ابتدا امشب بعدی انتها جلد1
Me

عیار 24

عیار 24

20SMS.com




ثبت پیام شخصی

ارسال پیام

برای دریافت کد رمز با آی دی @Mesghalcode در تلگرام تماس بگیرید




برای دریافت کد رمز با آی دی @Mesghalcode در تلگرام تماس بگیرید



تاریخ تمدن جلد 02 - (یونان باستان)

فصل اول :کریت 


I - مدیترانه ای


چون اقیانوسِ اطلس و جبل طارق را پشت سر گذاریم و به آرامترینِ دریاها، مدیترانه، پا نهیم، بیدرنگ به صحنه ی تاریخِ یونان میرسیم. افلاطون گفته است: “ما، به سانِ غوکانِ گِردِ بِرکه، در کناره های این دریا ساکن شده ایم.” یونانیان، قرنها قبل از میلاد، در کناره های این دریا، و حتی در دورمانده ترین سواحلِ آن، کوچنشینهایی ناپایدار، که در میانِ بربریان محاط بودند، برپا کردند. از آن جمله اند: هِمِروسکوپیون و اَمپوریون در اسپانیا، مارسی (ماسالیا) و نیس (نیکایا) در فرانسه، و تقریبا همه جا در ایتالیای جنوبی و سیسیل. کوچنشینانِ یونانی شهرهایی پر رونق در کورنه (افریقای شمالی) و نوکریت یس (دلتای رود نیل) به وجود آوردند، و تلاشِ بی آرامِ آنان، در آن زمان نیز مانندِ قرنِ ما، جزیره های دریای اژه و سواحلِ آسیای صغیر را به شور افکند. اینان برای بازرگانیِ پر دامنه خود، شهرها و آبادیهایی در کرانه های داردانل و دریای مرمره و دریای سیاه بنیاد نهادند. از این رو دنیای یونانِ باستان، بسیار پهناور بود، و شبه جزیره ی یونان فقط بخشی کوچک از آن به شمار میرفت.


دومین گروهِ تمدنها در مدیترانه ظهور یافت، همچنانکه قبلا نخستین گروه در امتدادِ رودهای مصر و بین النهرین و هند به بار آمد، و مُقَدَر بوده است گروهِ سومِ تمدنها در سواحلِ اقیانوسِ اطلس درخشیدن گیرد، و مُحتملا گروهِ چهارم بر کناره های اقیانوسِ آرام پدیدار شود. چه شد که چنین شد آیا پیدایشِ تمدنِ مدیترانه ای، زاده ی آب و هوای مساعدِ سواحلِ این دریاست؟ در آن زمان هم، مانندِ اکنون، بارانهای زمستانی، خاکِ سرزمینهای پیرامونِ مدیترانه را میپروردند و یخبندانهای ملایم، مردم را برمیانگیختند.


تقریبا در تمامِ سال، آدمی میتوانست در فضای باز، زیرِ آفتابِ گرمی که هیچ گاه طاقت فرسا نمیشد، به سر برد. با اینهمه، خاکِ جزایر و سواحلِ مدیترانه به هیچ روی، از لحاظِ حاصلخیزی، با دره های رُسوبیِ گَنگ و سِند و دجله و فرات و نیل برابری نمیکند، و امکان دارد که کم آبیِ تابستانی: بسی زود آغاز شود یا بسیار دیرنده شود. در منطقه مدیترانه ای، صخره  بُن های بسیار: در زیرِ پوسته ی نازکِ خاک، به کَمین نشسته اند و کشاورزی را دشوار میکنند. از این رو، این سرزمینهای تاریخی در بارآوری نه به پای شمالِ اِعتدالی و نه به گَردِ جنوبِ استوایی رسیدند، و کشاورزانِ پرشکیبِ آن سامان، که به لطایف از خاک بهره ای میگرفتند، رفته رفته از کارِ خود خسته شدند، دست از شخم زدن کشیدند، و به رویانیدنِ زیتون و تاک پرداختند. از آن پس نیز بر آسایش دست نیافتند، زیرا هر لحظه انتظار میرفت که، در طولِ یکی از صدها چینه ی فرو رفته ی زمین، زلزلهایی، خاک را در زیرِ پای مردم بشکافد، آنان را بترساند، و به دینداریِ زودگذری سوق دهد. بر روی هم میتوان گفت که آب و هوای مساعد، زاینده ی تمدنِ یونانی نبود، و احتمالا هیچ تمدنی معلولِ آب و هوا نیست.


آنچه مردم را به دریای اژه کشانید، جزایرِ این دریا بود: مَنظری زیبا داشتند و با رنگهای تغییرپذیرِ کوه های سایه زده ی خود، که همچون معابد: سر از دریای آینه گون برآورده بودند: هر دریانوردِ افسرده را به شور میانداختند. مناظری از این دِلکَشتر در کره زمین کمیاب است; آدمی چون بر اژه کشتی براند، در می یابد که چرا ساکنانِ سواحل و جزایرِ دریای اژه، خاکِ خود را حتی از جانِ خود بیشتر دوست میداشتند و، مانندِ سقراط، جلای وطن را تلختر از مرگِ دریای اژه، جواهر آسا، در هر سو افشانده شده بودند و از یکدیگر فاصله ی اندکی داشتند، چنان که کشتی به هر سو که میرفت - به خاور و باختر یا به شمال و جنوب - هرگز بیش از حدودِ شصت کیلومتر از خشکی دور نمیماند، و این هم دریانوردان را سخت خوش میآمد. این جزیره ها، همانندِ کوهستانهای شِبه جزیره یونان، در گذشته های دور، مرتفعترین نواحیِ سرزمینِ پیوسته وسیعی بودند که بتدریج در دریای خیره سر ؛ غرق شد و فقط این جزایر را باقی گذاشت تا با قُلَلِ خود به مسافرانِ دور افتاده خوشامد گویند و، چون بُرجِ دیده بانی، کشتیهای کُهَن را، که البته قطبنما نداشتند، راهنمایی کنند و به یاریِ بادها و آبها، کشتیران را به مقصدش برسانند. جریانِ مرکزیِ نیرومندی از دریای سیاه به دریای اژه میرفت، و جریانهای ساحلیِ گوناگونی به سویِ شمال روان بود. بادهای موسِمیِ شمالِ باختری: مُنَظَماً در تابستان میوزیدند و به کشتیهایی که برای فراهم آوردنِ غلات و ماهی و پوستهای نرم از دریای سیاه دور میشدند کمک میکردند تا بآسانی به بنادرِ جنوبیِ خود بازگزدند.در مدیترانه " مِه نادر بود، و بادهای ساحلی، بر اثرِ آفتابِ دایم، همواره در جهاتِ گوناگون میورزیدند، به طوری که انسان میتوانست، تقریبا در همه ی بنادر و همه ی فصول، بامدادان با نسیمی رهسپار شود و شامگاهان با نسیمی بازآید.


فنیقیانِ مال اندوز و یونانیانِ دوزیست، در این آبهای فرخنده، فن و علمِ ناو بَری را ترقی دادند. کشتیهایی ساختند بزرگتر و تندروتر و راحتتر از همه کشتیهایی که تا آن زمان در مدیترانه سیر وسفر کرده بودند. پس، با وجودِ دزدانِ دریایی و حوادثِ نامُنتَظِر و رنج آورِ دریا، آرام آرام راه های بحریِ اروپا و افریقا به آسیا - از طریقِ قبرس (کوپروس) و صِیدا (سیدون) و صور (توروس) یا از طریقِ دریای اژه و دریای سیاه - با صرفه تر از راه های دراز و توانفرسفا و مخاطره آمیزِ زمینی شد و بازرگانیِ مصر و خاورِ نزدیک را، که در راه های زمینی تردد میکردند، از اهمیت انداخت، پس، تجارت به طریقِ جدیدی افتاد، جمعیت؛ فزونی گرفت، و ثروتهای جدیدی فراهم آمد. مصر و سپس بین النهرین و پس از آن ایران به ضعف گراییدند، فنیقیه  امپراطوریِ خود را، که مرکب از شهرهایی در امتدادِ ساحلِ افریقا و سیسیل و اسپانیا بود، از کف داد و یونان مانندِ یک گُل روزِ  تازه شکفت.


II - بازیافتن کریت 


“در میانِ دریایی همچون لعلِ روان، سرزمینی هست به نامِ کریت . سرزمینی است خوش و پرمایه، محاط در آب، با مردمی بیرون از شمار و نود شهر.” این وصفی است که هومر محتملا 9 قرن قبل از میلاد از جزیزه کریت  میکند. گرچه این شاعرِ یونانی، کریت  را از یاد نبرده بود، یونانیانِ آن زمان، تقریبا فراموش کرده بودند که روزگاری این جزیره ی پر ثروت، ثروتی بیشتر داشت و با ناوگانی نیرومند بر قسمتِ اعظمِ دریای اژه و بخشی از شِبهِ جزیره یونان سلطه میورزید و، هزار سال پیش از محاصره تروا، یکی از هنریترین تمدنهای تاریخ را به بار آورد. در اشعارِ هومر :سخن از عصری طلایی میرود با مردمی متمدنتر از مردمِ عهدِ آشفته شاعر، و حیاتی پیراسته تر. شاید منظورِ هومر از این عصرِ طلاییِ فراموش شده، عهدِ فرهنگِ اِژه ای یا کریت ی باشد. زیرا همان قدر که هومر از عصرِ ما دور است، فرهنگِ اژه ای هم از عصرِ او دور بود.



بازیافتنِ تمدنِ از کف رفته ی کریت  ،یکی از توفیقهای عمده ی باستانشناسیِ جدید است. اینجا جزیره ای است بیست بار بزرگتر از وسیعترین جزایرِ سیکلاد ; هوایش خوش است، و کشتزارها و کوه هایش، که روزگاری جنگلپوش بودند، فراورده های گوناگون به بار میآوردند. میانِ راهِ فنیقیه به ایتالیا، و مصر به یونان واقع است، و از لحاظِ تجارت و جنگ، وضعی حساس دارد. ارسطو به وضعِ مساعدِ کریت  اشاره کرده و متذکر شده است که این وضع “مینوس را به تدارکِ امپراطوریِ اژه قادر کرد.” محققانِ عصرِ جدید، داستانِ مینوس را، که همه ی نویسندگانِ کلاسیک؛ واقعی میشمردند، قصه پنداشتند و رد کردند; تا شصت سال پیش، رسم بر این بود که، موافقِ نظرِ "گروت"، هجومِ قومِ "دُوری" یا مسابقاتِ اولمپیک را آغازِ تاریخِ تمدنِ اژه ای بینگارند. در 1878 میلادی، تاجری کریت ی، که همنامِ شاهِ باستانیِ کریت  بود و مینوس کالوکایرینوس خوانده میشد، در دامنه کوهی واقع در جنوبِ کاندیا، اشیای عتیق را از زیرِ خاک به در آورد. شلیمان، کاوشگرِ بزرگ که کمی قبل از آن "مای سینی" و تروا را از دلِ خاک بیرون کشیده بود، در 1886 به دیدنِ آن محل رفت و آنجا را موضعِ شهرِ کهنسالِ کْناسوس  دانست. پس، در صددِ کاوش برآمد و با مالکِ آن محل واردِ مذاکره شد. اما مالک به چانه زدن پرداخت و در سودجویی کوشید. شلیمان که قبل از اشتغال به باستانشناسی، سوداگری کرده بود، به خشم کناره گرفت و فرصت را برای کشفِ تمدنِ دیگری از کف داد و چند سال بعد درگذشت.


در 1893، باستانشناسِ انگلیسی، دکتر آرثر اِوانز در آتن موفق به خریدِ تعدادی سنگِ منقش شد که زنانِ یونانی آنها را به عنوانِ تعویذ به کار میبردند. تصویر-  نگاشته روی سنگها، که به گمانِ او خطِ کریت یِ باستان بودند و هیچ یک از محققان توانِ خواندن آنها را نداشت، کنجکاویِ او را برانگیختند. پس، به کریت  رفت، پروانه گرفت، و در اکنافِ جزیره به تکاپو پرداخت. سرانجام، نمونه های دیگری از آن تصویر - نگاشته ها به دست آورد و در 1895 یک قسمت و در 1900 قسمتِ دیگری از محلی را که شلیمان و باستانشناسانِ فرانسویِ آتن همانا کْناسوس  دانسته بودند خرید و در موسمِ بهار، مدتِ 9 هفته، با یکصد و پنجاه تن به حفاری دست زد و گرانمایهترین گنجینه ی تحقیقاتِ تاریخیِ جدید، یعنی کاخِ مینوس، را از دلِ خاک بیرون آورد. هیچ یک از آثارِ عتیقی که تا آن زمان شناخته شده بود، از لحاظِ فراخی و پیچیدگی، با این ساختمان برابری نمیکرد. میتوان این قصر را همان لابیرنتِ تقریبا بی پایانی دانست که در حکایتهای کهن" مینوس، دائِدالوس، تِسِئوس،" آریاد نِه"، و مینوتاوروس آمده است. روی هزاران مِهر و لوحه گلینی که در قصر و بناهای دیگر به دست آمد همان خطی که اِوانز را به جستجو واداشته بود، دیده میشد. این مُهرها و لوحه ها، به برکتِ آتشسوزیهایی که در عهودِ ماضی، قصرهای کْناسوس  را منهدم کرد، در دلِ خاک از گزندِ روزگار مصون ماندند و تصویر - نگاشته ها را، که هنوز خوانده نشده و داستانِ بَدَویِ اژه را فاش نکرده اند، به ما رساندند.. اِوانز سالیانِ بسیار در کْناسوس  تلاش کرد، برای اکتشافاتِ خود لقبِ “سر” گرفت، و در 1936 گزارشِ چهار جلدیِ عظیمِ خود، موسوم به “کاخِ مینوس”، را به پایان رسانید.


سپس دانش پژوهان از کشورهای بسیار به کریت  شتافتند. در آن حال که اِوانز در کْناسوس  کار میکرد، گروهی از ایتالیاییهای مصمم: ("هالب هر"، پرنیه، ساوینیونی، و" پاری بِنی") در هاگیا تریادا (به معنی “تَثلیثِ مقدس”)، تابوتی سنگی که صحنه های روشنی از زندگیِ کریت ی بر آن نقش شده بود از خاک به در آوردند و، در فایستوس، کاخِ عظیمی که فقط کوچکتر از کاخِ شاهانِ کْناسوس  بود کشف کردند. در همین زمان، دو امریکایی به نام سیگِر و بانو هاز، در واسیلیکی، ماخلوس، و گورنیا به اکتشافاتی نایل آمدند. کاوشگرانِ انگلیسی (هوگارت، بُوزِن کِت، داوکینز، و مایِرز) پالای کاسترو، پسوخرو، و زاکرو را کاویدند. کریت یان خود نیز به کاوش علاقهمند شدند و کسانتودیدیس و هاتزی داکیس در منازل و مغازه ها و مقابرِ باستانیِ آرکالوچوری، تولیسوس، کوماسا، و چامایزی به حفاری پرداختند. آری، در همان عصری که کشورداران آماده جنگ میشدند، نیمی از مللِ اروپا در زیرِ لوای علم: اتحاد کرده بودند!.


این اشیا - کاخها، تصویرها، مجسمه ها، مُهرها، ظرفها، فلزات، لوحه ها، و برجسته کاریها - را چگونه باید طبقه بندی کرد و به کدام یک از دوره های پیشین نسبت داد. طبقه بندی اِوانز، که در جریانِ پژوهشهای بعدی موردِ تایید قرار گرفت، بر چند ضابطه استوار بود: تشخیصِ عمقِ محلی که یافته ها را در بر داشته است; چگونگیِ یافته ها از لحاظِ شکل و سبک; مقایسه ی یافته ها با مصنوعاتِ مشابهی که در جاهای دیگر به دست آمده و قِدمتِ آنها معین شده است. اِوانز با شکیبایی در زیرِ کاخِ کْناسوس  به کاوش دست زد. اما، در عمقِ سیزده متری، با صخره های دست نخورده مصادف شد و از کار باز ماند. آثارِ نیمه ی پایینِ محلِ کاوش :مُتعلق به عصرِ نوسنگی بود، مشتمل بر انواعِ ابتداییِ ظرفهای سفالیِ دست ساختِ منقش به خطوطِ تزیینیِ ساده، قطعاتِ دوکِ نخریسی، مجسمه های گِلی و سنگیِ الاهگانِ درشت سَرِین، و ابزارها و سلاحهایی از سنگِ صیقلی. در میانِ آنها، هیچ گونه اشیای مسی یا مفرغی وجود نداشت.(اِوانز با مقایسه ی ابزارهای مسینِ کْناسوس  با بقایای فرهنگهای مجاور، آن ابزارهای مسین را متعلق به 3500 ق م یعنی 5300 سال پیش دانست. همچنین دریافت که 55 درصد از چینه های آثارِ کْناسوس  به عصرِ نوسنگی تعلق دارد; در نتیجه، نظر داد که، در کْناسوس ، عصرِ نوسنگی حداقل در 4500 سال پیش از دوره فلز آغاز شده و از 8000 تا 3400 ق م عمر کرده است. اما احتسابِ زمان براساسِ عمقِ چینه های آثارِ باستانی، در خورِ تردیدِ بسیار است، زیرا چینه ها در عصرهای متفاوت به نسبتهای متفاوت دچارِ ته نشست میشوند. چنانکه گفته اند، از سده چهاردهم ق م به بعد، چون کْناسوس  از لحاظِ شهری از اهمیت افتاد، ته نشستِ آن به کندی گرایید. پوشیده نماند که هیچ گونه آثارِ متعلق به عصرِ دیرینه سنگی در کریت  به جا نمانده است. ) اِوانز، از طبقه بندیِ ظرفهای سفالی و برابریِ آثارِ کریت  با آثارِ بین النهرین و مصرِ باستان، فرهنگِ کریت  را آغازِ دوره نوسنگی تا شروع دوره تاریخیِ شاملِ سه عصر دانست. آن عصرها را عصرِ مینوسیِ قدیم و عصرِ مینوسی میانه و عصر مینوسیِ اخیر خواند، و هر یک را به سه مرحله تقیسم کرد .



از پایگاهِ باستانشناسی، ظهورِ مس در آثارِ اولین یا پایینترین چینه ی خرابه ها، از پیدایشِ فرهنگِ جدیدی در دوره ی نوسنگی حکایت میکند. کریت یان، در پایانِ عصرِ مینوسیِ قدیم، آمیختنِ مس و قلع را میآموزند، و این به منزله آغازِ عصرِ مفرغ است. در مرحله اولِ عصرِ مینوسیِ میانه، قدیمترین قصرها برپا میشود: امیرانِ کْناسوس  و "فایس توس" و مالیا برای خود سراهای مجلل با اطاقهای فراوان و انبارهای بزرگ و کارگاه های گوناگون و محرابها و معابد و مَجاری عظیمِ فاضلاب - که چشمانِ مغرب زمینیانِ خودبین را خیره میکند - به وجود میآورند. ظرفهای سفالینِ رنگارنگ ساخته میشود، دیوارها با تصاویرِ دلربا جان میگیرند، و از تصویر - نگاشته های عصرِ پیشین، کتابتی مرکب از شکلهای ساده فراهم میآید. در پایانِ مرحله ی دومِ عصرِ مینوسیِ میانه، فاجعه ای غریب روی میدهد و آثارِ نامبارکِ خود را در چینه باقی میگذارد: کاخِ کْناسوس  فرو کوبیده میشود - تو گویی زمین، تکانی خورده یا موردِ هجومِ شهرِ فایستوس، که قصرهایش چند گاهی از بدِ روزگار مصون میماند، قرار گرفته است - اما لَختی بعد، فایستوس، موچلوس، گورنیا، پالای کاسترو، و بسیاری از شهرهای دیگرِ جزیره کریت  نیز دستخوشِ انهدامی از همین گونه میشوند; ظرفهای سفالیِ این عهد از خاکستر پوشیده شده، و خُنبه های کلانِ انبارها از خاشاک و خرده های مواد مالامالند. مرحله سومِ عصرِ مینوسیِ میانه، دوره رکودِ نسبی است، و شاید بتوان گفت که در این زمان، دنیایِ مدیترانه ی جنوبِ خاوری، بر اثرِ هجومِ هیکسوسها (هوکسوسها) به مصر، دچارِ پریشانیِ مداوم است.


در عصر مینوسی اخیر، زندگی از نو آغاز میشود. انسانیت که در برابرِ هر حادثه ای بُردبار است، امیدِ خود را باز می یابد، دلیر میشود، و بارِ دیگر دست به ساختن و پرداختن میزند. در کْناسوس ، فایستوس، تولیسوس، "هاگیا تریادا" و گورنیا ،قصرهای جدیدِ زیباتری به وجود میآید. این مساکنِ شاهانه، با عماراتِ پنج اُشکوبیِ وسیعِ پر شوکت و تزییناتِ پرشکوه، از ثروتی که یونانِ پیش از عصرِ پِریکلیس هرگز به خود نمیبیند خبر میدهد. در محوطه ی کاخها تماشاخانه برپا میکنند، و منظره جدالِ مرگبارِ مردان و زنانِ گلادیاتور، خانمها و آقایان را سرگرم میکند; چهره های اشرافیِ این خانمها و آقایان را، که بارقه ای از هوش دارد، هنوز هم میتوان بر فرسکوهای درخشانِ دیوارهای باقیمانده از آن دوران تماشا کرد. در سراسرِ جامعه، احتیاجات افزونی میگیرند، ذوقها پیرایش مییابند، و ادبیات تابناک میشود; تنگدستان، به برکتِ صدها فن و صنعت، وسایلِ تنعمِ توانگران را تهیه میکنند و از این رهگذر خود نیز به آسایشی نایل میآیند. در بارگاهِ سلطان ولوله افتاده است: دبیران از کالاهایی که همواره میآیند و پخش میشوند، صورت بر میدارند; هنرمندان پیکر میتراشند، صورت مینگارند، سفال میسازند، و نقوش میآفرینند; دیوانسالارانِ والامقام به کَنکاش میپردازند، بر مَسندِ داوری مینشینند، و احکام را با مَهرهای خوش ساختِ خود مزین میکنند; در همان حال، شاهزادگانِ باریک میان با دوشسهایی که خود را به گوهر آراسته و جامه های سینه باز هوسانگیز در بر کردهاند، در مجلسِ ضیافتِ سلطنتی، که میزهایش از مفرغ و زر میدرخشد، گّرد میآیند. قرنّ شانزدهم و پانزدهم ق م اوجّ تمدن و عصرّ طلایی و کلاسیکّ کریت  است.


III - بازسازی تمدن کریت 


اگر بر آنیم که شیوه "کیو ویه" را نسبت به استخوانهای پراکنده ی کریت  معمول داریم و این فرهنگِ مرده را از آثارِ بازمانده اش باز سازیم، باید به یاد آوریم که دست به کارِ بسیار دشواری میزنیم، زیرا باید موادِ جامد و پاره پاره را، که دیرگاهی است مرده اند و جز حرکتی مصنوعی ندارند، با تخیل، واجدِ استمرارِ جاندارِ از کف رفته کنیم. از این رو، کریت  باطنا همچنان بر ما مجهول خواهد ماند، مگر آنکه کسی چون شامپولیون پیدا شود و الواحِ راز پوشِ آن را بخواند.


1- مردان و زنان


کریت یان چنانکه از تصویرهای ایشان برمیآید، به تبرُ دو دَم، که از علایمِ دینیِ برجسته آنان است، شباهتِ غریب دارند; تنه مردان و زنان، بی تفاوت، به کمری باریک، که از مدِ عصرِ ما نیز افراطیتر است، ختم میشود. همه کوته بالایند. حرکاتشان پرلطف مینماید. پیکرهایشان لاغر و نرم و، چون بدنهای ورزشکاران، از تناسب برخوردار است. پوست آنان به هنگامِ زادن سفید است. زنان، که مظهرِ سایه میباشند، طبقِ رسوم، سیماهایی باز و پریده رنگ دارند. اما مردان، که در زیرِ آفتاب در پیِ روزی میکوشند، چنان سوخته و سرخ گونند که یونانیان، آنان (همچنین مردم فنیقیه) را، فاینیکیس، یعنی “مردمِ ارغوانی” یا “سرخ پوستان” مینامند. طولِ سرِ انسانِ کریت ی از عرضِ آن بیشتر است، و اجزای چهره ی او مشخص و ظریفند. به سانِ ایتالیاییهای کنونی، سیه مو و دارای چشمانِ سیاهِ درخشان هستند. کریت یان، بی تردید، شاخه ای از “نژادِ مدیترانهای” هستند.(مردمشناسیِ کنونی بر آن است که، پس از عصرِ نوسنگی، در میانِ اروپاییان: سه گونه انسان تشخیص دهد: “انسانِ نوردیک”، که دراز سر است و بلند بالا، و پوست و چشم و مویِ روشن رنگ دارد، در اروپای شمالی; “انسانِ آلپی”، که پهن سر و میانه قامت است و چشمانش مایل به خاکستری و مویش مایل به قهوه ای است، در اروپای مرکزی; و “انسان مدیترانهای”، که دراز سر و کوته بالا و تیره رنگ است، در اروپای جنوبی. هیچ یک از اقوامِ اروپایی منحصرا در یکی از این مقولات نمیگنجد. ) مردان، و نیز زنان، بخشی از موی خود را چَنبَروار در بالای سر یا گردن گِرد میآورند; بخشی را به شکلِ طُرّه، روی پیشانی میافشانند، و بخشی را میبافند و روی شانه ها یا سینه میریزند. زنان: کُلاله های گیسو را با روبان میآرایند و مردان، برای آنکه چهره را پاک نگاهدارند، تیغهای متنوع به کار میبرند و حتی در گور هم تیغ را از خود جدا نمیکنند.


جامه ها نیز مانندِ قیافه ها غریبند. مردان بیشترِ اوقات برهنه سرند، ولی گاهی سر را با دستارها یا کلاه های گِردِ تَه پهن میپوشانند، و زنان کلاه های مجلل به سبکِ کلاه های اوایلِ قرنِ بیستم به سر میگذارند. پاها معمولا پوششی ندارند. اما، افرادِ طبقاتِ بالا، در مواردی، کفشهای چرمینِ سفید به پا میکنند. زنان لبه های کفشهای خود را از سرِ ذوق قلابدوزی میکنند و از تسمه های کفشها، مُهره های رنگین میآویزند. مردان معمولا بالاتنه را نمیپوشانند، فقط دامن یا پاچینِ کوتاهی به کمر میبندند و، و از رویِ حجب، پارچه ای روی آن میکشند. دامنِ مردانِ کارگر چاکدار است، و دامنِ بزرگان و مردان و زنانی که در مجالسِ تشریفاتی حضور مییابند تقریبا به زمین میرسد. مردان، گاه گاه، زیر جامه میپوشند و در زمستان روپوشی از پشم یا پوست در بر میکنند; کمر را سخت میبندند، زیرا هم مردان و هم زنان اصرار دارند که لاغر شوند و به هیئتِ یک مثلث درآیند، یا چنان بنمایند. زنانِ دوره های بعد، برای آنکه در این باره با مردان رقابت کنند، از شکمبندهای توانفرسا سود میجویند و، به این وسیله، دامنِ خود را با ظرافت در پیرامونِ کَفَل چین میدهند و سینه ی عریانشان را به سوی آفتاب بالا میآورند. یکی از رسومِ خوشِ کریت یان این است که سینه های زنان یا باید برهنه باشد یا فقط با زیرپوشی بدن نما پوشیده شود - این رسم هم بر کسی ناگوار نیست! سینه بند را در زیرِ سینه، تنگ میبندند و بالای آن را به صورتِ دایره ای باز میگذارند. گاهی، برای آنکه بر جذابیتِ خود بیفزایند، سینه بند را به گردن میرسانند و یقه ای به سبکِ مِدیسی به وجود میآورند. آستینها کوتاه و گاهی باد کرده است. دامن، چیندار و به رنگهای شادیبخش است و از سَرِین به پایین بتدریج گشاد میشود و خود را بخوبی نگاه میدارد - توگویی که پره های فلزی یا چنبره ای افقی در زیرِ آن نهاده اند. هماهنگیِ دلپذیرِ الوان و لطفِ نگاره و ظرافتِ سلیقه، بخوبی از پوشاکِ زنانِ کریت ی برمی آید، و میرساند که کریت  از تمدنی غنی و فاخر برخودار بوده و در زمینه هنر و زیبایی، سابقه ی بسیار داشته است. کریت یان از این لحاظ در یونانیان نفوذی نکردند، ولی مُدهای ایشان بعدا در پایتختهای اروپایِ جدید رواج یافت، چنانکه حتی باستانشناسانِ خشک، یک زنِ کریت ی را که پیکرش بر دیواری کهن نقش شده است، پاریسی نام دادند. این زن، با سینه ی درخشان و گردنی خوش حالت و دهانِ شهوت انگیز و بینیِ جسارت آمیز و جاذبه ی اِغوا کننده، به حالتی ملیح نشسته و، همانندِ بزرگانی که در کنارِ او قرار دارند، به منظرهای - که ما هیچگاه نخواهیم دید - چشم دوخته است.



آشکار است که مردانِ کریت  قدرِ لطف و شوری را که زنان به زندگی میدادند در مییافتند و از این رو، برای افزایشِ دلربایی ایشان، وسایلِ گرانمایه برایشان فراهم میکردند. در میانِ آثارِ باقیمانده ی کریت ، جواهر فراوان است - سنجاقهای زلف: از مفرغ و طلا، سنجاقهای آرایشیِ مزین به پیکرِ حیوانات و گلهای زَرین یا آراسته به سرهایی از بلور یا کوارتز، چنبره ها یا فنرهایی از طلای ملیله که با زلف میآمیزد، سربندها یا نیم تاجهایی از فلزاتِ گرانبها که موها را به هم میبندد، حلقه ها و آویزه هایی که از گوش آویخته میشود، لوحه ها و مهره ها و زنجیرهای سینه، دستبندها و بازوبندها، انگشترهایی از نقره و سنگِ طَلق و انواعِ عقیق و یاقوت و طلا. مردان هم برخی از این گوهرها را به خود میآرایند: آنان که تهیدستند، گردنبندها و دستبندهایی از سنگهای معمولی به کار میبرند، و آنان که توانگرند، از حلقه های بزرگِ منقش به نقشهای مناظرِ جنگ و شکار استفاده میکنند. پیکرِ مشهورِ “ساقی”: بازوبندی پهن از اَحجارِ گرانمایه بر بازوی چپ، و دستبندی "عقیق نشان" بر مچ دارد. در تمامِ شئونِ زندگیِ کریت ی، مردان: خودبی نترین و والاترین هیجاناتِ خود، یعنی شوق به زیباسازی، را بروز دادند.


استفاده از لفظِ “مردان” برای مشخص کردنِ تمامِ نوعِ بشر، گویای تعصبِ دورانِ پدر سالاری است، و بسختی برازنده ی حیاتِ اجتماعیِ کریت ، که تقریبا بر مدارِ مادر سالاری میگشت، میباشد. زنِ مینوسی هیچ نوع انزوای شرقی از قبیلِ پرده و حرم را نمیپذیرد; نشانی از محدود کردنِ زن در قسمتی از خانه، یا صرفا کار در منزل، به دست نیامده است. بی تردید، زنِ کریت ی، مانندِ بسیاری از زنانِ کنونی، در خانه کار میکند: پارچه و سبد میبافد، گندم میساید و نان میپزد. اما در خارجِ خانه، در مزرعه و کوزه گر خانه ها نیز کنارِ مردان تن به کار میدهد، در اجتماعات، آزادانه با مردان معاشرت میکند، در تماشاخانه ها و میدانهای مسابقه در صفِ اول مینشیند و چنان، چون زنی دلزده از ستایش، در جامعه ی کریت ی حضور مییابد. از این رو، هنگامی که مردمِ کریت  به آفریدنِ خدایانِ خود آغاز میکنند، بیشترِ آنها را به شکلِ زنانِ خود میسازند.


محققانِ متین، که دلهایشان پنهانی و پوزِش خواهانه : شیفته ی نقشِ مادر است، در برابرِ یادگارهای زنِ کریت ی، سر فرود میآوردند و از تسلطِ او به شگفت میافتند.


2- جامعه


در فرض، کریت  را اول چنین میبینیم: جزیره ای است که به وسیله ی کوه ها منقسم شده است، و در هر دهکده، طایفه ای کوچک به ریاستِ یک تن در استقلال به سر میبرد و، به شیوه ی انسانها، با حسادت، به طایفه های دیگر مینگرد و همواره با آنها میستیزد. سپس: رهبری مصمم پدید میآید و، از یگانه گردانیدنِ چند طایفه، مُلکی به وجود میآورد و در کْناسوس و فاستوس و "تای لی سوس" و شهرهای دیگر، برای خود قصرهایی دژ مانند بنا میکند. جنگها کم شمار تر، ولی دامنه دارتر، و کُشتارها ماهرانه تر میشوند. عاقبت، شهرها بر سرِ ضبطِ تمامِ جزیره با یکدیگر میجنگد و کْناسوس پیروز میشود. شهرِ پیروز ناوگانی ترتیب میدهد و بر دریای اژه سلطه مییابد; دزدانِ دریایی را سر میکوبد، خراج میگیرد، کاخ میسازد، و به حمایت هنرها برمیخیزد - مانند یکی از پِریکلیسهای اولیه. بنیادنهادنِ تمدنِ بدونِ غارتگری: همان قدر دشوار است که نگاهداریِ تمدنِ بدونِ برده داری. توسیدیدس ، که معمولا دقیق و محتاط است، مینویسد: “نخستین کسی که، موافقِ سُنن، دست به ایجادِ ناوگان زد، مینوس است. وی بر آنچه اکنون “دریای هِلِنیک” خوانده میشود تسلط یافت و بر جزایرِ سیکلاد فرمانروایی کرد. ... بغایت کوشید تا دریازنی را در آن آبها براندازد، و این کار برای تامینِ عوایدِ خودِ او ضروری بود.”


اقتدارِ شاه، بدان سان که در خرابه ها طنین انداز است، بر زور و دین و قانون استوار است. شاه، برای آنکه فرمانبرداری را آسانتر کند، به سودِ خود، خدایان را به کارِ بَد وا میدارد: به میانجیِ کاهنان، به مردم میگوید که او از نسلِ وِلکانوس است و قوانینی را مقرر میدارد که از این خدا دریافته است. کاهنان اگر شاه را شایسته و بخشنده یابند، 9 سال پس از آغازِ سلطنتِ او، بارِ دیگر او را تَدهین میکنند و اقتداراتِ الاهی را به او میسپارند. شاه: تَبَرِ دو دَم و گُلِ زنبق را، که بعدها نشانه ی حکومتهای روم و فرانسه شدند، به عنوانِ رمزِ قدرتِ خود اختیار میکند و، چنانکه از الواحِ باقیمانده بر میآید، رتق و فتقِ امورِ حکومت را به هیئتی از وزیران و کاتبان و دبیران میسپارد. قسمتی از غلات و روغن و شرابِ مردم را به نامِ مالیات از آنان میستاند و در خُمره های کلان میانبارد و به خدمتگزاران خود، به جای پول، از این مواد میدهد. در هر موردی که دادگاه های برگزیده ی او دچارِ اختلاف شوند، خود از رویِ تختِ سلطنت یا مسندِ قضاوت، که در کوشکِ سلطنتی مستقر است، به داوری میپردازد; در این کار چنان شهرت مییابد که، موافقِ قولِ هومر، پس از مرگ نیز، در هادِس - عالمِ زیر زمینیِ مردگان - داورِ اجتناب ناپذیرِ اموات میشود. اما نامهای شاهانِ کریت  را نمیدانیم; نامِ مینوس که بر آنان اطلاق شده است، محتملا، مانند کلمه “فرعون” یا “قیصر”، عنوانی بیش نیست و همه ی سلاطینِ کریت  را در بر میگیرد.


این تمدن، در حدِ اعتلای خود، تمدنی فوقُ العاده شهری است. در منظومه ی ایلیاد: از 90 شهرِ کریت ی نام رفته است، که یونانیان آنها را میگشایند و از جمعیتِ فراوانِ آنها به حیرت میافتند; حتی امروز هم محققان از ویرانه ی پرپیچ و خمِ خیابانهای سنگ فرشِ جدولدار، کوچه های متقاطع، و دکه ها و خانه های بیشماری که معمولا، به اقتضای طبعِ اجتماعیِ ازدحام انگیزِ مردمِ بزدل و پرگو، در پیرامونِ مراکزِ تجارتی و حکومتی ساخته میشوند، به اعجاب میافتند. قصرهایی که در شهرِ کْناسوس به جا مانده اند چنان پهناورند که انسان را، درباره عظمتِ شهر، به تصوراتی مبالغه آمیز میکشانند. اما کْناسوس  یگانه شهرِ بزرگِ کریت  نیست: در سوی دیگرِ جزیره، در ساحلِ جنوبی، شهر فایستوس قرار دارد که، به قولِ هومر، همواره از لنگرگاهش “کشتیهای سیاه دماغه، به نیروی باد و موج، به مصر میروند.” اینجا پایگاهِ بازرگانیِ تجارتِ جنوبیِ کریت  در عصرِ مینوسی است، و بازرگانانِ شمالی، به جای آنکه راهِ پر خطرِ دریا را دور زنند، کالاهای خود را مستقیما از راهِ خشکی به اینجا میآورند و بر روی هم توده میکنند. فایستوس همتایِ پیرائیوس است و بازرگانی را پیش از هنروری گرامی میشمارد. با این وصف، کاخِ امیرِ آن: بنایی بس پرشکوه است. پلکانِ آن چهل و پنج پا عرض دارد، و تالارها و محوطه هایش با تالارها و قصرهای کْناسوس  برابری میکند. محوطه ی مرکزی آن چهار گوشهایی به مساحتِ نهصد و سی مترِ مربع است; تالارِ مرکزی یا بارگاهِ آن، با دویست و هشتاد مترِ مربع وسعت، از تالارِ بزرگِ “تبر دو دِم” در پایتخت فراختر است.


"هاگیا تریادا"، که باستانشناسان، کوشکِ سلطنتیِ آن را زیستگاهِ تابستانیِ امیر فایستوس میدانند، در سه کیلومتریِ شمالِ باختریِ فایستوس واقع است. در قسمتِ خاوریِ جزیره هم ناحیه های آباد فراوانند: بندرهایی مانندِ زاکرو و ماکیوس، روستاهایی چون پرایسوس و پْسِیرا، نواحیِ مسکونی از قبیلِ پالایکاسترو، مراکزی صنعتی مثل گورنیا. خیابانِ اصلیِ پالایکاسترو بخوبی سنگ فرش شده است، دارای مجاریِ فاضلابِ مناسبی است، و منازلِ فراخ در دو طرفِ آن صف کشیده اند. طبقه اول یکی از این خانه ها به جا مانده است و بیست و سه اطاق دارد. در گورنیا، خیابانهایی مفروش از سنگِ گچ، خانه هایی از سنگهای بی ملاط، آهنگرخانه هایی با کوره های به جا مانده، نجارخانه هایی با لوازمِ نجاری، کارخانه های فلزکاریِ کوچک و پر هیاهو، و کارگاه های کفشدوزی و ظرفسازی و روغنکشی و بافندگیِ مباهات انگیزی وجود دارد. کارگرانی که اکنون در آنجا حفاری میکنند و "سه پایه"، کوزه، ظرفهای سفالی، تنور، چراغ، کارد، هاون، صیقل افزار، قلاب، سنجاق، دِشنه و شمشیر گِرد میآورند، از فراورده های گوناگونِ آن شهر به اعجاب میافتند و آن را “شهرِ ماشین آلات” مینامند. خیابانهای شهر، به سبکِ مشرق زمینِ نیمه استوایی، آفتابگریز ساخته شده اند و، از دیدگاهِ امروزیِ ما، تَنگ به شمار میروند. خانه های چوبی یا آجری یا سنگیِ شهر به شکلِ مکعب مستطیل بنا شده و بندرت بیش از یک اُشکوب دارند. ولی لوحه های مربوط به عصرِ مینوسیِ میانه، که در کْناسوس  به دست آمده اند، خانه هایی را نشان میدهند که دارای دو یا سه یا حتی پنج اُشکوب و نیز برج یا اطاقی فوقانی هستند و در ساختنِ جام های دریچه ایِ آنها ماده ی سرخ فامِ نامعلومی به کار رفته است. در این خانه ها، درهای دولنگه ای که ظاهرا روی چارچوب هایی از چوبِ سَرو میگردند، وجود دارد که رو به حیاطی سایه دار باز میشوند. اُشکوبِ بالا، که بامِ آن خوابگاهِ شبهای گرمِ تابستانی است، به وسیله پلکانی به کفِ حیاط میپیوندد. شب هنگام، چراغهای روغن سوزی که، به تناسبِ درآمدِ صاحبخانه، از گِل یا سنگِ طَلق یا سنگِ گچ یا مرمر یا مفرغ ساخته شده است، در خانه ها مورد استفاده قرار میگیرد.


درباره بازیهای کریت یان یکی دو آگاهیِ ناچیز بیشتر نداریم; در خانه های خود به یک بازیِ "شطرنج مانند" میپردازند. در خرابه های کاخِ کْناسوس ، یک نَطعِ عالی، که به این بازی تعلق دارد، برای ما به میراث مانده است که قابِ آن از عاج و خانه هایش از سیم و زر است، و در حاشیه های آن، با فلزات و سنگهای گرانبها، هفتاد و دو گُلِ مروارید دیده میشود. در دشتها، به راهنماییِ گربه های نیمه وحشی و تازیهای پاک نژادِ باریک میان، با شوق و شور به شکار میروند. در شهرها، مسابقات را به ما نشان میدهند. در این مسابقات، اشخاصِ سبک وزن، بدونِ استفاده از هیچ وسیله ای، مشتزنی و لگدپرانی میکنند; میان وَزنان، با "خود"هایِ پَر دار، مردانه به جانِ یکدیگر می اُفتند، و سنگین وَزنان، با "خود" و زِرِه و چهره پوش و دستکشهای لایه دارِ بلند، چندان میجنگند تا یکی از دو طرف نقش زمین شود و دیگری، با سرمستیِ بی پرده ی پیروزی، فرازِ او بایستد.


مهیجترین ایامِ انسانِ کریت ی زمانی است که در تعطیلاتِ خود جایی در میانِ جمعیتِ انبوهِ تماشاخانه ها مییابد و، با نظاره ی مردان و زنانی که در مقابلِ حمله ی گاوان با مرگ مواجه میشوند، خود را سرگرم میکند.


تصویرهای بسیار از مراحلِ گوناگونِ بازیِ خطر، برای ما باقی مانده است: هنگامی که گاو از آبگیری آب مینوشد، رام کننده ای پرجرئت، با پاهای گشاده، روی گردنِ او میجهد و او را گرفتار میکند; رام کننده ای سرِ جانور را می پیچاند تا به او اندکی بردباری بیاموزد و برایِ تحملِ حِیَلِ مزاحمِ چابک کار (آکروبات) آماده اش کند; چابک کارِ ورزیده، با بدنی باریک و چالاک، با گاو رو به رو میشود، شاخش را میگیرد و به هوا میجهد، بر پشتِ گاو مُعَلَق میزند، و در بازوانِ همکارِ خود، که زنی دلرباست و بر لطفِ صحنه میافزاید، فرود میآید و پا به زمین میگذارد. این فن، از دیرگاه، حتی مدتها پیش از عصرِ مینوسی، در کریت  رواج داشته است. یک استوانه ی گِلین، که در کاپادوکیا به دست آمده و متعلق به 2400 ق م است، نمودارِ صحنهایی از زور ورزیدنِ انسان و گاو است. این نقش، از حیثِ تاثیر، از فرسکوهای کریت  چیزی کم ندارد، و ذهنِ ساده انگارِ ما را برای لحظهایی به پیچیدگی های پر تناقضِ وجودِ انسان معطوف میدارد، و متوجه میشویم که این بازی های دلیرانه و خونین، که هنوز هم رایج هستند، قدمتی برابرِ قدمتِ تمدن دارند.


3- دین


کریت ی شاید وحشی باشد، اما مسلما سِرشتی دینی دارد. اعتقادِ دینیِ او مشتمل بر عناصری است از فِتیشیسم و خرافات، ایدئاِلیس م و احساسِ احترام . کوه ها، غارها، سنگها، عددِ سه، درختان، ستونها، خورشید و ماه، بز و مار، کبوتر و گاو را میپرستد. بینشِ دینیِ او تقریبا شاملِ همه چیز میشود. باور دارد که هوا از ارواحِ مبارک و ارواحِ اهریمنی آکنده است و موجوداتِ اثیریِ جنگلنشین، مانندِ حوریان و خدایان و پریان، برای یونانیان به ارث میگذارد. با آنکه صریحا به تقدیسِ مظاهرِ عضوِ تناسلیِ نرینه نمیپردازد، شورِ زایندگیِ گاو و مار را از سرِ خوف، حرمت مینهد. چون در جامعه ی او مرگ و میر وفور دارد، مخلصانه نیروی بارآوریِ طبیعت را نیایش میکند. هنگامی که جامعه، کمال مییابد و به مفهومِ خدایی متشخص و انسانوار میرسد، کریت ی این خدا را به هیئتِ مادری تصور میکند که پستانهایی پرمایه و تهیگاه هایی برجسته دارد، و خزندگان از درونِ سرِ او زاده میشوند و گرداگردِ بازوان و روی سینه اش میخزند و در گیسوانش چنبره میزنند. این خدا نمایشگرِ واقعیتِ بنیادیِ طبیعت است، و میرساند که قدرتِ مرموزِ زن - تولیدِ مثل- بر بزرگترین دشمنِ انسان - مرگ - غالب میآید. در نظرِ انسانِ کریت ی، این مادرِ لاهوتی، یا مادر-خدا، نماینده ی سراسرِ حیات است - حیاتِ نباتی و حیوانی و انسانی. چون گیاهان و جانوران را هم مانند انسان از آیات و فَیَضاناتِ او میشمارد، صورتِ او را با صُوَرِ گیاهان و جانوران قرین میکند. در برخی از تصاویرِ کریت ، این مادر - خدا، کودکِ الاهیِ خود - وِلکانوس - را، که در غاری کوهستانی زاده است، در آغوش دارد. چون در مادر و کودکِ الاهی تامل ورزیم، در مییابیم که این دو از کریت یان به اقوامِ دیگر رسیده و در میانِ اقوامِ متفاوت نامهای متفاوت به خود گرفتهاند: ایسیس و هوروس، عِشتر و تَموز، سایبِل و آتیس، آفرودیته و آدونیس.( اشاره است به همانندیِ افسانه های باستانی: ایسیس، الاهه مصریان، به کمک پسرش هوروس، پاره های پیکرِ شوهرش اوزیریس را گِرد میآورد و جانِ دوباره میبخشد; عِشتر، طبیعتِ بابِلیان، دلدارِ خود تَموز را، که به وسیله گراز به هلاکت رسیده است، به جهانِ زندگانی باز میگرداند; سایبِل ، الاهه ی طبیعتِ مردمِ آسیای باختری، یارِ خود آتیس را، که در چنگالِ گراز جان داده است، به هیئتِ درختِ کاخ در میآورد; آفرودیته، الاهه ی عشقِ یونانیان، آدونیسِ زیبای خود را، که به وسیله ی گرازِ وحشی کشته شده است، مبدل به گلِ لاله میکند. این افسانه ها همه حاکی از تحولِ فصول و باز آمدنِ بهار است.) این را هم در مییابیم که فرهنگهای پیش از تاریخِ اقوامِ نخستین، وحدت دارند و مفاهیمِ دینیِ دنیای مدیترانه از پیوستگی بهرهمندند. 


زئوسِ کریت یان، که یونانیان او را “وِلکانوس” میخوانند، در دلِ کریت یان به قدرِ مادرش حرمت ندارد. اما بتدیج بر اهمیتش میافزاید و مظهرِ رطوبت و بارانِ بار آور - که در این دین، و نیز فلسفه ی طالس(اشاره است به نظر طالس درباره اینکه همه چیز از آب پدید آمده است)، بنیادِ همه چیزها به شمار میرود - میشود. اما وِلکانوس جاویدان نیست. پیکرِ او در قُله ی یوکتاس دفن شده است، و، در جریانِ زمان، هر نسلی مزارِ او را به نسلِ دیگر نشان میدهد. زایر خیالپرور انتظار دارد که نیمرخِ پرشکوهِ او را در اینجا ببیند، زیرا، بنابر اعتقادِ او، هنوز وِلکانوس  گاه به گاه، به نشانه ی احیای سالیانه ی رستنیها، از گور بر میخیزد، و کاهنانِ کویورِتس قیامِ مُباهات انگیزِ او را، با پایِ کوفتن و به هم زدنِ سپرها، جشن میگیرند. وِلکانوس ، چون خدایِ باروری است، در گاوِ مقدس نیز تجسم یافته است; در اساطیرِ کریت ی آمده است که او به هیئتِ گاو با پاسیفائه درآمیخت و باعثِ ولادتِ مینِتوروس شد، که هیولایی است نیمِ آدم، نیمِ گاو.



کریت یان، به قصدِ تسکینِ خدایان، به شعایرِ فراوان مشتمل بر دعا و قربانی و تشریفات دست میزنند.


اجرای شعایر: معمولا بر عهده ی زنانِ کاهن و گاهی بر عهده کارگزارانِ حکومت است. برای دور راندنِ دیوان، بخور میسوزانند و، برایِ برانگیختنِ خدایانِ غافل، بوق میزنند یا نی و چنگ مینوازند و، هم گروه، نیایش سُرایی میکنند. به امیدِ تضمینِ باروریِ باغستانها و کشتزارها، با مراسمی پرشوکت به آبیاریِ درختان و گیاهان میپردازند. کاهنانِ زن، با التهابی بی پرده، بارِ رسیده ی درختان را میتکانند; زنان: شادمانه میوه ها و گلها را، به نشانه ی سپاسداری، نزدِ الاهه ی خود، که با شکوهِ تام در تختِ روانی حمل میشود، میبرند. معبد ندارند، اما در محوطه ی کاخها و درختستانها و مغاره های متبرک و قُله ها، محرابهایی برپا میکنند و این مکانهای قدسی را با میزهایی پوشیده از خوراکها و نوشابه های نذری و انواعِ بت و “شاخِ متبرک”، که گویا نمودارِ گاوِ متبرک است، میآرایند; علاماتِ مقدسِ بسیار دارند، و ظاهرا آنها را همانندِ خدایانی که مدلولِ این علاماتند میپرستند. یکی از این علامتهای مهم: سپر است،و علامتِ مهمِ دیگر چلیپا. سپر احتمالا نشانی از وجهِ جنگیِ شخصیتِ الاهه است. چلیپا در کریت  صورتهای گوناگون دارد: صلیبِ یونانی، صلیبِ رومی، صلیبِ شکسته. این صُوَر: روی پیشانیِ گاو یا رانِ الاهه نگاشته میشوند، یا بر مُهر حک میشوند، یا در کاخِ سلطان، با ستونهای مرمرین تجسم مییابند. علامتِ دینیِ دیگر :تبرِ دو دَم است که افزارِ قربانی به شمار میرود و، به شیوهای جادویی، از خونی که روان میسازد، پُرمایه میشود; از این رو، سِلاحی است مقدس که خدا آن را درست به هدف میرساند. آیتِ وِلکانوس  یا زئوسِ تُندر افکن، که آسمان را با تیرهای خود میشکافد، نیز همین تبرِ دو دم است.


کریت یان :مردگانِ خود را اندکی گرامی میدارند و پرستش میکنند. آنان را در تابوتهای گلین یا خُنبه های کلان مینهند و به خاک میسپارند، تا مبادا بآسانی به عالمِ زندگان باز گردند. برای آنکه مردگان در زیرِ زمین خشنود باشند، مقادیری از موادِ خوردنی و وسایلِ نظافت و همچنین مجسمه های گِلینِ کوچکی از زنان را با ایشان دفن میکنند تا، در سراسرِ ابدیت، از مراقبت و تسلای بانوان محروم نمانند. گاهی شکاکانه به فکرِ صرفه جویی میافتند: گِل را به شکلِ موادِ خوردنی و وسایلِ نظافت و جانوران در میآورند و رَه توشه ی مرده میکنند. در موردِ شاهان و اشراف و بازرگانانِ مرفه، برخی از ظرفهای نفیس یا جواهراتِ آنان را هم در کنارِ جنازه ها به خاک میسپارند. با شفقتِ سوزناکی، در گورِ یک شطرنج بازِ ماهر، یک نَطع شطرنج مینهند; در گورِ یک خنیاگر، یک ارکسترِ گلین; و در گورِ یک دریا دوست، یک زورق. گاه گاهی به مزارِ مردگان سر میزنند و، برای گذرانِ آنان، خوراکی نثار میکنند. کریت یان امیدوارند که بر اثرِ این تدابیر، ارواحِ موردِ عنایتِ خدای دادگر - رادامانتوس، پسرِ وِلکانوس  - قرار گیرند و به “جزیره خجستگان” یا “اِلیس یوم” راه برند و بر بِهروزی یا آرامشی که، در این سیرِ دنیوی، گریز کارانه میلغزد و از لایِ انگشتانِ انسان در میرود، دست یابند.


4- فرهنگ


مزاحمترین جنبه ی فرهنگِ کریت ، زبانِ کریت ی است. این زبان، که از زمانِ حمله ی قومِ دوری به کریت  با الفبای یونانی نگاشته شده است، زبانی است که بکلی با زبانِ یونانی فرق دارد و، از لحاظِ صدا، به زبانِ مصری و قبرسی و حتی گویشهای آناطولیِ خاورِ نزدیک میماند. کریت یان در آغاز تنها به نوعی تصویرنگاری میپردازند، ولی، در حدود 1800 ق م، تصاویر را مختصر میکنند و نوعی کتابِ خطی، که تقریبا 90 علامتِ هجایی دارد، به وجود میآورند. دو قرن بعد، خطِ دیگری ترتیب میدهند که اکثرِ حرفهای آن به الفبای فنیقی شبیه است. شاید الفبای فنیقی، که در سراسرِ مدیترانه پخش و بی سر و صدا در همه جا وسیله ی کارِ تمدنِ غربی گشته است، از کریت یان و مصریان و سامیان گرفته شده باشد. همه کریت یان، حتی مردمِ متعارف، شعر میسرایند و الهاماتِ شتابنده ی ذوقِ خود را روی دیوارهای" هاگیا تریادا "به یادگار میگذارند. در فایستوس به نوعی چاپِ پیش از تاریخ بر میخوریم: در آنجا لوحه ی بزرگی به دست آمده است که به مرحله ی سومِ عصرِ مینوسیِ میانه تعلق دارد و روی آن با عده ای مُهر، تصویر - نگاشته هایی نقش کردهاند. اما گویی برای آنکه بر سرگشتگیِ ما بیفزایند، این لوحه به هیچ روی به خطِ کریت ی نوشته نشده است، بلکه شاملِ کتابتی بیگانه است.


از این رو، شاید بتوان گفت که این لوحه از مشرق زمین به کریت  انتقال یافته است. لوحه های گِلینی که کریت یان بر آنها به خطِ مرموزِ خود نگاشته اند، شاید روزی پیشرفتهای علمیِ ایشان را به ما باز گویند. کریت یان باید اطلاعاتی در نجوم داشته باشند، زیرا در ناوبری شهره اند، و موافقِ روایات، قدمتِ تقویمِ مینوسیِ باستان به عهدِ تسلطِ قومِ دوری بر کریت  میرسد. مصریان اذعان میکنند که پاره ای از تجویزاتِ طبیِ خود را از کریت یان گرفته اند و مدیون ایشانند. یونانیان برخی از گیاهانِ عطری و طبی، مانند “مینتا” یا نعناع و “آپسینتوس”یا اَفسَنطین و “دوکوس” را، که دارویی بسیار پرخاصیت بود و به عقیده ی آنان مانع از فربهیِ پرخوران میشد، از کریت  گرفتند - و این نکته از نامهای غیرِ قانونیِ آنها برمیآید. ولی البته نباید این حدسها را مُسَلَم بگیریم.


ادبیاتِ کریت یان برای ما کتابی بسته است، ولی در عوض میتوانیم خرابه های تماشاخانه های آنان را موردِ مطالعه قرار بدهیم. در تماشاخانهایی که تاریخش به سالِ 2000 ق م میرسد، ده ردیف سَکّوی سنگی به طولِ بیست و پنج متر میبینیم که در امتدادِ دیوار ساخته شده و بر محوطه ی نسبتا پَستی مُشرفند. در یکی از تماشاخانه های کْناسوس ، در یک سمت، هجده ردیف سَکّوی سنگی به طولِ ده متر، و در سمتِ مجاور، شش ردیف به درازای پنج تا پانزده متر ایجاد شده است. این تماشاخانه ها، که در ساحتهای وسیعی قرار دارند و چهار صد تا پانصد تَن را جا میدهند، قدیمترین تماشاخانه هایی هستند که تاکنون شناخته ایم، و از تماشاخانه ی یونانیِ دیونوسوس یکهزار و پانصد سال کهنهترند.  خدای شراب که یونانیان در مراسمِ مربوط به او نمایشهایی میدادند; در آغازِ قرنِ پنجم تماشاخانهایی به نامِ او در آتن برپا شد



ما نمیدانیم که در صحنه ی این تماشاخانه ها چه روی میداده است. در نقوشِ دیواری، مردمی دیده میشوند که به منظره ای مینگرند، ولی ما نمیتوانیم بگوییم که این منظره چیست. احتمالِ بسیار میرود که نمایشهای آنان آمیخته ای از موسیقی و رقص باشد. در یکی از تصاویرِ کْناسوس ، جمعی از بانوانِ اشرافی، که در میانِ مردانِ خود قرار دارند، به دخترانی که با زیر دامن در باغِ زیتون رقصی پر شور میکنند مینگرند.


تصویرِ دیگر" نمودارِ “زنِ رقاص” است که طُرّه هایی افشان و بازوهای گشاده دارد. در تصاویرِ دیگر، رقص های گروهیِ روستاییان و پایکوبیِ تندِ نیایشگران و زنان و مردانِ کاهن در برابرِ بت یا درختی مُتبرک به نظر میرسد. هومر از صحنه ی رقصی دم میزند “که روزگاری دایدالوس، در کْناسوسِ  پهناور، برای" آریادنه  ی زیباموی" بنا کرد. در آنجا، جوانان و دوشیزگانِ فریبنده با هم میرقصند. ... و یک رامشگرِ آسمانی، به نوای چنگ، به ترنم میپردازد.” نقشِ چنگِ هفت زه، که یونانیان آن را اختراعِ تِرپاندِر میدانند، بر تابوتی سنگی، که در هاگیاتریادا به دست آمده و متعلق به هزار سال پیش از ولادتِ تِرپاندِر است، مشاهده میشود. همچنین، نیِ دودهانه، که شاملِ دو لوله و هشت سوراخ و چهارده نواست، درست به همان شکلی که در یونانِ عصرِ کلاسیک تجلی کرد، در اینجا وجود دارد. علاوه بر آن، رویِ سنگی گرانبها، صورتِ زنی که در بوقی عظیم میدمد به نظر میرسد، و نقشِ عودی مصری، که به پایکوبیِ رقاص ضرب میدهد، بر گلدانی نگاشته شده است.


همان طراوتِ شباب و لطفِ رقیقی که رقصها و بازیهای انسانِ کریت ی را جاندار میکند، در کارهای هنریِ او نیز جلوه گر است. کریت یان، جز بناهای خود، چیزی که دارای جسامتی پرشکوه یا سبکی فاخر باشد برای ما به جا ننهادهاند. اینان، مانندِ ژاپنیانِ عهدِ سامورای، از تلطیفِ هنرهای فرعی وتزیینِ وسایلِ زندگیِ روزانه و تکمیلِ صبورانه ی اشیای کوچک، لذتی وافر میبرند. انسانِ کریت ی، مانندِ اعضای سایرِ جوامعِ اشرافی، در عرصه ی هنر پایبندِ قراردادهای صوری و معنوی میشود و از بدعتهای افراطی میپرهیزد. در عینِ حال میکوشد که، حتی در میانِ قیودِ ناشی از دقت و ذوق، آزادیِ خود را از کف ندهد. در سفالگری و گوهر تراشی و برجسته کاری مهارت مییابد، زیرا عشقی که به ریزه کاری دارد با این هنرها سازگار است. در ساختنِ اشیای سیمین و زرین بسیار تواناست. هر گونه سنگِ قیمتی را میتراشد و به صورتِ نگین در میآورد و جواهرات را در کمالِ تنوع عرضه میدارد. روی مُهرهایی که برای امضای رسمی یا برچسبِ تجارتی یا اوراقِ بازرگانی فراهم میآورد، زندگی و مناظرِ کریت  را با لطافتِ تام و تفصیلی چندان، که مُعَرِفِ کاملِ تمدنِ اوست، حک میکند. مفرغ را با چکشکاری به شکلِ لگن و اِبریق در میآورد، و نیز با آن دشنه ها و شمشیرهایی که مزین به صورتِ جانوران و گیاهان، و مرصع به طلا و نقره و عاج و سنگهای شگرف است، میسازد. در گورنیا، با وجودِ دستبردهای دزدان: سی قرن، جامِ سیمینی که در اوجِ هنروری است، برای ما مانده است. جای جای: نیز جامها یا ساغرهایی به دست آمده است که پایه های آنها به شکلِ سرِ انسان یا حیوان است - سرهایی که گویی هنوز از دَمِ حیات خالی نشده اند.


کریت ی در همه ی انواعِ سفالگری طبع آزمایی میکند و تقریبا در همه ی آنها ممتاز میشود. سفال را به شکلِ گلدان، بشقاب، جام، پیاله، چراغ، کوزه، حیوان و خدا در میآورد. در آغاز، در عصرِ مینوسیِ قدیم، موافقِ طُرُقی که از دوره ی نوسنگی به ارث برده است، با دستهای خود به ظرفها شکل میدهد و با لعابی سیاه یا قهوه ای آنها را میپوشاند و با آتش آنها را موجدار و رنگارنگ میسازد. در عصرِ مینوسیِ میانه، به برکتِ اختراعِ چرخِ سفالگری، به غایتِ مهارت میرسد. لعابی میسازد که در ثبات و لطافت با لعابِ چینی، کوسِ برابری میزند و، بی دغدغه، رنگهای سیاه و قهوهای، سفید و سرخ، نارنجی و زرد، جگری و شَنگَرفی را به هم میآمیزد و الوانِ بدیعی به وجود میآورد. کاملترین مصنوعاتِ سفالیِ کریت ، یعنی ظرفهای دلربا و روشنِ رنگِ “پوستِ تخم مرغی” که در غارِ کامارِس، در شیبهای کوهِ ایدا یافت شده است، دیواره هایی به نازکی یک میلیمتر دارند و همه مایه های خیالِ پهناورِ کریت یان را منعکس میکنند. سفالگرِ کریت ی از 2100 تا 1950 ق م در حدِ کمال است. نامش را بر اثرش میگذارد، و علامتِ تجارتیِ او در سراسرِ مدیترانه طالب دارد; در عصرِ مینوسیِ اخیر، فنِ بدلِ چینی سازی را گسترش میدهد; با خمیری درخشان، لوحه های تزیینی و گلدانهایی به رنگِ آبیِ فیروزه ای، الاهه های چند رنگ، و همچنین نقوشِ برجسته ای از جانورانِ دریایی میسازد; چندان در واقع پروری پیش میرود که اِوانز مجسمه ی میناکاری شده ی یک خرچنگ را یک خرچنگِ فسیل شده پنداشت. هنرمندِ کریت ی دلبسته ی طبیعت است و خوش دارد که پرشورترین چارپایان، خوشنماترین ماهیان، لطیفترین گلها، و دلاراترین گیاهان را روی ظرفها نمایش دهد. شاهکارهای موجودِ او - “گلدانِ بوکسورها” و “گلدانِ دروگران” - در مرحله ی اولِ عصرِ مینوسیِ اخیر پدید میآیند. روی یکی از این دو ظرف، همه ی وجوه و حالاتِ مشتبازی با سادگی به ما عرضه میشود، و همچنین مناظری از زندگیِ گاوبازانی که رویِ گاو میجهند بر حواشیِ آن به نظر میرسد. روی ظرفِ دیگر، جمعی که محتملا برزگرند و در جشنِ درو راهپیمایی میکنند و ترانه میخوانند، با قُوَتِ تمام به چشم میخورند. در مراحلِ بعدی، سُنَنِ بزرگِ سفالگریِ کریت ی رو به فرسودگی و سستی میرود، و این هنر راهِ زوال میپوید. دقت و ذوق از نظر میافتد. هنرمند در تزیینِ گلدان هابه تکلف و آشفتگی میگراید; برخلافِ گذشته، دیگر چندان دلیر نیست که بتدریج و با صبوری: مفهومِ خود را بپرورد و تَحَقُق بخشد. لاقیدیِ کاهلانه ای که نامش آزادی است، فرا میآید و ظرافت و پرداختگیِ آثارِ هنریِ کامارِس رخت بر میبندد. این انحطاط بخشودنی است، زیرا به منزله ی مرگِ اجتناب ناپذیرِ هنری فرتوت و بیرمق است که ناگزیر به خوابِ نشاط انگیز و هزار ساله ای فرو میرود تا بارِ دیگر در آتیک بار دهد.اشاره است به تکاملِ هنریِ ناحیه آتیک در جنوب خاوری یونان میانه که آتن مرکز آن بود


در کریت ، مجسمه سازی در شمارِ هنرهای فرعی است، و تندیسهای بزرگ، که در داستانِ دایدالوس راه دارند، بندرت ساخته میشوند. پیکرهای تناور معمولا به صورتِ نقوشِ برجسته اند. تندیسهای کریت ی کوچک و خام و یکنواختند و ظاهرا، به حکمِ عرف و تقلید، به وجود آمده اند. در میانِ آنها مجسمه ی عاجیِ کوچکی است که ماهرانه حالتِ خوشایندِ یک ورزشکار را نشان میدهد. یک سرِ زیبا نیز، که تنش را در راهِ درازِ قرون از کف داده است، جلب توجه میکند. بعضی از مجسمه های کوچکِ کریت ، از لحاظ ِتجسمِ اندامها و نمایشِ حرکات، بر همه مجسمه هایی که قبل از عهدِ مورون در یونان ساخته میشوند برتری دارند.



غریبترین مجسمه ی کریت ، تندیسِ “الاهه ی مار” است که به موزه بُستُن تعلق دارد: پیکری است سِتَبر از عاج و طلا، نیمی پستان و نیمی مار. چنانکه از این تندیس بر میآید، هنرمندِ کریت ی صورتِ انسان را با عظمت و مهارتی محدود تجسم بخشد. اما این عظمت و مهارتِ محدود هم منحصر به مجسمه های کوچک است. پیکریت راشِ کریت ی، در عرصه ی پیکرسازیِ کلان، یا به ساختنِ مجسمه ی حیوانات میپردازد یا اساسا به جای مجسمه، نقشهای برجسته می آفریند. در موزه ی هراکلیون نقش برجسته ی کلانی از سرِ یک گاو وجود دارد. چشمانِ ثابت و مِنخَرِینِ گشاده و دهانِ آزمند و زبانِ لرزانِ گاو چنان قدرتی دارد که حتی آثارِ پر قدرتِ یونانی هم از آن در نمیگذرند.


هیچ یک از مظاهرِ فرهنگِ کریت  باستان به قدرِ نقاشی جذاب نیست. مجسمه سازیِ کریت  بی اهمیت و سفالگریِ آن ناچیز است، و از معماریِ کریت ی هم جز خرابه چیزی به جا نمانده است. اما نقاشی، با آنکه از همه ی هنرها شکننده تر است و زودتر شکارِ زمانِ لاقید میشود، در کریت  گرانجانی کرده و شاهکارهایی ستایش انگیز و روشن به ما رسانیده است، حال آنکه یونان، گرچه مدتها پس از کریت  آغاز جلوه گری کرد، هیچ اثرِ اصیلی از نقاشی برای ما نگاه نداشته است. زلزله ها و جنگهای کریت  کاخها را واژگون کرد، اما برخی از نقوشِ دیواری را امان داد، و ما اکنون میتوانیم با تماشای این نقوش، پوستِ چهل قرن را به دور اندازیم و با هنرِ مردانی که غرفه های شاهانِ عصر مینوسی را آراستند رو به رو شویم. کریت یان حتی در 2500 ق م میدانند که چگونه دیوارها را با آهکِ خالص بپوشانند و بر سطحِ مرطوب نقاشی کنند. قلم مو را با چنان سرعتی میگردانند که رنگ، پیش از خشک شدنِ دیوارِ مرطوب، در گچ رخنه میکند. زیباییِ تابانِ کشتزارهای بی پرده را به درونِ تالارهای قصور انتقال میدهند و، از گچ، سوسن، لاله، نرگس، و مَرزَنگوشِ نورسته می آفرینند. کسی که اینها را بنگرد، دیگر هیچ گاه نمیتواند ژان ژاک روسو را کاشفِ طبیعت بینگارد.


در موزه هراکلیون، “زعفران چین”، با همان شوقی که خالقش در عصرِ مینوسیِ میانه او را مصور کرد، به جمع آوردنِ بوته های زعفران مشغول است. کمرش به درجه نامعقولی باریک، تنه اش نسبت به پاهایش بسیار بلند است. با اینهمه، سرش بی نقص است، و رنگها: ملایم و گرم، و گلها پس از چهار هزار سال هنوز تازه اند.


درهاگیاتریادا تابوتِ منقشی به دست آمده است که روی آن، با خطوطِ آرایشیِ طومارشکلِ مارپیچ، منظره ی گروهی را با پیکره ای تقریبا نوبه ای، که مجذوبِ مراسم دینی هستند، کشیدهاند. بالاتر از این، بر دیواری، تصویرِ دلکشی نقش شده است: گُربه ی ستبرِ کشیده ی تیره رنگ و سرزنده ای در میانِ شاخه ای مواج قرار دارد و خود را آماده میکند تا به روی پرنده ای مغرور، که پر و بال خود را در آفتاب می آراید، بجهد. نقاشِ کریت ی در عصرِ مینوسیِ اخیر به اوجِ  کمال میرسد: هر دیواری او را وسوسه میکند، هر توانگری او را فرا میخواند.


نه تنها مساکنِ سلطنتی، بلکه منازلِ اشراف و شهرنشینانِ مرفه را هم، با نقوشِ فراوانی که پومپییی را به یاد میآورند، مزین میکند. موفقیت و کثرتِ تعهد، او را به تباهی میکشاند; چنان چشم به راهِ اتمامِ کار است که از کمالِ هنری غفلت میورزد; به کمیت میپردازد، صورتِ گلها را به طرزی یکنواخت تکرار میکند، آدمها را به شیوه ای نامطلوب نقش میزند، خود را با طرحریزی سرگرم میکند، و رخوتِ هنری، که از اوج گذشته و به فنا محکوم است، او را در میان میگیرد. با این وصف، نقاشی در هیچ یک از تمدنهای مقدم بر کریت  با چنین طراوتی به سیمای طبیعت ننگریسته است. تنها شاید بتوان مصر را مستثنا دانست.


همه هنرها برای ایجادِ کاخهای کریت  دست به دست هم میدهند. در پرتوِ قدرتِ سیاسی و سلطه ی تجاری و ثروت و تجمل و ذوق و آراستگیِ دیرینه، معمار، بنّا، پیشه ور، مجسمه ساز، سفالگر، فلزکار، درودگر و نقاش، برای ایجادِ حُجَراتِ سلطنتی و عماراتِ اداری و تماشاخانه ها، و نیز میدانهای مسابقه که کانون و اوجِ زندگیِ کریت ی را تشکیل میدهند، هنرهای خود را می آمیزند. کریت یان در قرنِ بیست و یکم ق م آغازِ ساختنِ بنا میکنند، اما قرنِ بیستم ق م شاهدِ نابودیِ ساختمانهای ایشان است. پس، بارِ دیگر در قرنِ هفدهم ق م، نه تنها کاخِ مینوس را برپا میدارند، بلکه در کْناسوس  و پنجاه شهرِ دیگر از شهرهای این جزیره ی کامیاب، دست به ساختنِ عمارتهای مجللِ فراوان میزنند. از این رو، این عصر یکی از اعصارِ بزرگِ تاریخِ معماری به شمار میرود.


سازندگانِ کاخِ کْناسوس  دچارِ کمبودِ مواد و کارگرند. کریت  از لحاظِ فلز فقیر است و از مرمر کاملا خالی.


ناگزیر، کریت یان سنگِ آهک و سنگِ گچ به کار میبرند و برای سرستونها و ستونهای طبقاتِ بالا چوب به کار میبرند. توده های سنگ را چنان بدقت میبُرند که میتوانند سنگها را بدون ملاط روی یکدیگر قرار دهند.


در اطرافِ ساحتِ مرکزیِ کاخِ کْناسوس ، که مساحتِ آن به هزار و هشتصد و پنجاه متر مربع میرسد، عمارتهای پراکنده فراوانی، شاملِ پاسدارخانه ها، کارگاه ها، شرابسازیها، انبارها، ادارات، منازلِ خدمتگزاران، اطاقهای انتظار، تالارهای پذیرایی، خوابگاه ها، گرمابه ها، نمازخانه ها، و سیاه چال و سریرگاه و تالارِ تبرِ دو دَم میسازند. این عمارتها سه یا چهار اُشکوب دارند، اُشکوبها به وسیله پلکان های وسیع به یکدیگر میپیوندند. یک تماشاخانه و یک کوشکِ سلطنتی و یک گورستان نیز در آن نزدیکی به وجود میآید.

در اُشکوبِ زیرین، ستونهای سنگیِ چهارگوشِ کلان نصب کرده اند. ستونهای اُشکوبهای بالا، که مُدَوَر و از چوبِ سروند و به طرزی غریب رو به پایین باریک میشوند، سقف را به وسیله کلاهک های گِرد هموار نگاه میدارند و، در کنارِ خود، ایوان های سایه داری پدید میآورند.(البته وصفِ اطاقها سخت فرضی است. باید افزود که تقریبا تمامِ تزییناتِ کاخ، که از زیرِ خاک بیرون آمده است، به موزه هراکلیون یا به جای دیگری انتقال یافته است، و بیشترِ چیزهای باقیمانده از روی بیذوقی ترمیم شده است. ) در جایی ایمن، کنارِ دیواری آراسته، نیمکتی از سنگ قرار دارد که به سادگی ولی با مهارت حکاکی شده است. کاوشکارانِ مشتاق، این نیمکت را “تختِ مینوس” مینامند، و هر سَیاحی با فروتنی بر آن مینشیند و لحظه ای خود را شاه میپندارد. این کاخ قطعا همان ساختمانِ معروفی است که پیشینیان آن را هزارتو (لابورینتوس) یعنی “پناهگاهِ  تبرِ دو دم” مینامیدند و باور داشتند که به وسیله دایدالوس ساخته شده است. مُقَدَر چنین بوده است که هزارتو  بعدا معنی “سُمجه” به خود گیرد. و بر هر چیزِ پرپیچ و خم - اطاقِ تو در تو، کلمه ی غامض، و خمیدگیِ درونِ گوش - اطلاق شود.



عمارت سازانِ کْناسوس  دستگاهِ فاضلابی در کاخ ایجاد کرده اند که از سایرِ ساخته های عالمِ عتیق عالیتر است، و گویی این کارِ آنان محضِ خشنودیِ روحِ عصرِ حاضر است - عصری که لوله کشی را گرامیتر از شعر میداند! آبی که از کوه ها یا آسمان فرود میآید، در مجاریِ سنگی روان میشود و به گرمابه ها و آبریزها میرسد(امروز، بر خلافِ گذشته، محققان عقیده ندارند که گودیِ موجود در کفِ برخی از اطاقها محلِ گرمابه بوده است، زیرا این گودیها دارایِ مخرج نیستند و از سنگِ گچ، که تدریجا در آب حل میشود، ساخته شده اند. ); فاضلاب نیز با لوله های سفالینِ آخرین مد به خارج میرود. این مجاری از قطعاتی به قُطرِ پانزده و طولِ هفتاد سانتیمتر ساخته شده است. سرِ باریکترِ هر قطعه در قطعه ی بعد از آن جای گرفته و از سیمان پوشیده شده است. هر قطعه دارای زانویی است که موادِ رسوبی را نگاه میدارد. احتمالا، در ایامِ آبادانیِ کاخ، وسایلی هم برای رسانیدنِ آبِ جاریِ گرم به حجراتِ خاندانِ سلطنتی وجود داشته است.(موسو لوله های فاضلابِ مشابهی در کوشکِ هاگیاتریادا یافت. “روزی، پس از بارندگیِ شدید، از دریافتِ اینکه تمامِ لوله ها درست عمل کرده اند، لذت بردم و متوجه شدم که آب از مجرایی که شخص میتواند راست راست در آن راه برود جاری است. تردید دارم که هیچ شبکه ی فاضلابِ دیگری بتواند پس از چهار هزار سال بخوبی کار کند.”) هنرمندانِ کْناسوس  درونِ اطاقهای تو در توی کاخ را با ظرافت آراسته اند: برخی از اطاقها را با گلدان و مجسمه، بعضی را با تصویر و نقش برجسته، پاره ای را با کوزه ها یا ظرفهای سنگیِ بزرگ، و عده ای را با اشیایی از عاج و بدلِ چینی مفرغ. بر یکی از دیوارها، روی باریکه ای از جنسِ سنگِ آهک، لوحه های تزیینی و گُل و بوته های زیبا به وجود آورده اند. بر دیوارِ دیگر، که با رنگِ مرمر نَما شده است، لوحهایی شاملِ نقوشی از خطوطِ مارپیچ و عمودی و افقی دیده میشود، و بر دیوارِ دیگر، منظره ی مبارزه ی انسان و گاو، با نقش برجسته ای که ریزه کاریهایی جاندار دارد، به چشم میخورد. پیکرنگارِ عصرِ مینوسی: همه ی جلالِ هنرِ پرنشاطِ خود را به درونِ تالارها و حجره ها میکشاند و آنها را با مناظرِ گوناگون می آراید: بانوانی آراسته با سیماهای رسمی و بازوهای شکیل و سینه های ظریف، مزارعِ کُنار و سوسن و شاخه های گلدارِ زیتون، بانوان در اپرا، منظره ی ماهیانِ یونس که بی پیچ و تاب در دریا شناورند. از اینها بالاتر، تصویرِ “ساقی” است; ساقی، با قامتی راست و نیرومند، مایعی گرانبها را در ظرفِ آبیرنگِ ظریفی حمل میکند; چهره ای پاکیزه دارد، و معلوم است که این پاکیزگی را نه تنها به نژادِ کریت ی، بلکه به خالقِ هنرمندِ خود نیز وامدار است; موهایش سخت به هم بافته شده و روی شانه ی قهوه ای رنگش ریخته است; گوشها و گردن و بازوان و کمرش از تَلَالو ی جواهر میدرخشد; و جامهای فاخر، که مطابقِ طرحی چهار پره ای قلابدوزی شده است، بر تن دارد. “ساقی” مسلما برده نیست، جوانی است اشرافی که به افتخارِ خدمتگزاریِ سلطان نایل آمده است. تنها: تمدنی میتواند چنین تجمل و زیوَری بخواهد و بیافریند که با نظم و ثروت: الفتی دیرین داشته باشد.



 

IV - سقوط کْناسوس 


چون پس نگریم و جویای منشا این فرهنگِ درخشان شویم، خود را بینِ آسیا و مصر در نوسان خواهیم یافت. کریت یان، از لحاظِ زبان و نژاد و دین، با اقوامِ هند و اروپاییِ آسیای صغیر خویشاوندند. این اقوام مانند کریت یان، برای نوشتن، لوحه های گِلین به کار میبردند و واحدِ وزن و پولِ آنان شِکِل بود. آیینهای آنان هم به آیینهای کریت یان میمانست; مثلا، در کاریا، آیینِ زئوسِ لابراندئوس یعنی “زئوسِ تبرِ دو دَم” رواج داشت، و ستون و گاو و کبوتر نیز پرستیده میشد. الاهه ی بزرگِ مردمِ فروگیا، که کوبله نام گرفت، چنان همانندِ "مادر - خدای" کریت  بود که یونانیان هر دو را یکی میدانستند و "مادر - خدای" کریت  را رِئا کوبله خواندند. نفوذِ فرهنگِ مصر نیز در آثارِ دوره های گوناگونِ تاریخِ کریت  سخت به چشم میخورد. این دو فرهنگ در بادی امر یکسان به نظر میرسند، چندانکه برخی از محققان برآنند که، در روزگارِ پُر اَدبار، گروهی از مصریان به کریت  کوچیدند و تمدنِ مصری را در آن دیار پخش کردند. ظرفهای سنگی ماکیوس  و سلاحهای مسیِ مرحله اولِ عصرِ مینوسی، به آثارِ مقابرِ نخستینِ دودمانهای شاهیِ مصر شباهتِ بسیار دارد. در مصر نیز تبرِ دودَم به عنوانِ نوعی تعویذ به کار میرفت و حتی کاهنی به نام “کاهنِ تبرِدودم” وجود داشت. اوزان و مقیاساتِ کریت ، هر چند که از لحاظی به اوزان و مقیاساتِ آسیایی میمانند، از حیثِ شکل، مصری مینمایند. روشهای حکاکیِ جواهر، ساختنِ بدلِ چینی، و نقاشیِ دو کشور نیز چنان همسانند که "سپِنگ لِر" تمدنِ کریت ی را صرفا شاخه ای از تمدنِ مصری شمرده است.


ما از "سپِنگ لِر" پیروی نمیکنیم، زیرا اگر در جستجوی پیوستگیِ تمدن، فردیت و استقلالِ یکایکِ آنها را فدا کنیم، از راهِ صواب منحرف شده ایم. تمدنِ کریت ی کیفیتِ مشخصی دارد، و هیچ یک از تمدنهای عتیق، از لحاظِ دقایقِ آراستگی و جلالِ هنری، به گَردِ آن نمیرسد. میتوان اعتقاد کرد که فرهنگِ کریت  در اصل از اقوامِ آسیایی نشئت گرفته است. ولی هنرهای کریت ی، با وجودِ ماهیت و هیئتِ مستقلِ خود، از هنرهای مصری تاثیر برداشته اند. فرهنگِ کریت  محتملا جزوِ فرهنگِ پیچیده ای است که از عصرِ نوسنگی به بعد سراسرِ مدیترانه ی خاوری را پوشانید و اقوامِ گوناگون را از هنرها و عقاید و رسومِ مشابه بهره مند کرد. تمدنِ کریت  از این فرهنگِ مشترک برخاست و سپس، به نوبه خود، باعثِ تقویتِ آن شد: سلطه ی کریت ، جزایرِ اژه را به نظم آورد. بازرگانانِ کریت ی به هر بندری راه یافتند. مصنوعاتِ کریت  نه تنها جزایرِ سیکلاد و قبرس را فرا گرفتند و به کاریا و فلسطین رفتند، بلکه، در جانبِ شمال، از میانِ آسیای صغیر و جزیره های آن به تروا رسیدند، و در جانبِ باختر، از ایتالیا و سیسیل به اسپانیا وارد شدند; به شبه جزیره ی یونان راه یافتند و حتی به تِسالی (تِسالیا) و "مای سینی" و "تای رِنس" رخنه کردند. بدین ترتیب، تمدنِ کریت ، که چون ارثیه ای به دستِ یونانیان افتاد، به منزله ی نخستین حلقه ی زنجیرِ تمدنِ اروپایی است.


