود، اما هیچ یک هر دو صفت را در خود جمع نداشت. آنتونیوس در سال 82 ق م زاده شد و بخش بزرگی از زندگی خود را در اردوگاهها و بخش بیشتری را در پی باده، زن، خوراک خوب، و کامرانی به سر برده بود. اگر چه والاتبار و خوبرو بود، از فضایل ویژة مردم ساده بهره داشت، یعنی از قوت بدنی، سرزندگی، خوشخویی، گشاده دستی، دلیری، و وفاداری. وی روی قیصر را سپید کرده بود، زیرا حرمسرایی از مرد و زن در رم داشت و، در سفر، همواره یک روسپی یونانی در تخت روان همراهش بود. خانة پومپیوس را در حراج خرید، در آن سکونت گزید، و سپس از پرداخت بها سر باز زد. در میان اسناد قیصر، احکام انتصاب دوستان و فرمانهایی موافق مقصود و مدخل خویش یافت ـ (یا به گفتة برخی) اینها و چیزهایی را که خود می خواست در میان اسناد قیصر نهاد. در ظرف دو هفته، معادل 000’500’1 دلار از بدهی های خود را پرداخت و مردی توانگر شد. قریب 000’000’25 دلاری را که قیصر در معبد اوپس1 به ودیعه گذاشته بود گرفت و 000’000’5 دلار دیگر از خزانة خصوصی قیصر برداشت. چون دید که دکیموس بروتوس، که از جانب قیصر فرمانروای سیزالپین گل شده بود، به رغم شرکت در قتل قیصر، همچنان بر آن مقام پرسود باقی است، لایحه ای از انجمن گذراند تا خود بر آن ایالت، که از نظر استراتژیک اهمیت داشت، دست یابد و دل دکیموس را نیز به مقدونیه خوش کرد. همین گونه مارکوس بروتوس و کاسیوس، مقدونیه را به دکیموس و سوریه را به دولابِلّا واگذاشتند و خود به حکومت کورنه و کرت خرسند شدند.


سنا، که از قدرت روزافزون آنتونیوس به هراس افتاده بود، فرزند خواندة قیصر را به روم دعوت کرد تا آنتونیوس را وهنی رسانده باشد. کایوس اوکتاویوس، که بعدها خود را به مقام بزرگترین دولتمرد تاریخ روم رساند، در سال 44 ق م هجده ساله بود. بنا به


1. از خدایان رومی که جشنهای بسیار به نامش برپا می شد، از آن جمله جشن اوپالیا در روز نوزدهم دسامبر و جشن دیگری در روز بیست و پنج اوت. ـ م.


سنت، نام پدر خوانده اش را بر خود نهاد و نام خویش را نیز برای باز شناخته شدن بر آن افزود و نامش کایوس جولیوس اوکتاویانوس شد، تا آنکه هفده سال بعد، نام والای آوگوستوس (همایون فر) را گرفت که در طی قرون به آن شناخته شده است. مادر بزرگش یولیا، خواهر قیصر، پدر بزرگش صرافی در بازار پلِبها در ولیترای واقع در لاتیوم، و پدرش نخست شهردار پلِبی و سپس پرایتور و بعد فرمانروای مقدونیه بود. در کودکی سادگی اسپارتی را به تربیت آموخت و ادب و فلسفة یونان و روم را فرا گرفت. در ظرف سه سال واپسین زندگی قیصر، بیشتر روزهایش را در قصر او می گذارند. یکی از دردهای زندگی قیصر آن بود که پسری مشروع از خود نداشت و باز این یکی از ژرف بینیهای بزرگ او بود که اوکتاویوس را به فرزندی پذیرفت. قیصر این پسر را در سال 45ق م با خود به اسپانیا برد و از دیدن دلاوری آن بیمار ناتوان و عصبی در تحمل خطرات و سختیهای نبرد خرسند شد. او را واداشت تا فنون جنگ و حکومت را به دقت بیاموزد. تندیسهای بسیار، چهرة او را برای ما آشنا کرده است: مردی بود فرهیخته، ظریف، جدی، و در عین حال کمرو، با اراده، باگذشت، و سرسخت؛ ایدئالیستی (آرمانخواهی) که به اجبار واقعپرداز شده، اندیشمندی که با رنج بسیار آموخته است که مرد عمل باشد. نحیف و رنگ پریده بود و از سوء هاضمه رنج می برد. کم می خورد و کمتر می نوشید و، در پرتو پرهیز و زندگانی منظم، از دوستان قوی بنیه ای که بر گردش بودند بیشتر زیست.