جریانِ انحطاطِ کریت  بر ما مجهول است، و نمیدانیم که این جامعه در کدام یک از طُرُقِ متعددِ انحطاط سیر کرد. شاید همه را پیموده باشد. تردیدی نیست که روزگاری جنگلهای سَروِ بلند آوازه اش از میان رفت و به کشاورزیِ آن سرزمین لطمه زد; به طوری که امروز دو ثلثِ خاکِ این جزیره سنگلاخِ بایر است و نمیتواند باران های زمستان را در خود نگاه دارد. شاید این جامعه نیز، مانندِ بیشترِ جامعه هایی که پا به مرحله انحطاط میگذارند، بر اثرِ جلوگیری از افزایشِ جمعیت، نژادِ خود را رو به زوال برده باشد. شاید تَمتُعاتِ جسمانی، که محصولِ رفاه و تجملِ فراوان است، این مردم را از شورِ حیاتی تهی کرده و، در کارِ زندگی و دفاع، از همت و غیرت انداخته باشد - زیرا هر ملتی: رَواقی زاده میشود و اپیکوری میمیرد. اشاره است اولا به فیلسوفانِ رَواقی که نوعی از ریاضت را تبلیغ میکردند، و ثانیا به اپیکور و شاگردانش که، از سوی مخالفان، “لذت طلب” شمرده شده اند. - 


شاید سقوطِ مصر، که پس از مرگِ ایخناتونِ مصری روی داد، تجارتِ کریت  و مصر را گسیخته و تمولِ عصرِ مینوسی را رو به کاستی برده باشد. زیرا کریت ، مانندِ انگلیسِ عصرِ جدید، منابعِ داخلیِ قابلی نداشت و ناگزیر بود که، برای ادامه ی حیاتِ خود، بر دریاها سلطه ورزد، برای صنایعِ خود بازار یابد و با تجارت به سعادت برسد. شاید جنگ های داخلی از شمارِ مردانِ جزیره کاسته و سپس یک حمله ی خارجی، کریت  منقسم و نامتحد را از پای درآورده باشد. شاید زلزله ای ناگهان شهرها را لرزانیده و ویران کرده، یا انقلابی خشماگین، در ظرفِ سالی پر وحشت، از اِجحافِ متراکمِ قرون، انتقام گرفته باشد.


در حدود 1450 ق م، کاخِ فایستوس بارِ دیگر فرو افتاد، "هاگیا تریادا" به آتش سوخت، و خانه های شهرنشینانِ توانگرِ تولیسوس منهدم شد، ولی، ظاهرا از همین زمان، دوره عظمتِ کْناسوس  آغاز شد و تا پنجاه سال دوام آورد. در این دوره، کْناسوس  به دوره ی سعادتِ خود رسید و سلطه ی بی چون و چرای خود را بر دریای اژه گسترد. عاقبت، در حدود 1400 ق م، کاخ کْناسوس  نیز به آتش سوخت. اِوانز در خرابه های کْناسوس  آثارِ آتشِ انقیاد ناپذیری را یافته است - تیرها و ستونها نیمسوخته اند، دیوارها دوده زده اند، و لوحه های گلین، احتمالا بر اثرِ گرمای آتشی عظیم، برای دندانِ زمانه سخت شده و سالم مانده اند. اما تخریب، چنان تام و تمام است، و ویرانخانه ها و حتی اطاقهایی که در زیرِ خاشاک مصون مانده اند چنان خالی و بی ساز و برگند که بسیاری از دانشوران، ویرانیِ کْناسوس  را زاده ی زلزله یا آتشسوزی نمیدانند، بلکه محصولِ هجوم و چپاول، میشمارند.( اگر بتوان، به اتکای زمانشناسیِ باستانشناسان، این آتشِ عظیم را به حدود سال 1250 نسبت داد، آنگاه بآسانی ممکن است که این فاجعه را ناشی از غلبه ی قومِ آکایایی بر دریای اژه و مقارنِ نخستین مرحله ی محاصره ی تروا پنداشت. ) در هر حال، روشن است که این فاجعه ناگهان روی داده است. وضعِ کارگاه های ویرانِ کْناسوس  نشان میدهد که مردمِ شهر، در حینی که سرگرمِ کارهای خود بوده اند، با مرگی بی امان مواجه شده اند. تقریبا مقارنِ سقوطِ کْناسوس ، گورنیا، پْسیرا، زاکرو، و "پالای کاسترو" هم با خاک برابر شدند.


نباید چنین انگاریم که با سقوطِ این شهرها تمدنِ کریت ی یکسره از میان رفت. زیرا مجددا قصرهایی - که البته در عظمت با کاخهای پیشین برابری نمیکردند - ساخته شد، و فراورده های کریت ، در طیِ یکی دو نسل بعد، بر اژه سلطه ورزیدند. در اواسطِ قرنِ سیزدهم ق م به یک سلطانِ بزرگِ کریت ی بر میخوریم که روایاتِ یونانی از او به عنوانِ مینوس نام برده و قصه های ترسناکِ بسیار درباره او آورده اند: زنان شکوه داشتند که در نطفه ی او تخم های مار و کژدم فراوان است. یکی از آنان به نام پاسیفائه، با وسیله ای مرموز، تخمهای گزندگان را دفع کرد و از او آبستن شد و کودکانِ بسیار زاد. از این زمره اند آریادنه  بورمو، و فایدرا که زنِ تِسِئوس و عاشقِ هیپولوتوس شد. پوسیدون، خدای دریا، از مینوس رنجید. پس، پاسیفائه را دیوانه وار به عشقِ گاوی دچار و از او باردار کرد. دایدالوسِ هنرمند بر پاسیفائه رحم آورد و در زاییدنِ گاو بچه یاریش کرد. مینوس از گاو بچه ی مخوف، که مینوتاوروس خوانده شد، به هراس افتاد و به دایدالوس فرمان داد که سُمجه یا زندانی پُر چَم و خم بسازد. دایدالوس عمارتِ معروف به لابیرنت را ساخت. مینوس هیولای نوزاد را در آن محبوس کرد و فقط، برای جلوگیری از طغیانِ او، مقرر داشت که گاه گاه آدمی را نزد هیولا بیفکنند.


روایتِ مربوط به دایدالوس از همه جهت، حتی از جهتِ سوگ انگیزی، از این قصه برتر، و شاملِ یکی از غرورآمیزترین حماسه های تاریخِ انسان است: دایدالوس هنرمندی بود آتِنی، همپایه لئوناردو.(شاره است به لئوناردو داوینچی، شاهکارِ ایتالیاییِ قرنِ شانزدهم میلادی، که تقریبا جامعِ هنرها و فنون و علومِ زمانِ خود بود) چون از مهارتِ برادرزاده اش به رشک افتاد، در یک لحظه ی خشم، او را کشت و مادام العمر از یونان تبعید شد. در دربارِ مینوس پناه یافت و او را با اختراعات و ابداعاتِ ماشینیِ خود به شگفت انداخت. پس، هنرمند و مهندسِ بزرگِ شاهِ کریت  گشت. پیکریت راشی برجسته بود، و مردم، که خواسته اند تکاملِ تدریجیِ مجسمه سازی را - از پیکرهای سختِ بی تَشَخُص تا صورتهای مشخصِ اشخاصِ واقعی - بیان کنند، به زبانِ افسانه گفته اند که مخلوقاتِ او چنان زنده نما بودند که اگر آنها را به پایه های خود نمیبست، بر میخاستند و راه میرفتند! با اینهمه، مینوس، چون دریافت که پاسیفائه در عشق بازیهایش از یاریِ دایدالوس بهره جسته است، آزرده شد و دایدالوس و پسرش ایکاروس را در هزارتو  محبوس کرد. دایدالوس، برایِ خود و ایکاروس، از موم: بالهایی ساخت، و به مددِ آنها از بالایِ دیوارهای زندان گریختند و در آسمانِ مدیترانه به پرواز درآمدند. ایکاروسِ مغرور، متابعتِ پدر را دونِ شانِ خود دانست و بیش از حد به خورشید نزدیک شد.



 

پس، پرتوِ آتشینِ خورشید، بالهای مومینِ او را گداخت و به کامِ دریایَش انداخت، و به این ترتیب سرگذشتِ او متضمنِ درسی اخلاقی برای فرزندانِ سرکش گشت. آنگاه دایدالوس با دلی پریش به سیسیل پرید و تمدنِ صنعتی و هَنَریِ کریت  را به آن جزیره رسانید.. در سیاحتنامه پاوسانیاس، که به راهنماهای جغرافیایی "بیدِکر"، ناشرِ آلمانیِ قرنِ نوزدهم، میماند، از برخی از آثارِ دایدالوس چنین نام رفته است: چند مجسمه که اکثر از چوب ساخته شده اند، و یک نقش برجسته مرمرین که نمودارِ آریادنه است در حالِ رقص. چنانکه پاوسانیاس مینویسد، همه ی این آثار در قرنِ دومِ میلادی وجود داشته اند. یونانیان هیچ گاه وجودِ واقعی دایدالوس را موردِ تردید قرار ندادند، و اکتشافاتِ "شْلی مِن" به ما اعلام میدارد که حتی نسبت به شکِ خود شکاک باشیم. رسم است که روایاتِ کهنه را نسلی از محققانِ بآسانی رد کنند و نسلِ بعد با زحمت به تاییدِ آنها پردازد.


از این سوگ آورتر، داستانِ تِسِئوس و آریادنه است: پس از آنکه با آتنِ جوان جنگید و بر او غالب آمد، مقرر داشت که آتنیان، یک بار پس از هر 9 سال، هفت دختر و هفت پسرِ جوان را، به نامِ خراج، نزد او گسیل دارند تا نزدِ مینوتاوروس بیندازد و او را آرام کند. در سومین موردی که آتنیان در صددِ تقدیمِ این خراجِ انسانی برآمدند، تِسِئوس، فرزندِ برومندِ شاهِ آتن، آیگئوس، با اصرار، پدرِ خود را راضی کرد که او را هم با پسران و دخترانِ بخت برگشته به کریت  فرستد تا مینوتاوروس را به هلاکت رساند و آتنیان را از آن خراجِ ننگبار برهاند. در کریت ، آریادنه به عشقِ شاهزاده ی آتنی گرفتار آمد. پس، شمشیری جادویی به او داد و حیله ی ساده ای به او آموخت - آموخت که ریسمانِ درازی را به بازو ببندد و، هنگامی که داخلِ هزارتو ی پر پیچ و خم میشود، تدریجا ریسمان را بگشاید تا راهِ بازگشت را گم نکند. تِسِئوس در هزارتو از عهده ی کشتنِ مینوتاوروس برآمد و، به وسیله ی ریسمانی که به دست بسته بود، نزدِ آریادنه بازگشت و با او از کریت  گریخت.


چنانکه پیمان نهاده بود، در جزیره ی ناکسوس او را رسما به همسری خود درآورد. ولی، چون آریادنه  را خواب در ربود، خائنانه با یارانِ خود بر کشتی نشست و به آتن شتافت.(آتنیان همه این قصه ها را تاریخ انگاشته اند. از این رو، در طی قرنها، کشتیی را که از آنِ تِسِئوس میشمردند مقدس داشتند، تعمیر و نگاهداری کردند، و هر ساله نمایندگانِ خود را به وسیله آن به دِلوس فرستادند تا در جشنِ مقدسِ آپولون شرکت کنند.) از زمانِ مینوس تا قرنِ هفتمِ ق م، که زمانِ احتمالیِ رفتنِ لایکورگوس به کریت  است، در تاریخ: نامی از این جزیره به میان نمی آید. بنابراین، قومِ آکایایی که دیرزمانی در خاکِ یونان: ترکتازی کرد، در قرنهای چهاردهم و سیزدهم به کریت  رسید و در اواخرِ هزاره دوم ق م در آنجا سکونت گرفت. بسیاری از کریت یان و برخی از یونانیان گفته اند که قانونگذارانِ یونانی (سولون و مخصوصا "لای کورگِس") قوانینِ کریت  را سرمشقِ خود شمردند. پس از استقرارِ قومِ دوری در کریت ، طبقه ی حاکمِ آن جزیره، مانندِ طبقه حاکمِ اسپارتا، زندگیِ نسبتا ساده و معتدلی داشت: پسران در سازمانهای نظامی تربیت میشدند، و مردان در تالارهای غذاخوریِ عمومی جمعا طعام میخوردند. اقتدارِ دولت در کفِ شورای سالخوردگان بود، و ده تن از سرکردگانِ (کُزموی، همتای اِفور (اِفورس)های اسپارتا و آرکان های آتن) کارها را اداره میکردند. روشن نیست که کریت  به اسپارتا الهام داد یا اسپارتا کریت  را رهنمون شد.


 

شباهتِ فرهنگِ کریت  به فرهنگِ اسپارتا شاید زاده ی همانندیِ اوضاعِ آن دو جامعه باشد: در هر دو جامعه، گروهی از اشرافِ نظامیِ بیگانه بر رعایا یا مردمِ بومیِ کینه توز فرمانروایی میکنند و حکومتی متزلزل دارند.


در سال 1884 میلادی، در شهرِ گورتونا "دیوار - نگاشته هایی" شاملِ قوانینی خردمندانه، که قِدمتِ آنها به اوایلِ قرنِ پنجم ق م میرسید، به دست آمد. صورتهای ابتداییِ این قوانین، که لابد قدمتی بیشتر داشتند، محتملا در قانونگذارانِ یونانی تاثیر نهاده اند، همچنانکه سْکیلیس و "دای پوئی نِسِ" کریت ی در سده ششم ق م در عرصه ی هنر به هنرمندانِ آرگوس و سیکیون درس دادند. آری، این تمدنِ فرتوت از صدها مَعبَر، فرهنگ مایه های خود را در تمدنِ نوین خالی کرد.


فصل دوم :پیش از آگامِمنون


I - شلیمان


در سال 1822، پسری در آلمان زاده شد که مقدر بود کاوشکاریِ باستانشناسان را به صورتِ یکی از حوادثِ پرشورِ قرنِ خود درآورد. پدرش به تاریخِ باستان عشقی داشت و او را با داستانهایی که هومر درباره محاصره تروا و آوارگیهای اُدیسه (اولیس) به نظم کشیده بود، به بار آورد. “با اندوه فراوان از او شنیدم که تروا کاملا منهدم شده، چندانکه از صحنه ی روزگار برخاسته و اثری هم به جا نگذاشته است.” هاینریش شلیمان در سنِ هشت موضوعِ انهدامِ تروا را موردِ توجه قرار داد و مدعی شد که میخواهد خود را وقفِ بازیافتِ این شهرِ گمشده کند. ده ساله بود که درباره ی جنگِ تروا رسالهایی به زبانِ لاتین نوشت و به پدرش تقدیم داشت. در 1836، با اطلاعاتی که نسبت به استطاعتِ او بسیار زیاد بود، مدرسه را ترک گفت و نزدِ بقالی شاگردی کرد. در 1841، در یک کشتیِ بخاری؛ کارگری کرد و از هامبورگ رهسپارِ افریقای جنوبی شد.


کشتی پس از دوازده روز غرق شد و ملوانانِ آن مدت 9 ساعت با زورق کوچکی به اینسو و آنسو رفتند و سرانجام، با مَدِ دریا، به سواحلِ هلند افتادند. در هلند، هاینریش، با حقوقِ یکصد و پنجاه دلار در سال، کارِ منشیگری پیش گرفت و نیمی از درآمدِ خود ار صرفِ خریدِ کتاب کرد و با نیمه ی دیگرِ آن در رویاهای خود زندگی کرد. بتدریج هوش و پشتکارِ او نتایجِ طبیعیِ خود را پدید آورد: در سالِ بیست و پنجمِ عمر، تاجری مستقل بود و در سه قاره داد و ستد میکرد. در سی و شش سالگی، که خود را صاحبِ سرمایه ی کافی یافت، از بازرگانی دست کشید و تمامِ وقتش را به باستانشناسی تخصیص داد. “در میانِ شلوغی تجارت، هیچ گاه تروا و قراری که برای کاوشِ آن با پدرم گذارده بودم، از یادم نرفت.” عادت کرده بود که در ضمنِ سفرهای تجارتی، پس از ورود به یک کشور، بشتاب؛ زبانِ آن کشور را بیاموزد و چند گاهی صفحاتِ یادداشتِ روزانه ی خود را به آن زبان بنگارد. به این طریق، انگلیسی و فرانسوی و هلندی و اسپانیایی و پرتغالی و ایتالیایی و روسی و سوئدی و لهستانی و عربی را آموخته بود.


هنگامی که به یونان رفت، توانست، در زمانی کوتاه، یونانیِ قدیم و یونانیِ جدید را مانند آلمانی بخوبی بخواند.(شلیمان مینویسد: “برای آنکه واژه های یونانی را بسرعت فرا گیرم، ترجمه ی یونانیِ داستانِ “پُل وویرژینی” را به دست آوردم و سراسر خواندم و لغت به لغت با متنِ فرانسویِ آن مقایسه کردم. وقتی از این کار فارغ شدم، حداقل نیمی از لغاتِ یونانیِ آن کتاب را فرا گرفتم و، پس از تکرارِ این کار، همه لغات را تحقیقا یا تقریبا آموختم، بی آنکه ناگزیر از استعمالِ کتاب لغت و اِتلافِ وقت شده باشم. ... از دستورِ زبانِ یونانی تنها افعال و صرف آموختم و هیچ گاه وقتِ گرانمایه ام را در راهِ مطالعه ی قواعد دستور زبان به باد ندادم. دیده بودم که بچه ها در مدرسه بیش از هشت سال بر سرِ قواعدِ کسالت آورِ دستور زبانِ یونانی رنج و شکنجه میکشند و با این وصف هیچ کدام نمیتوانند نامه ای به زبانِ یونانی بنویسند و دچارِ صدها سهوِ فاحش نشوند. از این رو، معتقد شدم که روشِ معلمان باید کاملا غلط باشد. ... من زبانِ یونانیِ باستان را مانندِ یک زبانِ زنده یاد گرفتم.” ) سپس چنین نوشت: “نمیتوانم در جایی مگر در خاکِ دنیای کلاسیک ساکن شوم.” چون همسرِ روسیِ او میخواست در روسیه سکونت گیرد، شلیمان، به وسیله ی اعلان، خود را داوطلبِ ازدواج با زنی یونانی معرفی کرد و مشخصاتِ زنِ دلخواهِ خود را هم دقیقا اعلام داشت. پس از آن، از میانِ عکسهایی که دریافت داشت، یکی را که از آنِ دختری نوزده ساله بود پسندید و بیدرنگ به خواستگاریِ صاحبِ عکس رفت. والدینِ دختر، به فراخورِ تمولی که برای هاینریش قایل بودند، قیمتی روی دختر خود گذاشتند، و هاینریش، به شیوه کهن، همسرِ خود را خرید. موقعی که همسرِ تازه اش کودکی آورد، شلیمان با اکراه به مراسمِ غسلِ تعمید رضایت داد، ولی، برای آنکه بر وقار تشریفات بیفزاید، نسخه ای از منظومه ی ایلیادِ هومر را روی سرِ کودک نهاد و به آوای رسا صد قطعه شعر خواند. فرزندانش را آندروماخه و آگامِمنون خواند، خدمتگزارانِ خانه ی خود را تِلامون و پِلوپس نامید، و خانه ای را که در آتن داشت بِلِروفون نام نهاد. آری، شلیمان پیرمردی بود دیوانه ی هومر.


در 1870، به "ترو آد" یا تروآس در گوشه ی شمالِ باختریِ آسیای صغیر رفت و، برخلافِ نظرِ همه ی محققانِ آن زمان، معتقد شد که پایتختِ پریامس در زیرِ تپه ای به نام حیصارلیک مدفون است. پس از یک سال گفتگو با حکومتِ عثمانی، توانست پروانه ی کاوشِ آن محل را بگیرد و با هشتاد کارگر دست به کار شود.


همسرش، که او را محضِ کارهای غریبش دوست میداشت، از بام تا شام با او همکاری میکرد. در سراسرِ زمستان، تندبادِ سردِ شمالی به هنگامِ روز چشمانِ زن و شوهر را از گرد و غبار رنجه میکرد و شبانگاه با چنان شدتی از شکافهای کلبه ی شکننده ی ایشان به درون راه مییافت که چراغ هیچ گاه روشن نمیماند و کلبه به قدری سرد میشد که، با وجودِ آتشِ بخاری، آب در درونِ کلبه یخ میبست. “جز شوقی که به کارِ بزرگِ خود یعنی کشفِ تروا داشتیم، چیزی نداشتیم که ما را گرم نگاه دارد.” سالی گذشت تا به پاداشِ خود رسیدند. کلنگِ کارگری، پس از ضرباتِ مکرر، یک ظرفِ بزرگِ مسی را هویدا کرد، و سپس گنجینه ای شگرف، که تقریبا شاملِ 9 هزار شئِ سیمین و زرین بود، آشکار شد. شلیمانِ زرنگ نخستین یافته ها را در شالِ زنش مخفی کرد، به کارگران استراحتِ کوتاهِ غیر منتظره ای داد و به کلبه ی خود شتافت. در را بست، اشیای گرانبها را روی میز ریخت، و هر یک را به کمکِ منظومه های هومر بازشناخت.



گیسوانِ زنش را با یک نیمتاجِ باستانی آراست، و برای دوستانش در اروپا پیام فرستاد که “گنجینه ی پْریاموس” را از خاک به درآورده است. هیچ کس سخن او را باور نمیتوانست. بعضی از نقادان به او تهمت زدند که آن اشیا را قبلا خودِ او در آن محل گذاشته است. در همان حال، سلطان عثمانی او را به جرمِ خارج کردنِ طلا از خاکِ عثمانی مورد تعقیب قرار داد. اما محققانی مانند "ویرچو" و "دورپ فِلد" و "بورنوف" به محل آمدند، بر گزارشهای شلیمان صِحه نهادند و همراهِ او کار را دنبال کردند. آنگاه چینه های گوناگونِ شهرِ تروا، یکی پس از دیگری، سر از خاک برآوردند. دیگر مسئله این بود که از میانِ چینه های 9 گانه ای که در دلِ خاک پیدا شده است، کدام یک بازمانده ی شهرِ ایلیاد است.


در 1876، شلیمان: عزم جزم کرد که محتوای حماسه ی ایلیاد را از جهتِ دیگری نیز تایید کند: نشان دهد که آگامِمنون نیز واقعیتِ خارجی داشته است. وی، به راهنماییِ مطالبی که "پاو سانیاس" درباره یونان نوشته بود، در "مای سینی" واقع در پِلوپونیزِ خاوری، سی و چهار شکاف حفر کرد. ولی مقاماتِ عثمانی که خواستارِ نیمی از “گنجینه ی پریاموس” بودند، مانعِ کارِ او شدند، و شلیمان که نمیخواست آن آثارِ گرانمایه را به کشورِ دورافتاده ی عثمانی واگذارد، زیر بار نرفت. پس، آنها را در نهان به موزه ی دولتیِ برلین فرستاد و جریمه ی مقرر را پنج بار بیشتر پرداخت و حفاری را در "مای سینی" از سر گرفت. این بار نیز پاداشِ خود را یافت: کارگران به توده ای شاملِ اسکلتها و ظرفهای سفالی و جواهرات و نقابهای طلایی رسیدند، و این کشف چنان شلیمان را به وجد آورد که بیدرنگ تلگرافی برای شاهِ یونان فرستاد و آگهی داد که مقابرِ آترِئوس و آگامِمنون را یافته است. در 1884 به "تای رِنس " رفت و در اینجا هم، به راهنماییِ کتابِ "پاو سانیاس"، قصرِ بزرگ و دیوارهای کلانی را که هومر شرح داده است از دلِ خاک بیرون آورد. کمتر کسی به قدرِ شلیمان به باستانشناسی خدمت کرده است. اما از فضایلِ شلیمان لغزشها و نارواییهایی نیز زاده است، زیرا وی، به اقتضای شوقِ عظیمی که به کشفِ دنیای قدیم داشت، متهورانه شتاب میورزید و، در نتیجه، باعث آمیختگی یا نابودیِ بسیاری از یافته ها میشد. حماسه هایی که مُلهِمِ تلاشهای او بودند، مایه ی گمراهیِ او شدند و، بِخُطا، معتقدش کردند که گنجِ پریاموس را در تروا یافته و مقبره آگامِمنون را در "مای سینی" کشف کرده است. از این رو، دنیای علم: گزارشهای او را مورد تردید قرار داد، و موزه های انگلیس و روسیه و فرانسه مدتها از قبولِ اصالتِ یافته های او سرپیچیدند. او هم، برای تسلای خود، به تفاخُر پرداخت و، با شجاعت، حفاری را دنبال کرد. چندان به کاوش پرداخت که سرانجام بیمار شد و از پای درآمد. در بازپسین ایامِ عمرش، مردد بود که آیا خدای مسیحیت را نیایش کند یا زئوسِ یونانِ باستان را. خود مینویسد: “درود بر "آگامِمنون شلیمان"، محبوبترین فرزند! بسیار شادمانم که میخواهی آثارِ پلوتارک (پلوتارخوس) را بخوانی و تاکنون از مطالعه گزنوفون  فارغ آمده ای. ... دعا میکنم که زئوس، پدرِ مقدس و "پالاس آتِنه" تو را روزی صد از سلامت و سعادت برخوردار دارند.” .در سال 1890، که از سختیهای اقلیم و خصومتِ اهلِ علم و تبِ دایمِ رویای خود فرسوده شده بود، جان داد.


مانندِ کریستوف کلمب به کشفِ دنیایی عجیبتر از آنچه میجست نایل آمد: جواهراتی که یافت قرنهای بسار کهنه تر از عصرِ پریاموس و هِکوبا بود، و مقابری که کشف کرد به خاندانِ آترئوس تعلق نداشت، بلکه بازمانده ی تمدنِ اژه ایِ یونان بود و قدمت آنها به عصرِ مینوسیِ کریت  میرسید. به این ترتیب، شلیمان، بی آنکه خود بداند، این شعرِ معروفِ هوراس (هوراتیوس) را به اثبات رسانید: “دلاورانِ بسیار، پیش از آگامِمنون زیسته اند.”("دورپ فِلد" و "ویرچو" توانستند شلیمان را در پایانِ عمرش تقریبا قانع کنند که وی، به جای آثارِ آگامِمنون، آثارِ نسلهای کهن تر را یافته است. شلیمان نخست از این خبر به اندوهی عظیم افتاد، ولی بعدا موضوع را با ظرافت پذیرفت و با تعجب گفت: “چه پس این جسدِ آگامِمنون نیست و اینها زیور آلاتِ او نیستند: عیبی ندارد، اسمش را شولتسه میگذاریم!” از آن پس، همواره سخن از شولتسه به میان میآورد. ) پس از او، "دورپ فِلد" و مولر، "تسون تاس" و ستاماتاکیس، "والدس تاین" و وِیس در پِلوپُنِز  ،حفاریهای دامنه دارتری کردند، و دیگران :آتیک و جزایر یوبویا و بیوشا و فوسیس  و تِسالی را کاویدند، و خاکِ یونان سال به سال آثارِ شبح مانندِ فرهنگی را که به دوره ی پیش از تاریخ تعلق داشت، عرضه کرد. معلوم شد که در این خِطه نیز، مانندِ سرزمینهای دیگر، مردم، بر اثرِ انتقال از حیاتِ بی استقرارِ صیادی ،به زندگیِ سُکونیِ کشاورزی، تبدیلِ ابزارهای سنگی به ابزارهای مسی و مفرغی، و به مددِ کتابت و تجارت از بربریت به تمدن ارتقا یافته اند. تمدن: همواره از آنچه ما میپنداریم کهسنالتر است، و هر کجا گام نهیم، استخوانهای مردان و زنانی را زیرپا داریم که نام و هستی شان در جریانِ بی پروای زمان از میانه برخاسته است. مردان و زنانی که به هنگامِ خود کار میکردند و عشق میورزیدند، سرود میگفتند و زیبایی میآفریدند.


II - اندرون کاخهای شاهان


چهارده قرن قبل از میلاد، رویِ تپه ی کوتاهِ کشیده ای واقع در هشت کیلومتریِ شرقِ آرگوس و یک و نیم کیلومتریِ شمالِ دریا، قصرِ مستحکمِ "تای رِنس " قرار داشت. امروز سیاح میتواند، پس از سواریِ مطبوعی از آرگوس یا ناپلیا، به خرابه های این قصر که در میانِ غَله زارهای خاموش قرار دارد برسد و از پله های سنگیِ پیش از تاریخِ آن بالا برود و با دیوارهای کلانِ قصر، که موافقِ روایاتِ یونانی: دو قرن پیش از جنگِ تروا به فرمانِ امیر پرویتوس به وجود آمده است; روبرو شود.(یونانیان این دیوارها را به صفتِ "سایک لوپین"  مُتَصِف کردند. زیرا، مطابقِ وهمِ اساطیریِ خود، باور داشتند که ایجادِ چنین ساختمانهای عظیم، تنها از سیکلوپها، یا غولهای یک چشمی که در کوره های هِفایستوس، خدایِ آتش و فلزکاری، کار میکنند و در آتشفشانهای مدیترانه به سر میبرند، برمی آید. اما کلمه “سیکلوپسی” در عرصه ی معماری دال است بر سنگهای ناتراشیده یا کم تراشیده ای که بدونِ ملاط کنارِ یکدیگر قرار گیرند و شکافهای آنها با ریگهای گل اندود پر شود. این هم ناگفته نماند که، بنابر روایات، "پروی توس" معمارانِ نامداری موسوم به سیکلوپها را از لوکیا فرا خواند و به ساختنِ شهرِ "تای رِنس " گمارد. ) این شهر، حتی در زمانِ امیر پرویتوس، شهری کهنسال بود; آورده اند که، در طفولیتِ عالم، به وسیله "تای رِنس "، فرزندِ دلاورِ آرگوسِ صد چشم، ساخته، و از طرفِ امیر به پِرسِئوس، که با ملکه ی تیره رنگِ خود، آندرومِدا، بر "تای رِنس " فرمان میراند، تقدیم شده است.


دیوارهایی که ارگِ شهر را محافظت میکرد، از هفت و نیم تا پانزده متر ارتفاع، و چنان ضخامتی داشتند که راهروهایی در درونِ بخشی از دیوارها کشیده بودند. هنوز بسیاری از سنگهای دیوارها، با دو متر طول و یک متر عرض و ارتفاع، برجا هستند. پاسانیاس گفته است: “کوچکترینِ آنها را جفتی اَستَر بدشواری میتوانند تکان دهند.” در داخلِ حصار، در پشتِ دروازه ای که بعدا مدلی برای دربِ ارگِ شهرهای بسیار شد، محوطه ای سنگفرش، و در اطرافِ آن، چند ردیف ستون به چشم میخورد. تالارِ بارگاهِ این قصر، مانندِ تالارِ بارگاهِ قصرِ کْناسوس ، در میانِ حجراتِ فراوان، ساخته شده بود. مساحتِ بارگاه به یکصد و بیست متر مربع میرسید، و کفِ آن از سیمانِ منقش بود; چهار ستون: که هر یک آتشدانی را در بر میگرفت، طاقِ آن را نگاه میداشتند. در این قصر، برخلافِ معماریِ شادِ کریت ، یکی از پایدارترین اصولِ معماریِ یونان شکل گرفت: تفکیکِ قصرِ زنان یا اندرونی از تالارِ مردان. اطاقِ شاه و اطاقِ ملکه در جوارِ یکدیگر بود، ولی بقایایشان نشان میدهد که به یکدیگر راه نداشتند. هر نوع ارتباط بینِ آنها زاهدانه بسته شده بود. طبقه ی همسطحِ زمین و پایگاهِ ستونها و قسمتهایی از دیوارهای این ارگ به وسیله ی شلیمان کشف شد. ولی بعدا آثارِ خانه ها و پلهای سنگی و آجری و خرده های ظروفِ سفالی عتیق، در پای تپه ی مجاور به دست آمد و نشان داد که مردمِ اعصارِ پیش از تاریخِ  "تای رِنس " هم، برای آنکه از حمایتِ امیرِ خود برخوردار شوند، در پناهِ دیوارهای قصرِ او سکونت میکردند. میتوان حدس زد که، در عصرِ مفرغ، همه ی مردمِ یونان در حول و حوشِ ارگها ،زندگیِ ناایمنِ خود را میگذرانیدند.



شهرِ "مای سینی"، که بزرگترین مرکزِ یونانِ پیش از تاریخ و واقع در شانزده کیلومتریِ شمالِ "تای رِنس " بود، به قولِ پاسانیاس، در قرنِ چهاردهم ق م به وسیله پِرسِئوس بنیادگذاری شد. اساسا دهکده هایی که پیرامونِ ارگی ممنوع الورود قرار داشتند و دهقانان و تاجران و صنعتگران و بردگانِ فعالی را که خوشبختانه نامی در تاریخ به جا نگذارده اند پناه میدادند منشاِ این شهر به شمار میروند. ششصد سال پس از ظهورِ "مای سینی"، هومر در وصفِ آن گفت که شهری است خوش منظر با گذرگاه های وسیع و طلای فراوان. با وجودِ یغماگرانِ صدها نسل، هنوز برخی از دیوارهای تناورِ این شهر بر پا مانده اند و میرسانند که، در روزگارِ کهن، کارِ انسانی بی بها بود، و زندگیِ شاهان، بی آرام. یکی از دیوارها، دروازه ی معروف به “دروازه شیر” را در بر گرفته است. بالای دروازه، صورتِ پرشکوهِ دو شیر، بر سنگی سه گوش نقش شده است. این دو شیر اکنون بی سر و فرسوده اند و گُنگ وار از جلالی مُرده نگاهبانی میکنند. خرابه های ارگِ شهر نیز باقی مانده است، و در اینجا هم، مانندِ "تای رِنس " و کْناسوس ، میتوان عمارتهای گوناگونِ اطاقِ سریر، محراب، انبارها، حمامها، و تالارها را که روزگاری دارای کفهای منقش و ایوانهای ستوندار و دیوارهای مصور و پلکانهای مجلل بودند، بازشناخت.


کارگرانِ شلیمان در نزدیکیِ “دروازه شیر”، در محوطه ی تنگی که تخته سنگهای افراشته ای چون انگشتر احاطه اش کرده است، نوزده اسکلت و آثاری فاخر از دلِ خاک بیرون آوردند; و شلیمان این تفنن کارِ بزرگ، بخطا آن را گورخانه ی فرزندانِ آترِئوس شمرد. شلیمان به خطا رفت، ولی خطای او در خورِ بخشایش است، زیرا از طرفی این آثار به قدری پرمایه بودند که مایه گمراهی میشدند، و از طرفِ دیگر، مگر پاسانیاس ننوشته بود که آن گورهای سلطنتی در خرابه های "مای سینی" قرار دارند در این محل، تاجهای زرین بر جمجمه ها، و نقابهای زرین بر استخوانِ چهره ها به نظر میرسیدند. بانوانِ استخوانی، نیم تاجهایی بر آنچه زمانی سرهای ایشان بود، داشتند. ظرفهای منقش، دیگهای مفرغی، جامهای نقرهای، مُهره های عنبری و یاقوتی، اشیای مرمری و عاجی و بدلُ چینی، دشنه ها و شمشیرهای بسیار مزین، و یک نَطعِ بازی که همانندِ آن در کْناسوس  به دست آمده است، چشمها را خیره میکردند. علاوه بر این، همه گونه اشیای زرین وجود داشت: مهره ها و حلقه ها، سنجاقها و دگمه ها، جامها و زنجیرها، دستبندها و سینه بندها، ظرفهای تنظیف، و حتی جامه هایی که با صفحه های طلا قلابدوزی شده بود. مسلما اینها را باید جواهرات و مهره های سلطنتی شمرد.


شلیمان و دیگران در دامنه ی تپه ی مقابلِ ارگ ،9 مقبره یافتند که کاملا از شکافهای گوریِ مجاورِ “دروازه شیر” متفاوت بودند. وقتی راهی را که از قصر به پایین میآید رها کنیم، در سمتِ راست، به راهرویی پا میگذاریم که دیوارهایی از سنگهای بزرگِ خوش تراش در دو طرفِ آن صف کشیده است. در انتهای راهرو درِ ساده ای دیده میشود. بالای این در، "سر درِ" بی تکلفی هست مرکب از دو سنگ، که یکی از آنها 9 متر طول و یکصد و سیزده تُن وزن دارد. ستونهای باریکِ استوانه ای شکل؛ از مرمرِ سبز (که اکنون به موزه بریتانیا انتقال یافته اند) بر جلوه ی در می افزایند. چون از در بگذریم، خود را زیرِ گنبد یا قبه ای به ارتفاع و قطرِ پانزده متر میبینیم.


دیوارها تخته سنگهای بریده شده ای هستند که به وسیله ی گل و بوته های مفرغی به یکدیگر پیوند خوردهاند.


لبه ی هر یک از تخته سنگها، نسبت به لبه ی تخته سنگِ زیرِ خود، پیش آمدگی دارد، چنان که بالاترین تخته سنگ، سقف را تشکیل میدهد. شلیمان این بنای عجیب را مقبره ی آگامِمنون پنداشت، و مقبره ی کوچکتری را هم که در جوارِ آن بود و به وسیله ی همسرش کشف شد، بی تامل، مقبره ی "کلای تائِم نِسترا" انگاشت. اما در هیچ یک از مقابر، که مانندِ “کندوی زنبورانِ عسل” بودند، چیزی وجود نداشت. ظاهرا دزدانِ قرون بر باستانشناسان سبقت جُسته بودند.


این خرابه های اندوه انگیز، بقایای تمدنی به شمار میروند که برای پِریکلیس چندان کهنه بود که شارلُمانی برای ماست. محققانِ کنونی، قدمتِ شکافهای گوری را به حدود 1600 ق م میرسانند، و این تاریخ؛ تقریبا چهار صد سال قبل از زمانی است که افسانه ها برای آگامِمنون معین میکنند. همچنین، موافقِ نظرِ محققانِ کنونی، مقابرِ “کَندویی” به حدودِ 1450 ق م تعلق دارد. ولی البته زمانشناسی پیش از تاریخ، میزانِ دقیقی نیست. ما نمیدانیم که این تمدن چگونه آغاز شد و چه قومی در "مای سینی" و "تای رِنس "، اسپارتا، اِماکلی، آجاینا و "اِل یوسیس"، کارینیا و ُارکومنوس، و دلفی  آغازِ شهرسازی کرد. یونانیان، احتمالا مانندِ بیشترِ ملل، اصل و میراثِ مختلطی داشتند و پس از هجومِ قومِ دوری (1100 ق م) از این حیث با مردمِ انگلیسِ پیش از غلبه ی قومِ نورمن برابری میکنند. میتوان حدس زد که مردمِ "مای سینی" با مردمِ فروگیا و کاریا در آسیایِ صغیر و مردمِ عصرِ مینوسی کریت  پیوستگی دارند.


منظرِ شیرهای "مای سینی" به شیرهای بین النهرین میماند، و محتملا این ویژگیِ کهنسال از طریقِ آشور و فروگیا به یونان رسیده است. مردم "مای سینی"، در احادیثِ یونانی، “پِلاسگوی” (که گویا از ریشه ی پِلاگوس و به معنای “قومِ دریایی” است) خوانده شده اند. بنابر روایات، اینان از تراکیا  و تِسالی به آتیک و پِلوپونیز آمده اند، و این انتقال در گذشته ای چندان دور رخ داده است که یونانیانِ بعدیِ آنان را "آتاک تونوی" یعنی “بومیان” نامیده اند. هرودوت (هرودوتوس) این مطالب را پذیرفته و خدایانِ اولِمپین (اولومپوس) را به قومِ پِلاسگوی نسبت داده است، ولی او نیز “نتوانسته است با اطمینان بگوید که زبانِ پِلاسگوی چه بوده است.” ما هم بیش از او نمیدانیم.


اما در این تردید نیست که این "آتاک تونوی"ها بومیانِ ابتداییِ "مای سینی" نبودند، بلکه از خارج به "مای سینی"، که از عصرِ نوسنگی آغازِ کشاورزی کرده بود، پا نهادند و، به هنگامِ خود، تفوقِ خویش را به قومِ دیگری باختند: در اعصارِ بعدیِ تاریخِ "مای سینی"، در حدودِ 1600 ق م، نشانه های بسیاری از وجودِ فراورده های کریت  یا مهاجرانِ کریت ی در پِلوپونیز میبینیم، و این، اگر نتیجه ی غلبه ی نظامی و سیاسی نباشد، دست کم زاده ی غلبه ی فرهنگی و بازرگانیِ کریت  است. همه ی عماراتِ قُصورِ "تای رِنس " و "مای سینی"، مگر عماراتِ اندرونی، به شیوه ی مینوسی طراحی و تزیین میشوند; گلدانها به سبکهای کریت ی به آجاینا  و چالچی و طیبس  میرسند، بانوان و الاهه های "مای سینی" مدهایِ دلپذیرِ کریت  را اختیار میکنند، و حتی هنری که از شکافِ گورخانه ها بر میآید، به رنگِ مینوسی است. لابد بر اثرِ تماس با فرهنگی برتر بود که "مای سینی" به اوجِ  تمدنِ خود رسید.


III - تمدن "مای سینی"


بازمانده ی فرهنگِ "مای سینی" در هم شکسته تر از آن است که، همچون خرابه های کریت یا شعرِ هومر، تصویرِ روشنی از دنیای باستان به ما بدهد. در دوره ی اعتلای فرهنگِ "مای سینی"، شبه جزیره ی یونان به قدرِ کریت از مرحله ی صیادی دور نشده بود. از این رو، گذشته از استخوانهای ماهی و صدفهای دریایی، استخوانهای آهو و گرازِ وحشی و بز و گوسفند و خرگوش و گاو و خوک در خرابه های "مای سینی" بسیار فراوان است و از اشتهایی که بعدا وجهِ مشخصِ قهرمانانِ هومر شد و با کمرِ باریکِ کریتی نمیساخت، حکایت میکند. جای به جای، مظاهرِ تمدنِ “قدیم” و تمدنِ “جدید” به طرزی غریب در کنارِ یکدیگر قرار گرفته اند. مثلا، در کنارِ پیکانهایی که از اوبسیدین ساخته شده اند، مته های مفرغیِ میان تهیی که گویا برای فرو کردنِ میخ در سنگ به کار میرفته اند، به نظر میرسد.


صنعت در شبه جزیره یونان به پای کریت  پیش نمیرود. از این رو، در "مای سینی" از مراکزِ صنعتیِ مهم، همچون مرکزِ صنعتیِ گورنیا، نشانی نیست. تجارت هم بکندی وسعت میگیرد، زیرا دریازنان، که مردمِ "مای سینی" خود نیز از آن زمره اند، دریاها را آشفته میکنند. شاهانِ "مای سینی" و "تای رِنس " هنرمندانِ کریتی را وا میدارند تا منظره هایی از دریازنیهای ایشان را روی گلدانها و انگشترها حک کنند. مردم "مای سینی"، برای آنکه از دریازنانِ بیگانه مصون باشند، شهرهای خود را دور از دریا میسازند. معمولا فاصله شهرهای آنان با دریا به قدری است که از حمله های ناگهانی دریازنان در امان مانند و ضمنا بتوانند خویشتن را بسهولت به کشتیهای خود برسانند. "تای رِنس " و "مای سینی" چون در کنارِ راهِ خلیجِ آرگولیک به برزخِ کُرینت قرار دارند، بخوبی میتوانند هم به شیوه ی ملوک طوایف، از بازرگانان باج بگیرند و هم گاه گاه به دریازنی بپردازند.


اما رفته رفته "مای سینی"، از ملاحظه ی ثروتِ کریت:  که محصولِ تجارت بود، دریافت که دریازنی و همچنین جانشینِ قانونیِ آن: باجگیری، بازرگانی را خفه میکند و فقر را جهانگیر یا بین المللی میسازد. پس، در صدد برآمدند که به دریازنی، سیمایی ظاهِرُالصَلاح بخشند و آن را به صورتِ تجارت درآورند. در 1400، ناوگانِ بازرگانانِ "مای سینی" چنان نیرومند شد که توانست در برابرِ نیروی دریاییِ کریت  بایستد. در نتیجه، از آن پس کالاهایی را که به افریقا صادر کرد، دیگر از طریقِ جزیره ی کریت  نمیفرستاد، بلکه مستقیما به مصر گسیل میداشت، و این وضع علت یا معلولِ جنگی بود که به تخریبِ قِلاعِ کریت  انجامید.


آثاری که از فرهنگِ "مای سینی" مانده است، بر پایگاهی والا قرار ندارند و با ثروتِ روزافزونی که "مای سینی" از طریقِ داد و ستد به دست آورد، متناسب نیستند. در روایاتِ یونانی آمده است که پِلاسگیها الفبا را از تُجارِ فنیقی فرا گرفتند. در "تای رِنس " و طیبس، کوزه هایی که روی آنها را با حروفی نامفهوم مطالبی نگاشته اند، کشف شده است. ولی هیچ لوحه ی گِلین یا کتیبه یا سندی به دست نیامده است. محتملا مردمِ "مای سینی"، موقعی که آهنگِ کتابت کردند، مانندِ کریتیانِ ابتدایی، موادی فِسادپذیر برای نوشتن به کار بردند. از این رو، چیزی از نوشته های آنان نمانده است. "مای سینی" در هنرها :مقلدِ کریت  شد، چندانکه، به گمانِ باستانشناسان، هنرمندانِ کریت  را فراخواند و به هنر آفرینی گمارد. اما، پس از انحطاطِ هنرِ کریتی، پیکرنگاریِ "مای سینی" رونقِ فراوان گرفت. حاشیه های دیوارها و گچبریهای زیرِ سقف به طرزی عالی آرایش یافتند، و این شیوه ها، چون میراثی گرانمایه، به عصرِ کلاسیکِ یونان رسیدند. همچنین فرِسکوهای باقیمانده، از شورِ حیاتیِ نیرومندی سرشار بودند. نقشِ “بانوانِ لُژنشین” نمودارِ بیوه زنانِ پرجلالی است که حتی امروز هم میتوانند زینت افزایِ یک اپرا باشند و آرایشِ گیسو و دوختِ جامه های خود را به عنوانِ آخرین مُد، ارائه کنند. این نقش، از نقشِ “بانوانِ گردونه سوار” زنده تر است. نقشِ اخیر: نمودارِ بانوانی است که، به هنگامِ عصر، با حالتی مصنوعی در گردشگاه گشت میزنند. فرسکوی “شکارِ گرازِ” "تای رِنس " از این دو عالیتر است. ولی در این نقش، گراز و گلها صورتی خشک و تَکَلُف آمیز دارند و به دل نمینشینند. رنگِ تازیها: میخکیِ تند است، ولی اندامهای پُشتیِ آن، چنان باریک مینمایند که گویی گرازِ جهنده، دوشیزه ای است بلند بالا که از آلاچیقِ قصرِ خود فرو میافتد. با این وصف، منظره ی شکار با واقعیت سازگار است: گراز: پریشانحال است، سگها به هوا جسته اند، و انسان: این رئوفترین و مخوفترین دَدِ شکاری با نیزه ی قَتالِ خود آماده ی کار است. از این نمونه ها میتوان از زندگیِ طبیعی و فعالِ مردمِ "مای سینی" و زیباییِ غرورآمیزِ زنانِ ایشان و آرایشِ تابانِ قصرهایشان، تصوراتی به دست آورد. برترین هنرِ "مای سینی" فلزکاری است. در این زمینه، فلزکارانِ "مای سینی" نه تنها با کریت  برابری کردند، بلکه صُوَر و تزیینات مستقلی هم به کار بردند. شلیمان با آنکه در "مای سینی" استخوانهای آگامِمنون را نیافت، به وزنِ آنها سیم و زر یافت. جواهراتِ هنگفتِ گوناگون، تکمه های قُبه دار شاهوار، گوهرهایی منقش به نقوشُ جاندارِ شکار، جنگ، یا دریازنی، و نیز سرِ گاوی از سیمِ تابناک با شاخها و تزییناتی از زر. این سَر چنان طبیعی است که انسان از دیدنِ آن چنین میپندارد که صدای غم انگیزِ گاو را شنیده است. گفتنی است که شلیمان مردی که از تبیینِ هیچ چیز باز نمی ماند ریشه ی نامِ “"مای سینی"” را در بانگِ “مو” گاو جُست.


ظریفترین آثارِ فلزیِ "تای رِنس " و "مای سینی" دو دِشنه ی مفرغی است، مُرَصَع به طلای جلادار و نمایشگرِ گربه های وحشی در تعقیبِ مرغابیها، نیز شیران در تعقیبِ پلنگها یا انسانهای جنگی. غریبتر از همه ی آثارِ "مای سینی"، نقابهای زریِن چندی است که ظاهرا بر چهره ی امواتِ سلطنتی میکشیده اند. یکی از نقابها سخت به صورتِ گربه میماند، و شلیمانِ "زن نواز"، این نقاب را به جای آنکه به "کلای تائِم نِسترا" نسبت دهد، از آن آگامِمنون دانست.


شاهکارهای مسلمِ هنرِ "مای سینی" نه در "تای رِنس " و نه در "مای سینی"، بلکه درونِ مقبرهایی در وافیو، نزدیک اسپارتا که روزگاری امیرِ آن با جلالِ شاهانِ شمالی رقابت میکرد به دست آمده است. اثرِ هُنَریِ بزرگ، در عینِ سادگی، با شکیباییِ مِهرآمیزی کمال یافته اند و چنان به بهترین آثارِ مینوسی شبیه اند که بیشترِ محققان، آنها را به هنرمندِ کریتیِ بزرگی، همپایهِ چِلینی، نسبت داده اند; لیکن بی انصافی است اگر فرهنگِ "مای سینی" را از کاملترین بقایای هنریش محروم سازیم. موضوعی که رویِ جام نقش شده است، موضوعی است کاملا کریتی: رام کردنِ گاو. با این وصف، نباید این آثارِ عالی را به جایی جز "مای سینی" نسبت دهیم. چون این گونه مناظر ،کرارا روی انگشترها و مُهرها و دیوارهای قصرهای "مای سینی" به چشم میخورد، درمی یابیم که گاوبازی در شبهِ جزیره یونان نیز مانندِ جزیره کریت  متداول بوده است. منظره ی روی یکی از دو جام، نره گاوی را نشان میدهد که در میانِ توری از طنابهای ضخیم گرفتار آمده است، و هر چه بیشتر برای آزاد کردنِ خود تلاش میورزد، بیشتر مُقَیَد میشود و، بر اثرِ خشم و خستگیِ توانفرسا، دهان و مِنخَرِینَش گشاد تر میشود.


کمی دورتر از آن، گاوِ ثالثی به گاوبانی که دلیرانه شاخ او را گرفته است، فشار میآورد. روی جامِ دیگر نره گاوی را میبینیم که گرفتار شده است. چون جام را میگردانیم، چنانکه اِوانز میگوید، متوجه میشویم که نره گاه با ماده گاوی گَرم گرفته است، و این میرساند که نره گاو سرانجام تضییقاتِ تمدن را پذیرفته و رام شده است. مُقَدَر چنین بوده است که چنان هنرِ استادانه ای ناگهان در کریت  فرو کشد و قرنها بعد بارِ دیگر در یونان رخ نماید.


میتوان، هم مردم و هم هنرِ "مای سینی"ی را در مَقابِرِ "مای سینی" دید. زیرا این مردم، برخلافِ یونانیانِ “عصرِ پهلوانی”، معمولا اجساد را نمیسوزانیدند، بلکه در خمره هایی تنگ دفن میکردند. ظاهرا به حیاتِ پس از مرگ باور داشتند، زیرا اشیای سودمند و باارزش بسیار در گورها مینهادند. دینِ "مای سینی"، تا جایی که بر ما معلوم است، اگر از کریت  برنخاسته باشد، با دینِ کریتیان بی ارتباط نیست. اینان هم، مانندِ کریتیان، به تبرِ دو دَم، ستونِ مقدس، کبوترِ مقدس، مادر خدا، و خدایی نرینه که ظاهرا فرزندِ اوست، و نیز خدایانِ کوچکتر به هیئتِ مار حرمت میگذاشتند. اعتقاد به "مادر خدا" در جریانِ همه تحولاتِ دینیِ یونان ثابت ماند. دِمتِر، یا “مادرِ اندوهگینِ” یونانیان، همچنانکه جانشینِ رِئای کریتی شد، بعدا جای خود را به مریم یا “مادر خدا” داد. امروز، نزدیک یخرابه های "مای سینی"، دهکده کوچکی که کلیسای حقیری را در میان گرفته است، دیده میشود: شکوهِ کهن از میان برخاسته و سادگیِ تسلی بخش باقی مانده است. تمدنها میآیند و میروند، سرزمینها را فرا میگیرند، و سپس با خاک یکسان میشوند، اما اعتقاداتِ انسانی، در دلِ ویرانه ها نیز، همچنان دوام میآورند.


"مای سینی"، پس از سقوطِ کْناسوس ، به سعادتی دست یافت که هرگز به خود ندیده بود. دودمانی که آثاری در شکافهای گوری به جا نهاده است، بر فرازِ تپه های "مای سینی" و "تای رِنس " کاخهای رفیع برافراشت. هنرِ "مای سینی" استقلال یافت و بازارهای دریای اژه را فرا گرفت. بازرگانیِ شبهِ جزیره یونان در سوی خاور به قبرس و سوریه، در سوی جنوب، از طریقِ جزایرِ سیکلاد به مصر، در سوی باختر، از طریقِ ایتالیا به اسپانیا، و در سوی شمال، از طریقِ بیوشا و تِسالی به دانوب رسید، و فقط در تروا ایست کرد. همچنانکه روم ،تمدنِ یونان را جذب و پخش کرد، "مای سینی" نیز، که مغلوبِ فرهنگِ کریت ، میرنده شده بود، تمدنِ کریتی را به رنگِ خود درآورد و در سراسرِ دنیای مدیترانه گسترد.


IV - تروا


بینِ شبهِ جزیره ی یونان و کریت  دویست و بیست جزیره وجود دارد. این جزایر، که دریای اژه را خالدار کرده اند، در پیرامونِ دِلوس دایره ای پدید آورده اند که “سیکلاد” (به معنی مدور) نامیده میشود. بیشترِ این جزایر : ناهموار و بی آب و علفند و روزگاری کوهستانهای سرزمینی را که قسمتِ اعظمِ آن در دریا فرو رفت، تشکیل میدادند. برخی از این جزایر، چون مرمر یا فلزاتِ فراوان داشتند، مدتها پیش از آنکه شبهِ جزیره ی یونان؛ خودی نماید، فعال و متمدن بودند. در 1896، هیئتِ باستانشناسانِ انگلیسی در فولاکوپی، واقع در مِلوس، به حفاری پرداخت و ابزارها و سلاحها و سفالهایی همانندِ آثارِ مینوسی به دست آورد. بر اثرِ این کاوش، و نیز حفاری در جزیره های دیگر، تصویری از عصرِ پیش از تاریخِ جزایرِ سیکلاد فراهم شد. این تصویر به تصویرِ کریت  میماند، ولی از لحاظِ جلالِ هنری به گَردِ آن نمیرسد. جزایرِ سیکلاد، که مساحتِ همه ی آنها از دو هزار و ششصد کیلومتر تجاوز نمیکرد، مانندِ یونانِ کلاسیک، به اتحادِ سیاسی دست نیافتند، بلکه پیش از قرنِ هفدهمِ ق م از لحاظِ حکومت و هنر و، در مواردی، زبان و خط، به زیرِ سلطه ی کریت  درآمدند.


در فاصله ی سالهای 1400 و 1200 ق م نفوذِ کریت  از میان رفت، و از آن پس سفالگری و سبکهای "مای سینی" با شدتی روزافزون بر سیکلاد چیره شد.


چون به خاور روی کنیم و به سوی جزایرِ “سپورادِس” (به معنی پراکنده) پیش رویم، به جزیره ی رودِس میرسیم و در آنجا به فرهنگِ پیش از تاریخِ دیگری که از فرهنگهای نسبتا ساده ی  اژه ای است، برمیخوریم.


سپس به جزیرهایی که مسِ فراوان دارد، و از این سبب قبرس  خوانده میشود، پا میگذاریم و میبینیم که این جزیره، در سراسرِ عصرِ مفرغ (1200 3400)، به تَحَوُل میگراید. اما ظرفهای آن خشن و ناممتازند و فقط بعدا، به الهامِ کریت ، از صورتِ پیشین بیرون میآیند، اهالیِ قبرس که اکثرا آسیایی هستند، خطی هِجایی دارند که به خطِ مینوسی میماند، و الاهه ای را میپرستند که، بنابر اطلاعاتِ موجود، اصلش به عِشترِ سامی میرسد و در اعصارِ بعد به آفرودیته ی یونانیان مبدل میشود. پس از 1600، صنعتِ فلزکاریِ جزیره بسرعت تکامل مییابد. معادن، که از آنِ سلطان است، به مصر و کریت  و یونان، مس صادر میکنند. ریخته گرانِ اِنکومی، دشنه های معروف میسازند، و کاسه های گوی مانندِ سفالگرانِ قبرسی از مصر تا تروا خریدار دارد. چوبِ درختانِ جنگلی را به صورتِ اَلوار درمیآورند، و سروِ قبرس با سروِ لبنان آغازِ رقابت میکند. در قرنِ سیزدهم، کوچنشینانِ "مای سینی" آبادیهایی در قبرس به وجود می آورند، و این آبادیها زمینه ی شهرهای یونانیِ قبرس به شمار میروند: پافوس، شهرِ متبرکِ آفرودیته; کیتیون، زادگاهِ زنون، فیلسوفِ رَواقی; و سالامیسِ قبرس که سولون، در طیِ مسافرتِ خود، چندگاهی در آنجا درنگ کرد تا قانون را جانشینِ هرج و مرج کند.


تجارت و نفوذِ "مای سینی" از قبرس به سوریه و کاریا، و از آنجا ، همچنین از پایگاه های دیگر به سواحل و جزایرِ آسیا کشیده میشود. و سرانجام به تروا میرسد. شلیمان و "دورپ فِلد"، تروا را که روی تپه ای در پنج کیلومتریِ دریا قرار دارد، شامل نه چینه یا شهر دانستند. هر شهری روی شهرِ دیگر واقع است تو گویی تروا 9 بار زندگی کرده است:


(1) در پایینترین چینه، بقایای دهکده ای متعلق به عصرِ نوسنگی (حدود 3000 ق م) یافت شده است. در اینجا دیوارهایی از سنگهای خشن و گِل، مصنوعاتی از عاج، ابزارهایی از اوبسیدین و قطعاتی از ظروفِ سفالی سیاهرنگِ دست ساز باقی مانده است.


(2) بر فرازِ این دهکده، چینه ی دیگری هست شاملِ خرابه های شهرِ دوم، که به گمانِ شلیمان تروای موردِ بحثِ هومر است. حصارهای پیرامونِ آن، مانندِ باروهای "تای رِنس " و "مای سینی"، از سنگهای غول پیکر ساخته شده است; دروازه های بزرگی، که دوتای آنها بخوبی محفوظ مانده اند، شهر را به خارج پیوند میدهند. استحکاماتی در جنبِ دیوارها و دروازه ها وجود دارد. هنوز بقایای بعضی از خانه های شهر به چشم میخورد، و ارتفاعِ این بقایا در حدودِ یکصد و بیست سانتیمتر است. در دیوارهای خانه ها، آجر و چوب به کار رفته است، ولی زیرسازِ دیوارها از سنگ است. این شهر، به گواهیِ سفالهای خشن و سرخ رنگی که در آن به دست آمده است، تخمینا از 2400 تا 1900 ق م برقرار بوده است. مردمِ آن، برای ساختنِ ابزار و سلاح، مفرغ را جانشینِ سنگ کرده اند. در شهر، جواهرات فراوان است، ولی مجسمه های کوچکی که به جا مانده است، به طرزی ناخوشایند، ابتدایی هستند. ظاهرا “شهرِ دوم” بر اثر آتشسوزی منهدم شده است، زیرا آثارِ فراوانی از آتشی عظیم دیده میشود، و این امر: شلیمان را متقاعد کرد که یونانیان به سالاریِ آگامِمنون، شهر را سوزانده اند.


(3-5) آثارِ سه آبادیِ متوالی، روی “شهرِ دوم” به نظر میرسد. این آبادیها کوچک و حقیر و از لحاظ باستانشناسی ناچیزند. (6) شهر دیگری در حدود سال 1600 ق م در این محل تاریخی برقرار بوده است.


شلیمان، با شتابِ شوق آمیزِ خود، یافته های این طبقه را بخطا با یافته های طبقه ی دوم اشتباه و مغشوش کرد و “شهرِ ششم” را یکی از مساکنِ بی اهمیتِ مردمِ لیدیا (لودیا) شمرد. اما "دورپ فِلد"، که چندگاهی با پولِ شلیمان به کاوش پرداخت و پس از مرگ او نیز حفاری را دنبال کرد، معتقد شد که “شهرِ ششم” از “شهرِ دوم” مستقل است. این شهر از “شهرِ دوم” سخت بزرگتر مینماید و دارای بارویی است با 9 متر ارتفاع و چهار دروازه، که سه تای آنها به جا مانده است. در خرابه های این چینه، ظرفهای بسیار به دست آمده است.


برخی از این ظرفها، که همه یکرنگ هستند، از ظرفهای چینه های پیشین زیباترند. ظرفهای معروف به مینوسی در شهر اُرکُمینوس کشف شده است و سفالهایی نیز بدست آمده است که سخت به سفالهای "مای سینی" میمانند، و از این رو "دورپ فِلد" آنها را از صادراتِ "مای سینی" و همزمان با عصرِ “شکافهای گوری” (1400 - 1200 ق م) پنداشت. محققانِ کنونی به اتکای این گونه شواهد بر آنند که “شهرِ ششم” همان تروای هومر است،(کارل بْلِگِن، رئیسِ حوزه ی کاوشهای دانشگاهِ "سین سیناتی" در تروا (1931)، معتقد است که، مطابقِ این شواهد، “تروای ششم” در حدودِ 1300 ق م، احتمالا بر اثر زلزله ویران شده، و “شهرِ هفتم” یا به قولِ او “تروای پْریاموس” روی خرابه های آن قد برافراشته است. "دورپ فِلد" ترجیح میدهد که این شهر را “تروای ششمِ ب” بنامد.) و “گنجینه پریاموس”، که شاملِ شش دستبند، دو جام، دو نیمتاج، یک سربند، شصت گوشواره، و 8700 شیِ زرینِ دیگر است، به آن تعلق دارد، حال آنکه شلیمان این گنجینه را از آنِ “شهرِ دوم” م اِنگاشت. محققان با اطمینان میگویند که “شهرِ ششم” نیز اندکی پس از سال 1200 بر اثرِ آتش منهدم شد. تاریخگزارانِ یونانی، به حکمِ سننِ خود، سقوطِ تروا را به سالهای 11941184 ق م نسبت داده اند.( (7) “تروای هفتم” اقامتگاهِ کوچکِ نامستحکمی بود که تا زمانِ اسکندر مقدونی دوام آورد. (8) در سال 334 ق م، اسکندر، برای سپاس از هومر، “تروای هشتم” را روی “تروای هفتم” ساخت. (9) در آغازِ عصرِ میلادی، رومیان شهرِ ایلیوم نو “(نوووم ایلیوم”) را، که تا قرنِ پنجم باقی بود، بنا کردند. )

 کیانند مردم تروا؟ در یک پاپیروسِ مصری چنین سخن رفته است که در جنگِ کادِش (1287)، برخی از داردانیان جزوِ متحدانِ قومِ هیتای بودند. احتمال میرود که اینان نیاکان همان داردانیانی باشند که در اصطلاحِ هومر با مردمِ تروا یکی هستند. گویا این داردانیان اصلا از بالکان برخاستند و، پس از آنکه در قرنِ شانزدهم به همراهیِ خویشاوندانِ خود، یعنی مردمِ فروگیا، از داردانل گذشتند، در دره ی پستِ سکاماندروس ساکن شدند. اما هرودوت از مردمِ تروا به نام توکریان یاد میکند. و اِسترابون مینویسد که قومِ توکریان گروهی از کریتیان بودند که گویا پس از سقوطِ کْناسوس  در ترو آده سکونت گرفتند(بنا بر روایاتِ یونانی، کلمه “تروا” مشتق است از نام تروس، پدرِ ایلوس، پدرِ لائومِدُن، و پدرِ پریاموس. نامهای متعددِ این شهر: تروآس و ایلیوس و ایلیون و ایلیوم همه از نامهای این خانواده گرفته شده است. معمولا یک گروهِ سیاسی یا اجتماعی نام یک قهرمانِ افسانه ای را به خود نسبت میدهد. مثلا داردانیان معتقد بودند یا وانمود میکردند که از نسلِ داردانوس، پسرِ زئوس هستند، و قومِ دوری خود را از سلاله دوروس، و یونیاییها خود را از نسل یون میدانستند. ) . پوشیده نمانَد که" ترو آده" هم مانندِ کریت  دارای کوهِ مقدسی است به نامِ ایدا، و این نام در منظومه ی ایلیاد آمده، و هومر مانندِ "تِنی سُن" از چشمه های فراوانِ آن کوه دم میزده است. به قرارِ معلوم، ناحیه تروا در دوره های گوناگون زیرِ نفوذِ سیاسی و نژادیِ هیتآیِتیس قرار داشته است. حفاریهای تروا حاکی از تمدنی است که از جهتی مینوسی است، از جهتی آسیایی، و از جهتی دانوبی.


 

هومر مردمِ تروا را چنان توصیف میکند که گویی به زبانِ یونانیان سخن میگویند و خدایانِ آنان را میپرستند. اما، در خیالِ یونانیانِ بعدی، تروا شهری آسیایی است و محاصره ی معروف تروا نخستین فاجعه ی معلومی است که بر اثرِ رقابتِ مداوم میانِ سامیان و آریاییان یا شرقیان و غربیان پدید آمده است.


دشتِ تروا از لحاظِ حاصلخیزی وضعی متوسط دارد، ولی در جانبِ خاوریِ آن فلزاتِ گرانبها به دست میآید. با این وصف، علتِ توانگریِ تروا و همچنین علتِ هجومِ یونانیان را نمیتوان در پُرمایگیِ خاکِ تروا جست. ظاهرا علتِ اصلی همانا موقعیتِ جغرافیاییِ ترواست. تروا نزدیکِ تنگه ی داردانل و در همسایگیِ سرزمینهای غنیِ دریای سیاه قرار دارد. تنگه ی داردانل، در سراسرِ تاریخ، رزمگاهِ امپراطوریها بوده است، و حادثه "گالی پولی" صورتِ جدیدِ حادثه ی ترواست. تروا، به برکتِ وضعِ جغرافیایی خود، از کشتیهایی که میخواستند از داردانل بگذرند، باج میگرفت. اما چون چسبیده به دریا نبود، از حملاتِ دریایی مصون میماند. شاید این عامل بود و نه چهره ی زیبای هلنا  که صدها کشتیِ یونانی را به تروا حمله ور کرد. نظرِ محتمل تر این است که بازرگانان، بر اثرِ بادها و جریانهای دریایی که در تنگه ی مجاورِ تروا رو به جنوب وزان بود، بارهای خود را در تروا خالی میکردند و از آنجا به سرزمینهای دیگر میبردند. شاید تمولِ تروا محصولِ خراجی است که از بازرگانان میگرفت. در هر حال، چنانکه از بقایای تروا برمیآید، بازرگانیِ تروا بسرعت راهِ کمال پیمود. از نواحیِ سُفلای اژه، مس و روغن زیتون و شراب و ظرفهای سفالی، و از دانوب و تراکیا ظرفهای سفالی و عنبر و اسب و شمشیر، و از چینِ دورافتاده اشیای شگرفی مانندِ یشم به تروا وارد میشد. در مقابل، تروا الوار و نقره و طلا و خرِ وحشی صادر میکرد. شهرنشینانِ تروا، که در “رام کردنِ اسب دست داشتند” و در پشتِ باروهای خود مغرورانه به سر میبردند، بر نواحی اطرافِ خویش تسلط میورزیدند و از بازرگانانِ زمینی و دریایی باج میگرفتند.



تصویری که منظومه ی ایلیاد از پْریاموس و خاندانش به دست میدهد، یادآورِ جلالی است که در کتابِ عهدِ عتیق دیده میشود: شاه چند همسر دارد، و این چند گانیِ سلطانی، انحرافی از اصول نیست، بلکه نوعی وظیفه به شمار میرود و باعث میشود که تُخَمِه ی عالیِ او به حدِ وفور استمرار یابد. پسرانِ شاه تابعِ اصلِ تکگانی هستند و به آدابی همچون آدابِ انگلیسیان در عصرِ ملکه ویکتوریا حرمتِ بسیار مینهند. پاریسِ سرخوش، که همچون" اِلسی بایِ دیس" با اخلاق، الفتی ندارد، از این قاعده مستثناست. هکتور و هِلِنوس و "تروی لوس" از آگامِمنونِ مردد و" اودِ سی یِسِ" نامرد و آکِلیسِ  تندخو دوست داشتنی ترند.


آندروماکه و پولوکسِنا، همانندِ هلن و ایفیگِنیا، دلنوازند، و شخصیتِ هِکُبا از شخصیتِ "کلای تائِم نِسترا "خوشایندتر است.(هکتور، هِلنوس، و ترویلوس، پسرانِ پریاموس، شاهِ تروا هستند. آگامِمنون و اُدیسه و آکیلِس سردارانِ یونانند. آندروماکه زنِ هکتور است، و پولوکسِنا دخترِ پریاموس، و هِکُبا زنِ پریاموس است. "کلای تائِم نِسترا " زنِ آگامِمنون است، و ایفیگنیا، که پدرش در صددِ قربانی کردنِ او بر میآید، دختر آگامِمنون) بر روی هم، مردمِ تروا، حتی به صورتی که به وسیله ی دشمنانشان نگاشته شده است، نسبت به یونانیانی که بر آنان ظفر یافتند، کم نیرنگتر و فدرکریت ر و شریفترند. فاتحانِ یونانی بعدا خود نیز به این نکته پی بردند: هومر بارها با کلماتِ مهرآمیز از مردم تروا یاد میکند، و "ساپفو" و یوریپیدیس  در انتخابِ طَرَفی که باید موردِ همدردی و ستایشِ ایشان قرار گیرد، تردید نمیکنند. مایه ی تاسف است که این قومِ آزاده در مسیرِ یونانیانِ توسعه طلب قرار گرفت و در هم شکست. با این وصف، از یاد نباید برد که یونانیان، با وجودِ خطاهای خود، سرانجام تمدنی والاتر از تمدنِ تروا به آن سرزمین و سایرِ سرزمینهای منطقه ی مدیترانه عرضه داشتند.


فصل سوم :عصر پهلوانی


I - قوم آکایایی


الواحِ قوم حتی که در بُغازکیویی به دست آمده و تخمینا به 1325 ق م متعلق است، از قوم “آهیاوا” که در قدرت با هیتیان برابری میکردند، نام برده اند. در یک نوشته مصری، که به حدود 1221 ق م تعلق دارد، از قومی یاد شده است به نام “آکای واشا” که به سایرِ “اقوامِ دریا” پیوست و از لیبی به مصر حمله برد. همین نوشته ،این قوم را گروهی آواره شمرده است که “برای شکم های خود میجنگند.” در آثارِ هومر، مردمِ یونانی زبانِ تِسالیِ جنوبی، قومِ آکایایی نامیده شدهاند. اما، چون این مردم از همه ی قبایلِ یونانی تواناتر شدند، هومر، کرارا، تمامِ یونانیانی را که به شهرِ تروا هجوم بردند به نامِ اینان خوانده است. مورخان و سخن سَرایانِ یونانیِ عصرِ کلاسیک: قوم آکایایی را، مانندِ پلاسگوی، از بومزادان انگاشته و گفته اند: تا جایی که در یادها مانده است، اینان بومیِ یونان بوده اند. این مورخان، بی هیچ تردید میپنداشتند فرهنگ، آکایایی، که در آثارِ هومر توصیف شده است، همان فرهنگی است که در این کتاب: فرهنگِ "مای سینی"  خوانده ایم. شلیمان این نظر را پذیرفت، دنیای تحقیق هم کوته مدتی با او همداستان بود.


در 1901، یک تن انگلیسیِ سنت شکن به نام "ویلیام ریج وِی" این اعتمادِ خرسندی بخش را بر هم زد و نشان داد که تمدنِ آکایایی گرچه از جهاتِ بسیار به تمدنِ "مای سینی" میماند، از لحاظِ مختصاتِ اساسی، با آن فرق دارد: (1) آهن عملا بر مردمِ "مای سینی"  مجهول است، ولی قومِ آکایایی با آن آشنایند. (2) موافقِ آثارِ هومر، مردگانِ آکایایی سوزانده میشوند، اما مردمِ :تای رِنس: و "مای سینی"  اجساد را به خاک میسپارند، و از این امر بر میآید که این دو قوم: نسبت به عُقبی، نظری واحد ندارند. (3) از خدایانِ آکایایی، که همان خدایانِ اُلَمپی هستند، اثری در فرهنگِ "مای سینی"  یافت نمیشود. (4) مردمِ آکایایی شمشیرهای بلند و سپرهای گِرد و سنجاق قفلی به کار میبرند، ولی اشیایی به این صورتها در بقایای متنوعِ فرهنگِ "مای سینی"  به نظر نمیرسد. (5) تفاوتهای قابل ملاحظه ای هم از حیثِ آرایشِ مو و جامه بین این دو قوم وجود دارد. "ریج وِی" از همه ی این نکات چنین نتیجه گرفت که مردمِ "مای سینی"  از قومِ پِلاسگوی بودند و به یونانی سخن میگفتند، اما قومِ آکایایی از قومِ بور مویِ "سِلت" یعنی از مردمِ اروپای مرکزی بودند و از سال 2000 به این سو، از راه اِپیروس و تِسالی، به پایین ریختند و آیینِ زئوس پرستی را با خود آوردند; در حدودِ 1400 به پِلوپُنِز تاختند و در آنجا زبان و بسیاری از رسومِ یونانی را برگرفتند; به عنوانِ خانهای فئودال مستقر شدند و، از قصورِ مستحکمِ خود، بر اهالیِ مقهورِ پلاسگوی حکومت کردند.


این نظریه حتی اگر محتاجِ تغییرِ اساسی باشد، باز روشنی بخش است. ولی در ادبیاتِ یونانی سخنی از هجومِ قومِ آکایایی نمیرود; در این صورت، از خِرَد به دور است که، علی رغمِ سنتی چنین استوار، رواجِ تدریجیِ آهن و تغییرِ طُرُقِ دفن یا آرایشِ مو و دراز شدنِ شمشیرها و گِرد شدنِ سپرها و استعمالِ سنجاق قفلی را ،مِلاکِ قضاوت قرار دهیم. بیشتر چنین احتمال میرود که، مطابقِ پندارِ همه ی نویسندگانِ کلاسیک، آکایاییان: قبیله ای یونانی باشند که، بر اثرِ تکثیرِ طبیعی، در قرنهای چهاردهم و سیزدهم، تِسالی و پِلوپُنِز  را فرا گرفته و در آنجا با پِلاسگیها و "مای سینی" یان اختلاطِ خونی یافته و در حدودِ 1250 ق م به صورتِ طبقه ی حاکم درآمده باشند. گویا اینان زبانِ یونانی را از مردمِ "مای سینی"  نگرفتند، بلکه، برعکس، آنان را با این زبان آشنا کردند. بازتابِ یک زبانِ مشترکِ کریت ی؛ پِلاسگویی؛ "مای سینی"  در اسم های محل، مانندِ کُرِنت و "تای رِنس" و پارناسوس و اُلِمپیا، مشاهده میشود. ظاهرا قومِ آکایایی، خدایانِ کوهنشین و آسمانزیِ خود را بر پروردگارانِ درون خاکی یا زیرزمینیِ جمعیتِ اولیه تحمیل کردند. در مواردِ بسیار، بینِ فرهنگِ "مای سینی"  و وجهِ اخیرِ آن، یعنی فرهنگِ قومِ آکایایی که در آثارِ هومر وصف شده است، اختلافِ قاطعی وجود ندارد، و چنین به نظر میرسد که شیوه های زندگیِ این دو قوم در جریانِ زمان میآمیزند و یگانه میشوند. سپس، هنگامی که تمدنِ اژه ای بر اثرِ شکستِ تروا از توش و توان میافتد و آرام آرام از میانه برمیخیزد، بر شدتِ اختلاطِ آن دو میافزاید و زمینه ی تمدنِ یونانی فراهم میآید.


II - روایات پهلوانی


روایاتِ عصرِ پهلوانی: هم منشا و هم مقدراتِ قومِ آکایایی را معلوم میدارند. این داستانها را نادیده نباید گرفت، زیرا با آنکه از توهمی "خون بیز" جان گرفته اند، شاید بیش از آنچه تصور میکنیم مُتضمنِ واقعیاتِ تاریخی باشند. شعر و نمایش و هنرِ یونانی، چندان به این داستانها وابسته است که بدونِ آنها بدشواری دریافت میشوند. . “پِرسِئوس ... هِرکولِس   ... مینوس، تِسِئوس، جیسون ... در عصرِ جدید، رسم بر این جاری شده است که اینان و سایرِ پهلوانانِ آن عصر را صرفا مخلوقاتی اساطیری بشمرند. یونانیانِ اخیر، به هنگامِ نَقادیِ مدارکِ گذشته ی خود، مطمئن بودند که این اشخاص وجودِ تاریخی داشته و واقعا بر آرگوس و مُلکهای دیگر اِستیلا ورزیده اند. بعد از دوره ی بدگمانیِ افراطیِ محققان، اکنون بسیاری از نقادان به نظرِ یونانیان، که به بهترین وجهِ قراین و شواهد را تبیین میکند، بازگشته اند. ... پهلوانانِ این قصه ها، مانندِ محلهای جغرافیاییِ پهلوانان، واقعیت داشته اند.” تاریخِ باستانِ کمبریج، به نظرِ ما، روایاتِ اساسا حقیقی هستند، ولی جزئیاتِ آنها خیالی است.


در کتیبه های هیتای آمده است که آتاریسیاس در قرنِ سیزدهم ق م بر قومِ آهیاوا سلطنت میکرد. میتوان گفت که این آتاریسیاس همان آترِئوس، شاهِ قومِ آکایایی، است. در داستانهای یونانی، زئوس پدرِ تانتالوس، شاهِ فروگیا، است، تانتالوس پدرِ پِلوپس، پِلوپس پدرِ آترِئوس، و آترِئوس پدر آگامِمنون است. . تانتالوس چون اسرارِ خدایان را فاش کرد و نوشابه ی بهشتی و خوراکِ آسمانیِ آنان را دزدید و پسرِ خود، پِلوپس، را جوشانید و قطعه قطعه کرد و به آنان عرضه داشت، به خشمِ خدایان گرفتار آمد. زئوس قطعاتِ بدنِ پِلوپس را دوباره به یکدیگر پیوند داد و، برای مجازاتِ تانتالوس، او را به عالمِ اموات برد، دچارِ تشنگیِ وحشتناکی کرد، و در میانِ دریاچه ای نهاد. چون تانتالوس برای نوشیدنِ آب کوششی میکرد، آب دریاچه از او کناره میگرفت. شاخه های پربارِ میوه بر فرازِ سرش آویزان بود، ولی چون میخواست به آنها برسد، از او دور میشدند. صخره ی عظیمی بر فرازش معلق بود و هر لحظه موجودیتِ او را تهدید میکرد.


پِلوپس نفی بلد شد و در حدودِ 1283 به پِلوپُنِزِ  باختری رفت تا با هیپودامیا - دخترِ یِنومائوس شاهِ اِلیس  - زناشویی کند. داستانِ عشق ورزیدنِ این دو هنوز بر سه گوشِ طاقِ شرقیِ معبدِ بزرگِ زئوس در اُلمپیا نمودار است. شاه اِلیس ، به قصدِ آزمودنِ خواستگارانِ دخترش، با آنان مسابقه ی ارابه رانی میداد. اگر خواستگار: مسابقه را میبرد، بر هیپودامیا دست مییافت، و اگر میباخت، به هلاکت میرسید. تنی چند از خواستگاران پا پیش نهاده و مسابقه و جان خود را باخته بودند. پِلوپس، برای آنکه از مخاطرات بکاهد، به مورتیلوس، ارابه رانِ شاه، رشوه داد تا میخِ محورِ ارابه ی شاهی را بیرون آورد، و پیمان نهاد که اگر در کارش کامیاب شود، مورتیلوس را در سلطنت شریکِ خود کند. با این شیوه، در مسابقه ای که روی داد، ارابه ی شاهی در هم شکست و شاه کشته شد، و پِلوپس با هیپودامیا زناشویی کرد و به سلطنتِ اِلیس  رسید. اما، به جای آنکه مُلک را با مورتیلوس قسمت کند، او را به دریا افکند.


مورتیلوس نیز همچنانکه در آب فرو میرفت، پِلوپس و اَخلافش را نفرین کرد. دختر پِلوپس با ستِنِلوس پسرِ پِرسِئوس، شاهِ آرگوس ازدواج کرد، و سپس سلطنت به پسرِ آنان "یوروس تیئِس" رسید، و پس از مرگِ او به دایی اش، آترِئوس، منتقل شد. پسرانِ آترِئوس (آگامِمنون و مِنِلائوس)، "کلای تائِم نِسترا" و هلن دخترانِ "تین داریوس"، شاهِ لاکدایمون را به زنی گرفتند. چون آترِئوس و "تین داریوس" درگذشتند، آگاممنون و مِنِلائوس، غافل از نفرینِ مورتیلوس، از پایتخهای خود در "مای سینی"  و اسپارتا بر تمامِ پِلوپُنِزِ  خاوری حکومت کردند. پس، آن سرزمین به نامِ نیایِ آنان: پِلوپُنِز   یا “جزیره پِلوپس” خوانده شد.