در پایان ماه مارس 44، بنده ای آزاد شده وارد آپولونیا، در ایلیریا یعنی مقر اوکتاویانوس و سپاهش، شد و خبر قتل و وصیت قیصر را آورد. جوان حساس از ناسپاسی آدمیان سخت برآشفت. همة مهرش به عم بزرگش، قیصر ، که او را آنچنان پرورده بود و با سری چنان پرشور برای بازسازی کشوری پریشان کوشیده بود، در او به جوش آمد و مصممش ساخت تا کارهای قیصر را خونسرد و آرام به پایان رساند و کین مرگش را برآورد. پس با کشتی از دریا گذشت، به بروندیسیوم رفت، و به سوی روم شتافت. در آنجا خویشاوندانش به او اندرز دادند تا خود را نهان کند مبادا که آنتونیوس دست به خون او یازد. مادرش نیز وی را اندرز داد که دست به کاری نزند. اما چون اوکتاویوس چنین شیوه ای را خوار شمرد، مادر شاد شد و فقط به او پیشنهاد کرد که تا حد ممکن شکیبایی و زیرکی پیشه کند و از ستیزة آشکار بپرهیزد. وی از این اندرز فرزانه وار تا پایان عمر پیروی کرد.


اوکتاویانوس به دیدار آنتونیوس رفت و از او پرسید که بر ضد دشمنان قیصر چه کارها شده است، و شگفتزده شد از اینکه آنتونیوس را سرگرم بسیج سپاهی برای جنگ با دکیموس بروتوس یافت، چرا که وی از تسلیم سیزالپین گل به وی سرباز زده بود. اوکتاویانوس از آنتونیوس خواست تا میراث قیصر را برابر با وصیت او خرج کند، از جمله به هر شهروند رومی قریب 45 دلار از محل میراث بپردازد. آنتونیوس دلایل بسیار برای تأخیر آورد. پس اوکتاویانوس وجوهی از دوستان قیصر وام گرفت و پول سربازان قدیمی را پرداخت و با این چادر سپاهی برای خود بسیج کرد.


آنتونیوس، که به گفتة خود از گستاخی این «پسرک» به خشم آمده بود ، اعلام داشت که به جانش سوءقصدی صورت گرفته و ضارب اوکتاویانوس را محرک عمل خود دانسته است. اوکتاویانوس مدعی بیگناهی خود شد. سیسِرو از این ستیزه بهره جست تا اوکتاویانوس را مجاب کند که آنتونیوس بزهکاری سیاهدل است و باید بینی او را به خاک مالید. اوکتاویانوس با او همداستان شد و دو لژیون خود را با لژیونهای هیرتیوس و پانسا در یک سپاه گردآورد و همراه آنها روانة شمال در پی نبرد با آنتونیوس شد. سیسِرو با نگارش چهارده فیلیپیکوس1 آتش این جنگ خانگی تازه را تیزتر کرد؛ وی پاره ای از این خطابه ها را در سنا یا انجمن خواند و برخی دیگر را، مطابق سنتی که برای بدنام کردن حریفان جنگی رایج بود، از برای «تبلیغات»، در کوی و برزن پراکند. پس از نبردی که در موتینا (مودنا) درگرفت، آنتونیوس شکست خورد و گریخت (سال 44)؛ اما هیرتیوس و پانسا به خاک هلاک افتادند و اوکتاویانوس به رم بازگشت و فرمانروای یکتای لژیونهای سنا و نیز سپاهیان خود شد. وی با پشتیبانی این نیرو سنا را واداشت تا او را به مقام کنسولی برگزیند، احکام عفو توطئه گران را لغو کند، و همة آنان را به مرگ محکوم گرداند. چون دریافت که اکنون سیسِرو و سناتوران دشمن اویند و او را همچون افزاری موقت به زیان آنتونیوس به کار می برند، اختلافات خود را با آنتونیوس پایان داد و به همراهی او و لپیدوس دومین تریوم ویراتوس یا شورای سه گانه را تشکیل داد (از سال 43 تا 33ق م). نیروهای متحد این سه تن به رم هجوم آوردند و بی آنکه به مقاومتی برخورند آن را گرفتند. بسیاری از سناتوران و محافظه کاران به جنوب ایتالیا و ایالات گریختند. انجمن، تشکیل تریوم ویراتوس را تصویب کرد و اختیاراتی کامل به مدت پنج سال به آن داد.


اوکتاویانوس و آنتونیوس و لپیدوس اینک، برای آنکه مزد سپاهیان خود را بپردازند و خزانه های خویش را سرو سامان دهند و کین قتل قیصر را برآورند، خونبارترین «حکومت وحشت» را در تاریخ رم برپا داشتند. نام سیصد سناتور و دو هزار بازرگان را برای کشتن نشان کردند و ندا در دادند که به هر آزاده ای که سر متهمی را بیاورد بیست و پنج هزار دراخما و به هر بنده ده هزار دراخما پاداش خواهند داد. پولداری در زمرة جنایت به شمار آمد. کودکانی که اموالی برایشان به ارث گذاشته شده بود محکوم به مرگ، و کشته شدند؛ بیوگان از میراث خویش محروم گشتند؛ از هزار و چهار صد زن ثروتمند خواسته شد تا بخش


1. در اصل عنوان سخنرانیهای دموستن خطیب یونانی (متـ سال 384) در نکوهش فیلیپ دوم، شاه مقدونی، بود. اما بعد بر خطابه های سیسِرو به ضد آنتونیوس نیز نهاده شد. اصل واژه در یونانی «فیلیپیکوس» به معنای درباره یا به ضد فیلیپ است. ـ م.


عمده ای از ثروت خود را به تریوم ویراتوس تحویل دهند؛ سرانجام پولهایی که نزد «دوشیزگان آتشبان» نیز به ذخیره گذاشته شده بود ضبط شد. از جان آتیکوس درگذشتند، زیرا فولویا، زن آنتونیوس، را یاری رسانده بود. و او، در عین سپاسگزاری از این جوانمردی، وجوهی هنگفت برای بروتوس و کاسیوس فرستاد. اعضای تریوم ویراتوس به سربازان خود فرمان دادند تا همة گریزگاههای شهر را پاس دارند. متهمان در چاهها، گندآبروها، خرپشته های بامها، و دودکشها نهان شدند. برخی تا واپسین دم مقاومت کردند و جان سپردند و گروهی بی غوغا سر تسلیم به تیغ دژخیمان نهادند؛ جمعی دیگر از گرسنگی مردند یا خود را حلق آویز یا در آب غرق کردند؛ برخی خود را از بام یا در آتش افکندند؛ برخی نابجا کشته شدند؛ و برخی نیز، که نامشان در فهرست محکومان نبود، خود را به روی اجساد خویشاوندان کشتند. سالویوس، که مقام تریبونی داشت و مرگ را ناگزیر می دید، بزم واپسین را برای دوستان برپا کرد. فرستادگان تریوم ویراتوس به بزمگاه درآمدند؛ سرش را بریدند، تنه اش را به روی میز باز گذاشتند، و فرمان دادند که بزم ادامه یابد. بندگان فرصت را غنیمت شمردند تا شر اربابان سختگیر را از سر خود کم کنند، اما بسیاری تا پای مرگ از جان صاحبانشان دفاع کردند؛ بنده ای به جامة ارباب خود درآمد و به جای او سر به تیغ سپرد. پسران برای دفاع از پدران جان دادند، اما برخی نیز پدران خویش را بغدر به چنگ دشمن انداختند تا بخشی از اموال ایشان را به ارث ببرند. زنان زناکار یا فریب خورده شوهران خود را تسلیم کردند. زن کوپونیوس در آغوش آنتونیوس خفت تا جان خویش را در امان دارد. فولویا، زن آنتونیوس، یک بار کوشیده بود تا کوشک همسایه اش روفوس را بخرد و روفوس نفروخته بود؛ اما اکنون با آنکه کوشک را به فولویا پیشکش کرده بود، فولویا نامش را در فهرست محکومان نهاد و سر بریده اش را به در خانه اش میخکوب کرد.


آنتونیوس نام سیسِرو را در صدر فهرست محکومان به مرگ نهاد. آنتونیوس شوهر بیوة کلودیوس و پسر خواندة لنتولوس کاتالیناری بود که سیسِرو هر دو را در زندان کشته بود؛ گذشته از این، آنتونیوس بحق از دشنامهای بیدریغ «فیلیپیکوسها» خشمگین بود. اوکتاویانوس به کار آنتونیوس اعتراض کرد، اما چندان پای نفشرد؛ وی نمی توانست ستایش سیسِرو را از قاتلان قیصر، و ابهامی را که آن بذله گوی گستاخ در توجیه روابط دوستانة خویش با وارث قیصر برای محافظه کاران آورده بود، از یاد ببرد.1 سیسِرو کوشید تا بگریزد، اما دچار دریا زدگی شد؛ از کشتی فرود آمد و شب را در کوشک خود در فورمیای گذراند. روز بعد خواست آنجا بماند و چشم به راه دژخیمان بنشیند، زیرا آنان را بر دریای خروشان رجحان می نهاد؛ اما


1. سیسِرو دربارة اوکتاویانوس گفته بود: adolescentem, ornandum, tollendum laudandum ـ یعنی «این پسر را باید ستود، نشان افتخار داد، و بزرگ داشت.» اما t ollendum «باید کشت» نیز معنا می دهد.


بندگانش او را بزور سوار تخت روان کردند، و همانگاه که وی را به سوی کشتی می بردند، سربازان آنتونیوس رسیدند. بندگانش خواستند به مقاومت برخیزند، اما سیسِرو به آنان فرمان داد تا تخت روان به زمین نهند و تسلیم اختیار کنند. آنگاه با «بدنی از غبار پوشیده و ریش و مویی ژولیده و چهره ای خسته از رنجوریها» سرش را دراز کرد تا سربازان آن را آسانتر ببرند (سال 43 ق م). به فرمان آنتونیوس دست راست سیسِرو را نیز بریدند و با سرش نزد اعضای تریوم ویراتوس آوردند. آنتونیوس پیروزمندانه خندید و به قاتلان دویست و پنجاه هزار دراخما بخشید و آن سر و دست را در فوروم آویخت.