در این زمان، سایرِ نواحیِ یونان نیز به وسیله ی پهلوانانی که عموما به شهرسازی همت میگماشتند، به جنب و جوش افتاده بودند. موافقِ روایاتِ یونانی، نابکاریِ نوعِ بشر، زئوس را برانگیخت که بشریت را با طوفانی براندازد. از این طوفان، تنها یک مرد، "دو کالی یِن"، و همسرش پیرا جان به در بردند و با سفینه یا صندوقی روی قُله ی پارناسوس مستقر شدند. قبایلِ یونانی از تُخَمِه هلن، پسرِ "دو کالی یِن"، زادند و موافقِ نامِ او هِلِنس نام گرفتند. هلن نیایِ "آکی یاس" و یون بود، و قبایلِ آکایایی و یونیایی، که پس از آوارگیهای فراوان بترتیب در پِلوپُنِز  و آتیک استقلال یافتند، از این دو به وجود آمدند. یکی از زادگانِ یون به نام "سی کراپس"، به کمک الاهه ی آتنا، در محلی که قومِ پلاسگوی در اَرکِ آن ساکن شده بودند، به ساختنِ شهری که، به اسمِ الاهه، آتن  نام گرفت، دست زد. چنانکه در داستانها آمده است، همین "سی کراپس" بود که به آتیک تمدن داد، زناشویی را نظام بخشید، قربانیهای خونین را لغو کرد، و به رعایای خود آموخت که خدایان المپی مخصوصا زئوس و آتنا را بپرستند.


اعقاب "سی کراپس" در آتن به سلطنت پرداختند. چهارمینِ آنان "اُرِک تی اِس" بود که مردمِ آتن او را خدا شمردند و بعدا یکی از زیباترین معابد را وقف او کردند. در حدود 1250، نوه او، تِسِئوس، دوازده دِمِس یا آبادیِ آتیک را به صورتِ یک واحدِ سیاسی درآورد; مردمِ این آبادیها، بی تفاوت، “آتنی” خوانده میشدند، و شاید به سببِ همین همخانگیِ تاریخی یا یگانگیِ مدنیِ ناحیه های متعدد بود که نامِ شهرِ آتن مانندِ نامهای طیبس  و "مای سینی"  به صیغه ی جمع آمده است. تِسِئوس آتن را نظم و قدرت بخشید، از تسلیمِ خراجِ انسانی به مینوس سرپیچید،( اشاره است به دلاوری تِسِئوس که به کریت  رفت و مینوتاوروس را از پای درآورد) و با کشتنِ راهزنی به نام پروکروستِس، که دوست میداشت پاهای اسیرانِ کوته قامت یا بلند بالای خود را بکشد یا ببرد تا با طولِ تختِ او مساوی شوند، راه ها را ایمن کرد. آتنیان پس از مرگِ تِسِئوس، او را هم خداوار پرستیدند و حتی دیرگاهی بعد، در 476، یعنی در عصرِ دین ستیزِ پِریکلیس، استخوانهای تِسِئوس را از "سای رُس" به در آوردند و، به عنوانِ بازمانده ای متبرک، در معبِد تِسِئوس نهادند.



کلانشهری در شمالِ "بی یو شا" در برابرِ آتن به رقابت برخاست و، با برهم زدن سنن، تنها موضوعِ هنرِ نمایشِ یونان در دورانِ کلاسیک شد. این شهر،طیبس نام داشت. در اواخرِ سده یی چهاردهم ق م، کادموس، که از امیرانِ مقتدرِ فنیقیه یا کریت  یا مصر بود، در مُلتَقای راه های شرقی غربی و شمالی جنوبیِ یونان ،شهرِ طیبس را پدید آورد و به مردمش فرهنگ داد و، برای آنکه آبِ چشمه آریان را به شهریان برساند، به کُشتنِ نگهبان آن پرداخت. این نگهبان: اژدهایی مخوف بود، و گویا در قدیم: این نامِ اژدها را بر هر جاندارِ تباهی آور یا رنجزای؛ اطلاق میکردند. کادموس دندانهای اژدها را در خاک افشاند. هر دندانی مردی مسلح شد، و این مردان، به سانِ یونانیانِ تاریخ، به جان یکدیگر افتادند، تا آنکه فقط پنج تن باقی ماندند. مردمِ طیبس این پنج تن را بنیادگذارانِ خاندانهای سلطنتیِ شهر طیبس دانسته اند. حکومتِ طیبس در دژی کوهستانی به نام کادمیا، که اکنون در محلِ آن بنایی موسوم به “کاخ کادموس” از زیرِ خاک بیرون آمده است، مستقر شد.(این بنا به 1400 - 1200 ق م منسوب است، و نوشتهای به خطی نامکشوف، که احتمالا اصلی کریت ی دارد، در آن یافت شده است. ) پس از کادموس، پسرش پولودوروس، وسپس نوه اش لابداکوس بر تخت نشستند. بعد از لابداکوس، فرزندِ او: لایوس سلطنت کرد، ولی چنانکه همه عالم میدانند، پسرِ لایوس یعنی اودیپ  پدر خود را کشت و مادر را به زنی گرفت. چون اودیپ درگذشت، پسرانش به عادتِ امیران، بر سرِ قدرت به ستیزه برخاستند. اِتِئوکلِس  برادرِ خود پولینیکس را تارومار کرد. اما پولینیکس، شاهِ آرگوس، آدراستوس، را برانگیخت که سلطنت را به او بازگرداند. به فرمانِ آدراستوس، در حدودِ 1213، جنگِ معروف “مخالفانِ هفتگانه ی طیبس” درگرفت، و شانزده سال بعد اِپیگونها ، یعنی پسرانِ سردارانِ هفتگانه، با طیبس جنگیدند. این بار، هم اِتِئوکلِس  و هم پولینیکس  از پا درآمدند، و طیبس با خاک یکسان شد.


 


یکی از بزرگانِ طیبس موسوم به "آمفیتری ئون" زنی دلربا به نام آلکُمین داشت. هنگامی که "آمفیتری ئون" به جنگی رفته بود، زئوس از همسر او دیدن کرد، و کودکی زاده شد.(دیودوروس میگوید: “زئوس طولِ آن شب را سه برابرِ شبهای متعارف کرد و، با زمانِ درازی که صرفِ باروری کرد، قوتِ استثناییِ کودک را تدارک دید.” ) هِرا که این کهتر نوازیهای لذتبخشِ زئوس را خوش نداشت، دو مار فرستاد تا نوزاد را در گهواره ی خود به هلاکت رسانند. اما پسرک با هردست یکی از ماران را گرفت و هر دو را خفه کرد و، چون به وساطتِ هِرا به چنین افتخاری نایل آمد، هِرکولِس  نام گرفت. لینوس که کهنترین شخصیتِ تاریخِ موسیقی است، کوشید تا نواختن و خواندن را به هِرکولِس  یاد دهد. اما پسرک شورِ موسیقی نداشت و با بَربَط، لینوس را به قتل رسانید. چون به حدِ رشد رسید، غولِ انسان نما بود، نتراشیده و درشت و شکمباره. در آن هنگام، شیری در رمه های "آمفیتری ئون" و نیز رمه های تِسپیوس، سلطان تِسپیای، افتاد. هِرکولِس   کشتنِ شیر را تعهد کرد. در ازای آن، تِسپیوس خانه و دخترانِ پنجاهگانه خود را به او عرضه داشت; هِرکولِس   هم مردانه فرصت را مغتنم شمرد; شیر را کشت و پوست آن را جامه ی خاصِ خود کرد، مِگارا دختر کرِئون (شاه طیبس) را به زنی گرفت و کوشید که سر و سامانی پیدا کند. اما الاهه ی هِرا او را به چنگ جنون افکند. پس، ناآگاهانه فرزندان خود را کشت. سپس با غیبگوی معبدِ دلفی کنگاش کرد و دریافت که باید به "تای رِنس" برود و دوازده سال در خدمتِ "یورِس تی اِس "، شاهِ آرگوس، به سر برد تا خدایی جاویدان شود. فرمان برد و، به خواستِ شاهِ آرگوس، دست به دوازده شاهکارِ بلند آوازه ی خود زد.(شیری را که مزاحمِ رمه های نِمِآ بود، خفه کرد; به کشتنِ مارِ 9  سر، که لِرنا را به ویرانی کشانید، پرداخت. گوزنی بادپای را گرفتار و به شاه آرگوس عرضه کرد. از کوهِ یورؤمانتوس گرازی وحشی گرفت و به محضرِ شاهِ آرگوس رسانید. با گردانیدنِ مسیرِ رودهای آلفیوس و پِنیوس، در یک روز، همه ستورگاه های آوگیاس را، که محلِ سه هزار گاو بود، شست، و دراز مدتی در اِلیس  ماند و مسابقاتِ المپیک را به راه انداخت; پرندگانِ جانستانِ "ستِم فالوسی" را در آرکادیا به هلاکت رسانید; گاو دیوانه ای را که مایه ویرانی کریت  بود، گرفت و نزد شاه آرگوس به دوش برد; اسبان آدمخوار دیومِدِس را گرفتار و رام ساخت; تقریبا همه آمازونیان را از پای درآورد; در دهانه ی مدیترانه دوبرآمدگی در مقابلِ یکدیگر به وجود آورد و آنها را “ستونهای هِرکولِس  ” خواند; گاوانِ "گِری ئون" را از راه گالیا و کوه های آلپ به ایتالیا راند و از دریا نزد شاه آرگوس برد; به سیب های جمعِ دخترانِ شبِ هِسپِریدِس دست یافت و چند گاهی، به جای اطلس، زمین را نگاه داشت; به هادِس رفت و تِسِئوس و آسکالافوس را از شکنجه رهانید. باید توضیح داد که جمعِ دخترانِ شب، دخترانِ اطلسی بودند و سیبهای زرینی را که هِرا، به هنگامِ عروسی خود با زئوس، از گایا (الاهه زمین) گرفته و به آنان سپرده بود، در اختیار داشتند. اژدهایی از این سیبها مراقبت میکرد، و هر کس آنها را میخورد، صاحبِ خصایصِ نیمه الاهی میشد. ) چون شاه او را مرخص کرد، به طیبس بازگشت و به شاهکارهای فراوان دیگر پرداخت: به آرگوناتها پیوست(دریانوردانِ بی باکی که با کشتیِ آرگو به کولکیس رفتند و پشمِ زرینِ یک قوچِ بالدار را به دست آوردند)، تروا را غارت کرد، خدایان را در پیکارِ غولان یاری داد، "پرُ می تی اِس"  را آزاد کرد، "آلسِس تیس" را به زندگی بازگردانید( همسرِ آدامِتوس، شاهِ شهرِ فراری در تِسالی، که در راه شوهرش جان داد)، و گاه گاهی تصادفا دوستان خود را کشت. پس از مرگش، به نام پهلوان و خدا مورد نیایش قرار گرفت، و چون تن به عشقهای بیشمار داده بود، قبایلِ بسیار او را نیای خود انگاشتند.به نظر دیودوروس، این “پهلوانِ فرهنگی”، حیرت آور، یک مهندسِ ابتدایی و در حکمِ اِمپدوکلِسِ پیش از تاریخ بود. از آنچه درباره ی او در روایات آمده است چنین بر می آید که او چشمه ها را پاک کرد، کوه ها را شکافت، مسیر رودها را تغییر داد; در آبادانیِ نواحیِ بایر، بیشه ها را از ددهای خطرناک پیراست و یونان را سرزمینی قابلِ سکونت کرد. از جهتِ دیگر، هِرکولِس   فرزندِ محبوبِ خدا بود و برای بشریت رنج کشید، مردگان را به زندگی بازگردانید و به هادِسِ (جهان زیرین) فرود آمد ،سپس به آسمان عروج کرد. 



 

پسرانِ او در تراکیس تِسالی خانه کردند، اما "یورِس تی اِس "، که هِرکولِس   را بیهوده به کارهای رنجبار ناضروری واداشته بود، از بیمِ کینه توزیِ پسرانش، به شاهِ "تراکی نی یِن" فرمان داد که آنان را از یونان اخراج کند.


گروهِ هِراکلیدای، یعنی هِرکولِس  زادگان، به آتن پناه بردند. "یورِس تی اِس " سپاهی به سوی آنان گسیل داشت، اما آنان سپاه او را در هم شکستند و او را کشتند. آترئوس با نیروی دیگری به مقابله آنان شتافت، اما هایلوس  پیشنهاد کرد که با یکی از مردان آترئوس تن به تن بجنگد; اگر غالب آید، ملک "مای سینی"  به فرزندانِ هِرکولِس   واگذار شود، و اگر مغلوب شود، زادگانِ هِرکولِس   تا پنجاه سال جلای وطن کنند، و "مای سینی"  از آنِ بازماندگانشان شود. هایلوس  جنگ را باخت و با هواخواهانِ خود از وطن رخت بربست. پنجاه سال بعد، نسلِ جدیدِ فرزندانِ هِرکولِس   بازگشتند، و مطابقِ روایاتِ یونانی، اینان بودند و نه قوم دوری: که چون مُدَعایِشان با مقاومت مواجه شد، پِلوپُنِز  را گشودند و به “عصرِ پهلوانی” پایان دادند.


اگر قصه ی پِلوپس و اَخلافش، منشاِ قومِ آکایایی را آسیای صغیر بیان میکند، داستانِ آرگونوتها مُقَدَراتِ این قوم را میرساند. این داستان، مانند بسیاری از روایاتی که هم تاریخ و هم قصصِ یونانیان را تشکیل میدهند، داستانی است باشکوه، شاملِ همه گونه مخاطره و اکتشاف و جنگ و عشق و "شگفت کاری" و مرگ; این عناصر چنان درست به هم بافته شده اند که، بدونِ هیچ آرایشی، در نمایشنامه های عالیِ آتنیان انعکاس یافته اند. آپولونیوسِ رودِسی، ادیبِ رودِس، نیز در عصر هِلِنیستک همین داستان را به صورتی بسیار پسندیده تنظیم کرد. حوادثِ داستان در شهرِ اُرکُمِنُس در "بی یو شا" آغاز میشود، و آغازِ آن، مانندِ شروعِ تراژدیِ آگاممنون، مراسمِ قربانی است: آتاماس، شاهِ اُرکُمِنُس ، که سرزمینِ خود را دستخوشِ قحطی یافت، درصدد برآمد که پسرِ خود فریکسوس را به خدایان پیشکش کند. فریکسوس به این نقشه پی برد و با خواهرش، هِلِّه، بر پشتِ قوچی "زرین پشم" نشست و در هوا به پرواز درآمدند. بر اثرِ تکانِ بدنِ قوچ، هِلِّه فرو افتاد و در تنگه ای که بعدا به نام او “دریای هِلِّه” (هِلِسپونتوس = تنگه داردانل) نام گرفت، غرق شد. اما فریکسوس به خشکی رسید و به شهرِ کُلکیس در جانبِ دیگرِ دریای سیاه راه برد. در آنجا، قوچ را قربانی و پشم آن را به عنوانِ هدیه، وقفِ آرِس، خدای جنگ، کرد. آیِتیس، شاهِ کُلکیس، اژدهای بیخوابی را به نگهبانیِ پشم گماشت، زیرا غیبگویی گفته بود که اگر بیگانه ای آن را برباید، آیِتیس جان خواهد داد. پس، برای اطمینانِ خاطرِ خود، فرمان داد که هر بیگانه ای که به کُلکیس آید به قتل برسد. دخترش مِدیا که دوستدارِ مردم و رسوم غریب بود، به مسافرانی که به کُلکیس پا مینهادند شفقت میکرد و آنان را در فرار یاری میداد. پدر فرمان به حبسِ او داد، ولی او به مرزِ متبرکِ کنارِ دریا پناه برد و عمر به اندوه گذاشت، تا آنکه جیسون بدانجا رفت و او را از سرگردانی رهانید.


تقریبا بیست سال قبل از این زمان (به قول تاریخگزارانِ یونانی، در حدود 1245) پِلیاس، فرزندِ "پُسای دون"، تخت و تاجِ آیسون، امیرِ یولکوس، واقع در تِسالی، را غصب کرد. پسرِ نوزادِ آیسون، به نام جیسون، که به وسیله ی دوستانِ پدرش پنهان شده بود، در بیشه ها به بار آمد و قوت و شجاعتِ بسیار یافت.


روزی، مُلَبَس به پوستِ پلنگ و مُسَلَح به دو نیزه، به بازارِ شهر رفت و مُلک خود را خواستار شد، اما همچنانکه نیرومند بود، ساده دل نیز بود. پِلیاس او را متقاعد کرد که در ازایِ تخت و تاج، کاری سنگین بر عهده گیرد: پشمِ زرینِ قوچِ بالدار را باز گرداند. پس، جیسون کشتیِ بزرگِ آرگو (به معنی تندرو) را ساخت، و دلاورترین افرادِ یونان رابه خطر خواند. هِرکولِس   و رفیق محبوب او، هایلاس; پِلیوس، پدرِ آکیلیس; تِسِئوس، مالیگِر، اورفِئوس، و دوشیزه ی "چابک پای"، آتالانتا، فرا آمدند. چون کشتی به داردانل رسید، متوقف شد; ظاهرا توقفِ آن به سببِ آمدنِ نیرویی از تروا بود. پس، هِرکولِس   دیگران را ترک گفت و رفت تا خاک تروا را به توبره کشد و شاه آن، لائومیدِن، را با همه پسرانش جز پرایم به خاکِ هلاکت افکند.


اما جیسون و یارانش پس از آزمایشهای دشوارِ فراوان پا به مقصد گذاردند و، به وسیله ی مِدیا، از مرگی که در کُلکیس بیگانگان را انتظار میکشید، خبر یافتند. جیسون در طلبِ مقصود اصرار ورزید، و مِدیا پذیرفت که دریافتنِ پشم؛ آنان را یاری کند، مشروط بر آنکه جیسون او را به زنی گیرد و به تِسالی بَرَد و تا پایانِ عمر نگاه دارد. جیسون با او پیمان نهاد و به کمکِ او پشم را به دست آورد و با او و یارانِ خود به کشتی بازگشت. بسیاری از آنان زخمی شده بودند، و مِدیا آنان را با ریشه ها و علفها بسرعت شفا داد. وقتی که جیسون به یولکوس رسید، بارِ دیگر مطالبه ی سلطنت کرد، و پِلیاس باز هم مسامحه کرد. آنگاه، مِدیا، با فنونِ جاودان، دخترانِ پِلیاس را بر آن داشت که پدر را تا سر حد مرگ بجوشانند. مردمِ شهر که از قدرتهای جادوییِ مِدیا به هراس افتاده بودند، او و جیسون را طرد و تا ابد از سلطنت محروم کردند. نمایشنامه نویسِ یونانی، یُرُپیدیس، دنباله ای بر این داستان افزوده است.


معمولا افسانه پاره ای است از فرهنگِ عوام که یک امرِ اجتماعی را به صورتی شاعرانه در میآورد و به فرد یا افرادِ معدود نسبت میدهد، چنانکه دستیابیِ انسان بر دانش و عشق و عواقبِ آن در داستانِ آدم و حوا انعکاس یافته است، و بسیاری از حوادثِ تاریخی در جریانِ زمان از تخیل: گرانبار شده و به صورتِ افسانه های پهلوانی درآمده اند. احتمالا در نسلی پیش از محاصره ی تاریخیِ تروا، یونانیان کوشیدند تا از میانِ داردانل بگذرند و دریای سیاه را برای کوچنشینی و بازرگانیِ خود بگشایند. شاید بتوان گفت که خاطره ی این حادثه، پس از مایه گیری از خیال و هیجان، به داستانِ آرگونوتها انجامیده است. همچنین قصه ی “پشمِ زرین” را میتوان ناشی از خاطره ی پوستها یا پارچه های پشمینی دانست که مردمِ کهنِ آسیای صغیرِ شمالی برای گرفتنِ ذراتِ طلا از آبِ برخی از رودها به کار میبردند. تقریبا در همین عهد، در جزیره ی لِمنوس که از داردانل دور نیست، عملا یک کوچ گاهِ یونانی به وجود آمد. اما دریای سیاه، علیرغمِ نامِ دلپذیرِ خود، مهمان نواز نبود( اشاره است به دریای سیاه که نام یونانی آن “پونتوس ائوکسینوس” به معنیِ “دریای مهمان نواز” بود، ولی بر اثرِ بادها و جریانهای مزاحم، عملا کشتیها را به مخاطره میانداخت). تروا هم با آنکه از هِرکولِس   چشم زخمی دیده بود، باز در برابرِ یونانیان قد علم کرد و تنگه ی داردانل را موردِ تهدید قرار داد. با اینهمه، یونانیان از آن منصرف نشدند: باز هم برخاستند و، به جای یک کشتی، هزار کشتی فرستادند. سرانجام، مردمِ آکایایی برای آزادیِ کشتیرانی در داردانل، خود را در دشتِ تروا به انهدام کشانیدند.


III - تمدن هومری


چگونه باید از روایاتِ منظومِ باقیمانده، زندگیِ یونانِ عصرِ قومِ آکایایی (1300 - 1100 ق م) را بازشناسیم تکیه گاهِ اصلیِ ما باید هومر باشد، هر چند که وجودِ شخصِ او مسلم نیست، و حماسه هایش حداقل سه قرن پیش از عصرِ قومِ آکایایی پدید آمده اند. باستانشناسانِ تروا، "مای سینی" ، "تای رِنس"، کنوسوس، و سایرِ شهرهای مذکور، در حماسه ، ایلیاد را واقعی انگاشته و تمدنی که شباهتِ غریبی به تمدنِ منعکس در منظومه های هومر دارد از دلِ خاکِ "مای سینی"  بیرون کشیده اند. این اکتشافات ما را بر آن داشته است که اشخاصِ اصلیِ قِصَصِ هوش رُبایِ او را واقعی شماریم. با این وصف، به هیچ روی نمیتوان معلوم کرد که واقعیتِ تاریخیِ عصرِ هومر و احیانا عصرِ قهرمانانِ او تا چه پایه در منظومه های او منعکس شده است. بنابراین، توصیفِ ما از یونان، در فاصله ی عصرِ فرهنگِ اژه ای و عصرِ ظهورِ تمدنِ درخشانِ یونانی، صرفا توصیفی است از عصرِ هومری(مقصود از “عصر هومری” عهدی است که در حماسه های هومر وصف شده است.) بدان صورت که هومر از روایاتِ کهن نقل کرده است.


1- کار


تمدنِ قومِ آکایایی، یعنی تمدنِ یونانیانِ “عصرِ پهلوانی”، از تمدنِ پیش از خود، یعنی تمدنِ "مای سینی" ، نازِلتر و از تمدنِ پس از خود، یعنی تمدنِ قومِ دوری، والاتر بود. قومِ آکایایی در بادیِ امر، از لحاظِ جسمانی گیراست: مردان: بلند و پُر قُوَتَند، و زنان به معنیِ دقیقِ کلمه: دوست داشتنی و فریبنده. این قوم، مانندِ رومیانِ هزاره بعد، فرهنگ را چون فسادی زنانه به تحقیر مینگرند، کتابت را با بیزاری به کار میگیرند، و ادبیاتی که میشناسند منحصر به سرودهای جنگی و ترانه های نامکتوبِ خنیاگران است. اگر سخن هومر را باور داریم.


باید بپذیریم که قومِ آکایایی، به مددِ زئوس، مِصداقِ آرمانِ یک شاعرِ امریکایی بود. این شاعر گفته است که، اگر او خدا بود، همه ی مردان را نیرومند میساخت و همه زنان را زیبا میآفرید و آنگاه خود مرد میشد. یونان در عصرِ هومری اجتماعِ رویاییِ زیبارویان است. مردان، با موی بلند و ریشِ دلاورانه ی خود، خوش منظرند. بزرگترین هدیه ای که مردِ آن روزگار میتواند به دوستش پیشکش کند، این است که موی خود را بِبُرَد و روی توده ی هیزمی که جسدِ دوستش را میسوزاند قرار دهد. برهنگی هنوز متداول نشده است: هر دو جنس: پیکرِ خود را با جامه ای مستطیل شکل، که روی شانه تا میخورد و با گیره ای بسته میشود، میپوشانند. این جامه تقریبا به زانو میرسد، ممکن است زنان: نقاب یا کمربندی هم به کار برند و مردان: لُنگی بر کمر ببندند که، به تناسبِ شَانِ ایشان، به صورتِ زیرشلواری یا شلوارِ معمولی در می آید. فرخندگانِ یونانی: رَداهای مجللِ را خوش دارند رَداهایی از آن گونه که پریاموس، به نام فِدیه ی پسرش، با خضوع و خشوع، نزدِ آکیلیس میآورد.( اشاره است به آمدنِ پریاموس نزدِ آکیلیس برای گرفتنِ جسدِ پسرش هکتور که به دستِ آکیلیس کشته شده است) مردان: برهنه ساقند، و زنان: برهنه بازو; و هر دو جنس در بیرونِ خانه کفشِ سرپایی به پا میکنند. ولی معمولا در خانه: پای پوشی ندارند. هم مردان و هم زنان ،خود را به جواهر می آرایند. زنان و برخی از مردان، چون "پاریس"، “روغنِ آمیخته به عطرِ گلِ سرخ” بر پیکرهای خود میمالند.


این مردان و زنان چگونه زیست میکنند هومر آنان را به ما چنین نشان میدهد: زمین را میکارند; خاکِ تیره ی تازه برگشته را با لذت بو میکشند; با غرور: کریت هایی را که به خطِ مستقیم شخم زده اند از نظر میگذرانند; گندم را باد افشان میکنند; کشتزارها را آب میدهند; و برای جلوگیری از طغیانهای زمستانی، لبه ی رودها را بالا می آورند. هومر نومیدیِ کشاورزان را هم، که سیلاب محصولِ ماه ها رنجِ آنان را میشویَد، به ما مینماید: “سیلابِ پر توان ... ، در مسیرِ تندِ خود، بندها را در هم میشکند، و نه ردیفِ درازِ خاکریزها مانعش میشوند و نه دیوارهای باغستانهای پرمیوه در برابر یورشِ ناگهانیِ آن ایستادگی میورزند.” کشتکاری دشوار است. زیرا بیشترِ زمینها یا کوهند یا مرداب یا تپه ی بیشه زار، و جانورانِ وحشی به دهکده ها میتازند. از این رو، شکار: کاری است ضروری، و هنوز به صورتِ ورزشی تفریحی در نیامده است. توانگران، دامپرورانِ بزرگند و گاو و گوسفند و خوک و بز و اسب به بار میآورند، چنانکه مردی به نامِ "اِریک تونیوس" دارایِ سه هزار مادیان و کُرّه های بسیار است. تهیدستان: ماهی و حبوبات و گاهی سبزی میخورند. جنگجویان و مالداران به "گوشتِ کباب شده "مایلند و چاشت را با گوشت و شراب آغاز میکنند. اُدیسِئوس و خوک چرانش، برای دهان گیره، خوکِ کوچکِ بریانی فرو میبرند و، برای ناهار، ثلثی از گرازی پنجساله. به جای شکر، انگبین دارند و به جای کَره، پیه و به جای نان، چونه هایی از حبوبات که، روی صفحه ای آهنین یا سنگیِ داغ، به صورتِ ورقه ای پهن و نازک در می آورند و می پزند. بر خلافِ آتنیان، به هنگامِ خوردن نمی لَمَند، بلکه روی صندلی مینشینند. صندلی های آنان دورِ میزی چیده نشده است، بلکه کنارِ دیوار قرار دارند و بینِ آنها میزهای کوچکی نهاده شده است. چنگال و قاشق و "دستمال سفره" در میان نیست، و کارد هم منحصر به همان است که مهمان و میزبان همواره همراهِ خود دارند. غذا را با دست میخورند، و همه، حتی تنگدستان و کودکان، شرابِ رقیق مینوشند.


 

زمین به خانواده یا طایفه متعلق است، نه به فرد. پدر زمین را در اختیار دارد، اما نمیتواند آن را به فروش رساند. در منظومه ی “ایلیاد” از زمینهایی پهناور به نامِ “تِمِنوس ” یا اراضیِ رعایای سلطان نام میرود. این زمینها در واقع از آنِ همه ی جامعه است، و هر کس میتواند رَمه خود را در مراتع بچراند. به تصریحِ منظومهِ “اودیسه” (اودوسیا)، اراضیِ عمومی دیر نمی پایند: اغنیا و اقویا آنها را میخرند و تصرف میکنند; در نتیجه، یونانِ قدیم، درست مانندِ انگلیسِ جدید، فاقدِ هر گونه اراضیِ عمومی میشود.


زمین، گذشته از خوراک، فلز هم به دست میدهد. اما مردمِ آکایایی از استخراجِ معادن غفلت میورزند و خرسندند که مس و قلع ونقره و طلا و نیز آهن را، که برای آنان فلزِ تجملیِ تازه ای است، از خارج وارد کنند.


در مسابقاتی که به افتخارِ پاتروکلوس برپا میشود، جایزه ی برنده توده ای از آهن است. هومر از زبانِ آکیلیس میگوید که آهن برای ساختنِ بسیاری از وسایلِ کشاورزی به کار میرود، اما سخنی درباره ی ساختنِ سِلاحِ آهنین نمی راند، و این نکته میرساند که در آن زمان سلاحها را از مفرغ می ساخته اند. در منظومه ی “اودیسه” شرحِ آب دادنِ آهن آمده است،(“چون آهنگر تبر یا تیشه ی بزرگی را با آبِ سرد آبدیده میکند، از آن صفیری برمیخیزد، و این است آنچه به آهن قوت میدهد.” ) اما محتملا این حماسه جدیدتر از “ایلیاد” است.


آهنگر در پای کوره، و سفالگر کنارِ چرخِ کوزه گریِ خود کار میکند. ولی سایرِ پیشه ورانِ عصرِ هومری: زین سازان، بنایان، نجاران، قفسه سازان در خانه ی کسی که آنان را فراخوانده است به کار میپردازند. این مردم برای فروش و سودِ تجارتی، دست به تولید نمیزنند. ساعاتِ دراز سرگرمِ کار میشوند، از سرِ فراغت کار میکنند و از نیش و انگیزه ی رقابتِ علنی مصونند. هر خانواده بیشتر نیازمندیهای خویش را خود برمیآورد. همه ی اعضای آن، حتی بزرگِ خانه، در کار شریکند. امیرِ محل، مثلا اُدیسه، هم برای خود چکمه و زین، و برای خانه ی خود تخت و صندلی میسازد. همگان، برخلافِ یونانیانِ اعصار بعد، به مهارتِ یدیِ خویش میبالند. پنلوپه ، آندروماخه، و هلنا، همانندِ زنانِ خدمتکارِ خود، سرگرمِ ریسندگی و بافندگی و قلابدوزی و کارهای خانگی هستند. هلنا، وقتی که سوزنکاریِ خود را به تِلِماخوس  نشان میدهد، دوست داشتنی تر جلوه میکند تا هنگامی که با ملاحت بر باروی تروا می خرامد.



پیشه وران مردمی آزادند و، برخلاف همتایانِ خود در اعصارِ بعد، برده شمرده نمیشوند. سلطان، به وقتِ اضطرار، کشاورزان را به کار میخواند، اما از وجودِ رعیتی مقید به زمین خبری به ما نرسیده است. بردگانِ معدودی وجود دارند، ولی آنان نیز در وضعی پست به سر نمیبرند. بیشترِ آنان در خانه ها کار میکنند و همپایه خدمتگزارانِ خانگیِ کنونیِ ما هستند، با این تفاوت که خدمتِ آنان تا پایانِ عمر ادامه دارد. بردگان، موردِ خرید و فروش قرار میگیرند، گاه به گاه از خداوندانِ خود آزار میبینند، ولی معمولا جزوِ خانواده ی خداوندان به شمار میروند و در بیماری و ملال و پیری از حمایت محروم نمیمانند. ممکن است رابطه ی انسانیِ محبت نیز بینِ آنان و آقا یا بانویشان برقرار شود. هنگامی که کنیزانِ ناوسیکائا البسه ی خانواده ی او را در رود میشویند، ناوسیکائا آنان را یاری میکند، با آنان به" توپ بازی" میپردازد، و بر روی هم، کنیزان را چون همنشینانِ خود، موردِ ملاطفت قرار میدهد. اگر "زنی بَرده" از آقای خود پسری آورد، پسر معمولا در شمارِ آزادان است. با اینهمه، در تاخت و تازها یا تهاجماتِ دریایی میتوان هر کسی را گرفت و برده کرد، و این تلخترین وجهِ زندگیِ قومِ آکایایی است.


جامعه ی عصرِ هومر جامعه ای روستایی است. دهکده ای چند است که روی تپه ای در سایه ی ارگی گِرد آمده اند. ارتباطاتِ جامعه به وسیله ی پیک یا مُنادی صورت میگیرد. از این گذشته، روی قله ها آتش می افروزند و به وسیله ی شعله ی آن، نواحیِ دور از یکدیگر را مرتبط میکنند. رفت و آمد در خشکی، به سببِ کوه ها و مردابهایی که راه و پل ندارند، دشوار و خطرناک است. درودگران: گاریهایی با چرخهای چوبین پره دار میسازند. با وجودِ این، مردم، بیشترِ کالاها را بر پشتِ اَستَران یا بردگان حمل میکنند. داد و ستدِ دریایی، علیرغمِ دزدانِ دریایی و طوفانها، سهل تر است. لنگرگاه های طبیعی بسیار است، و کشتیرانان فقط در سفرِ چهار روزه و مهلکِ بینِ کریت  و مصر، از رویتِ خشکی محروم میشوند. معمولا کشتیها شبانگاه بر شن مینشینند، و سرنشینانِ آنها، دور از تلاطم، بر خاکِ ایمن می آرامند. در این عصر، هنوز فنیقیان در بازرگانی و ناوبری بر یونانیان چیرگی میورزند، و یونانیان این نقیصه را با تحقیر و ترجیحِ دریازنی تلافی میکنند.


یونانیانِ عصرِ هومر: پول نمیشناسند. شمشهای آهن و مفرغ وسیله های مبادله است، و گاوِ نر و گاو ماده میزانِ ارزش به شمار میروند. یک شمشِ بیست و شش کیلوگرمی " “تالان تون” (به معنی وزن) نام دارد.


معاملاتِ پایاپای هنوز رایج است. ثروت را با قطعاتِ فلز یا کاغذ، که ارزشِ آنها هر لحظه موافقِ دگرگونیِ “الاهیاتِ” اقتصادیِ بشر در معرضِ تغییر است، حساب نمیکنند، بلکه، از رویِ واقع بینی، با کالاها ،مخصوصا چارپایان میسنجند. آثارِ هومر، مانندِ عالَمِ واقع، هم نمایشگرِ فرادستان و هم نمودارِ فرودستان است. جامعه ی بشری به مثابهِ ارابه ای پُر تِکان است که در راهی ناهموار سیر میکند. از این رو، هر چه در ساختنِ ارابه دقت مبذول شود، باز برخی از اشیای گوناگونی که در آن نهاده شده اند، ناگزیر به زیر میروند و برخی رویِ آنها قرار میگیرند کوزه گر همه ظرفها را از یک خاک و با استحکام و شکنندگیِ یکسانی نمیسازد. در کتابِ دومِ “ایلیاد”، از جمله هنگامی که تِرسیتس "خطیب وار" به آگامِمنون میتازد، یکی از نخستین جلوه های اختلافِ طبقاتی را، که از عواملِ پایدارِ تاریخ است، در می یابیم.


2- اخلاق


چون به خواندنِ آثارِ هومر مشغول میشویم، خود را در برابرِ جامعه ای میبینیم که از کنوسوس یا "مای سینی"  بی بندوبارتر و ابتدایی تر است. فرهنگِ آکایایی به منزله ی گامی است به عقب، برزخی است بینِ تمدنِ درخشانِ اژه و فرهنگِ “عصرِ ظلمت” که پس از غلبه ی قومِ دوری فرا میآید. زندگیِ عصرِ هومر از لحاظِ هنر، فقیر و از لحاظِ عمل، غنی است. از "ژرف اندیشی" بر کنار است، سَبُک و شتابنده است، جوانتر و برومندتر از آن است که در بندِ آداب یا فلسفه باشد. اما شاید قضاوتِ ما درست نباشد، زیرا آنچه در مقابلِ ما قرار دارد فقط یکی از اعصارِ این جامعه است عصری که جامعه، بر اثرِ جنگ، در آغوشِ بحران یا هرج و مرجی شدید دست و پا میزند.


اما این جامعه: برای خود جلوه های خوشی نیز دارد; مردم، حتی جنگجویان، بزرگوار و مهربانند. بین پدر و مادر و فرزند مهری هست ژرف و خاموش: اُدیسه، که پس از جداییِ دیرنده نزدِ خانواده ی خود باز میگردد و شناخته میشود، بر سر و شانه ی یکایک؛ بوسه میزند، و آنان نیز به همان شیوه او را میبوسند.


چون هلن و مِنِلائوس به تِلِماخوس  برمی خورند و پی میبرند که وی پسرِ اُدیسه، آن پهلوانِ گمگشته ی دلاور است، آب در دیده میگردانند. آگامِمنونِ خشن: خود نیز گریستن میتواند، چندانکه اشکهای او هومر را به یادِ نهری می اندازد که بر صخره ها جاری است! رفاقتِ پهلوانان با یکدیگر استوار است، گرچه علاقه ی ناسالمِ آکیلیس به پاتروکلوس، مخصوصا به جسدِ او، گرایشی کمابیش جنسی است. مهمان نوازی رایج است، زیرا “همه بیگانگان و گدایان به زئوس تعلق دارند”. دخترانِ خدمتکار پاها یا تمامِ بدنِ مهمان را میشویند و با روغن تدهین میکنند وشاید جامه ی نو بر او میپوشانند; به مهمان: خوراک و خانه و بلکه هدیه نیز میدهند. “هلنِ "خوب رخسار" چون رَدای فاخری بر دستِ تِلِماخوس  مینهد، میگوید: هان! طفلِ عزیز، من نیز این را که یادگارِ دستهای هلن است، به امیدِ زناشوییِ تو که دیرزمانی آرزویش را داشته ام، هدیه میکنم، تا عروست بر خود پوشاند.” از این تصویر، رقتِ انسانی و عواطفِ لطیفی که در منظومه ی ایلیاد در زیرِ سِلیحِ جنگ رخ میپوشاند بر ما آشکار میشود.


شوقی که یونانیان به بازی دارند حتی در هنگامِ جنگ مکتوم نمیماند. خردسالان و سالدارانِ با انصاف و مَوَدَّت به مسابقاتِ دشوارِ ماهرانه؛ تَن در میدهند. خواستگارانِ پِنلوپه به بازی میگرایند و دیسک و نیزه می پرانند. بزرگانِ قومِ فایاکس به پذیراییِ اُدیسه میپردازند، حلقه پرانی میکنند و، از توپ پرانی و رقص، بازیِ آمیخته ی غریبی ترتیب میدهند.(“سپس آلکینوئوس به هاِلیس  و لائوداماس فرمان داد که به تنهایی برقصند، زیرا هیچ گاه جرئتِ آن نداشت که به آنان بپیوندد. آنان توپی زیبا و ارغوانی رنگ ... به دست گرفتند و به بازی پرداختند. اولی، در حالی که بدنش را درست به عقب خم کرده بود، توپ را به سوی جمعیت انداخت، ولی دیگری، به نوبه خود، به بالا جست و، پیش از آنکه پاهایش زمین را لمس کند، با ظرافت توپ را در هوا گرفت. بعد از آنکه این سو و آن سو افکندن را خوب آزمایش کردند، توپ را بینِ خود پیش و پس انداختند و در آن حین روی زمینِ پُربار رقصیدند.” ) پس از سوزاندنِ جسدِ پاتروکلوس مطابقِ رسمِ قومِ آکایایی، مسابقاتِ دو و پرتابِ دیسک و نیزه و تیراندازی و کُشتیگیری و ارابه رانی و جنگِ مسلحانه ی تن به تن برپا میدارند.



این مسابقات، که مقدمه ی مسابقاتِ المپیک به شمار میآید، با روحیه ای عالی صورت میگرفت، مگر در مواردی که اعضای طبقه ی حاکم پای پیش میگذاشتند یا خدایان تقلب میکردند.


رویِ دیگرِ این تصویر چنین خوشایند نیست: آکیلیس ، زنی ماهر در کارهای دستی را جایزه ی مسابقه ی ارابه رانی میشمارد. برای آنکه پاتروکلوس: مرده ی بیخوراک و بی مُلازمِ نماند، رویِ هیزمی که برای سوزاندنِ جسدِ او گِرد می آورند، چند اسب و سگ و گاو و گوسفند و نیز موجودِ انسانی قربانی میکنند. آکیلیس با ادبِ خوشایندی با پریاموس رو به رو میشود، ولی قبل از آن، جسدِ هکتور را گِردِ توده ی هیزمِ سوختگاه میکشاند و به طرزی فضیحت بار متلاشی میکند. زندگیِ انسانی در نظرِ مردِ آکایایی ارزشِ چندانی ندارد، و جان سِتانی کاری مهم نیست و میتوان، محضِ دمی لذت، جانی را گرفت. هنگامی که شهری سقوط میکند، مردان را میکُشند یا به بردگی میفروشند و زنان را، اگر دلربا باشند، به مُتعِه میگیرند، و اگر نباشند، برده میکنند. دریازَنی هنوز حرفه ای محترم است. حتی شاهان، صرفا به قصدِ چپاول، دست به لشکرکشی میزنند، به تاراجِ شهرها و روستاها میپردازند و اهالی را به بردگی میبرند. "توسیدید" درباره برده گیری میگوید: “براستی این منبعِ اصلیِ معیشتِ یونانیانِ ابتدایی بود، و چنان حرفها، هیچ گونه خفتی نداشت.” و شاید افتخار هم داشت. وضعِ عصرِ ما از وضعِ آن عصر بهتر نیست: مللِ بزرگ، مللِ بیدفاع را مغلوب میکنند و از شرافت و صواب نیز عاری نمیشوند. چون از اُدیسه میپرسند که آیا بازرگان است و “خواستارِ عوایدِ حرص خود”، چنین میپندارد که موردِ اهانت قرار گرفته است. اما خود با سرفرازی نقل میکند که در مراجعت از تروا، چون توشه اش به پایان رسید، شهرِ ایسماروس را غارت کرد و خواربارِ شهر را در کشتی خود انباشت و “برای تاراجِ کشتزارهای باروَر و بردنِ زنان و کودکانِ خردسال و کُشتنِ مردان، به سویِ رودِ سرزمینِ مصر راند. هیچ شهری از حمله ی ناگهانی و بی مقدمه مصون نیست.


مردم آکایایی بر رغبتِ سر مستانه ای که به راهزنی و کشتار دارند، دروغگوییِ بی آزرم را نیز می افزایند. اُدیسه بندرت میتواند بی دروغ سخن گوید یا بی خُدعه کاری کند.


چون او و دیومِدِسِ چاووش، شهرِ تروا، موسوم به دولون را میگیرند، پیمان مینهند که اگر دولون اطلاعاتِ موردِ لزوم را به آنان بدهد، از جانش درگذرند; میدهد ولی او را میکشند. راست است که سایرِ افرادِ قومِ آکایایی در نادرستی به گَردِ اُدیسه نمیرسند، ولی نباید پنداشت که آنان نمیخواهند مانندِ او باشند; همه میخواهند مانندِ او باشند، اما امکان نمییابند. از این روست که اُدیسه را با رشک مینگرند و میستایند و سرمشقِ اَعلای خود میشمارند. شاعری که او را تصویر میکند نیز از همه جهت قهرمانش میداند. حتی الاهه ی آتنا او را محضِ دروغگوییش تحسین میکند و اعلام میدارد که اُدیسه را برای محاسنِ خاصش دوست دارد، و دروغگویی یکی از آن محاسن است. الاهه با دستش اُدیسه را مینوازد و لبخند زنان میگوید: “کسی که بخواهد در شیوه های تزویر از تو بگذرد، باید فریبکار و فرومایه باشد، حتی اگر آن که با تو رو به رو میشود خدا باشد. ای مردِ پُر تَهَوُر، در رایزنیِ پَردَستان و در دغلبازی سیری ناپذیر، گویا در سرزمینِ خود نیز از تزویر و خبرچینیِ مکرآمیزی که از صمیمِ قلب دوست میداری، باز نمانی.” در حقیقت، ما خود نیز به این "مون هاوزن"(افسر آلمانی قرن هجدهم که در چند جنگ شرکت کرده و حوادث مبالغه آمیزی به خود نسبت داده است) پهلوان آسایِ دنیایِ قدیم گرایش داریم. در او و قومِ پرطاقت و مَکارِ او برخی ویژگیهای دوست داشتنی مییابیم. وی پدری ملایم و، در مُلکِ خود، حاکمی است عادل که “با گفتار یا کردار، به هیچ یک از مردمِ سرزمین ستم روا نداشت.” خوکچرانِ او میگوید: “هر چه دور شوم، حتی اگر به خانه ی پدر و مادرم بازگردم، سَروَری چنان مهربان نخواهم یافت!” صورتِ اُدیسه که به “صورتِ پایندگان” (خدایان) میماند، کالبدِ سخت ورزیده ی او که تقریبا در پنجاه سالگی؛ او را در مسابقه ی پرتابِ دیسک بر جوانانِ فایاکی چیره کرد، مورد غبطه ی ماست. “دلِ استوار” و دانشِ خدا وارِ او ما را به تحسین وامی دارد. او را میبینیم که امیدوار به بازدیدنِ “دودی که از سرزمینِ خودش برمی خیزد” نیست، و از این رو آرزوی مرگ میکند. در بحبوحه ی خطرها و رنجها به خود میگوید: “ای روحِ من، اینک شکیبا باش، از این بدتر را تحمل کرده ای.” و با این کلمات، که سقراط نقلش را خوش داشت، به خود جرات میدهد. در این گونه موارد است که ما نسبت به او احساسِ همدردی میکنیم. اُدیسه مردی است"  آهنین پیکر" و" آهنین روان" و، در عینِ حال، به تمامِ معنا انسان و به این دلیل در خورِ بخشایش.



رمزِ کار در این است که موازینِ قضاوتِ ما و موازینِ قضاوتِ انسانِ آکایایی، مانندِ صلح و جنگ، ناسازگارند. آکایایی در دنیای بیسامان و پریشان و گرسنه ای به سر میبرد که هر کس باید به حفاظتِ خود پردازد; با تیر و نیزه آماده ی کار باشد و بتواند با آرامش به خونریزی بنگرد. چنانکه اُدیسه شرح میدهد، “شکمِ حریص را کسی نمیتواند پنهان کند. ... زیرا به انگیزه ی شکم است که کشتیها به راه میافتند تا خصم را در دریای بی آرام به مذلت افکنند.” مردِ آکایایی، چون در موطنِ خود چندان امنیتی نمیبیند، در خارجِ وطن به چیزی حرمت نمیگذارد. پایمال کردنِ ضعیف عدل است. در نظرِ او، فضیلتِ اعلا همانا هوشمندیِ دلیرانه و بیرحم است. کلمه ی فضیلت از نامِ خدای جنگ مشتق شده و به معنیِ “اِریس”(مریخ، خدای جنگ) است. مردِ نیک کسی نیست که ملایم و بردبار و راستگو و معتدل و ساعی و درستکار باشد; کسی است که با شجاعت و قدرت بجنگد. مردِ بد کسی نیست که زیاد نوشد، دروغ گوید، آدم کشد، و خیانت کند; کسی است که بزدل و کودن و ناتوان باشد. آری، مدتها پیش از نیچه و مدتها پیش از تراسوماخوس(فیلسوف سوفسطاییِ یونانی در قرن پنجم ق م که حق و زور را یکی میدانست)  و مدتها پیش از بلوغِ دنیای اروپایی، در جهان، نیچه و شانی وجود داشته اند.


3- مرد و زن جامعه ی آکایایی از جوامعِ پدرشاهی است، ولی استبدادِ پدران به وسیله ی زیبایی و خشمِ زنان و لطافتِ مِهرِ پدری ملایم شده است.(در یونان آثاری حاکی از وجود مادرشاهی کهنی باقی مانده است. بنابر روایات یونانی، پیش از "سی کراپس"، “کودکان پدر خود را نمیشناختند”، یعنی محتملا نسب از طرف مادر بود. حتی در عصر هومر، بسیاری از خدایانی که مخصوصا در شهرهای یونانی پرستش میشدند زن بودند. از این زمرهاند هرا در آرگوس، آتنه در آتن، و دمتر و پرسفونه در الئوسیس. هیچ یک از اینان صریحا زیردست خدایان نرینه نبودند. ) اصولا پدر بر همه ی اعضای خانواده سلطه دارد: میتواند هر چه بخواهد مُتعه بگیرد،(تِسِئوس چندان زن داشت که مورخی فهرست عالمانه ای از نام آنان ترتیب داده است) و مُتعه هایش را به مهمانان واگذارد. قادر است کودکانِ خود را بر قُله ها به دستِ هلاکت سپارد یا، در مَذبَحهای خدایانِ تشنه، دست به کشتارِ آنان زند. این “همه توانیِ” پدری؛ لزوما نمایشگرِ توحش نیست، بلکه تنها از جامعه ای حکایت میکند که سازمانِ دولتش هنوز به آن حد توسعه نیافته که قادر به حفظِ نظم باشد; جامعه ای که در آن، خانواده، برای تامینِ چنین نظمی، به اقتداری نیاز دارد که بعدها دولت، به هنگامِ ملی شدن، حقِ کُشتنِ آن را غصب میکند. همچنانکه سازمانِ اجتماعی پیش میرود، از اقتدارِ پدری و وحدتِ خانواده میکاهد و بر فردگرایی و آزادیِ افرادِ خانواده میافزاید. در نتیجه، مردِ آکایایی به صورتِ انسانی در میآید که اهلِ منطق است، با شکیبایی به پُرگوییِ اهلِ خانه گوش میدهد، و برای فرزندانِ خود فداکاری میکند.


در عصرِ هومری، مقامِ زن در چارچوبِ این جامعه ی پدرشاهی بمراتب از وضعِ زنِ عهدِ پِریکلیس شامختر است. زن در روایات و حماسه ها نقشِ بارزی دارد. از معاشقه ی هیپودامیا با پِلوپس تا نجابتِ ایفیگنیا و نفرتِ اِلِکترا. وی در خانه یا بخشِ اندرونیِ آن محبوس نیست; آزادانه، در میانِ مردان و زنان تکاپو میکند و گاه گاه در مباحثاتِ جدیِ مردان شرکت میجوید، چنانکه هلن در مذکریت  مِنِلائوس و تِلِماخوس  دخالت میکند. رهبرانِ آکایایی وقتی که میخواهند قومِ خود را علیه تروا برانگیزند، به عواملِ سیاسی یا نژادی یا دینی متوسل نمیشوند، بلکه با طرحِ مسئله ی یک زنِ زیبا آنان را میشورانند.




جنگی که بر سرِ خاک و تجارت در میگیرد، باید به وسیله ی زیباییِ هلن، ظاهری خوشایند پیدا کند. پهلوانانِ هومری، بدونِ زن، آدمهای بی دست و پای ملال آوری هستند و برای زیستن یا مردن محرکی نمیشناسند.


این زن است که از ادب و ایدئاِلیس م و لطافتِ اخلاقی: بهره ای به مرد میآموزد.


زناشویی به وسیله ی خریداری صورت میگیرد. خواستگار معمولا چیزی که با گاو یا معادلِ آن سنجیده میشود، به پدرِ عروس میپردازد. از این رو، هومر از “دخترانِ گاو آور” نام میبرد. معامله متقابل است، زیرا پدرِ عروس هم معمولا جهیزِ قابلی به او میدهد. تشریفاتِ زناشویی جنبه های خانوادگی و دینی دارد و با خوردنِ فراوان و رقص و سخنانِ بی بندوبارِ نشاطآمیز همراه است. “در زیرِ فروغِ مشعلها، داماد و عروس را از حُجره های  خود به شهر بردند و گردانیدند و ترانه ی عروسی را سر دادند. مردانِ جوان، چرخان میرقصیدند، و نغمه های نی و چنگ از میانِ آنان برمیخاست.” آری، بنیادهای زندگیِ ما انسانها چه بی تغییرند. زن، پس از زناشویی، بانوی خانه میشود و، به فراخورِ زیادتیِ کودکانِ خود، موردِ اِعزاز قرار میگیرد. یونانیان، مانندِ فرانسویان، معمولا پس از زناشویی به عشقِ حقیقی، که آمیزه ای از رَافت و شوقِ عمیق و متقابل باشد، گرفتار می آیند. عشق اَخگری نیست که از تماس یا قُربِ دو بدن بجهد، بلکه حالتی است که بر اثرِ اشتراکِ طولانیِ زن و مرد در دغدغه ها و اشتغالاتِ خانوادگی پدید می آید. وفاداریِ زنِ هومری به اندازه ی بیوفاییِ شوهرش است. در عصرِ هومر، تنها سه زنِ خائن وجود دارد: "کلای تائِم نِسترا"، هلن، و آفرودیته. اما اینان، اگر نگوییم در حقِ خدایان، در حقِ زنانِ متعارفِ فانی، اجحاف کردند.


خانواده ی هومری، که از این زمینه برمیخیزد، نهادِ اجتماعیِ سالم و دلپذیری است (به شرطی که از شِناعتهایی که در روایاتِ یونانی درباره خانواده آمده، ولی در آثارِ هومر رِخنه نکرده است، چشم پوشیم).این خانواده شاملِ زنانِ نازنین و کودکانِ مطیع است. زنان نه تنها مادرند، بلکه کارگر نیز به شمار می آیند: غلات را آسیاب میکنند; پشمِ دامها را میچینند، میریسند، و میبافند; و سرگرمِ قلابدوزی میشوند. اما چون لباسها بسیار ساده است، برای خیاطی وقتِ زیادی لازم نیست. آشپزی معمولا به مردان واگذار میشود. زنان کودک میزایند و میپرورند، ناخوشیهای فرزندان را درمان میکنند، مناقشاتِ آنان را مرتفع میسازند، و آداب و اخلاق و سُنَنِ قبیله را به آنان می آموزند. آموزش و پرورشِ رسمی وجود ندارد و ظاهرا از تدریسِ الفبا و هِجا کردن و دستور زبان و کتاب، اثری نیست آنجا مدینه ی فاضله ی بچه هاست. فقط فنونِ خانه داری را به دختر، و فنونِ شکار و جنگ را به پسر میآموزند. پسر میآموزد که ماهی بگیرد و شنا کند، کشتزارها را شخم زند، دام بگسترد، تن به دامپروری دهد، با تیر و نیزه نشانه بزند، و در برابرِ همه مخاطراتِ زندگیِ بیسامان به حراستِ خود بپردازد. پسرِ ارشد چون به مردی رسد، در غیابِ پدر، رئیسِ مسئولِ خانواده به شمار میآید و، پس از زناشویی، عروسِ خود را به خانه ی پدر میآورد. بدین شیوه، آهنگِ نسلها تجدید میشود. اعضای خانواده، در جریانِ زمان، یکایک می آیند و میروند. اما خانواده ، واحدی پایدار است و چه بسا که سده ها دوام می آورد و، در کوره ی آشوبناکِ خانه، نظام و قوامی را به وجود میآورد که بدونِ آن هیچ حکومتی موثر نمیافتد.


4- هنرها


قومِ آکایایی فنِ نوشتن را، که گویا از عصرِ عظمتِ "مای سینی"  برای آن مانده است، به بازرگانان و دبیرانِ افتاده حال وا میگذارد و خود خون را بر مرکب، و گوشت را بر لوحِ گلین ترجیح میدهد. در سراسرِ آثارِ هومر تنها یک جا از کتابت یاد میشود، آن هم در موردی ممتاز، لوحه ملفوفی به پیکی میسپارند و در آن به گیرنده دستور میدهند که پیک را بکشد. مردمِ آکایایی تنها در دوره های آرامِ کوتاهی که بینِ جنگها و غارتگریها دست میدهد، به ادبیات میپردازد. شاه یا امیر، مُلازمانِ خود را در مجلسِ جشنی گِرد میآورد، و" خنیاگری دوره گرد" چنگ مینوازد. و با شعری ساده، کرده های قهرمانیِ نیاکان را بر میشمرد و این، هم شعر و هم تاریخِ قومِ آکایایی است. هومر، که شاید میخواهد مانند فیدیاس صورتِ خود را بر اثرِ خویش باقی گذارد، نقل میکند که آلکینوئوس، شاهِ فایاکی، برای پذیرایی از اُدیسه تدارکِ ترانه ای میبیند و میگوید: “خنیاگرِ آسمانی، دِمودوکوس را بدینجا فراخوانید، زیرا خدا او را بیش از دیگران از هنرِ سرود برخوردار کرده است ... . آنگاه: منادی نزدیک شد و خنیاگرِ نیکو را راه نمود، و او خنیاگری بود که موسها بیش از مردمان دوستش میداشتند، و بدو هم حُسن دادند و هم عیب از بینایی محروم و از موهبتُ سرودُ دلنواز متنعمش کردند.” گذشته از شاعری، تنها هنری که هومر را خوش میآید برجسته کاری است ایجادُ اشکال بر صفحاتُ فلزی با چکشکاری. از پیکرنگاری یا پیکریت راشی چیزی نمیگوید، اما در توصیفُ مناظرُ منقش یا مرصع بر سپرُ آکیلیس یا نقوشُ برجسته ی نشانِ اُدیسه، از تمامِ نیروی ابداعِ خود یاری میگیرد. سخنش درباره معماری کوتاه، ولی روشنی بخش است. بنابر آثارِ هومر، مسکنِ متعارف ظاهرا از خشتِ آفتاب پخت ساخته میشود، و تنها پیِ آن از سنگ است. کفِ اطاقها معمولا از خاک کوبیده است و با تراشیدن پاک میشود. بام از نی هایی که روی آنها گِل میریزند فراهم میآید. شیبِ بام فقط به قدری است که باران بتواند به پایین بریزد. درها یک لنگه ای یا دو لنگه ای هستند و چفت یا قفل دارند. در خانه های عالی: دیوارهای داخلی را با گچ؛ اندود و منقش میکنند. بالای دیوارها: کتیبه یا حاشیهایی ترتیب میدهند و روی آنها سِلاح و سپر و فرشینه می آویزند. آشپزخانه و دودکش و دریچه وجود ندارد. قسمتی از دودی که از آتشدان برمیخیزد، از سوراخِ بامِ تالارِ مرکزی، و بقیه از درها بیرون میرود یا به صورتِ دوده بر دیوارها باقی میماند. خانه های مجلل دارای گرمابه اند، ولی سایرِ خانه ها به داشتنِ وانی خرسندند. اثاثِ خانه از چوبهای محکم ساخته و غالبا هنرمندانه حکاکی یا پرداختکاری میشوند. ایکمالیوس برای پنلوپه یک صندلیِ راحتی میسازد و عاج و فلزاتِ گرانبها در آن به کار میبرد، و اُدیسه برای خود و همسرش تختی عظیم به وجود میآورد که میبایست یک قرن عمر کند.


وجه مشخصِ عصر هومری بی اعتنایی به معبدسازی است. هنرِ معماری صِرفا در خدمتِ قصرهاست، برخلافِ معماریِ عهدِ پِریکلیس که از کاخها غفلت میورزد و به معبدها میگراید. در آثارِ هومر، از آثارِ معماریِ مهمی نام رفته است: مثلا “منزلگاهِ مجللِ پاریس که آن امیر به یاریِ هوشیارترین معمارِ تروا ساخته بود”، و قرارگاهِ بزرگِ شاه آلکینوئوس با دیوارهایی از مفرغ، کتیبه هایی از خمیرِ شیشه ی آبی فام، درهایی از سیم و زر، و مشخصاتی دیگر که شاید بیشتر مربوط به حوزه ی شعر باشد تا مربوط به حوزه ی معماری. از اقامتگاهِ سلطنتیِ آگامِمنون در "مای سینی"  نیز چیزی میدانیم و از قصرِ اُدیسه در ایتاکا اطلاعِ بسیار داریم.


در جلوی این قصر، محوطه ای هست که قسمتی از آن سنگفرش است. نرده یا دیواری گچی محوطه را احاطه کرده است. درختان و آخورهای اسبان و توده ی سرگینِ گرم (که لابد آرگوس، سگِ اُدیسه، روی آن میخوابیده و آفتاب میگرفته است)(آرگوس، پس از بیست سال جدایی، صاحب خود را میشناسد و از خوشی میمیرد.) در اطرافِ محوطه به چشم میخورد. دالانِ وسیعِ ستونداری در مدخلِ قصر به نظر میرسد. بردگان، و کرارا ارباب رجوع، شب هنگام در این دالان میخوابند. در داخلِ عمارت، پس از اطاقِ کفش کن، تالارِ مرکزی واقع است. این تالار بر ستونهای بسیار استوار است، و از سوراخهای سقف و همچنین فضای بازِ بینِ گچبریِ روی سرستون و پیش آمدگیِ لبه ی بام نور میگیرد. شبانگاه: مجمرهای فروزانی، از روی پایه هایی بلند، روشناییِ لرزانی در تالار پخش میکنند. خانواده، برای دریافتِ گرمی و شادی، در پیرامونِ آتشدانی که در وسطِ تالار قرار دارد گِرد میآیند و درباره راه و رسمِ همسایگان و خودسریِ کودکان و فراز و نشیبهای دولتها گفتگو میکنند.


5- دولت


این قومِ آکایاییِ پرشور و پر نیرو چگونه اداره میشود؟ به هنگامِ آرامش به وسیله ی خانواده، و به هنگامِ بحران به وسیله طایفه. طایفه گروهی است مرکب از کسانی که برای خود جَدِ مشترکی میشناسند و رئیسِ مشترکی دارند. همچنانکه زورِ رئیسِ طایفه تدریجا به صورتِ عرف و قانون در میآید، مَقرهای روستاییِ طایفه، رفته رفته به یکدیگر پیوند میخورند و یک اجتماعِ سیاسی، که در عینِ حال بر مناسباتِ خویشاوندی استوار است، به وجود میآورند.


 

شهر، اَرگ دارد. اقامتگاهِ رئیسِ طایفه؛ مرکز و نیز منشا شهر است. وقتی که رئیس از طایفه و یا شهرِ خود خواهانِ عملِ مشترکی باشد، مردهای آزاد را به مجمعی عمومی فرا میخواند و پیشنهادی عرضه میدارد.


آنان میتوانند پیشنهادِ او را موردِ رد یا قبول قرار دهند، ولی هیچ کس، مگر مهمترین اعضای مجمعِ عمومی، حق ندارد برای تغییرِ پیشنهادِ رئیس نظری ابراز کند. یگانه عنصرِ دموکراتیکِ جامعه ی آکایایی، که اساسا جامعه ای خانخانی و اشرافی است، همین مجمعِ عمومی است، و به ناطقانِ خوش سخنی که میتوانند در مردم نفوذ کنند و برای دولت مفید باشند، فرصتِ فعالیت میدهد. نستورِ پیر،(پیرترین و آزموده ترین پهلوانِ یونانی پیش از محاصره ی تروا که در بلاغت و خرد شهره بود) که آوایی “شیرینتر از انگبین از زبانش روان میشود”،و اُدیسه ی فریبکار، که الفاظش “مانندِ دانه های برف” بر سرِ مردم میریزد، نخستین نمونه های سخنوری یا بلاغتی هستند که تمدنِ یونانی بیش از تمدنهای دیگر پرورش داد و سرانجام، خود شکارِ آن شد.


هر گاه لازم آید که طایفه متحدا به کار پردازد، روسای طایفه از میانِ خود یکی را که از همه تواناتر است به رهبری بر میگزینند، او را شاه میشمارند و با سپاهیانِ خود، که مرکب از آزادان و برده گانند، به خدمتِ او میشتابند. برخی از روسای طایفه ها، که از لحاظِ محل و حرمت به شاه نزدیکترند، “یارانِ شاه” نامیده میشوند، چنانکه بعدا در مقدونیه (ماکدونیا)، در اردوی فیلیپ و اسکندر، نزدیکانِ شاه را به همین نام مینامیدند. شاه به یاریِ شورا حکومت میکند. اعضای شورا، که بزرگانِ طایفه ها هستند، با آزادیِ کامل سخن میگویند و شاه را طوری موردِ خطاب قرار میدهند که معلوم میشود فردی است همردیفِ آنان و فقط به طورِ موقت تَقَدُم یافته است. قانونهای اساسیِ جدیدِ دنیای غرب، که با صد گونه تنوع و هزار گونه فاروقِ لفظی و اصطلاح ؛ظاهر شده اند، از این سازمانهای یونانیِ کهن سرچشمه گرفته اند.


قدرتِ شاه بسیار وسیع، ولی سخت مقید است; مقید به مکان، زیرا مُلکِ او کوچک است; مقید به زمان، زیرا ممکن است خودِ او با رایِ شورا یا بنا بر حقی که قومِ آکایایی بآسانی به رسمیت میشناسد حقِ زور خلع شود. صرفِ نظر از این مقیدات، سلطنتِ او موروثی و حدودِ آن فوق العاده نامشخص است. در وهله اول، سرداری جنگی است پایبندِ سپاهیان خود. اگر از حمایتِ سپاهیانِ خود برخوردار نباشد، تَخطَئه و خلعِ او میسر خواهد بود. پس وظیفه ی خود میداند که سپاهیانش بخوبی مجهز شوند، بخوبی تغذیه کنند، درست آموزش یابند، و از داشتنِ تیرهای زهرآگین و نیزه و "خود" و ساقپوش و سِنان و سینه پوش و سپر و ارابه، محروم نمانند. تا زمانی که سپاه مدافعِ شاه است، اقتداراتِ حکومت: قوه ی قانونگذاری و قوه ی اجرایی و قوه ی قضایی در کفِ او قرار دارد. وی کاهنِ اعظمِ دینِ دولتی نیز به شمار میرود و مراسمِ قربانیها را از طرفِ مردم تکفل میکند. هنوز کلمه ی “قانون” به میان نیامده است. اما تصمیماتِ شاه قاطع، و فرمانهای او به مثابه قانون است. شورای سابقُ الذکر، که زیردستِ شاه است، گاه گاه اجلاس میکند و اختلافاتِ شدیدِ میانِ مردم را موردِ داوری قرار میدهد. این شورا، که گویی میخواهد برای همه ی دادگاه های آینده زمینه ای فراهم آورد، در داوریهای خود، بر سابقه و سنت تکیه میزند و مطابقِ رویه های پیشینیان رای میدهد. "پیشینه" بر قانون مسلط است، زیرا "پیشینه" چیزی جز رسم نیست، و رسم، برادرِ ارشد و حسودِ قانون است. اما در جامعه ی هومری بندرت به محاکمه ی رسمی و موسساتی که اختصاصا به کارِ دادرسی پردازند، برمیخوریم. هر خانواده، به اتکای حقِ تلافی، مستقلا از اعضای خود دفاع میکند.


 

تَعَدی فراوان است.


شاه برای نگاهداریِ دستگاهِ خود مالیات نمیستاند، بلکه گاه گاه از زیردستانِ خود “هدیه” میگیرد. ولی اگر به این هدیه ها بسنده کند، شاهی تهیدست خواهد بود. درآمدِ اصلیِ شاه سهمی است که سربازان و کشتیهایش از چپاولهای:"زمینی و دریاییِ " خود به او میدهند. احتمالا به همین سبب است که مردمِ آکایایی حتی در سده سیزدهم در مصر و کریت  جولان میکنند در مصر به صورتِ راهزنانی بی توفیق، در کریت  به صورت فاتحانی ناماندگار. در چنین زمینه ای است که ناگاه بزرگانِ قومِ آکایایی، ظاهرا بر سرِ ربوده شدنِ خِفَت آمیزِ یک زن، قوم خود را به هیجان میآورند، نیروهای همه ی طوایف را متحد میکنند، صد هزار مرد را بسیج میکنند و، با ناوگانِ جنگیِ عظیم و بینظیری مرکب از صدها کشتی، دل به دریا میزنند و میروند تا در دشتها و تپه های تروا طالعِ خود را در مقابلِ سر نیزه ی آسیا بیازمایند.


IV - محاصره تروا


آیا واقعا چنین محاصره ای روی داده است؟ تنها این را میدانیم که همه مورخان و شاعرانِ یونان و تقریبا همه ی اسنادِ معابد و روایاتِ یونانی در موردِ وقوعِ این محاصره تردید نکرده اند. باستانشناسی هم، شهرِ ویرانِ تروا را، از سرِ بزرگواری، چند شهر شمرده و به ما عرضه داشته است. آری، عصرِ حاضر، مانندِ همه اعصار جز قرنِ گذشته، اصلِ این داستان و پهلوانانِ آن را واقعی می اِنگارد. در یک کتیبه ی مصری که به رامسسِ سوم متعلق است، آمده است که، در حدود 1196 ق م، این “جزایر بی آرام بودند”. پلینی اشاره میکند که در زمانِ رامسس، “تروا فرو افتاد”. دانشمندِ بزرگِ اسکندریه، اِراتاستِن ، بر اساسِ تبارنامه های متواتری که در اواخرِ سده ششم ق م به وسیله ی هِکاتائوسِ تاریخنویس و جغرافیادان رسیدگی شده بود، تاریخِ محاصره ی تروا ؛در سال 1194 ق م شمرده است.


ایرانیان و فنیقیانِ باستان نیز مانند یونانیان، منشاِ این جنگِ بزرگ را یکی از چهار حادثه ای که محضِ گریزاندنِ زنی زیبا روی داده است، دانسته و گفته اند: مصریان "یو" را از آرگوس دزدیدند، یونانیان یوروپا را از فنیقیه و مِدیا را از کُلکیس دزدیدند;(یو، دخترِ شاه آرگوس، موردِ عشقِ زئوس قرار گرفت و، بر اثرِ حسادت و مزاحمتِ هِرا، همسر و خواهرِ زئوس، آواره شد و سرانجام در مصر سکونت یافت. یوروپا ، دخترِ شاهِ صور در فنیقیه، به وسیله ی زئوس ربوده و به کریت  برده شد. مدیا، دخترِ شاه کُلکیس، به کمکِ جیسون از سرزمینِ پدرش گریخت) آیا توازنِ عادلانه، میزان ایجاب نمیکند که پاریس هم هلن را بگریزاند;( چندان محتاجِ گفتن نیست که هلن دخترِ زئوس بود از لِدا، همسرِ "تین داریوس" شاهِ اسپارتی. زئوس به شکلِ قو درآمد و لِدا را فریب داد.) "ستِسی خوروس"(شاعرِ یونانی در قرنِ هفتم ق م که گویند چون در شعری هلن را نکوهید، کور شد. پس، از سرِ پشیمانی شعر دیگری سرود و بینایی خود را باز یافت) در سالهای پشیمانی خود، و پس از او، هرودوت و "یورو پی دیس" رفتنِ هلن را به تروا انکار کردند و گفتند که وی را به عُنف به مصر بردند، و او دوازده سال در آنجا منتظر ماند تا مِنِلائوس آمد و او را یافت. از این گذشته، به قولِ هرودوت، چه کسی باور میکند که مردمِ تروا محضِ یک زن: 10 سال بجنگند ؟ به نظرِ "یورو پی دیس" زیادتیِ جمعیتِ یونان و نیاز به توسعه طلبی، علتِ لشکرکشیِ یونانیان به ترواست; آری، تازه ترین بهانه ها برایِ کسبِ قدرت، چنین قِدمتی دارند.


با اینهمه، احتمال دارد که جنگاورانِ یونانی اساسا این قصه را جعل کرده باشند تا حادثه جوییِ آنان برای مردمِ ساده قابل هضم شود - مردمی که جانِ خود را فدا میکنند، دستِ کم باید بهانه ی دهان پُرکنی داشته باشند. بهانه ی این جنگ هر چه باشد، علت و ماهیتِ آن را باید تقریبا بیتردید در مبارزه ی دو گروهِ قدرت طلب جُست. هر یک از این دو میخواست تنگه ی داردانل و سرزمینهای پرنعمتِ پیرامونِ دریای سیاه را تصاحب کند. سراسرِ یونان و تمامِ آسیای باختری، این جنگ را تعارضی حیاتی و قاطع میشمردند. پس، مللِ کوچکِ یونان به کمکِ آگامِمنون شتافتند. در مقابلِ آنان، اقوامِ آسیای صغیر ،مکررا قوایِ امدادی به تروا گسیل داشتند. این جنگ آغازِ کشمکشی بود که می باید بعدا در ماراتون و سالامیس، در ایسوس و اربیل، در تور و گرانادا، در لِپانتو و وین، و ... دنباله یابد.(اشاره است به محلهایی که در جریانِ تاریخ، صحنه ی کارزارِ اروپاییان، مخصوصا یونانیان، با ایرانیان و سپس مسلمین بوده است. )

درباره وقایع و عواقبِ جنگِ تروا جز آنچه شاعران و نمایشنامه نویسانِ یونان برای ما نقل کرده اند نمیتوانیم چیزی بگوییم ما این روایات را بیشتر در شمارِ ادبیات میگذاریم تا در عِدادِ تاریخ; و درست به همین خاطر هم آنها را به عنوانِ جزئی از داستانِ تمدن آورده ایم. میدانیم: جنگ زشت است، و ایلیاد زیباست. اگر در نظر ارسطو دست ببریم( اشاره است به نظرِ ارسطو درباره ی تاثیرِ هنر. وی میگفت که اثرِ هنری، با انگیختنِ عواطفِ مزاحمی که در ماست، ضمیر را پاک و سبکبار میکند)، میتوانیم بگوییم که هنر میتواند حتی وحشت را هم زیبا سازد و، با دادنِ شکل و معنی به آن، تطهیرش کند. با اینهمه، نباید ایلیاد را دارای صورتی کامل پنداشت. بافتِ آن سست، و اخبارِ آن گاهی متناقض یا مبهم است و به درستی خاتمه نمیپذیرد. ولی کمالِ اَجزا، بیسامانیِ کل را جبران میکند، و داستان، با همه ی کاستیهایِ کوچکِ خود، یکی از دِرام های بزرگِ ادبیات و بلکه تاریخ است.



1(I) در آغاز: منظومه ی  یونانیان را میبینیم که 9 سال است تروا را بیهوده به محاصره گرفته اند. افسرده و بیمارند، و ناخوشی: آنان را دِرو کرده است. قبلا، به علتِ ناخوشی و دریای بی باد، در آولیس معطل شدند، و آگامِمنون به "کلای تائِم نِسترا" تلخی کرد و، به امیدِ وزیدنِ باد، دخترِ خود: ایفیگِنیا را قربانی کرد و با این عمل سرنوشتِ خود را تدارک دید.(اشاره است به مرگِ آگامِمنون: همسرش، "کلای تائِم نِسترا"، به خونخواهیِ ایفیگِنیا، او را هلاک میکند) یونانیان، در طیِ راه، جای جای در امتدادِ ساحل متوقف میشوند تا برای خود خوراک و همبستر بیابند. یونانیان: خروسِئیس و بریسِئیسِ زیبا، دخترانِ خروسِس: کاهنِ معبدِ آپولون را میگیرند. خروسِئیس حِصِّه آگاممنون، و بریسِئیس نصیبِ آکیلیس میشود. رَمالی اعلام میدارد که چون آگامِمنون به خروسِئیس تجاوز کرده است، آپولون کامیابی را از یونانیان دریغ میدارد. پس، آگامِمنون خروسِئیس را به پدرش باز میگرداند، اما برای آنکه این محرومیت را جبران کند و قِصه ی نکته داری به وجود آید، بریسِئیس را وا میدارد که آکیلیس را ترک گوید و در خیمه ی سلطنتیِ آگامِمنون جایِ خروسِئیس را بگیرد.


آکیلیس شورایِ عمومی را فرا میخواند و، با غیظی که آغازگر و زبانزدِ منظومه ی “ایلیاد” است، به آگامِمنون میتازد و پیمان مینهد که خود و سپاهیانش دیگر به یاری او برنخیزند.


(II) از برابرِ کشتیها و نیروهای گِرد آمده عبور میکنیم. (III) مِنِلائوسِ لافزن را میبینیم که، برای قطع و فصلِ پیکار، پاریس را به جنگِ تن به تن میخواند. دو سپاه به آیینِ متمدنان، جنگ را متارکه میکنند.


پریاموس به آگامِمنون میپیوندند تا رسما برای خدایان قربانی کنند. مِنِلائوس بر پاریس غالب میآید، اما آفرودیته پاریسِ جوان را به وسیله ی یک اَبر بسلامت از میدان به در میبرد و او را، که به قدرتِ معجزه آراسته و عطرآگین شده است، در بسترِ عروسیش قرار میدهد. هلن از پاریس میخواهد که به جنگ باز گردد، اما پاریس پیشنهاد میکند که “ساعتی به عشقبازی بپردازند”. آنگاه بانو که مفتونِ هوس شده است، تسلیم میشود. (IV) آگامِمنون اعلام میدارد که مِنِلائوس پیروز است، و جنگ: ظاهرا ختم میشود. اما خدایان در مقرِ خود، کوهِ اولمپ، به شیوه ی یونانیان، شورایی برپا میکنند و خواستارِ خونِ بیشتری میشوند. زئوس به سودِ صلح رای میدهد، ولی چون همسرش هر سخن، به مخالفتِ او میراند، ترسان؛ رای خود را پس میگیرد. هِرا میگوید که اگر زئوس با انهدامِ تروا موافقت کند، او نیز زئوس را مجاز میگذارد تا "مای سینی"  و آرگوس و اسپارتا را با خاک یکسان کند. پس جنگ تجدید میشود. بسا مرد که به ضربِ تیر و سنان و شمشیر به خاکِ هلاکت میافتد و “ظلمت دیدگانش را در هم مینوردد”.



(V) خدایان با شادمانی در این بازیِ بُریدن و دریدن شرکت میکنند. آرِس، خدایِ مخوفِ جنگ، با نیزه ی دیومِدِس مجروح میشود. پس “چون 9 هزار مَرد نعره میکشد” و، برای شکایت، به جانبِ زئوس رهسپار میشود. (VI) در یکی از "میان پرده های زیبا"، هِکتور، سردارِ تروایی، پیش از بازگشت به میدانِ جنگ، همسرِ خود آندروماخه را بدرود میگوید. آندروماخه نجوا میکند: “عشقِ من، دلِ گرانِ تو، مرگِ تو خواهد بود. نه بر کودک و نه بر من که بزودی بیوه خواهم شد: شفقت نمیکنی. پدرم و مادرم و برادرانم همه به هلاکت رسیده اند. اما هکتور! تو پدر و مادرِ منی، تو شوهرِ روزگارِ جوانیِ منی. پس بر من ترحم کن و اینجا در برج بمان.” هکتور پاسخ میدهد: “درست میدانم که تروا از پای در خواهد آمد، و اندوهِ برادران و شاه را پیشبینی میکنم. مرا غمِ آنان نیست. اما اندیشه ی آنکه تو را در آرگوس به بردگی گیرند، تقریبا مردانگیِ مرا از میان میبرد. با این وصف، از جنگ، روی برنخواهم تافت.” پسرِ نوزادش آستیاناکس، که مقدر است بزودی به دستِ یونانیانِ پیروز از بالای حصار پرتاب و کشته شود، از مشاهده ی پرهایِ لرزانِ کلاهِ هکتور، ترسان جیغ میکشد، و پهلوان "خود" از سر بر میدارد تا بر کودکِ حیران بخندد و بِگِریَد و دعا بخواند. سپس با گامهای بلند از راه سنگفرش به میدانِ جنگ میرود. (VII) هکتور، آیاس: شاهِ سالامیس را به جنگِ تن به تن میخواند; دلیرانه میجنگد و شب هنگام از یکدیگر جدا میشوند. ولی، پیش از جدایی، یکدیگر را میستایند و به یکدیگر هدیه میدهند و گُلِ ادب روی دریای خون شناور میشوند. (VIII) هکتور، پس از پیروزیِ یکروزه ای، جنگجویانِ خود را به استراحت امر میکند.


هکتور برای آنان چنین سخن گفت، و مردان تروا هل هله ای رسا کشیدند. پس، از توسن های جنگیِ خود که عرق میریختند، لگام برگرفتند، و هر کس در کنارِ ارابه ی خود اسبهایش را بست. شتابان، از شهر، گاوان و گوسفندان آوردند. به آنان شرابِ انگبین دادند ... و غَله از خانه ها. آنگاه هیزم گرد کردند، و بوی دلپذیر با بادها از دشت به آسمان برخاست. و سراسرِ شب، با امید، کنارِ راه های میدانِ جنگ نشستند، و آتشهای نگهبانیِ ایشان فروزان و فراوان بود. ستارگان در آسمان، گِردِ مدارِ شب میدرخشند و نمایی شگفت؛ دارند، بادها خوابیده اند و تارَک ها و برآمدگی ها به چشم میخورند، "سبزه زارها" هویدا میشوند، آسمانِ پرشکوه به بیشینه گسترشِ خود میرسد، و انبوهِ اختران، اخگرتابی میکنند، و دلِ شبانِ کوفته را به وجد میاندازند. در این هنگام، بینِ کشتیهای سیاه و رودِ کسانتوس؛ آتشهای بیشمارِ "اسب پرورانِ" تروایی، فروزان است، اسبها، خسته از جنگ، گندم و جو ی سفید را میجویدند، و نزدیکِ ارابه های خود، سپیده دم را با تختِ زیبایش انتظار میکشیدند.


(IX) نِستور، شاه پولوس در اِلیس ، آگاممنون را پند میدهد که بریسِئیس را به آکیلیس بازگرداند. وی موافقت میکند و وعده میدهد که اگر آکیلیس به محاصره گران باز پیوندد، نیمی از یونان را به او سپارد. اما آکیلیس همچنان دُژَم خویی میورزد. (X) اُدیسه و دیومِدِس، شبانگاه به تنهایی به اردوی تروا شبیخون میزنند و دوازده تن از سرانِ اردو را میکشند. (XI) آگاممنون سپاهِ خود را دلاورانه رهبری میکند، اما مجروح میشود و کناره میگیرد. اُدیسه، که در محاصره میافتد، شیرآسا میجنگد. آیاس و مِنِلائوس راه را میگشایند و او را نجات میدهند تا برای حیاتی تلخ زنده ماند.(XIII-XII) سپاهِ تروا به سویِ دیوارهایی که یونانیان گرداگردِ اردوی خود ساخته اند، پیش میتازد.(XIV) هِرا چنان بی آرام میشود که به نجاتِ یونانیان برمیخیزد. پس خود را تدهین و عطرآگین میکند، جامهای دلربا میپوشد، کمربندِ شهوت انگیزِ آفرودیته را بر خود میبندد، و زئوس را میفریبد و به خوابی الاهی فرو میبرد. در همان هنگام، پوسیدون: یونانیان را در پس راندنِ سپاهیانِ تروا یاری میدهد. (XV) تَفَوُقِ یونانیان پایدار نمی ماند: سپاهِ تروا به کشتیهای یونانی میرسد، و یونانیان، در حینِ عقب نشینیِ خود، که به مثابهِ مرگ است، نومیدانه میجنگند. در این مقام، سخنِ هومر به حدِ اعلا سوزان میشود.