در آغاز سال 42، اعضای تریوم ویراتوس با نیروهای خود از آدریاتیک گذشتند و از راه مقدونیه بر تراکیا حمله بردند. در آنجا بروتوس و کاسیوس بازپسین سپاه جمهوری را با گرفتن خراج، به پایه ای که در روم سابقه نداشت، فراهم آورده بودند. این دو از شهرهای خاوری امپراطوری خراج ده سال را خواستند و گرفتند. چون اهل رودس سرپیچیدند، کاسیوس بر آن بندر بزرگ تاخت و به همة شهروندان فرمان داد تا ثروت خود را تسلیم کنند، آنان را که دو دل بودند کشت، و قریب 000’000’10 دلار با خود برد. در کیلیکیا خانه های طرسوس را منزلگاه سربازان خود کرد تا آنکه 000’000’9 دلار گرفت و شهر را ترک کرد؛ شهروندان برای آنکه این مبلغ را گردآوردند، همة زمینهای شهر را به حراج گذاشتند و ظروف و پیرایه های فلزی معابد را آب کردند و مردم آزاد شهر را به بندگی فروختند ـ نخست پسران و دختران، سپس زنان و پیرمردان، و سرانجام نوجوانان را؛ بسیاری چون دریافتند که فروخته شده اند، خود را کشتند. کاسیوس در یهودا 000’200’4 دلار از مردم باج گرفت و ساکنان چهار شهر را به بندگی فروخت. بروتوس نیز به زور مبالغی گردآورد. چون شهروندان کانتوس درخواست او را رد کردند، وی شهر را چندان به محاصره نگاه داشت تا شهریان گرسنه اما سرسخت همگی خود را کشتند. بروتوس، که دوستدار فلسفه بود، بیشتر در آتن روزگار می گذراند؛ اما شهر پر بود از نجیب زادگان رومی که در پی بازگرداندن حکومت خویش صلای جنگ در می دادند. چون وجوه کافی فراهم آمد، بروتوس کتابهایش را بست، سپاهیانش را با نیروهای کاسیوس یکی کرد، و رهسپار کارزار شد.


نیروهای دو طرف در سپتامبر سال 42ق م در فیلیپی به هم خوردند. جناح بروتوس نیروهای اوکتاویوس را پس راند و اردوگاهش را گرفت؛ اما نیروهای آنتونیوس لژیونهای کاسیوس را تارومار کرد. کاسیوس به سپردار خود فرمان داد که وی را بکشد، و فرمانش روا شد؛ آنتونیوس نمی توانست بیدرنگ دنبالة این پیروزی را بگیرد؛ اوکتاویانوس بر اثر بیماری در چادر خود ماند، و آشوب در سپاهیانش افتاد. آنتونیوس سراسر سپاه را سر و سامانی تازه داد و پس از چند روزی با آنها بر بروتوس تاخت و ماندة سپاهیان جمهوری را تار و مار کرد. بروتوس چون سربازانش را در حال تسلیم دید، شاید با دلی آسوده، پی برد که نبرد را باخته است؛ وی خود را به روی شمشیر دوستی انداخت و مرد. هنگامی که آنتونیوس به سر نعش او آمد، آن را با جبة ارغوانی خویش پوشاند، زیرا این دو زمانی دوست هم بودند.


II – آنتونیوس و کلئوپاترا


آریستوکراسی کهن در فیلیپی به واپسین نبرد زمینی خود دست زد. بسیاری از آنان ـ از جمله پسر کاتو، پسر هورتِنسیوس، کوینتیلیوس واروس و کوینتوس لابئو ـ مانند بروتوس و کاسیوس خود را کشتند. پیروزگران، امپراطوری را میان خود بخش کردند: افریقا به لپیدوس داده شد؛ اوکتاویانوس مغرب زمین را گرفت؛ و آنتونیوس، به انتخاب خویش، مصر و یونان و مشرق زمین را اختیار کرد. آنتونیوس، که همیشه به پول نیاز داشت، یاوریهای شهرهای خاوری به دشمنانش را بدان شرط بخشید که مبلغی برابر آنچه به دشمنانش داده بودند به او نیز بدهند ـ یعنی مالیات دهساله را یکساله بپردازند. چون پیروزی وی را بظاهر آرام بخشیده بود، خوشخویی دیرین را باز یافت. هنگامی که زنان افسوسی در جامة باکانتها1 او را در مقام ایزد دیونوسوس درود گفتند، وی از خواستهای خویش در حق آنان درگذشت؛ اما به پاداش شامی چرب، خانة یک مهتر ماگنسیایی را به آشپز خود بخشید. وی شهرهای یونیایی را به شکل انجمنی در افسوس فراخواند و در تعیین مرزها و تدبیر امور این ممالک روشی چنان خردمندانه پیش گرفت که آوگوستوس ده سال بعد تغییری در اوضاع آنها لازم ندید. وی همة کسانی را که به ضدش جنگیده بودند بخشود، جز آنان که در کشتن قیصر دست داشتند. به شهرهایی که بیش از همه از دست کاسیوس و بروتوس آسیب دیده بودند وسایل مرمت داد؛ چند تای آنها را از پرداخت مالیات به رم معاف کرد؛ بسیار کسان را که از جانب توطئه گران به بردگی فروخته شده بودند رهایی بخشید؛ و شهرهای سوریه را از چنگ خودکامگیی که دموکراسی را در آنها برانداخته بودند آزاد گرداند.


آنتونیوس در همان حال که این محاسن سرشت سادة خود را بروز می داد، چندان تن به کامرانی داد که حرمت مقامش از دیدة فرمانبردارانش برفت. وی خویشتن را در جمع رقاصان و خنیاگران و روسپیان و بزم آرایان غوغاگر افکند و هر گاه زنی خوبرو طبع هوسرانش را به جنبش می آورد، او را به همسری و همخوابگی خود در می آورد. نیز رسولانی نزد کلئوپاترا فرستاد و به او فرمان داد تا در طرسوس نزد او حاضر شود و پاسخگوی این اتهام باشد که چرا به کاسیوس در گردآوری مال و سپاهی یاری کرده است. کلئوپاترا آمد، اما آنگاه که خود می خواست و آنچنان که خود می پسندید: هنگامی که آنتونیوس در فوروم


1. در دینهای یونان و روم، زنان پرستندة باکخوس یا دیونوسوس. ـ م.


بر تختی نشسته و منتظر دفاع و محاکمة کلئوپاترا بود، کلئوپاترا سوار بر زورق از رودخانة کودنوس فرا می آمد؛ زورقی با بادبانهای ارغوانی، دماغة زرکش، و پاروهایی سیمین که همگام با نوای نی لبکها و چنگها پس و پیش می رفت. کارکنان کشتی، که همه ندیمه های او بودند، در هیئت پریان دریایی و الاهگان رحمت1، و خود نیز در جامة ونوس زیر سایبانی زربفت آرمیده بود. چون خبر این منظر دلربا میان مردم طرسوس پراکنده شد، همگی رو به کرانة رود نهادند و آنتونیوس را بر تخت خود تنها گذاشتند. کلئوپاترا از او دعوت کرد تا شام را با او در زورقش صرف کند. آنتونیوس با جمع رعب انگیزی از ملازمان به میهمانی آمد؛ کلئوپاترا در پذیرایی آنان هیچ تجملی را فرو نگذاشت، و سرداران او را نیز با پیشکشها و لبخندهایش رشوه داد. زمانی که کلئوپاترا در اسکندریه دختری بیش نبود، آنتونیوس به او دلباخته بود و اکنون، در سن بیست و نه سالگی ، وی را در اوج دلربایی می یافت. وی سخن را با سرزنش کلئوپاترا آغاز کرد، اما با اهدای فنیقیه، کویله ـ سوریا، قبرس، و بخشهایی از عربستان و کیلیکیا و یهودا به او پایان برد. کلئوپاترا نیز او را آنچنانکه می خواست پاداش داد و دعوت کرد که به اسکندریه بیاید. در آنجا آنتونیوس زمستانی را به بیغمی گذراند (سالهای 41 ـ 40 ق م)، از شهد عشق شهبانو می نوشید و به شنیدن سخنرانی در موزه2 می رفت و یکسره از یاد برده بود که باید بر یک امپراطوری فرمان راند. اما کلئوپاترا خود دلباختة وی نبود. کلئوپاترا می دانست که مصر مایه رو اما ناتوان بزودی طمع روم پرتوان را برخواهد انگیخت و تنها راه رستگاری کشور و تاج و تختش در زناشویی با خداوندگار روم است. وی به این اندیشه در پی قیصر رفته بود و اینک در پی آنتونیوس می رفت. آنتونیوس نیز، که جز سیاست قیصر سیاستی نداشت، به وسوسه افتاد که رؤیای یگانگی روم و مصر را تحقق بخشد و پایتخت خود را در سرزمین دلکش شرق برپا سازد.


همانگاه که آنتونیوس در اسکندریه به خوشگذرانی سرگرم بود، زنش فولویا و برادرش لوکیوس برای برافکندن قدرت اوکتاویانوس در رم توطئه می چیدند. اوکتاویانوس در رم روزگار خوشی نداشت: سنا جز جرگه ای از حادثه جویان و سرداران نبود؛ کارگران از بیکاری به ستوه آمده و «خلقیان» نابسامان بودند؛ سکستوس پومپیوس از ورود غذا جلوگیری می کرد؛ بیمناکی بازرگانی را دچار رکود ساخته بود؛ باجگیری و یغماگری ثروتی به جا نگذاشته بود؛ و بسیاری از مردم به بی پروایی و هرزگی روزگار می گذراندند، زیرا بر آن بودند که بامدادان چه بسا سکه ها از رواج بیفتد یا اموال ایشان باز به تاراج رود یا پیک


1. در اساطیر یونان، سه خواهر خوبرو که مظهر دلربایی و خداوندان زیبایی به شمار می آمدند. ـ م.


2. «موزه» در اصل به معنای جایگاه موزه ها یا خداوندان الهامبخش هنرمندان است. «موزة اسکندریه» نامدارترین موزة جهان کهن به شمار می آمد؛ کار آن بیشتر مبارزه با جنبشهای انقلابی و نوجویانة فکری بود که در یونان سلطة طبقات حاکم را در خطر می انداخت. ـ م.