(XVI) "پاتروک لوس"، محبوبِ آکیلیس، از او رخصت میگیرد که سپاهیانِ او را در مقابلِ سپاهِ تروا رهبری کند. هکتور، پاتروکلوسِ جوان را به قتل میرساند. (XVII) هکتور بر سرِ جسدِ پاتروکلوس بیرحمانه  با آیاس میجنگد. (XVIII) عاقبت، آکیلیس از شنیدنِ خبرِ کشته شدنِ پاتروکلوس آهنگِ جنگ میکند. مادرش الاهه ی طِتیس، آهنگرِ آسمانی: هِفایستوس را برمی انگیزد که برای او سِلاح نو و سپری عظیم بسازد. [XIX] آکیلیس با آگاممنون آشتی میکند. [XX] آکیلیس با آینیاس( یکی از اعضای خانواده سلطنتی ترواست که به ایتالیا میرود و پدرِ رومیان محسوب میشود. ) در میافتد و به کشتنِ او دست می یازد، ولی پوسیدون، آینیاس را می رهاند تا بر اثرِ دلاوریهای خود، قهرمانِ منظومه ی ویرژیل (ویرجیلیوس) شود. (XXI) آکیلیس جمعی از سپاهیانِ تروا را کشتار میکند و، پس از آنکه درباره ی نسبِ آنان سخنانی دراز میراند، به هادِس (عالمِ زیرزمینیِ اموات) گسیلشان میدارد. خدایان داخلِ کارزار میشوند: آتنا با سنگی آرِس را به خاک می افکند. چون آفرودیته به یاریِ سربازی میشتابد و در نجات او میکوشد، آتنا ضربتی بر سینه ی زیبای او وارد میکند و بر زمینش میاندازد. هِرا بر گوشِ آرتِمیس مینوازد، "پوسیدون" و آپولون به جنگِ لفظی بسنده میکنند. (XXII) همه ی ترواییان، مگر هکتور از آکیلیس میگریزند. پریاموس و هِکُبا  به هکتور اندرز میدهند که داخلِ حصار بماند، ولی او سر میپیچد. سپس وقتی که آکیلیس به سوی او پیش میرود ناگهان پا به فرار میگذارد. آکیلیس سه بار او را گِردِ دیوارِ تروا دنبال میکند. هکتور مقاومت میکند، اما کشته میشود.


(XXIII) در پایانِ آرامِ درام، جسدِ پاتروکلوس را با شعایرِ پر آب و تاب میسوزانند. آکیلیس گروهی گاو و دوازده اسیرِ تروایی و نیز مویِ بلندِ خود را نثارِ او میکند، و یونانیان به احترامِ او مسابقه بر پا میدارند.


(XXIV) آکیلیس جسدِ هکتور را با ارابه ی خود سه بار به دورِ سوختگاه میکشاند. پریاموس با شکوه و اندوه فرا میآید تا بقایای جسدِ پسرش را بستاند. آکیلیس نرم میشود، جنگ را دوازده روز متارکه میکند و به شاهِ سالدار رخصت میدهد تا پیکر را، که شسته و روغن زده اند، به تروا باز برد.



V - بازگشت به وطن


منظومه بزرگ در اینجا ناگاه پایان مییابد، گویی که شاعر سهمِ خود را نسبت به یک داستانِ عمومی ادا کرده است و باید بقیه را برای "سرود گوی دیگری" دست نخورده به جا گذارد. اما در آثارِ پس از هومر آمده است که پاریس، از کنارِ میدانِ جنگ، تیری به پاشنه ی آسیبپذیرِ آکیلیس میزند و او را از پای در میآورد.( سراسرِ بدنِ آکیلیس (= آشیل)، مگر پاشنه ی پایش، رویین بود) و بعدا تروا با نیرنگِ اسبِ چوبین سقوط میکند.(به تدبیرِ اُدیسه، یونانیان اسب چوبینِ عظیمی ساختند و جمعی از سربازانِ خود را در آن نهادند. اسب را نزدیکِ حصارِ تروا قرار دادند و خود از تروا دور شدند. مردمِ تروا بازگشتِ آنان را جشن گرفتند و اسبِ چوبین را به درونِ شهر کشاندند. شبانگاه سپاهیانِ درونِ اسب بیرون ریختند و دروازه را برای سپاهِ یونان گشودند) ولی فاتحان، با پیروزی خود، در هم شکستند و با اندوهی کسالت بار به سویِ اوطانِ محبوبِ خود راهِ بازگشت پیش گرفتند. بسیاری از آنان کشتی شکسته شدند، و برخی در سواحل به گِل نشستند و در آسیا و دریایِ اژه و ایتالیا عده ای کوچ گاهِ یونانی برپا داشتند. مِنِلائوس، که عهد کرده بود هلن همسرِ فراریِ خود را بِکُشَد، چون او را که “در میانِ زنان: الاهه ای محسوب میشد” یافت و دید که با زیبایی پُر وقار و جلالِ خود به پیش میخرامد، از نو به عشقش گرفتار آمد و بِشادی: او را باز بُرد تا بارِ دیگر "شهر بانوی اسپارتا" شود. هنگامی که آگاممنون به "مای سینی"  رسید، “خاکِ خود را به سینه فشرد و بوسید، و بسی اشکِ گرم از چشمانش سرازیر شد”. اما در غیبتِ طولانیِ او، همسرش "کلای تائِم نِسترا" پسر عموی آگاممنون را به شوهری و شاهی برگرفته بود. پس وقتی که آگاممنون پا به کاخ نهاد، به هلاکتش رسانیدند.


از این غم انگیزتر :داستانِ بازگشتِ اُدیسه است، که در منظومه ی اودیسه آمده است. اودیسه به قدرِ ایلیاد قوی و قهرمانی نیست، ولی آرامتر و مطبوع تر است.(ارزشِ تاریخیِ این منظومه احتمالا از منظومه ی “ایلیاد” کمتر است. روایت: مربوط به دریانورد یا جنگجویی که مدتها به سرگردانی عمر میگذارد و، پس از بازگشت، موردِ شناساییِ همسرش قرار نمیگیرد، کهنه تر از داستانِ تروا است و تقریبا در ادبیاتِ هر قومی دیده میشود. اُدیسه ی یونانیان برابر است با سینوحه و سندباد و رابینسون کروزوئه و "اِنوخ آردنِ" منظومه ی تنیسِن. محلهای جغرافیاییِ منظومه ی “اودیسه” کمتر شناخته شده اند و هنوز هم اذهانِ مردمِ بیکار را به خود مشغول میدارد.) چنانکه در این منظومه میخوانیم، کشتیِ اُدیسه در جزیره ی اوگیگیا، که همچون تاهیتی به شهرِ پریان میمانست، در هم میشکند، و کالیپسو، ملکه و الاهه ی جزیره، مدتِ هشت سال او را برای عشقبازی نگاه میدارد. ولی اُدیسه قلبا از دوریِ همسرش پنلوپه و پسرش تِلِماخوس  افسرده است، چنانکه آنان نیز در ایتاکا برای او دلتنگ هستند.


(II) آتنا، زئوس را بر میانگیزد که کالیپسو را به جداییِ اُدیسه امر کند. این الاهه نزد تِلِماخوس  میپرد و با شفقت به دردِ دلِ آن نوجوان گوش فرا میدهد: امیرانِ ایتاکا و جزایرِ تابع، به پنلوپه اظهارِ عشق میکنند و میخواهند، با جلبِ او، بر سلطنتِ ایتاکا دست یابند. پس در کاخِ اُدیسه به سر میبرند و با داراییِ او عیش میکنند. (II) تِلِماخوس  از خواستگارانِ مادرش میخواهد که پی کار خود بروند. اما چون آنان به بچگیِ  او میخندند، محرمانه با کشتی برای یافتنِ پدر روانه میشود. پنلوپه، که اکنون هم بر هجرانِ شوهر و هم بر دوریِ پسر زاری میکند، برای رهایی از شرِ خواستگاران، پیمان مینهد که پس از اتمامِ پارچه ای که میبافد، یکی از آنان را به شوهری بپذیرد. ولی حیله گرانه هر شب، به همان اندازه که به هنگام روز میبافد، نخهای پارچه را میگشاید. (IV - III) تِلِماخوس  در پولوس به نِستور و در اسپارتی به مِنِلائوس بر میخورد. اما هیچ یک از پدرِ او خبری ندارند. در این مقام، شاعر :تصویرِ گیرایی از هلن به دست میدهد: دیگر آرام و افتاده شده است، ولی هنوز جمالی ملکوتی دارد. مدتهاست که گناهانش را بخشوده اند و او هم اعتراف کرده است که، از زمانِ سقوط تروا، بدان شهر بی مهر گشته است.. بنا بر روایات، هلن پس از مرگ همچون یک الاهه پرستش شد. عقیده ی عمومِ یونانیان بر این بود که هر کس از او به بدی یاد کند، به دستِ خدایان کیفر میبیند. اشاره کرده اند که حتی نابیناییِ هومر از این سبب روی داد که وی در منظومه ی خود نکته ای افترا آمیز گنجانیده و گفته است که هلن را برخلافِ میلش نربودند و به مصر نبردند، بلکه خود با عاشقش به تروا گریخت.


(V) اکنون برای نخستین بار اُدیسه واردِ قصه میشود: در جزیره ی کالیپسو “روی ساحل نشسته است.


دیگر چشمانش توانِ اشک فشانی نداشت. سوگ وارانه آرزومندِ بازگشت بود. زندگیش از شیرینی خالی میشد. راست است که شبانگاه، در اندرونِ غارِ ژرف، به احبار و بی اشتیاق در کنارِ حوریِ مشتاق میخوابید، اما "روز هنگام" رویِ صخره ها و شنها مینشست و روحِ خود را با اشک و ناله تسکین میداد و به دریای بی آرام مینگریست.” کالیپسو سرانجام به اُدیسه فرمان داد که زورقی بسازد و به تنهایی دریاسپار شود.


(VI) اُدیسه، پس از آنکه با اقیانوس، کشمکشهای بسیار میکند، به کشورِ افسانه ای فایاسیا، که محتملا همان کورسایرا یا کورفو است، پا مینهد و دوشیزه ناوسیکائا، دخترِ شاه آلکینوئوس، او را میبیند و به کاخِ پدرش میبرد. دخترک اسیرِ عشقِ پهلوانِ قوی پیکر و قویدل میشود و او را به ندیمانِ خود میسپارد: “گوش فرا دهید، ای دخترانِ سپید بازوی من، ... چند گاهی پیش، این مرد بر من ناخوشایند مینمود. اما اکنون خدایانی است که آسمانِ فراخ دامن را نگاه میدارند. کاش چنین کسی شوهرِ من نام گیرد و اینجا به سر برد و از ماندنِ خود در اینجا خرسند شود.” (VIII - VII) اُدیسه چنان "تاثیرِ نیکی" در دلِ آلکینوئوس میگذارد که آلکینوئوس همسریِ ناوسیکائا را به او پیشنهاد میکند. اما اُدیسه عذر میخواهد و داستانِ مراجعتِ خود را از تروا به او باز میگوید.


(IX) به شاه میگوید: کشتیِ او از مسیرِ خود منحرف و به سرزمینِ "لوتوس خوران" کشانیده شد. این مردم به یارانِ او میوه دادند، و میوه چنان شیرین بود که بسیاری از یارانِ او وطن و اشتیاقِ خود را از یاد بردند، و اُدیسه ناگزیر شد که آنان را به زور به کشتیها بازگرداند. از آنجا به سرزمینِ "سای کلاپس" (یک چشمیها) رسیدند. ساکنانِ این سرزمین: غولانی یک چشم بودند و، بدونِ قانون و دردسرهای آن، در جزیرهایی که غلات و میوه های وحشی فراوان داشت، میزیستند.


یکی از "سای کلاپس" ها به نامِ "پالی فیمِس" آنان را در غاری گرفتار کرد و گوشتِ چند تن را خورد. ولی اُدیسه غول را با شراب به خواب برد و سپس یگانه چشمِ او را با آتش کور کرد و به این شیوه یارانِ خود را رهانید.



(X) آوارگان: مجددا دل به دریا زدند و به جزیره لایستروگونیا آمدند. اما این قوم نیز آدمخوار بودند، و کشتیِ اُدیسه بزحمت از آنجا گریخت. پس از آن، اُدیسه و یارانش به جزیره ی آینیا رسیدند. در آنجا الاهه ی زیبا و تبهکار، سیرس، بیشتر آنان را با آواز وسوسه کرد و به غارِ خود برد، بدانان دارو خورانید و به هیئتِ خوکِشان درآورد. اُدیسه آهنگِ کشتنِ او کرد. اما رایَش گشت و عشقِ او را پذیرفت. آنگاه وی و یارانش به صورتِ؛ "انسانی" بازگشتند و سالی نزدِ سیرس ماندند.(XI) بارِ دیگر بادبان برافراشتند و پا به سرزمینی نهادند که همواره تاریک بود و مدخلِ هادِس محسوب میشد. در آنجا اُدیسه با ارواحِ آگاممنون و آکیلیس و مادرِ خود سخن گفت. (XII) چون به سفر ادامه دادند، گذارشان از کنارِ جزیره ی سیرِنها افتاد(مردمی بودند در سواحلِ ایتالیای جنوبی: که بدنِ پرنده و صورتِ زن داشتند و، با آوازِ خود، دریانوردان را به وادیِ هلاکت میکشاندند) ، و اُدیسه با نهادنِ موم در گوشِ مردانِ خود، آنان را از شنیدنِ آوازِ فریبنده ی سیرِنها مصون داشت. سپس کشتیِ او در تنگه های "سکای لا" و کاریبدیس، که شاید تنگه ی مِسینای کنونی باشد، شکست، و تنها او از آن میانه، جان به در بُرد و برای اقامتی هشت ساله به جزیره ی کالیپسو افتاد. (XIII) آلکینوئوس از شنیدنِ سرگذشتِ اُدیسه چنان به رقت می آید که او را با کشتی به ایتاکا میفرستد. اما چشمانِ او را میبندند تا مبادا محلِ سرزمینِ مسعودِ آنان را بشناسد و فاش کند. در ایتاکا، الاهه ی آتنا قهرمانِ آواره را به کلبه ی خوکچرانِ دیرینِ او، یومایوس، میکشاند. (XIV) یومایوس گرچه او را باز نمیشناسد، باز با مهمان نوازیِ فراوان از او پذیرایی میکند. (XV) سپس الاهه ی آتنا، تِلِماخوس  را به همان کلبه راه مینماید. (XVI) اُدیسه خود را به پسرش میشناساند، و هر دو “سخت زاری میکنند”. اُدیسه برای کشتنِ خواستگارانِ همسرش طرحی میریزد و برای تِلِماخوس  شرح میدهد.


(XVII - XVIII) اُدیسه به هیئتِ گدایان پا به قصرِ خود میگذارد و دلدادگانِ همسرش را میبیند که به هزینه ی او جشن گرفته اند. چون میشنود آنان روزها به پنلوپه عشق میورزند و شبها با کنیزکانِ او همبستر میشوند، باطنا خشمگین میشود. (XIX - XX) موردِ دشنام و آزارِ خواستگاران قرار میگیرد، اما با شور و شکیبایی از خود دفاع میکند. (XXI) خواستگاران، که سرانجام به حیله گریِ پنلوپه در بافندگی پی برده اند، او را به اتمامِ آن وا میدارند. ناگزیر پنلوپه میپذیرد که با یکی از آنان زناشویی کند یکی که بتواند کمانِ عظیمِ اُدیسه را که بر دیوار آویخته است بر گیرد و تیری از سوراخِ دوازده تبر که به ردیف نهاده میشود بگذراند. همه میکوشند و وا میمانند. اُدیسه رُخصتِ تیراندازی میگیرد و از عهده بر میآید. (XXII) سپس، با خشمی که همه را به بیم می افکند، جامه ی مبدل را به کنار می افکند، تیرهای خود را به سویِ خواستگاران می بارد، و به مددِ تِلِماخوس  و یومایوس  و آتنا همه را به هلاکت میرساند. (XXIII) برای او دشوار است پنلوپه را متقاعد کند که او خودِ اُدیسه است. مشکل کسی بیست خواستگار را به خاطرِ یک شوهر از کف بدهد. (XXIV) با حمله ی پسرانِ خواستگارها روبه رو میشود، آنان را آرام میکند و بارِ دیگر سلطنتِ خویش را برقرار میسازد.



در همین هنگام بود که بزرگترین تراژدیِ روایاتِ یونانی در آرگوس روی داد. اُرِستِس، فرزندِ آگاممنون، که به کمالِ مردی رسیده بود، به تحریکِ خواهرش اِلِکترا، به خونخواهیِ پدر برخاست و مادرِ خود را همراهِ فاسِقش به قتل رسانید و، پس از سالها دیوانگی و آوارگی، در حدود 1176 ق م بر تختِ سلطنتِ آرگوس و "مای سینی"  جلوس کرد و بعدا اسپارتی را هم بر مُلکِ خود افزود.(آرتور اِوانز در یکی از مقابرِ "بی یو شا"، که به عصرِ تمدنِ "مای سینی" تعلق داشت، کَنده کاریهایی یافت، نمودارِ جوانی که به ابوالهول حمله میکند و جوانی دیگر که زن و پیرمردی را میکشد. به عقیده او، این نقوش: نمایشگرِ اودیپ و اورِستِس است. وی باور دارد که قدمت این نقوش به حدود 1450 ق م میرسد; از این رو، استدلال میکند که اودیپ و اورِستِس تقریبا دو قرن پیش از عصری که ما برای آنان قایل شده ایم، میزیسته اند. ) اما با جلوسِ او، عصرِ زوالِ خاندانِ پِلوپس فرا آمد. احتمالا انحطاطِ این خاندان در عهدِ آگاممنون آغاز شد، و این سلطانِ مردد، برای متحد ساختنِ خِطّه ی خود، به جنگ دست زد. ولی پیروزیِ او، سقوطِ او را قطعی کرد، زیرا تنها اندکی از امیرانِ او از جنگ بازگشتند، و بسیاری از اِمارات، در غیابِ امیران، سر از اطاعت برتافته بودند. به این ترتیب، در پایانِ عصری که آغازش محاصره ی تروا بود، قدرتِ قومِ آکایایی بر باد رفت و خونِ پِلوپس فرونشست و مردم با شکیبایی در انتظارِ ظهورِ دودمانی خردمندتر نشستند.


VI - غلبه دوریها


در حدودِ سالِ 1104 ق م، یکی دیگر از امواجِ مهاجرت یا حمله از سرزمینهای اقوامِ بی آرامِ شمالی برخاست و یونان را فرا گرفت. مردمی جنگی، بلند بالا و گِردسَر و بدون خط، از راهِ ایلیریا و تِسالی به ناوپاکتوس در خلیجِ کُرِنت، به پِلوپُنِز  پا نهادند، بر آن مستولی شدند، و تقریبا تمامِ تمدنِ "مای سینی"  را از میان بردند. آگاهی ما نسبت به منشا و مسیرِ آنان حدسی بیش نیست، ولی از خصایص و تاثیرِ ایشان بخوبی آگاهیم. اینان در مرحله ی دامداری و صیادی به سر میبردند. با آنکه به کشتکاریِ محدودی میپرداختند، تکیه گاهِ عمده ی زندگیِ آنان دامپروری بود، و به این جهت، همواره در پیِ چراگاه از جایی به جایی میکوچیدند.


چون بفراوانی از آهن بهره میجستند، مُبَشِرِ فرهنگِ هالشتاتِ یونان به شمار میرفتند(شهری است در اتریش، که به سببِ آثارِ آهنینی که در آن یافت شده است، نامش را بر نخستین دوره  ی عصرِ آهنِ اروپا اطلاق کرده اند. ). با شمشیرهای آهنین و روحِ خشنِ خود، بیرحمانه قومِ آکایایی و قومِ کریت ی را، که هنوز ابزارهای آدمکشیِ خود را با مفرغ میساختند، در هم شکستند. گویا از دو جانبِ باختری و خاوری از اِلیس  و مِگارا فرا آمدند و به اماراتِ کوچک و مجزای پِلوپُنِز  رسیدند و سپس طبقاتِ حاکم را از دمِ تیغ گذرانیدند و بازماندگانِ تمدنِ "مای سینی"  را به اسارت گرفتند. پس، پایتختِ پِلوپُنِز  را به آتش سوختند، و آرگوس مدت چند قرن پایتخت پِلوپُنِز  شد. مهاجمان، در تنگه ی کُرِنت، آکروکورینتوس را، که محلی مرتفع و "تسلط بخش" بود، برگزیدند و شهرِ کُرِنت را به سبکِ خود در آنجا ساختند. از قومِ آکایایی، آنان که جان به در بردند، گریختند: بعضی در کوه های پِلوپُنِزِ  شمالی، برخی در آتیک، و پاره ای در جزایر و سواحلِ آسیا پناه گرفتند. مهاجمان در پیِ فراریان به آتیک ریختند، اما چندان به پیش نرفتند، حال آنکه در جزیره ی کریت  تا توانستند پیش تاختند. انهدامِ کنوسوس را به مرحله ی نهایی رسانیدند، مِلوس و تِرا ، کوس و کنیدوس و رودِس را گشودند و کوچگاهِ خود کردند. درگیریهای پِلوپُنِز  و کریت ، یعنی والاترین پایگاه های فرهنگِ "مای سینی" ، انهدامِ این قوم را تکمیل کرد.



 

مورخانِ عصرِ جدید؛ این حادثه را، که بازپسین فاجعه ی تمدنِ اژه ای است، غلبه ی دوریها شمرده اند و روایاتِ یونانی آن را “بازگشتِ هِرکولِس   زادگان” نام داده اند. ظاهرا دوریهای فاتح، که نمیخواستند پیروزیِ ایشان، غلبه ی قومی بربری بر مردمی متمدن تلقی شود، اعلام کردند که آنان همانا فرزندانِ هِرکولِس   هستند که به هنگامِ بازگشت به پِلوپُنِز  به مقاومت برخورده و، ناگزیر، با خشونتی قهرمانی به اشغالِ آن خِطه پرداخته اند.


ما نمیدانیم که این روایت تا چه اندازه واقعیت است و تا چه اندازه افسانه ای سیاسی برای تبدیلِ یورشی خونین به تسلطی مشروع. بدشواری میتوان باور داشت که قومِ دوری در روزگارِ جوانیِ عالم بتواند چنین خبرِ بزرگی را جعل کند. شاید، برخلافِ نظرِ کسانی که به یکی از این دو قول معتقدند، هر دو قول درست باشد: قومِ دوری از شمال هجوم آورد، و اَخلافِ هِرکولِس   آن را رهبری کردند.


این یورش، هر چه بود، نتایجِ تلخی به بار آورد. دراز مدتی یونان را از پیشرفت باز داشت، و در طیِ چند قرن، نظامِ سیاسیِ جامعه را از هم گسیخت. بر اثرِ ناامنی، هر کس سلاح برداشت، وبر اثرِ زورگوییِ روزافزون، کشاورزی از میان رفت و بازرگانی در خشکی و دریا متوقف شد. جنگهای پیاپی روی داد و بر عمق و دامنه ی فقر افزود. خانواده ها، در جستجوی ایمنی و آرامش، از ولایتی به ولایتی کوچیدند. هِزیود  این عهد را “عصرِ آهن” نامیده و با تاسف، پست شمرده است. یونانیان بر آن بودند که “کشفِ آهن به زیانِ بشر تمام شده است”. با کشفِ آهن، هنرها پژمردند; پیکرنگاری از نظرها افتاد، پیکریت راشی منحصر به ساختنِ مجسمه های کوچک شد، سفالگری از طبیعت گراییِ (ناتوراِلیس م) جاندارِ "مای سینی"  و کریت ی، دور شد و به انحطاط افتاد، و “سبکِ هندسی” صدها سال بر سفالگریِ یونانی سایه افکند.


بی گمان، مهاجمانِ دوری سرِ آن داشتند که از آمیختنِ خونِ خود با خونِ اقوامِ زیردست، جلو گیرند. خصومتِ نژادیِ آنان با یونیاییها چنان حاد بود که سراسرِ یونان را به خون کشید.


با این وصف، به مرورِ زمان، نژادِ نو و نژادِ کهنه اختلاط کردند اختلاطی که در لاکونیا  بِکُندی صورت گرفت، و در جاهای دیگر بِتُندی. احتمالا از آمیختنِ تُخَمه های اقوامِ پرشورِ آکایایی و دوری با تُخَمِه ی مردمِ سبکدلِ یونانِ جنوبی، محرکِ حیاتیِ نیرومندی پدید آمد، و عاقبت، بر اثر قرنها اختلاط، مردمِ پُرتنوعِ جدیدی که عناصرِ نژادهای آلپی و نُردیک و آسیایی را به طرزی مغشوش در خونِ خود داشتند، ظهور کردند.


فرهنگِ "مای سینی"  هم بتمامی منهدم نشد. عناصری از تمدنِ اژه ای مانندِ روابطِ اجتماعی و حکومت، وجوهی از فن و صناعت، داد و ستد و بازرگانی، اَشکال و وسایلِ عبادت، سفالگری و کنده کاری، هنرِ تهیه ی فرسکو، شیوه های تزیین و اسلوبهای معماری در جریانِ اعصارِ پریشانی و جنگ، به صورتی نیمه جان دوام آوردند. یونانیان معتقد بودند که پاره ای از شئونِ اجتماعیِ کریت  به اسپارتا منتقل شده است، و مجمعِ عمومیِ قومِ آکایایی، حتی نهادِ اصلیِ یونانِ دموکراتیک قرار گرفت. از این گذشته به احتمالِ بسیار، قومِ دوری برای ساختنِ معابدِ خود از بناهای "مای سینی"  سرمشق گرفت، ولی، موافقِ روحِ خود، معابد را از آزادی و تقارن و استحکام برخوردار کرد. پس، سننِ هنری آهسته آهسته احیا شد. در کُرِنت، سیکیان، و آرگوس، رُنسانسی به وجود آمد، و حتی چهره ی اسپارتِ خشن چند گاهی با هنر و سرود متبسم گشت. در همین عصرِ ظلمانیِ بی تاریخ، شعرِ بزمی رونق گرفت، و پلاسگیها، آکایاییان، یونیاییها، و مینوسها، که از اوطانِ خود رمیده و به جزایرِ اژه و آسیا کوچیده بودند، سننِ هنریِ خود را مبادله کردند. در نتیجه ی آن، کوچگاه های دور افتاده ی یونانیان، در زمینه ی ادبیات و هنر، از شبه جزیره ی یونان، پیش افتادند. هنگامی که مهاجرانِ یونانی به جزایر و سرزمینِ یونیا رسیدند، بقایای تمدنِ اژه ای را در دسترس یافتند و از آن بهره گرفتند. در شهرهای کهنسالِ این نواحی، که بیش از شهرهای شبهِ جزیره ی یونان آرامش داشتند، پاره ای از فنون و جلالِ تمدنِ عصرِ مفرغ هنوز باقی بود. از این رو، نخستین رستاخیزِ یونان در سرزمینهای آسیایی روی داد.


تمدنِ یونانی که در شبه جزیره ی یونان، بر اثرِ جنگ و تاراج، به پَستی گراییده و در کریت ، به سببِ تَنَعُم و تجمل، سستی گرفته و به طورِ کلی به راهِ هلاکت افتاده بود، به برکتِ برخوردِ پنج فرهنگِ کریت ی و "مای سینی"  و آکایایی و دوری و شرقی، جوانیِ خود را باز یافت. پیوندِ نژادها همانندِ آمیختگیِ شیوه ها، پس از چند قرن، به نتایجی نسبتا پایدار انجامید و اندیشه ی یونانی را از تنوع و تغییرپذیری و لطافتِ بیسابقه ای بهره ور کرد.


بنابراین، هیچ گاه نباید چنین پنداریم که فرهنگِ یونانی: شعله ای است که ناگهان و به طرزی معجزه آسا در میانِ دریای بربریت درخشیدن گرفته است. باید این فرهنگ را محصولِ ابتکریت  تدریجی و پراکنده ی مردمی بینگاریم که به حدِ وفور از خون و سنت برخوردار بودند و، به تحریکِ جماعاتِ جنگاور و امپراطوریهای مقتدر و تمدنهای باستانیِ پیرامونِ خود، به جُنب و جوش افتادند و از اقوامِ دیگر درس گرفتند.


کتاب دوم


تکامل یونان


فصل چهارم :اسپارتا


I - محیط یونان


در این مقام باید اطلسِ عالمِ کلاسیک را برگیریم و همسایگانِ یونانِ باستان را بشناسیم. مقصودِ ما از “یونان” یا “هِلّاس”، همه ب سرزمینهایی است که در گذشته های دور به وسیله ی اقوامِ "یونانی زبان اشغال شدند. بررسی را از بالای تپه ها و دره های اِپیروس، که بسیاری از اقوامِ مهاجم از آنجا فرو ریختند، آغاز میکنیم.


نیاکان یونانیان میبایست در این محل سالهای بسیار ایست کرده باشند. زیرا در دودونا به محرابی کهن برمیخوریم که به زئوس، خدای آسمان، اختصاص داشته است. وَخشِ این محراب که از صدایِ دیگ یا خش خشِ برگهای درختِ مقدسِ بلوط به مشیتِ الاهی پی میبرد، حتی تا قرنِ پنجم مورد مشورتِ یونانیان بوده است. رودِ اَکِرُن از اِپیروسِ جنوبی میگذرد و در میانِ دره ای آن چنان تیره و ژرف است که شاعرانِ یونانی آن را رودی از رودهای دوزخ یا منشعب از سرچشمه های دوزخی شمرده اند. مردمِ اِپیروس در عصرِ هومر عمدتا زبان و آدابِ یونانی داشتند. اما بعدا امواجِ بربریت از شمال سرازیر شد و آنان را با تمدن بیگانه کرد.


بالاتر، مجاورِ دریایِ آدریاتیک، سرزمینِ ایلوریا قرار داشت و رمه دارانِ بیتمدنی که چارپایان و بردگان را با نمک معاوضه میکردند، در آن متفرق بودند. در یکی از نواحیِ ساحلیِ ایلوریا یعنی در اِپیدامنوس است که بعدا قیصر و سپاهیانش، به دنبالِ پومپیوس، از کشتی پیاده میشوند. یونانیانِ توسعه طلب، سواحلِ پستِ دریای آدریاتیک را از چنگِ قبایلِ بومی بیرون آوردند و با اشغالِ آنها، ایتالیا را از تمدن برخوردار کردند. ولی سرانجام، قبایلِ بومی به نوبه خود بر کوچندگانِ یونانی تاختن گرفتند، و یکی از این قبایل، که تا زمانِ اسکندر تقریبا در حالِ بربریت ماند، مهاجرانِ یونانی و حتی وطنِ آنان را مُسَخَر کرد و امپراطوریِ بیسابقه ای به وجود آورد. در آن سویِ کوه های آلپ، مردمِ گُل (گالیا) سکونت داشتند که نسبت به شهرنشینانِ یونانیِ ماسالیا، بر سرِ مِهر بودند. در انتهای باختریِ مدیترانه، سرزمینِ اسپانیا واقع بود. مردِ فنیقیه و کریت اژ  از دیرگاه: اسپانیاییانِ نیم وحشی را استثمار میکردند، ولی در حدود 550 ، نخستین کوچگاهِ یونانی در اِمپوریوم پدید آمد. شهرِ کریت اژ، که بنا بر روایات در سال 813 به وسیله ی دیدو و فنیقیان، در سواحلِ افریقا، مقابلِ جزیره ی سیسیل بنیادگذاری شد، با700،000 تَن جمعیتِ خود، تجارتِ مدیترانه ی باختری را در انحصار گرفته و بر اوتیکا و هیپون و سیصد شهرِ دیگرِ افریقایی مسلط بود، و در سیسیل و ساردِنی و اسپانیا هم زمینهای آباد و کانها و کوچگاه های چندی در اختیار داشت. مقدر چنین بود که نفوذِ مشرق زمین، به دستِ این شهرِ عظیمِ توانگر، در باخترِ یونان رخنه کند و به وسیله ی ایران به خاورِ یونان راه یابد.


آن سوتر، در سواحلِ خاوریِ افریقا، و کورنه، که کوچگاهِ یونانیِ آبادی بود، در سرزمینِ لیبی  قرار داشت، و مصر در پسِ آن واقع بود. اکثرِ یونانیان گمان میبردند که بسیاری از عناصرِ تمدنِ ایشان از آنِ مصر است. موافقِ روایاتِ یونانی، بانیانِ بعضی از شهرهای یونان کسانی بودند که یا مانندِ کادموس و دانائوس از مصر آمدند، یا فرهنگِ مصری را از طریقِ فنیقیه یا کریت  به یونان آوردند. در دوره ی فراعنه ی سائیس (525 - 663) تجارت و هنرِ مصر بارِ دیگر جان گرفت، و بندرهای نیل برای نخستین بار به روی سوداگرانِ یونانی گشوده شد. از قرنِ هفتم به بعد، یونانیانِ مشهورِ بسیار مثلا طالس، فیثاغورس ، سولون، افلاطون، و ذیمقراطیس (دموکریتوس) از مصر دیدن کردند و سخت مجذوبِ کمال و قدمتِ فرهنگ آن شدند. مردمِ مصر بربری نبودند، بلکه دو هزار سال پیش از سقوطِ تروا تمدنی پخته و هنرهایی بس پیشرفته داشتند. کاهنی مصری به سولون چنین گفته است: “شما یونانیان، کودکانی بیش نیستید پرگوی و بیهوده کارید و از گذشته چیزی نمیدانید.” چون هِکاتایوس، جغرافیدانِ میلٍتوسی، در حضورِ کاهنانِ مصری به خود بالید که نسبِ او به وساطتِ پانزده نسل به یک خدا میرسد، کاهنان بخاموشی او را به محرابهای خود بردند و مجسمه ی سیصد و چهل و پنج کاهنِ اعظم را، که بترتیب از صُلبِ یکدیگر بودند، به او نمودند و متذکر شدند که از زمانی که خدایان بر زمین فرمان رانده اند، بیش از سیصد و چهل و پنج نسل نگذشته است. به نظرِ دانشورِ یونانی، از جمله ی هرودوت و پلوتارک، اعتقادِ پیروانِ اورفِئوس به حیاتِ پس از مرگ، و نیز اعتقاد به رستاخیز که از مراسمِ شهرِ اِلِئوسیس درباره ی دِمِتِر و پِرسِفونه استنباط میشود، از مراسمِ مصریان در مورد ایسیس و اوزیریس سرچشمه میگیرد. محتملا طالسِ مَلَطی، هندسه را در مصر آموخت، رویکوس و تِئودوروس، هنرمندانِ ساموس، فنِ ریخته گریِ ظرفهای مفرغیِ تو خالی را از مصر فرا گرفتند. مصر، در زمینه ی سفالگری و بافندگی و فلزکاری و عاجکاری، یونانیان را با فنونِ جدید آشنا کرد. سبکِ مجسمه های ابتداییِ یونان، که چهره هایی پهن و چشمانی مورب و مشتهایی بسته و اعضایی خشک و صُلب دارند،(مثلا مجسمه ی نشسته ی “خارِس” در موزه بریتانیایی، یا تندیسِ “سَرِ کِلِئوبیس”، اثرِ پولپمِدِس، در موزه شهر دلفی) از مصریان و همچنین آشوریان و فنیقیان و هیتیان  گرفته شده است. سبکِ معماری و مخصوصا ستونبندیِ عماراتِ یونانی، که دارای شیارهای عمودی است، تا اندازهای از ستونبندیِ ساختمانهای ساکارا  و بنی حسن و نیز ساختمانهای "مای سینی" الهام یافته است. یونان همچنان در اوانِ شباب با فروتنی از مصر درس گرفت، هنگامی هم که از شورِ حیات خالی شد، در آغوشِ مصر جان داد، فلسفه ها و شعایر و خدایانِ یونانی در اسکندریه با فلسفه ها و شعایر و خدایانِ مصری و یهودی آمیختند، و بر اثرِ این آمیزش بود که بعدا فرهنگِ یونانی، در روم و عالمِ مسیحی، حیاتِ دوباره یافت.



پس از مصر، فنیقیه در یونان نفوذی عظیم داشت. بازرگانانِ پر تهورِ صور و صیدا: واسطه ی انتقالِ فرهنگها بودند و همه ی نواحیِ مدیترانه را با علوم و فنون و هنرها و مذاهبِ مصر وخاورِ نزدیک به شور افکندند. در کشتی سازی از یونان پیش افتادند و شاید هم ایشان بودند که این صنعت را به یونانیان آموختند. اینان شیوه های تازه و مناسبتری برای فلزکاری و پارچه بافی و رنگسازی ابداع کردند و به یونانیان آموختند. و به کمکِ کریت  و آسیای صغیر، الفبای سامیان را، که در مصر و کریت  و سوریه پدید آمد بود، به یونان رسانیدند. آن سوتر در خاورِ بابل قرار داشت، که اوزان و مقیاسات و ساعتِ آبی و آفتابی و واحدهای پولِ خود: اوبولوس و مینا و تالانتون را به یونانیان انتقال داد. یونانیان بر ابزارها و اصول و اسناد و محاسباتِ بابِلی نیز دست یافتند. از بابِلیان آموختند که سال و دایره و زوایای مرکزیِ یک دایره را، موافقِ دستگاهی شصت واحدی، به 360 درجه و هر درجه را به 60 دقیقه و هر دقیقه را به 60 ثانیه تقسیم کنند. ظاهرا، طالس به مددِ نجومِ مصری و بابِلی به پیش بینیِ کسوفی نایل آمد، و محتملا هِزیود مفهومِ خائوس را از بابل گرفت(ماده بی نظام و تعینی که، به نظر هِزیود، جهان از آن ساخته شده است; به مفهومِ قرآنیِ “هَبا” نزدیک است). شباهتِ داستانِ بابلیِ عِشتر و تموز با داستانِ آفرودیته و آدونیس و داستانِ دِمِتِر و پِرسِفونه نیز با معنی است.


در منتهاالیهِ خاوریِ این اجتماعاتِ تجارت پیشه، که دنیای قدیم را به هم پیوند میداد، دشمنِ نهاییِ یونان قرار داشت. تمدنِ ایرانی از برخی جهات اگر چه نه چندان برتر از تمدنِ یونانِ آن عصر بود.


بزرگمردانی که در ایران پرورش مییافتند، از همه حیث، مگر از لحاظِ حِدَتِ ذهن و آموزش و پرورش، بر یونانیان رُجحان داشتند، و نظامِ اداریِ شاهنشاهیِ ایران هم سخت بر فرمانرواییِ خامِ آتن و اسپارتا پیشی جسته بود و فقط فاقدِ شورِ یونانی برای آزادیخواهی بود. یونانیانِ سرزمینِ یونیا در زمینه ی حجاری پیکرِ جانوران و ساختنِ نخستین تندیسهای خود، که بدنی سِتبر و جامه ای نامشخص داشتند، و نیز در انواعِ آرایشِ کتیبه و ریخته گری و احیانا تهیه ی نقوشِ برجسته، از جمله نقشِ زیبای آریستیون، از آشور درس گرفتند. میانِ لیدیا و یونیا روابطی نزدیک برقرار بود، و پایتختِ پرشکوهِ لیدیا، به نامِ ساردیس، مرکزِ مبادله ی کالاها و افکارِ "بین النهرین" و شهرهای ساحلیِ یونانی به شمار میرفت. وسعتِ دامنه ی بازرگانی در لیدیا باعثِ گرمیِ بازارِ صرافی شد; از این رو، در حدود سال 680، سکه هایی که ارزشِ آنها از طرفِ حکومتِ لیدیا تضمین شده بود، رواج یافت. بزودی یونان از سکه زنیِ لیدیا تقلید کرد،و این کارِ یونانیان، مانندِ تقلیدِ آنان از الفبای سامی، نتایجی عظیم و پایدار به بار آورد، نفوذِ فروگیا در یونان از نفوذِ لیدیا هم قدیمتر و پیچیدهتر بود. کوبله، مادر-خدایِ مردمِ فروگیا، به طورِ مستقیم و غیرمستقیم، در آیینِ یونانیان رخنه کرد و نی نوازیِ شهوت انگیزِ فروگیا، با نامِ “دستگاهِ فروگیایی”، سخت میانِ توده ی یونانی شایع و مایه ی دردسرِ اصحابِ اخلاق شد. این موسیقیِ وحشی از فروگیا به تنگه ی داردانل، و از آنجا به تراکیا رفت و در تشریفاتِ آیینِ دیونوسوس، خدایِ شرابِ یونانیان، راه یافت. خدایِ شراب ارمغان بزرگی بود که تراکیا به یونان داد.



یکی از شهرهای تراکیا، یعنی آبدِرا، که یونانیان در آن سکونت کرده بودند، سه فیلوسفِ لئوکیپوس، ذیمِقراطیس، و پروتاگوراس پرورد و به این طریق یونان را بیش از پیش مدیونِ تراکیا کرد. پرستشِ موزها نیز از تراکیا به یونان رسید، و مبتکرانِ نیمه افسانه ایِ موسیقیِ یونانیِ اورفِئوس، موسایوس، و تاموریس همه از خنیاگرانِ تراکیا بودند.


چون از تراکیا به جنوب بگراییم، به مقدونیه پا میگذاریم، آنگاه گردشِ فرهنگیِ ما در اکنافِ یونان تمامی میپذیرد. مقدونیه سرزمینی است "بدیع منظر" که روزگاری معادنِ بسیار در دلِ خاکش نهفته بود; در دشتهایش غلات و میوه ها بوفور میرویید; و کوهستانهایش، چون پرورشگاهی مناسب، نژادِ پرتوانی را به بار آورد که، به حکمِ سرنوشت، سراسرِ یونان را مُسَخَر کرد. کوهنشینان و کشاورزانِ آن سامان از اقوامِ گوناگون، مخصوصا مردمِ تراکیا و مردمِ ایلوریا، بودند و احتمالا با قومِ دوری، که پِلوپونِز  را فتح کرد، خویشاوندی داشتند. اشرافِ فرمانروای مقدونیه :خویشتن را از نژادِ یونانی میشمردند و تبارِ خود را به هرکولِس میرسانیدند. زبانّ آنان از گویشهای یونانی بود، و پایتختّ دیرینشان، اُدِسا، در فلاتی  فراخ، بین دشتهایی که تا اِپیروس کشیده میشدند و کوه هایی که به دریای اژه میرسیدند، قرار داشت. در قسمتِ خاوری، شهرِ پِلّا قرار داشت که بعدها پایتختِ فیلیپ و اسکندر شد; در نزدیکیِ دریا، شهرِ پیدنا بود که رومیان بر مقدونیانِ فاتح پیروز شدند و حقِ انتقالِ تمدنِ یونانی به دنیای غرب را به خود اختصاص دادند.


بنابراین، باید از عواملی که جامعه ی یونانی را احاطه کرده بودند چنین نام برد: در پیرامونِ یونان تمدنهایی بودند، مانندِ تمدنهای مصر و کریت  و بین النهرین، که یونان: ارکانِ صناعت و علم و هنرِ خود را از آنها گرفت و به هیئتِ درخشانترین تصویرِ تاریخ درآورد. در پیرامونِ یونان، امپراطوریهایی بودند مانندِ ایران و کارتاژ که خطرِ تجاریِ یونان را دریافتند و با یکدیگر اتحاد کردند تا آن را در هم کوبند و به صورتِ تابعی بی آزار درآورند. همچنین در شمالِ یونان، اقوامی خانه به دوش بودند که بی پروا افزایش مییافتند، بی پروا به پیش میتاختند، از موانعِ کوهستانی میگذشتند، و همان میکردند که دوریان کردند مرز یونان را، که به قولِ سیسِرو: حاشیه ای یونانی بر جامه ای بربری بود، در هم میشکستند و تمدنی را که قادر به دریافتش نبودند، به انهدام میکشانیدند. آزاد بودن و آزاد اندیشیدن و آزاد گفتن و آزاد کوشیدن، که ذاتِ حیاتِ یونانیان محسوب میشد، از لحاظِ اقوامِ پیرامونِ یونان حرمتی نداشت. همه ی این اقوام، جز فنیقیان، به حکومتهای مستبدِ خود تمکین میکردند، ارواحِ خود را به خرافات میسپردند، و تجربه ی کمی در اثراتِ آزادی و زندگیِ عُقَلایی داشتند. از اینجاست که یونانیان همه ی اقوامِ بیگانه را، بی تفاوت، بربریان خوانده اند و بربر کسی است که به اعتقادات؛ بر کنار از عقل، و حیات؛ دور از آزادی خرسند باشد. چنانکه خواهیم دید، زمانی فرا میآید که بر سرِ تصاحبِ جسم و جانِ یونان، جدالی بزرگ بینِ دو جهانبینی یکی رازوَریِ مشرق زمین، و دیگری خِرَدگراییِ مغرب زمین در میگیرد. در عصرِ پِریکلِس، قیصر، لئوی دهم، و فردریکِ اول خِرَدگرایی پیروز میشود. اما رازوَری نیز گاه گاه رویی مینماید.


سرگذشتِ اساسیِ تمدنِ غربی را باید در استیلای متناوبِ این دو فلسفه، که مکملِ یکدیگرند و بنوبت در عرصه ی تاریخ نوسان کرده اند، جست.


II - آرگوس


یونانِ کوچک از میانِ دایره ای که قومهای دیگر بر گِردِ آن کشیده بودند، آغازِ گسترش کرد، و فرزندانِ آن تقریبا در همه ی سواحلِ مدیترانه سکونت گرفتند. شِبهِ جزیره یونان که، به سانِ دستی لاغر، انگشتانِ استخوانیِ خود را در دریایِ جنوبِ خود دراز کرده است، فقط بخشی است کوچک از یونانی که ما به تاریخِ آن نظر داریم. یونانیانِ آرام ناپذیر، در جریانِ گسترشِ خود، به همه ی جزایرِ دریای اژه، کریت ، رودِس، قبرس، مصر، فلسطین، سوریه، بین النهرین، آسیای صغیر، دریای مرمره، سیاه، شبه جزیره و سواحلِ شمالِ اژه، ایتالیا، گُل، اسپانیا، سیسیل، و افریقای شمالی رخنه کردند. در همه ی این نواحی، کشور-شهرهایی مستقل و متفاوت، که در عینِ حال مختصاتی یونانی داشتند، به وجود آوردند: مردمِ این کشور-شهرها به یونانی سخن میگفتند، خدایانِ یونانی را میپرستیدند، ادبیاتِ یونانی میخواندند و مینوشتند، در پیشرفتِ علوم و فلسفه ی یونانی سهیم بودند، و دموکراسی را به شیوه ی اشرافِ یونان اِعمال میداشتند. یونانیان، حتی پس از مهاجرت و ترکِ یونان، با وطن بیگانه نمیشدند، بلکه هر جا میرفتند فرهنگِ وطن و احیانا حتی مُشتی از خاکِ آن را با خود میبردند. از این رو، دریایِ مدیترانه، تقریبا هزار سال، دریاچه ای یونانی و کانونِ عالم بود.


پیوستنِ اعضای پراکنده ی پیکرِ یونان و باز ساختنِ پیکری یگانه، دشوارترین کارِ مورخِ تمدنِ کلاسیک است.(“اگر بخواهیم، بدونِ پراکندگیِ خاطر، تاریخِ یکی از اَدوارِ یونان را بنویسیم، باید تن به کاری فوق العاده دهیم ... زیرا هیچ گونه وحدتِ پایدار یا مرکزِ ثابتی که بتوان اَعمال و هدفهای دولتهای متعددِ یونان را مشمول یا وابسته ی آن دانست وجود ندارد.” ) ما هم در این زمینه کوششی میکنیم و باز روشِ خوشایندِ پیشین را پیش میگیریم: به گردش میپردازیم و، به کمکِ نقشه و خیال، از شهری به شهری میرویم و، در هر یک از مراکزِ دنیای یونانی، زندگیِ یونانیانِ پیش از جنگهای ایران را مینگریم و وجوهِ اقتصاد و حکومت و تلاشِ دانشمندان و فیلسوفان و پیشرفتهای شعر و ابداعاتِ هنرها را میشناسیم. این روش: کاستیهای فراوان دارد، زیرا توالیِ جغرافیایی، درست با توالیِ تاریخی، موافق در نمیآید، و ناگزیر باید از قرنی به قرنی، و از جزیره ای به جزیره ای بجهیم و، پیش از برخورد با هومر و هِزیود، با طالس و آناکسیماندِر رو به رو شویم. اما، به این شیوه، خواهیم توانست منظومه ی جسارت آمیزِ ایلیاد را در زمینه ی واقعیِ خود، که شهرِ شکاکِ یونیاست، تماشا کنیم و هِزیود را ببینیم که از مشاهده ی کوچگاه های آیولیا جایی که پدرش با دلی آزرده پشتِ سر گذاشته بود سخت دهان به شکایت میگشاید. سرانجام به آتن خواهیم رسید، و به تمدنِ پرمایه ی پرتنوعی که آتن به میراث برده بود و در ماراتون، دلیرانه از آن دفاع کرد، راهی خواهیم برد.

 

اگر سِیرِ خود را از آرگوس، که صحنه ی نخستین جلوه ی حکومتِ دوریانِ فاتح بود، آغاز کنیم، خویشتن را در محیطی کاملا یونانی خواهیم یافت: دشتی نه چندان حاصلخیز، شهری کوچک و پر ازدحام با خانه هایی از آجر و گچ، معبدی در ارگِ شهر، تماشاخانه ای سرگشاده در دامنه ی یک تپه، تعدادی کاخِ کوچک، کوچه هایی تنگ، و خیابانهایی ناهموار و همه اینها در زمینه ی دریایِ جذاب و بیرحمِ دور دست. کوه و اقیانوس در سراسرِ یونان به چشم میخورد و مناظرِ پرشکوه، چنان فراوانند و عادی مینمایند که،( گرچه به یونانیان شور و الهام میدهند)، بندرت در کُتُبِ یونانی، موردِ بحث قرار میگیرند. زمستان، پُر بارِش و سرد است، و تابستان، گرم و خشک. خزان، موسمِ بذرافشانی و بهار، فصلِ بهره گیری است. باران، موهبتی آسمانی به شمار میرود، و زئوسِ باران آور، خدایِ خدایان است. رودخانه ها طول و عمقِ زیاد ندارند و در زمستان، گذرگاهِ سیلهای بزرگ میشوند و در بحبوحه ی گرمای تابستان به صورتِ ریگزارهایی خشک در میآیند. در پهنه ی یونان، شهرِ آرگوس قریبِ صد نمونه ی کامل و هزار نمونه ی ناقص داشت. هر یک از این شهرها غیورانه از سیادتِ خود دفاع میکردند، و این ستیزه جویی، به مددِ آبهای خطرناک و کوه های بیراه، شهرها را از یکدیگر دور و جدا کرد.


مردمِ آرگوس، بنای شهرِ خود را به پهلوانی صد چشم، که “آرگوس” نام داشت و از پِلاسگیها بود، نسبت میدادند، ولی دانائوسِ مصری را پایه گذارِ عظمتِ شهرِ خود میدانستند. میگفتند که دانائوس با قومِ خود، یعنی دانائوسیان، به آرگوس آمد و به بومیان آموخت که با آبِ چاه ها به کشتکاری پردازند. این گونه تبیینِ حوادثِ اجتماعی: با کراماتِ پهلوانانِ منفرد، نباید خرده گیریِ ما را برانگیزد، زیرا یونانیان برای تبیینِ گذشته های بیکران، چاره ای جز اسطوره سازی نداشتند، چنانکه ما نیز در این مورد به افسانه و عِرفان می آویزیم، آرگوس بعدا به وسیله ی یکی از زادگانِ هرکولس به نامِ تِمِنوس، مُسَخَر شد و به صورتِ مقتدرترین شهرِ یونان درآمد و "تای رِنس"  و "مای سینی "  و سراسرِ آرگولیس را مِنقاد کرد. در حدودِ سالِ 680، حکومت به دستِ یک جَبار “(تورانوس”) یا دیکتاتور افتاد. این جبار، فیدون بود و، ظاهرا مانندِ سایرِ جبارانی که از آن پس تا دو قرن حاکمِ مطلقِ شهرهای یونان گشتند، به طبقه ی بازرگان، که همواره قدرتی بیشتر می یافت و برای غلبه بر اشرافِ زمیندار موقتا با عوام همکاری میکرد، اتکا داشت. هنگامی که جزیره ی آجاینا  در معرضِ تهدیدِ شهرِ اپیداوروس و آتن قرار گرفت، فیدون به نجاتِ آن برخاست و توانست آجاینا  را ضمیمه ی خِطه ی خود کند. وی اوزان و مقیاساتِ بابِلی را، که محتملا به وسیله ی فنیقیان به آرگوس رسیده بود، رواج داد و، به تقلیدِ سرزمینِ لیدیا، پولِ رایج را به پشتوانه ی تضمینِ حکومت موید کرد. در آجاینا  ضرابخانهایی بنیاد نهاد و مسکوکاتی ضرب کرد که نشانِ جزیره ی آجاینا ، یعنی شکلِ "سنگ پشت" را بر خود داشت و نخستین پولِ رسمیِ شِبهِ جزیره ی یونان بود.


استبدادِ اصلاح طلبانه ی فیدون، مقدمه ی دوره ای پر رفاه بود. از این رو، آرگولیس جولانگاهِ هنرها گشت. در سده ششم، خنیاگرانِ آرگوس سرآمدِ موسیقیدانانِ یونان شدند. لاسوس، شاعرِ شهِر هِرمیونه، پدید آمد و در میانِ شاعرانِ بزمیِ عصرِ خود مقامی والا یافت و هنرِ شاعری را به پینداروس آموخت. مردمِ آرگوس، نَحله ی پیکر تراشیِ آرگوس را، که بعدا، پولوکلیتوس و موازینِ هنریِ او را به یونان تقدیم کرد، به وجود آوردند; نمایش را رواج دادند; تماشاخانه ای با گنجایشِ بیست هزار تَن ساختند; و برای هِرا، معبودِ محبوبِ خود، که به نظرِ آنان عروسی آسمانی بود و هر ساله از نو، باکره میشد، معبدی باشکوه برآوردند. اما اَعقابِ فیدون رو به انحطاط رفتند، و حکومتِ سلطنتی و جنگهای طولانیِ آرگوس و اسپارتی این شهر را به ناتوانی کشانید و وادار کرد که دست از رهبریِ پِلوپونِز  بردارد و آن را به اسپارتیان سپارد. امروز، آرگوس شهری است آرام که در میانِ مزارعِ پیرامون، محصور و مهجور مانده است، از افتخاراتِ گذشته خاطراتی مبهم دارد، و سرفراز است که در جریانِ تاریخِ طولانیِ خود هیچ گاه متروک نشده است.


III - لاکونیا


در جنوبِ آرگوس، دور از دریا، قُله های پارنون سر به آسمان کشیده اند; قُلَلی زیبایند، ولی زیباتر از آنها رودِ یوروتاس  است که بینِ سلسله جبالِ پارنون و سلسله جبالِ غربِ آن روان است. کوه های باختری، که از کوه های پارنون رفیع تر و تیره فام ترند و همواره برف بر تارَک آنها نشسته است، "تای گِتوس" نام دارند. میانِ این دو سلسله جبال، دره ای است زلزله زا که هومر آن را “لاکدایمونِ ژرف” خوانده است. اینجا سرزمینِ لاکونیا است، و چنان به وسیله ی کوه ها محاط شده است که پایتختِ آن اسپارتا نیازی به برج و بارو ندارد. اسپارتا، در اوجِ خود، اتحادیه ای بود شاملِ پنج دهستان. اسپارتا در لغت به معنیِ پراکنده است و هفتاد هزار نفر جمعیت داشت. امروز در محلِ آن فقط دهکده ای چهار هزار نفری دیده میشود; از شهری که روزگاری یونان را اداره و منهدم کرد، حتی در موزه ها نیز آثارِ مهمی نمانده است.


1- توسعه اسپارتا


قوم دوری، از این دژِ طبیعی، پِلوپونِز  را منکوب و منقاد کرد. در نظرِ این مردمِ دراز مویِ شمالی، که در محیطِ کوهستانیِ خود سخت و پرطاقت شده و با جنگ دمساز بودند، زندگی دو وَجه داشت: غلبه یا بردگی.


حرفه ی آنان جنگیدن بود; آسایشِ حیات را از این رهگذر تامین میکردند، و کارِ خود را هم ناروا نمی پنداشتند. بومیانِ پِلوپونِز ، که در جریانِ زندگیِ فلاحتی و آرامشِ ممتد، ناتوان شده بودند، ظاهرا سرورانی برای خود لازم داشتند. از این رو، شاهانِ اسپارتا، که خویشتن را از اعقابِ بلافصلِ هرکولس میدانستند و شجره ی خود را به سالِ 1104 میرسانیدند، پای پیش نهادند. نخست؛ بومیانِ لاکونیا را زیرِ سیطره ی خود درآوردند، سپس به سرزمینِ مِسِنیا یورش بردند.


مِسِنیا، که در گوشه ی جنوبِ باختریِ پِلوپونِز  قرار داشت، سرزمینی نسبتا هموار و حاصلخیز بود، و قبایلی آرامش دوست در آن کشتکاری میکردند. شرحِ جنگِ اسپارتا و مِسِنیا از آثارِ پاوسانیاس برمیآید: آریستودِموس، شاه مِسِنیا، برای یافتنِ راهِ در هم شکستنِ اسپارتیان، با وَخشِ معبدِ دلفی به مشورت میپردازد. آپولون فرمانش میدهد که دوشیزه ای از سُلاله شاهی را برای خدا قربانی کند; پس او دخترِ خود را به هلاکت میرساند، و شاید بر اثر همین ناروایی است که جنگ را میبازد. اما، دو نسل پس از او، جنگجویی به نام آریستومِنِس مردمِ مِسِنیا را به شورشی قهرمانی برانگیخت. مدتِ نه سال شهرهای مِسِنیا موردِ حمله و محاصره قرار گرفت. سرانجام، باز اسپارتیان غالب آمدند، و مردم مِسِنیا محکوم شدند که هر ساله نیمی از محصولِ خود را به عنوانِ خراج به اسپارتیان بدهند. وانگهی، اسپارتیان هزاران تن از مردمِ مِسِنیا را به نام “اسیر” با خود به لاکونیا بردند.


جامعه لاکونیای پیش از عصرِ کورگوس سه طبقه دارد: طبقه ی بالای قاهر، که شاملِ دوریان است و به طورِ کلی با محصولِ زمینهای خود، که به وسیله ی طبقه ی سوم یا اسیران کِشتکاری میشدند، زندگی میکردند; بینِ طبقه اول و طبقه سومِ جامعه، مردمی بودند موسوم به "پِریو  اِکی" به معنیِ پیرامون نشینان. چنانکه از این کلمه بر میآید، اینان دور از سَروَران و اسیران به سر میبردند، آزادانه در دَه ها دهکده ای که در دلِ کوه ها یا در حول و حوشِ لاکونیا قرار داشت زیست میکردند یا در شهرها به داد و ستد و صناعت عمر میگذاشتند، اما در امورِ دیوانی دخالتی نداشتند، از حقِ زناشویی با اعضای طبقه ی حاکم ممنوع و، از این گذشته، مکلف به پرداختِ خراج و خدمتِ نظامی بودند; اسیران، که تعدادشان از شماره ی اعضای دو طبقه ی دیگر بیشتر بود، در مدارجِ اَسفلِ جامعه قرار داشتند. نامِ آنان هِلوتس، به نظرِ اِسترابون، مُتَخِذ از کلمه ی “هِلوس” است، و هِلوس نامِ یکی از نخستین شهرهایی است که مغلوبِ اسپارتیان شد. اسپارتیان با برده کردنِ مردمِ بومی یا با اسیر کردنِ مردمِ نواحیِ دیگر بر کمیتِ طبقه ی اسیرِ جامعه افزودند. در نتیجه، در برابر 120،000 “پیرامون نشین” و 32،000 از مردان و زنان و کودکانِ طبقه ی قاهر، 224،000 “اسیر” در لاکونیا گِرد آمدند.. البته این ارقام، که بر اساسِ اشاراتِ معدود و فرضهای فراوان فراهم آمده اند، قطعیت ندارند.


فردِ اسیر از همه ی آزادیهایی که در قرونِ وسطی در حیطه ی امکانِ رعیت بود برخوردار میشد. میتوانست به دلخواهِ خود زناشویی و بدونِ مَآل اندیشی تولیدِ مثل کند و به رسمِ خود دست به کار زند و دور از مزاحمتِ زمینداران شهرنشین در ده به سر برد، مشروط بر آنکه اجاره بهایی را که حکومت تعیین کرده است منظما به مالک بپردازد. اسیر، وابسته ی خاک بود، اما کسی حقِ فروشِ او و همچنین زمین را نداشت. برخی از اسیران در خانه های شهری خادم میشدند. از اسیر انتظار میرفت که به هنگامِ جنگ در رکابِ مالکِ خود به میدان رود و، هر گاه مقرر شود، برای حکومت بجنگد. اگر در جنگی تهور نشان میداد، احتمالا به نعمتِ آزادی نایل میآمد. از لحاظِ وضعِ اقتصادی، از کشاورزانِ سراسرِ یونان (مگر ناحیه آتیک) یا کارگرانِ غیر فنیِ شهرهای کنونی پستتر نبود. دلش خوش بود که برای خود خانه ای دارد و کارهایش متنوع است و از لطفِ بی آلایشِ درختان و کشتزارها برخوردار میشود. اما همواره حکومتِ نظامی؛ بر او حاکم بود و نوعی پلیسِ مخفی برکارهایش نظارتی نهانی داشت، و هر دَم بیمِ آن میرفت که بدونِ دلیل و بی محاکمه به قتل برسد.


در لاکونیا، مثل همه جا، مردمِ ساده از زیرکان فرمان میبردند و این رسم، گذشته ای طولانی و آینده ای دراز دارد. در اکثرِ تمدنها، توزیعِ کالا موافقِ نظامِ قیمتها و معمولا بدونِ جنگ صورت میگیرد: مردمِ ساده، وسایلِ اصلیِ زندگی را بفراوانی و برای همگان تولید میکنند، و زیرکان تدارکِ تجملات و وسایلی را که وفور و نمونه ی بسیار ندارند عهده دار میشوند. سپس زیرکان مردم را برمی انگیزند که بیش از آنچه از طریقِ تولیدِ وسایلِ اصلیِ زندگی به دست میآورند، در راه تجملات و وسایلِ فرعی بپردازند و آنان را به تَمَوُل رسانند. اما در لاکونیا تمرکزِ ثروت به طُرُقِ صریحِ رنجبارتری روی میداد; از این رو، اسیران دچارِ چنان ناخرسندی خروشانیی بودند که در سراسرِ تاریخِ اسپارتا، تقریبا هر ساله دولت را با خطرِ انقلاب و انهدام مصادف میکردند.


2- عصر طلایی اسپارتا


اسپارتا در گذشته ی مبهمِ خود، یعنی پیش از ظهورِ "لای کورگِس"، شهری بود مانندِ سایرِ شهرهای یونانی، و در آواز و هنر مقامی داشت که در اعصارِ پس از او هیچ گاه آن خطه را دست نداد. موسیقی در اسپارتا پیش از "لای کورگِس" رواجِ فراوان گرفت، و از این لحاظ، آن عصر با اعصارِ باستانیِ یونان، که هیچ گاه خالی از سرود نبوده است، کوسِ برابری میزند. اما چون اسپارتا تن به جنگهای پیاپی داد، موسیقی به صورتی نظامی درآمد و تند و ساده شد. فقط “دستگاهِ دوری” رسمیت داشت، و قانونا انحراف از این نوا مستوجبِ کیفر بود.


حتی تِرپاندِر، با آنکه توانست آشوبی را با آوازِ خود فرو نشاند، چون به قصدِ همنوا کردنِ چنگ با آوازِ خود یک سیم بر سیمهای چنگ افزود، به فرمانِ سرپرستِ اِفور های جامعه، محکوم به پرداختِ جریمه شد، و چنگش را بر دیوار میخکوب و خاموش کردند. یک نسل بعد، سرپرستانِ اسپارتا به تیموتِئوس، که عِده ی سیمهای چنگِ تِرپاندِر را به یازده رسانیده بود، رخصتِ شرکت در مسابقه ندادند، تا اینکه سیمهای غیرقانونیِ اضافی را از چنگش برکشیدند.


اسپارتا، مانندِ انگلیس، با فراخوانِ آهنگسازانِ سرزمینهای دیگر، خود را از موسیقی غنی میکرد. در حدودِ سالِ 670، اسپارتیان، ظاهرا به فرمانِ وَخشِ معبدِ دلفی، تِرپاندِر را از لِسبوس به شهرِ خود دعوت کردند تا در جشنِ کارنیا مسابقه ی آواز ترتیب دهد; و نیز تالِتاس را در حدود 620 از کریت  آوردند; و اندکی پس از آن، "تایرو تِ اِس"،" آلک مان"، و "پالیم نِستِس" را به اسپارتا کشاندند. کارِ اصلی اینان ساختنِ آهنگهای وطنی و تربیتِ گروه هایی بود که بتوانند آهنگها را بخوانند. در اسپارتا هم، مانندِ روسیه ی انقلابی، موسیقی بندرت، هنری فردی بود. روحِ جمعی چنان نیرو داشت که موسیقی را نه به فرد، بلکه به یک گروه می آموختند و گروه ها را برای مسابقه ای که در حینِ جشنهای پرشکوهِ آواز و رقص صورت میگرفت، آماده میکردند. در همسُرایی یا حَراره، صداهای همه ی افراد، مطابقِ اشاراتِ رهبری واحد، همنوا میشد، و این امر، به نوبه ی خود، به استحکامِ نظامِ جمعیِ جامعه ی اسپارتی کمک میکرد. در جشنِ "هایا سینتیا"، شاهِ اسپارتا آگِسیلاوسِ دوم مانندِ دیگران، درست بنا بر دستورهای رهبرِ دسته ی همسُرایان، سرود خواند; در جشنِ "جیم نوپیدیا"، زنان و مردانِ پیر و جوانِ اسپارتا در رقصی هماهنگ و آوازی چند نوا شرکت کردند. این مراسم، برای عواطفِ وطندوستانه ی اسپارتیان، هم محرک و هم مَفَری مناسب شمرده میشد.


تِرپاندِر (به معنیِ “مایه ی نشاطِ مردم”) یکی از آن شاعرانِ موسیقیدانی بود که یک نسل پیش از ساپفو، عصرِ درخشانِ شهرِ لِسبوس را آغاز کردند. روایاتِ یونانی برآنند که وی سکُلیا یا آوازهای باده نوشی را ابتکار کرد و سه سیم بر چهار سیمِ چنگ افزود. اما، چنانکه دیده ایم، قدمتِ چنگِ هفت سیمی به عصرِ مینوس میرسد، و ظاهرا وصفِ شراب هم از آغازِ عالم مرسوم بوده است. آنچه مسلم است تِرپاندِر در لِسبوس به نام کیتاروئِدوس (نغمه گرِ چنگی)، یعنی کسی که به آهنگِ چنگ، نغمه میسازد و میخواند، نامدار بود. وی در جنجالی؛ آدم کشت، از لِسبوس تبعید شد، سپس به دعوتِ اسپارتیان بدان سامان رفت و بقیه ی عمر را به آموزشِ موسیقی و پرورشِ همسرایان گذرانید. گویند که در مجلسِ باده نوشی جان داد: آواز میخواند و ظاهرا آوازش در نوایی ابتکاری بود. پس، یکی از شنوندگان؛ انجیری به سوی او افکند، و از قضا انجیر در گلوی او خانه گرفت و، در میانِ وجدِ سرود، دچارِ خفقانش کرد.


"تایرو تِ اِس"، در زمانِ دومین جنگِ مِسِنیا، دنباله ی کارِ تِرپاندِر را گرفت. وی در آفیدنا، که محلی بود در "لاسِ دایمون"، یا بلکه در آتیک زاده شد. آتنیان به شوخی میگفتند که چون اسپارتیان در دومین جنگ مِسِنیا در حال شکست بودند، معلمِ لنگی از اهالی آتیک، با سرودهای جنگیِ خود، اسپارتیانِ دلمرده را برانگیخت و به پیروزی کشاند.


وی در مجامعِ عمومی به نوای نی آواز میخواند، و به این شیوه میتوانست مرگِ نظامیِ اسپارتا را به ظفری غبطه انگیز تبدیل کند. از جمله سخنانی که از او مانده این است: “اگر مردی دلیر پیشاپیشِ آنان که برای وطن میجنگند، جان دهد، خوش جان داده است. ... هر کس باید با تهور برپای شود، در زمین ریشه گیرد، لب به دندان گزد، و استوار بر جای ماند. ... باید جنگاوران پا به پا، سپر به سپر، با جِغّه های سردرهم و "خود" هایی متصادم، سینه به سینه فشارند. باید لبه ی تیغها و نوکِ سِنانها در تلاطمِ جنگ به یکدیگر برخورد کند.” لِئونیداس اول شاهِ اسپارتا "تایرو تِ اِس" را چنین وصف کرده است: “در تهییجِ روحِ جوانان یدِ طولا دارد.” "آلک مان"، که رفیق و رقیب "تایرو تِ اِس" بود، در همان عصر میزیست و نغمه سرایی میکرد. اما نوای او بیش از نغمه "تایرو تِ اِس" ناسوتی بود و تنوعی بیشتر داشت. وی از لیدیا برخاست. با آنکه برخی او را برده خوانده اند، مردمِ لاکدایمون مقدمِ او را گرامی شمردند، زیرا نفرت از اجنبی یا “بیگانه گریزی”، که بعدا با قوانینِ "لای کورگِس" به اسپارتا راه مییافت، هنوز دلهای ایشان را تیره نکرده بود. اگر در عصرِ اسپارتیانِ بعدی میزیست، بی گمان، با اشعاری که درباره ی عشق و خوراک و شراب میسرود، مایه ی رنجشِ آنان میشد.


وی را پرخورترین انسان عصرِ باستان انگاشته و گفته اند که به زبان هم شوقی سیریناپذیر داشت. در یکی از ترانه های خود شادی میکند که خوشبختانه به جایِ آنکه در ساردیس بماند و در سِلکِ کاهنانِ اخته ی کوبله در آید، به اسپارتا آمده و توانسته است آزادانه با دلدارِ زرین موی خود، مِگالوستراتا، عشق ورزی کند. اگر آناکرِئون بزرگترین شاعرِ عاشق پیشه باشد، "آلک مان" سرسلسله ی این گونه شاعران است، و سخن سنجانِ اسکندریه گفته اند که "آلک مان" و هشت شاعرِ بزمیِ دیگر که پس از او آمدند، بزرگترین شاعرانِ یونانِ  باستانند.( نامهای این هشت تن چنین است: آلکایوس، ساپفو، ستسیخوروس، ایبوکوس، آناکرِئون، سیمونیدِس، پینداروس، و باکخولیدس. ) وی، هم سرودهای نیایش و پیروزی میساخت و هم ترانه های عشق و شراب میآفرید. همه ی سرودهای او، مخصوصا ترانه های دخترانِ پارتینا، که برایِ گروهِ دخترانِ همسُرا تنظیم میکرد، سخت موردِ علاقه ی اسپارتیان بود. عواطفِ خیال انگیزی که ذاتِ شعر به شمار میروند، جای جای، در این ترانه ها راه دارند:



تارَک و آبکَند و برآمدگی و تنگه ی کوه، موجوداتِ خزنده ای که از زمینِ تیره برمی آیند، درندگانی که در دامنه غُنوده اند، انبوهِ زنبوران، و هیولاهایی که در اعماقِ دریای ارغوانی به سر میبرند اینها خفته اند. همه در خوابند و پرندگانِ بالدار نیز چنین.2. این ترانه چنان به “شب آهنگِ آواره” اثرِ گوته میماند که گویی این دو شاعر، با وجودِ بیست و پنج قرن اختلاف، دستخوشِ عاطفه ای یگانه اند: بر فرازِ تاریکِ کوه ها اکنون سکوت برقرار است. از تاریکِ درختان، تو بِنُدرَت صدای نفسی میشنوی، پرندگان در درختان به خواب رفته اند، بِشَکیب، بزودی، تو نیز مانندِ اینها خواهی آرمید.,


ما از این گونه اشعار در مییابیم که اسپارتیان همیشه “اسپارتی” نبودند، بلکه، پیش از ظهورِ "لای کورگِس"، در شعردوستی و هنرپروری از سایرِ یونانیان دست کمی نداشتند. اسپارتیان به قدری به همسُرایی اعتنا نمودند که در این فن نامدار شدند; از این رو، درام نویسانِ آتن، که لهجه ی آتنی را در گفتگوی نمایشنامه های خود به کار میبردند، برای غزلیاتی که در ضمنِ گفتگوها لزوم مییافت، ناگزیر از اختیارِ لهجه ی اسپارتی یا دوری میشدند. چون اسپارتیان از ثبتِ وقایع غفلت میورزیدند، بآسانی نمیتوان گفت که در روزگارِ پرآرامشِ کهن چه هنرهای دیگری در سرزمینِ آنان رواج داشته است. فقط میدانیم که سفالگری و مفرغ سازیِ اسپارتی در قرنِ هفتم بسیار مشهور بوده است، و اقلیتِ کامکارِ اسپارتا، به برکتِ فنونِ و هنرهای فرعی، از حیاتی پرتجمل برخوردار میشده اند. اما جنگهای مِسِنیا به این رنسانسِ کوچک پایان داد. بر اثرِ آن، اراضیِ تازه ای اشغال و میانِ اسپارتیان تقسیم شد، و شمارِ رُعایا به دو برابر رسید. جای شگفتی است که سی هزار اسپارتی توانستند بر انبوهِ “پیرامون نشینان” که چهار برابرِ ایشان بودند، و نیز بر جماعتِ “اسیران” که هفت برابرِ آنان بودند، استیلایی پایدار ورزند. این استیلا ظاهرا بدین سبب دوام آورد که جامعه ی اسپارتی دست از هنرآفرینی و هنرپروری کشید و همه ی اعضای خود را به صورتِ سربازانی درآورد که همواره آماده ی جنگ و سرکوبیِ شورشیان بودند. قوانینِ "لای کورگِس" وسیله ی حصولِ این هدف شد، و در نتیجه ی آنها، اسپارتا از همه لحاظ، مگر از حیثِ سیاسی، از عرصه ی تاریخِ تمدن بیرون رفت.


3 - "لای کورگِس"


مورخانِ یونانی همچنان که محاصره ی تروا و قتلِ آگاممنون را واقعی میپنداشتند، اعتقادِ جازم داشتند که "لای کورگِس" نیز بنیانگذارِ قوانین اسپارتا بوده است. ولی همان طور که محققانِ جدید مدتِ یک قرن وجودِ تروا و آگاممنون را منکر بودند، وجودِ تاریخیِ "لای کورگِس" هم موردِ تصدیقِ آنان نیست: مورخان، بتفاوت، زمانِ او را بینِ 900 و 600 ق م دانستهاند. براستی، بدشواری میتوان پذیرفت که تنی واحد بتواند به تنهایی ناخوشایندترین و شگفت آورترین قوانینِ تاریخِ بشر را وضع کند و، در عرضِ چند سال، آنها را نه تنها بر مردمِ مغلوب، بلکه بر طبقه ی حاکمِ خودسر و جنگجوی جامعه نیز چیره گرداند. با این وصف، گستاخی است که، به استنادِ این گونه دلایلِ نظری، امری را که موردِ تصدیقِ مورخان بوده است مردود بدانیم. قرنِ هفتم ق م عهدِ قانونگذاران بود: زالِئوکوس در "لوک ریس" (حدود سال 660)، دراکو در آتن (620)، شوراندِس در کاتانای سیسیل (حدود 610)، و نیز جوسیا، که قوانینِ موسی را در هیکلِ اورشلیم باز یافت (حدود 621). شاید بتوان گفت که این قوانین را یک تَن وضع نکرده است، بلکه پاره ای از رسوم، بر اثرِ شیوعِ فراوان، خود به خود به صورتِ قوانینِ دقیق درآمده و سرانجام به نامِ کسی که آنها را گردآورده یا تدوین کرده است معروف شدهاند.(ظاهرا "لای کورگِس" تدوینِ این قوانین را ممنوع ساخته بود) ما روایات را درج خواهیم کرد و در عینِ حال یادآور میشویم که به احتمالِ زیاد این روایات، سیرِ تحولِ سنن به قوانین را، که محتاجِ سالیانِ بسیار و کاتبانِ فراوان است، به صورتی خلاصه درآورده اند و به اشخاص نسبت داده اند.


بنابرگفتارِ هرودوت، "لای کورگِس"، عمو و قَیِمِ شاریلاوس پادشاهِ اسپارتا از وَخشِ دلفی، فرامین یا احکامی دریافت کرد. همین احکام است که جمعی، آنها را “قوانینِ "لای کورگِس"” خوانده اند، و گروهی دیگر، تاییدی الاهی بر قوانینی دانسته اند که وی پیشنهاد کرد. ظاهرا قانونگذاران احساس کردند که بهترین راه برای بر هم زدنِ پاره ای رسوم و برقراریِ رسومی جدید این است که قانونهای پیشنهادیِ خود را به عنوانِ احکامی الاهی به مردم عرضه دارند و این نخستین بار نبوده است که دولتی مبانیِ خود را بر احکامِ آسمانی مستقر داشته است. طبقِ روایات، "لای کورگِس" چندی در کریت  بسر برد، و نهادهای آن را موردِ ستایش قرار داد، و بر آن شد تا پاره ای از آنها را در لاکونیا مجری بدارد. پادشاهان و بیشترِ نُجَبا، با اکراه، چون اصلاحاتِ او را ضامنِ امنیت و سعادتِ خود یافتند، به آن رویِ موافق نمودند. تنها جوانی اشرافی به نامِ آلکاندروس نسبت به او خشونت ورزید و یکی از چشمانِ او را درآورد. پلوتارک به زبانی شیرین ، داستانِ ساده را چنین نقل کرده است: "لای کورگِس"، بی آنکه از این پیشامد نگران یا مایوس شود، چهره ی مسخ شده و چشمِ از کاسه درآمده اش را به همشهریان خود نمود. اینان از دیدنِ رخسارِ مُقَنِن هراسان و شرمنده شدند.


.

آلکاندروس را در اختیار وی قرار دادند تا او را به کیفر برساند. ... "لای کورگِس" از آنان سپاسگزاری کرد، همه را رخصت بازگشت داد، و تنها آلکاندروس را نزدِ خود نگاه داشت. "لای کورگِس" او را به خانه ی خود برد; اما نه کلامی درشت بر لب راند و نه رفتاری خشن انجام داد. بفرمود که آلکاندروس، هنگامِ غذا خوردنِ او، به خدمت بایستد. جوان، که خلقی رک گو داشت، بدونِ ناله و شکایت، همه دستورها را پذیرفت و به کار بست و از این راه فرصتی یافت تا نزدِ "لای کورگِس" بماند و دریابد که وی، علاوه بر مهربانی و متانت،̠فوق العاده هوشیار و در صناعت خستگی ناپذیر است. در نتیجه، او که از دشمنانِ "لای کورگِس" بود، در شمارِ غیورترین ستایندگانِ او درآمد و به دوستان و نزدیکانِ خویش اعلام کرد که "لای کورگِس"، آن گونه که ایشان میپنداشتند، فرومایه و بدسرشت نیست، بلکه مردی است بیهمتا در نرمخویی و نجابت.


بنابر روایات، "لای کورگِس" پس از وضعِ قوانینِ خود از هموطنانش پیمان گرفت که پیش از بازگشتِ وی قوانینِ او را دستخوشِ تغییر نکنند. سپس به معبدِ دلفی رفت و از همه ی جهان کناره گرفت و خوردن را بر خویشتن حرام کرد، تا درگذشت. “چنین میپنداشت که وظیفه ی یک سیاستمدار آن است که، اگر دست دهد، چنان کند که مرگِ او هم خدمتی به دولت محسوب شود.


4 - حکومت اسپارتا


قوانینِ "لای کورگِس" در تاریخ به صورتی دقیق باقی نمانده است، و تشخیصِ این نکته که کدام یک از موادِ قانونهای اسپارتا پیش از "لای کورگِس" وجود داشته است، کدام یک را او یا همعصرانِ او وضع کرده، و کدام را پس از او افزوده اند، بسیار دشوار است. پلوتارک و پولوبیوس تاکید میکنند که "لای کورگِس" زمین های اسپارتا را به سی هزار قسمت متساوی بخش کرد و به هموطنانش واگذاشت. ولی از سخنانِ توسیدید بر می آید که چنین تقسیمی هیچ گاه رخ نداد. چه بسا زمین های قدیم دست نخورده ماند و اراضیِ جدیدی که فتح شده بود تقسیم شد. "لای کورگِس"، یا واضعانِ قوانینی که بدو منسوبند، به شیوه ی "کلایس تِنیسِ" سیکیانی و نیز همنامِ او "کلایس تِنیسِ" آتنی، نظامِ اجتماعی را که بر پایه ی خویشاوندی استوار بود مردود دانست و نظامی جدید براساسِ تقسیماتِ جغرافیایی برقرار کرد، و بدین وسیله قدرتِ خاندانهای قدیم را در هم شکست و اشرافیتی دامنه دارتر به وجود آورد. "لای کورگِس"، به قصدِ جلوگیری از پیشرفتِ طبقه ی سوداگر، که در آرگوس، سیکیان، کُرِنت، مِگارا، و آتن تدریجا بر اَشرافِ زمیندار چیره میشدند، کارهای صنعتی و بازرگانی و مخصوصا وارد کردن و به کار بردنِ طلا و نقره را ممنوع کرد و فرمان داد که سکه ی رایج را فقط با آهن بسازند.


"لای کورگِس" مصمم بود اسپارتیان (یعنی شهروندانِ زمیندار) را برای حکومت و جنگ آزاد بگذارد.


محافظه کارانِ قدیمی پیوسته با تفاخر گفته اند که قوانینِ "لای کورگِس" بدان سبب مدتی دراز دوام آورده است که هر سه نوع حکومت، یعنی حکومتِ پادشاهی (مونارشی)، حکومت اشرافی (آریستوکراسی)، و حکومتِ مردم سالاری (دموکراسی) در آن سهیم بودند و هر یک از آنها زیاده روی های دو دیگر را خنثی میکرد. شاهنشاهیِ اسپارتا در واقع نوعی “دوشاهی” بود، زیرا در یک زمان دو پادشاه است که از هرکولس زادگانِ مهاجم بودند. چه بسا این سازمانِ عجیب نوعی سازش میانِ دو خاندانِ هم تبار و بنابراین رقیب بود; یا وسیله ای برای استفاده از جنبه های روانیِ حکومتِ سلطنتی تا با آن، بدون استبداد، نظمِ اجتماعی و اعتبارِ ملی حفظ شود. پادشاهانِ دوگانه ی اسپارتا دارای قدرتِ مطلق نبودند و فقط در اجرای مراسمِ قربانی و سرپرستیِ قوه قضایی و قیادتِ سپاه در زمانِ جنگ همت میگماردند. در همه ی کارها از مجلسِ سِنا متابعت میکردند; بخصوص پس از جنگِ پلاته (پلاتایا)، اندک اندک از اقتدارِ آنان کاسته و بر اقتداراتِ سرپرستانِ جامعه افزوده شد.