اجل در رسد. اوکتاویانوس خود در این زمان مظهری از بیعفتی بود. فولویا و لوکیوس، برای کامل کردن آشوب، سپاهی گردآوردند و از همة ایتالیاییان خواستند که حکومت اوکتاویانوس را براندازند. مارکوس اگریپا، سردار اوکتاویانوس، لوکیوس را در پروژا محاصره، و به زور گرسنگی وی را از میدان بدر کرد (مارس سال 40). فولویا بر اثر بیماری و ناکامی و دلشکستگی از سرگرانی آنتونیوس در حق خود مرد. اوکتاویانوس لوکیوس را به امید نگاه داشتن صلح با آنتونیوس بخشید، اما آنتونیوس از دریا گذشت و سپاه اوکتاویانوس را در بروندیسیوم محاصره کرد. سپاهیان در خردمندی بر پیشوایان خود پیشی گرفتند، از نبرد با یکدیگر سرپیچیدند ، و پیشوایان را واداشتند تا با هم آشتی کنند (سال 40). آنتونیوس، به نشانة خوشرفتاری ، خواهر اوکتاویانوس، اوکتاویای نجیب و پرهیزگار، را به زنی گرفت. هر کس چند صباحی شادمان بود؛ و ویرژیل که اکنون چهارمین سرود شبانی خود را می نوشت، بازگشت حکومت خوش ایدئالی ساتورنوس را پیشگویی می کرد.


در سال 38 ق م، اوکتاویانوس دلباختة لیویا زن آبستن تیبریوس کلاودیوس نرون شد. پس، زن نخست خود سکریبونیا را طلاق داد و نرون را مجاب کرد که لیویا را آزاد کند، آنگاه خود او را به زنی گرفت. چون لیویا از دودمان کلاودیوس بود و از این رو با آریستوکراسی پیوند داشت، اوکتاویانوس به میانجیگری او راه آشتی با طبقات مالدار را گشود. وی از نرخ مالیات کاست و سی هزار بردة گریزان را نزد اربابان خود بازگرداند و بردبارانه همت کرد تا نظم را دوباره در ایتالیا برقرار کند. به یاری آگریپا و صدو بیست کشتیی که آنتونیوس به او داده بود، ناوگان سکستوس پومپیوس را از میان برد، خوراک مورد نیاز رم را تأمین کرد ، و به مقاومت هواداران پومپیوس پایان داد (سال 36). سنا ، به نشانة ستایش، او را برای همة عمر به مقام تریبونی برگزید.


آنتونیوس، پس از زناشویی با اوکتاویا به آیین رسمی در رم، با او به آتن رفت. آنجا یکچند طعم زیستن با زن خوب را چشید، سیاست و جنگ را یک سو نهاد، و در کنار اوکتاویا از محضر فیلسوفان بهره جست. اما، در عین حال، به بررسی نقشه های قیصر برای فتح سرزمین پارت پرداخت. لابینوس، فرزند سردار قیصر، در خدمت شاه پارتی درآمده و سپاهیان پارتی را پیروزمندانه به گشودن کیلیکیا و سوریه، یعنی ایالات پردرآمد روم، ره نموده بود (سال 40 ق م). آنتونیوس برای دفع این خطر به سپاه نیازمند بود و برای پرداخت مزد سپاهیان به پول، و پول را کلئوپاترا فراوان داشت. یکباره آنتونیوس، که از پارسایی و صلح ملول شده بود، اوکتاویا را به رم باز فرستاد و از کلئوپاترا خواست که برای دیدار او به انطاکیه بیاید. کلئوپاترا با خود گروهی سپاهی برای آنتونیوس آورد، اما سوداهای عظمت جویانة وی را نپسندید، و گویا از خزانة افسانه ای خود جز مبلغی اندک به او نپرداخت. آنتونیوس با صد هزار مرد بر سرزمین پارت تاخت (سال 36) و بیهوده کوشید تا شهرهای عمدة آن را به تصرف آورد و نزدیک به نیمی از سپاهش هنگام عقب نشینی دلیرانه، در منطقه ای به وسعت 480 کیلومتر از سرزمین دشمن، به هلاکت رسیدند. آنتونیوس، بر سر راهش به روم، ارمنستان را به امپراطوری افزود. آنگاه خود برای خویش آیین پیروزی ترتیب داد و، چون آن را در اسکندریه جشن گرفت، سراسر ایتالیا را شگفتزده کرد. وی طلاقنامه ای برای اوکتاویا فرستاد (سال 32)، کلئوپاترا را به زنی گرفت، او و کایساریون را در مقام فرمانروایی مشترک مصر و قبرس نشاند، و ایالات خاوری امپراطوری را برای پسر و دختری که کلئوپاترا از او زاییده بود به ارث گذاشت. چون دانست که بزودی باید اوکتاویانوس حساب خود را یکسره کند، یک سال تن به کامرانی و تجمل پرستی داد. کلئوپاترا او را برانگیخت تا به آخرین قمار بر سر قدرت برترین دست یازد. پس او را یاری کرد که سپاهی و ناوگانی فراهم آورد، و این عبارت را به عنوان سوگند محبوب خویش برگزید: «به آن یقین که روزی در کاپیتول حکم خواهم راند.»