عناصرِ اَشرافی، که در قانونِ اساسی موقعیتِ غالب را داشتند، در سِنا سُکنا میگزیدند، اینان به معنایِ واقعِ کلمه، مردانی سالخورده بودند; شهروندانِ زیرِ شصت سال برای بحث های سِنا نابالغ به حساب میآمدند.


پلوتارک تعدادِ اعضای این مجلس را بیست و هشت تن میشمارد و داستانِ عجیبی درباره نحوه ی انتخاب شدنِ آنان میگوید: هر گاه که یکی از کرسیهای این مجلس خالی میشد، داوطلبانِ اشغالِ آن کرسی بنوبت و ساکت از برابرِ مجمعِ عمومی میگذشتند. کسی که بلندترین و طولانیترین هلهله ی مجلس را به خود اختصاص میداد، به عضویتِ مجلسِ سِنا نایل میآمد. محتملا این عمل را نوعی صرفه جوییِ واقع بینانه در یک روشِ دموکراتیکِ کاملتر میپنداشتند. بر ما معلوم نیست که کدام یک از شهروندان برای عضویتِ این مجلس صالح بودند. به ظنِ قوی، اینان زمیندارانی بودند که در سپاه خدمت کرده و سهمِ مُقَرَرِ خود را به سفره ی عمومی پرداخته بودند و “برابران” نام داشتند. مجلسِ سِنا دادگاهِ عالیِ رسیدگی به جرایمِ سنگین به شمار میرفت و سیاستِ عمومیِ دولت را تعیین، و قانون وضع میکرد.


عنصرِ دموکراتیکِ نظامِ اسپارتی، مجمعِ عمومی یا آپلا بود. ظاهرا همه ی شهروندان پس از سی سالگی میتوانستند به این مجمع راه یابند. بدین ترتیب، از میانِ 376،000 اسپارتی، 8،000 تن برای عضویتِ آن شایستگی داشتند. این مَجمَع برای رسیدگی به مهمترین مسائلِ جامعه، هر ماه، در روزِ بَدر جلسه ای تشکیل میداد. تمامِ مسائلِ مهمِ جامعه به این مجمع ارجاع میشد و هیچ قانونی بدونِ تصویبِ مجمعِ عمومی اعتبار نداشت. بندرت قانونی به قوانینِ "لای کورگِس" افزوده میشد; مجمع میتوانست قوانین را رد یا قبول کند، ولی نمیتوانست اصلاح و تعدیل کند. در حقیقت، این مجمع همان مجلسی است که، بنابر روایاتِ هومر، با خوف به مباحثاتِ شاهان و مِهتران گوش فرا میداد. در قانونِ اساسی، مجمعِ عمومی، مجلسی مستقل بود، ولی بعد از "لای کورگِس" تبصره ای به قانونِ اساسی اضافه شد و به مجلسِ سنا اختیار داد که تصمیماتِ مجمعِ عمومی را، در صورتِ “نادرست” بودن، تغییر دهد. گفته اند که متفکری والامقام از "لای کورگِس" خواستارِ برقراریِ حکومتِ مردمی شد، و قانونگذار در پاسخِ او گفت: “دوستِ من، نخست آن را در خانواده ی خویش پدیدآور.”


سیسِرو پنج اِفورسِ (سرپرست) اسپارتا را، به سببِ آنکه هر ساله از طرفِ مجلسِ عمومی برگزیده میشدند، با تریبونهای رومی مقایسه کرده است. ولی در واقع باید اِفورسها را، که دارایِ اقتداراتِ اداری بودند و هیچ عاملی جز مجلسِ سنا نمیتوانست آنان را از اجرایِ تصمیماتِ خود باز دارد، همانندِ کنسولهای رومی دانست. با آنکه اِفورسها پیش از "لای کورگِس" وجود داشتند، در قوانینِ "لای کورگِس" از اِفورس سخنی نرفته است. با این وصف، هنوز بیش از نیمی از قرنِ ششم نگذشته بود که اِفورسها قدرتی همپایه ی قدرتِ شاهانِ دوگانه یافتند و پس از جنگهای ایران به قدرتی بیشتر رسیدند. سفیران را میپذیرفتند، مناقشاتِ قانونی را رتق و فتق میکردند، رهبریِ ارتش را به عهده داشتند، و شاهان را هدایت و تبرئه و مجازات میکردند.


اسپارتیان اجرای احکامِ دیوانی را به عُهده ی سپاهیان یا پاسبانان نهادند. رسم بود که اِفورسها برخی از جوانانِ اسپارتی را مسلح کنند و به صورتِ پاسبانِ مخفی درآورند. اینان در میانِ مردم به جاسوسی میپرداختند و حق داشتند، به صلاحدیدِ خود، اسیران (هِلوتُس) را بکشند. از این سازمان در مواقع بحرانی و برای سرکوبِ اسیران استفاده میشد. اسیران با آنکه در جنگها خدماتِ بزرگی به سَروَرانِ اسپارتیِ خود میکردند، باز همواره موردِ بدگمانیِ آنان بودند و خطرناک به شمار میرفتند. توسیدید مینویسد:


هشت سال پس از جنگهای پِلوپونِز ی، اسپارتیان از اسیران خواستند که، از میانِ خود، آنانی را که در جنگ با دشمنان برتری نشان داده اند، برگزینند تا بدانان آزادی اعطا شود. اما منظورِ واقعیِ اسپارتیان شناختنِ افرادی بود که بیش از دیگران به آزادی رغبت داشتند و از این جهت زودتر تن به شورش میدادند. اسیران دو هزار تن را از میانِ خود انتخاب کردند، و اینان، به شکرانه ی دستیابی بر آزادی، تاج بر سر نهادند و به طوافِ معابد پرداختند. ولی اسپارتیان، به شیوه ای که برما معلوم نیست، خیلی زود خود را از شرِ آنان آسوده کردند.


در اسپارتا، قدرت، همانندِ افتخار، اساسا از آنِ سپاه بود، زیرا اسپارتا فقط در سایه ی شجاعت و انضباط و مهارتِ نظامی به امنیت و عظمتِ خود رسید. هر یک از اسپارتیان از بیست سالگی تا شصت سالگی به تمریناتِ جنگی میپرداختند و خود را برای خدماتِ لشکری آماده نگاه میداشتند. در نتیجه ی این تعلیماتِ سخت، اسپارتا توانست پیاده نظامی فراهم آورد که با افرادِ سنگین اسلحه و نیزه افکنِ خود، در صفوفِ فشرده، همه ی یونانیان، حتی آتنیان را به وحشت اندازد و دیرگاهی به صورتِ نیرویی شکست ناپذیر دوام آورد.


تا آنکه، اِپامینونداس آنان را در لِئوکترا شکست داد. به دورِ محورِ این ارتش، اسپارتیان شئوناتِ اخلاقیِ خود را شکل دادند: فضیلت: داشتنِ قوت و شجاعت بود; مرگ در میدانِ نبرد، بزرگترین شرف و بالاترین سعادت بود; ادامه ی زندگیِ بعد از شکست، ننگی بود که حتی مادر هم چنین گناهی را بر فرزندِ خود نمیبخشود.


مادران هنگامی که پسرانِ خود را به میدانِ جنگ میفرستادند، چنین میگفتند: “بازگرد با سِپَرَت یا رویِ سپرت.” سِپَرِ اسپارتی سنگین بود، فرار با سپرِ سنگین امکان نداشت.


5- قوانین اسپارتا


لازمه آماده کردنِ مردان برای هدفی چنین ناسازگار با جسمِ انسان، این بود که آنان را از کودکی از خانواده جدا کنند و با انضباطی سخت پرورش دهند. اولین قدم: نوعی اصلاحِ نژادِ بیرحمانه بود: گذشته از حقِ پدر در کشتنِ نوزادِ خود، تمامِ کودکان را نزدِ شورای بازرسانِ دولتی میبردند، و هر کودکی را که به نظر ناقص میآمد از بالای صخره های قُله ی تایگِتوس به زیر میافکندند. برای زدودنِ کودکانِ ناقص از عرصه ی جامعه، وسیله ای دیگر نیز به کار میبردند; بدین معنی که، بنابر سننِ دیرین، آنان را در معرضِ حوادثِ ناملایم و پر خطر قرار میدادند. حکومت به پسران و دختران توصیه میکرد که به هنگامِ انتخابِ همسر، سلامت و شخصیت او را منظور دارند. شاه آرکیداموس، که زنی لاغر را به همسری برگزیده بود، از طرفِ حکومت به پرداختِ غرامت محکوم شد. حکومت شوهران را تشویق میکرد که زنان خویش را به مردانی فوق العاده نیرومند به عاریه بدهند تا کودکانِ نیرومند فزونی گیرند. همچنین حکومت از شوهرانِ فرسوده و بیمار انتظار داشت که خود جوانان را فرا خوانند و، در پدید آوردنِ خانواده های نیرومند، از ایشان یاری خواهند. پلوتارک متذکر میشود که "لای کورگِس" موضوعِ انحصارِ زن به شوهر و حسادتِ شوهر را در موردِ زن به سخره میگرفت و میگفت: “بی معنی است که مردم تا این حد مشتاقِ سگان و اسبانِ خود باشند و حتی برای تولیدِ نسلِ بهتر به پرداختِ پول راضی شوند، اما همسرانِ خود را محبوس کنند و خود، که ممکن است ابله یا علیل یا بیمار باشند، منحصرا کارِ تولیدِ فرزند را عهده دار شوند.” قُدَما نوشته اند که مردانِ اسپارتا از سایرِ مردانِ یونان خوشروتر و نیرومندتر بودند، و زنانِ اسپارتا نیز از لحاظِ تندرستی و زیبایی بر همه ی زنانِ یونان تَفَوُق داشتند.


محتملا باید مزایای مردان و زنانِ اسپارتی را بیشتر مرهونِ تربیت، و کمتر مدیونِ پرورشِ نژاد دانست.


توسیدید در این باره از زبانِ شاه آرکیداموس میگوید: “مردمِ اسپارتا، به هنگامِ ولادت، از یکدیگر چندان متفاوت نیستند، ولی برتری از آنِ کسی است که در دشوارترین مدراس، بزرگ شده باشد.” کودکانِ اسپارتی را در هفت سالگی از خانواده جدا میکردند، و دولت عهده دارِ پرورش آنها میشد. کودکان واردِ آموزشگاه هایی میشدند که در عینِ حال هم نظامی بود و هم آموزشی. در آموزشگاه، هر گروه از کودکان از یک نفر  کودک پرور یا پایدونوموس تعلیم میگرفت. تواناترین و دلیرترین کودک به عنوان رهبر برگزیده میشد.


همه افرادِ گروه میبایست از رهبر فرمان برند و، اگر درباره ی آنان کیفری مقرر میداشت، به حکمِ او گردن نهند و سعی کنند تا در انضباط و پیشرفت با رهبر برابر شوند و از او سبقت بگیرند. هدفِ مدارسِ نظامیِ اسپارتا، برخلافِ مدارسِ آتن، پرورشِ بدنی زیبا و ورزیده نبود; مدارسِ اسپارتا صرفا میکوشیدند که افرادی شجاع و جنگی به بار آورند. کودکان، در برابرِ بزرگتران و دوستارانِ زن و مردِ خود، برهنه سرگرمِ بازی میشدند. بزرگسالان تَعَمُدا مناقشاتی بینِ گروه ها و افراد به وجود میآوردند تا نیرو و تَهَوُرِ آنان امتحان شود و پرورش یابد. اگر کودکی لحظه ای به ترس میافتاد، زمانی دراز موردِ خفت قرار میگرفت. از همه خواسته میشد تا ساکت، درد و سختی و پیشامدهای ناگوار را تحمل کنند، همه ساله، در معبدِ آرتِمیس، بعضی جوانانِ منتخب را چندان تازیانه میزدند تا خونشان روی سنگها بچکد. کودکی که به دوازده سالگی میرسید، از پوشیدنِ جامه ی زیرین ممنوع بود و تمامِ سال را با یک جامه میگذرانید.


نوجوان اسپارتی، برخلافِ نوجوان آتنی، به استحمام توجهی نمیکرد، زیرا به نظرِ اسپارتیان، بدن، بر اثرِ شستشو و تدهین، به نرمی وسستی میگراید، در صورتی که هوای سرد و خاکِ پاکیزه، بدن را تقویت میکند.


نوجوانِ اسپارتی، زمستان و تابستان، در فضای باز میخوابید، و بسترش از شاخه های درختانی که در ساحلِ رودِ یوروتاس میرویید ساخته میشد. جوانِ اسپارتی تا سی سالگی با همسالانِ خود در لشکرگاه به سر میبرد و از آسایشِ خانگی برکنار بود.


خردسالان خواندن و نوشتن را، به اندازه ای که از شمارِ بیسوادان خارج شوند، می آموختند; در اسپارتا خریداران و ناشرانِ کتاب بسیار اندک بودند. به تصریحِ پلوتارک، "لای کورگِس" دوست میداشت که کودکان قوانینِ جامعه را نه از روی نوشته، بلکه با تعلیماتِ شفاهی و به وسیله ی تمرینهایی که زیرِ نظرِ راهنمایان صورت میگرفت و سرمشقهایی که عملا از رفتارِ راهنمایان فراهم میآمد، بیاموزند. وی معتقد بود که جوانان را باید بی آنکه خود متوجه باشند، عملا به اخلاقِ نیک عادت داد، و کسبِ عاداتِ اخلاقی در عمل، بهتر از بحث و استدلال از عهده ی تهذیبِ نفس برمی آید. به گفته او، حکومتِ خوب زاده ی تربیتِ خوب است، ولی چنین تربیتی باید اخلاقی باشد، نه عقلی; شخصیت از دانایی مهمتر است. جوانِ اسپارتی میبایست در نوشیدنِ شراب میانه روی پیش گیرد. راهنمایانِ جوانان گاهی چند تن از اسیران را باده مینوشاندند و به مستی میکشاندند تا جوانانِ اسپارتی حماقتهایی را که گریبانگیرِ مستان میشود با دیدگانِ خود ببینند. همچنین، به منظورِ آماده کردنِ جوانان برای دشواریهای جنگ، گاهی آنان را به دشتهایی میفرستادند تا با دستِ خالی برای خود خوراک بیابند یا گرسنگی بکشند; در این گونه موارد، دزدی برای جوانان مجاز بود، ولی اگر جوانی در حینِ دزدی دستگیر میشد، با تازیانه کیفرش میدادند. به جوانانِ شایسته اجازه داده میشد که در اجتماعِ عمومیِ مردم حضور یابند و با مشکلاتِ جامعه آشنا گردند و هنرِ سخنوری را بیاموزند. جوانِ اسپارتی پس از طیِ دشواریهای دوره جوانی و رسیدن به سی سالگی، بر همه ی حقوقِ شهروندان دست مییافت و میتوانست با بزرگتران همسفره شود.


دختران، هر چند که در خانه ی پدر و مادرِ خود به بار می آمدند، تابعِ قوانینِ دولت بودند. دختران در پاره ای از بازیهای خشن، مانندِ دو و کُشتی و پرتاب حلقه و تیراندازی، شرکت میجستند، پیکرهای خود را سالم و نیرومند میکردند و برای مادری، شایستگی مییافتند. حکومت، برای جلبِ توجهِ دختران به بهداشت و تندرستی، آنان را موظف کرده بود که در مجالسِ رقص و برخی دیگر از اجتماعاتِ عمومی و در حضورِ جوانان، برهنه حاضر شوند تا اگر نقصی در تن دارند، هویدا شود و آنان را به رفع نقص برانگیزد. پلوتارک، که سخت دلبسته ی اخلاق است، میگوید: “برهنه شدنِ دختران کاری شرم آور نبود، زیرا پرهیزکاری شعار آنان بود و از بدکاری سخت به دور بودند.” دختران در حالِ رقص سرودهایی در ستایشِ جنگجویانِ دلاور میخواندند و بزدلان را نفرین میکردند. اهالی اسپارتا تربیتِ فکریِ دختران را به چیزی نمیگرفتند.


جوانِ اسپارتی در عشق آزاد بود و میتوانست هر پسر یا دختری را که میخواست، به دوستی برگزیند.


تقریبا همه کودکانِ اسپارتی در میانِ مردان معشوقی داشتند. از این معشوق انتظار میرفت تا معلوماتِ جوان را افزایش دهد، و جوان نیز به پاسِ آن، در برابرِ او دوستی و فرمانبری میکرد. این پیوند، در بَسا موارد، عواطفِ دوستانه ی نیرومندی میانِ جوانان و مردان پدید میآرود و آنان را به دلیری در جنگ سوق میداد.


مردان پیش از ازدواج از آزادیِ فراوانی بهره مند بودند; از این رو، فحشا و زِناکاری رواجی نداشت.


اسپارتیان برای الاهه ی عشق، آفرودیته، جز یک معبد برپا نکردند. در این معبد آفرودیته با هیئتی پرمعنی نمودار میشود: نقابی بر چهره و شمشیری در دست و زنجیری برپای دارد، و گویا نمودارِ بی ارزشیِ وصلتهای عاشقانه و ناتوانیِ عشق در برابرِ جنگ و تسلطِ جامعه بر ازدواج است.


از لحاظِ حکومت، مناسبترین سنِ ازدواج برای مردان سی سالگی، و برای زنان بیست سالگی بود. "مجرد زیستن" جرم شناخته میشد، تا آنجا که مجردان از حقِ شرکت در انتخابات و حق شرکت در اجتماعات و جشنهای عمومی، که در آن زنان و مردانِ جوان برهنه میرقصیدند، محروم بودند. پلوتارک میگوید: کسانی را که از ازدواج میگریختند، وا میداشتند که، حتی در زمستان، با بدنی عریان در میانِ مردم بخرامند و سرودی را تکرار کنند با این مضمون: “این کیفرِ سرپیچی از قوانینِ این دیار است.” کسانی که در حفظِ تجرد پافشاری میکردند، هر لحظه در معرضِ حمله و آزارِ جماعاتِ زنان نیز قرار داشتند. فقط همسر نگرفتن ننگین نبود، فرزند نداشتن نیز خود؛ ننگی به شمار میرفت، و مردانِ بی فرزند از احتراماتی که جوانانِ اسپارتی بر مردانِ مُسِنتر از خویش مینهادند، بی نصیب میماندند.


پدر و مادر مسئولِ تدارکِ ازدواجِ فرزندِ خود بودند. داماد برای تصاحبِ عروس، پولی نمیپرداخت، بلکه میبایست عروس را به زور از خانه اش بیرون کشد، و عروس هم موظف بود که در مقابلِ او ایستادگی ورزد. از این رو نزدِ اسپارتیان، واژه ی “زناشویی” به معنی “ربودن” بود. در مواردی، گروهی از جوانانِ بی همسر و گروهی از دخترانِ مجرد، که از لحاظِ شُمار مساوی بودند، در اطاقی تاریک گرد میآمدند، و هریک از جوانان در تاریکی از میانِ دختران، یکی را به عنوان شریک زندگیِ خود برمی گزید. مردم اسپارتا معتقد بودند که چنین انتخابی کُرسایرِنس نه تر از ازدواجهای عاشقانه نیست.


مطابقِ آیینِ دیرینِ اسپارتا، عروس و داماد، پس از انتخابِ یکدیگر، چند گاهی جدا از هم در خانه های پدرانِ خود به زندگی ادامه میدادند، و فقط گاه به گاه داماد به دیدنِ عروس میرفت. چنانکه پلوتارک میگوید، در مواردی، مدتی دراز بر این منوال میگذشت، و بسا شوهران پیش از آنکه چهره ی همسرانِ خود را در روشنایی ببینند، از آن دارای فرزندانی میشدند. داماد و عروس معمولا هنگامی که تولدِ فرزند را نزدیک میدیدند، در صددِ یافتنِ خانه ای مستقل بر میآمدند. عشق، بعد از ازدواج به وجود میآمد نه قبل از آن، و چنین به نظر میرسد که اسپارتیان کمتر از اقوامِ دیگر از عشقِ زن و شوهری بهره نداشتند. اسپارتیان به خود میبالیدند که به زناکاری آلوده نیستند; چه بسا که در این مدعا صادق بودند، زیرا پیش از ازدواج از آزادیِ جنسی برخوردارند، و پس از ازدواج اکثرا همسرانِ خود را به دیگران، بویژه به برادرانِ خویش، وامیگذارند. طلاق بندرت روی میداد. لوساندروس، سردارِ اسپارتی، که به قصدِ ازدواج با زنی زیبا از همسرِ خود جدا شده بود، کیفر دید.


به طورِ کلی، موقعیتِ زنِ اسپارتی از زنانِ سایرِ اجتماعاتِ یونان بهتر بود و بر پایگاهِ ارجمندی که هومر به زنِ یونانیِ قدیم نسبت داده بود، قرار داشت و از مزایایِ زنانِ جوامعِ اولیه ی مادرسالاری برخوردار میشد.


به قولِ پلوتارک، این زنان از جسارتی مردانه بهره میبردند، در هر موضوعِ مهمی بی پروا سخن میگفتند و میخواستند بر شوهرانِ خود برتری یابند. از لحاظِ قانون، از دیگران ارث میبردند و برای دیگران ارثیه میگذاشتند. با گذشتِ زمان، در پرتو ی نفوذِ شدیدی که در مردانِ خویش داشتند، صاحبِ نیمی از ثروتِ اسپارتا شدند. در همان هنگام که مردان با خطرهای فراوان رو به رو بودند یا بر سرِ سفره ی عمومی با دوستانِ خود غذایی ساده میخوردند، زنانِ اسپارتی با کمالِ آسایش و آزادی در خانه های خود به سر میبردند.


بنابر قانونِ اسپارتا، مردان، از سی سالگی تا شصت سالگی، میبایست غذای نیمروز را در سفره خانه های عمومی تناول کنند. خوراکی که در این سفره خانه های عمومی به مردان داده میشد، بسیار ساده و کمتر از خوراکِ لازم برای یک فردِ متعارف بود. زیرا، به گفته پلوتارک، هدفِ قانونگذارانِ اسپارتا آن بود که بدین وسیله مردان را برای تحملِ محرومیتهایی که در حینِ جنگ رخ مینماید آماده کنند و از سستی و انحطاطِ روزگارانِ صلح دور دارند.


به مردان اجازه نمیدادند که “زندگیِ خود را، در خانه ها، روی نیمکتهای گرانقیمت و میزهای مجلل، و با خوردنِ خوراکهای لذتبخش سپری کنند; خود را به دستِ کاسبکاران و آشپزان بسپارند; در گوشه ی خانه ها مانندِ حیوانات به تولیدِ فرزند بپردازند و بتدریج نیرویِ بدنی و عقلانیِ خود را بر اثرِ این گونه تن آسانیها از دست بدهند; به خوابِ دراز و استحمام با آبِ گرم و بیکاری خو گیرند، و خلاصه، مانندِ بیماری که دچارِ مرضی مزمن است، به مراقبت و پرستاری نیاز یابند.” موادِ موردِ احتیاجِ سفره خانه های عمومی به وسیله ی شهروندانِ اسپارتا فراهم میشد. هر فرد منظما مقداری گندم و مواد غذاییِ دیگر به سفره خانه ی محلِ خود تسلیم میکرد، و فردِ متخلف از حقوقِ اجتماعی محروم میشد.


در اولین قرونِ بعد از وضعِ قوانین، معمولا زندگیِ ساده و زاهدانه ای که جوانان را با آن پرورش میدادند، تا سنینِ بالا ادامه مییافت. در اسپارتا مردانِ فربه نادر بودند. البته قانونی برای محدود کردنِ حجم شکم وجود نداشت. ولی حکومت گاهی کسی را که دارایِ شکمی بزرگ و نامتناسب بود، موردِ سرزنشِ علنی قرار میداد و گاهی او را تبعید میکرد. مستیها و خوشگذرانیهای مردمِ آتن در اسپارتا بندرت به چشم میخورد. از لحاظِ ثروت، میانِ توانگران و بینوایان تفاوت زیادی وجود داشت، ولی این تفاوت علنی نبود.


هر دو طبقه لباسی بسیار ساده، یعنی پیراهنی از پشم، میپوشیدند. لباس را وسیله ی تفاخر و تزیین نمیدانستند. نگاهداریِ داراییِ منقول از دشوارترین کارها بود، زیرا سکه های آهنین و درشتِ اسپارتا سنگین و جاگیر بود، و برای نگاهداریِ پولِ معادلِ یکصد دلارِ امریکایی میبایست سکه ها را در صندوقی بزرگ ریخت و برای انتقالِ صندوق از گاو استفاده کرد. با این حال، طمعِ بی پایانِ آدمی، راهِ خود را گشود و در دستگاهِ دیوانی رخنه کرد. اعضای مجلسِ سنا، سرپرستان، سفیران، سرداران، و شاهان، با مبلغی فراخورِ شَانِ آنان، قابلِ خرید میشدند. هنگامی که سفیرِ جزیره ی ساموس در اسپارتا سینی های طلای خود را در معرضِ تماشا گذارد، کلیومینیسِ اول، شاهِ اسپارتا، اخراجِ او را از سرزمینِ خود خواستار شد تا مبادا اهالیِ اسپارتا از او سرمشق بگیرند.


حکومتِ اسپارتا، از بیمِ سرایتِ ثروتدوستی از بیگانگان به اسپارتیان، به طوری بیسابقه با بیگانگان سختگیری میکرد، و کمتر بیگانه ای اجازه ی ورود به آن سرزمین مییافت. بیگانگانی هم که موفق به ورود به اسپارتا میشدند، میدانستند که اقامتِ آنان نمیتواند به درازا کشد، و در صورتی که بیش از مدتی محدود اقامت میکردند، پاسبانان آنان را تا مرزِ کشور بدرقه میکردند. اهالیِ اسپارتا نمیتوانستند بدونِ اجازه ی حکومت از دیارِ خویش خارج شوند; برای اینکه حسِ کنجکاویِ آنان را از بین ببرند، به آنان تعلیم میدادند تا متکبرانه خود را منزوی سازند و حتی تصور نکنند که مردمانِ دیگر میتوانند چیزی به آنان بیاموزند.


حکومتِ اسپارتا، برای حفظِ موجودیتِ خویش، ناچار از آن بود که در موردِ بیگانگان؛ بسیار بی گذشت باشد، زیرا همواره ممکن بود که نسیمی از دنیای دیگر، از دنیای آزادی و آسایش، از دنیای ادبیات و هنرها، از دنیایی که اسپارتیان حقِ ارتباط با آن را نداشتند، بدان جانب وزیدن گیرد و تشکیلاتِ ساختگیِ شگفت آورِ ملتی که دو ثلثِ آن برده بودند و بقیه نیز آزادی نداشتند، فرو ریزد.


6- داوری درباره اسپارتا


نظام اسپارتی چگونه مردانی به وجود آورد، و چه نوع تمدنی پرورد؟ نتیجه ی این نظام، در وهله اول، مردمی سختکوش و پرمقاومت بود. یکی از مردمِ تجلم پرستِ سوباریس درباره ی اهالیِ اسپارتا چنین میگوید: “نمیتوان آمادگی برای مرگ و از خودگذشتگیِ اسپارتیان را در میدانهای جنگ ستود، زیرا تنها وسیله ی نجاتِ آنان از کارهای دشوار و زندگیِ نکبتبار، همانا مرگ بود.” در اسپارتا، سلامتِ بدن از بالاترین فضیلتها، و بیماری، جرم به شمار میرفت. بدونِ تردید، افلاطون از کشفِ اینکه اسپارتا از دارو و دموکراسی فارغ است، سخت محظوظ شد. اسپارتی شجاع بود و در دلاوری و پیروزی طلبی، جز رومیان، هیچ قدرتی به گَردِ او نمیرسید. یونانیان از تسلیمِ اسپارتا به دشمن در سفاکتریا به حیرت افتادند، زیرا معروف بود که اسپارتیان تا آخرین نفر میجنگند و حتی سربازانِ معمولیِ اسپارتی، خودکشی را بر فرار از دشمن ترجیح میدهند. هنگامی که اسپارتیان در لئوکترا شکست خوردند و با این شکست از صحنه ی تاریخ بیرون رفتند، خبرِ آن را به سرپرستان، که سرگرمِ جشنِ گومنوپدیا بودند، رساندند. اما آنان کلمه ای سخن نگفتند و تنها کاری که انجام دادند آن بود که نامِ کشتگانِ تازه را در دفترِ مردگانِ مقدس ثبت کردند.


اسپارتیان در میانه روی و اعتدال و خودداری، بی نظیر بودند، حال آنکه آتنیان، گرچه درباره ی آن فضایل دادِ سخن میدادند، عملا چندان بهره ای از آنها نداشتند.


اگر پیروی از قانون را فضیلت بدانیم، قومِ اسپارتی از دیگر اقوام بافضیلتتر بود. دِماراتوس در این باره به خشیارشا میگوید: “مردمِ لاکدایمون، هر چند که آزاد به شمار میآیند، اما در همه چیز آزاد نیستند، زیرا قانون بر ایشان سیادت دارد و بیش از آنچه ملتِ تو از تو میترسند، اینان از قانونِ خود میهراسند.” از رومیان و یهودیانِ قرونِ وسطی که بگذریم، کمتر ملتی میتوانیم بیابیم که مانندِ اسپارتا، بر اثرِ رعایتِ قانون، به قدرت رسیده باشد. اسپارتا دستِ کم مدتِ دویست سال در سایه ی قوانینِ "لای کورگِس" از اقتداری روزافزون بهره ور بود. البته از عهده ی فتحِ آرگوس و آرکادیا برنیامد. اما همه ی نواحیِ پِلوپونِز ، جز آرگوس و آخایا، رهبریِ آن را در اتحادیه ای که تقریبا دو قرنِ تمام (560 - 380 ق م) صلح را حفظ کرد، پذیرفتند.


یونان، حکومت و لشکرِ اسپارتا را با چشمی پر از اعجاب مینگریست و در واژگون ساختنِ بساطِ بیدادگران از آن یاری میجست. گِزِنوفون میگوید: “هنگامی که برای نخستین بار اسپارتا را، با داشتنِ سَکَنه ی اندک، در میانِ همه ی دولِ یونان دارای مقامی ارجمند و نیروی قومیِ بسیار دیدم، دچار شگفتی شدم. حیرت من هنگامی به پایان رسید که قوانینِ شگفت آورِ اسپارتا را موردِ مطالعه قرار دادم.” گِزِنوفون و همچنین پلوتارک و افلاطون از ستودنِ روشِ زندگیِ مردم اسپارتا باز نمی ایستادند. نیازی به گفتن ندارد که افلاطون طرحِ مدینه ی فاضله یا جمهورسالاریِ خود را از اسپارتا گرفت،  و سپس به روی کاغذ آورد. بسیاری از متفکرانِ یونان پس از آنکه از ابتذال و آشفتگیِ نظامِ دموکراسیّ ملول و بیمناک شدند، به قوانین و تشکیلاتِ اسپارتا پناه بردند.


براستی اینان از آن روی اسپارتا را میستودند که خود از ساکنانِ آن سرزمین نبودند، و در نتیجه، از خودخواهیها و سردیها و دل سختیهای مردمِ آن سامان خبری نداشتند و نمیتوانستند از طریقِ شخصیتهای معدودِ اسپارتی و قهرمانانی که از دور موردِ ستایش قرار میدادند، دریابند که قوانینِ اسپارتا تنها لشکریانی دلاور پرورش میدهد و تقریبا تمامِ نیروهای عقلانیِ مردم را نابود میکند و نیروهای جسمانیِ آنان را در فعالیتهایی خشن مصروف میدارد. در اسپارتا، پس از استقرارِ کاملِ این قوانین، هنرها و صنایع، که پیش از آن کمابیش میدرخشیدند، نابود گشتند، و پس از سال 550 ق م هیچ شاعر یا مجسمه ساز یا معماری در اسپارتا به وجود نیامد(گیتیاداس معبدِ آتن را با صفحاتِ زیبای مفرغ آراست. باتیکلس تختِ پرشکوهِ آپولون را در معبدِ آموکلای برپا داشت. تئودوروس تالارِ معروفِ شهرِ اسپارتا را ساخت. اما پس از اینان، اسپارتیان حتی درصدد برنیامدند که به وسیله ی هنرمندانِ بیگانه زندگیِ خود را زیبا سازند. ). از میانِ هنرها، تنها رقصِ جمعی و موسیقی بر جای مانده بود; اینها هم هنرهایی بودند که با قانونِ اسپارتا و استهلاکِ فردِ اسپارتی در جامعه؛ توافق داشتند. محرومیتِ مردمِ اسپارتا از سیر و سفر و روابطِ بازرگانی با جهانِ خارج، و بی نصیبیِ ایشان از علوم و ادبیات و فلسفه ی پیشتازِ یونان، باعث شد که ملتِ اسپارتا به صورتِ نیروی پیاده نظامی با سلاحهای سنگین درآید و طرزِ فکرِ یک سربازِ پیاده نظامِ دایمی را پیدا کند. مردمِ سایرِ شهرهای یونان چون به اسپارتا سفر میکردند، از زندگیِ بسیار ساده و بی آلایش، از محدودیتِ آزادی، از اصرارِ جامعه برای حفظِ سنن، و نیز از دلاوری و انضباطِ عالیِ مردم، که برای مقاصدی ناهنجار به کار میرفت و نتیجه ی مثبتی به بار نمیآورد، سخت به شگفت میافتادند. آتن در نزدیکیِ اسپارتا قرار داشت، و اسب سوار میتوانست یکروزه خود را از آنجا به اسپارتا برساند. اما این دو شهر، با وجودِ نزدیکی، به هیچ روی به یکدیگر نمیمانستند. آتن در میانِ هزاران اشتباه و اِجحاف؛ دست و پا میزد و در عینِ حال تمدنی ژرف و گسترده می آفرید تمدنی که برای پذیرفتنِ افکارِ نو و ایجادِ ارتباط با دیگر تمدنها آماده بود و از مدارا و تنوع و تجمل و شک و تخیل و ذوقِ شعر و آزادی؛ بهره ی فراوان میبرد. این تفاوت میانِ آتن و اسپارتا تاریخِ یونان را مُلَوَن کرد و خصیصه ی بارزِ آن شد.



تنگیِ افقِ فکریِ اسپارتا سرانجام روحیه ی مستحکمِ آن را در هم شکست و نابود کرد. اسپارتا اندک اندک، برای رسیدن به هدفهای جنگیِ خود، از هیچ وسیله ی ناپسند، چشم نپوشید، و در این راه کارش به جایی رسید که همه ی آزادیهایی را که آتن در ماراتون برای یونان به دست آورده بود، در راهِ غلبه بر ایرانیان، زیرِ پا نهاد. بدین ترتیب، اسپارتا که روزگاری موردِ احترامِ همسایگانش بود، به سببِ سپاهیگَری، به صورتِ مزاحمی برای همه ی یونان درآمد. از این رو، سقوطِ اسپارتا همه ی اقوام را به شگفتی انداخت، اما هیچ یک را اندوهگین نکرد. اکنون در میانِ خرابه های اندکی که از پایتختِ سرزمینِ لاکونیا به جای مانده است، بندرت میتوان به مجسمه یا ستونی برخورد و حکم کرد که روزگاری در آنجا شهری عظیم برپا بوده است.


IV - دولتهای فراموش شده


دره ی رودِ یوروتاس در شمالِ مرزِ اسپارتا به کوه های آرکادیا میپیوندند. گرچه این کوه ها خطرناک هستند، نمیتوان زیباییِ فراوان آنها را نادیده گرفت. ظاهرا عبور از دامنه های سنگلاخِ کوه های آرکادیا بسیار دشوار است، و کسانی که قصدِ تجاوز به این پناهگاه های دورافتاده را دارند، سخت به رنج میافتند.


جای هیچ گونه شگفتی نیست که کشورگشایانِ "دوری" و اسپارتی مجبور شدند از آرکادیا هم مانندِ اِلیس  و آخایا چشم پوشند و آن را برای قومِ آخایایی و قومِ پلاسگوی آزاد گذارند. در نواحیِ پراکنده ی این سرزمین، در جلگه ها و فلاتها، شهرهایی تازه مانندِ طرابلس (تریپولیس) و بقایای شهرهای قدیمیِ اورخومِنوس، مِگالوپولیس، تِگِئا، مانتینِئا، همانجا که اِپامینونداس هم پیروز شد و هم به هلاکت رسید به چشم میخورد.


قسمتِ عمده این سرزمین، جولانگاهِ کشاورزان و چوپانانی است که با گله های خویش در دامنه ی تپه های خشک به سر میبرند. جنگلهای این ناحیه را مَقرِ کهنِ پان، خدای بیشه ها و چوپانان، دانسته اند. شهرهای آرکادیا، با آنکه پس از جنگِ ماراتون بیدار میشوند و از هنرها و صنایع و مظاهرِ تمدن استقبال میکند، پیش از جنگهای ایران، در داستانِ تمدن راهی ندارند.


رودِ یوروتاس  در آرکادیای جنوبی با رودِ مشهورِ دیگری به نام رودِ آلفیوس تلاقی میکند. رودِ آلفیوس با سرعتِ فراوان راهِ خود را از میانِ سلسله جبالِ پارهاسیا میشکافد و سپس بآهستگی به طرفِ دشتهای اِلیس  میپیچد و مسافر را به اُلمپیا میکشاند. پاوسانیاس میگوید که مردمِ اِلیس از قومِ آیولی و پلاسگها بودند و در اصل از آیتولیا برخاستند. نخستین پادشاهِ آنان "آیت لیوس" پدرِ اِندیمیون است که قصه ی عشقِ ماه  به او معروف است: پس از آنکه ماه او را گمراه کرد، چشمانِ او را بست، به خوابی دایم فرویش برد، و خود کرارا با او همبستر شد و چندین دختر برای او زاد. در نقطه ی برخوردِ رودِ آلفیوس و رودِ کلادیوس، که از طرفِ شمال میآید، ناحیه ی مقدسِ آلتیس قرار دارد که موردِ تکریمِ یونانیان است و از گزندِ جنگها ایمن مانده است. مردمِ اِلیس  به برکتِ آن توانسته اند مسابقاتِ ورزشی را جانشینِ جنگ کنند. اقوامِ مهاجر چون به آلتیس میرسیدند، از روی صفا به زیارتِ معبدِ زئوس و معبدِ هِرا میرفتند و بعدا نیز برای جلبِ عنایتِ آن دو، هدایایی پیشکش میکردند. از این روی، ثروت و شهرتِ معبدهای زئوس و هِرا در طیِ قرنها روزافزون بود. هنگامی که یونان بر ایران پیروز میشود، معماران و مجسمه سازانی بزرگ با صرفِ اموالِ فراوان، ساختمانِ آنها را تجدید میکنند و بدین وسیله اعلام میدارند که این دو معبد در تحصیلِ آن پیروزیِ بزرگ بسی تاثیر داشته اند. تاریخِ ساختمانِ اصلیِ معبدِ هِرا به سالِ 1000 ق م میرسد. کهنترین اثری که از معبدهای یونانی باقی است، بازمانده ی این معبد است، مشتمل بر قطعاتِ 36 ستون و 20 سرستونِ متنوع. از این تنوع چنین بر میآید که معبد؛ بارها موردِ بازسازی قرار گرفته است. بی گمان، ستونها و سرستونها در آغاز از چوب بودند، و هنگامی که پاوسانیاس به تماشای معبد رفت، هنوز یکی از ستونها که از چوبِ بلوط بود در جای خود قرار داشت.


پس از عبور از اُلمپیا به محلِ باستانیِ شهرِ اِلیس  و سپس به آخایا میرسیم. این ناحیه همان است که پس از دست یافتنِ قومِ دوری بر آرگوس و "مای سِنی"، پناهگاهِ برخی از مردمِ آخایایی شد. این شهر، مانندِ آرکادیا، شهری کوهستانی است، و چوپانانِ بردبار، گله های خویش را در دامنه های آن میچرانند و به مقتضای فصولِ مختلفِ سال، به نقاطِ پست یا مرتفعِ آن رفت و آمد میکنند. در ساحلِ باختری، بندرِ پاترای یا پاتراس واقع است، و پاوسانیاس درباره ی زنانِ اینجا میگوید: “شماره ی آنان دو برابرِ تعدادِ مردان است، و اگر زنان بتوانند مومن باشند، اینان را باید مومن به آفرودیته بدانیم.” در امتدادِ خلیجِ کُرینت، شهرهای دیگری مانند آیگیوم، هِلیس، آیگیرا، و پِلِّنِه نیز وجود داشته و در روزگارانِ گذشته مردان و زنان و کودکانِ فراوان را در بر گرفته اند. اما اکنون از آنها نشانی نیست.


V - کُرینت


مسافر پس از آنکه لَختی دیگر کوه ها را پشت سر گذارد، باز به یکی دیگر از اقامتگاه های دوریان یعنی سیکیون میرسد. در این شهر مردی به نام اورتاگوراس به سالِ 676 حِیَلهای سیاسی به کار برد که در سده های بعد کرارا مورد استفاده قرار گرفت: وی به کشاورزان چنین تلقی کرد که آنان از فرزندانِ قومِ پلاسگوی یا آخایایی هستند، در صورتی که طبقه ی اشراف و مالکانِ زمین، که از وجود کشاورزان بهره کشی میکنند، به قومِ مهاجمِ دوری تعلق دارند. پس، در پرتو تعصباتِ شخصی و قومیِ کشاورزان، انقلابِ موفقیت آمیزی را آغاز کرد و بر اثرِ آن، خود بر مسندِ دیکتاتوری نشست و زمامِ امور را به دستِ طبقه ی صنعتگر و بازرگان داد.(بر همین سیاق، در 1789 "کامیل دمولنینز" قوم گُل را به نابود کردنِ اشرافِ آلمانی برانگیخت) سیکیون در عصرِ مورون و "کلایس تِنیسِ"، یعنی جانشینانِ لایقِ اورتاگوراس، شهری نیمه صنعتی میشود و در فنِ کفشدوزی و سفالسازی شهرتی بسزا مییابد، هر چند که در همه جا به کشتِ خیار معروف است.

 

در شرقِ سیکیون شهری دیگر هست که، به مناسبتِ وضعِ جغرافیایی و اقتصادیِ مساعدِ خود، میباید ثروتمندترین و مُترقیترین شهرِ یونان به شمار آید. این شهر کُرینت است که در مجاورتِ تنگه ای به همین نام قرار دارد و میتواند راهِ زمینی پِلوپونِز  را ببندد، روابطِ بازرگانیِ شمال و جنوبِ یونان را بگسلد، یا به دلخواهِ خویش از محصولاتِ بازرگانی مالیات بگیرد. در امتدادِ خلیجِ ساروس و خلیجِ کُرینت لنگرگاه ها و سازمانهای کشتیرانیِ متعدد وجود دارد. در فاصله ی میانِ این دو خلیج، دستگاهی تعبیه شده است که به مددِ آنها کشتیها روی صحنه ای چوبین میلغزند و پس از طی شش کیلومتر، دوباره به دریا میرسند.


این دستگاه را دیولکوس یعنی “لغزشگاه” مینامیدند.(“لغزشگاه”، بازرگانان را از مخاطراتِ راهِ دریاییِ دماغه ی مالیا به مدیترانه ی باختری نجات میداد. این صحنه ی چوبین برای حملِ کشتیهای یونانیان، استحکامِ کافی داشت. حتی آوگوستوس، چون پس از جنگِ آکتیون به تعقیبِ آنتونیوس و کلئوپاترا پرداخت، ناوگانِ خود را از همین راه عبور داد. در 883 میلادی، یک ناوگانِ یونانی هم از آنجا گذشت. پِریاندِر درصدد برآمد که بینِ دو خلیج، تُرعه ای حفر کند. اما مهندسانِ او این کار را دشوار یافتند. در زمانِ ما، حفرِ این تُرعه تحقق پذیرفت. ) در کُرینت قلعه ای استوار وجود داشت به نام آکروکورینتوس که بر قُله  ی کوهی به ارتفاعِ ششصد متر واقع بود و از چشمه آبی که هیچ گاه خشک نمیشد، سیراب میگشت. استرابون منظره ی شهر را از بالای قله وصف کرده است. شهر دارای تماشاخانه ی سرگشوده و حمامهای عمومی و بزرگ و بازاری ستوندار و معابدی چشمگیر و باروهایی است که در برابرِ دشمنان سدی استوارند و تا بندرِ خلیجِ شمالی موسوم به لِخایون امتداد دارند. در بلندترین نقطه ی کوه، معبدِ آفرودیته وجود دارد که یکی از مهمترین منابعِ درآمدِ شهر محسوب میشود.


آغازِ تاریخ کُرینت، روزگارِ تمدنِ "مای سینیا" است. این شهر در عصرِ هومر به داشتنِ ثروتِ فراوان اشتهار داشت. پس از غلبه ی قومِ دوری، در آنجا نخست حکومتِ سلطنتی و سپس حکومتِ اَشرافی برقرار شد.


خاندان "باکیادا"، که بر دیگر خاندانهای اشرافی چیرگی یافته بود، زِمامِ جامعه را به دست گرفت. بعدا در این شهر نیز مانندِ آرگوس، سیکیون، مِگارا، آتن، لِسبوس، میلٍتوس، ساموس، سیسیل، و سایرِ شهرهای بازرگانی، انقلابها و توطئه هایی آغاز و موجبِ آن شد که طبقه ی بازرگان و پیشه ور بر قدرتِ سیاسی چنگ اندازد. این است علتِ حقیقیِ ظهورِ جباران در شهرهای یونانِ قرنِ هفتم. در سال 655، "سیپ سِلو" به حکومت رسید. چون نذر کرده بود که در صورتِ احرازِ حکمرانی، همه ی داراییِ شهر را به زِئوس اختصاص دهد، پس از رسیدن به مقصود، سالانه مالیاتی معادلِ ده درصدِ بهای املاک، از زمینداران گرفت و به معبد تقدیم داشت; تا اینکه بعد از ده سال وی نذرِ خود را برآورد. حکومتِ مترقی و محبوبِ "سیپ سِلو" سی سال ادامه یافت و پایه رفاه شهر را نهاد.



فرزندِ او پِریاندِر در طیِ حکومتی خشونت آمیزِ خود، که یکی از طولانیترین دیکتاتوری های تاریخِ یونان به شمار میآید (625 - 585)، امنیت و نظم را برقرار ساخت، استثمار را مهار کرد، و مردم را به کارهای بازرگانی و صنعتی برانگیخت و ادب و هنرها را تشویق کرد. چندگاهی کُرینت را شهرِ درجه اولِ یونان کرد و، بر اثرِ ضربِ سکه، بر رونقِ تجارت در آن شهر افزود. صنایعِ شهر، در پرتو کاهشِ مالیاتها، سخت به پیش رفت. حکومت، برای رفعِ بیکاری، بیکاران را به کارهای عامُ المنفعه گمارد و به کوچنشینی برانگیخت. برای حمایت از صنعتگران جز در برابرِ صاحبانِ کارگاه های بزرگ، تعدادِ بردگانی را که یک کارفرما میتوانست به کار گمارد، محدود ساخت. همچنین وارد کردنِ بردگانِ جدید را ممنوع کرد. به بهانه ی ساختنِ مجسمهایی از طلا برای شهر، از توانگران طلا خواست و به این شیوه آنان را از غمِ حفظِ طلاهای زایدِ خود رهانید. سپس زنانِ ثروتمندِ کُرینت را به جشنی بزرگ دعوت کرد و، پس از گرفتنِ جواهرات و جامه های گرانبهای آنان، دستور داد به خانه برگردند. این رَویه سبب شد که دشمنانِ فراوانِ نیرومندی در برابرِ او برخیزند. از این رو هیچگاه جرئتِ آن نداشت که بدونِ نگهبانانِ فراوان از قصرِ خود بیرون رود. بر اثرِ این عزلت و بیم، بدگمان و سختدل شد و عاقبت به منظورِ ایمن ماندن از شورشهای احتمالیِ مردم، موافقِ توصیه ی دوستِ خود تراسیبولوس، دیکتاتورِ شهرِ میلٍتوس، گاه به گاه به کشتنِ بزرگانِ سرکش دست زد.(همانند تصفیه های ادواریِ حزبِ کمونیستِ روسیه در 1935 - 1938) معشوقه های او به همسرش تهمتهایی زدند و خشمِ او را برانگیختند. پس، همسر را که باردار بود، از بالای پلکان به زیر افکند. همسر درگذشت. و پِریاندِر بیدرنگ همه ی معشوقه های خویش را سوزانید و پسرِ خود لیکوفرون را، که در مرگِ مادر سخت اندوهگین شده بود و تابِ سخن گفتن با پدر نداشت، به کُرسایرِنس تبعید کرد. لیکوفرون به دست اهالی کُرسایرِنس  به هلاکت رسید; پِریاندِر، به خونخواهیِ فرزند، سیصد تن از اشرافزادگانِ آن دیار را گرفت و به سوی دربارِ آلیاتیس، شاه لیدیا، فرستاد تا آنان را اخته کند و پیشِ خود نگاه دارد. اتفاقا کشتیِ حاملِ این جوانان از ساموس عبور کرد و اهالیِ ساموس، بی اعتنا به خشمِ پِریاندِر و به منظورِ ابرازِ قدرت، جوانان را آزاد کردند. این جبار، سالیانی دراز عمر کرد و برخی کسان او را جزوِ “خردمندانِ هفتگانه” در یونانِ باستان به شمار آورده اند.


پس از گذشتنِ یک نسل از مرگِ پِریاندِر، حکومتِ کُرینت به دستِ اسپارتا واژگون شد، و اشراف به روی کار آمدند. البته اسپارتا دوستارِ اشرافِ کُرینت نبود، ولی طبقه ی زمیندار را بر بازرگانان ترجیح میداد. با این وصف، ثروتِ کُرینت همچنان از راهِ بازرگانی به دست میآمد، و کسانی که برای زیارتِ معبدِ آفرودیته یا شرکت در مسابقات، بدان شهر میرفتند، با پولهایی که خرج میکردند، بررونقِ آن میافزودند. روسپیان به اندازه ای بودند که یونانیان واژه ی "کورین تای زُمای" را در معنی روسپیگری به کار میبردند. روسپیان معمولا کنیزانی بودند که از طرفِ مومنان، وقفِ معبد میشدند، و البته کارمزدِ خود را به کاهنان تقدیم میداشتند. آورده اند که مردی به نام گزِنوفون (که نباید او را با قهرمانِ لشکرکشی 10 هزار نفری به ایران یکی بدانیم) نذر کرد که اگر آفرودیته او را در مسابقاتِ اولمپیا به پیروزی رساند، پنجاه زنِ روسپی تقدیم او دارد. "پیندار"، شاعرِ پرهیزکار، به داستانِ این نذر اشاره میکند و، بی اندک شرم و نفرتی، درباره ی این پیروزی به سخن سرایی میپردازد. استرابون میگوید: “داراییِ معبدِ آفرودیته بدان پایه رسید که بیش از هزار تن کنیزِ روسپی داشت که به وسیله ی مردان یا زنان به معبد تقدیم شده بودند. به خاطرِ همین زنان بود که پیوسته بر جمعیت و ثروتِ شهر می افزود. کسانی مانندِ صاحبانِ کشتیها مالِ بیحساب در این راه صرف میکردند.” البته شهرِ کُرینت از این “بانوانِ مهمان نواز” قدردانی میکرد و به آنان بادیده ای مینگریست که به خادمانِ ملت مینگرند. آتِنِس(آتنا)، به نقل از یک نویسنده ی کهن، میگوید: “در کُرینت رسم چنین بود که به هنگامِ حاجت خواستن از آفرودیته، ... زنانِ روسپی را (هر چه بیشتر، بهتر) برای شرکت در دعا استخدام کنند.” این زنان، عیدی دینی داشتند به نامِ آفرودیسیا، که با صَلاح و جلالِ فراوان برگزار میشد. بولُس، حواری معروفِ عیسی، در نخستین نامه ی خود به اهالیِ کُرینت، از این زنان که تا روزگارِ او نیز دست از حرفه ی خویش برنداشته بودند، با سرزنش نام میبرد.



در 480 ق م، سکنه ی کُرینت از پنجاه هزار تن شهروند  و شصت هزار برده تشکیل میشد. وفورِ نسبیِ آزادگانِ کُرینت نسبت به بردگان در یونان بیسابقه بود. هدفِ همه طبقاتِ جامعه، به دست آوردنِ طلا و لذت بود. تمامِ کوششِ خویش را در این دو راه صرف میکردند، و برای پیشرفتِ ادبیات و هنرها جز جهدی ناچیز مبذول نمیداشتند. گرچه در قرنِ هشتم، شاعری به نام یومِلوس پیدا شد، باز صفحاتِ ادبیاتِ یونان کمتر با نام کُرینت زینت یافته است. پِریاندِر شاعران را با گشاده رویی در دربارِ خویش میپذیرفت. وی از آریون دعوت کرد که از لِسبوس به کُرینت بیاید و برای موسیقیِ آنجا تشکیلاتی منظم به وجود آورد. در قرنِ هشتم، مفرغ سازی و سفالگریِ این شهر شهرت یافت، و در قرنِ ششم، نقاشی روی گلدان رونق گرفت و سرمشقِ همه ی یونان گشت. پاوسانیاس از صندوقِ چوبینِ بزرگی سخن میگوید که "سیپ سِلو" از بیمِ خاندانِ "باکیادا" در آن پنهان شده بود، و هنرمندان، نقشهایی ظریف بر آن کنده و با عاج و طلا ،مُرَصَع ساخته بودند. در کُرینت، ظاهرا در عهدِ پِریاندِر، معبدی به سبکِ دوری ساختند و هر یک از ستونهای هفتگانه ی آن را از سنگی خاص تراشیدند. پنج ستون تا به امروز برجای مانده است و میرساند که کُرینت نیز به جلوه های گوناگونِ زیبایی نظر داشته است. اما حوادثِ روزگار و تصادفات با این شهر بر سرِ بیمهری بودند و نگذاشتند که از سوابقِ آن قدردانی شود. زیرا تاریخِ کُرینت را کسانی تالیف کردند که پایبندِ دوستیِ آن شهر نبودند. تاریخی که مورخان به ما عرضه میدارند، چه بسا در مقابلِ تاریخِ واقعی، غریب مینماید.


VI - مِگارا


مگارا هم مثلِ کُرینت شیفته ی طلا بود و مثلِ آن، در بازرگانی پیشرفت کرد. مگارا در عینِ حال ،شاعرِ بزرگی داشت، و اشعارِ این شاعر، این شهرِ قدیمی را چنان زنده نگاه داشت که گویی انقلاباتِ آن ،همین انقلاباتِ دوره ی خودمان است. مگارا در مدخلِ پِلوپونِز  واقع بود و در هر دو خلیجِ آن، بندر داشت و، به سببِ همین وضعِ جغرافیایی، میتوانست با لشکرهای مهاجم، وارد مذاکره شود و از محمولاتِ بازرگانی مالیات بگیرد.


در مگارایِ کهن، نه تنها بازرگانی رونق داشت، بلکه پارچه بافی نیز صنعتی درخشان بود و کارگرانِ این صنعت، مردان و زنانی بودند که در آن زمان، به معنیِ واقعِ کلمه، برده بودند. مِگارا در قرونِ ششم و هفتم ق م، که بر سرِ بازرگانی، در برزخِ کُرینت، با شهرِ کُرینت در کشمکش بود، به اوجِ عظمتِ خود رسید و در فاصله ی میانِ بیزانس  در کنارِ بوسفور، و "مِگارا هیب لایا "در سیسیل، برای خویش، کوچگاه هایی که به منزله ی مراکزِ بازرگانیِ آن بود، ایجاد کرد. داراییِ روز افزونِ شهر در دستهای عده ی اندکی متمرکز میشد که در گِرد آوردنِ ثروت، مهارتِ بیشتری داشتند. اکثرِ مردم، بردهگانی بینوا بودند که در کنارِ اقلیتی ثروتمند زندگی میکردند. و سخنِ مُصلِحانی را که زندگیِ بهتر و آسوده تری را به ایشان نوید میدادند، جدی میگرفتند.


در سال 630، تِئاگِنِس تصمیم گرفت که دیکتاتور شود، پس بینوایان را ستود و ثروتمندان را سرزنش کرد و شورشیانِ گرسنه را به چراگاه های رَمه دارانِ توانگر کشانید و موفق شد که، از میانِ مردم، یک دسته نگهبان تشکیل دهد. افرادِ این دسته، رفته رفته فزونی یافتند تا آنجا که وی با کمکِ آنان حکومتی را که بر سرِ کار بود، ساقط کرد، و خود مدتِ یک نسل در مِگارا به حکومت پرداخت. در این مدت، رعایا را آزاد و زورمندان را زبون کرد و هنرها را رواج بخشید. اما، تقریبا به سال 600، ثروتمندان دست به قیام زدند و حکومت را از کفِ او بیرون آوردند. سپس برای بارِ سوم انقلابی درگرفت و دموکراسی را به بار آورد. پس، املاکِ اشرافِ بزرگ مصادره و خانه ی همه ی ثروتمندان تصرف شد. وام های مردم؛ لغو، و مقرر شد همه ی ثروتمندان ،بهره هایی را که در گذشته از بدهکارانِ خود دریافت کرده اند، به آنان بازگردانند.


"تِئوگ نیس"، شاعرِ مِگارا، که در جریانِ این تحولات، زنده بود، بتلخی درباره ی انقلاباتِ شهرِ خود شعر سروده است، تو گویی درباره ی جنگهای طبقاتیِ عصر ما شعر سروده است. به اتکای اقوالِ خویش (چرا که او تنها ماخذِ ما در این مورد است)، میدانیم که از یک خاندانِ اشرافیِ کهن برخاست و در آغاز از یک زندگیِ آسوده و رضایتبخش برخوردار بود. "تِئوگ نیس" راهنما، فیلسوف، و معشوقِ جوانی به نامِ سیرنوس بود; این جوان یکی از رهبرانِ حزبِ اشراف شد. "تِئوگ نیس" راهنماییهای بسیار به سیرنوس  کرد و در مقابل، صرفا خواهانِ عشقِ او شد. "تِئوگ نیس"، مانندِ همه ی عشاق، از ناکامیها شکایت داشت و، در زیباترین شعرِ موجودِ خود، به سیرنوس  یادآور میشود که تنها از طریقِ شعرِ اوست که سیرنوس  میتواند به جاودانگی دست یابد:


من برای تو بالهایی ساخته ام که میتوانی با آنها پرواز کنی روی زمین و دریای بی انتها. بزودی نامِ تو بر زبانها میافتد و تو در میهمانیها و خوشیها با مردم همراه خواهی بود. دوستانِ جوانت از تو خواهند خواست که بانیِ سیمینِ آنان را به طرب آوری. و هنگامی که در دلِ تاریکِ خاک جای بگیری در خانه ی مرگ، آنجا که دل را پر اندوه میکند پیوندِ تو با افتخار هرگز گسسته نخواهد شد، بلکه جاوید خواهد شد نام تو سیرنوس  در دریاها و سواحل یونان، و از جزیره ای به جزیره ای خواهد رفت. ترا به اسب نیازی نخواهد بود، زیرا به پرواز درخواهی آمد، به یاریِ خدایانِ شعر که تاجی از بنفشه دارند. همواره تا آن زمان که زمین و خورشید برقرار باشد، شیفتگانِ سرود، تو را گرامی خواهند داشت. آری، من برای تو بال آفریده ام، و تو در عوض با ملامتِ خود مرا میسوزانی. در قطعه ی دیگری، "تِئوگ نیس" به سیرنوس  آگهی میدهد که بیدادِ طبقه ی اشراف چه بسا آتشِ انقلاب را برافزود. کشور ما آبستن است بزودی بار میدهد: خونخواهیِ گستاخ زاده ،تجاوزاتی دیرپا. مردم همیشه خردمند بوده اند، ولی سرورانِ آنان فاسد و نابینایند. استیلای طبایعِ آزاده و دلاور هیچ گاه نظم و صلح را دچارِ خطر نکرده است. خودستایی و گزافگویی و دعوی های دروغین از آنِ اشخاصِ ناتوان و وقیح و کوته نظر است. مَکر و طمع و خودخواهی، عدالت و حق و قانون را به یغما برده است. سیرنوس ، اینها هستند که ما را تباه میکنند. گرچه اکنون کشور آرام است، باز مپندار که صلح و سلام در آستینِ آینده است دیر یا زود خونریزی و نزاع بر خواهد خاست.. نسبت دادنِ این اشعار، و اشعاری که در ذیل خواهد آمد، به دورانِ خاصی از زندگیِ "تِئوگ نیس" ،فرضی است.


آتشِ انقلاب افروخته شد، و "تِئوگ نیس" یکی از آنان بود که به وسیله ی دموکراسی، پیروزِ تبعید شدند و اموالشان مورد مصادره قرار گرفت. پس، زن و فرزندانِ خویش را به دوستانش سپرد و خود در یونان آوارگی پیش گرفت و از مُلکی به مُلکی رفت. یوبویا و طیبس و اسپارتا و سیسیل را سیاحت کرد. در آغاز، موردِ استقبالِ مردم قرار گرفت و با شعرِ خود به آسایش رسید، اما پس از چندی دچارِ فقری جانکاه شد که بدان عادت نداشت; پس، با تغیر، سوالاتی پیش پایِ زئوس نهاد که بعدها ایوب نیز از یهوه کرد: ای زئوسِ توانا، من با حیرتِ عمیق، جهان را مینگرم، و از مشیتِ تو در شِگِفتَم. ... تو که نعمتهای خود را بینِ خوبان و بدان یکسان پخش میکنی، چگونه پاسِ حق و باطل را نگاه میداری، و چگونه میخواهی که قوانین تو را دریابند


وی خشمِ خود را بر رهبرانِ دموکراسی فرو میریزد و آرزو میکند که زئوس، با حکمتِ در نیافتنی خود، او را از نوشیدنِ خونِ آنان خرسند کند. مِگارا را به کشتیی تشبیه میکند که مِلّاحانی ناتوان و نَیازموده، جایگزینِ ناخدای آن شده اند تا آنجا که ما اطلاع داریم، این "تِئوگ نیس" است که نخستین بار این تشبیه را به کار برده است. "تِئوگ نیس" معتقد است که برخی از مردم ،فطرتا تواناتر از دیگرانند، و از این رو برقراریِ حکومتِ اشراف اجتنابناپذیر است; حتی در آن زمان هم فهمیده بودند که اکثریتها هیچوقت نمیتوانند حکومت کنند. وی کلمه ی “نیکان” را به معنیِ اشراف، و کلمه “بدان” یا “فرومایگان” را به معنیِ مردمِ متعارف به کار میبرد. میگوید که اختلافاتِ فطریِ مردم از میان رفتنی نیست و “مردِ شرور را با آموزش و پرورش نمیتوان مردی صالح کرد.” مقصود وی این است که یک فردِ متعارف را با تمامِ تعلیماتِ ممکن هم نمیتوان به عنصری اشرافی تبدیل کرد. مانندِ همه ی محافظه کارانِ ناب، برای اصلاحِ نژاد، اصراری فراوان میورزد: “بدیهای جهان زاییده ی طمع “خوبان” نیست، بلکه نتیجه ی انتخابِ همسرانی فرومایه و بی برکتیِ آنان است.” وی با همکاریِ سیرنوس  توطئه ای بر ضدِ انقلابِ مردم میچیند، و عقیده دارد که انسان، حتی اگر به حکومتِ جدید سوگندِ وفاداری خورده باشد، باز رواست که جباری را ترور کنند; و خود عهد میکند که، به یاریِ دوستانِ خویش، سختترین انتقام را از دشمنان بگیرد. اما پس از آنکه سالهای بسیار از عمرِ خویش را در تبعید و دوری از وطن سپری میکند، یکی از کارگزارانِ حکومت را به وسیله ی رشوه راضی میکند که وسایلِ بازگشت او را به مِگارا فراهم آورد. سپس از این دوروییِ خود متنفر میشود و در ضمنِ ابیاتی چند، که صدها یونانیِ دیگر آن را تکرار کرده اند، نومیدیِ خود را بیان میدارد:


در جهان نعمتی وجود ندارد، بزرگتر از آن که انسان زاده نشود و خورشید را نبیند. اگر انسان زاده شد، سعادت آن است که هر چه زودتر بمیرد و در خاک بیارامد. در آخرین روزهای زندگیش، "تِئوگ نیس" را مردی سالخورده و دردمند میبینیم که به مِگارا بازگشته و پیمان بسته است تا برای امنیتِ خود، دیگر درباره  ی سیاست، چیزی ننویسد. آرامشِ خویش را در شراب و همسری باوفا میجوید. و سعی در فراگیریِ این درس میکند که هر چیز طبیعی را میتوان موردِ عفو قرار داد. بیاموز ای سیرنوس ، بیاموز که فکری آسانگیر داشته باشی و مزاجِ خویش را با بشریت موافق کنی، و طبعِ بشری را همان گونه که مییابی، بپذیزی. ما همه از عناصرِ خوب و بد سرشته شده ایم، و چنین هستیم ما، بهترین موجود. بهترینِ مردم ناقصند و باقی همه در امورِ متعارف: برابرِ بهترین. اگر جریانِ امور خلافِ این بود، چگونه کارِ عالم پیش میرفت


VII - آجاینا و اِپیدوروس


در عرضِ خلیجی که از مِگارا تا کُرینت امتداد مییابد، جزیره ای است که یا در مقابلِ زلزله ها دوام آورده یا در نتیجه ی زلزله ها پدید آمده است. این جزیره که از قدیمترین جزیره هاست و همواره در صنعت و بازرگانی رقیبِ کُرینت و مِگارا شمرده شده است، آجاینا  نام دارد، و در آغاز، یعنی در روزگارِ تمدنِ "مای سینی"، شهری آبادان بود، و از این رو کاوشگران در گورهای آن طلای فراوان یافتند. هنگامی که قومِ دوری به این جزیره وارد شد، زمینِ آن را خشک و غیرقابل کشت یافت، اما وضعِ جغرافیایی، آن را برای بازرگانی مناسب دید. موقعی که ایرانیان فراآمدند، قدرت در کفِ اشرافِ سوداگر بود. این سوداگران با فروشِ گلدانهای زیبا و ظروفِ مفرغی که میساختند، بردگانِ فراوانی برای کار در کارگاه ها یا برای صدور به شهرهای دیگر وارد میکردند. ارسطو، در حدودِ سالِ 350 ق م، جمعیتِ آجاینا  را نیم میلیون تخمین زد که از این تعداد، 470،000 تن برده بودند. در این شهر بود که نخستین سکه ی یونانی ضرب شد، و اوزان و مقیاساتِ آن تا هنگامِ غلبه ی روم، در سراسرِ یونان رسمیت داشت.


در 1811، مجسمه های زیبا و محکمی، که روزگاری زینت بخشِ معبدِ آفایا بودند، به وسیله یکی از جهانگردان در دلِ یک تَلِ خاک کشف شد، و معلوم گشت که یک جامعه ای تجاری مثل آجاینا  میتواند از راهِ ثروت به مقامِ هنر دست یابد. از این معبد فقط بیست و دو ستون که به سبکِ دوری هستند، برجا مانده است.


به ظنِ قوی، مردمِ آجاینا  این معبد را اندکی پیش از شروعِ جنگهای ایران ساختند. در نقوشِ معبد، نشانه هایی فراوان از سبکِ نیمه شرقیِ کهن دیده میشود، هر چند که ساختمانِ معبد خود به سبکِ یونانی است. شاید این معبد پس از جنگِ سالامیس بنا شده باشد. برخی از نقوشِ معبد، که گریزِ لشکریانِ تروا را در مقابلِ سپاهِ آجاینا  نشان میدهد، احتمالا در عینِ اشاره به کشمکشِ همیشگیِ یونان و مشرق زمین و بر پیروزیِ جدیدی که در سالامیس نصیبِ نیرویِ دریاییِ یونان شده است، نیز ناظر است. در این جنگ، سی کشتی از کشتیهای نیروی دریاییِ یونان متعلق به این جزیره ی کوچک بود، و یونانیان، پس از پیروزی، بزرگترین جایزه را به یکی از کشتیهای آجاینا  اعطا کردند.


پس از یک سفرِ کوتاه و خوشایندِ دریایی، میتوان از آجاینا  به اپیداوروس رفت. اپیداوروس، که اکنون قریه ای بیش نیست و شماره ی سکنه آن از پانصد تجاوز نمیکند، روزگاری از مشهورترین شهرهای یونان بود.


آسکلپیوس، خدای پزشکی، در این شهر، و به قولی در محلی میانِ کوه های رفیعِ شبهِ جزیره ی آرگولیس که تا اِپیداوروس، شانزده کیلومتر فاصله دارد، به سر میبرد. وَخشِ معبدِ دلفی از زبانِ آپولون خطاب به آسکلپیوس گفته است: “ای آسکلپیوس که آفریده شدی تا به همه آدمیان شادی بخشی، ای فرزندِ عشق که کورونیسِ زیبا در اِپیداوروسِ سنگلاخ برای من به وجود آورد.” شماره بیمارانی که به وسیله آسکلپیوس درمان میشدند یا از مرگ نجات مییافتند، چندان زیاد بود که پلوتون، خدای زیرزمین، به زئوس شکایت برد و گفت که کمتر آدمیزادها را به راهِ مرگ میسپارد. زئوس هم که نمیتوانست جز به وسیله ی مرگ آدمها را تحتِ سلطه خود نگاه دارد، ناچار آسکلپیوس را با صاعقه ای هلاک کرد. اما مردم او را خدایی نجاتبخش میدانستند، و در آغاز مردمِ تِسالی و سپس همه یونانیان او را پرستش میکردند. مردمِ اِپیداوروس برای او معبدِ بسیار بزرگی ساختند. در این معبد، پزشکانِ کاهن، که به مناسبتِ نامِ وی “آسکلپیوسیان” نامیده میشدند، آسایشگاهی به وجود آوردند که آوازه ی توفیقِ آن در درمانِ بیماری به سراسرِ یونان رسید. بدین سبب، اِپیداوروس را باید لوردِ یونان به شمار آورد(شهری است در جنوب باختری فرانسه که مقدس به شمار میرود و قبله گاهِ بیمارانِ درمان جوست). مردمِ همه ی شهرهای منطقه ی مدیترانه به آنجا روی می آوردند و برای حفظ یا اعاده ی تندرستیِ خود، که بزرگترین نعمت شمرده میشد، جهدها میکردند. به امیدِ درمان یافتن، در معبد میخوابیدند و قوانین و آدابِ معبد را با کمالِ دقت رعایت میکردند و شرحِ شفای خود را، که از معجزاتِ خدا میدانستند، روی لوحه هایی از سنگ، که هنوز در میانِ ویرانه های آن محلِ مقدس یافت میشود، مینگاشتند. در اِپیداوروس، با اموالی که از بیماران به عنوانِ هدیه و یا مزد گرفته میشد. تماشاخانه و میدانی برای ورزش تاسیس کردند. جای نشستنِ تماشاگران و محلِ تیراندازیِ این میدانِ ورزش هنوز برجاست. و نیز از این عواید بود که مردمِ اپیداوروس توانستند عمارتِ مُدَوَرِ عظیمی را، که مرمرهای مُنَقَشِ آن در موزه ی کوچکِ این شهر نگاهداری میشوند و از زیباترین آثارِ مرمرینِ یونان هستند، بسازند. امروز بسیاری از بیماران، برای معالجه به تِنوس، واقع در جزایر سیکلاد، مراجعه میکنند، و همان گونه که یونانیانِ باستان مدتِ 2500 سال به وسیله ی کاهنانِ آسکلپیوس معالجه شدند، اینان نیز از کشیشانِ کلیسای یونان شفا میجویند، و قُلّه ی تیره کوهی که سابقا قربانگاهِ زئوس و هِرا بود، اکنون کوهِ اِلیسِ  قِدیس نامیده میشود.



آری، خدایان میمیرند، اما خداترسی جاودان میماند.


معبدِ آسکلپیوس را، که اکنون با خاک یکسان شده است، نمیتوان جالبترین بنای باستانیِ اپیداوروس شمرد. تماشاخانه، که در دامنه ی کوه قرار دارد، دیدنیتر است. این تماشاخانه که محوطه ی سنگیِ بزرگی به شکلِ بادبزن است، در سده ی چهارم، به وسیله ی پولوکلیتوس ساخته شده و تا زمانِ ما سالم مانده است. سیاح، هنگامی که در وسطِ صحنه ی مُدَوَرِ تماشاخانه می ایستد، در برابرِ خود صفوفِ منظمِ سکوها را میبیند.


سکوها، نشستگاهِ 14000 تن است و هر یک از صفهای آنها کمی بالاتر از صفِ جلویِ آن است. مردمی که از تماشای شهر و معبد فارغ میشدند، در این تماشاخانه ازدحام میکردند و از مشاهده ی نمایشهای هنرمندانی چون اوریپید محظوظ میشدند.


فصل پنجم :آتن


I - بیوشا در عصر هِزیود


در شرقِ مِگارا راهی وجود دارد که از جنوب به آتن و از شمال به طیبس منتهی میشود. شاخه ی شمالیِ این راه، کوهستانی است و مسافر را به ارتفاعاتِ کوهِ سیتارون میبرد. هنگامی که مسافر از این نقطه به سویِ باختر بنگرد، کوهِ پارناسوس از دور نظرِ وی را جلب میکند. در پشتِ این کوه، ارتفاعاتی کوچک و سپس دشتِ حاصلخیزِ بیوشا به چشم میخورد. در دامنه ی این کوه، ناحیه ی پِلاته یا پِلاتایا قرار دارد که شاهدِ انهدامِ 300،000 ایرانی به دست 100،000 یونانی بوده است. اندکی در جانبِ باختر، شهرِ لوکترا دیده میشود که محلِ نخستین غلبه ی بزرگِ "اِپا مینون داس" بر اسپارتا است، و پس از آن کوهِ هِلیکون به نظر میرسد که منزلگاهِ موزهاست. اساطیرِ بسیاری درباره ی این کوه وجود دارد. بنابر یکی از آنها، هنگامی که اسبِ بالدار، پِگاسوس، پا بر زمین کوفت و به آسمان رفت، از خوردنِ سُمِ او به زمین، چشمه ی "هیپو کرنه"، که موضوعِ یکی از اشعارِ کیتس است، در کوهِ هِلیکون پدید آمد. در شمالِ این کوه، شهرِ تِسپیای واقع است که با طیبس در کشمکش بود، و در نزدیکیِ آن چشمه ای است که، بنابر اساطیر، نارکیسوس تصویرِ خود یا صورتِ خواهرِ محبوبِ خود را در آن دید و شیفته ی آن شد.


در شهرِ کوچکِ آسکرا، نزدیکِ تِسپیای، هِزیود، شاعری که پس از هومر محبوبترین شاعرِ کلاسیکِ یونان است، به سر میبرد. این شاعر بر طبقِ یک روایتِ تاریخی به سالِ 846 متولد شد و به سال 777 درگذشت.


ولی برخی از دانشمندان و تاریخنویسان، تولدِ او را به 650 رسانیده اند. محتملا صد سال پیش از این تاریخِ اخیر، زندگی میکرده است. زادگاهِ هِزیود شهرِ کومه از بلادِ آیولیا واقع در آسیای صغیر بود. پدرش که در آن شهر دچارِ فقر شده بود، به آسکرا، که به گفته ی هِزیود “در زمستانِ، نکبتبار و در تابستان، طاقت فرساست و هیچ گاه لطفی ندارد”، مهاجرت کرد. هِزیود از کودکی به شبانی پرداخت و در مزارع کار کرد و در پی گله های خود در دامنه ی کوهستانِ هِلیکون خرامید. ناگاه دریافت که خدایانِ هنر در کالبدِ او روحِ شعر دمیدند، و از آن پس به ساختن و خواندنِ شعر پرداخت و در مسابقاتِ موسیقی به دریافتِ جایزه های بسیار نایل آمد و، بنا به گفته ی عده ای، برخی از جوایز را از دستِ هومر دریافت کرد.


مانندِ سایرِ یونانیان، به اساطیر و داستانهای شگفت آورِ کهن علاقه فراوان داشت و تبارنامه ای برای خدایان نگاشت که بخشی از آن موجود است(همه محققانِ باستان، جز برخی از اُدَبای بیوشایی که در قرنِ دومِ میلادی میزیستند، هِزیود را سراینده ی این تبارنامه دانسته اند.). همان گونه که تاریخ از تبارنامه های پادشاهان بی نیاز نیست، دین نیز نیازمندِ نَسَب نامه های خدایان است. این نسب نامه تِئوگونیا نام دارد. نخست درباره ی موزها سخن سرایی میکند، زیرا اینان که الاهه ی هنرهای زیبا شمرده میشدند، در مجاورتِ او، در کوهِ هِلیکون استقرار داشتند. وی با خیالِ جوانِ خود، آنان را میدید که در دامنه ی کوه “با پاهای لطیفِ خود میرقصند” و در هیپوکرِنه “پیکرِ لطیفِ خود را میشویند”; سپس به توصیفِ زاییده شدنِ جهان )آری زاییدهِ شدن، نه آفریده شدن” میپردازد و داستانِ ولادت یافتنِ خدایی از خدای دیگر را، تا آنجا که جای در کوهِ اُلمپ بر خدایان تنگ میشود، نقل میکند: در آغاز، خدای "خائوس " وجود داشت. سپس خدایِ زمین (گایا)، که مَلجاِ استوار و ایمنِ همه ی موجوداتِ جاویدان (خدایان) شد، پدید آمد. (در آیینِ یونانیانِ کهن، خدایان یا روی زمین و یا اندرونِ آن، و در هر حال نزدیک به آدمیان، به سر میبرند.) پس از آن، تارتاروس، خدایِ عالمِ سُفلا، و بعد از او اِروس، که خدای عشق و زیباترین خدایان است، فرا آمد. خدای تاریکی و شب (اِربوس) از خائوس زاده شد، و خدایِ "ایتِر" و روز از او. خدایِ کوه ها و آسمان (اورانوس) از خدایِ زمین زاد، و از قرین گشتنِ آن دو، خدایِ دریا (اوکئانوس) ولادت یافت. میتوان گفت که مقصودِ هِزیود از زاده شدنِ این خدایان چیزی جز این نیست که جهان در آغاز ماده ای بی تعین بوده است و سپس زمین و مظاهرِ آن، شب و روز، و دریاها از آن ماده ی بی تعین پدید آمده اند، و عاملِ پدید آمدنِ همه ی آنها نوعی شوق یا خواست است. براستی که هِزیود فیلسوفی است که مفهومِ انتزاعیِ خدایان را مُتُشَخِص کرده و در قالبِ شعر ریخته است و این همان کاری است که یکی دو قرن بعد، در جزیره ی سیسیل، به وسیله ی اِمپِدوکلِس تکرار شد و زمینه ی فلسفه ی طبیعیِ حکیمانِ یونیایی را فراهم آورد.


 

اساطیری که هِزیود بیان میکند، از قساوت و کارهای وحشتناک سرشارند و رسواترین روابطِ جنسی را با بی پروایی به خدایان نسبت میدهند. از آمیزشِ آسمان با زمین، تیتانها پدید آمدند که برخی از آنان دارای پنجاه سر و صد دست بودند. اما چون موردِ مهرِ اورانوس قرار نگرفتند، به دنیای سُفلا یا تارتاروسِ تیره، افکنده شدند. زمین که از این کار ناراضی بود، به آنان پیشنهاد کرد که پدر خود را بِکُشَند، و یکی از آنان به نام کرُنوس این مهم را برعهده گرفت. زمین که سخت شادمان شده بود، کرُنوس را در جایی پنهان کرد و داسی دندانه دار به دستُ او داد و روشی را که میبایستی در پیش گیرد به او آموخت. آنگاه خدایِ آسمانِ پهناور، با خدایِ شب، نزدِ زمین برفت و، چون مشتاقِ عشق بود، زمین را در آغوش گرفت. کرُنوس که این بدید، پدر را اخته کرد و اندامِ بریده شده را به دریا افکند. از قطره های خونی که بر زمین پاشیده شده، اِرینوئِس یا الاهگانِ انتقام زادند، و از کفی که گِردِ اندام بر رویِ آب فراهم آمد، آفرودیته، الاهه ی عشق، برخاست. پس تیتانها بر کوهِ اولمپ دست یافتند و خدایِ آسمان را از تختِ خویش فرود آوردند و کرُنوس را به جای او نشاندند. کرُنوس خواهر خویش رِئا را به زنی گرفت. چون پدر و مادرش، یعنی آسمان و زمین، پیشگویی کرده بودند که کرُنوس به دستِ یکی از فرزندانِ خویش سرنگون میشود، وی همه فرزندانِ خود را بلعید. فقط زئوس که در نهان در کریت ولادت یافته بود، زنده ماند و، هنگامی که به جوانی رسید، کرُنوس را خلع کرد و او را بر آن داشت که فرزندانِ خویش را از شکم بیرون آورد. سپس تیتانها را به قعرِ زمین باز فرستاد.


این است روشِ به وجود آمدنِ خدایان، و چنین است شرحی که هِزیود درباره ی آنها سروده است. اما ما در منظومه ی تِئوگونیا به افسانه های دیگری هم برمی خوریم. از این زمره اند داستانِ پرومِته ی دوراندیش و آتش آور، و داستانِ فِسق و فجورِ فراوانِ خدایان، که به اعتبارِ آن، همه ی یونانیان خود را از نسلِ خدایان میدانند، چنانکه همه ی امریکاییان به اصرار، خود را بازمانده ی سرنشینانِ دلیرِ کشتیِ میفلاوِر میشمارند(نامِ یک کشتی است که گروهی از مهاجرانِ نخستینِ اروپا را در سال 1620 میلادی به امریکا رسانید). ما نمیدانیم که کدام یک از این افسانه ها از فرهنگِ ابتدایی و نزدیک به دوره ی توحشِ یونان ناشی شده و کدام یک را هِزیود ساخته است. در آثارِ هومر جز اندکی از این افسانه ها نیامده است، و شاید برخی از مفاسدی که در این افسانه ها به خدایانِ کوهِ اولمپ نسبت داده شده است، در دوره ی تکاملِ اخلاقی و رواجِ نقدهای فلسفی، به وسیله ی خیالِ تیره ی خنیاگرِ آسکرا (هِزیود) جعل شده باشند.


هِزیود، در منظومه ای که بدونِ شک از اوست، از قُله ی کوه ها به دشتها فرود آمده و شعری استوار در وصفِ زندگیِ کشاورزان سروده و آن را به صورتِ اندرزنامه ی عِتاب آلودی برای برادرِ خود پِرسِئوس درآورده است.


این منظومه کارها و روزها نام دارد، و هِزیود در طیِ آن، به بهانه ی هدایتِ برادرِ خود، گفتنیها را میگوید.



پِرسِئوس با فریبکاری بخشی از میراثی را که به برادر رسیده ضبط کرده است. در مَطلعِ منظومه آمده است: “اکنون برای تو، پِرسِئوسِ بسیار ابله، سخن میگویم، و از این سخن جز خیر تو منظوری ندارم.” آنگاه شاعر فضیلت و هِمَت را توصیف میکند و شرافتمندی و رنجبری را بالاترین کرامتها میخواند و خوشگذرانی و تنبلی را نشانه های بیخردی میداند.


“انتخابِ انبوهِ رذیلتها برای تو آسانتر است، زیرا راهِ آن هموار و نزدیک است. خدایانِ جاوید راهِ فضیلتها را، مخصوصا در آغازِ کار، سخت دراز و ناهموار و با رنج و کوشش، قرین کرده اند. ولی، برخلافِ رنجهایی که در آغازِ این راه وجود دارد، پایانِ آن بسیار راحت بخش است.” سپس هِزیود برای کارهای کشاورزی قانونهایی وضع میکند و بهترین فصلِ کشت و نهالکاری و دِرو را، با بیانی که بعدها در شعرهای عالیِ ویرژیل صیقل مییابد، برمی شمارد و برادرش را از بسیار مِی گُساردَن در تابستان، و تن را کم پوشانیدن در زمستان برحذر میدارد. در بیانِ فصلِ زمستان سخت بیوشایی میگوید: “باد در این فصل به قدری سرد است که پوستِ گاوها را میکند. آبِ دریاها و رودها بر اثرِ وزشِ بادِ شمال متموجند; جنگلها ناله سر میدهند، صنوبرها فرو میافتند، و حیوانات، وحشت زده در برابرِ برفِ سفیدفام، به پناهگاه ها میشتابند.” اما در همین هنگام کلبه های روستایی محیطی بس دلپذیر دارند، و این است پاداشِ کار و دلاوری و زیرکیِ رنجبران! بادهای سخت نمیتوانند به کلبه ها راه یابند و نظامِ خانوادگی را بر هم زنند. زنانِ کلبه نشین، که برای مردان بهترین یاور و برترین پاداشند، در مقابلِ فداکاریهای مردانِ خود، جانفشانی میکنند.


هِزیود درباره ی زناشویی نظری قاطع نمیدهد. از این رو میتوان گفت که یا تاهل اختیار نکرده است یا دوره ی ازدواجِ او، به سببِ مرگِ همسر، کوتاه بوده است. زیرا کسی که همسری در کنار دارد، با لحنی چنین کینه آلود درباره ی زن سخن نمیگوید. البته هِزیود، در پایانِ مطالبی که از تِئوگونیا بر جای مانده است، از روزگارانی که زنانِ قهرمان از مردانِ قهرمان کمتر نبودند و خدایانِ زن شیوع داشتند یاد میکند. اما به طور کلی، در هر دو منظومه ی خود، با غِبطه ای آمیخته به کینه و سرزنش، همه بدیهای جهان را به پاندورای زیبا نسبت میدهد و میگوید که چون پرومِته آتش را از خدایان دزدید، زئوس سخت به خشم افتاد و خدایان را به آفرینشِ زن واداشت تا تحفه ای به انسان بدهد.


فرمان داد که هِفایستوس، بیدرنگ خاک را با آب درآمیزد و آواز و نیرویِ مرد را بر آن بیفزاید و بدو چهره ای زیبا، به سانِ چهره های الهه گان، بخشد. سپس از آتنا خواست تا او را بافندگی بیاموزد و به آفرودیته ی زرین فرمود که گِرداگِردِ سرِ او لطف و شهوت و علایقی تباهی آور بپراکند. به هِرمِسِ پیغام رسان امر کرد که ذهنی چون ذهنِ سگ بدو ارزانی دارد و در او خُدعه بیافریند. ... همه فرمان بردند ... و پیکِ خدایان، آوازی نافذ در نهانِ او نهاد و او را “پاندورا” نام داد(واژه “پاندورا” به معنی “همه ی هدیه ها” است)، زیرا همه ی ساکنانِ کوهِ اولمپ هدیه ای به او داده بودند تا بخوبی بتواند مردانِ پرتدبیر را بیازارد.



زئوس پاندورای زیبا را به اِپیمِتِئوس بخشید و، اِپیمِتِئوس، برخلافِ رایِ برادرش، پرومِته که وی را از پذیرفتنِ هدیه های خدایان منع کرده بود، در برابرِ زیبایی زانو زد. اِپیمِتِئوس صندوقی عجیب و اسرارآمیز داشت که پرومِته نزدِ وی گذارده، و سپرده بود که هیچ گاه آن را نگشاید. پاندورا از دیدنِ آن صندوق کنجکاو شد، پس صندوق را گشود. ناگهان ده هزار بدی از درونِ آن صندوق به پرواز درآمدند و زندگی را برای انسان ناگوار کردند. چیزی جز امید در صندوق باقی نماند. بدان سان که هِزیود میگوید، “زنانِ لطیف، زنانِ موذی، از پاندورا ناشی شدند زنان با آنکه با مردان به سر میبرند، نه تنها برای رفعِ نیازمندیها آنان را یاری نمیکنند، بلکه بر مشکلاتِ آنان می افزایند. آری، زئوس زنان را به مردان بخشید تا مَصدَرِ شر باشند.” با اینهمه، شاعرِ پریشان معتقد است که تجرد خوشتر از ازدواج نیست. زیرا پیری و تنهایی بدبختیهایی بزرگند، و داراییِ آن کس که فرزندی ندارد، پس از مرگِ او، به خویشاوندانش میرسد. پس، مصلحتِ مرد در ازدواج است. با اینهمه نباید پیش از سی سالگی ازدواج کرد. فرزند نیز باید داشت، اما نه بیش از یکی. اگر شماره ی فرزندان از یک تجاوز کند، اموالِ پدر، پس از مرگ او دستخوشِ اِنقسام میشود:


چون مردانگی تو به پختگی رسید، زنی را که به همسریت رضا دهد، با خود به خانه بر. سنِ ازدواج سی سالگی است. از این حد چیزی مَکاه و بر آن میفزای. ... دوشیزه ای برگزین که بتوانی اخلاقِ پاک را با این عشقِ خردمندانه بر دلِ او نقش کنی. همسرِ تو باید دختری از اطرافیان تو باشد. و با چشمانی محتاط بنگر مبادا با انتخابی ابلهانه مایه ی خنده ی نزدیکانِ خود شوی. بهترین هدیه ی سرنوشت به انسان زنی است زیبا و پرهیزگار، و مصیبتی بدتر از آن نیست که سرنوشت همسری فرومایه، اسیرِ خورد و نوش، بر سرِ راهت قرار دهد. زنانی این گونه، بی آتش، پیکرِ رنجدیده ی تو را میسوزانند و در استخوانهای نیرومندِ تو آشتی بر می افروزند که تو را در بحبوحه ی جوانی، پیر میگرداند.


هِزیود بر آن است که انسان در آغازِ ظهورِ خود با سعادت قرین بود. خدایان، در دوره ی خوشِ کرونوس که ویرژیل آن را دوره ی“سُلطه کیوان” نامیده است، “نژادی زرین” آفریدند که مانندِ خدایان، بدونِ رنج، زندگی میکرد. زمین، خود، غذایِ آن قوم را آماده میکرد و گله های آن را، با رُستنیهای خود، به بار میآورد. پس، انسانها سده ها با شادی زیستند; پیری نمیشناختند، و مرگ برای آنان همچون خوابی بود بر کنار از کابوس و عذاب. اما دیری نگذشت که خدایان، به اقتضای هوسهای آسمانی خود، “نژادِ سیمین” را پستتر از مردمِ نخستین آفریدند; هر یک از اینان در ظرفِ یک قرن به کمالِ رشدِ خود میرسید و بندرت با رنج به سر میبرد.  

پس از آن، زئوس “نژادِ برنجین” را آفرید; این مردم برای خود از برنج ابزار و سلاح و خانه ساختند و چندان با یکدیگر درافتادند که سرانجام مرگِ سیاه، آنان را در ربود. آنگاه زئوس “نژادِ قهرمانی” را آفرید که در تروا و طیبس جنگیدند و پس از مرگ بخوشی در اِلوسیون یا “جزیره ی خجستگان” خانه گرفتند. در پایان، “نژادِ آهنین” به وجود آمد، افراد این نژاد از نژادهای پیشین پستتر و از اصلاح و پاسداریِ قانون دورتر بودند; روزها را با رنج سپری میکردند و شبها را به تلخی به روز میرساندند; فرزندان بر پدرانِ خود وَقعی نمینهادند، و همه از فرمانهای خدایان سر میپیچیدند; به شهوترانی و تن آسانی میگراییدند و با یکدیگر میجنگیدند; بی اعتمادی و رشوه و تهمت و ظلم و فقر شیوع داشت. هِزیود با لحنی حسرتبار میگوید که “کاشِ او در این دوره به دنیا نمی آمد، بلکه به دوره های پیش یا پس از آن تعلق داشت”. آرزو میکند که زئوس در انهدامِ مردمِ دوره ی آهن شتاب ورزد.


هِزیود فقر و بیدادِ عصرِ خویش را بدین صورتِ لاهوتی نمایش میدهد. از دریافتِ بدیهای عصرِ خود، باور میدارد که در گذشته ،خدایان و قهرمانان بر جهان حکومت میکرده اند، و زندگی سیمایی خوشایند داشته است; بحق میرساند که انسان همواره، مانندِ کشاورزانِ بیوشایی، دچارِ بینوایی و خواری نبوده است، اما در نمی یابد که وی از منظرِ محدودِ طبقه ی خود به جهان مینگرد و نظراتش درباره ی :زندگی، کار، و زن و مرد تا چه اندازه محدود و ناسوتی و، رویهمرفته، بازاری است. تصوری که هِزیود از زندگیِ انسانها داده است بسیار پستتر از تصویری است که در هومر یافت میشود. هومر تصوری از جنایت و ترس، و همچنین شکوه و بزرگواری، ترسیم میکند. هومر شاعر بود، و میدانست که پرتویی از زیبایی، انبوهی از گناهان را جبران میکند. هِزیود دهقانی بود که از مخارجِ زن گرفتن مینالید و از گستاخیِ زنان، که سرِ یک میز با شوهرانِ خود مینشستند، شکایت داشت. هِزیود، با صراحتِ خشنی، وضعیتِ زشتِ طبقاتِ پایینِ جامعه ی اولیه ی یونان را تصویر میکند. فقرِ شدیدِ بردگان و برزگرانِ کوچکی که با رنجِ خود تمامِ شکوه و بازی های جنگیِ اشراف و شاهان را مهیا کردند. هومر درباره ی قهرمانان و امیران، و برای بزرگان و بانوان شعر میسرود. ولی هِزیود بزرگان را نمیشناخت و به توصیفِ زندگانیِ مردمِ ساده میپرداخت. در اشعارِ هِزیود بانگِ رَسایِ قیامهای دهقانی را که، در آتیک، اصلاحاتِ سولون و دیکتاتوریِ "پای سِس تراتوس" را به وجود آورد، میشنویم. . تاریخ در موردِ مرگِ هِزیود خاموش است. بنا بر روایات، در سنِ هشتاد، دختری به نامِ کلِمین را فریفت. برادرِ دختر، او را کشت و جسدش را به دریا افکند. سپس فرزندِ او، که شاعرِ بزمیِ "ستاسی کُرِس" است، در جزیره ی سیسیل از کلِمین زاده شد.


در بیوشا نیز مانندِ پِلوپونِز ، زمینها متعلق به اشراف بود، و اشراف، دور از املاکِ خود، در شهرها به سر میبردند. آبادترین شهرهای بیوشا در پیرامونِ دریاچه ی کوپایس قرار داشت. این دریاچه اکنون خشک است، ولی در قدیم، به کمکِ چند تونل و تُرعه، اراضیِ اطراف را آبیاری میکرد. در اواخرِ عصرِ هومر، اقوامی از حدودِ کوهِ "بو آن" در اِپیروس، به این ناحیه ی آباد یورش آوردند و شهرهای متعدد را گرفتند. از این قبیل است: کارونیا، که در آنجا فیلیپ، با غلبه ی خود، به آزادیِ یونان پایان داد; طیبس، که بعدا پایتختِ قومِ مهاجم گشت; و اُرکُمینُس، که پایتختِ دیرینِ قوم مینوسی بود. در اعصارِ قدیم، این شهرها و چند شهرِ دیگر، اتحادیه ای به نامِ “اتحادیه بیوشایی” تشکیل دادند و سیادتِ طیبس را پذیرفتند. مردم هر ساله مدیرانِ اتحادیه را بر میگزیدند و در کورونیا به وجود آمدنِ اتحادیه را جشن میگرفتند.


مردمِ آتن اهالیِ بیوشا را مردمی بیذوق میخواندند و مسخره میکردند و کودنیِ آنان را به پرخوری و آب و هوایِ مرطوب و مه آلودِ آنان نسبت میدادند درست همان گونه که فرانسویان، کشور و اهالیِ انگلیس را به سخره میگیرند. اتفاقا آتنیان در تحقیرِ بیوشا چندان از صواب بر کنار نبودند. زیرا مردمِ بیوشا در جریانِ تاریخ به کارهایی بس ناپسند دست زدند و حوادثی نامطلوب به وجود آوردند. مثلا مردمِ شهرِ طیبس با مهاجمانِ ایرانی همکاری کردند و صدها سال همچون خاری در تنِ آتن فرو رفتند، ولی البته مُحَسَناتی هم داشتند. قهرمانانِ دلاور و وفادارِ جنگِ پلاته، همچون هِزیودِ رنجبر و مبارز، پینداروسِ بلند پرواز،" اِپامینون داسِ" نجیب، و پلوتارکِ محبوب از این سرزمین برخاستند. باید مراقب باشیم که رقیبانِ آتن را از چشمِ مردمِ آتن ننگریم.


II - دلفی


پس از آنکه کارونیا، شهرِ پلوتارک، را ترک میکنیم، از کوه های متعددِ خطرناک میگذریم و به فوکیس میرسیم و از آنجا به دامنه ی کوهِ پارناسوس و شهرِ دلفی برمی خوریم. در فاصله ی هزار قدمی، دشتِ کریسایا گسترده است که در آن هزاران درختِ زیتون با برگهای نقره گونِ خود میدرخشند. پانصد قدم پایینتر، یکی از دهانه های بزرگِ خلیجِ کُرینت به نظر میرسد، و کشتیهایی که از راه های دور میرسند، با آرامشِ تمام از آبهای ظاهرا آرامِ آن میگذرند. در آن سوی این دهانه ی وسیع، چند رشته کوه وجود دارد که آفتابِ غروبگاهی جامه ای ارغوانی بر پیکرشان میپوشاند. پس از عبور از پیچی، به چشمه ی کاستالیا میرسیم که در شکافی میانِ صخره هایی پرشیب واقع شده است. به طوری که در افسانه ها آمده است، مردمِ دلفی، بیخردانه، ایساپ (ایساپ) را از بالای همین صخره به زیر افکندند و بدین طریق افسانه ای بر افسانه های آن چشمه، افزودند. همچنین به گواهیِ تاریخ، فیلومِلوس، سردارِ شهرِ فوکیس، مردمِ لوکریس را در “جنگِ مقدسِ” دوم از همین صخره ها تعقیب کرد و شکست داد.(در یونان، بر سر عوایدِ معبدِ آپولون، دو بار “جنگِ مقدس” روی داد. یکی در سالهای 595 - 585 ق م، و دیگری در 356 - 346. دفعه اول، یونانیانِ جنوبی بر ضدِ مردمِ پیرامونِ "سیرا" برخاستند. زیرا این مردم از کسانی که برای رفتن به معبدِ دلفی از آنجا میگذشتند، باج میگرفتند. در دفعه دوم، نیروهای یونان، که تحتِ لِوای فیلیپِ مقدونی گِرد آمده بودند، پس از غلبه بر مردمِ فوکیس که بر دلفی تسلط داشتند، بر عوایدِ معبدِ آپولون چنگ انداختند. جنگِ مقدسِ اول باعثِ بیطرفیِ دلفی و برقراریِ بازیهای پوتیایی شد، و جنگِ مقدسِ دوم به استیلای مقدونیان بر سراسرِ یونان انجامید) بالاتر از این صخره ها، قُله های دوگانه ی کوهِ پارناسوس قرار دارد و موزها، پس از خستگی از اقامت در کوهِ هِلیکون، در این محل سُکنا گزیدند. یونانیان برای رسیدن به این قله ها صدها کیلومتر از روی صخره های دشوار بالا میرفتند. مِهِ انبوه و دریایی که اشعه ی خورشید بر آن میتابید، به آن نقطه، منظره ای زیبا و خوف انگیز میداد. از این رو یونانیان باور داشتند که آنجا خدایی وحشتناک سکونت میکند. اینان زلزله های متعددی را که در آن نقطه رخ داده و باعثِ ترسِ مهاجمانی چون ایرانیان و مردمانِ فوکیس و گُل شده بود، دفاعِ خدایان از مَقَرِ خویش تلقی میکردند. مومنان از دیرباز به آنجا میرفتند تا از بادهایی که میانِ دره ها میوزد، یا گازهایی که از نهادِ زمین برمیخیزد، آواز و اراده ی خدایان را بشنوند. سنگِ بزرگی که کنارِ مخرجِ گازهای زمین قرار داشت، به نظر یونانیان مرکزِ یونان و نافِ عالم بود.


نزدیکِ این سنگ بود که یونانیان در آغاز برای گایا، الاهه ی زمین، و بعدها برای آپولون معابدی ساختند.


مطابقِ روایات، در قدیم نگهبانِ زیارتگاهِ دلفی، افعیِ وحشتناکی بود که مردان را از آن دور میکرد. بعدا فیبِس افعی را با تیر به قتل رسانید و خود معبودِ آن پرستشگاه شد پس از آنکه معبدِ قدیمیِ آنجا در 548 بر اثر حریق از میان رفت، خانواده ی اشرافیِ "آلک مایونید"، که از آتن تبعید شده بود، با صرفِ اموالِ خویش و اموالی که از سراسرِ یونان برای همین کار گِرد آمد، معبد را از نو بنیاد نهاد. در گِرداگردِ ساختمانِ معبد، که نمای آن از مرمر بود، رَواقی به سبکِ دوری ساختند و در داخلِ آن ستونهایی به سبکِ ستونهای یونیایی به کار بردند و بارگاهی که یونانیان مانندِ آن را کمتر دیده بودند برپا کردند. راه مقدسی که به این زیارتگاه می انجامید بر گِردِ کوه پیچیده و در هر گام به وسیله ی مجسمه ها، رَواقها، و معبدهایی کوچک زینت یافته بود. این معبدهای کوچک را مردمِ اولمپیا و دلفی و دِلوس به عنوانِ هدایایی برای خدایان یا مخزنی برای اموالِ مردمِ آن سامان به وجود آوردند. صد سال پیش از جنگِ ماراتون، مردمِ کُرینت و سیکیان ساختمانهایی از این نوع در دلفی بنا کردند. نظایرِ آنها در آتن و طیبس و "سای رینی" ساخته شد، و مردم کنیدوس و "سیف نوس" دست به ساختنِ زیباترین معابدِ کوچک زدند. در میانِ هر یک از معبدهای کوچکِ دلفی، درست رو به روی کوهِ پارناسوس، تماشاخانه ای وجود داشت، و از یاد نباید برد که در یونان، نمایش، کاری دینی محسوب میشد. در بالای این اماکن، ورزشگاهی نیز ساخته شده بود که در آن یونانیان محبوبترین عبادتِ خود، یعنی سلامتی، دلاوری، زیبایی، و جوانی را تمرین میکردند.


ما میتوانیم اکنون منظره ی این محل را در عیدِ آپولون تصویر کنیم و انبوهِ جمعیتی را در نظر آوریم که برایِ شرکت در مراسمِ عید در حرکتند و در سراسرِ راهِ این شهرِ مقدس، و همچنین کاروانسراها و چادرهایی که برای پذیراییِ آنان برپا شده اند، هیاهو به راه انداخته اند. زایران، با تردید و احتیاط، میانِ دکانهایی که بازرگانانِ زبردست مَتاع های خویش را عرضه میکنند، میگردند، در اجتماعاتِ دینی شرکت میجویند، و برای تحصیلِ خشنودیِ آپولون، به زیارتِ معبدِ او میروند و قربانیها و هدایایی تقدیم میدارند. همچنین آهنگهایی میسرایند و دعا میخوانند و با خشوع در تماشاخانه مینشینند و سپس، با گامهایی سنگین، برای تماشای بازیهای یونیایی میروند یا به نظاره ی کوه و دریا میپردازند. آری روزگاری زندگی بدین گونه میگذشت.


III - دولتهای کوچک


اهالیِ بخشِ باختریِ خاکِ اصلیِ یونان از آغازِ تاریخِ یونان تاکنون، به زندگیِ فلاحتی و آرامِ خویش قانع بوده اند. مردمِ لوکریس و آیتولیا و آکارنانیا و آینیانیا، به سببِ زندگیِ ساده خود، و دوری از مسیرِ تحول انگیزِ بازرگانی، به ادبیات و فلسفه و هنر نمی گراییدند، و میدانِ بازی و تماشاخانه، که در آتیک اهمیتِ بسیار داشت، در این سرزمین برای خویش جایی نیافت. معابدِ آنان به سبکی روستایی بنا شده و فاقدِ هر گونه جلالِ هنری بود. در این ناحیه به شهرهایی کوچک و دور از یکدیگر برمی خوریم: آمفیسا در لوکریس، ناوپاکتوس در آیتولیا، و کالیدان که روزگاری "مِلِ آگِر" با آتالانتا در آنجا به شکارِ گراز پرداختند.(چون گرازی وحشی به تباه ساختنِ کشتزارهای کالیدان  پرداخت، "مِلِ آگِر"، پسرِ "اُنی اِس" شاهِ کالیدان ، به یاریِ پهلوانانی مانندِ تِسِئوس و کاستور و پولوکس  و نِستور و یاسون و نیز آتالانتا زیبارویِ چابک پا به جنگ آن برخاست. گراز چند پهلوان را از پا درآورد، اما آتالانتا آن را به تیر زد، و "مِلِ آگِر" آن را به قتل رسانید. آتالانتا خواستگارانِ بسیار داشت. اما با هر خواستگاری شرط میکرد که اگر در دویدن از او پیش افتد، شوهرِ وی میشود، و گرنه به هلاکت میرسد. هیپومِنِس مسابقه را برد، زیرا در هنگامِ دویدن سیبهای طلاییِ هِسپِرِدیس را رها کرد، و آتالانتا چون به گرفتنِ آنها پرداخت، از هیپومِنِس عقب ماند. درباره ی عشقِ محرمانه ی "مِلِ آگِر" به آتالانتا و مرگِ غم انگیزِ او، رجوع شود به “آتالانتی در کالیدان ”، اثر سوین بورن. ) در ساحلِ باختریِ کالیدان ، شهرِ میسولونگی قرار داشت. در اینجا بود که "مارکو بوزاریس" تن به جنگ داد و بایرون کشته شد.



بینِ آکارنانیا و آیتولیا، رود آکِلوس، که بزرگترین رودِ یونان است و یونانیانِ خیالپرور برای آن دعا میخواندند و قربانی میکردند، واقع است. در نزدیکیِ سرچشمه های این رود در اِپیروس، سرچشمه ی رودی دیگر به نام سپِرکیوس را میبینیم. در کناره های همین رود در سرزمینِ آینیانیا، قوم آکایایی و قبیله ی کوچکِ هِلِنس، که نامش بر همه یونانیان اطلاق شد، به سر میبرد. در جانبِ خاور، مَعبَرِ ترموپیل یا ترماپیلی که، به خاطرِ وجودِ چشمه های گرمِ گوگردی، “دروازه های گرم” نام گرفته است، به نظر میرسد. قسمتی از آن، که بینِ کوه ها و خلیجِ مالیس قرار دارد، بسیار تنگ و از لحاظِ سوق الجیشی بسیار مهم است. آن سویِ ترموپیل، پس از کوهِ اوتریس و ناحیه فتیوتیس، سرزمینِ وسیع تِسالی به چشم میخورد.


شهرِ فارسالوس، که شاهدِ غلبه ی سزار بر پومپیوس بود، در اینجاست. در همه ی یونان، سرزمینی مانند تِسالی دارای کشتیهای فراوان، اسبهای نیرومند، و هنر، کم مایه نیست. در هر جانب، رودهایی که سرانجام به رود، پِنِئوس میریزند، روانند. در نتیجه، خاکِ آن از مرزِ جنوبی تا دامنه ی جبالِ شمالی بسیار پرمایه است. رودِ پِنِئوس راهِ خود را از میانِ این کوه ها میگشاید و از تِسالی به دریای تراکیایی میرود و در میانِ قُله های اوسا و اولمپ بستری به نامِ تِمپی به وجود میآورد. صخره های پرشیبِ مرتفع، در طولِ شش کیلومتر، این رودِ خشمگین را احاطه کرده اند. در پیرامونِ این رود، شهرهای متعدد دیده میشود، مانندِ: فِرِی، کرانون، تریکا، لاریسا، گلیِرتون، اِلیتیا. در این شهرها امیران و زمینداران، که از دسترنجِ بردگانِ این سرزمینها بهره ای میجستند، به حکمرانی مشغولند. در شمالیترین نقطه ی این ناحیه، کوهِ اولمپ که دارایِ بلندترین قُله ها و مَقَرِ خدایان بود، قد علم کرده است. در دامنه های شمالی و خاوریِ آن، پیریا واقع است(سخنِ خردمندانه ی الکساندر پوپ از این رهگذر برخاسته است: دانشِ اندک، چیزِ خطرناکی است; در چشمه ی پیریا یا درست بنوشید یا اصلا بدان لب مزنید. ); موزها، پیش از آنکه به هِلیکون بکوچند، در اینجا به سر میبردند. ماگنِسیا، که کوهِ اوسا و کوهِ پِلیون را در بر گرفته است، بر کنارِ خلیج قرار دارد.


چند کیلومتر دورتر از ماگنِسیا، جزیره ی بزرگِ یوبویا، در بینِ خلیجهای ساحلیِ یونان و دریای اژه به چشم میخورد و در ناحیه ی کالکیس به سویِ ساحل میگراید و تقریبا به بیوشا میپیوندد. این جزیره بر رشته کوهی تکیه دارد که از اولمپ به اوسا و پِلیون و اوتریس مربوط میشود و در جزایرِ سیکلاد پایان میپذیرد. دشتهای ساحلیِ جزیرهِ یوبویا به قدری حاصلخیزند که، در عصرِ هجومِ قومِ دوری، یونیاییهای سرزمینِ آتیک را وسوسه کرد و سپس آتنیان را به فتحِ خود برانگیخت. آتنیان بدرستی دریافتند که اگر آتن به محاصره افتد و نتواند از غلاتِ یوبویا بهره جوید، مسلما مردم از قحطی جان خواهند داد. کالکیس منبعِ مس و آهن و صدف، و یکی از مهمترین مراکزِ معدنیِ یونان بود. شمشیرهای بیمانند و گلدانهای مفرغی آن، از لحاظِ استحکام و ظرافت در همه جا اِشتهار داشتند. سکه زنی باعثِ افزایشِ ثروتِ کالکیس و ایجادِ کوچنشینهای تجارتی در تراکیا و ایتالیا و سیسیل شد. اوزان و مقادیرِ یوبویا تقریبا در سراسرِ یونان رواج یافت، همان گونه که الفبای کالکیس از طریقِ کوچنشینِ کوما به روم رسید و بعد به صورتِ خطِ لاتین و الفبای اروپاییِ کنونی درآمد. در جنوبِ کالکیس، شهرِ "اِرِت ریا"، یعنی رقیبِ کهنِ کالکیس، واقع بود، و یکی از شاگردانِ افلاطون به نامِ مِنِدِموس در آنجا حوزه ای فلسفی تاسیس کرد. اگر از این نکته بگذریم، در تاریخِ فلسفه و هنرِ یونان هیچ گاه به نامِ "اِرِت ریا" و کالکیس بر نمیخوریم.


کالکیس به وسیله ی پُلی چوبین، که به سال 411 ق م بر تنگه یوریپوس ساخته شد، با بیوشا مرتبط است. در جنوبِ بیوشا، به فاصله ی چند کیلومتر، شهرِ کوچکِ آولیس، یعنی قربانگاهِ دخترِ آگاممنون، واقع است. در این سرزمین، روزگاری یک قبیله ی گمنام به نام گرایی به سر میبرد. عده ای از افراد آن در ایجادِ کوچنشینِ کوما، که در نزدیکیِ ناپل بود، با مردمِ یوبویا همکاری کردند. رومیان، مردمِ یونان را به نامِ این قبیله، گرایسی، یا گریگ خواندند، و از آن پس، تمامِ دنیا، یونانیان را به اسمی خواند که خودِ یونانیان هیچوقت آن را به خود اتلاق نمیکردند. در جنوبِ آولیس، شهری است به نامِ تاناگرا، و در این شهر، بانویی میزیست به نامِ کورینا که در حدودِ سالِ 500 ق م به مناسبتِ اشعارِ خود، از شاعرِ بزرگ، پینداروس، جایزه گرفت. بهترین مجسمه های کوچک در قرنِ پنجم و چهارم ق م نیز در این شهر ساخته میشد. در هشت کیلومتریِ جنوبِ تاناگرا، سرزمینِ آتیک قرار دارد. و کوه های پیرامونِ آتن از فرازِ کوهِ پارنِس خودنمایی میکنند.


IV - آتیک


1- محیط آتن


در آتیک حتی شرایطِ جوی نیز متفاوت بنظر میرسد: هوا پاکیزه و خنک و آفتابی است، و خورشید در هر سال سیصد روز تابندگی دارد. "تازه وارد" در آتیک فورا به یادِ سخنِ سیسِرو میافتد: “هوای پاکیزه ی آتن در تیزهوشیِ مردمِ آتیک بزرگترین تاثیر را دارد.” زمستان و پاییز فصلهای بارندگیِ آتیک به شمار میروند.


تابستان کمتر باران میبارد. مِه بندرت رخ مینماید. در آتن تقریبا سالی یک بار، و در قُله های اطرافِ آن هر ساله چهار یا پنج بار برف میبارد. فصلِ تابستان گرم، ولی خشک و قابلِ تحمل است. در گذشته، در مردابهای نواحیِ کم ارتفاع، بیماریِ مالاریا به تندرستی لطمه میزد. خاکِ آتیک قوت ندارد; تقریبا همه جا سنگهای قلیایی در مجاورتِ خاکِ سطحِ زمین قرار دارد و زراعت به مثابه نبردی سخت برای تحصیلِ رِزق در میآید.( توسیدید میگوید: “آتیک، به علتِ فقرِ خاکِ خود، از دیرگاه از تهاجم و تفرقه فارغ ماند.” ) ظهورِ تمدن در آتیک صرفا به خاطرِ بازرگانیِ پرتهورِ این خِطه و پشتکارِ آن در پرورشِ زیتون و انگور میسر شد.



جای بسی تعجب است که در این شِبهِ جزیره ی بایر، شهرهای متعددی به وجودآمد. این شهرهادر همه جا پراکنده بودند: در کنارِ هر بندرگاهِ ساحلی و تمامِ دره های موجودِ بینِ تپه ها. در آغازِ دوره ی نوسنگی، مردمی نیرومند و فعال در آتیک به سر میبردند. سپس قوم یونی، بر اثرِ تهاجم و هجرتِ اقوامِ شمالی، از بیوشا و پِلوپونِز  به آتیک ریختند. اینان، که با پلاسگیها و "مای سینی"ها و آکایاییها آمیخته بودند، با مهمان نوازیِ بومیان مواجه شدند و با آنان اختلاط کردند. در آتیک، یک نژادِ فاتحِ خارجی، بومیان را استثمار نمیکرد، بلکه یک دودمانِ مختلطِ مدیترانهای، با قامتهای متوسط و چهره های سبزه، در آن زندگی میکرد که مستقیما خون و فرهنگِ کهنِ هِلادی را به ارث برده بود و با افتخار از کیفیتِ بومیِ خود آگاه بود، و توانست دوریهای تازه به دوران رسیده ی نیمه وحشی را از حریمِ ملیِ خود بیرون نگاه دارد.


قوانینِ اجتماعیِ آتیک براساسِ پیوستگیِ خونی بود. هر خانواده به قبیله ای بستگی داشت و هر قبیله، خود را از نسلِ قهرمانی مقدس میدانست، خدایِ مُعَیَنی را پرستش میکرد، تشریفاتِ دینیِ خاصی را به جا میآورد، و دارایِ حاکم و خزانه دار و زمینِ مشترک و گورستانِ اختصاصی بود. اعضای قبیله با غیر ازدواج نمیکردند و میراثِ آنان به غیر نمیرسید; همه در همکاری میکوشیدند. دفاع از قبیله، یا هر یک از اعضای آن، بر عهده ی همه ی اعضای قبیله بود. این اصل در موردِ انتقامگیری از قبایلِ دیگر یا برخی از افرادِ آنها صدق میکرد. در آتیک چهار قبیله به سر میبردند، و هر یک شاملِ سه تیره، و هر تیره شاملِ سی طایفه، و هر طایفه تقریبا شاملِ سی خانواده بود. این سلسله مراتبِ خونی، که مبنایِ سازمانِ اجتماعی و نظامی به شمار میرفت، باعثِ تثبیتِ طبقه ی اشراف شد. از این رو "کلایس تِنیس"، هنگامی که درصددِ استقرارِ دموکراسی برآمد، دگرگونیِ سازمانِ جامعه را لازم دید.


هر یک از شهرها و دهکده ها ظاهرا در ابتدا موطنِ قبیله ای بود و به نامِ خدا یا پهلوانِ معبودِ آن قبیله خوانده میشد، چنانکه نامِ شهرِ آتن ماخوذ از نامِ الاهه ی آتنا بود. مسافری که از بیوشای خاوری به آتیک میرفت. نخست پا به اوروپوس میگذاشت و خاطرها ی نازیبا از این شهرِ مرزی که مانندِ سایر شهرهای مرزی، مسافر را دچارِ وحشت میکرد با خویش میبرد. دیکارکوس تقریبا به سالِ 300 ق م، در توصیفِ آن، چنین میگوید: “اوروپوس لانه ی فروشندگانِ حیله گر است. مامورانِ گمرک در اینجا حرصی بیمانند دارند. فرومایگی در پوست و گوشتِ آنان ریشه کرده است. بیشترِ مردمِ آن خشن و بدرفتارند، زیرا مردمانِ ظریف و تربیت یافته را پس رانده اند.” مسافر اگر از اوروپوس به جنوب میگرایید، با یک عده شهرِ نزدیک به یکدیگر برخورد میکرد، مانندِ رامنوس، آفیدنا، دِکِلیا، آکارنای، ماراتون، و "براو رون". دِکِلیا در جنگهای پِلوپونِز ی به عنوان محلی استراتژیک شناخته شد. آکارنای، در پرتوِ یکی از نمایشنامه های آریستوفان (آریستوفانس) که از جهتی بدان پرداخت، شهرت یافت.

 

 "براو رون" شهری فعال بود، و مجسمه ای از آرتِمیس، که اورِستِس و ایفیگِنیا از شبه جزیره ی تاوروس آورده بودند، در معبدِ آن شهر قرار داشت; کثیری از مردمِ آتیک هر چهار سال یک بار به آنجا میشتافتند و در جشنِ آرتِمیس یا براورونیا شرکت میکردند. مسافر، پس از ترکِ این شهرها و گذر از "پراسیای" و توریکوس، به ناحیه ی لائوریوم، سپس به سونیوم میرسید. لائوریون محضِ کانهای نقره و موقعیتِ جنگیِ خود مورد توجه بود; سونیوم، که در انتهای شبه جزیره واقع است، دریانوردانی را که در راهِ "ربُ النوع پوسیدون"، نذری داشتند به معبدِ بزرگ خود جلب میکرد. در ساحلِ باختریِ آتیک، آنافلوستوس، و پس از آن جزیره سالامیس، موطنِ آیاس و اوریپید، قرار داشت(محتملا نام این جزیره از کلمه فنیقی “شالام” (Shalam) به معنیِ صلح گرفته شده است.  ). آنسوتر، "اِل یوسِس" شهری که از لحاظ دِمِتِر، الاهه ی کشاورزی، و مَناسکی که به افتخارش برپا میشد، مقدس بود و بندرِ پیرایوس واقع بود. کالاهای سراسرِ مدیترانه، به میانجیِ این بندرِ مستحکم که پیش از "تِمیس توکلِس" به ارزشِ آن پی نبرد، در اختیارِ مردمِ آتن قرار گرفت. دشواریِ زراعت در آتیک، نزدیکیِ همه ی بخشهای آتیک به دریا، و فراوانیِ بندرگاه های مناسب، مردمِ آتیک را به بازرگانی کشاند.


بازرگانان در پرتوِ دلاوری و ابتکارِ خود بازارهای اژه را در انحصارِ خود گرفتند، و دارایی و نیرومندی و فرهنگِ آتن در عصرِ پِریکلِس از همین امپراطوریِ بزرگِ بازرگانی پدید آمد.


2- آتن در عهد حکومت متنفذان


شهرهای آتیک نه تنها آتن را احاطه کرده بودند، بلکه بدان بستگی داشتند. پیش از این گفته ایم که به گمانِ یونانیان، تِسِئوس به شهرهای آتیک نظامِ سیاسیِ یگانه و پایتختِ واحدی بخشید.( تاریخِ این حادثه، بنابر روایاتِ باستانی، قرن سیزدهم ق م است، ولی میتوان گفت که اتحادیه ی آتیک و سلطه ی آتن پیش از سال 700 تحقق نپذیرفت. زیرا در “سرودِ ستایشِ دِمِتِر”، که در این تاریخ ساخته شده است، چنین سخن رفته است که شهرِ اِلِئوسیس برای خود شاهی مستقل دارد.  این حادثه را، که واقعه ای افسانه ای است، به سال 1068 ق م نسبت داده اند.) در هشت کیلومتریِ بندرِ پیرایِئوس، و بین کوه هایِ هایمِتوس و پِنتِلیکوس و پارنِس، شهرِ آتن از گسترشِ ارگی که "مای سینی"های کهن ساخته بودند به وجود آمد، و مالکانِ زمینهای آتیک در آن سکنا گرفتند. قدرت در دستِ خاندانهای کهن و مالکانِ بزرگ بود. اینان، در مواقعی که پایه ی امنیتِ بلادِ خویش را متزلزل میدیدند، به سلطه ی یک پادشاه رضا میدادند، ولی به هنگامِ آرامش، به شیوه ی ملوک الطوایف به سر میبردند. پس از شاه کودروس، که به هنگامِ دفاع در برابر دوریانِ مهاجم  خود را قربانی کرد و چون قهرمانی مرگ را پذیرا شد، بزرگانِ شهر اعلام داشتند که کسی شایسته ی جانشینیِ او نیست، و به جای پادشاه، برای خود یک  آرکون (سرکرده) برگزیدند. این آرکون مادام العمر عهده دارِ حکومت بود. در سال 752، مدتِ حکومتِ آرکون  را به 10 سال محدود گردانیدند و سپس، در سال 683، این مدت را به یک سال تنزل دادند و بعدا قدرت را میان 9 آرکون  تقسیم کردند. سال به نامِ یکی از آن 9 نامگذاری میشد; دیگری که تنها بر امورِ دینی ریاست داشت، “پادشاه” نام میگرفت; یکی دیگر از آنان، سرداریِ لشکر، و شش تنِ دیگر قانونگذاری را بر عهده داشتند. در آتن نیز مانندِ اسپارتا و روم، پایان یافتنِ رژیمِ پادشاهی به منزله ی پیروزیِ مردم یا گامی به سویِ دموکراسی نبود، بلکه به منزله ی بازگشتِ قدرتِ ملوک الطوایف بود این نیز یکی دیگر از نوساناتِ تاریخی میانِ حکومتهای منطقه ای و حکومتِ مرکزی بود. در نتیجه، همه ی قدرتها را از شاه گرفتند و فقط مقامِ کِهانَت را برای او باقی گذاشتند. البته لغت “پادشاه” در قانونِ اساسیِ آتن دوام آورد، ولی این کلمه دیگر بر معنیِ حقیقی خود دلالت نمیکرد. آری، صاحبانِ نفوذ چه بسا نهادهای اجتماعی را دگرگون یا نابود میکنند، بدون آنکه نام آنها را از بین ببرند.


حکومتِ آتیک مدتِ پنج قرن در دستِ اشراف بود. در دوره ی حکومتِ آنان، مردم از لحاظِ سیاسی به سه طبقه تقسیم میشدند: طبقه ی سواران که مالکِ اسب بودند و میتوانستند، برای جنگ، سوارِ نظام تدارک کنند;(آتنیان، مانند رومیان و فرانسویها و انگلیسیها، سوارکاری را خاصِ بزرگان میدانستند. خوشایندیِ کلمه ی فرانسوی “شوالیه”، که در اصل به معنیِ “سوار” است، از اینجاست.) طبقه ی گاوداران که هر یک دارایِ دو گاو بودند و برای تشکیلِ پیاده نظامِ سنگین آمادگی داشتند; طبقه ی کارگرانِ مزدور که دسته های سبکِ پیاده را تشکیل میدادند. تنها دو طبقه ی نخست شهروند به شمار میآمدند، و حُکّام و قُضّات و کاهنان از طبقه ی سواران انتخاب میشدند. آرکون ها، پس از سر آمدنِ دوره ی حکومتِ خود، در صورتی که در ایامِ تصدی رسوایی به بار نیاورده و خوشنامی خود را از دست نداده بودند، به عضویتِ دایمیِ شورای روسای قبایل (بوله) در میآمدند. این شورا شامگاهان در آریوپاگوس یا تپه ی آرِس برپا میشد و آرکون ها را انتخاب میکرد و بر کشور حکم میراند. حتی در دورانِ سلطنت نیز این شورا اقتداراتِ شاه را محدود میکرد، و حالا، در دورانِ حکومتِ اقلیتِ مُتُنَفِذ، این شورا همانندِ شورای روم سلطه ی کامل داشت.


سَکَنه ی آتن از لحاظِ اقتصادی هم به سه طبقه تقسیم میشدند: طبقه اول اشراف بودند که در شهرها در تجمل میزیستند بردگان و کارگرانِ مزدور، زمینهای آنان را میکاشتند و بازرگانان داراییهای نقدیِ آنان را به کار میانداختند; طبقه دوم پیشه وران و صنعتگران و بازرگانان و کارگرانِ آزاد را شامل میشد که، از لحاظِ ثروت، پس از اشراف قرار داشتند. چون بر اثر کوچنشینی بازارهایی برای داد و ستد فراهم آمد و بازرگانی به برکتِ ضربِ سکه، رونقی بیشتر یافت، این طبقه قَوام گرفت و در عصرِ سولون و پیسیس تراتوس در حکومت رخنه کرد و در عصرِ کلیستِنِس و پِریکلِس به اوجِ اقتدارِ خود رسید. کارگران اکثر از مردمانِ آزاد بودند و بردگان، اقلیتی کوچک محسوب میشدند; فقیرترین طبقه، کارگرانِ کشاورزی بودند. اینان زارعینِ کوچکی بودند که میبایست با خِسَتِ زمین و طمعِ رِباخواران و اشرافِ زمیندار دست و پنجه نرم میکردند و دل خوش میبودند که به داشتنِ تکه زمینی مُفتَخَر هستند.


برخی از کشاورزانِ فقیر، در گذشته، زمینهای وسیع در تملک داشتند، ولی بدان سبب که همسرانِ آنان پربارتر از زمینها بودند، زمینها، در نتیجه ی تقسیم در میانِ فرزندانِ متعدد، رفته رفته به صورتِ قطعات کوچک درآمد. مالکیتِ اشتراکیِ زمین توسطِ طایفه و خانواده ی پدر سالار از بین میرفت و حصار و گودال و پرچین، ظهورِ مالکیتِ حسودانه ی فردی را مشخص میکرد. بعد از آنکه زمینها کوچک و زندگیِ روستایی متزلزل شد، بسیاری از کشاورزان به رغمِ جرایم و منعِ قانونی زمینهای خود را فروختند و راهیِ آتن و شهرهای کوچکتر شدند تا به تجارت و صنعت و کارگری مشغول شوند. برخی دیگر که از عهده ی وظایفِ مالکیت بر نمیآمدند، املاکِ اَشراف را به اجاره گرفتند و قسمتی از محصول را به عنوانِ کارمزدِ خود دریافت داشتند. کسانی دیگر در محلهای خود ماندند و چندی با وامگیری دوام آوردند و سپس ناگزیر، زمینهای خود را به بستانکاران واگذاشتند و خود مزدورِ آنان شدند. بستانکاران تا دریافتِ بدهیِ خود مالکِ زمین محسوب میشدند و تخته سنگی روی زمینِ رهنی میگذاشتند تا بدین وسیله مالکیتِ خود را اعلام دارند. در نتیجه، بتدریج خرده مالکی کمتر، کشاورزانِ آزاد قلیلتر، و مالکانِ عمده افزونتر شدند. به گفته ی ارسطو، “همه ی زمینها به عده ای قلیل تعلق یافت، و کِشتکاران و زنان و فرزندانِ آنان به صورتِ برده در معرضِ فروش گذارده شدند، زیرا قادر به بازپرداختِ وام یا اجاره بهای خود نبودند.” بازرگانیِ خارجی و تبدیلِ معاملاتِ پایاپای به داد و ستدِ پولی به نوبه ی خود لطماتی دیگر بر کشاورزان وارد آورد، زیرا فراورده های فلاحتیِ آنان از عهده ی رقابت با محصولاتِ فلاحتی که از خارج وارد میشد بر نمیآمد و با بهای مناسب به فروش نمیرسید، در حالی که خودِ آنان ناگزیر از خریدِ مصنوعاتی بودند که بهای آنها هر ساله، به سببِ عواملی که از کنترلِ خریداران بر کنار بود، بالا میرفت. از اینها گذشته، خشکسالی، کثیری از کشاورزان را میکشت و کثیری را به خاکِ سیاه مینشانید. سرانجام، تنگیِ زندگی در آتیک به جایی کشید که مردم، جنگ را برای خود نعمتی شمردند و با آغوشِ گشاده پذیرفتند. جنگ، هر چه بود، احتمالا به تصرفِ زمینهای جدید میانجامید و معمولا از شماره ی دهانهایی که برای غذا باز بود، میکاست.


در شهرها، مردمِ طبقه ی میانه، که موانعِ قانونی در راهِ خویش نمیدیدند، در جریانِ سودجویی چندان پیش میرفتند که باعثِ عُسرتِ کارگرانِ آزاد میشدند و تدریجا آنان را با بردگان برابر میساختند. قیمتِ زورِ بازو آن قدر پایین آمد که مردمِ مُرَفَه با دیده ی تحقیر به کارِ بدنی نگریستند و کارِ یدی نمودارِ بندگی و دور از شانِ "آزاد مردان" تلقی گشت. مالکانِ زمین که به ثروتِ روزافزونِ بازرگانان، رشک میبردند. غلات را که قوتِ مردم بود به خارج میفرستادند و در نهایت، زیرِ لوای قانونِ قَرض، خودِ اهالیِ آتن را هم به فروش رساندند.


قوانینِ دراکو چند صباحی مردم را به رفعِ تباهیها امیدوار کرد. دراکو تقریبا به سال 620 ق م مامورِ تنظیم و، برای اولین بار، تدوینِ یک روشِ قانونی شد تا نظم را به آتیک بازگرداند. بنابر آنچه ما از آن قوانین میدانیم، اساسیترین پیشرفتِ قوانینِ دراکو، توسعه ی نسبیِ امکانات، برای احرازِ مقامِ آرکونی در میانِ ثروتمندانِ نوپا بود. همچنین حقِ قصاص را که تا آن زمان، بنابر رسمِ تلافی، در صلاحیتِ خانواده بود، به مجلسِ سِنا واگذاشت. قانونِ اخیر، جدا اِصلاحی اساسی بود. اما، برای آنکه طالبانِ قصاص را به قبول آن وادارد، ناچار از وضعِ مجازاتهای سخت شد. از این رو، بعد از آنکه با پیدایشِ قوانینِ سولون ،قوانینِ دراکو لغو شد، فقط خاطره ی مجازاتهای شدیدِ او در اذهان باقی ماند. در واقع، دراکو، رسومِ خشنِ رژیمِ مُلوکُ الطوایفی را در قانونِ خویش گنجانید و برای نجات دادنِ وامداران و محدود کردنِ استثمارِ بینوایان، گامی برنداشت. با اینکه تا حدی دامنه ی حقوقِ سیاسی را توسعه داد، ولی از نفوذِ اشراف در کارِ دادگستری نکاست و به آنان امکان داد که قوانین را بر طبقِ مَصالحِ خویش تفسیر کنند. به طورِ کلی، قانونِ دراکو بیش از پیش مالکان را تقویت کرد. اگر کسی دست به دزدیِ کوچکی میزد یا در کار، مُسامِحِه میکرد، در صورتی که شهروندِ آتیک بود، از حقوقِ مدنی محروم میشد. و اگر برده یا بیگانه بود. به هلاکت میرسید. پلوتارک در رساله ی“سولون” گفته است: “آنان که یک کلم یا سیب میدزدیدند، مانندِ فرومایگانی که آدم میکشتند یا دست به غارتِ اماکنِ مقدس میزدند، کیفر میدیدند.”


در اواخرِ قرنِ هفتم ق م، کینه ی بینوایان، علیهِ ثروتمندان که کاملا از پشتیبانیِ قانون برخوردار بودند سخت تحریک شد و اوضاعِ آتن به سر حدِ انقلاب کشیده شد. برابری: پدیده ای غیرطبیعی است; هر جا توانایی و هوشیاری آزاد باشد، نابرابری باید آنچنان رشد کند که تا بالاخره با فقرِ عمومیِ ناشی از جنگِ طبقاتی از بین برود. برابری و حریت، قرین نیستند، دشمنِ یکدیگرند. انباشتِ سرمایه در آغاز امری ضروری است، ولی در پایان امری مهلک میشود. پلوتارک در این باره میگوید: “اختلافِ ثروت، میانِ غنی و فقیر به اوجِ خود رسیده بود و به نظر میرسید که شهر در اوضاعِ خطرناکی به سر میبرد، و هیچ وسیله ای برای جلوگیری از اغتشاش وجود نداشت، مگر یک قدرتِ استبدادی.” فقرا میدیدند که هر ساله وضعِ آنان بدتر میشود و حکومت و ارتش در دستِ اربابان است و دادگاه های فاسد، همواره بر ضدِ ایشان رای میدهند. پس، برای تعدیلِ ثروت، آماده قیام شدند. توانگران که دیگر نمیتوانستند با قوانینِ جاری قروضِ خود را وصول کنند، به قوانینِ پیشین توسل جستند. و در برابرِ توده ها، که نه تنها اموالِ آنان، بلکه نظامِ اجتماعی و دین و تمدنِ ایشان را هم تهدید میکردند، به دفاع برخاستند.


3- انقلابِ سولون


در بحبوحه ی این کشاکش، حادثه ای عجیب و باورنکردنی روی داد: مردی به نام سولون به پا خاست و، بدونِ جبر یا حتی سخنانِ شدیداللحن، ثروتمندان و فقرا را به نحوی یکسان قانع کرد که اختلافاتِ موجود را فیصله دهند و با یکدیگر سازش کنند. این سازش در آتن به طوری صورت گرفت که نه تنها از هرج و مرج جلوگیری کرد، بلکه نظمِ سیاسی و اقتصادیِ نوینی به جایِ نظامِ پیشین نشانید. براستی نهضتِ سولون یکی از معجزاتِ امیدبخشِ تاریخ بود.


پدرِ سولون از طبقه ی اشراف و از پاک خونترین خاندانها بود و نَسَبش به پادشاه کودروس میرسید. او خود نَسَبِ خویش را تا "پوسیدون" برمی شِمُرد. مادرش با مادرِ پیسیس تراتوس، جبارِ معروف که ابتدا از قوانینِ سولون سرپیچی کرد، ولی بعد به تحکیمِ آنها پرداخت، خویشاوندی داشت. سولون در جوانی با تمامِ نیرو از زندگیِ دورانِ خود بهره برد: شعر سرود و نغمه ی “عشقِ یونانی” سر داد و، مانندِ تیرتایوس، با شعرِ خود ،مردم را به هیجان آورد و به جنگ و فتحِ سالامیس کشانید. در میانه  ی عمر، اخلاقش، برخلافِ شعرش، بهبود یافت. اشعارش مبهم و بیروح، ولی اندرزهایش نیکو شد. اعلام کرد: “بسیاری از مردمِ ناشایست، ثروتمندند و در عینِ حال کسانی که از آنان بهترند، در تنگدستی به سر میبرند. با این وصف، ما حاضر نیستیم که آنچه داریم به آنان دهیم و ثروتِ آنان را بستانیم، زیرا از این دو یکی ماندنی است و دیگر رفتنی.” ثروتِ توانگران از ثروتِ آن که فقط مالکِ معده و ریه و دست و پایِ لذت آفرین و لطفِ جوانی و وجودی هماهنگ با تنوعاتِ حیات است، گرانتر نیست. سولون، با وجودی که در قوانینِ خود سکوت در برابرِ شورش را جنایت دانست، عملا در برابرِ شورشی که در آتن روی داد بیطرفی پیش گرفت. با اینهمه، سولون کارها و شیوه هایی را که سببِ تفوقِ روزافزونِ اغنیا بر فقرا میشد منع کرد.


اگر قولِ پلوتارک را قبول کنیم، پدرِ سولون “ثروتش را به سببِ سخاوتِ خود از دست داد.” سولون به تجارت پرداخت و از سوداگرانِ کامروا شد و تجربه های وسیعی در زمینه ی تجارت کسب کرد و گذارَش به نواحیِ دوردست افتاد. کردارش با گفتارش همنوا بود و به درستکاری شهره شد. در سالِ 594، که هنوز جوان بود و 44 یا 45 سال بیشتر نداشت، نمایندگانِ طبقاتِ متوسط نزدِ او آمدند و از او خواستند تا مَنصَبِ حکومت را بپذیرد; به او اختیارِ تام دادند که آتشِ جنگِ طبقات را فرو نشاند و قانونِ اساسیِ جدیدی برایِ کشور وضع کند و ثباتِ دولت را بازگرداند. طبقاتِ بالا هم، با این اعتقاد که ثروتمندی؛ چون او الزاما مردی محافظه کار خواهد بود، با بیمیلی به حکومت و اصلاحاتِ او تن دادند.


نخستین مساعیِ او ساده، اما از لحاظِ اصلاحاتِ اقتصادی مهم بودند. چون قَدَمی برای تقسیمِ مجددِ اراضی برنداشت، افراطیان را نومید کرد، در حالی که اگر دست به این کار میزد، جنگی داخلی در میگرفت که یک نسلِ تمام طول میکشید و اختلافات و جنگِ طبقاتی را تشدید میکرد. او، براساسِ اصلِ معروفِ خود یعنی اصلِ “برداشتنِ تعهدات”، همان طور که ارسطو میگوید، “همه ی وامهایی را که مردم به یکدیگر یا به دولت داشتند”، از اعتبار انداخت.(دیونِ تجاریی که متضمنِ بردگیِ وام گیرنده نبودند باطل نشد) همه ی اراضیِ آتیک را از گِرو درآورد و، علاوه بر این، کسانی را که به سببِ عجز از پرداختِ وام، برده شده بودند آزاد کرد و حتی افرادی را که به عنوانِ برده فروخته و به خارج برده شده بودند، بازخرید و آزادی بخشید و از آن پس این گونه برده سازی را ممنوع کرد. این دیگر ناشی از ویژگیهای بشری بود که برخی از دوستانِ او، چون از تصمیمِ او برای الغای دُیون باخبر شدند، اراضیِ پهناوری را به رهن گرفتند و بعدا، بدونِ پرداختِ حقِ رهن، آن اراضی را نگاه داشتند. ارسطو مینویسد که کسانی از این کار به ثروتهای هنگفت رسیدند، ولی ثروتهای خود را از میراثِ نسلهای پیشین قلمداد کردند. پس، سولون به مسامحه یا سودجویی متهم شد. ولی بزودی مردم دریافتند که سولون خود از طلبکاران بوده و از آن قانون زیان برده است. با این وصف، توانگران؛ دهان به اعتراض گشادند و گفتند که قوانینِ سولون، وسیله ی مصادره ی اموالِ اغنیاست. لیکن بیش از ده سال از صدورِ آن قوانین نگذشته بود که آتنیان، تقریبا بالاتفاق، اصلاحاتِ سولون را وسیله ی پیشگیری از انقلابِ خونین خواندند.


درباره ی سایرِ اصلاحاتِ سولون نمیتوان بِروشنی و با قاطیعت نظر داد. اما، چنانکه ارسطو نوشته است، سولون سکه های آرگوس را، که به امرِ فیدون ضرب شده و تا آن زمان در آتیک رایج بود، منسوخ کرد و سکه های یوبویا را رواج داد و مینا را، که معادلِ 73 دراخما بود، با صد دراخما برابر شمرد. بیانِ پلوتارک در این باره از بیانِ ارسطو رساتر است; گفته است: “سولون مقرر داشت که مینا، به جای هفتاد و سه دراخما، به صد دراخما تسعیر شود و بدین ترتیب، هر چند مقدارِ پولی که مبادله میشد تغییر نکرد، ولی ارزشِ آن پایین آمد. این امر به نفعِ کسانی شد که میبایست قروضِ کلانی را پرداخت میکردند; و در عینِ حال، ضرری نیز متوجهِ بستانکاران نکرد.” فقط آدمِ مطبوع و سخاوتمندی چون پلوتارک میتوانست تورمی ابداع کند که در عینِ کمک به بدهکاران، ضرری نیز متوجه بستانکاران نکند بدونِ شک، در برخی موارد، نیمی از یک قرصِ نان بهتر از هیچ است. گروت و بسیاری دیگر از محققان، گفته ی پلوتارک را چنین تفسیر میکنند که سولون با تنزلِ بیست و هفت درصد از ارزشِ پول، باعثِ سبکباریِ مَلاکانی شد که به دیگران مدیون بودند و ضمنا برای بازیافتنِ اموالِ موردِ رهنِ خود، امکاناتی نداشتند و نمیتوانستند تعهداتشان را بپردازند. اما به نظرِ ما، این امر به منزله ی ضربتی بود نسبت به ملاکانی که به بازرگانان وام داده بودند. بنابراین، اقدامِ سولون فقط برای بازرگانان سود داشت. احتمالا سولون قصدِ تَنَزُلِ پول را نداشت، بلکه فقط میخواست که پولِ آتیک را به صورتی درآورد که برایِ داد و ستدِ تجارتیِ آتیک و پِلوپونِز  مناسب باشد و بر دامنه ی تجارتِ آتیک با بازارهای غنی و روزافزونِ یونیایی، که با پولِ یوبویا داد و ستد میکردند، بیفزاید.



پایدارتر از این اصلاحاتِ اقتصادی، احکامی تاریخی است که به موجبِ آن، قوانینِ سولون به وجود آمدند. در مقدمه ی این قوانین، حکمِ عفوِ عمومی به چشم میخورد. مقرر شد که زندانیان آزاد شوند و هر کسی که به جرمی سیاسی تبعید شده بود، به شرطِ آنکه جرمِ او توطئه علیهِ حکومت نبود، میتوانست به محلِ خود بازگردد. سولون به طورِ صریح یا ضمنی بیشترِ قوانینِ دراکون را منسوخ و فقط قانونی را که مخصوصِ کیفرِ قاتلان بود ابقا کرد. قوانینِ سولون، همه ی مردمِ آزادِ آن سرزمین را بدونِ استثنا دربرگرفت. اغنیا و فقرا به طورِ مساوی مقید به قوانینِ یکسان شدند، و کیفرهای واحدی درباره ی همگان معمول شد. چون سولون دانست که نمیتواند نقشه ی اصلاحات خود را جز به کمکِ بازرگانان و صنعتگران و سهیم کردنِ آنان در امورِ دولت اجرا کند، اهالیِ آتیک را بر حسبِ دارایی به چهار گروه تقسیم کرد: گروه اول “دارندگانِ پانصد پیمانه”، و ایشان کسانی بودند که درآمدِ سالیانه ی آنان برابرِ پانصد پیمانه از محصولاتِ کشاورزی بود; گروه دوم کسانی بودند که درآمدِ آنان به سیصد تا پانصد پیمانه میرسید; گروه سوم مردمی بودند که درآمدِ آنان بین دویست تا سیصد پیمانه بود; گروهِ چهارم شاملِ سایرِ مردمِ آزاد میشد. درجه ی حرمتِ اجتماعیِ فرد و همچنین مقدارِ مالیاتِ او هم از رویِ همین گروهبندی تعیین میشد، و بدونِ پرداختِ مالیات از حرمتِ اجتماعی نیز محروم بود. سه گروهِ اول و دوم و سوم بترتیب 12و 10 و 5 بار از درآمدِ سالیانه ی خود مالیات میدادند، و مالیاتِ املاک در واقع نوعی مالیات بر درآمدِ تدریجی بود. ولی گروهِ چهارم از پرداختِ مالیاتِ مستقیم معاف بود. آرکون ها و فرماندهانِ ارتش تنها از گروهِ اول انتخاب میشدند، افرادِ گروهِ دوم فقط حق داشتند که برای مشاغلِ اداریِ پایینتر و سواره نظام انتخاب شوند، گروهِ سوم منحصرا به خدمتِ نظامِ سنگینِ اسلحه گمارده میشد، و گروهِ چهارم فقط میتوانست جزوِ سربازانِ ساده درآید. این گروهبندیِ بی نظیر، اصلِ قَرابَت را، که مبنایِ سازمانِ پیشینِ جامعه و حکومتِ اشراف بود، ضعیف کرد و دولتی را به وجود آورد که بر مبنای درجه ی افتخار و مقام، یا به عبارتِ ساده تر، بر مبنایِ میزانِ مالیات بردرآمد؛ شکل میگرفت. در قرنِ ششم و قسمتی از قرن پنجم ق م، حکومتهای مشابهی در اکثرِ کوچگاه های یونانی برقرار شد.


قوانینِ سولون، مجلسِ سنای سابق، یعنی مجلسِ آریوپاگوس را ،در راسِ دولت ابقا کرد، با این تفاوت که آن را از انحصارِ مُتنفذانِ قدیم بیرون آورد و قلمرو ی قدرتِ آن را محدود کرد و در های آن را به رویِ تمامِ افرادِ طبقه ی اول گشود. با این وصف، مجلسِ سنا هنوز دارایِ اقتداراتِ بسیار بود و بر رفتارِ مردم و دیوانسالاران نظارت میکرد. بعد از مجلسِ سِنا، شورایی مرکب از چهار صد عضو بود، و هر یک از چهار قبیله ، جامعه ی صد عضوی  برای آن انتخاب میکردند. انتخاب، رسیدگی، و آماده کردنِ اموری که میبایست موردِ رسیدگیِ مجمعِ عمومی قرار گیرد، به عُهده ی این شورا بود. سولون، چه بسا از رویِ خیراندیشی و آینده نگری، در ورایِ این روبَنای حکومتِ متنفذان، که مایه ی خرسندیِ قدرتمندان بود، سازمانهایی پدید آورد که اساسا دموکراتیک بودند. مجمعِ اِکلِسیا را که در عصرِ هومر وجود داشت، احیا کرد و به صورتِ مجمعِ عمومیِ جدیدی درآورد. این مجمع، که همه ی اعضای جامعه حقِ عضویتِ آن را داشتند، هر ساله از میانِ کسانی که صاحبِ پانصد پیمانه درآمد بودند، آرکون ها را، که تا آن زمان از طرفِ مجلسِ سِنا بدین منصب تعیین میشدند، برمیگُزید و حق داشت، هر وقت بخواهد، دیوانسالاران را استیضاح و حتی به دادگاه؛ جلب و مجازات کند. هنگامی که مدتِ خدمتِ آرکون ها به سر میرسید، مجمع؛ رفتارِ آنان را در مدتِ خدمت موردِ سنجش قرار میداد و، اگر میخواست، میتوانست آنان را از حقِ عضویتِ مجلسِ سِنا محروم کند. از اینها مهمتر، هر چند در ظاهرِ امر نشان نمیداد، این بود که پایینترین طبقه در میانِ شهروندان، همترازِ طبقاتِ بالا، حقِ شرکت در قرعه کشی برایِ مجلسِ هِلیایا را داشتند این مجلس، مجلسی بود از شش هزار عضو، یک هیئتِ منصفه، که دادگاه های مختلف تشکیل میدادند و بر تمامِ موارد، مگر جنایت و خیانت، رسیدگی میکردند. این مجلس همچنین به تقاضای تجدیدِنظر در احکامِ قضات نیز رسیدگی میکرد. ارسطو در این باره میگوید: “برخی گمان میکنند که سولون عمدا به قوانینِ خود صورتی مبهم داد تا عامه ی مردم، با استفاده از نیرویشان در قوه ی قضاییه، نفوذِ سیاسیِ خود را گسترش دهند.” پلوتارک سخنِ ارسطو را ادامه میدهد و میافزاید: “از آنجا که قوانین جوابگوی حلِ اختلافات نبود، تمامِ مواردِ اختلاف را میبایست نزدِ قُضات میبردند، که در واقع اربابانِ قانون بودند.” درخواستِ تجدیدِنظر از دادگاه های مردمی قدرتی بود که بعدها به صورتِ ابزارِ ساختمانِ دموکراسی در آتن درآمد.


سولون بر این قوانینِ اصلی، که در تاریخِ آتن از مهمترین قانونها به شمار میروند، پاره ای مقررات نیز افزود که جوابگوی مسائلِ کم اهمیت تر در زمانِ خودش بود. در وهله ی اول تَمَلُکِ فردی را، که از دیدگاهِ سُنَن اعتبار داشت، قانونی شناخت. اگر مردی دارای فرزندانی بود، میبایست پیش از مرگِ خود اموالش را بینِ آنان تقسیم کند. اگر کسی فرزند نداشت، میتوانست اموالِ خود را، که سابقا پس از او به طایفه اش میرسید، به هر کس که بخواهد واگذار کند. حقِ وصیت و قانونِ آن در آتن به وسیله ی سولون آغاز شد. سولون، که خود کاسب بود، به قصدِ رونق دادنِ تجارت و صنعت، همه ی خارجیانی را که با خانواده های خود برای اقامت به آتن میآمدند و در حرفه ای مهارتی داشتند، از حقِ تابعیتِ آتن برخوردار کرد. به حکم او، صدورِ محصولاتِ زراعتی: غیر از روغنِ زیتون ممنوع شد; میخواست با این عمل مردم را از تولیدِ محصولاتِ زراعتیِ زاید باز دارد و آنان را به حرفه های صنعتی سوق دهد. قانونی وضع کرد تا فرزند مجبور نباشد از پدری که به وی حرفه ی خاصی نیاموخته است حمایت کند. به نظرِ سولون، برخلافِ نظرِ آتنیهای بعد، صنعتکاری: خود از شَرَف و افتخارِ والایی برخوردار بود.


سولون از قانونگذاری در قلمرو ی خطیرِ اخلاق و آداب و سننِ عمومی هم سر باز نزد; بیکاریِ مستمر را جرم شمرد. به کسی که به هرزگی میزیست، اجازه نمیداد که در مجلسِ آتن سخن گوید. روسپیگری را قانونی کرد، ولی بر آن مالیات بست. روسپیخانه های مجاز، که تحتِ نظارت و مراقبتِ دولت بودند، به وجود آورد. با عوایدِ روسپیخانه ها، معبدی برای الاهه ی عشق، آفرودیته، برپا ساخت. یکی از معاصرانِ او، که ظاهرا با "لِکی"، مورخِ مشهورِ ایرلندی، همعقیده بوده است، در مدحِ سولون چنین سروده است: “آفرین بر تو ای سولون، تو زنانِ روسپی را برای استفاده ی شهر و به سودِ اخلاقِ شهری که پُر از جوانانِ نیرومند است خریداری کردی، و اگر قانونِ حکیمانه ی تو نبود، این جوانان گرفتارِ زنانِ نجیب میشدند.” برای کسی که به ناموسِ زنی آزاد تجاوز کند، صد دراخما جریمه قرار داد و مقرر داشت که مردم اگر مردی زناکار را در حینِ عمل دستگیر کنند، در دم او را بکشند. جهیزِ عروسان را محدود کرد، زیرا علاقه داشت که انگیزه ی ازدواج: دوستیِ متقابلِ زن و شوهر و تمایلِ آنان به فرزندآوری باشد. زنان را از داشتنِ بیش از سه جامه نهی کرد. از او خواسته شد که قانونی برای سختگیری نسبت به افراد مجرد وضع کند، لیکن او این درخواست را نپذیرفت و در پاسخ گفت: “زَنداری، باری سنگین است.” بدگویی از مُردگان را بِزِه شمرد، و همچنین بدگویی از زندگان را در معابد و دادگاه ها و ادارات و میدانهای بازی جرم دانست. اما البته نتوانست زبانِ مردمِ آتن را ببندد، زیرا در آن زمان هم، مثلِ عصرِ ما، بدگویی و سخنچینی از لوازمِ جامعه ی دموکراتیک بود.


وی حقِ تابعیتِ آتن را از کسانی که در ایامِ آشوب و اغتشاش، بیطرفی پیش گیرند سلب کرد، زیرا معتقد بود که سهل انگاریِ مردم نسبت به امورِ اجتماعی، منجر به نابودی دولت میشود. برپا کردن جشنهای عظیم و قربانیهای پُر هزینه و نوحه سراییِ طولانی را تحریم کرد و مقدار کالایی را که باید همراهِ اموات دفن شود، محدود کرد. از اینها بالاتر، قانونِ عادلانه و سودمندِ دیگری وضع کرد که، در طولِ نسلهای متمادی، سرچشمه ی شجاعتِ آتنیان شد; به موجب این قانون، دولت موظف بود که فرزندانِ شهیدانِ جنگها را به هزینه ی خود پرورش دهد.


مجازاتهایی که سولون برای قانون شکنان تعیین کرد، نسبت به کیفرهای موردِ نظرِ دراکون، خفیف بود. به هر یک از اعضای جامعه حق داد که بر ضدِ کسی که به نظرِ ایشان مرتکب جنایتی شده است، اقامه ی دعوی کنند. میخواست مردم قوانینِ او را درست دریابند و از آنها پیروی کنند. از این رو قوانینِ خود را، در مقرِ حاکمِ دینیِ شهر، روی استوانه ها یا منشورهای چوبینی که چرخانده و خوانده میشدند نوشت.


برخلافِ "لای کُرگِس" و مینوس و حموربی و نوما، به هیچ روی ادعا نکرد که خدایی از خدایان این قوانین را بر او فرو فرستاده است، و این عمل نیز بیانگرِ خصوصیاتِ آن زمان، آن شهر، و آن مردم است. چون از او خواستند که خود را دیکتاتورِ دایمی کند، امتناع کرد و گفت که دیکتاتوری “پایگاهی بس نیکوست، ولی برای فرود آمدن از آن راهی وجود ندارد.” آزادیخواهانِ تندرو او را انتقاد کردند که میانِ مردم، از لحاظِ ثروت و قدرت، تساوی برقرار نکرد; و محافظه کاران بر او خُرده گرفتند که عامه ی مردم را از حقوقِ سیاسی برخوردار کرد و بر مسندِ قَضا نشانید. حتی دوستش، آناکارسیس، خردمندِ سِکایی، قانونِ جدید را به بادِ تمسخر گرفت و مدعی شد که بر اثرِ قوانینِ او، خردمندان داوری میخواهند و ابلهان به داوری میپردازند.


به نظرِ آناکارسیس، برقراریِ عدالتِ پایدار در میانِ مردم میسر نیست، زیرکان قادرند هر قانونی را چنان تاویل کنند که منطبق بر مصالحِ خاصِ آنان شود. از این گذشته، قانون همانندِ تارِ عنکبوت است که مگسِ کوچک را میگیرد و به حشراتِ بزرگ راهِ فرار میدهد. سولون تمامِ انتقادها را به جان و دل پذیرفت و به نقصِ قوانینِ خود اعتراف کرد. از او سوال شد که آیا آنچه برایِ مردمِ آتن آورد، بهترین قوانین است . جواب داد: “نه، بلکه بهترین قوانینی است که میتوانستند بپذیرند.” سولون، برای همساز کردنِ گروه های متخالف، میانه رَوی پیش گرفت و توانست دولت را پابرجا نگاه دارد. از این رو، از لحاظِ اتخاذِ سیاستِ اعتدال یا میانه روی، میتوان او را یکی از طرفدارانِ ارسطو دانست، اما طرفداری که قبل از ارسطو میزیسته است. بنا بر روایاتِ کهن، شعارِ “در هیچ کار افراط مکن” که بر معبدِ آپولون در دلفی نقش شده است، از اوست. همه ی یونانیان، سولون را یکی از “حکمای هفتگانه” ی خود میشمارند.


دوام آوردنِ قوانینِ سولون، بهترین گواهِ دانشِ اوست. زیرا، با وجودِ هزاران تغییر که در آتن به وقوع پیوست، و با وجودِ استبدادها و انقلابهایی که در آن ناحیه درگرفت، پس از پنج قرن، سیسِرو توانست ادعا کند که قوانینِ وی هنوز در آتن پابرجا مانده است. در هر حال، کار سولون، از نظرِ قضایی، نشانِ پایانِ سلطه ی احکامِ بی اساس، متناقض، و آغازِ سلطه ی قوانینِ مُدَوَنِ دایمی بود. چون از او سوال شد که حکومت چه موقعی استوار میشود، پاسخ داد: “موقعی که مردم از فرمانروایان اطاعت کنند و فرمانروایان هم از قانون.” سولون با قوانینِ خود برزگرانِ آتیک را از قیدِ رِقیَت آزاد کرد و یک طبقه ی زمیندار به وجود آورد که، در نتیجه ی مالک شدنِ زمین، در طیِ نسلهای بسیار، از آزادیِ آتن دفاع کردند. در پایانِ جنگِ پِلوپونِز ، وقتی در آتیک پیشنهاد شد که حقوقِ سیاسی، منحصر به زمینداران باشد، همه ی آزادگان جز پنج هزار تن، واجدِ شرایط بودند. در پرتو ی قوانینِ سولون، تجارت و صنعت از قیودِ سیاسی و موانعِ مالی آزاد شد، وبدین سبب پیشرفتی عظیم دست داد که در سایه ی آن ،آتن پیشوای تجاریِ حوزه ی دریای مدیترانه گشت. حکومتِ اَشرافیِ جدید که مبتنی بر ثروت بود، استعدادهای اشخاص را بر می انگیخت و به نَسَب؛ کاری نداشت. همچنین تعلیم و تربیت را ترغیب میکرد و از لحاظِ مادی و معنوی راهِ اعتلای فرهنگیِ عصرِ طلاییِ یونان را گشود.


چون سولون در سال 572 به شصت و شش سالگی رسید، پس از بیست و دو سال، از مقامِ خود دست کشید. ولی از دیوانیان قول گرفت که قوانینِ او را، بی تغییر، تا ده سال به کار بندند. پس از آن، به قصدِ کسبِ اطلاع از تمدنِ مصر و خاور، به مسافرت پرداخت، و ظاهرا در همین اوان بود که جمله ی معروفِ خود را اظهار داشت: “من رو به پیری میروم، ولی پیوسته چیزی می آموزم.” به گفته پلوتارک، تاریخِ مصر را نزدِ کاهنانِ مصری فرا گرفت. گفته شده است که او داستانِ قاره ی گمشده ی آتلانتیس را از کاهنانِ مصری شنید و، از جریانِ آن، یک داستانِ حماسیِ نیمه تمام پرداخت و بدان وسیله دویست سال بعد، افلاطونِ خیالپرداز را مجذوبِ خود کرد. از مصر به قبرس رفت و برای شهری که به افتخارِ او تغییر نام داد و به سولی موسوم شد. قوانینی وضع کرد. هرودوت و پلوتارک، مکالمه ی او را با کریسِس، شاهِ لیدیا، در ساردیس توصیف کرده اند و گفته اند که این شاهِ ثروت اندوز از سولون پرسید که آیا سولون او را مردی سعادتمند میداند یا نه.


سولون با بی پرواییِ یونانی پاسخ داد: شاها، خدایان نعمتهای خود را به حدِ اعتدال به یونانیان ارزانی داشته اند. از این رو دانشِ ما هم دانشی معتدل است، و نه چون دانشِ والای شاهان. ما، به اتکای این دانشِ معتدل، بدبختیهای فراوانی را که همواره دامنگیرِ مردم است به خاطر میآوریم و از خوشیهای موجودِ خود، گستاخ و مغرور نمیشویم و از اعجاب و تحسینِ کامرواییهای آدمیان خودداری میورزیم. زیرا سعادت در جریانِ زمان پایدار نمیماند، و آینده ی نامعلوم با امکاناتِ گوناگون در راه است. ما کسی را سعادتمند نمینامیم، مگر آنکه خدایان، سعادتِ او را تا آخرین روزهای حیات برقرار بدارند. سعید دانستنِ کسی که در نیمه راهِ زندگی و در میانِ مخاطرات است، همانندِ قهرمان شمردنِ کُشتیگیری که هنوز از میدان بیرون نیامده است، درست و مُسَلَم نیست.


این توصیف پسندیده از سعادت، یا به قولِ نمایش نویسانِ یونان “سعادتِ غرورانگیز”، بیشتر رنگِ حکمتِ دستچین شده ی پلوتارک را دارد; و ما فقط میتوانیم بگوییم که این نوشته از گزارشِ هرودوت بهتر تحریر شده است و ظاهرا هر دو گزارش ساخته ی خیالند. اما گفتنی است که سخنِ سولون در موردِ ناپایداریِ سعادت بعدا هم درباره ی کریسِس و هم درباره ی خودِ او مصداق پیدا کرد. کوروش در سال 546 کریسِس  را از تخت فرود آورد و با این عمل احتمالا کریسِس  را به یادِ اخطارِ حکیمِ یونانی انداخت. سولون، پس از آنکه به آتن بازگشت، در آخرین روزهای زندگی، شاهدِ اِلغای قوانین و تاسیسِ حکومتِ استبدادی و اِمحای مَساعیِ خویش بود.


4- دیکتاتوری پیسیس تراتوس


موقعی که سولون آتن را ترک گفت، گروه های همستیزی که در طولِ یک نسل تحتِ تسلطِ او بودند، دوباره به توطئه ها و کشمکشهای سیاسی دست زدند. آتنیان، مانندِ فرانسویان در عصرِ انقلابِ کبیرِ فرانسه، در سه جناحِ مقتدر، به فعالیت پرداختند: جناحِ “ساحل” که رهبرانِ آن متمایل به سولون و از سوداگرانِ مرزها و بندرها بودند، جناحِ “دشت” که زمیندارانِ مخالفِ سولون، آن را هدایت میکردند، و جناحِ “کوهستان” که از عده ای از کشاورزان و کارگرانِ شهرها تشکیل میشد و خواستارِ تقسیمِ مجددِ اراضی بود. پیسیس تراتوس با آنکه از لحاظِ خانواده و ثروت و اخلاق و مرام، مردی اشرافی بود، باز پیشواییِ توده ی مردم را پذیرفت، چنانکه صد سال پس از او پریکلِس نیز چنین کرد. پیسیس تراتوس، دریکی از جلساتِ مجلسِ سِنا، زخمی را که بر تن داشت نشان داد و گفت که این زخم را دشمنانِ خلق بر او وارد کرده اند، و خواستارِ محافظِ شخصی شد.


سولون چون از نقشه ی خویشاوندِ خود آگاه بود، به این درخواست اعتراض کرد و احتمال داد که آن زخم به وسیله ی خودِ پیسیس تراتوس ایجاد شده است تا، به بهانه ی ناایمنی، پاسدارانی از حکومت بگیرد و راه را برایِ دیکتاتوریِ خود هموار کند. پس، برای آگاه کردنِ آتنیان، خطاب به آنان گفت: “ای رجالِ آتن، من از پاره ای از شما داناترم و از بعضی دلیرتر; داناترم از آنان که خیانتکاریِ پیسیس تراتوس را در نمییابند، و دلیرترم از کسانی که به نیرنگِ او واقفند و از ترس، مهرِ سکوت بر لب زده اند.” اما مجلس، علی رغمِ این اخطار، پنجاه پاسدار برای پیسیس تراتوس تعیین کرد. پیسیس تراتوس بزودی چهارصد تن را دورِ خود گِرد آورد و بر آکروپولیس اِستیلا یافت و خود را حاکمِ مُطلَقُ العِنانِ آتن خواند. سولون، بعد از اعلامِ نظرش برای آتنیان به این شرح که “هر یک از شما منفردا، چون روباه گام بر میدارید، اما چون اجتماع میکنید مانندِ غازها میشوید”، سلاح و زره ی خود را بر در خانه نهاد و بدین وسیله اعلام داشت که دیگر به سیاست دلبستگی ندارد، و بقیه ی عمرِ خود را به شعر اختصاص داد.


قوای نیرومندِ دو جناحِ “ساحل” و “دشت” موقتا متحد گشتند و پیسیس تراتوس را از کشور بیرون راندند (سال 556). اما پیسیس تراتوس در نهان، با جناحِ “ساحل” سازش کرد و با موافقتِ ضمنیِ آن، با نیرنگی که نظریه ی سولون را درباره ی شعورِ جمعیِ آتنیان به اثبات رسانید، به آتن بازگشت. وی زنِ بالا بلند و زیبایی را مسلح کرد و به هیئتِ الاهه ی آتنا درآورد و در راسِ سپاهیانِ خود واردِ شهر کرد، و انتشار داد که الاهه ی نگهبانِ شهر دوباره پیسیس تراتوس را به قدرت رسانیده است (سال 550). هرودوت در این باره میگوید: “اهلِ شهر کمترین تردیدی نداشتند که این زن همان الاهه ی شهر است، و در برابرِ او به سجده افتادند و به بازگشتِ پیسیس تراتوس رضا دادند.” اما پیشوایانِ جناحِ “ساحل” بارِ دیگر شوریدند و او را برای مرتبه ی دوم از شهر خارج کردند (سال 549). با اینهمه پیسیس تراتوس در 546 بازگشت و سپاهیانی را که برای جنگ با او گسیل شده بودند، شکست داد، و این بار 19 سال در فرمانروایی باقی ماند. در طی این مدت، سیاستها و طرحهای حکیمانه ی او تقریبا کارهای بی بندوبار و ناپسندی را که به وسیله ی آنها زمامِ حکومت را به دست گرفت، جبران کرد.