III – آنتونیوس و اوکتاویانوس


اوکتاویا طرد خویش را آرام تحمل کرد و بی غوغا در خانة آنتونیوس در رم زیست و فرزندان آنتونیوس از فولویا، و نیز دو دختری را که خود از او زاییده بود، وفادارانه بزرگ کرد. اوکتاویانوس، که هر روز گواه افسردگی خاموش او بود، یقین یافت که اگر آنتونیوس در سوداهای خود کامیاب شود، هم ایتالیا و هم خود او را به روز سیاه خواهند نشست. از این رو بر آن شد که ایتالیا را نیک از اوضاع آگاه کند: آنتونیوس شهبانوی مصر را به زنی گرفته و خراجگذارترین ایالات روم را به او و فرزند نامشروعش واگذاشته بود و اکنون می خواست اسکندریه را پایتخت امپراطوری کند و روم و ایتالیا را زیر دست آن قرار دهد. هنگامی که آنتونیوس (پس از سالها بی اعتنایی) پیامی برای سنا فرستاد و پیشنهاد کرد که وی و اوکتاویانوس هر دو باید بازنشسته و گوشه نشین شوند و نهادهای جمهوری دوباره برپا گردد، اوکتاویانوس خود را بدین گونه از گرفتاری رهانید که سندی را که به ادعای او وصیتنامة آنتونیوس بود و وی آن را بزور از دوشیزگان آتشبان ستانده بود برای سناتوران خواند. در این وصیتنامه، آنتونیوس فرزندان خود از کلئوپاترا را وارثان مطلق خویش معین کرده و فرمان داده بود که در کنار شهبانو (کلئوپاترا) در اسکندریه به خاک سپرده شود. عبارت آخر وصیتنامه، به جای آنکه با تردید تلقی شود، بر سنا اثری قاطع گذاشت و، به عوض آنکه این گمان را برانگیزد که وصیتنامه ای که در رم امانت نهاده شده مشکل بتواند چنین ترتیباتی را حکم دهد، سنا و ایتالیا را مطمئن ساخت که کلئوپاترا می خواهد امپراطوری را به یاری آنتونیوس ضمیمة مملکت خود کند. اوکتاویانوس با زیرکی خاص خود، به جای آنکه کلئوپاترا را به نبرد فرا خواند، به آنتونیوس اعلان جنگ داد و کشمکش خود را با او به صورت جنگی مقدس در راه استقلال ایتالیا در آورد.


در سپتامبر سال 32ق م، ناوگان آنتونیوس و کلئوپاترا، مرکب از پانصد کشتی جنگی وارد دریایی یونیای شد؛ تا آن زمان ناوگانی جنگی به این عظمت دیده نشده بود. سپاهی مرکب از صد هزار پیاده و دوازده هزار سوار از این ناوگان حمایت می کرد؛ این سپاهیان را شاهان و شهریاران مشرق زمین به آن امید فراهم کرده بودند تا با این جنگ خود را از قید حکومت روم برهانند. اوکتاویانوس با چهار صد کشتی و هشتاد هزار پیاده و دوازده هزار سوار از آدریاتیک گذشت. نزدیک به یک سال دو طرف سرگرم مانوور و تمرین بودند؛ آنگاه در روز دوم سپتامبر سال 31، در آکتیون، در خلیج آمبراسی، به یکی از قاطعترین نبردهای تاریخ دست زدند. شیوة جنگی آگرپیا بهتر از کار درآمد و کشتیهای سبکش چالاکتر از ناوهای عظیم و سنگین برج آنتونیوس بودند. بسیاری از ناوهای آنتونیوس با نیمسوزهایی که ملوانان اوکتاویانوس به روی آنها پرتاب کردند سوخت. دیون کاسیوس می نویسد:


پیش از آنکه شعله ها به ایشان تواند رسید، در دود نابود شدند؛ دیگران در زره های خود، که از گرما سرخ شده بود، پختند؛ و باقی در کشتیهایشان چنان بریان شدند که گویی در کوره نهاده باشندشان. بسیاری به درون دریا جستند؛ از اینان برخی طعمة هیولاهای دریایی، و گروهی آماج تیرها شدند، و جمعی به کام دریا فرو رفتند. تنها آن کسان از مرگی تحمل پذیر بهره یافتند که یکدیگر را کشتند.


آنتونیوس هوای معرکه را پس دید و به کلئوپاترا اشاره کرد که طرحهایی را که از پیش برای عقب نشینی فراهم آورده بود اجرا کند. کلئوپاترا ناوگان خود را به سوی جنوب برد و چشم به راه آنتونیوس نشست؛ آنتونیوس چون نتوانست که کشتی فرماندهی را از معرکه برهاند، آن را واگذاشت و خود را با قایق به کلئوپاترا رساند. همانگاه که اینان امواج دریا را به سوی اسکندریه می شکافتند، آنتونیوس، تنها، به روی دماغة کشتی نشسته و سرمیان دو دست گرفته بود و می دانست که همه چیز حتی شرف خویش را باخته است.