شخصیتِ پیسیس تراتوس آمیخته ای بود از عقل و فرهنگ و لیاقتِ اداری و جاذبه ی شخصی. او میتوانست علیهِ دشمنانِ خود بیرحمانه بجنگد، و در عینِ حال بآسانی آنان را موردِ عفو قرار دهد. قادر بود که واردِ پیشروترین جریاناتِ فکریِ عصرِ خود شود، و بدونِ تردیدها و واماندگیهای روشنفکری، حکومت کند.


خوش خُلق و خوش مَشرَب بود و در کارهای خود جانبِ مروت را رها نمیکرد. ارسطو درباره او گوید: “حکومتِ او عادلانه بود، و در این باره به روشِ یک سیاستمدار رفتار میکرد و نه یک جبار.” بندرت کینه توزی کرد، ولی مخالفانی را که رام نشدند از کشور تبعید، و املاکِ آنان را میانِ فقرا تقسیم کرد. به اصلاح و تقویتِ ارتش پرداخت و ناوگانی به وجود آورد تا از هر گونه تجاوزِ خارجی جلو گیرد. آتن را، که مدتها در ورطه ی خصومتهای طبقاتی افتاده بود، از جنگ دور نگاه داشت، و درفشِ نظم و آرامش را در آنجا برافراشت.


از این رو گفته اند که پیسیس تراتوس آتن را به عصرِ طلاییِ کرُنوس بازگردانید.


پیسیس تراتوس در قوانینِ سولون چندان دستی نبرد، و با این کار همه را به شگفت انداخت. مانندِ آوگوستوسِ رومی، میدانست چگونه استبداد را با زرق و برقِ دموکراسی بیاراید. در عهدِ او آرکون ها مانندِ سابق انتخاب میشدند، و مجلسِ سنا، دادگاه های مردم، و شورای چهار صد نفری همچنان تشکیل میشدند و وظایفِ خود را به انجام میرسانند. تنها تفاوتِ عهدِ او با زمانِ گذشته این بود که با پیشنهاداتِ پیسیس تراتوس بیشتر و بیشتر موافقت میشد. هنگامی که یکی از اهالی، او را متهم به قتل کرد، وی در مجلسِ سِنا حضور یافت و خواستارِ محاکمه ی خود شد. ولی شاکی رویِ آن اتهام پافشاری نکرد. رفتارِ پیسیس تراتوس چنان بود که مردم در طولِ سالها به حکومتِ او رضایت دادند. تهیدستان از او راضیتر بودند و دیری نگذشت که او را مایه ی افتخارِ خود دانستند. به احتمال قوی، آتن پس از سولون به مردی چون پیسیس تراتوس احتیاج داشت مردی قوی و با صلابت که بتواند زندگیِ آشفته و سراسر اضطرابِ آتن را به نظم آورد و ثباتی در آن برقرار کند و مردم را به نظم و اطاعت، که برای اجتماعِ بشری چون استخوانبندی است برای پیکرِ زنده، عادت دهد. یک نسل بعد، وقتی دیکتاتوری مُلغا شد، عادتِ مردم به رعایتِ نظم و چهارچوبِ قوانینِ سولون، همچون میراثی برای دموکراسی باقی ماند. آری، پیسیس تراتوس، بی آنکه خود بداند، قانون را از میان نبرد، بلکه آن را تقویت کرد.


سیاستِ اقتصادیِ او، به همان نحوی که سولون شروع کرده بود، ناظر بر رهاییِ مردم بود. مسئله ی زمین را با تقسیمِ مزارعِ دولتی و املاکِ اشرافِ تبعید شده در میانِ برزگران حل کرد. بدین شیوه، هزاران نفر از آتنیان که در خطرِ بیماری بودند، در زمینهای زراعتی مستقر شدند. در نتیجه، آتیک در طیِ قرونِ متمادی از تشنجاتِ ارضی ایمن ماند. پیسیس تراتوس، با دست زدن به اقداماتِ دامنه دار، برای نیازمندان کار فراهم کرد: مثلا یک رشته آبگذر برای شهر پدید آورد; راه های بسیار ساخت و معابدِ بزرگ برای خدایان بنا نهاد. مردم را برای استخراجِ کان های نقره ی لائوریون تشویق کرد و برای کشور ،پول تازه و مستقلی؛ سکه زد. مالیاتی به میزانِ ده درصد بر تمامِ محصولاتِ زراعتی بست و بدین وسیله برای کارهای عمرانی پول فراهم آورد. بعدا این مالیات را به پنج درصد تقلیل داد. برای ایجادِ کوچگاه در نقاطِ سوق الجیشیِ مهمِ داردانل تلاش کرد و با بسیاری از دُوَل معاهده ی تجاری بست. در عهدِ او، تجارت رونقی بسزا گرفت و ثروت افزایش یافت، ولی نه بدان سان که پول در دست های عده ی معدودی بماند، بلکه از فقرِ مستمندان کاسته شد، در حالی که ثروتِ اغنیا کمتر نشد. به طورِ کلی، پیسیس تراتوس از تمرکزِ ثروت، که شهر را به دامنِ یک آتشِ جنگ داخلی میانداخت، جلوگیری کرد و، با تامینِ رفاه و امکانِ پیشرفت، زمینه را برای دموکراسیِ آتن هموار کرد.


در عصرِ حکومتِ او و فرزندانش، اوضاعِ آتن از لحاظِ مادی و معنوی تغییرِ شکل داد. این شهر، پیش از آن عصر، یک شهرِ درجه دومِ یونانی بود و شهرهای میلٍتوس، افِسوس، مای تِلین، و "سیرا  کیوس" از لحاظِ ثروت و فرهنگ و نیروی حیاتی و محصولِ فکری بر آن تقدم داشتند. اما در این عصر ،بناهایی از سنگِ مرمر، که نمودارِ تنعمِ آتن بود، به وجود آمد. معبدِ قدیمِ آتن که در آکروپولیس قرار داشت، نوسازی و با ستونبندیهایی به سبکِ دوری آراسته شد. معبدِ زئوس، که ستونهای آن به سبکِ کُرینتی ساخته شده اند و حتی در حالِ ویرانی هم زیبایی دارند، برپا گشت. پیسیس تراتوس مسابقاتِ سراسریِ آتیک را به مسابقاتِ سراسریِ یونان تبدیل کرد و بهانه ی مسابقات، همه ی یونانیان را به آتن کشانید و سبب شد که آتنیان با مردمِ بیگانه و آداب و شیوه های "نا آشنا" برخورد کنند و تحول و تکامل پذیرند. هنوز هم جشنِ ورزشیِ قدیمِ آتیک، که به وسیله ی او عمومیت یافت، عیدِ ملیِ ملتِ یونان به شمار میرود. همچنین پیسیس تراتوس، پیکرتراشان و معماران و شاعران را در دربارِ خود گِرد آورد و کتابخانه ای در کاخِ خود برپا کرد که یکی از کهنترین کتابخانه های کشورِ یونان است. هیئتی از طرفِ او منظومه های ایلیاد و اودیسه را تَنقیح و تدوین کرد، و در سایه ی تشویق و راهنماییِ او، "تِس پیس" و شاعرانِ دیگر، فنِ نمایش را از صورتِ مضحک و مسخره آمیزِ ابتدایی به صورتی هنری در آوردند.


استبدادِ پیسیس تراتوس جزیی از نهضتِ کلی بود که در شهرهای تجارتیِ فعالِ قرنِ ششمِ یونان پدید آمده بود. بر اثرِ این نهضت، ملوک الطوایفی: تفوقِ سیاسیِ خود را به طبقه ی متوسط، که موقتا با طبقاتِ فقیر متحد شده بود، باخت، و حکومتهای جباران پدید آمد.(کلمه “جبار” (تورانوس) از ریشه، یک کلمه ی لیدیایی است، ماخوذ از نام شهرِ Tyrrha، به معنیِ دژ، که محتملا با کلمه یونانی Tyrris، به معنیِ برج خویشاوند است. صفتِ “جبار” نخستین بار در موردِ گیگِس، شاهِ لیدیا، به کار رفت. ) یکی از عواملِ برقراریِ حکومتهای جباران، تمرکزِ ناروای ثروت در دستِ عده ای معدود و عدمِ سازشِ اغنیا با طبقاتِ دیگر بود. فقرا نیز مانندِ اغنیا دارایی را بر آزادی ترجیح میدادند. پس؛ برای جامعه؛ لازم آمد که به عنوانِ حفظِ آزادی، اغنیا را از لخت کردنِ فقرا، با توانایی و هوشمندیِ خود، و فقرا را از غارتِ اغنیا با خشونت و آرای خود بازدارد. تحصیلِ قدرت در شهرهای تجاریِ یونان کارِ آسانی بود; کافی بود که، ضمنِ حمله به طبقه ی اشراف، از مستمندان دفاع، و با طبقه ی متوسط تفاهم برقرار کرد. چون یک مستبد یا جبار به قدرتِ مطلوبِ خود میرسید، وامهایی را که متمولان پرداخته بودند بی اعتبار میکرد، به مصادره ی املاکِ پهناور میپرداخت، و بر داراییهای بزرگ مالیات میبست تا برایِ کارهای اجتماعی، پول فراهم آورد و ثروتِ متمرکزِ در دستِ اقلیت را، مجددا تقسیم کند.


جبار در حالی که با این گونه وسایل، توده ها را به خود جلب میکرد، با ضربِ سکه و عقدِ مُعاهداتِ تجاری و افزایشِ حرمتِ سوداگران (بورژوازی)، از پشتیبانیِ پیشه وران و بازرگانان برخوردار میشد. چون بر افکارِ عمومی و نه بر قدرتهای موروثی، تکیه داشت، ناگزیر، از جنگ اجتناب، ولی از دین حمایت میکرد; در حفظِ نظم میکوشید، مردم را به اخلاقِ ستوده برمیانگیخت، مقامِ زن را در اجتماع بالا میبرد، به تشویقِ هنرمندان میپرداخت، و مالِ فراوان برایِ زیباییِ شهر مصروف میداشت. دیکتاتورها در مواردِ بسیار به این کارها تن در میدادند و حکومتِ خود را حکومتی مردمی معرفی میکردند. از این رو، مردم مجالی مییافتند که در دوره ی استبداد برای کسبِ آزادی آماده شوند. پس از آنکه جبارانِ یونانی از انهدامِ اَشرافیت فارغ آمدند، ملت هم جباران را سرنگون کرد. پس از سرنگونیِ جباران، برپاداشتنِ دموکراسی کاری دشوار نبود.


5- برقراری حکومت دموکراسی


بصیرتِ پیسیس تراتوس، که در هر آزمایشی پیروز شد، در برابرِ مهرِ پدری شکست خورد. پسرانش را جانشینِ خود کرد. چون در سال 527 درگذشت، پسرانش به حکومت رسیدند. "هی پیاس"، که قول داده بود حاکمی خردمند و دادگر باشد، سیزده سال سیاستِ پدر را دنبال کرد; برادرِ کوچکترش هیپارکوس، مستغرق، عشق و شعر شد و آناکر،ئون و سیمونید،س را نزد، خود خواند.



ولی آتنیان از اینکه زمامِ حکومت، بدون رضایتِ آنان به دو پسرِ پیسیس تراتوس تفویض گشته بود، خرسند نبودند و رفته رفته دریافتند که به برکتِ استبداد، همه چیز دارند، اما آزادی ندارند. با وجود این، آتن از آسایش و تنعم برخوردار بود، و اگر “عشقِ یونانی” مداخله نمیکرد، حکومتِ آرامِ "هی پیاس" ادامه مییافت.


"آریستوگی تون"، که مردی میانه سال بود، دوستی داشت به نامِ هارمودیوس که در آن هنگام، به قولِ توسیدید، “در عنفوان جوانی و زیبایی بود.” اما هیپارکوس هم، که مانندِ "آریستوگی تون" نر و ماده نمیشناخت، برای جلبِ محبتِ هارمودیوس به تلاش پرداخت. هنگامی که "آریستوگی تون" این موضوع را شنید، تصمیم گرفت که هیپارکوس را به قتل برساند و حکومت را نیز براندازد. در این توطئه، هارمودیوس و بسیاری دیگر از مردمِ آتن بدو پیوستند (سال 514)، و هیپارکوس را، در حالی که مسابقاتِ آتن را تدارک میدید، کشتند. "هی پیاس" آنان را دستگیر کرد و به قتل رسانید. حتی لِئاینا، معشوقه ی هارمودیوس، را، چون از فاش کردنِ نامِ توطئه گران سرباز زد، زیرِ شکنجه کشتند. آورده اند که این زن تکه ای از زبانِ خود را قطع کرد و آن را به سوی چهره های شکنجه گران تف کرد تا مطمئن شوند که وی هرگز به پرسشهای آنان پاسخ نخواهد گفت. اگرچه مردم از این آشوب ،حمایتِ محسوسی نکردند، "هی پیاس" از آن بیمناک شد، و همین امر باعث گشت که حکومتِ معتدلِ خود را تبدیل به حکومتِ زور و وحشت و جاسوسی کند. ولی آتنیان که یک نسلِ کامل در رفاه به سر برده بودند، دفاع از آزادی را در استطاعتِ خود دیدند. هر قدر زورگویی رو به شدت رفت، فریادِ آزادیخواهی بیشتر طنین انداخت. هارمودیوس و "آریستوگی تون"، در نظرِ ملت، شهیدانِ راهِ آزادی محسوب شدند، و حال آنکه آن دو توطئه گرانی بودند که تنها به خاطرِ عشق و شهوت دست به توطئه زدند.(بروتوسِ رومی و نیز کاسیوس، درست مانندِ "آریستوگی تون" و هارمودیوس، از اشرافِ منفور بودند. بروتوس هم، بعد از هجده قرن، به صورتِ قهرمانی انقلابی توصیف شد) در این هنگام، سرانِ خانواده ی اشرافیِ آلکمائیدها، که در دلفی در تبعید بودند، فرصت را مغتنم شمردند و سپاهی گرد آوردند و به آتن لشکر کشیدند و اعلام داشتند که جز خلعِ "هی پیاس" از حکومت قصدی ندارند. در ضمن، وَخشِ معبدِ آپولون، بر اثرِ رشوه ای که از آنان گرفت، به مردمِ اسپارتا ابلاغ کرد که وظیفه ی اسپارتیان برانداختنِ حکومتِ ظالمِ آتن است. "هی پیاس" در برابرِ قوای آلکمائیدها با سرسختی ایستادگی ورزید. با اینهمه، چون ارتشِ اسپارتا به کمکِ خانواده ی آلکمائیدها آمد، ناگزیر به آریوپاگوس پناه برد و فرزندانش را مخفیانه به خارجِ آتن فرستاد. ولی آنان به وسیله ی مهاجمان دستگیر شدند و "هی پیاس"، در مقابلِ تضمینِ جانِ آنان، تن به کناره گیری و تبعید داد (سال 510). سپس خانواده ی آلکمائیدها، به رهبریِ "کلیس تِنِس" که مردی دلیر بود، پیروزمندانه وارد آتن شدند، و اشرافِ تبعیدی نیز به دنبالِ آنان آمدند و، به خاطرِ بازیافتنِ املاک و اقتداراتِ خود، به تدارکِ جشن پرداختند.



در انتخاباتی که صورت گرفت، ایساگوراس که نماینده ی طبقه ی اشراف بود، به عنوانِ آرکونِ  ارشد برگزیده شد. کلیستِنِس، که انتخاب نشده بود، مردم را به آشوب برانگیخت و حکومتِ ایساگوراس را ساقط کرد و دیکتاتوریِ مردم پسندی به وجود آورد. بارِ دیگر اسپارتیان با حکومتِ آتن به جنگ پرداختند و بازگشتِ ایساگوراس را به مقامِ پیشین خواستار شدند. اما مقاومتِ سختِ آتنیان، آنان را وادار به عقب نشینی کرد، و کلیستِنِسِ اشرافزاده درصددِ ایجادِ حکومتِ دموکراسی برآمد (سال 507).


نخستین اصلاحِ کلیستِنِس، ضربتِ سنگینی بود بر پیکرِ اشرافیتِ آتیک. یعنی قبایلِ چهارگانه و 360 طایفه ای که، به حکمِ سُنَن، پیشوایی را به قدیمترین و متمولترین خانواده ها میسپردند، وارد آمد. کلیستِنِس این سازمانِ کهن را که بر قرابت استوار بود، لغو کرد و سازمانی جدید به وجود آورد. مطابقِ سازمانِ جدید، جامعه به 10 قبیله منقسم شد، و هر قبیله بخشهایی چند را در برگرفت. برای آنکه از تشکیلِ واحدهای منطقه ای و اجتماعیِ پیشین و از آن جمله جناحهای “کوهستان” و “ساحل” و “دشت” جلوگیری کند، مُقَرَر داشت که هر قبیله باید واحدهای اجتماعیِ گوناگون را شامل شود. چون سازمانِ قدیمی جنبه ی دینی داشت، وی دستور داد که برای سازمانِ جدید نیز مراسمی دینی برپا دارند و قهرمانانِ باستان را خدا یا حامیِ هر قبیله و بخش به شمار آورند. مردمِ آزادی که از خارج به آتیک آمده بودند، خود به خود، جزوِ بخشی که در قلمرو ی آن سکونت داشتند در می آمدند و، برخلافِ گذشته، از حقوقِ اجتماعی برخوردار میشدند. به این شیوه، تعدادِ کسانی که حقِ شرکت در امور سیاسی را داشتند تقریبا به دو برابر رسید، و پشتیبانانِ تازه ای برای دموکراسی فراهم آمد.


به هر یک از قبیله های جدید، حقِ نامزد کردنِ یکی از سردارانِ ارتش داده شد. شورای چهارصد نفریِ سولون به یک شورای پانصد و یک نفری مبدل گشت، و هر قبیله، پنجاه تن از اعضای این شورا را، که اختیاراتی معادلِ اختیاراتِ مجلسِ سِنای سابق داشت، برمی گزید. برای انتخابِ اعضای شورا، قرعه میکشیدند. همه ی شهروندانی که سی سال داشتند، از حقِ انتخاب شدن برخوردار بودند. دوره ی شورا یک سال بود، ولی یک فرد میتوانست تا دو دوره به عضویت شورا درآید. این دولتِ منتخب، که به وسیله ی قرعه کشی تشکیل میشد، اصلِ توارث در حکومتِ اَشرافی و اصلِ ثروت در حکومتِ متنفذان را مُلغا کرد و به تمامِ شهروندان، نه تنها حقِ رای، بلکه حقِ احرازِ حساسترین مقاماتِ دولتی را ارزانی داشت. این شورا قدرتِ اداری و قضاییِ دامنه داری داشت و برخی از قضایای اجتماعی را به رایِ مجمعِ عمومی وامیگذاشت.


دستیابی شهروندانِ جدید به حقِ عضویت در مجمعِ عمومی، تعدادِ اعضای این مجمع را افزایش داد; به طوری که کلِ اعضای آن به سی هزار نفر رسید. تمامِ این اعضا میتوانستند در دادگاه ها خدمت کنند، مگر طبقه ی چهارم که، مثلِ دورانِ سولون، از حقِ احرازِ مقاماتِ دولتی محروم بود. با استقرارِ قانونِ تبعید، که کلیستِنِس برایِ دفاع از دموکراسیِ جوان وضع کرد، اختیاراتِ مجمع افزایش یافت. مجمعِ عمومی که با شرکتِ شش هزار عضو رسمیت مییافت، میتوانست در هر لحظه، با رایِ مخفیِ خود، هر کسی را که برای دولت خطرناک تشخیص میداد، برای ده سال به تبعید بفرستند. به این ترتیب، رهبرانِ جاه طلب ناگزیر بودند که جانبِ احتیاط را از دست ندهند، زیرا هر کس که ظنِ خیانت به او میرفت، بدون تاخیر تبعید میشد. مقررات ایجاب میکرد که از مجمع پرسیده شود: “آیا در بینِ شما کسی هست که او را برای دولت خطرناک پندارید اگر هست، کیست” اعضای مجمع، اگر کسی، حتی خودِ سوال کننده، را خطرناک تشخیص میدادند، اعلام میکردند و درباره ی او به رای گیری میپرداختند.(در آرگوس و مگارا و سیراکیوس نیز چنین رسمی برقرار بود. ) تبعید، متضمنِ مصادره ی املاک نبود و ننگی هم متوجه ی شخصِ تبعید شده نمیکرد، بلکه فقط دموکراسیِ آتن را از شرِّ مزاحمان میرهانید. باید دانست که مجلسِ آتن هیچ گاه از این قدرت سواستفاده نکرد، و در طولِ نود سال که این رسم در آتن برقرار بود، تنها ده تن از آتیک، نَفیِ بلد شدند.


میگویند که کلیستِنِس یکی از این ده تن بود، ولیکن در حقیقت ما از مراحلِ آخرِ عمرِ او چیزی نمیدانیم. کلیستِنِس کارِ خود را با انقلاب بر ضدِ نظامِ سیاسی شروع کرد و، علیرغمِ مخالفتِ نیرومندترین خانواده های آتن، قانونِ اساسیِ دموکراتیکی وضع کرد که با کمی تغییر تا آخرین دوره ی آزادیِ آتن نافذ ماند.


پوشیده نیست که دموکراسیِ آتن یک دموکراسیِ کامل نبود، زیرا فقط آزادگان را در بر میگرفت و تنها به کسانی که به اندازه ی معینی از دارایی برخوردار بودند اجازه ی احرازِ مقاماتِ اجتماعی میداد.(در نخستین مراحلِ دموکراسیِ فرانسه و ایالات متحد امریکا هم حقِ انتخابِ نماینده برای پارلمان، مشروط به داشتنِ مقدارِ معینی دارایی بود. ) همه ی قُوایِ مقننه و مجریه و قضاییه به مجلس، و دادگاهی که مردم به وجود میآوردند، سپرده شده بود. کارگزارانِ حکومتی به وسیله ی شورا و مجلسِ عمومی تعیین میشدند. هر کسی میتوانست از طریقِ قرعه کشی به عضویتِ شورا، که اقتداراتِ فراوانِ قانونی داشت، درآید و حداقل، مدتِ یک سال در امورِ اجتماعی مداخله نماید. از این رو، با اطمینان میتوان گفت که دموکراسیِ آزادمنشانه و دامنه دارِ آتن تا آن زمان نظیری نداشت.


 

آتنیان خود از مساعیِ سیاسیِ خویش ،که هدفش سیادت و سربلندیِ ملت بود، کمالِ رضایت را داشتند; دریافته بودند که به کاری بس دشوار و خطیر مبادرت کرده اند، و بدین سبب با دلاوری و غرور و مِتانت به سوی آن گام برمیداشتند. آتنیان، در عهدِ دموکراسیِ خود، ارزشِ آزادیِ عمل و سخن و اندیشه را شناختند، و از همان زمان بود که در حوزه ی ادبیات و هنر و حتی سیاست و جنگ، رهبرِ سراسرِ یونان شدند. آموختند که قانون، یعنی اراده ی مشترکِ خود را ،حرمت گذارند و دولت را که نشانه وحدت و قدرت و شخصیتِ اجتماعیِ آنان بود، گرامی دارند. چون ایران این بزرگترین امپراطوریِ آن عصر در صدد برآمد که شهرهای پراکنده ی یونان را ویران یا خراجگزارِ پادشاهِ خود کند، فراموش کرد که مردمِ آتیک زمینی را که میکارند، در تملکِ خود دارند، و بر حکومتی که آنان را اداره میکند، تسلط میورزند. براستی از اقبالِ یونان و نیز اروپا بود که، دوازده سال پیش از درگیریِ جنگِ ماراتون، کلیستِنِس کار خطیری را که سولون آغاز کرده بود، کمال بخشید.


فصل ششم :مهاجرت بزرگ


I - علل و طرق مهاجرت


در فصلِ پیشین که سرگذشتِ اسپارتا و آتن را تا آغازِ جنگِ ماراتون بازگفتیم، برای آنکه وحدتِ مکانیِ حوادث را حفظ کنیم، وحدتِ زمانی را مورد مسامحه قرار دادیم. بی گمان شهرهای یونانیِ اصلی، که موجدِ کوچنشینی شدند، از کوچگاه های یونانی در نواحیِ اژه و یونیا قدیمتر بودند. اما برخی از کوچگاه ها، که اینک به شرحِ آنها میپردازیم، از شهرهای خاستگاهِ خود مهمتر گشتند و زودتر از آنها بر جاه و هنر دست یافتند. از این رو ترتیبِ حوادثِ تاریخِ یونان، معکوس و مغشوش است، به این معنی که فرهنگِ یونانی را مردمِ سرزمینی که اکنون یونانش میخوانیم، پدید نیاوردند، بلکه این فرهنگ ساخته ی کسانی است که در برابرِ قومِ فاتحِ دوری راهِ فرار پیش گرفتند و در سواحل و جزایرِ بیگانه، پس از جنگهایی هایِل، استقرار یافتند و پس از آن با شورِ فراوانِ خود، و به مددِ خاطراتی که از تمدنِ "مای سِنی" داشتند، هنر و علم و فلسفه و شعری به وجود آوردند که، پیش از عهدِ جنگِ ماراتون، آنان را در صفِ مقدمِ دنیای غرب قرارداد. براستی تمدنِ یونانی به وسیله ی کوچگاه های نوبنیاد، به بار آمد و سپس به شهرهای کهنسالِ یونان رسید.


در تاریخِ یونان، چیزی مهمتر و حیاتی تر از گسترشِ سریعِ آنان در مدیترانه نیست.(به قول پاتِر: “شاید درخشانترین و حیاتیترین حادثه ی تاریخِ یونان، کوچنشینیهای ابتداییِ آن باشد.”) اینان پیش از عصرِ هومر ،مردمی خانه به دوش بودند و در سراسرِ شبه جزیره ی بالکان به گشت و گذارِ عمر میگذاشتند. ولی عمدتا بر اثرِ هجومِ قومِ دوری بود که مهاجرانِ یونانی، موج موج، روانه ی دریای اژه و سواحلِ غربیِ آسیا شدند. در همه ی نواحیِ یونان، مردم در جستجوی آزادی و اقامتگاهی دور از دستیازی مهاجمان و مصون از اسارت، تن به مهاجرت دادند. تفرقه های سیاسی و دشمنیهای خانوادگی نیز بر آتشِ مهاجرت دامن زدند: گروه هایی که در جامعه ی خود با شکست روبه رو میشدند، گاهی هجرت را بر اقامت ترجیح میدادند، و مخالفانِ پیروزِ ایشان هم در کوچانیدنِ آنان میکوشیدند. جمعی از یونانیان، که به جنگِ تروا رفتند، در آسیا ماندند، و جمعی، بر اثرِ "کشتی شکستگی" یا "حادثه جویی"، به جزایرِ اژه کشانیده شدند; و جمعی، که پس از مراجعت، سرزمین و حتی زنِ خود را در چنگِ دیگران یافتند، بارِ دیگر پا به کشتی نهادند و به سرزمینهای بیگانه روی بردند تا از نو، خانه و مِکنَتی فراهم آورند. کوچنشینی برای شبهِ جزیره ی یونان و نیز برایِ اروپای عصرِ جدید ،فوایدِ بسیار داشت: باعث شد که مَفَری به روی جمعیتِ اضافی و طبایعِ بی آرام باز شود; دریچه ی اطمینانی برای خطراتِ ناشی از ناخشنودیِ کشاورزان تعبیه شود; و بازارهایی بیگانه برای فروشِ محصولاتِ داخلی و خریدِ خواربار و موادِ معدنی به دست آید. کوچنشینی، مقدمه ی امپراطوریِ سوداگرانه ای بود که در پرتوِ مبادله ی روزافزونِ کالاها و هنرها و رسوم و افکار، ظهورِ فرهنگِ پیچیده ی یونان را میسر کرد.


 

مهاجرتِ یونانیان در پنج سو روی داد: سویِ آیولیا; یونیا; دریای اژه; دریای سیاه; و ایتالیا. نخستین موجِ مهاجرت در ایالاتِ شمالیِ یونان شروع شد. این نواحی پیش از نواحیِ دیگر موردِ تجاوزِ مهاجمانِ شمال و غرب قرار گرفت. در سراسرِ سده ی دوازدهم و یازدهم ق م خیلِ مهاجران از تِسالی، "ف تیوتیس"، بیوشا، و آیِتولیا بآهستگی در امتدادِ سواحلِ اژه به جانبِ نواحیِ مجاورِ تروا رهسپار شدند و در آنجا به تاسیسِ دوازده شهر، که “اتحادیه ی ایولیایی” را به وجود آورد، پرداختند. دومین مهاجرت از پِلوپونِز  آغاز شد. هزاران تن از مردمِ "مای سِنی" و قومِ آکایایی، با “بازگشتِ هِرکولِس زادگان”، از پِلوپونِز  گریختند. بعضی در آتیک و برخی در یوبویا ساکن شدند. کثیری به جزایرِ سیکلاد رفتند، و در دریای اژه جولان کردند و در آسیایِ صغیرِ باختری، “شهرهای دوازده گانه ی یونیایی” را بر پای داشتند. سومین مهاجرت به وسیله ی قومِ دوری صورت گرفت. اینان، پس از اشغالِ پِلوپونِز ، به جزایرِ سیکلاد روی آور شدند، کریت و "سای رینی" را گرفتند و، در پیرامونِ جزیره ی رودِس، حکومتی مرکب از شش شهر تاسیس کردند. چهارمین موجِ مهاجرت کناره های تراکیا را فرا گرفت و موجدِ صدها شهر در امتدادِ سواحلِ داردانل و دریای مرمره و دریای سیاه شد. پنجمین موجِ مهاجرت در جهتِ غرب بود و، از طریقِ جزیره هایی که یونانیان؛ آن را “جزایرِ یونیایی” نامیدند، به ایتالیا و سیسیل و سرانجام گُل و اسپانیا رسید.


برای دریافتِ مشکلاتی که بر اثرِ این مهاجرتهای طولانی برای یونانیان پیش آمد، باید تخیلی عمیق داشت یا تاریخِ کوچنشین های عصرِ جدید را بخوبی دانست. مهاجرانِ یونانی، سرزمینی را که آرامگاهِ نیاکان و موردِ مراقبتِ خدایانِ دیرینه ی ایشان بود، رها میکردند و به نواحیِ غریبی که، به نظرِ آنان، از حمایتِ خدایانِ یونان محروم بود، میشتافتند و این هم سخت دشوار بود. معمولا مشتی از خاکِ وطنِ را با خود میبردند و بر سرزمینِ بیگانه می افشاندند و، با فَرّ و شکوه، شعله ای از آتشِ نیایشگاهِ زادگاهِ خود را بر میگرفتند و در اقامتگاهِ جدید، همچنان افروخته اش نگاه میداشتند. برای اقامتِ خود، سواحل یا مناطقِ نزدیک به دریا را بر میگزیدند، تا اگر از طریقِ خشکی موردِ هجوم قرار گرفتند، بتوانند به کشتیها، که به منزله ی وطنِ دومِ نیمی از یونانیان بود، پناه برند. جُلگه ای که رو به دریا و پشت به موانعِ کوهستانی داشت و دارای اَرگی مرتفع و مستحکم و لنگرگاهی پیشرفته و محفوظ بود، مناسبترین اقامتگاه محسوب میشد، خاصه اگر راهی تجارتی یا رودی برای صدور یا مبادله ی محصولات؛ از کنارِ آن میگذشت. چنین اقامتگاهی، مسلما، پس از چندی غرقِ نعمت میشد. چون هر اقامتگاه برای خود، ساکنان یا صاحبانی داشت، میبایست آن را به زور یا حیله اشغال کرد. در این گونه موارد، یونانیانِ بیش از ما، به اصولِ اخلاقی مقید نمی ماندند: گاهی مهاجمانِ یونانی، که خود در جستجوی آزادی، آواره شده بودند، همه ی ساکنانِ محلهای موردِ نظرِ خویش را به بردگی میگرفتند.


ولی در مواردِ بسیار با بومیان، از درِ دوستی در می آمدند; از محصولاتِ یونان هدیه هایی به آن میدادند; با فرهنگِ فاخرِ خود آنان را مجذوب میکردند; با زنانشان نردِ عشق می باختند; و خدایانشان را به خدایی برمی گزیدند. یونانیانِ کوچنشین در بندِ پاکیِ نژادِ خود نبودند، و همیشه میتوانستند در مجموعه ی سرشارِ خدایانِ خود، یکی نظیرِ خدایانِ بومی بیابند و توافقِ دینی با بومیان را تسهیل کنند. از اینها بالاتر، کوچنشینان، محصولاتِ صنایع دستیِ یونانی را به بومیان میدادند و، در عوضِ آنها، حبوبات و چارپایان و موادِ معدنی میگرفتند و از طریقِ دریای مدیترانه به جاهای دیگر، مخصوصا شهرهای خاستگاهِ خود که قرنها نسبت به آن دلبسته و وفادرا میماندند، صادر میکردند.


کوچنشین های یونانی یکی پس از دیگری قد علم کردند تا جایی که سرانجام یونانِ عهدِ هومر، که منحصر به شبه جزیره ای باریک بود، در پهنه ی میانِ افریقا و تراکیا و جبل طارق و انتهایِ شرقی دریای سیاه گسترده شد و، از شهرهای مستقلِ پراکنده ی فراوان، اجتماعِ وسیعی که انسجامِ ناچیزی داشت، به وجود آمد. در این اجتماع، زنانِ یونانی، سخت به جنب و جوش افتادند، به طوری که، از لحاظِ تولیدِ مثل، زنانِ همه ی اعصارِ دیگر را پشتِ سر گذاشتند. یونانیان، از این مراکزِ پرشورِ حیات و فرهنگ، تخمِ تجملِ ظریف و بیدوامی را که “تمدن” نام دارد و بی آن؛ زندگی از زیبایی عاری؛ و تاریخ؛ بیمعنی میشود، در سراسرِ اروپای جنوبی افشاندند.


II - کوچگاه های قوم یونیایی در جزایر سیکلاد


مسافر چون از پیرایِئوس به کشتی نشیند و در امتدادِ ساحلِ آتیک برانَد و در پیرامونِ دماغه و معبدِ سونیون به شرق بگراید، به جزیره ی کوچکِ "سی یُس"  خواهد رسید. اگر سخنِ باور نکردنیِ استرابون و پلوتارک را باور داریم، باید بپذیریم که در این جزیره “روزگاری قانونی حاکم بود حاکی از اینکه هر کس از سنِ شصت درگذرد، باید شوکران بنوشد تا دیگران از لحاظِ خوراک در مضیقه نیفتند”، و نیز “در طیِ هفتصد سال، زِناکاری یا زَن فریبی مصداق نیافت”. شاید به همین جهت بود که بزرگترین شاعرِ "سی یُس"، چون میانه سال شد، خود را نفیِ بلد کرد و نخواست تمامِ عمرِ هشتاد و هفت ساله ای را که احادیثِ یونانی به اونسبت میدهند، در زادبومِ خود گذراند.


سیمونیدِس در سی سالگی در سراسرِ دنیای یونانیِ بلند آوازه بود و در سالِ 469، که شکارِ مرگ شد، نزد همگان، درخشانترین سرودگوی آن عصر به شمار میرفت. شهرتی که سیمونیدِس در شاعری و خنیاگری داشت، سبب شد که هیپارکوس، جبارِ آتن، او را به دربارِ خود خواند. پس وی به دربارِ هیپارکوس رفت و در آنجا با آناکرِئونِ شاعر، دوستی کرد. بعد از جنگِ یونان با ایران، مُکَرَر او را برگزیدند تا برای کتیبه ی بناهای یادبودِ شهیدانِ نامدار، قطعاتی تنظیم کند. در سنِ کهولت به دربارِ هیرونِ اول: "جبار سیراکوز" پیوست و عظمتِ او به جایی رسید که، در سالِ 475، برای رفعِ اختلافاتی که بینِ هیرون و تِرون: جبارِ آکراگاس روی داده بود، میانجی شد، و آن دو را در میدانِ جنگ، آشتی داد. پلوتارک در رساله ی جاویدانِ خود، درباره اینکه “آیا باید سالخوردگان حکومت کنند” میگوید که سیمونیدِس تا سنینِ آخرِ عمر از ساختنِ سرود و ربودنِ جایزه برخوردار بود. عاقبت، تن به مرگ داد و با شوکتِ شاهان در آکراگاس به خاک سپرده شد.


سیمونیدِس هم طبعی وَقّاد و هم شخصیتی بارز داشت، و یونانیان او را محضِ تباهی ها و شگرفی های رفتارش با نکوهش و ستایش مینگریستند. شیفته ی پول بود و بدونِ طلا ذوقش نمی جنبید. نخستین شاعری بود که مزد میستاند و استدلال میکرد که شاعران نیز مانندِ دیگر افراد، حقِ معاش دارند. اما "شعر فروشی" در یونانِ آن عصر، امری تازه مینمود، و آریستوفان، نفرتِ یونانیان را از این کارِ سیمونیدِس چنین باز میگوید: “برای کسبِ دیناری چند، با تخته ی مردگان به دریا میرود.” سیمونیدِس فخر میکرد که موفق به ابتکارِ شیوه ای برای تقویتِ حافظه شده است. اساسِ شیوه ی او، که موردِ قبولِ سیسِرون قرار گرفت، این بود که مفاهیمِ موردِ نظر را به طرزی منطقی تنظیم و طبقه بندی میکرد، تا ذهن از یکی به دیگری منتقل شود و بآسانی همه را فرا گیرد. سیمونیدِس در ظرافت نیز دستی داشت و لطایفِ او مانندِ سکه ی رایج در شهرهای یونان میگشت. با این وصف، در پیری مدعی شد که چه بسا از گفتن به پشیمانی افتاده است ولی هیچ گاه از خاموشی نادِم نشده است.


در عهدِ هومر، مردم چنان فعال بودند که بدبینی نمیشناختند و چنان خشونت میورزیدند که آزردگی نمیدانستند. اما پس از هومر، اندوهی ژرف بر آثارِ ادبیِ یونانی سایه افکنده است، و آثارِ باقی مانده ی سیمونیدِس هم از آن برکنار نیست، و جای حیرت است که شاعری چون او، با آن همه ستایش و پاداش، باز به تلخی گوید:


اندک و تباه است ایامِ عمرِ ما، ولی خوابِ ما در زیرِ خاک؛ جاویدان خواهد بود ... ناچیز است توانِ انسانی، و لغزشهای او غلبه ناپذیرند. در عرصه ی حیاتِ کوتاهِ او اندوهی پس از اندوهِ دیگر پیش میتازد، و مرگ، که هیچ کس را از آن؛ گریزی نیست، سرانجام بدو می آویزد؛ گذارِ نیکان و بدان، بیتفاوت، بدان میافتد. ... چیزی از وجودِ انسانی، جاویدان نیست. خوش گفت رامشگر کایاس(اشاره است به هومر که از کایاس (کیوس) برخاست.) که زندگانیِ انسان همانندِ حیاتِ برگی سبز است. با این وصف، تنها معدودی از آنان که این سخن را میشنوند آویزه ی جانش میکنند، زیرا امید در دلِ جوانان نیرو دارد. آن گاه که جوانی شکوفان و دل سبکبار است، انسان، خیالِ باطل میپرورد و امیدِ آن دارد که هیچ گاه به پیری نگراید و گرفتارِ مرگ نشود. بر همین شیوه، به هنگامِ تندرستی از اندیشه ی بیماری غفلت میورزد. ابلهند آنان که در چنین رویایی فرو میروند و نمیدانند که ایامِ شباب و حیات ما چه کوتاهند.


سیمونیدِس به “جزایرِ خجستگان” (بهشت) دلخوش نیست، و خدایانِ اولمپی روحِ او را تسلی نمیدهند. مفاهیمِ لاهوتی را صرفا به مقتضای شاعری به کار میبرد، همچنانکه مفاهیمِ مسیحی در برخی از اشعارِ معاصر راه یافته اند. چون هیرون از سیمونیدِس خواستار شد که ذات و صفاتِ خدا را تعریف کند، وی پاسخِ خود را به روزِ بعد محول کرد. روزِ بعد باز دو روز مهلت خواست، و در موردِ بعد و مواردِ پس از آن نیز همچنان طَفره رفت و مدتِ مهلت را همواره مضاعف کرد. سرانجام که به امرِ هیرون ناچار از پاسخ گفتن شد، اظهار داشت که هر چه بیشتر در آن باره تامل میکند، آن را مبهمتر مییابد.


از "سی یُس" تنها سیمونیدِس برنخاست. برادرزاده ی او، باکیلیدِس نیز، که شاعری بزمی بود، چون او بلند آوازه شد. همچنین اِراسیستراتوس، که در دوره ی عظمتِ اسکندریه میزیست، از مردمِ "سی یُس" بود. مجال نیست که از جزایر ی سِریفوس یا تِنوس یا آندروس یا موکونوس یا سیکینوس یا ایوس نامی بریم. ولی باید بگوییم که در جزیره ی سوروس مردی به نامِ فِرِکیدِس به سر میبرد که به فیثاغورس درس داد و نخستین حکیمی بود که آثارِ خود را به نثر نوشت. کوچکترین جزیره از جزایرِ سیکلاد، دِلوس نام داشت. بنابر اخبارِ یونانی، آپولون از جزیره ی دِلوس فرا آمد. قدسیتِ این جزیره ایجاب میکرد که مرگ و زایش را در آن راهی نباشد. از این رو جزیره نشینان کسانی را که مهیای زایمان یا در آستانه ی مرگ بودند، شتابان از آن اخراج میکردند، و اجسادِ گورهای دیرین را هم بیرون میآوردند تا جزیره مطهر ماند. در اینجا بود که، پس از طردِ ایرانیان، خزانه ی اتحادیه ی دِلوسی نگهداری میشد(اتحادیه ی کشورهای یونان، به رهبریِ آتن، که مرکزِ اصلیش در معبدِ آپولون در دِلوس بود. اولین اتحادیه: (478 - 404 ق م) بینِ آتن و عده ای از شهرهای یونیا بر ضدِ ایران بود) و جشنهای مردمِ یونیا برپا میگشت. هر چهار سال یک بار به نامِ پرستشِ خدای خود آپولون در اینجا گِرد میآمدند و به خوشگذرانی میپرداختند. سرودی از قرنِ هفتم مانده است که جریانِ این جشنها را شرح میدهد: “زنان با کمربندهای زیبا” خودنمایی میکردند; سوداگرانِ آزمند از غرفه های خود به تماشا میپرداختند; مردم در امتدادِ جاده برای نظاره ی مراسمِ مقدس گِرد میآمدند; مناسکِ پروقار و قربانیهای خطیر در معبد واقع میشدند; دوشیزگانِ خوبرو و خوش آواز، که از میانِ مردمِ دِلوس و آتن برگزیده شده بودند، با سرخوشی میخواندند و رقص میکردند; ورزشگران و خنیاگران مسابقه میدادند; و نمایش در تماشاخانهای بی سقف جریان داشت. آتنیان هر ساله هیئتی برای شرکت در جشنِ زاد روزِ آپولون به دِلوس میفرستادند و پیش از مراجعتِ این هیئت، هیچ مُجرمی را به مکافات نمیرسانیدند. فاصله ی درازِ محاکمه و اعدامِ سقراط، که ثمراتی عالی برایِ دنیای ادب و فلسفه داشت، به همین سبب بود.



همچنانکه از میانِ جزایرِ سیکلاد، دِلوس کوچکترین جزیره محسوب میشد، ناکسوس بزرگتر از همه بود و در شرابسازی و استخراجِ مرمر شهرتی داشت. در قرنِ ششم، چندان غنی شد که برای خود ناوگانی ترتیب داد و در پیکرتراشی، نَحله ی مستقلی به وجود آورد. در جنوبِ خاوریِ ناکسوس، جزیره ی آمورگوس واقع بود، و سِمونیدِس ناخجسته، که زنان را نامردانه به بادِ هَجو گرفت، و تاریخ نویسانِ مذکر ،هجاهای او را دقیقا ذکر کردهاند، از اینجا برخاست.(سِمونیدِس زنان را گاهی به روباه و خر و خوک و گاهی به دریای بی آرام تشبیه میکند، و تاکید میورزد که هیچ شوهری حتی یک روز را بدون بدزبانیِ زنش شام نکرده است) جزیره ی پاروس که تقریبا صخره ای است از سنگِ مرمر، در سمتِ باختر قرار داشت. مردمِ پاروس با این سنگِ نیم شفاف خانه میساختند، و با مرمرِ این جزیره بود که "پراکسی تِلِس"(پیکرتراشِ نامدارِ قرن چهارم ق م آتن) توانست رِقَت و لطافتِ عضلاتِ انسانی را نمایش دهد. آرچیلاکِس، کنیز زاده ای که یکی از بزرگترین خنیاگرانِ یونان گشت، در این جزیره زاده شد. وی سپاهیگری پیش گرفت و به جزیره ی شمالیِ تاسوس رفت. در یکی از جنگها فرار را مفیدتر از قرار یافت و جان از میدانِ جنگ به در برد و به پاروس بازگشت و گریزِ خود را موضوعِ اشعاری نغز قرار داد. سپس به عشقِ نِئوبوله، که دخترِ مردی توانگر به نام لایکامبس بود، دچار آمد. ناگزیر بنای تَغَزُل گذاشت. معشوق را به صورتِ دختری شرمگین که حلقه های گیسویش بر شانه هایش افشانده شده اند، وصف کرد و، به شیوه ی دلدادگانِ قرون، در حسرتِ “لمسِ دستِ او” نالیدن گرفت. اما لایکامبس که درآمدِ شاعر را برخلافِ سخن سراییش در خورِ ستایش نمیدید، مانعِ او شد. پس، آرچیلاکِس با چنان حِدَتی لایکامبس و نِئوبوله و خواهرِ او را هجو کرد که، موافقِ احادیث، هر سه خود را به دار زدند. آرچیلاکِس از سرِ خشم به “انجیرها و ماهیانِ” پاروس پشت کرد، بارِ دیگر سربازی مزدور شد و سرانجام در جنگی که بین پاروس و ناکسوس درگرفت، چون پایِ فرارش از کار باز ماند، به قتل رسید.


از اشعارِ او چنین در مییابیم که نسبت به دشمن و دوست: سخت زبان است و، مانندِ همه ی عشاقِ ناخرسند :شوقی به زناکاری دارد. دزدِ دریاییِ خوش ذوقی است، راهزنی است خوشنوا که نثرش درشت است و نظمش پاکیزه بحرِ مبتنی بر وَتَدِ مجموع را، که بحرِ مطبوعِ ترانه های عوام بود، برگرفت و آن را به صورتِ مصرع های کوتاه و سوز آورِ شش وَتَدی، که موردِ استفاده ی تراژدیِ اصیلِ یونانی قرار گرفت، درآورد. وی با بحرِ شش وَتَدی و بحرِ چهار وَتَدیِ عده ای دیگر، طبع آزمایی کرد، و برای یونانیان، بحرهایی فراهم آورد که همواره آنان را به کار آمد. از او جز ابیاتِ مُقَطَعِ معدودی به جا نمانده است. ولی باید به استنادِ گذشتگان بپذیریم که وی محبوبترین شاعر است پس از هومر. هوراس خوش داشت که از تنوعاتِ شعریِ آرچیلاکِس تقلید کند. از آریستوفان، نقادِ بیزانس در قرنِ سوم ق م، که در عصرِ هِلِنیسم میزیست، پرسیدند که کدام یک از اشعارِ آرچیلاکِس را بیشتر میپسندند. وی در دو کلمه نظرِ همه ی یونانیان را بیان کرد. گفت: “درازترین شعرِ او را.” اگر از پاروس روانه ی غرب شویم، بزودی به سیفنوس که معادنِ سیم و زرِ آن شُهره ی آفاق است، میرسیم.


حکومت، به نمایندگیِ مردم، از این معادن بهره برداری میکرد، و بهره ،چندان عظیم بود که"جزیره نشینان" توانستند در معبدِ دلفی ستونهای رفیع بر افرازند و گنجینه ای مستقر کنند و بناهای یادبود به وجود آورند و، از اینها گذشته، خود در پایانِ هر سال سودِ قابلی عاید دارند. در سال 524، گروهی از راهزنانِ ساموس در سیفنوس پیاده شدند و یکصد تالنت (برابر 600،000 دلار امریکایی امروز) باج گرفتند. این غارتگریِ قهرمانی، مردم یونان را ترسانید، و همه، با بردباری و متانتی که معمولا انسان را به هنگامِ تحملِ مصایبِ دیگران دست میدهد، با مدارا به غارتگران نگریستند.


III - سرازیر شدن قوم دوری به جزایر سیکلاد


افراد قوم دوری نیز به جزایر سیکلاد کوچیدند و سپس طبایع جنگی خود را رام و با زندگی جدید سازگار کردند: دامنه های سراشیب کوه ها را با شکیبایی مرزبندی کردند تا آب قلیل باران به هدر نرود و پرورش مو و نباتات دیگر میسر شود. در جزیره ملوس، مانند بومیان عصر مفرغ آن جزیره، به استخراج اوبسیدین پرداختند و مقر خود را چنان آباد و نیرومند ساختند که آتنیان، به شرحی که خواهد آمد، برای جلب یاری آنان در برابر اسپارت سخت به تلاش افتادند. مجسمه “آفرودیته ملوس”،(این مجسمه، مطابق نام رومی آفرودیته و اسم ایتالیایی ملوس، “ونوس میلو” خوانده میشود) که مشهورترین تندیس مغرب زمین است، به سال 1820 در این جزیره به دست آمد.



دوریان: نخست به جانبِ خاور و بعد به سوی جنوب کوچیدند. جزیره ی تِرا و کریت را گرفتند. جمعی از آنان از تِرا روانه ی "سای رینی" شدند و جمعی در قبرس مسکن گزیدند. در قبرس، از سده ی یازدهم به بعد، میانِ دودمانهای کهنسالِ فنیقی و مهاجرانِ یونانی، که از آرکادیا آمده بودند و برای تسلط بر جزیره میکوشیدند، زدوخورد صورت میگرفت. افسانه ی پوگمالیون از قبرس برخاست: یکی از امیرانِ قبرس به نام پوگمالیون، با عاج، تندیسی از الاهه آفرودیته ساخت. اما به عشقِ مصنوعِ خود گرفتار آمد و ناگزیر از الاهه التماس کرد که تندیس را جان بخشد. دعایش اجابت شد و مجسمه جان یافت. پس، با موافقتِ الاهه، مجسمه ی جاندار را به همسری برگزید. احتمالا پس از رواج گرفتنِ آهن، جزیره ی قبرس، که مسِ فراوان داشت، از اهمیت افتاد و از حوزه ی اصلیِ توسعه ی اقتصادیِ یونان برکنار شد. بومیان، برای سوختِ کوره های تصفیه ی سنگِ مس، و فنیقیان برای کشتی سازی، بی دریغ چوبِ درختان را به کار میبردند، و یونانیان هم، برای ایجادِ مزارع، به قطعِ اشجار پرداختند و بدین ترتیب، قبرس بتدریج به صورتِ جزیره ی گرم و نیمه بایر و متروکِ امروز درآمد. در دوره ی تسلطِ یونانیان بر قبرس، هنرها، مانندِ جمعیتِ آن جزیره، از عناصرِ مصری و فنیقی و یونانی مرکب بودند و به هیچ روی صورتِ مستقلی نداشتند.. رجوع شود به قفسه سیزدهم از مجموعه "سِس نولا"، شاملِ آثارِ عتیقِ قبرس در موزه ی هنریِ مِترُپلیتَنِ نیویورک. کتیبه ای دو زبانی، که در 1768 به وسیله ی محققانِ انگلیسی از زیرِ خاک بیرون آمد، خواندنِ زبانِ قبرسی را میسر کرد. اما کشفِ این خط، که مبتنی بر علایمِ هجایی است و شاخه ای از کتابتِ یونانی محسوب میشود، فایده ای به تاریخِ جهانی نرسانید.


دوریان در جزیره ی قبرس، اقلیتِ کوچکی از مهاجرانِ یونانی بودند، اما در جزیره ی رودِس و جزایرِ سپورادِس و یونانِ اصلی، طبقه ی حاکم را تشکیل دادند. رودِس، در فاصله ی عهدِ هومر و جنگِ ماراتون، رو به آبادانی رفت، ولی اعتلای آن در عصرِ یونان گرایی (هِلِنیسم) دست داد. دوریان در قسمتِ پیش آمده ی ساحلِ دریا، شهرِ کنیدوس را که پایگاهِ مناسبی برای تجارتِ ساحلی است، به وجود آوردند. در اینجاست که بعدا ،یوداکسوسِ منجم، و کتِسیاسِ مورخ یا بلکه افسانه ساز، و سوستراتوس، که جزیره و برجِ دریایی فاروس را در کنارِ بندرِ اسکندریه ساخت، زاده میشوند: و مجسمه ی “دِمِتِر” در میانِ خرابه های معابدِ باستانی به دست میآید و با قیافه ی اندوهگین و مادرانه ی خود در موزه ی بریتانیا قرار میگیرد.


در مقابل کنیدوس، جزیره ی کوس واقع بود. این جزیره، که یکی از مراکزِ پزشکیِ یونانی و رقیبِ کنیدوس به شمار میرفت، طبیبی چون بقراط (هیپوکراتِس) و پیکرنگاری چون آپِلِس و شاعری چون تِئوکریتوس به جهان عرضه کرد. اندکی در جانبِ شمالِ کنیدوس، شهرِ هالیکارناسوس قرار داشت. این شهر زادگاهِ هرودوت و پایتختِ شاهِ مائوسولوس، که با ملکه ی پر مهرِ خود، آرتِمیسیا، در عصرِ "یونان گرایی" میزیست، محسوب میشد. هالیکارناسوس و کوس و کنیدوس و سه شهرِ اصلیِ جزیره ی رودِس، یعنی لیندوس و کامیروس و یالوسوس، “شهرهایِ ششگانه”ی دوریانِ آسیای صغیر را، که چندگاهی با “شهرهای دوازده گانه”ی یونیا رقابت کردند، تشکیل میدادند.


IV - شهرهای دوازدهگانه یونیا


1- میلٍتوس و پیدایش فلسفه یونانی


در شمالِ غربیِ ناحیه ی کاریا، ساحلی کوهستانی به طولِ تقریبیِ صد و چهل و پنج کیلومتر و به عرضِ سی تا پنجاه کیلومتر واقع بود. این منطقه ی کوهستانی در گذشته، یونیا خوانده میشد، و به قولِ هرودوت، “هوا و اقلیمِ آن از همه ی عالم خوشتر بود.” شهرهای آن عمدتا در دهانه ی رودها یا در انتهای راه هایی که کالاهای سرزمینهای گوناگون را برایِ صدور به مدیترانه میرسانیدند، قرار داشتند.


میلٍتوس، که از سایرِ شهرهای دوازدهگانه ی یونیا جنوبی تر بود، در قرنِ ششم پرمایه ترین شهرِ دنیای یونانی به شمار میرفت. در عهدِ مینوس، مردمِ کاریا بدان کوچیدند و، در حدود 1000 ق م، قوم یونیایی از آتیک بدانجا رهسپار شدند و تمدنِ جدیدی براساسِ فرهنگِ اژه ایِ آن سامان که رو به انحطاط میرفت، به بار آوردند. اینان زنانِ خود را به همراه نداشتند. از این رو، مردانِ بومی را کشتند و بیوگانِ آنان را به زنی گرفتند. پس، اختلاطِ فرهنگی با اختلاطِ خونی توام شد. در میلٍتوس، مانندِ اکثرِ شهرهای یونیا، در ابتدا زمامِ امور به دستِ شاهانی افتاد که در زمانِ جنگ، مردم را رهبری میکردند. پس از آن، اشرافِ زمیندار به حکومت رسیدند، و سرانجام حکامِ خودکامه ای که متکی به طبقه س متوسط بودند و جبار(تورانوس) نامیده میشدند، قدرت یافتند. در آغازِ سده ی ششم در دوره ی حکومتِ جباری به نامِ تراسوبولوس، صنعت و تجارت به اوجِ خود رسید، و ثروتِ روزافزونِ میلٍتوس باعثِ شکفتنِ ادبیات و فلسفه و هنر شد. از سرزمینهای دامپرور مجاور ،پشم میآوردند و در کارگاه های بافندگیِ شهر ،پارچه میبافتند. بازرگانانِ میلٍتوس نه تنها از تجارِ فنیقی سرمشق گرفتند، بلکه تدریجا از آنان پیش افتادند و در مصر، ایتالیا، دریای مرمره، و دریای سیاه هشتاد کوچگاه برای تسهیل تجارت برپا داشتند. شصت تا از این کوچگاه ها در شمال واقع بودند. میلٍتوس از آبودوس، کوزیکوس، سینوپه، اولبیا، تراپزوس، و دیوسکوریاس، لیفِ کتان و چوب و میوه و فلزات میگرفتند و، در ازای آنها، فراورده های صنعتیِ خود را عرضه میکردند. ثروت و تجملِ میلٍتوس در سراسرِ یونان زبانزدِ مردم و موجبِ شایعاتِ ناخوشایند بود. سوداگرانِ شهر، برای سودجویی، در داخل و خارجِ شهر سرمایه گذاری میکردند. از این رو اهمیتِ آنان در رنسانسی که در یونیا درگرفت، برابرِ اهمیتی است که خانواده ی مِدیچی در رنسانسِ ایتالیا داشت.


این محیطِ پرشور بود که به یونانیان مجال داد تا دو هدیه ی بسیار بزرگ، یعنی علم و فلسفه ی یونانی را، به جهان تقدیم کنند. نقاطِ تلاقیِ راه های تجارتی، معمولا محلِ برخوردِ افکار و عقاید و رسومِ ناموافقند و، از این رو، موجدِ اصطکاک و تنازع و مقایسه و تفکر میشوند. اعتقاداتِ خُرافی، بر اثرِ تصادم با یکدیگر، بی اعتبار میشوند، و سپس تعقل رواج مییابد. مردمانی که در میلٍتوس و بعد در آتن گِرد آمدند، به صدها ناحیه ی پراکنده تعلق داشتند و در نتیجه تجارتِ رقابت آمیز و دوری از منازل و معابدِ اوطانِ خود از اسارتِ سنن به در آمدند و دارای مغزهایی فعال شدند. از این گذشته، به اقتضای تجارت، به شهرهای دوردست مسافرت کردند و تمدنهای لیدیا و بابِل و فنیقیه و مصر و جز اینها را دریافتند و از "تنگ نظری" بیرون آمدند. به این ترتیب یونانیان بر هندسه ی مصری و نجومِ بابلی و علومِ اقوامِ دیگر دست یافتند، و دریانوردی و داد و ستد و علم جغرافیا و ریاضیات و نجوم، به موازاتِ یکدیگر، پیش رفتند. از سویِ دیگر، در نتیجه ی افزایشِ ثروت و آسایش، اقلیتی توانست به کارهای فرهنگی پردازد. این آریستوکراسیِ فرهنگی از آزادیِ فکری برخوردار بود، زیرا چون جمعِ قلیلی خواندن میتوانستند، آزادیِ فکریِ اقلیتِ اندیشمند برای حکومت، خطری نداشت و سرکوبیِ آن لازم نبود. هنوز کاهنانِ مقتدر و کتبِ آسمانی بر جامعه مسلط نشده بودند. حتی منظومه های هومر، که بعدا از جهتی به صورتِ کتابِ مقدسِ یونانیان درآمد، هنوز قَوام نیافته بود. از این رو شکاکیت و نشاط و طنزِ مردمِ یونیا تظاهر کرد. اول بار بود که فکرِ انسانی، جنبه ناسوتی به خود گرفت و کوشید تا برای مسایلِ جهان و انسان، پاسخهایی عقلی و سازگار بیابد.. در همین قرنِ ششم ق م نهضتهای مشابهی در چین و هند نیز برپا شدند.


با این وصف، درختِ فلسفه، هر چند که ناگهان بارور شد، برایِ خود ریشه و ساقه ای داشت. دانشِ کهنه ی کاهنانِ مصری و مُغانِ ایرانی و شاید پارسایانِ هند، علومِ لاهوتیِ کَلدانیان، و اشعارِ فلسفیِ هزیود با واقع پردازیِ بازرگانانِ فنیقی و یونانی آمیختند و جنبشِ فلسفیِ یونیایی را به وجود آوردند. اما پیش از آن نیز “قانون”، که فوقِ احکامِ بی حسابِ شخصی، فاروقِ اصلیِ علم و اساطیر، و نیز شاخصِ حکومتِ استبدادی و دموکراسی است، در دینِ یونانیان راه داشت. در دینِ اینان از "موی را" که به معنای “الاهگانِ سرنوشت” است و هم بر خدایان و هم بر آدمیزادگان سلطه میورزد، سخن رفته است. انسان از زمانی بر دولتِ آزادی دست یافت که به وجودِ قانون پی برد. تا جایی که ما میدانیم، یونانیانِ نخستین مردمی بودند که، در عرصه ی فلسفه و حکومت، قانون و آزادی را دریافتند، و این است رازِ کامیابیها و اهمیتِ ایشان در تاریخ.


از آنجا که زندگی هم بر وراثت و هم بر دگرگونی، هم بر رسومِ یکنواخت و هم بر تجددِ آزمایشی استوار است، فلسفه از ریشه های دینیِ خود یکسره آزاد نشد. عناصرِ دینی هم فلسفه را به بار آوردند و هم پرورشش دادند و مسلما الاهیات همواره نقشی در فلسفه خواهد داشت. در تاریخِ فلسفه ی یونانی دو جریان در جوارِ یکدیگر امتداد مییابند. یکی جریانی است طبیعت گرای، دیگری جریانی است رازورانه. رازوری از فیثاغورس نشئت گرفت و با پارمِنیدِس هراکلیتوس، افلاطون، و کلِئانتِس ادامه یافت و به پلوتینوس و پالِ حواری رسید. طبیعت گرایی، که نخستین مظهرِ آن طالس بود، به وسیله ی آناکسیماندروس، زینوفانس، پروتاگوراس، بقراط، و ذیمقراطیس به اِپیکور و لوکرِتیوس انتقال یافت. گاه گاهی مردانی بزرگ چون سقراط، ارسطو، مارکوس اُریلیوس به قصدِ آنکه درباره ی مشکلِ پیچیده و سامان ناپذیرِ زندگی، قضاوتی ناقص نکنند، دو جریان را با هم آمیختند. اما خصیصه ی فایقِ اینان نیز همان خصیصه ای است که سراسرِ فلسفه ی یونانی را در نَوَردیده است: خِرَد دوستی و خِرَد ورزی.


طالس در حدودِ 640 ق م زاده شد. زادگاه او محتملا میلٍتوس بود و، بنابر مشهور، تباری فنیقی داشت. تعلیم و تربیتِ او عمدتا در مصر و خاورِ نزدیک صورت گرفت و، از این رو، شخصِ او نمودارِ تاثیرِ فرهنگِ شرق در غرب است. ظاهرا، فقط به قصدِ تامینِ معاشِ روزانه، به سوداگری پرداخت. داستانِ اجاره و احتکارِ دستگاه های روغنکشی به وسیله طالس معروف است.( ارسطو این واقعه را چنین شرح میدهد: “طالس، به سببِ مهارتِ خود در ستاره شماری، دریافت که در آن سال زیتون فراوان به دست خواهد آمد. پس در زمستان همه ی دستگاه های روغنگیریِ میلٍتوس و کایاس را، که در آن هنگام خواستاری نداشت، به نرخیِ ارزان اجاره کرد. اما چون موسمِ روغنگیری فرا رسید و اشخاصِ بسیاری را بدان حاجت افتاد، وی آنها را با شرایطی که خود میخواست، به اجاره داد، و چون بدان وسیله پولی گزاف فراهم آورد، مردم را قانع کرد که فیلسوفان اگر خواهانِ توانگری باشند، بآسانی چنان شوند.” ) بیشترِ اوقاتش را صرفِ مطالعه میکرد و سخت مجذوبِ کارِ خود بود، بدان سان که شبی چنان سرگرمِ نظاره ی ستارگان شد که به گودالی افتاد.


با وجودِ عزلت گُزینی، به کارهای اجتماعی رغبت مینمود، با تراسوبولوس، جبارِ میلٍتوس، آشناییِ نزدیک داشت و اتحادِ دُوَلِ یونیایی و دفاعِ مشترک در مقابلِ لیدیا و ایران را تبلیغ میکرد.


بنابر روایات، طالس یونانیان را با علومِ ریاضی و نجوم آشنا کرد، و در مصر برای سنجشِ ارتفاعِ اهرام تدبیری نیکو کرد: هنگامی که سایه ی یک انسان با قامتِ او درست برابر بود، از اندازه گیریِ سایه های اهرام، ارتفاعِ اهرام را دریافت. سپس به یونیا رفت و درباره ی هندسه، که علمِ منطقیِ جذابی است و جنبه ی منطقی دارد، به مطالعه پرداخت و برخی از قضیه هایی را که بعدا به وسیله ی اقلیدس جمع آوری شد، به اثبات رسانید.(چنین است: قطر، دایره را دو نیمه میکند; زوایای طرفینِ مثلثِ مستاوی الساقین برابرند; محاط در نیمدایره، قائمه است; زوایای متقابل به راس (ناشی از تقاطعِ دو خط) برابرند; دو مثلث که دو زاویه و یک ضلعِ آنها مساوی باشد، مساویند. ) این قضایا هندسه ی یونانی را بنیاد نهاد. مطالعاتی که طالس درباره ی نجوم کرد، این علم را از موهوماتِ شرقی پیراست، از صورتِ ستاره شماری درآورد و به مغرب زمین رسانید. دست به مطالعاتِ فرعیِ چندی نیز زد.




محتملا به مددِ مدارکِ مصری و محاسبات بابلی، کسوفِ بیست و هشتمِ ماهِ مهِ سالِ 585 ق م را پیشبینی کرد، و چون پیشبینی او درست درآمد، همه ی مردمِ یونیا به هیجان افتادند. اما نظریه ی او درباره ی جهان، برتر از نظریه ی مصریان و یهودیانِ آن عهد نبود. به نظرِ او، جهان نیمکره ای است که بر پهنه ی بیکرانِ آب تکیه زده است، و زمین: دیسکِ مسطحی است که بر کفِ مسطحِ داخلِ نیمکره قرار دارد. فلسفه ی طالس ما را به یادِ سخنِ گوته می اندازد که گناهان (یا سهوهای) آدمی از مقتضیاتِ عصرِ اویند، ولی فضایل یا ابتکاراتِ او از ذاتِ خودش میتراود.


همچنانکه موافقٍ برخی از اساطیرٍ یونانی، اقیانوس (اوکئانوس) پدرٍ همه مخلوقات است، مطابقٍ نظرٍ طالس نیز، آب اصلٍ ابتداییٍ همه چیزها و نخستین هیئت و بازپسین صورتٍ عالم است. ارسطو میگوید که طالس شاید بدان علت به این نظر کشیده شد که دید: “رطوبت غذای همه چیز است ... و تخمٍ هر چیز ،طبعی مرطوب دارد ... و آنچه باعثٍ زایشٍ یک چیز میشود، همواره اصلٍ نخستینٍ آن است.” شاید هم علت این بود که طالس از میانٍ سه عاملٍ بخار و مایع و جامد، که نظرا همه ث جوهرهای عالم را تشکیل میدهند، آب را ابتدای یتر یا اساسی تر یافت. اهمیتٍ فلسفه ث طالس در این نیست که همه ث چیزها را به آب تحویل میکند، بلکه عظمتٍ او در این است که همه ث چیزها را به یک چیز منتهی میسازد، و نخستین نظامٍ “یک گراییٍ” تاریخٍ مدونٍ فلسفه را بار میآورد. ارسطو ،نظریه ث طالس را از زُمره ی “ماده گرایی” (ماتریالیسم) میشمارد. ولی طالس معتقد بود که همه ی ذراتِ جهان جاندارند، و ماده و حیات، یگانه، و جدایی ناپذیرند. در هر یک از گیاهان و فلزات و نیز جانوران و آدمها، “روحی” جاویدان وجود دارد، و نیروی حیات با آنکه هیئتهای گوناگون میپذیرد ،هیچ گاه نمیمیرد. طالس خوش داشت که میانِ زنده و مرده فرقی اساسی قایل نشود.


شخصی، به قصدِ آزردنِ او، پرسید که اگر حیات و ممات فرقی ندارند پس چرا او زندگی را بر مرگ ترجیح داده است طالس پاسخ گفت: “زیرا فرقی بین آنها نیست.” در پیری، بنابر اجماعِ، ملقب به خردمند (سوفوس) شد، و بعدا که یونانیان برای خود هفت خردمند شناختند، طالس را نخستینِ آنان دانستند. از او پرسیدند که چه کاری بسیار دشوار است. پاسخ داد: “خودشناختن”. پرسیدند که چه کاری سخت آسان است. جواب گفت: “اندرز دادن.” پرسیدند که خدا چیست. گفت: “آنچه نه آغاز دارد و نه انجام.” پرسیدند که کمالِ تقوا و عدالت در چیست. گفت: “در آن است که هیچ گاه آنچه را در دیگران عیب میشماریم، خود نکنیم.” چنانکه "دیوگِنِس لائِرتیوس" میگوید، طالس “هنگامی که یک مسابقه ی ورزشی را تماشا میکرد و بسیار پیر بود، از گرما و تشنگی و ناتوانی درگذشت”.


استرابون میگوید: در میانِ آنان که درباره ی شناختِ طبیعت (فوسیس) یا اصلِ وجود و تکاملِ اشیا ،قلمفرسایی کرده اند، او نخستین کس است. شاگردِ او، آناکسیماندروس، که از 611 تا 549 ق م زیست، کارِ استاد را با شور دنبال کرد. فلسفه ی او سخت به فلسفه ی سپِنسر، که در 1860 میلادی تنظیم شد و به گمانِ ناظمش بسیار ابتکارآمیز بود، میماند. آناکسیماندروس میگوید که مبداِ نخستین، هستیِ “بیسامان” یا “نامعین” (آپیرون) است. توده ای بیکران است که هیچ کیفیت ندارد، ولی به اقتضایِ نیروهای ذاتیِ خود، تکامل پیدا میکند، و تمامِ واقعیاتِ گوناگونِ عالم را پدید میآورد.(این مطلب را با تعریفِ سپِنسر از تکامل، مقایسه کنید. وی میگوید که تکامل، تغییری است از “مرحله ی تجانسِ نامعینِ ناسازگار به مرحله ی عدمِ تجانسِ معینِ سازگار.”) این بینهایتِ جاندار و جاویدان و بی تَشَخُص و غیر اخلاقی، به مثابهِ خدای دستگاهِ فلسفیِ آناکسیماندروس است. در مقابلِ اشیا، که متغیر و فسادپذیر و کثیرند، اصلِ اشیا بی تغییر و فناناپذیر و واحد است و باید گفت که فلسفه ی مابعدالطبیعه ی حکیمانِ اِلِئا که فقط “یگانه” جاویدان را واقعی میشمردند، از اینجا نشئت گرفته است. از این بینهایت بی تعین، همواره جهان هایی تازه زاده میشوند و در پیِ یکدیگر در میآیند. هر جهانی تکامل پیدا میکند و راهِ مرگ میسپارد و به بینهایتِ بی تعین باز میگردد. بینهایتِ اصیل، همه ی اَضداد را در خود دارد گرم و سرد، تر و خشک، مایع و جامد و بخار ... خواصِ بالقوه ی هستیِ اصیل در جریانِ تکامل، بالفعل میشوند و اشیای معینِ گوناگون را به وجود میآورند. چون این خواصِ متضاد از یکدیگر منفک شوند، به بینهایت بازگشت میکنند خاستگاهِ فلسفه ی هراکلیتوس و سپِنسر را باید در اینجا جست. در جریانِ کون و فسادِ جهان ها، عناصرِ گوناگون میستیزند و خصمانه به یکدیگر تجاوز میکنند، ولی به کیفرِ این تجاوز، دچارِ تجزیه و انحلال میشوند. “اشیا به هلاکت میرسند و به صورتِ عناصری که از آنها زاده شدند، در میآیند.” آناکسیماندروس به سببِ نداشتنِ ابزارهای علمی، مانند حکیمانِ دیگر، در حوزه ی نجوم دچارِ پندارهای ناروا شد. دنباله  ی کارِ طالس را گرفت و بر آن شد که زمین، استوانه ای است مُعَلَق در مرکزِ عالم، و چون فاصله ی آن با همه ی اجرامِ پیرامون یکسان است، وضعی ثابت دارد. خورشید و ماه و ستارگان در مسیری مستدیر، گِردِ زمین حرکت میکنند. آناکسیماندروس برای اثباتِ نظرِ خود، محتملا با استفاده از منابعِ بابِلی، در اسپارت دست به ساختنِ یک گنومون یا “شاخصِ آفتابی” زد، و به وسیله ی آن، حرکاتِ سیارات و انحرافِ دایره البروج( مصریان نیز نقشه هایی جغرافیایی کشیده اند، ولی این نقشه ها مربوط به نواحیِ معین میباشد) و توالیِ انقلابین (انقلابِ صیفی و انقلابِ شَتَوی) و اعتدالین (اعتدالِ ربیعی و اعتدالِ خَریفی) و فصول را نشان داد. همچنین با همکاریِ هِکاتایوس، که او نیز اهلِ میلٍتوس بود، با کشیدنِ نقشه ی عالم، بنیادِ جغرافیای علمی را نهاد. نقشه ی او، که ظاهرا رویِ ورقهایی از برنج، نقش شد، قدیمترین نقشه ای است که نامش در تاریخ آمده است.



آناکسیماندروس معتقد است که زمین در نخستین مرحله ی خود، در حالتی سیال بود. سپس، بر اثر حرارتِ بیرونی، بخشی از آن خشک شد و خشکی گشت، و بخشی به صورتِ بخار درآمد. از تفاوتِ دمایِ طبقاتِ جو، حرکاتِ بادها پیدایش یافتند. تحولِ تدریجیِ رطوبتِ آغازین به ظهورِ موجوداتِ جاندار انجامید.


جانورانِ زمینی در آغاز ماهی بودند، و پس از خشک شدنِ زمین، به صورتهای کنونی در آمدند. انسان نیز روزگاری ماهی بود، و در مراتبِ نخستین، برخلافِ اکنون، نمیتوانست از مادر زاده شود، زیرا در آن اوضاع، ضعیفتر از آن بود که قادر به صیانتِ خود باشد.


حکیمِ دیگر که اهمیتی کمتر دارد، آناکسیمِنِس، شاگردِ آناکسیماندروس، است. وی هوا را مبداِ اولی میشمارد و میگوید که عناصرِ دیگر ،همه از هوا زاده میشوند. از تلطیفِ هوا، آتش، و از انقباضِ آن بترتیب ابر و آب و خاک و سنگ پدید میآید. قَوامِ وجودِ ما به روح ماست، و روحِ ما هواست. قَوامِ هستی نیز به روحِ منتشرِ هستی یا خداست، و آن نیز، دَم یا هواست. این مفهوم در سراسرِ تاریخِ فلسفه ی یونانی دوام میآورد و در فلسفه ی رواقی و مسیحیت، اعتبار مییابد.


میلٍتوس در عصرِ عظمتِ خود، نه تنها زاینده ی دیرینترین فلسفه ی یونانی بود بلکه قدیمترین نثر و نخستین اثرِ تاریخنگاریِ یونان را نیز پَروَرد( بر خواننده ی خردمند پوشیده نیست که مقصودِ ما از قدیمترین یا نخستین فلسفه یا نثر یا تاریخ، قدیمترین یا نخستین فلسفه یا نثر یا تاریخی است که به دستِ ما رسیده است). شعر معمولا تراوشِ طبیعیِ قومی است که دوره ی جوانیِ خود را طی میکند، و تخیلِ او از دانشش وسیعتر است، و از این رو از سرِ ایمان،برایِ نیروهای طبیعت، که در کشتزارها و بیشه ها و دریاها و آسمان منعکس هستند، تَشَخُص قایل میشود. شعر بآسانی نمیتواند از جان گرایی(اعتقاد به جاندار بودنِ همه ی اشیای طبیعت.)(آنیمیسم) بر کنار مانَد، و جان گرایی بسختی میتواند به شعر نگراید. نثر ،صدای دانشی است آزاد از تخیل و ایمان; زبانِ امورِ متعارفِ ناسوتی است; نشانه ی پختگی و به منزله ی سنگِ قبرِ جوانیِ یک قوم است. ادبیاتِ یونانی تا حدود 600 ق م ،صورتی شاعرانه داشت. یونانیان ،ادب و اخلاقِ قومیِ خود را به نظم میکشیدند و به نسلهای نو تعلیم میدادند، حتی فیلسوفانِ ابتدایی چون کنسوفانس، پارمِنیدِس، و اِمپِدوکلِس بر دستگاهِ فلسفیِ خود، جامه ای شاعرانه پوشاندند. همچنانکه علم در آغاز؛ وجهی از فلسفه بود و برای رهاییِ خود از تفکراتِ کلی و دور از تجربه میکوشید، فلسفه نیز در ابتدا وجهی از شعر بود و برای جدا کردنِ خود از اساطیر و جان گرایی و مجاز گویی تلاش میکرد.



بنابراین هنگامی که فِرِسیدِس و آناکسیماندروس عقایدِ خود را به نثر نوشتند، دست به کاری خطیر زدند.


نویسندگان دیگری که نزد یونانیان “لوگوگرا” (خِرَدنویسان یا نثرنویسان) خوانده شده اند، نثرنویسی را رواج دادند. کسانی سالنامه های اوطانِ خود را به نثر نوشتند: کادموس در سالِ 550 درباره میلٍتوس، یوجِن درباره ی ساموس، و زانتوس درباره لیدیا، در اواخرِ قرنِ ششم، هِکاتایوس میلٍتوسی با نوشتنِ دو کتابِ مهمِ “پژوهشها” و “سیرِ زمین” هم علمِ تاریخ و هم علمِ جغرافیا را به پیش برد، از بندهای باقی مانده ی این کتاب چنین برمیآید که شاملِ اطلاعاتِ سودمندی درباره ی مصر بوده و موردِ استفاده ی هرودوت واقع شده است، اما بسیاری از محققان در اصالتِ این بندها تردید دارند. کتابِ “پژوهشها” با شک و وسواس آغاز میشود. “آنچه را حقیقت میدانم، مینگارم. زیرا، به نظرِ من، روایاتِ یونانی: فراوان و اِستهزا آمیزند.” هِکاتایوس منظومه های هومر را آثاری تاریخی شمرد و برخی از افسانه ها را با چشمِ بسته پذیرفت. با این وصف، صادقانه کوشید تا واقعیت را از افسانه بازشناسد و تَعاقُبِ واقعیِ اَنساب را تعیین کند و تاریخِ یونانیان را به وجهی قابلِ قبول درآورد. از این رو باید گفت که تاریخنگاری به مددِ او قوام یافت و تا تولدِ “پدرِ تاریخ” (هرودوت)، از تاریخنگاریِ یونانی عمری گذشته بود.


هِکاتایوس و سایرِ “خِرَدنگارانی” که در عصرِ او در اکثِر شهرها و کوچگاه های یونانی به وجود آمدند، کلمه ی “هیستوریا” را، که اکنون به معنیِ “تاریخ” است، بر هر گونه پژوهشی که درباره ی واقعیت صورت گیرد، اطلاق کردند و شاملِ علم و فلسفه و تاریخنگاری دانستند. کلمه “هیستوریا” در یونیا مفهومی ضدِ دین داشت و میرسانید که باید شرحِ واقعیِ حوادث و تفسیرِ عقلیِ سلسله علت و معلول را جایگزینِ قصه های معجزات و کراماتِ پهلوانانِ نیمه خدا کرد. این تحول که با هِکاتایوس آغاز شد، با هرودوت تکامل پیدا میکند و با توسیدید به کمال میرسد.


در همان عصری که ادبیاتِ منثورِ میلٍتوس شروع شد، نثرِ یونانی، بر اثرِ شکست و بینواییِ جامعه، رو به زوال رفت. فسادِ داخلی، در اینجا هم، مانندِ جاهای دیگر، راهِ فاتحان را هموار کرد. افزایشِ تمول و تجمل، مردم را به خوشگذرانی کشانید و خویشتنداری و وطندوستی را از رواج انداخت. از آن پس، فضایل منسوخ گشتند، و این سخن زبانزدِ یونانیان بود که “روزگاری مردمِ میلٍتوس دلیر بودند”. رقابت برای تحصیلِ نعمتهای جهان شدت گرفت، و دینِ کهنسال؛ کم نیرو شد و نتوانست اقویا را به مدارا وادارد و ضعفا را تَسَلا دهد و از اختلافاتِ طبقاتی بِکاهد. توانگران بر ضدِ تهیدستان متحد شدند و حکومتی دیکتاتوری، که اختیارش در کفِ چند تن بود، برقرار کردند. سپس تهیدستان، که خواستارِ دموکراسی بودند، زِمامِ حکومت را در دست گرفتند. پس، توانگران را راندند و فرزندانِ توانگران را به محلِ خرمنکوبی بردند و لگدمالِ گاوان کردند و به هلاکت رسانیدند. اما توانگران بازگشتند و بارِ دیگر قدرت یافتند. آنگاه رهبرانِ دموکراسی را قیراندود کردند و زنده سوزانیدند. این شتر دمِ خانه ی همه کس خواهد خفت! در حدودِ سال 560 که شاهِ لیدیا، سایروس، برای تحمیلِ قدرتِ خود بر سواحلِ یونانیِ آسیا، از کنیدوس تا داردانل، آغازِ کوشیدن کرد، میلٍتوس از کمک به شهرهای یونانیِ مجاور خودداری نمود و به ترتیب استقلال خود را حفظ کرد. اما، در سالِ 546، کوروش لیدیا را گرفت و، بدونِ دشواریِ چندانی، شهرهای یونیا را که دچارِ نفاق و تفرقه شده بودند، به شاهنشاهی ایران پیوست. پس، عصرِ عظمتِ میلٍتوس به پایان آمد. در تاریخِ دولتها، علم و فلسفه؛ هنگامی به دوره ی کمالِ خود میرسد که انحطاطِ جامعه آغاز شده باشد; به بیانِ دیگر، دانش منادی مرگ است.


2- پولیکریتیس، جبار ساموس


در امتدادِ خلیج میلٍتوس، نزدیکِ مَصَبِ رودِ مایاندروس، شهرِ میانه حالِ مایوس و شهرِ نسبتا معروفِ پرینه قرار داشت. پرینه زادگاهِ بیاس، که یکی از حکیمانِ هفتگانه ی یونانِ باستان است، محسوب میشود.


تعدادِ حکیمانِ هفتگانه، چنانکه هِرمیپوس میگوید، به هفده میرسد، زیرا اقوامِ متفاوتِ یونانی، هر یک از اشخاصِ متفاوتی نام برده اند. ولی نامِ طالس، سولون، بیاس، پیتاکوس، پِریاندروس، خیلون، و کلِئوبولوس موردِ وِفاقِ عمومِ یونانیان است. همچنانکه هند به تقدس گرایش داشت و ایتالیای عصرِ رنسانس به نبوغِ هنری اعتنا مینمود و امریکای جوان، امورِ اقتصادی را گرامی میشمرد، یونان به خِرَد حُرمَت میگذاشت.