اوکتاویانوس از آکتیون به آتن و از آنجا به ایتالیا رفت و شورشی را که میان سپاهیانش به هوای یغمای مصر افتاده بود فرو نشاند؛ آنگاه رهسپار آسیا شد تا هواداران آنتونیوس را از کار براندازد و گوشمال دهد و از شهرهایی که خود دیری روزگار به سختی می گذاشتند وجوهی تازه گرد آورد؛ سپس راه اسکندریه را پیش گرفت (سال 30 ق م). آنتونیوس کلئوپاترا را ترک کرد و در جزیره ای نزدیک فاروس مقیم شد؛ از آنجا خواهان آشتی گشت، اما اوکتاویانوس نادیده گرفت. کلئوپاترا، بی آنکه آنتونیوس خبر داشته باشد، گرز و دیهیم و تختی زرین به نشانة تسلیم خویش نزد اوکتاویانوس فرستاد؛ به گفتة دیون، اوکتاویانوس پاسخ داد که اگر کلئوپاترا آنتونیوس را بکشد، خود و کشورش از گزند ایمن خواهند ماند.


آنتونیوس شکست خورده دوباره به اوکتاویانوس نامه نوشت و دوستی روزگار پیشین و «همة سبکسریهای بلهوسانه ای را که هر دو در زمان جوانی با هم مرتکب شده بودند » به یاد او آورد، و حاضر شد که اگر آن سردار پیروز از جان کلئوپاترا در گذرد، خود را بکشد باز اوکتاویانوس پاسخی نداد. کلئوپاترا از خزانة مصر آنچه را به دستش رسید در کوشکی گردآورد و به اوکتاویانوس خبر داد که اگر وی عقد صلحی آبرومندانه با وی نبندد، خود و آنهمه خواسته را از میان خواهد برد. آنتونیوس سپاه کوچکی را که از نیروهایش بازمانده بود به نبردی بازپسین رهنمون شد. دلاوری نومیدانه اش پیروزی گذرایی به بار آورد؛ اما روز بعد، چون دید که چریکهای کلئوپاترا تسلیم اختیار می کنند و خبری به او رسید که کلئوپاترا مرده است، خود را با دشنه زخمی کرد. هنگامی که دریافت خبر دروغ بوده است، خواهش کرد تا وی را به برجی ببرند که شهبانو و چاکران خود را در غرفه های فرازین آن زندانی کرده بودند؛ او را از پنجره ای بالا کشیدند، و آنگاه در بازوان کلئوپاترا جان سپرد. اوکتاویانوس به کلئوپاترا رخصت داد تا از نهانگاه بیرون آید و دلدار خویش را به خاک سپارد؛ آنگاه او را نزد خود بار داد و چون بازماندة افسونگریهای زنی سی و نه ساله و در هم شکسته دیگر بر او کارگر نبود چنان شرایطی برای صلح با وی نهاد که زندگی را به دیدة کسی که زمانی شهبانو می بوده بیهوده گرداند. کلئوپاترا چون بیگمان شد که اوکتاویانوس می خواهد او را چون اسیری برای آراستن جشن پیروزی رومی خویش به رم ببرد، ردای شاهانه به برکرد و افعیی به سینة خویش فشرد و مرد. کنیزهایش خارمیون و ایریس در پی او خود را کشتند.


اوکتاویانوس روا داشت تا کلئوپاترا در کنار آنتونیوس به خاک سپرده شود، اما کایساریون و پسر مهتر آنتونیوس از فولویا را کشت؛ از جان فرزندان آنتونیوس و شهبانو درگذشت و آنان را به ایتالیا فرستاد؛ اوکتاویا این کودکان را چون فرزندان خویش پروراند. سردار پیروز خزانة مصر را، همان گونه که آرزو داشت، دست نخورده و سرشار یافت. مصر از این ننگ که به صورت ایالتی از روم درآید رهایی یافت؛ اوکتاویانوس لختی بر تخت بطالسه نشست و وارث داراییهای ایشان شد و از جانب خود فرمانداری باز نهاد تا کارهای کشور را به نام او براند. وارث قیصر وارثان اسکندر را به زانو درآورده و قلمرو اسکندر را به ضمیمة کشور خود ساخته بود؛ غرب یک بار دیگر، مانند آنچه در ماراتون و ماگنسیا رخ داده بود، بر شرق چیره گشت. نبرد غولان پایان یافته و مردی بیمار در آن پیروز شده بود.


جمهوری در فارسالوس مرد و انقلاب در آکتیون به فرجام رسید. روم آن دور مقدر را که هم افلاطون می شناخت و هم ما می شناسیم پیموده بود: پادشاهی، آریستوکراسی، اولیگارشی، دموکراسی، آشوب انقلابی، و دیکتاتوری. یک بار دیگر، در جزر و مد عظیم تاریخ، عصری از آزادی به سر رسیده و دورانی از نظم آغاز شده بود.




Powered by TehranWebHost.com