پهلوانانِ یونان در شمارِ قِدیسان و یا هنرمندان یا میلیونرها نبودند، بلکه از اصحابِ خِرَد به شمار میرفتند، و مُعَزَزترین خردمندان نیز دانشمندانِ نظری نبودند، بلکه مردانی بودند که جِدا، خِرَدِ خود را در عملِ اجتماعی مورد استفاده قرار میدادند. از این رو، سخنانِ این مردان به صورتِ تکیه کلامِ خاص و عام در میآمد و در مواردی بر کتیبه های معبدِ آپولون در شهرِ دلفی نگاشته میشد. مردم خوش داشتند که آن گفته ها را در زندگیِ روزانه ی خود به کار برند. چنین است گفته های بیاس: بدبخترینِ مردم کسی است که نداند بدبختی را چگونه تحمل کند. مردم باید حیاتِ خود را چنان نظام بخشند که گویی هم عمری کوتاه دارند و هم دراز. “دانش را باید سخت دوست داشت، زیرا چیزی است که جوانی را به پیری میرساند و از هر داراییِ دیگر پایدارتر است.” جزیره ی ساموس که از حیثِ وسعت ،دومین جزیره ی یونیا بود، در باخترِ پرینه قرار داشت. پایتختِ آن در سواحلِ جنوبِ خاوری واقع بود; چون مسافری پا به لنگرگاهِ مستحکمِ آن میگذاشت و از کنارِ ناوگانِ سُرخفام و معروفِ ساموس میگذشت، شهر با ردیفهای عماراتش به چشمِ او میخورد. نخست باراندازها و دکانها، سپس خانه ها، و پس از آنها ارگ و معبدِ بزرگِ هِرا به نظر میرسید. در وَرای اینها چند رشته کوهِ متوالی، که قُلَلِ آنها به هزار و پانصد متر میرسید، دیده میشد. این منظره قدرتِ آن داشت که شورِ وطنخواهی را در همه ی مردمِ ساموس برانگیزد.


ساموس، در ربعِ قرنِ ششم، که در دستِ جباری به نامِ پولیکریتیس اداره میشد، به اوجِ عظمت رسید.


پولیکریتیس توانست، با عوایدِ بندرِ پرجوش و خروشِ ساموس، به ساختمانِ بناهای عام المنفعه بپردازد و بیکاری را پایان دهد و، در نتیجه ی آن، از ستایشِ هرودوت برخوردار شود. بزرگترین کاری که مطابقِ این برنامه صورت گرفت، کندنِ نَقبی به طولِ 1370 متر بود. این نقب که آب را از کوهستان به شهر میرسانید، از دو سو کنده شد; عاقبت، دو سوراخِ طرفینِ نقب، موافقِ محاسباتِ قبلی و فقط با تفاوتی مختصر؛ شش متر از طول، و سه متر و نیم از ارتفاع به یکدیگر رسیدند. و این لغزشِ مختصر، قدرتِ عظیمِ یونانیان را در حوزه ی ریاضیات و مهندسی نشان میدهد. در عصرِ حاضر چنین لغزشهایی به چند سانتیمتر یا هیچ تقلیل یافته اند.


ساموس، مدتها پیش از پولیکریتیس، یکی از مراکزِ فرهنگی به شمار میرفت. در حدودِ سالِ 590، ایساپِ شگفت آور در اینجا جولان میکرد. وی برده ای از مردم فروگیا بود و در خدمتِ "یاد-مونِ" یونانی به سر میبرد. بنابر روایاتی که اعتبارِ تاریخی ندارند، "یاد-مون" با آزادیِ ایساپ موافقت کرد، و ایساپ به سیر و سفر پرداخت. با سولون دیدار کرد و در دربار کرِزوس شاهِ لیدیا مقیم شد. سپس از طرف کرِزوس مامور شد که پولی را به معبدِ دلفی ببرد و تقسیم کند، ولی او پول را برای خود برداشت، و از این رو به دستِ مردمِ گستاخِ دلفی به زجر کشته شد. حکایتهای او، که بیشتر از منابعِ شرقی گرفته شده اند، در آتنِ عصرِ کلاسیک معروف بودند، و چنانکه پلوتارک مینویسد، سقراط آنها را به نظم کشید. حکایاتِ ایساپ، گرچه شکلی شرقی دارند، مفهوم و فلسفه ی آنها دارای مختصاتی یونانی است: “طبیعت، زمین و دریا، ستارگان و کُره خورشید و ماه، زیباییهای دل انگیزی دارند، اما، جز اینها، هر چه هست، ترس است و رنج.” آری، جز اینها، هر چه هست، ترس است و رنج. مخصوصا اگر شخص: پولی را که به او سپرده اند، ضبط کند. سیمای ایساپ را میتوان در واتیکان دید. در آنجا جامی هست که به عصرِ پِریکلِس تعلق دارد و سیمای ایساپ روی آن نقش شده است: وی، با سری نیمه طاس و ریشی چون ریشِ "وان دایک" با علاقه به سخن روباهی سرخوش گوش میدهد.(بسیاری از حکایات یا مثلهای ایساپ در مشرق زمین به لقمان نسبت داده شده است) فیثاغورسِ بزرگ در ساموس زاده شد، اما در 529 به ایتالیا رفت و در کروتونا ساکن شد. آناکرِئون از تِئوس به ساموس شتافت تا درباره ی پولیکریتیس مدیحه سُراید و پسرِ او را آموزش دهد.



بزرگترین شخصیتِ دربارِ پولیکریتیس، تِئودوروسِ هنرمند، نیز از مردمِ ساموس بود. مانندِ داوینچی، در فنونِ بسیار دست داشت. روایاتِ یونانی، گویا به قصدِ گریز از تجسس، اختراعِ ترازو و گونیا و چرخِ تراش را به او نسبت میدهند. "گوهر تراش" و فلزکار و "سنگ کار" و درودگر و پیکرتراش و معماری قابل بود. در تزیینِ دومّین معبدِ آرتِمیس در افِسوس شرکت کرد، برای اجتماعاتِ عمومیِ مردمِ اسپارتا یک سکیاس یا کوشک ساخت، قالبگیری با گل را به یونانیان شناسانید و، مانندِ رویکوس، فنِ ساختنِ مجسمه های مفرغی را از مصر و آشور به ساموس رسانید. یونانیان پیش از تِئودوروس با اِلصاقِ صفحه های مفرغی به قالبی از چوب، مجسمه های مفرغیِ خشنی میساختند. اما پس از او توانستند تندیسهای مفرغیِ پرشکوهی چون "ارابه رانِ دلفی" و "دیسک پران"، اثرِ مورون، به وجود آورند. از اینها گذشته، ساموس در سفالگری هم مشهور بود. پلینی میگوید که کاهنانِ الاهه ی سایبِل برای محروم کردنِ خود از رجولیت، از این سفالها به کار میبردند.


3- هراکلیتوس، فیلسوف افِسوس


آن سوی ساموس، نزدیکِ خلیجِ "کایستری یَن"، مهمترین شهرِ یونیا: افِسوس قرار داشت. افِسوس، که در حدودِ سالِ 1000 بنیادگذاری شد، به برکتِ جریانِ بازرگانیِ دو رودِ کایستِر و مایاندروس، آبادانی یافت. در جمعیت و دین و هنر آن، عناصرِ شرقی نیرومندی راه داشتند. آرتِمیس، الاهه ی شرقیِ مادری و بارآوری، در آنجا موردِ پرستش بود، و معبدِ معروفِ او بارها دستخوشِ ویرانی و بازسازی قرار گرفت.


نخستین بار، معبدِ آرتِمیس، تقریبا به سالِ 600، در محلِ یک مَذبَحِ باستانی که دوبار ساخته و دوبار خراب شد، به وجود آمد، و محتملا اولین بنای سَبکِ یونیاست. در حدودِ 540، با کمکِ کرِزوس، معبدِ دیگری برپا شد و پایونیوس، معمارِ افِسوسی، و دِمِتریوس، کاهنِ معبد افِسوس، و تئودوروس، هنرمندِ ساموسی، در تزیینِ آن شرکت کردند. این معبد تا آن زمان از حیثِ عظمت نظیری نداشت، و از این رو یکی از “عجایبِ هفتگانه ی عالم” محسوب میشد.. عجایبِ ششگانه ی دیگر عبارتند از: باغهای معلق بابل; برج دریایی فاروس در اسکندریه; تندیس آپولون در جزیره رودس; تندیس زئوس، اثر فیدیاس، در اولمپیا; معبدِ موسولوس در هالیکارناسوس; و اهرام مصر. پِلینی مینویسد که معبدِ دومِ افِسوس، 130 متر طول و 69 متر عرض و 127 ستون 20 متری داشت، و برخی از ستونهای آن به وسیله ی نقوشِ برجسته آراسته شده بود. ساختن و پرداختنِ آن بیش از یکصد سال طول کشید. در 420 ق م پایان یافت، و در 356 بر اثرِ حریق از میان رفت.


گذشته از این معبد، شاعران و فیلسوفان و زنانِ خوش پوشِ افِسوس نیز این شهر را بلند آوازه کردند. قدیمترین شاعرِ مرثیه سرایِ یونانی که بر ما معلوم است، کالینوس بود که در 690 ق م در افِسوس میزیست. هیپوناکس، شاعرِ افِسوسیِ دیگر، که در حدودِ سالِ 550 شعر میسرود، از کالینوس پیش افتاد. اما، در موردِ شعرِ او، باید گفت که موضوعش خشن، بیانش مبهم، مفهومش پرکنایه، و وزنش دلنشین بود، و از این رو نُقلِ مجالسِ یونانیان و مایه ی نفرتِ مردمِ افِسوس شد. قامتی کوتاه و لاغر، پایی لنگ، و پیکری ناقص و ناخوشایند داشت. در یکی از قطعاتِ بازمانده ی او چنین آمده است که مرد دو روز از وجودِ زن لذت میبرد: “روزی که با او عروسی میکند و روزی که او را به خاک میسپارد.” هیپوناکس، هِجاگویی گستاخ بود و همه ی سرشناسانِ افِسوس از پستترین جنایتکار، تا والاترین کاهن، موردِ هَجوِ او قرار گرفتند. چون دو پیکرتراش به نامِ بوپالوس و آتنیس او را به صورتی مسخره آمیز نمایش دادند، هَجوی چنان کشنده درباره ی آنان سرود که از دندانِ زمان تیزتر بود و بیشتر از مجسمه ی سنگیِ آنان دوام آورد. یکی از این شعرهای پاکیزه او چنین است: “پیمان مینهم که بر چشمانِ بوپالوس زخمه زنم. من از هر دو دستم سود میجویم و هیچ گاه هدف خود را گم نمیکنم.” در اخبار آمده است که هیپوناکس با انتحار به زندگیِ خود خاتمه داد. ولی شاید این حدیث: زاده ی آرزویی باشد که همگان داشتند.


برجسته ترین فرزندِ افِسوس، هراکلیتوس، معروف به “حکیمِ گریان” است. وی که در حدودِ سالِ 530 از خاندانی اشرافی برخاست، دموکراسی را ناروا شمرد، و گفت: “بَدان بسیارند و نیکان اندک” ، و “آن کس که از دیگر مردم بهتر باشد، در نظرِ من، به تنهایی با ده هزار مرد برابر است” . با این وصف، هراکلیتوس با هیچ کس، حتی با اشراف و زنان و دانشمندان، بر سرِ مِهر نبود. گستاخانه از حکیمانِ دیگر نام برد و با خرده سنجیِ سودمندی چنین نوشت: “دانش فراوان: ذهن را قوام نمیبخشد، و گرنه هِزیود، فیثاغورس، زِنوفانِس، و هِکاتایوس راه به جایی میبردند.”. “زیرا تنها خِرَدِ واقعی" دانستنِ مفهومی است که، به خودی خود، همه چیز را در هر موردی رتق و فتق دهد” . پس، مانندِ عارفانِ چین، کناره گرفت و در کوه ها ساکن شد، تا درباره مفهومِ یگانهای که مُبَیِنِ همه چیز باشد غور کند. برای آنکه از تحمیلاتِ توده و احزابِ "فردیت شکن" بِرَهَد، زندگی و سخنِ خود را با لِفافِ تیرگی و ابهام پوشانید، و نتایجِ تعمقاتِ خود را چنان بیان کرد که در فهمِ عوام نگنجد. آرای خویش را در رساله ای در بابِ طبیعت با بیانی موجز و مبهم اظهار داشت و، برای پریشان ساختنِ فکرِ آیندگان، به معبد آرتِمیس سپرد.



در کتبِ عصرِ جدید، کَرارا آمده است که محورِ فلسفه ی هراکلیتوس: مفهومِ تغییر است.


ولی پاره هایی که از سخنانِ این فیلسوف مانده است، بدشواری چنین نظری را تایید میکند. وی، مانندِ اکثرِ فیلسوفان، سرِ آن داشت که “یک” را در ورای “بسیار” بجوید، و در میانِ آشفتگی و پراکندگیِ عالم، وحدت و نظامی که مایه ی آرامشِ ذهن باشد بیابد. همچون پارمِنیدس، از سرِ شوق میگفت: “همه ی چیزها یکی هستند”[1]. در آن زمان، مشکلِ فلسفه این بود که ماهیتِ هستیِ یگانه را دریابد. هراکلیتوس معتقد شد که آتش، ذاتِ هستی است، و شاید این اندیشه ی او از آتش ستاییِ ایرانیان الهام گرفته باشد. ولی مسلم این است که او آتش و روح و خدا را از یکدیگر مستقل نمیداند، و محتملا از این بر میآید که هراکلیتوس کلمه ی “آتش” را هم در معنای حقیقی و هم در معنای مجازیِ آن به کار میبرد و، به وسیله ی آن از طرفی: آتش واقعی، و از طرفی انرژیِ عالم را اِفاده میکند. با اینهمه، چنین نکته ای در بازمانده آثارِ او تصریح نشده است: “این جهان ... نه ساخته ی خداست نه ساخته انسان، بلکه همیشه بوده است و هست و خواهد بود. آتشی جاندار و جاویدان است; به موقع افروخته و به موقع خاموش میشود” [20]. هر چیز جلوه ای از آتش است خواه آتشی که در “راهِ فرود” است و، بر اثرِ قبضِ مُتَزاید، به صورتِ رطوبت و آب و خاک در میآید، خواه آتشی که “راهِ فراز” است و از هیئتِ خاک به هیئتِ آب و رطوبت و آذر کشانیده میشود. . محتملا هراکلیتوس جهان را با نوعی “فرضیه ی سحابی” برای خود تبیین میکرده است. جهان در آغاز به صورتِ آتش (یا حرارت یا انرژی) است. آتش به صورتِ گاز یا رطوبت در می آید و بر اثرِ تراکم، آب میشود. پس از تبخیرِ آب، موادِ شیمیاییِ موجود در آب، جامداتِ زمین را تشکیل میدهند. آب و خاک (مایع و جامد) دو مرحله از یک جریان یا دو وجه از یک واقعیتند[25]. “همه ی چیزها به آتش مبدل میشوند، و آتش به همه چیز” [22]. هر تغییر، سیری است فَرازین یا فُرودین، سیرِ انرژی یا آتش است از صورتی به صورتی، از تَکاثُفی به تَکاثُفی. “راه فرازین و راه فرودین یکی هستند” [69]. تلطیف و تکاثف، جنبشهایی هستند در نوسانِ ابدیِ تغییر. همه ی اشیا، در جریانِ فرودین یا تکاثف و جریانِ فرازین یا تلطیفِ واقعیت، از آتش پدید میآیند و به آتش باز میگردند. همه هیاکل، وجوهِ انرژیِ نهانیِ یگانه ای هستند. اگر به زبانِ اسپینوزا سخن گوییم، آتش یا انرژی، جوهرِ جاویدان است و “همه جا باشد”. (omnipresent) و مبدا اصلی، و تکاثف و تلطیف (راه های فرودین و فرازین) اِعراضِ آتشند و اشیای محسوسِ جهان: وجوه یا صُوَرِ مُتِعَیِنِ آن.


هراکلیتوس با آنکه ثباتِ آرامش بخشی در آتشِ ابدی مییابد باز از تحولاتِ بی پایانِ آتش، رنجور است، و دومین محورِ فکرِ او تغییرِ دایمیِ همه چیز است. وی جهان و ذهن و روح را بی ثبات میبیند. هیچ چیز موجود نیست، همه چیز در کارِ صِیرورَت یا شدن است. هیچ وضعی حتی آنی پایدار نمیماند. هر چیز دایما از آنچه بوده است دور، و به آنچه خواهد بود نزدیک میشود. به این ترتیب، هراکلیتوس مسئله ی جدیدی را موردِ تاکید قرار میدهد. برخلافِ طالس، تنها نمیپرسد که اشیا چه هستند، بلکه مانندِ آناکسیماندروس و لوکرِتیوس و سپِنسِر جویای این نکته است که اشیا چگونه به هیئتِ کنونی درآمده اند، و مثلِ ارسطو معقتد میشود که بهترین راهِ حلِ مسئله ی اول، حلِ مسئله ی دوم است. کتابهای قدیم همداستانند که هراکلیتوس گفته است: “همه ی چیزها در جریانند، هیچ چیز پایدار نیست.” ولی این سخن در آثارِ بازمانده ی او به چشم نمیخورد. هراکلیتوس میگوید: “تو را توانِ آن نیست که به یک رود دو بار پاگذاری، زیرا همواره آبهای جدیدی بر تو جاری میشوند”[41]; و “ما هستیم و نیستیم” [81]. در فلسفه ی هراکلیتوس، همچون فلسفه ی هِگِل، جهان صِیرورَتی پردامنه است. تَکَثُر و تنوع و تغیر، همانندِ وحدت و یکسانی و وجود، واقعیت دارند، و واقعیتِ “بسیار”، کم از واقعیتِ “یک” نیست. “بسیار” همانا “یک” است، و هر تغییر: تَقَرُبِ اشیا است به آتش، و یا دور شدنِ آنهاست از این. “یک” همان “بسیار” است، و تغییر بی آرام در قلبِ آتش در تموج است.


هراکلیتوس از این رهگذر به سومین جُزءِ فلسفه ی خود، که وحدتِ اَضداد و وابستگیِ مغایرات و هماهنگیِ نهانیِ کشاکشها باشد، میرسد. خدا روز است و شب، زمستان است و تابستان، جنگ است و صلح، پُرخواری است و گرسنگی” [36]. “نیک و بد یکی هستند، نیکی و بدی یگانه اند” [57-58]. “زندگی و مرگ یگانگی دارند، و بیداری و خواب و جوانی و پیری نیز چنینند” [78].همه ی این مغایرات، مراحلی هستند از جنبشی تند و کند، لحظاتی هستند از جریانِ آتشِ جاویدان. وجودِ هر فرد از یک زوجِ متضاد برای بقا و فهمِ فردِ دیگر ضرور است. واقعیت: تمدد و تداخل است، تناوب و تبادل است، وحدت و هماهنگیِ اضداد است.


مردم “در نمییابند که آنچه در خود؛ ناسازگاری دارد، در همان حال با خود سازگار است، همنوایی از کششهای تضاد فراهم میآید، همچون همنواییِ کمان و چنگ”[45]. همچنانکه از کششهای سست و سخت، ارتعاشاتی هماهنگ، که موسیقی یا نوا خوانده میشود، به وجود میآید، از تناوب و تعارضِ اَضداد هم، ذات و معنی و هماهنگیِ حیات و تغییر میزاید. در جریانِ کشمکشِ سازواره با سازواره، بشر با بشر، مرد با زن، نسل با نسل، طبقه با طبقه، ملت با ملت، نظر با نظر، و عقیده با عقیده، اَضدادِ متخاصم به منزله ی تار و پودِ زندگی هستند و، برایِ تحققِ وحدتِ نامرئی و وِفاقِ نهانیِ کل، بر یکدیگر عمل میکنند. “خوشترین همنواییها از اشیایی بر میخیزد که از یکدیگر متفاوتند” [46] - و این سخنی است که عشاق را با آن آشنایی است.


این هر سه اصلِ آتش و تغییر و "وحدتِ اَضداد" در مفهومی که هراکلیتوس از روح و خدا دارد، راه دارند.


وی به کوته نظرانِ آنان که “بیهوده، برای تطهیرِ خود از گناهِ خونریزی، خویشتن را به خون میآلایند” [130] یا کسانی که “مجسمه ها را نماز میگزارند” لبخند میزند و میگوید که این کار بدان میماند که “انسان با خانه ها گفتگو کند. چنین مردمی از ذاتِ واقعیِ خدایان چیزی نمیدانند” [126]. هراکلیتوس برایِ "خُلودِ فردی" جایی باقی نمیگذارد: انسان نیز، مانندِ چیزها، شعله ای است متغیر و بیقرار و “مانندِ مشعلِ شبانگاه، افروخته و خاموش میشود” [77]. با این وصف، انسان نیز از آتش است. روح یا اصلِ حیاتیِ بهره ای از انرژیِ ابدیِ همه ی اشیاست، و از این رو هیچ گاه نمیمیرد. مرگ و زندگی، نقاطی اختیاری از جریان و سیرِ اشیا هستند که ذهنِ تجزیه گرِ انسانی آنها را موردِ توجه قرار داده است. اما، از منظرِ بیغرضِ هستی، مرگ و زندگی؛ فقط وجوهی از تغییرِ بی پایانِ هیاکل هستند. در هر لحظه، جزئی از ما میمیرد، ولی کلِ آن به زندگی ادامه میدهد. در هر لَمحه، یکی از ما میمیرد، اما حیات ادامه مییابد. مرگ هم آغازِ کار است و هم پایانِ کار. زایش هم پایانِ کار است و هم آغازِ آن. سخنانِ ما، اندیشه های ما، حتی خوهای ما پاک و درست نیستند و کل را منعکس نمیکنند. بر فلسفه است که چیزها را در پرتوی کل بنگرد. “نزدِ خدا همه ی چیزها زیبا و خوب و درستند. انسانها برخی از چیزها را نادرست، و بعضی را درست میبینند[61].


همچنانکه روح: زبانه ی زودگذرِ شعله ی دایمُ التغییرِ حیات است، خدا آتشِ جاویدان است، انرژیِ تباهی ناپذیرِ جهان است، وحدتی است که همه ی اَضدادِ را به هم میپیوندد، هماهنگیِ کِشاکِش هاست، مجموع و معنیِ همه ی ستیزه هاست. این آتشِ آسمانی که هیچ گاه از حیات جدایی ندارد، پیوسته، مانندِ حیات، صورتِ خود را دگرگون میکند، بر نردبانِ تغییر بالا و پایین میرود، و اشیا را نیست میکند و از نو میسازد.


براستی در آینده ی دور، روزی چون روزِ جَزا فرا خواهد آمد و گیتی، سراسر منقلب خواهد شد، “آتش همه چیزها را داوری و محکوم خواهد کرد” [26]، همه چیزهای موجود را از میان خواهد برد و چیزهای نو پدید خواهد آورد. با اینهمه، کردارِ آتشِ نامیرا، عاری از معنی و انتظام نیست. اگر بتوانیم جهان را چون یک کل دریابیم، آن را سرشار از دانشی بی تعین و پهناور، یعنی عرصه ی خِرَد یا “کلمه” (لوگو) خواهیم یافت [65]، و آنگاه خواهیم کوشید که زندگیِ ما با نظامِ طبیعت، با قانونِ گیتی، با این خِرَد یا نیروی منظم، که همانا خداست، سازگار شود [91]. “خرد این است که به ،کلمه گوش فرا دهید، نه به من” [1] و از خردِ بیکرانِ کل پیروی کنید.


هراکلیتوس مفاهیمِ چهارگانه ی فلسفه ی خود، یعنی نیرو و تغییر و وحدتِ اَضداد و خِرَدِ کل، را به حوزه ی اخلاق میکشاند و سُلوکِ انسانی را باز مینماید. نیرویی که خِرَد مهارش کند و با نظم دمساز شود، خیرِ اعلاست. تغییرِ شر نیست، عینِ خیر است. “آسایش در تغییر به دست میآید. همواره به چیزهای معین پرداختن و تکرار کردن، ملالت میآورد” [73 - 72]. ضرورتِ همبستگیِ اَضداد، وجودِ ستیزه و رنج، زندگی را با معنا و پذیرفتنی میکند. “برآورده شدنِ همه ی آرزوهای انسانها لطفی ندارد. بیماری است که تندرستی را خوشایند میکند، شر است که خیر، و گرسنگی است که سیری، و رنج است که راحت را خوشایند میکند” [104]. هراکلیتوس کسانی را که خواستارِ پایان یافتنِ کشاکشهای جهان هستند سرزنش میکند [43]، زیرا، بدونِ کشاکشِ اَضداد، اثری از همنوایی نخواهد بود، تارِ زنده بافته نخواهد شد، و تکاملی دست نخواهد داد.


هماهنگی: پایانِ تعارضِ دو عنصرِ متضاد نیست، بلکه کششی است میانِ دو عنصر که هیچ یک بر دیگری فایق نیستند و هر دو، به حکمِ ضرورت، در فعالیتند .درست همانندِ "نوخواهیِ جوانی" و "کهنه پرستی پیری". تنازعِ بقا ضرور است، زیرا بر اثرِ آن است که بهتر از بدتر جدا میشود. “کشاکش، پدرِ همه و شهریارِ همه ی چیزهاست. برخی را بر می گُزینَد تا به صورتِ خدایان درآیند، برخی را آدمیان میگرداند; بعضی را برده میکند، و پاره ای را آزاد” [44]. اما، در پایانِ کار، “کِشاکش همانا عدالت است” [62]. رقابتِ افراد و جماعات و انواع و سازمانها و امپراطوریها، برترین دادگاهِ طبیعت را میآفریند، و از حکمِ این دادگاه ؛ سرپیچی نمیتوان.


بر روی هم، آثارِ هراکلیتوس، که اکنون یکصد و سی بند از آن برای ما مانده است، از سِتُرگ ترین آثارِ فکریِ یونان است. مفهومِ آتشِ آسمانی به فلسفه ی رِواقی رسید. مفهومِ اشتعالِ نهاییِ جهان، به وساطتِ رِواقیون، به مسیحیت منتقل شد. مفهومِ “کلمه” یا خِرَدِ طبیعت، در فلسفه ی "فیلو" و الاهیاتِ مسیحی به صُوَرِ کلمه ی الاهی، یا خردِ مُتشخصی که خدا به وسیله ی آن اشیا را میآفریند و بر آنها سلطه میورزد، درآمد و تا اندازه ای زمینه را برای پیدایشِ مفهومِ کنونیِ “قانونِ طبیعی” هموار کرد. نظرِ هراکلیتوس درباره ی فضیلت یا هنرِ اخلاقی، که از هماهنگیِ فرد با طبیعت دست میدهد، در نگرشِ اخلاقیِ رِواقیان راه یافت. مفهومِ وحدتِ اِضداد در فلسفه ی هِگِل موردِ تاکید قرار گرفت. مفهومِ تغییر، محورِ فلسفه ی بِرگسون گردید. مفهومِ ستیزه عمومی در نظریه های داروین و سپِنسر و نیچه داخل شد، و نیچه، بیست و چهار قرن پس از هراکلیتوس، درست همانندِ او، مفهومِ ستیزه را برای مخالفت با دموکراسی به کار برد.


از زندگی هراکلیتوس تقریبا هیچ چیز نمیدانیم. ولی "دیوجانِس لائِرتیوس" درباره ی مرگِ او داستانی دارد; این داستان، که موردِ تاییدِ هیچ کس نیست، نمودارِ نثرِ تلخی است که چه بسا طومارِ شعرِ زندگیِ انسانی را در مینوردد:


سرانجام که "مردم گریزی" "کامل عیار" گشت، اوقاتش را در کوه ها به گردش میگذرانید و با علفها و گیاهان تغذیه میکرد. بر اثرِ این عادات، گرفتارِ بیماریِ اِستِسقا شد. پس، به شهر بازگشت و به صورتی معمایی از پزشکان پرسید که آیا میتوانند هوای مرطوب را به هوای خشک مبدل کنند.


چون ایشان سخن او را درنیافتند، خود را در طویله ی گاوان محبوس کرد و خویشتن را با سرگینِ گاوان پوشانید، تا بلکه گرمای آن ماده ،رطوبت را تبخیر و از او دور کنند. اما این کار، او را سودی نبخشید، و پس از هفتاد سال زندگی درگذشت.


4- آناکرِئون، شاعر کولوفون


در چند کیلومتریِ شمالِ اِفِسوس، شهرِ کولوفون مسافر را به خود میخواند. نامِ آن ماخوذ از تپه ای بود که شهر در دامنه ی آن قرار داشت.( colophon، این کلمه که در لاتین به صورت Collis درآمده، به معنی تپه است. چون سوارِ نظامِ شهرِ کولوفون در جنگها، با مهارت، آخرین ضربت را بر دشمن وارد میساخت، نامِ آن شهر به معنی “ضربتِ نهایی” به کار رفت، و بعدا در زبانِ انگلیسی بر علامتِ ناشر، که معمولا در صفحه ی آخرِ کتاب نقش میشد، اطلاق گردید) زینوفان، فیلسوفِ ضدِ دین، که در سال 576 در کولوفون زاده شد، در وصفِ مردمِ این شهر میگوید که “مُلَبَس به جامه های ارغوانیِ پُر بها بودند و به گیسوانِ آراسته و مزین و معطرِ خود میبالیدند” تفاخر، تاریخِ درازی دارد. در همین شهر (و شاید در سمیرنا) شاعری به نامِ "میم نِرموس" در حدودِ سالِ 610 به سر میبرد و برای همشهریانِ خود، که بتازگی به بدبینیِ شرقی گراییده بودند، شعر میسرود. اشعارِ او بیشتر درباره ی گذرندگیِ جوانی و مهرورزی بود. خودِ به عشقِ نانو، دختری که تَرَنُم او را با آوازِ نی همراهی میکرد، گرفتار آمد. ولی دخترک از ازدواج با او خودداری کرد. شاید دخترک باور داشت که ازدواجِ شاعر به منزله ی مرگِ شعرِ اوست. اما "میم نِرموس" معشوق را با قطعه ی شعری جاوید کرد:

  

ما مانندِ برگ های بهاری میشکفیم، در آن زمان که خورشید آغازِ درخشش میکند، و در دوره ی کوتاهِ عیشِ جوانی: در بندِ خیر و شعرِ خدایان نیستیم. ولی همیشه در پایانِ راه، ارواحِ سیاه را میبینیم، که پیری و مرگِ غم انگیز را در دست دارند. یک قرن بعد، شاعرِ معروفتری به نامِ آناکرِئون در تِئوس، که در نزدیکیِ کولوفون قرار داشت، به دنیا آمد.


سفر بسیار کرد، و مطلوبِ دربارها بود. هیچ کس جُز سیمونیدِس از عهده ی رقابت با او بر نمی آمد. با گروهی از مردم به آبدرا در تراکیا کوچید، سرباز شد و در چند جنگ شرکت کرد، و سپس کارِ ارتش را ترک گفت و به ادب پرداخت. چند سال در دربارِ "پُلیک ریتیس"، جبارِ ساموس، به سر برد; با جلالِ تمام به آتن نزدِ هیپارکوس رفت; سرانجام، پس از جنگِ یونان و ایران، به تِئوس بازگشت و سالهای پیری را با سرود و مستی گذرانید. با وجودِ این، عمری دراز کرد و در سنِ هشتاد و پنج، گویا در نتیجه ی انگوری که گلو گیرش شد، به هلاکت رسید.


در دوره ی عظمتِ شهرِ اسکندریه، پنج کتابِ شعر از آناکرِئون در دست بود. ولی برای ما چیزی جز ابیاتی پراکنده نمانده است. موضوعِ اصلیِ اشعارِ او شراب و زنان و پسران بودند. به بحرِ وَتَدِ مجموع: شعر میگفت و هر مطلبی را با ظرافت و لطف بیان میکرد. شعرِ او، در مقابلِ خشونتِ شعرِ هیپوناکس و رقتِ شعرِ ساپفو، لحنی گرم و معتدل و شهری داشت و دربارها را خوش می آمد مانندِ شعرِ هوراس در دربارِ آوگوستوس.


آتِنایوس میگوید که گویا آناکرِئون، برای آنکه موردِ توجهِ زنان قرار گیرد و بر شهوتش بیفزاید، از ابرازِ عواطفِ خصوصیِ خود خودداری میکرد و خویشتن را مردی سرخوش و کامجو معرفی میکرد. افسانه های بسیار درباره او ساخته اند; از آن جمله، روایت شده است که آناکرِئون در حالِ مستی به کودکی تنه زد و به او دشنام گفت، ولی بعدا بدو دل داد و دشنامِ پیشین را با ستایش جبران کرد. با هر دو جنس عشق میباخت، ولی در اواخرِ عمر، زنان را ترجیح داد. خود گفته است: “بنگرید، اکنون عشقِ "زرین مو" با گویِ ارغوانیِ خود مرا فرا میخواند و به دختری سرخوش مایل میکند. اما دخترکِ "موی سفید" را نمیپسندد و دنبالِ شکارِ دیگری میرود.” ظریفی کتیبه ای پرمعنی به این مضمون برای گورِ آناکرِئون نوشت:


ای دایه ی افسونگرِ شراب، ای تاک! بر فرازِ آرامگاهِ آناکرِئون سایه گستر شو، تا "مِی پرستی" که به گاهِ شادمانی چنگ مینواخت و به پسران مهر میورزید، در سایه ی شاخه های شکوهمندِ تو بیارامد و همچنان با شبنمِ تو دهانِ فرتوتِ خود را عطرآگین کند.


5- کایاس، سمورنا، فوکایا


اگر از تِئوس به خاور رو کنیم و در امتدادِ خلیجها و دماغه های متعدد پیش رویم; در فاصله ی شانزده کیلومتری به کایاس میرسیم که گویا هومر جوانیِ خود را در آنجا میانِ درختانِ زیتون و انجیر، و کنارِ خُمِ شراب گذرانیده است. کارِ اصلیِ مردمِ کایاس شرابسازی بود، که بردگانِ زیادی را به کار میگرفت. در سالِ 431 ق م، در این جزیره، 30,000 فردِ آزاد و 100,000 برده میزیستند. کایاس یکی از مراکزِ برده فروشی بود. برده فروشان کسانی را که از عُهده پرداختِ وامِ خود بر نمیآمدند، از وام دهندگان میخریدند و کودکانِ آنان را اخته میکردند و به حرمسراهای لیدیا و ایران میفرستادند. در قرنِ ششم، برده ای به نام دریماکوس: بردگان را به شورش واداشت، سپاهیانی را که به جنگِ وی رفتند شکست داد، برای خود قلع های در کوهستان فراهم آورد، بر شهروندانِ ثروتمند؛ باج راه تحمیل کرد، به شیوه ی امروز “حمایتِ” خود را از ایشان، در برابرِ پول، پیشنهاد کرد، و آنها را به تهدید واداشت که با بردگانِ خود رفتارِ شایسته تری داشته باشند. سرانجام، به میلِ خود، سرش رابه یارانش واگذار کرد تا با تسلیمِ آن جایزه بگیرند، و به این ترتیب برای قرنها به صورتِ ربُ النوعِ نگهبانِ بردگان درآمد. سرگذشتِ دریماکوس حماسه ای است درخشان برای اسپارتاکوسهای قلم.


هنر و ادبیات در کایاس شکوفان شد، و این شهر به صورتِ مرکزِ خنیاگرانی درآمد که اشعارِ هومر را میخواندند و دگرگون و تکمیل میکردند. در این شهر بود که یونُ درام نویس و "تِئو  پومپوسِ" مورخ زاده شدند و، بنا بر روایات، "گلاو  کوس" در حدودِ سالِ 560 فنِ جوش دادنِ آهن را کشف کرد، و آرچِرموس و پسرانش بوپالوس و آتِنیس زیباترین ظرفهای سفالیِ قرنِ ششم را ساختند.


پس از تِئوس، مسافر پا به خاکِ " اِریترِی " میگذارد و به کِلازومِنای، زادگاهِ آناکساگوراس که معلم و دوستِ پِریکلِس بود، میرسد و سپس در جهتِ شرق به سمورنا وارد میشود. این محل، که از لحاظِ قِدمت، رقیبِ شهرِ دمشق است و در سالِ 1015 محلِ اقامتِ قومِ آیولی بود، بعدا بر اثر مهاجرت و هجومِ قومِ یونیایی به صورتِ یک شهرِ یونیایی درآمد. در ایامِ آکیلیس شهرتی داشت و در 600 ق م مورد چپاول آلیاتِس، که به لیدیا هجوم آورد، قرار گرفت و پس از آن بارها به وسیله ی اقوامِ گوناگون، و در 1924 میلادی به وسیله ی یونانیان ویران شد.(امروز ازمیر خوانده میشود و، از لحاظِ جمعیت، دومین شهرِ ترکیه است. ) آثارِ باستانیِ آن، حاکی از تمول و رفاهِ آن شهر است. یک ورزشگاه، یک ارگ، یک میدانِ بازی، و یک تماشاخانه از زیرِ خاک بیرون آمده است. خیابانهای سنگفرشِ پهناور و معابد و قصرهای مجلل داشت، و خیابانِ اصلیِ آن، یعنی “خیابانِ زرین”، در سراسرِ یونان معروف بود.


شمالی ترین شهرِ یونیا، شهر فوکایا بود که اکنون فوکیا خوانده میشود. رودِ هِرموس، ساردیس را به آن میپیوست و آن را یکی از کلیدهای تجارتِ یونان و لیدیا میگردانید. بازرگانانِ فوکایا، در جستجوی بازار، تن به سفرهای دور و دراز میدادند، و فرهنگِ یونیایی به وسیله ی آنان به جزیره ی کورسیکا و بندرِ مارسی رسید.


شهرهای دوازده گانه ی یونیا، که اجمالا شرحشان گذشت، با یکدیگر رقابت داشتند و از این رو متحد نمیشدند، ولی هر ساله، به هنگامِ جشنِ بزرگِ قومِ یونیایی، در دماغه ی میکاله نزدیکِ پرینه، گِرد میآمدند.


طالس ، مردمِ این شهرها را به اتحاد خواند. ولی رقابتهای بازرگانی از این منظور جلوگیری کرد، و به جای اتحاد، اختلاف و جنگ پدید آمد. در نتیجه، در سالهای 545 و 546، که ایرانیان به یونان حمله کردند، این شهرها بسهولت مغلوب شدند. با این وصف، بر اثرِ رقابت و استقلال طلبی و آزادیخواهیِ این دوازده شهر، شوری در فلسفه و علوم و تاریخ افتاد و شاعرانِ بزرگِ بسیار پرورش یافتند. با سقوطِ این شهرها، فرهنگِ آنها به آتن، که در مقابلِ ایرانیان سخت جنگید، انتقال یافت و میراثِ عمومیِ یونان شد.


V - ساپفو، شاعر لِسبوس


آن سوی شهرهای دوازدهگانه ی یونیا، دوازده شهرِ آیولی قرار داشت. پس از سقوطِ تروا، آسیای صغیر به روی مهاجرانِ یونانی گشوده شد، و مردمِ آیولی و آکایایی که از یونانِ شمالی آمده بودند، در این ناحیه ساکن شدند. در این ناحیه، شهرها کوچک و کم اهمیت بودند. فقط آیولیهای جزیره ی لِسبوس از لحاظِ ثروت و تجمل و ادب با شهرهای یونیایی کوسِ برابری میزدند. خاکِ آن آتشفشانی و محلِ رویشِ تاک و درختانِ دیگر بود. پنج شهر داشت، و بزرگترینِ آنها، "مای تیلِن"، مانندِ میلٍتوس و ساموس و اِفِسوس، از طریقِ بازرگانی بسیار ثروتمند شد. در اواخرِ قرنِ هفتم، سوداگرانِ آن با مردمِ تهیدست همدست شدند و اشراف را برانداختند. پس، مردِ شجاع و خشنی به اسمِ پیتاکوس مدتِ ده سال دیکتاتور شد و مانندِ سولونِ خردمند حکومت کرد.

 

آلکایوس شاعری بود پرشور که شعر را با سیاست می آمیخت. نَسَبی اشرافی داشت و سخت به پیتاکوس حمله میکرد. شعرِ او بسیار خوش آهنگ بود، و بعدا نوعی شعر؛ نامِ او را به خود گرفت و “آلکاییک” خوانده شد. چندی؛ شعرِ جنگی میساخت و دم از وطندوستی میزد. ولی در عمل، مانندِ آرچیلاکِس، از جنگ رو برتافت و، برای دلداریِ خود، احتیاطِ خویش را ستود. گاهی نغمه ی عشق میسرود، ولی همواره شراب را، که در لِسبوس بسیار خوب به عمل میآمد، وصف میکرد. میگفت که پیوسته باید نوشید: در تابستان برای خنک شدن، در خزان در سوگ و مرگِ طبیعت، در زمستان برای گرم شدن، و در بهار به امیدِ هماهنگی با طبیعت.


بارانِ زئوس فرو میآید و طوفانی از آسمان برمی خیزد، و سرما نهرها را از یخ میپوشاند. پس، برخیز و زمستان را فرو نشان، آتشی برفروز، شراب را چون انگبینِ شیرین کن بفراوانی. شادکام بنوش، و خود را بپوشان. نباید دل به اندوه سپاریم، یا دغدغه به خود راه دهیم. زیرا، ای دوست، اندوه سودی ندارد و رفته را باز نمیآورد. داروی ما شراب است، که اندیشه را خاموش میگرداند.


بدبختانه آلکایوس با بزرگترین شاعرِ یونانی همزمان بود. شاعری که در سراسرِ عمرِ خود از ستایشِ همه ی مردمِ یونان برخوردار شد. این شاعر کسی جز ساپفو نبود. "ستو بی یِس" نقل میکند: “شبی اکسِکتیدِس، برادرزاده ی سولون، یکی از ترانه های ساپفو را ترنم کرد. عمویش چنان از این شعر سرخوش شد که از پسر خواست تا آن را بدو بیاموزد. یکی از حاضران پرسید: (برای چه?، وی پاسخ داد: (میخواهم آن را بیاموزم و بمیرم!،” سقراط نیز ساپفو را گرامی میداشت و “زیبا” مینامید، و افلاطون درباره او نکته ای پر جَذبه گفت:


میگویند که خدایانِ هنر 9 تا بیش نیستند. چه خطا! بنگرید! ساپفویِ لِسبوس خدایِ دهمین است!


استرابون نوشته است: “ساپفو زنی شگفت آور است، زیرا در همه ی زمانهایی که میشناسیم، هیچ زنی نتوانسته است در امرِ شعر حتی به گَردِ او برسد.” یونانیان همچنانکه از کلمه ی “شاعر”، هومر را به یاد می آوردند، از کلمه ی“شاعره”، به یادِ ساپفو میافتادند.


ساپفو، که نام او در لهجه ی خودش، لهجه ی آیولی پساپفا بود، در حدودِ 612 زاده شد. خانواده اش در کودکی او از لِسبوس به "مای تیلِن" کوچیدند. در 593، پیتاکوس او را هم با سایرِ رهبرانِ اشرافِ شورشی به شهرِ "پیرا" تبعید کرد. گرچه در آن هنگام بیش از نوزده سال نداشت، باز در شعر و سیاست مشهور بود. از زیبایی چندان بهره ای نمیبرد. پیکری کوچک و شکننده، و موی و چشم و پوستی تیره تر از یونانیانِ دیگر داشت. اما لطافت و فرهنگ و هوشِ فراوانش ،مردم را مجذوب میکرد. میگفت: “دلِ من چون دلِ کودک است.” از سخنانش بر میآید که طَبعی پرشور داشت و سخنش، به قولِ پلوتارک، “با شعله آمیخته بود” و شِنَوَنده را به هیجان میانداخت. آتیس شاگردِ محبوبِ ساپفو میگوید که او جامه های زعفرانی و ارغوانی میپوشید و خود را به گُل میآراست. با وجودِ خُردیِ پیکر، دلربا بود، و از این رو آلکایوس، چون با او به تبعید رفت، کوشید تا با این سخن دلِ او را به دست آورد: “ای ساپفوی بی آلایشِ شیرین خنده، که تاجی از گلهای بنفشه داری، میخواهم به تو چیزی بگویم، اما شرم مانعِ من است.” ساپفو پاسخی روشن به او داد: “اگر خواسته های تو خوش و والا باشد و زبانِ تو سخنِ پست نگوید، ابرِ شرم چشمانِ ترا فرا نمیگیرد، و تو آرزوهای شایسته ی خود را بر زبان خواهی آورد.” آلکایوس در مدحِ ساپفو شعرها سرود، ولی ما از روابطِ خصوصیِ آن دو خبری نداریم. پیتاکوس چون از شهرتِ روزافزونِ ساپفو می هراسید، برای دومین بار، گویا در حدودِ 591، او را به سیسیل تبعید کرد، و شاید تبعیدِ دومِ ساپفو ادامه ی دوستیِ او و آلکایوس را مانع شد. ساپفو با بازرگانِ توانگری از مردمِ آندروس زناشویی کرد و دختری زاد. “دخترِ کوچکی دارم، چون گلی زرین. حاضر نیستم تمامِ لیدیا یا لِسبوسِ زیبا را بگیرم و دست از کلیسِ محبوبم بردارم.” شوهرِ او بزودی درگذشت و میراثِ فرهنگی برای او نهاد. ساپفو، پس از پنج سال نفی بلد شد، به لِسبوس بازگشت و در شمارِ بزرگانِ شهر قرار گرفت و در ناز زیست. “پوشیده نماند که من زندگیِ لطیف را دوست دارم، و شکوه و زیبایی را از آنِ خورشید میدانم.” وی سخت شیفته ی برادرِ کوچکِ خود کاراکسوس بود. از این رو چون کاراکسوس به مصر رفت و به عشقِ زنی دلربا به نامِ دوریخا دچار آمد و با او زناشویی کرد، ساپفو سخت رنج برد.


ولی ساپفو از عشق محروم نماند، از آنجا که نمیتوانست به آرامی زندگی کند، مدرسه ای برای زنان ترتیب داد و به آموختنِ شعر و موسیقی و رقص همت گمارد و باید دانست که این نوع مدرسه تا آن زمان نظیری نداشت. شاگردانِ خود را “شاگرد” نمیخواند، بلکه هِتایرای به معنیِ “یاران” مینامید، که بعدا مترادفِ “روسپی” شد. ساپفو، که در آن زمان شوهری نداشت، عاشقِ شاگردانِ خود میشد. خود میگوید: “عشق مانند بادی که فرود میآید و بر درختانِ بلوط میافتد، جانِ مرا در هم شکسته است.” و “از دیرگاه که من خود دوشیزه ای نوشکفته بودم و تو، آتیس، کودکی کوچک و سرکِش مینمودی، دوستت داشتم.” هنگامی که آتیس محبتِ یکی از جوانانِ "مای تیلِن" را پذیرفت، ساپفو حسدِ بی پایانِ خود را در شعری که به وسیله ی لونگینوس محفوظ مانده و "جان اَدینگتُن سایمُندز" آن را به زبانِ انگلیسی برگردانده است، بیان کرد:


در نظرِ من به خدایان میماند آن خجسته مردی که کنارِ تو مینشیند و به تو مینگرد، و به سخنانِ لطیفِ تو بخاموشی، گوش فرا میدهد. خنده ی لطیفی که به رویِ او میکنی ،دلِ دردناکِ مرا در سینه ام میلرزاند. آرزویِ دیدنِ تو را دارم. صدایم خاموش شده، و زبانم از کار مانده است، در اندرونم آتش زبانه میکشد، چشمانم نمیبینند، و غُرِشی در گوشهایم طنین افکن است. عرق از پیکرم روان است، پیکرم پریده رنگ است و میلرزد. مرگ تهدیدم میکند، و در خلسه ی عشق مستغرقم. "سوین بورن" نیز قطعه ی زیبایی به نامِ ساپفیک دارد، در وصفِ عشقِ ساپفو، با آغازی چنین: “در سراسرِ شب، خواب به مژگانم نرسید”. (در مجموعه اشعار و قصاید).


کسانِ آتیس او را از مدرسه ی ساپفو بیرون بردند و ساپفو را به رنجی عظیم انداختند، در این باره نامه ای هست که به ساپفو نسبت داده شده است: او از ترکِ من گریست و گفت: “افسوس، چه سرنوشتِ غم انگیزی داریم! ساپفو: سوگند میخورم که برخلافِ دلخواهِ خود، تو را ترک میکنم.” من بدو پاسخ دادم: “برو و کامیاب باش. اما مرا هم به یاد آر، زیرا میدانی که چقدر شیفته ی توام، و اگر از من یادی نکنی، آنگاه من ترا به یادِ آنچه فراموش کرده ای، به یادِ زندگیِ خوش و زیبایی که با هم داشتیم خواهم انداخت. زیرا تو بودی که در آغوشِ من، گیسوی پر پیچ و تابت را با گل بنفشه و گل سرخ می آراستی، گردنِ لطیفت را با شکوفه ها میپوشانیدی، و پوستِ ظریفِ زیبایت را با روغنِ گرانبها آغشته میکردی. تپه یا محلی مقدس یا نهرِ آبی نبود که با هم به سویش نخرامیدیم، و عروسِ بهارِ جنگل را با نغمه ی بلبلان پر نکرد، مگر آنگاه که من و تو در آنجا گردش کردیم.”


سپس ساپفو ناله سر میدهد: “از این پس دیگر آتیس را نخواهم دید، و براستی: بهتر آنکه؛ بمیرم.” این است ندای عشقِ حقیقی که در ورای خیر و شر، به اوجِ صداقت و جمال رسیده است.


پژوهندگانِ اخیرِ دنیای قدیم نمیدانند که آیا این اشعار، نمودارِ عشقِ ساپفو به همجنسانِ خویش است یا آنکه ساخته ی وهمِ شاعرانه ی اوست. آنچه مسلم است این است که اشعارِ او اشعاری هستند بسیار زیبا و پر از شور و لطافت. یکی دم از “شکنجه ی تلخ و شیرینِ عشق” میزند، دیگری از “طلایعِ بهارِ پُرگل” سخن میگوید، دیگری عشقِ بی وصال را با “دستِ کوتاهِ میوه چین و سیبِ زیبایی که بر انتهای شاخه ی بلند به سرخی میگراید” مقایسه میکند. ساپفو در موضوعاتی غیر از عشق هم طبعِ خود را آزمود. اشعاری که از او مانده است تقریبا به پنجاه بحر ؛ سروده شده اند. او خود اشعارش را به صورتِ الحانِ موسیقی درمی آورد و با چنگ مینواخت. پیشینیان، آثارِ او را در 9 دفتر گِرد آوردند و شاملِ دوازده هزار شعر دانستند. ولی فقط ششصد شعرِ پراکنده به دستِ ما رسیده است. در سالِ 1073 میلادی، مقاماتِ دینی ی قسطنطنیه و روم، آثارِ ساپفو و آلکایوس را سوزاندند. اما در 1897، گرِنفِل و هونت در آکسورینکِس تابوتهایی یافتند که از جنسِ کاغذِ فشرده بود .کاغذهایی که مطالبِ برخی از آثارِ عتیق و از جمله اشعارِ ساپفو را بر خود داشتند.


اَخلافِ مُذَکَر، با نقل یا جعلِ داستانی درباره ی مرگِ ساپفو به خاطرِ ناکامی در عشقِ یک مرد، انتقامِ خود را از او گرفتند. بنابر روایاتِ سویداس، “ساپفوی روسپی” که معمولا شاعره خطاب میشد در جزیره ی لوکاس ،خود را از صخره فرو افکند و هلاک شد، زیرا فائونِ دریانورد، عشقِ او را اجابت نکرد.


مِناندِر و استرابون و محققانِ دیگر از همین افسانه نام میبرند، و اووید  آن را با تفصیلی زیبا نقل میکند. اما این روایت در میانِ واقعیت و افسانه در نوسان است. بنابر روایات، ساپفو در سالهای آخر، عشق به مرد را نیز تجربه کرد. در اسنادِ مصری، نامه ای هست منسوب به ساپفو که در پاسخِ یکی از خواستگارانِ او نوشته شده است: “اگر هنوز پستانهای من میتوانستند شیر بدهند و زِهدانِ من میتوانست کودک بزاید، آنگاه با گامهایی استوار به سوی بسترِ زفاف میشتافتم، اما اکنون گذشتِ عمر بر پوستم چین انداخته است، و عشق با ارمغانِ خود: رنج به سوی من نمی آید.” سپس از خواستگارِ خود میخواهد که دنبالِ زنی جوانتر برود. جریانِ مرگِ او هم روشن نیست. آنچه درباره ی او روشن است، این است که اختری بود درخشانتر از آلکایوس، و از خود خاطراتی پرشور و لطیف و اشعاری آبدار باقی گذاشت. در یکی از قطعاتِ بازمانده از او، ملاحظه میکنیم که وی بر سِتایندگانِ خود که نمیخواهند فرسودگی و مرگِ او و اشعارش را بپذیرند، خرده میگیرد:


فرزندانِ من، شما میگویید: “ای ساپفوی عزیز، ای بهترین نوازنده ی چنگِ خوش آواز و دلنشین، ما بر سرِ تو تاجِ افتخار مینهیم.” شما با این سخن خدایانِ هنر را آزرده میکنید. آیا نمیدانید که پوستِ من از کهولت به چین افتاده و گیسوانم از سیاهی به سفیدی گشته است ... مسلما همچنان که شامِ پُر سِتاره پس از بامِ سُرخ  پَنجه فرا میآید و سیاهی را بر سراسرِ زمین می گسترد، مرگ نیز هر موجودِ زنده را دنبال میکند و سرانجام گرفتارش میسازد.


VI - امپراطوری شمالی


در قسمتِ شمالیِ لِسبوس، شهرِ کوچکِ تِندوس قرار دارد. این شهر که، به گفته ی برخی از جهانگردانِ قدیم، زیباترین زنانِ یونان در آن پرورش یافته اند، در مسیرِ مهاجرانِ یونانی و سرِ راهِ جزایرِ شمالیِ سپورادِس، یعنی ایمبروس، لِمنوس، و ساموتراس، واقع شده است. در حدودِ سالِ 560، مردم میلٍتوس، برای دست یافتن بر داردانل، شهرِ آبیدوس را که هنوز باقی است، در ساحل جنوبی ساختند. از همینجا بود که لیندِر و بایرون به آب زدند و با شنا از تنگه گذشتند. باز در همینجا بود که لشکرِ خشیارشا، به وسیله ی پلی که از به هم پیوستنِ زورقها ساختند، از دریا عبور کرد. لامپساکوس، زادگاهِ اِپیکور، که کوچنشینِ مردمِ فوکایا گشت، در شرقِ این شهر قرار دارد. در دریای مرمره دو مجمعُ الجزیره هست. یکی از آن دو :پروکونِسوس خوانده میشود، و نامِ دریای مرمره به سببِ وفورِ سنگِ مرمر در این مجمع الجزایر است. دیگری مجمع الجزایرِ آرکتونِسوس است که مردمِ میلٍتوس به سالِ 757 بندرِ بزرگِ سیزیکِس را در دورترین نقطه ی جنوبیِ آن ایجاد کردند. در سرتاسرِ ساحل، شهرهای یونانی یکی پس از دیگری بنا شده اند: پانورموس، داسیلیوم، آپامِیا، کیوس، آستاکوس، و خالکدون. یونانیان به پیشروی خود ادامه دادند و، در جستجوی معادن و توسعه ی تجارت و تامینِ آذوقه، از تنگه ی بوسفور گذر کردند و کریساپولیس و نیکوپولیس را بنیاد نهادند. آنگاه، برای رسیدن به دریای سیاه، راه خویش را از طرفِ ساحلِ جنوبی باز کردند و از هِراکلیا، پونتیکا، تیوم، و سینوپه گذشتند. استرابون شهرِ سینوپه را بدین گونه توصیف میکند: شهری است آراسته به میدانِ بزرگ و زمینِ ورزش و رِواقهای مسقف. این شهر از هر لحاظ شایسته ی زادگاهِ حکیمی کَلبی مسلک چون دیوجانس بود. پس از سینوپه، شهرهای آمیسوس،" اوی نوی"، تریپولیس، و تراپزوس واقع شده اند. تراپزوس همان شهری است که سپاهِ ده هزار نفریِ زِنوفِن وارد آن شدند و از مشاهده ی دریای محبوبِ خود، نعره ی شادی سر دادند. رخنه کردنِ یونانیان در این ناحیه، که گویا به وسیله جیسون آغاز و به وسیله قوم یونیایی دنبال شد، مردمِ شهرهای تجارتیِ یونان را به تشکیلِ کوچگاه ها برانگیخت. یونانیان، به برکتِ کوچگاه ها، از جمعیتِ اضافی رستند و با دستیابی بر منابعِ طلا و نقره و موادِ غذاییِ فراوان، بر رونقِ تجاریِ خود افزودند، چنانکه مهاجرتِ اروپاییان به قاره ی امریکا، در آغازِ دوره ی معاصر، مایه ی پیشرفتِ اروپا شد. . تقریبا همه ی شهرهایی که در این قسمت ذکر میشوند، هنوز وجود دارند، هر چند برخی از اسامی تغییر کرده اند.


یونانیان در امتدادِ ساحلِ خاوریِ دریایِ سیاه به سویِ شمال به پیشرویِ خویش ادامه دادند تا به کولکیس رسیدند و فاسیس، دیوسکوریاس، تِئودوسیا، و پانتیکاپیوم را در شبه جزیره ی کریمه، و شهرِ اولبیا را در نزدیکی مصب رود بوگ و نیپر بنیاد نهادند. همچنین شهر "تای رِس" را نزدیکِ مصبِ رودِ نایستِر، و شهرِ تراسمیس  را بر کنارِ رودِ دانوب ساختند. آنگاه به سمتِ جنوب متوجه شده و شهرهای ایستروس، تومی و شهر اودِسوس و آپولونیا را در طولِ ساحلِ باختری برپا کردند. مردمِ کنونیِ این شهرهای بسیار کهن، بدونِ توجه به سوابقِ مُمتَدِ تاریخیِ سرزمینهای خود، سرگرمِ مشاغلِ روزانه اند، ولی این سوابق برای جهانگردان بسی جالبِ توجه میباشند.


سپس مردم مِگارا، در حدودِ سالِ 660، شهرِ بیزانس را، که تا این اواخر قسطنطنیه نام داشت و اکنون نامِ آن استانبول  است، در کنارِ بوسفور بنا کردند. این بندرِ مهم، با وضعِ مناسبی که برای جنگ دارد، همواره حتی پیش از عصرِ پِریکلِس، مدخلِ اروپا به شمار رفته، و ناپلئون در عهدنامه ی تیلزیت آن را “کلیدِ اروپا” خوانده است. پولوبیوس در قرنِ سومِ ق م در توصیفِ وضعِ خاصِ دریاییِ این محل چنین میگوید: “از لحاظِ امنیت و رفاه، از تمامِ شهرهایی که ما میشناسیم موقعیتِ بهتری دارد.” بیزانس ثروتِ سرشاری از عوایدِ تنگه ی بوسفور می اندوخت. زیرا از همه ی کشتیهایی که از تنگه میگذشتند، حقوقِ گمرکی میستاند. به علاوه، حبوباتِ روسیه ی جنوبی و بالکان را از این راه به یونان صادر میکرد. صیدِ ماهی نیز در این تنگه بسادگی صورت میگرفت، و این هم برای یونانیان سودآور بود. بیزانس، که بر اثرِ این عوامل و نیز به سببِ شکلِ خمیده ی شهر “شاخِ زرین” خوانده شد، در عصرِ پِریکلِس تحت الشعاع سیاستِ آتن بود، و در آنجا با گرفتنِ حقِ عبور از کشتیها، خزاینِ خود را پُر، و موافقِ مصالحِ جنگیِ خویش، برای صدورِ حبوبات از بنادرِ دریای سیاه، مقرراتی وضع کرد.


یونانیان بر ساحلِ شمالیِ دریای مرمره، شهرهای سِلیمبریا، "پِرینتوس"، بیسانته، کالی پولیس، و سِستوس را ایجاد کردند، و پس از چندی در ساحلِ جنوبِ باختریِ تراکیا، زیستگاه هایی در آینوس، آفرودیسیاس، و آبدرا (محل رواجِ فلسفه ی مادیِ لئوکیپوس و ذیمقراطیس) به وجود آوردند. آن سوی ساحلِ تراکیا جزیره ای به نامِ تاسوس قرار داشت. این جزیره، که به قولِ آرچیلاکِس مانندِ پشتِ الاغ: لخت و بدمنظر است، دارای معادنِ بزرگِ طلا بود و تمامِ درآمدِ دولت از این معادن تامین میشد. یونانیان، مخصوصا آتنیانی که در جستجوی طلا بودند، در حوالیِ سواحلِ خاورِ مقدونیه، شهرهای نِئاپولیس و آمفی پولیس را تاسیس کردند بعدها تسخیرِ این شهرها توسط فیلیپ، به جنگی انجامید که طیِ آن آتن آزادی خود را از دست داد.


گروه هایی دیگر از کالکیس و اِرِتریا برخاستند و شبه جزیره ی کالسیدیسه را به تصرف درآوردند و قبل از 700 ق م سی شهر، که برخی از آنها نقشه ایی برجسته ایفا کردند، ساختند، مانندِ ستاگیروس، زادگاه ارسطو، سکیونه، مِنده، پوتیدایا، آکانتوس، کلِئونای، تورونه، و اولیتاس که فیلیپ در 348 به آن دست یافت و به برکتِ دِموستِنِس نامدار شد. در نتیجه ی کاوشهای جدیدی که در اولونتوس صورت گرفته است، آثارِ شهری بزرگ با خانه های دو اَشکوبیِ فراوان به دست آمده است. برخی از این خانه ها دارای 25 اطاقند، و پیداست که در روزگارِ فیلیپ در حدود 60،000 تن در این شهر زندگی میکرده اند. چنین جمعیتی که برای یک شهرِ کوچک زیاد مینماید، از وفورِ تولیدِ مثل در یونانِ قبل از پِریکلِس خبر میدهد.



مهاجرانِ یونیا سرانجام در فاصله ی یوبُیا و کالسیدیس در جزایرِ گِرونتیا، پالی آگوس، آیکوس، پِپارِتوس، سکاندیله، و "سای روس" مستقر شدند و بدین طریق دو بخشِ امپراطوری یونان در خاور و شمال به هم پیوستند. جزایرِ دریای اژه و سواحلِ آسیای صغیر و دریای سیاه و مقدونیه و تراکیا، در پرتو مساعیِ کوچنشینانِ یونانی، به مراکزِ زراعت، تجارت، صناعت، سیاست، ادب، دین، فلسفه، علم، هنر، بلاغت، سفسطه، عشرت و دیگر مظاهرِ حیات مبدل گشتند. یونانیان پس از این: کاری در پیش نداشتند جز آنکه نفوذِ خود را در غرب گسترش دهند و میانِ یونانِ قدیم و دنیای جدید پلی بزنند.


فصل هفتم :یونانیان در غرب


I - سیباراتیس


مسافر پس از گذشتن از سونیوم و انحراف به باختر، به جزیره ی کوتِرا، که گردشگاهِ آفرودیته و موضوعِ یکی از تصاویرِ “واتو”ست، میرسد(این تصویر نمایشگرِ مردمِ عیاشِ طبقاتِ بالای فرانسه در سده ی هجدهم است. ) سالِ 160 میلادی عالیترین و قدیمترین معبدی را که یونانیان برای آفرودیته ساخته اند و در سالِ 1887 به وسیله ی شلیمان کشف شده است، در اینجا مشاهده کرد. کوتِرا یکی از جزایرِ یونیایی، و جنوبیترینِ آنهاست. جزایرِ یونیایی در مجاورتِ سواحلِ یونانِ باختری واقعند، و از آن جهت “یونیایی” نام گرفته اند که مهاجرانِ یونیایی در آن سکونت گرفتند.


زاکینتوس، سِفاِلنیا، ایتاکا، لِئوکاس، پاکسوس، و کورسایرا مانند کوتِرا جزوِ جزایرِ یونیایی هستند. شلیمان جزیره ی ایتاکا را موطنِ اودیسه پنداشت و بیهوده کوشید تا از درونِ خاکِ آن شواهدی در تاییدِ گزارشهای هومر به دست آورد. اما دورپفِلد معتقد بود که وطنِ اودیسه جزیره ی پرصخره ی لِئوکاس است. استرابون میگوید که اهالیِ این جزیره ی کهن هر ساله یک تن را بر میگزیدند تا از فرازِ صخره ها به پایین اندازند و نثارِ آپولون کنند. معمولا این فرد را به پرندگانی قوی بال میبستند، تا بدین وسیله از شدتِ سقوط بکاهند.


گویا داستان ساپفو که خود را از کوه فرو افکند، با این سنتِ کهنِ دینی بی ارتباط نباشد. در حدودِ سالِ 734 ق م، مردم کُرینت به کورسایرا کوچیدند و پس از چندی نیروی دریایی کُرینت را شکست دادند و استقلالِ خویش را به دست آوردند. گروهی دیگر از مردمِ کورسایرا، در دریای آدریاتیک، در جهتِ شمال راندند و به بندرِ ونیز رسیدند; گروهی دیگر در کوچگاه های کوچکِ سواحلِ دالمیان و جلگه ی رودِ پو اقامت گزیدند; و گروهی از آبهای خروشان گذر کردند و، پس از طی 80 کیلومتر، در ناحیه علیای ایتالیا مستقر شدند.


 


در اینجا سواحل،  دارای اسکله های طبیعیِ فراوان بودند، و در ورای آنها سرزمینهایی غَله خیز وجود داشت که به هیچ وجه به وسیله بومی مورد استفاده قرار نمیگرفتند. از دیدگاهِ یونانیان، میبایست مواهبِ طبیعیِ نواحیِ حاصلخیز از دستِ سکنه ی بومی، که قادر به بهره برداری نیستند، بیرون آید و به توسعه ی بازرگانی کمک کند. یونانیانِ تازه وارد که عموما از قومِ دوری بودند، برقسمتهای ساحلی استیلا یافتند و از برِندیسیوم (بریندیزی) گذشتند، شهری بزرگ به نام تاراس بَنا نهادند، که رومیان، آن را تارِنتوم خواندند.(  این تاریخها، که به وسیله توسیدید از آنتیوخوس سیراکوزی گرفته شده اند، چندان معتبر نیستند. مثلا مهافی، بر خلافِ نظرِ رایج، تاسیسِ کوچگاه های سیسیل را پس از تاسیسِ کوچگاه های شبه جزیره ایتالیا میداند. با این وصف گزارشِ توسیدید طرفداران بسیار دارد. ) و در آن شهر به کاشتنِ نهالِ زیتون و تربیتِ اسب و سفالگری و کشتی سازی و ماهیگیری پرداختند و، از نوعی صدفِ دریایی، رنگِ ارغوانی که از رنگ ارغوانیِ فنیقیها گرانبهاتر بود، فراهم آوردند. در این ناحیه هم، مانندِ ناحیه های دیگر، در ابتدا معدودی از مالکانِ اراضی، زمامِ امور را به دست گرفتند و موجدِ حکومتی اشرافی شدند. سپس حکومتِ دیکتاتوری با کمکِ طبقه ی متوسط روی کار آمد. در فاصله ی این دو نظام، گاه به گاه نوعی حکومتِ دموکراتیک موقتا استیلا یافت. در سال 281 ق م سرداری معروف و حادثه جو به نام پیروس، که میخواست مثلِ اسکندر ترکتازی کند، در این ناحیه پیاده شد.


موجِ دیگری از مهاجران، که بیشتر از قومِ آکایایی بودند، شهرهای سیباریس و کروتونا را در امتدادِ خلیجِ تارِنتین تاسیس کردند. حسادت یا رقابتی که میانِ این شهرها درگرفت، کرارا به خونریزی انجامید و خلاقیت و شورِ مخربِ یونانیان را نشان داد. بازرگانی میانِ یونانِ خاوری و ایتالیای باختری از دو راه انجام میگرفت: یکی از راهِ دریا و دیگری از راهی که قسمتی از آن در خشکی و قسمتی دیگر در دریا بود. کشتیهای تجاری، که از راهِ دریا رفت و آمد داشتند، از کروتونا میگذشتند، در آنجا معاملاتی انجام میدادند، و سپس به رگیوم  میرفتند و حقوقِ گمرکی میپرداختند. آنگاه بقیه ی سفرِ دریا را با هراس میپیمودند، زیرا در معرضِ خطرِ حمله ی دریازنان و جریانهای پرتلاطمِ تنگه ی سینا قرار داشتند. بالاخره، پس از طیِ این راهِ پرخطر، به اِلِئا و کومای یعنی دورترین کوچگاه های یونان در ایتالیای شمالی میرسیدند. اما برخی از بازرگانان، برای پرهیز از مخاطرات و فرار از پرداختِ حقوقِ گمرکی، کالاهای خود را در سیباریس پیاده میکردند و از آنجا تا ساحلِ لائوسِ باختری، که تقریبا پنجاه کیلومتر راه است، آنها را از راهِ خشکی میبردند، سپس به وسیله کشتی به شهر پوسیدون، و از آنجا به بازارهای ایتالیا حمل میکردند.



سوباریس، که در مسیرِ جاده ی تجاری، مقامی ممتاز داشت، از ثروتِ فراوان و رفاه، عمومی بهره مند شد و، اگر بتوان گفته های دیودوروسِ سیسیلی  را باور کرد، جمعیتِ آن به سیصد هزار تن رسید، و چندان توانگر شد که در میانِ شهرهای یونان نظیر نداشت و کلمه ی“سوباریسی” درست مترادفِ کلمه ی“اپیکوری” یعنی “لذت طلب” شد. در سوباریس، بردگان کارهای سخت را انجام میدادند و آزادگان لباسهای فاخر میپوشیدند و در خانه های مجلل و مرفه منزل میکردند و گواراترین غذاهای وارد شده از خارج را میخوردند. پیشه ورانی که پیشه ی آنان ایجادِ صدا میکرد، اجازه نداشتند در داخلِ شهر به کار پردازند. در برخی از راه ها، در قسمتهای اشراف نشین شهر، چادرهایی میزدند تا گذرندگان از آسیبِ باران و گرما در امان باشند. به طوری که ارسطو میگوید، آلکیستِنِس، از اهالیِ سوباریس، جامه ی گرانبهایی میپوشید که دیونیسیوسِ اول، جبارِ سیراکوز، بعدها آن را به بهایی معادل 720،000 دلار امریکایی فروخت. سمِندیروسِ سوباریسی هنگامی که برای خواستگاریِ دخترِ کلیستِنِس به سیکیان رفت، هزار خادم همراه داشت.


سوباریس تا سالِ 510، که با همسایه ی خود کروتونا به جنگ پرداخت، زندگیِ بسیار آرام و خوبی داشت.


مطابق یک روایتِ غیرِ موثق، تعدادِ لشکریانِ سوباریسی که به جنگِ مردمِ کروتونا رفتند به سیصد هزار نفر میرسید. همین سندِ غیرِ موثق تایید میکند که مردمِ کروتونا بزودی لشکرِ سوباریس را آشفته ساختند، زیرا آهنگی را که اسبهای سوباریسی با آن به رقص در میآمدند، نواختند و اسبهای لشکریانِ سوباریس را به رقص درآوردند. و آنگاه به میانِ سپاهیانِ سوباریس افتادند و دست به کشتار زدند. سپس شهرِ سوباریس را غارت کردند و سوزاندند، به طوری که در ظرفِ یک روز از صفحه ی روزگار محو شد. شصت و پنج سال بعد که هرودوت و بعضی دیگر از مردمِ آتن کوچگاهِ "توری ای" را در نزدیکیِ محلِ سوباریس بنا کردند، اثری از آثار این شهرِ بزرگ، که روزی از پرافتخارترین مداینِ یونان به شمار میرفت، نیافتند.


II - فیثاغورس، حکیم کروتونا


کروتونا عمری درازتر از سوباریس داشت. این شهر در 710 ق م ساخته شد و از مراکز بزرگ صنعت و تجارت گشت و تا عصر ما دوام آورد. بندر این شهر تنها لنگرگاه طبیعی میان تاراس و سیسیل است، و در عهد باستان، کشتیهایی که مال التجاره به مقصد سوباریس میبردند، ناچار در آنجا توقف میکردند. پس، با وجود بحرانها و شکستهای بسیار، هیچ گاه از اهمیت تجارتی شهر و فعالیت مردم آن نکاست. در این شهر ورزشکاران بزرگ و معروفی


1. بنابر گزارش آتنایوس، حق “اختراع” کسانی که خوراک یا شیرینی جدیدی میساختند، مدت یک سال محفوظ میماند. شاید مردم از سر شوخی، آتنایوس را به خطا افکنده باشند.


مانند میلون پرورش یافتند، و بزرگترین مدرسه پزشکی “یونان بزرگ”(1. Graecia Magna، نامی که رومیان به شهرهای یونانیان در جنوب ایتالیا دادند. ) در آن تاسیس شد.


کروتونا آب و هوایی سالم داشت، و شاید به همین سبب بود که فیثاغورس بدان روی آورد. نام یونانی فیثاغورس به معنی “زبان پوتیایی” است، و پوتیا نام یکی از وخشهای معبد آپولون در دلفی است. بسیاری از پیروان فیثاغورس گفتهاند که او همانا آپولون بود، و کسان بسیار ادعا کردهاند که نور خدایی او را به چشم خود دیدهاند. مطابق روایات متواتر تاریخی، فیثاغورس در حدود 580 در ساموس متولد شد، در کودکی نشانه های نبوغ در او دیده شد، سالها برای ساختن شخصیت خود تلاش کرد، و سی سال از عمر خویش را به سفر گذرانید. هراکلیتوس که در مدح امساک میورزد، میگوید: “فیثاغورس بیشتر از هرکس در تحقیق و بحث میکوشید.” روایات حاکی است که فیثاغورس به بلاد عرب وسوریه و فنیقیه و کلده و هند و گل سفر کرد، و در بازگشت، این پند بزرگ و شگفتانگیز را به جهانگردان ارزانی داشت: “هر گاه به خارج از دیار خود سفر میکنی، مرز و بوم خود را فراموش کن.” یعنی به هر شهر بیگانه که میروی، تعصب را از خود دور کن. تردید نیست که فیثاغورس به مصر رفته و در آنجا با کاهنان بحث کرده و اخترشناسی و هندسه را آموخته و چه بسا که برخی از خرافات رایج را هم فرا گرفته است. چون به ساموس بازگشت، با طغیان پولیکریتیس مواجه شد و به کروتونا مهاجرت کرد. در این وقت، متجاوز از پنجاه سال داشت.


در کروتونا به تدریس پرداخت و شخصیت نافذ، دانش فراوان، و استقبال او از طلاب مرد و زن باعث شد که صدها شاگرد بدو روی آورند. فیثاغورس دویست سال پیش از افلاطون، اصول تساوی زن و مرد را اعلام داشت و عملا رعایت کرد. با این وصف، معتقد بود که زنان از لحاظ طبیعی از مردان متفاوتند و این دو گروه وظایفی متفاوت دارند. از این رو به شاگردان زن، علاوه بر فلسفه و آداب، فنون خانه داری و مادری نیز میآموخت. مردم آن روزگار، زنان فیثاغورسی را عالیترین نمونه زنان تاریخ یونان دانستهاند.


فیثاغورس برای شاگردان خویش قوانینی وضع کرد، چندانکه گویی میخواهد مدرسهاش را به صورت یک دیر درآورد. مطابق این قوانین، کسی که وارد مدرسه او میشد، پیمان وفاداری با استاد خود و دیگر شاگردان میبست. بر طبق روایات تاریخی، اعضای این جمع به صورت اشتراکی میزیستند. خوردن گوشت و تخم مرغ و لوبیا برای ایشان ممنوع بود، ولی شراب ممنوع نبود، هر چند که فیثاغورس پیروانش را به نوشیدن آب توصیه میکرد و چنین توصیهای در سرزمین کم آب ایتالیای جنوبی، توصیه کننده را به خطر میاندازد. درباره تحریم گوشت، میتوان گفت که این تحریم با عقیده تناسخ ارتباط داشته است; مردمان باید از خوردن گوشت نیاکان خود برحذر باشند. با این وصف، گویا گاه گاهی تخلف از این قانون برای طلاب میسر بوده است، چنانکه برخی از مورخان انگلیسی نوشتهاند، میلون کشتی گیر، که یکی از فیثاغورسیان بوده است، چگونه میتوانسته است، بدون خوردن گوشت، نیرومندترین مرد یونان بشود1 یکی دیگر از مواد نظامنامه فیثاغورسی تحریم کشتن حیوانات بی آزار و انهدام درختان بود. طلاب بایستی لباسهای ساده بپوشند و از جلال و تبختر رو گردانند، هیچ گاه خود را به خنده نسپارند و در عین حال عبوس نباشند.


سوگند خوردن جایز نیست، انسان باید چنان رفتار کند که مردم سخنان او را بدون سوگند بپذیرند. قربانی کردن برای خدایان کاری ناروا به شمار میرفت، ولی عبادت در قربانگاه هایی که به خون آلوده نباشند، روا بود. هر فرد وظیفه داشت که در پایان هر روز یکایک کارهایی را که در سراسر روز انجام داده است، مورد داوری قرار دهد و به محاسبه نفس پردازد.


فیثاغورس خود این قوانین را در کمال دقت رعایت میکرد. همین شیوه سبب شد که در میان طلاب قدرت و احترام یابد، به طوری که سختگیریهای او را بدون اندکی مخالفت تاب آورند و، در هر بحثی، به او استناد جویند و برهان قاطع آنان این جمله باشد: “او خود چنین فرمود.” گفتهاند که استاد هرگز به هنگام روز باده گساری نمیکرد، و قوت غالب او نان و عسل و سبزی بود; ردایی سفید و پاکیزه میپوشید و هرگز شنیده نشد که به عشق ورزی پردازد، در خوراک افراط ورزد، در خنده و مزاح و افسانهپردازی مستغرق شود، یا به مجازات دیگران، حتی بردگان، دست زند. تیمون آتنی درباره او میگفت: “وی شعبده بازی است که مردم را با سخن میفریبد و در شکار آنان میکوشد.” اما اخلاصی که همسرش تئانو و دخترش دامون به او داشتند، ناقض عقیده تیمون است. این دو، که به فیثاغورس بسیار نزدیک بودند، بهتر داوری میتوانند.


دیوجانس لائرتیوس میگوید: “وی یادداشتهای خود را به دامون سپرد و دستور داد که آنها را به خارج از خانه نبرد و فاش نکند. با اینکه دامون میتوانست آنها را در مقابل مال فراوانی بفروشد، از دستور پدر خویش پا فراتر نگذاشت. زیرا اجرای اوامر پدر را بر زر ترجیح میداد. این اقدام دامون شایان اهمیت بسیار است، زیرا زنان معمولا به زر علاقه وافر دارند.” شرط پیوستن به انجمن فیثاغورسی، علاوه بر تطهیر جسم از راه پرهیز و خویشتنداری، دستیابی بر طهارت روحی از راه تحصیل معارف بود. شاگرد تازه وارد میباید که “سکوت فیثاغورسی” را مدت پنج سال اکیدا مراعات کند، و گویا منظور از “سکوت فیثاغورسی” تمکین بی چون و چرا به اوامر انجمن بود.


مبتدی پس از پنج سال تعلیم، به عضویت انجمن مشرف میشد و برای استفاده از محضر شخص فیثاغورس رخصت مییافت. به این ترتیب، شاگردان به دو گروه بیرونی و درونی تقسیم میشدند، و شاگردان درونی میتوانستند فلسفه سری استاد را درک کند. برنامه تدریس مرکب از چهار درس، یعنی هندسه و حساب و نجوم و موسیقی، بود. چنانکه مشاهده میشود، تدریس ریاضیات1 در آغاز این برنامه قرار دارد، و مقصود از آن ریاضیات عملی مصریان نبود، بلکه ریاضیات نظری بود و به طرزی منطقی در کمیات بحث میکرد و در تنظیم فکر و استدلال صحیح موثر میافتاد. هندسه نظری، در عصر فیثاغورس، مجموعهای بود شامل قضایا و براهین، و شاگرد با هر گامی که در این راه برمی داشت، درباره رموز جهان اطلاعات بیشتری به دست میآورد. روایات متواتر یونانی میرسانند که فیثاغورس خود بسیاری از قضایای نظری هندسه را کشف کرد، مانند قضیه تساوی مجموع زوایای داخلی هر مثلث با دو زاویه قائمه، و قضیه تساوی مربع وتر در مثلث قائم الزاویه با مجموع مربعات دو ضلع دیگر. آپولودوروس میگوید که استاد چون موفق به کشف قضیه اخیر شد، به شکرانه موفقیت بزرگ خود، یکصد حیوان قربانی کرد. این سخن مسلما صحیح نیست، زیرا قربانی کردن با فلسفه فیثاغورس نمیسازد.


فیثاغورس، برخلاف ما، نخست به تدریس هندسه، و سپس به حساب میپرداخت. علم حساب فیثاغورسی یک فن عملی نبود و به عنوان وسیله شمارش آموخته نمیشد، بلکه بحثی نظری درباره اعداد بود. نحله فیثاغورسی برای نخستین بار به برخی از تقسیمات اعداد پی برد: عدد فرد و عدد زوج و عدد اول و عدد تجزیهپذیر. نظریه تناسب را پی ریزی کرد و، به وسیله آن نظریه و به کمک تطبیق مساحات، جبر هندسی را به وجود آورد. شاید در پرتو کشف نظریه تناسب بود که نحله فیثاغورسی موسیقی را بر نسبتهای عددی مبتنی کرد. در این مورد داستانی مانده است: روزی فیثاغورس بردکان آهنگری میگذشت.


از شنیدن صداهای برخورد پتکها بر سندان تشخیص داد که بر اثر تفاوت وزن پتکها، صداها از یکدیگر متفاوتند، و نتیجه گرفت که میان اصوات نسبتهایی برقرار است که تعبیر عددی دارند. در کتب قدما تجربه ذیل را به او نسبت دادهاند: اگر دو ریسمان با ضخامت متساوی داشته باشیم و طول یکی از این دو ریسمان دو برابر دیگری باشد، چون مضرابی به آنها بکشیم، نوای آنها یک اوکتاو خواهد بود. اگر یکی از آن دو ریسمان یک برابر و نیم دیگری باشد، نوای یک پنجم (دو، سل) خواهند داشت. و اگر طول یکی یک ثلث بیش از طول دیگری باشد، نوای یک چهارم (دو، فا) خواهند داد. بدین طریق، میتوان همه آهنگهای موسیقی را با یک میزان ریاضی سنجید و آنها را با اصطلاحات ریاضی تعبیر کرد. به گمان فیثاغورس، چون همه اجسامی که در فضا حرکت میکنند، به فراخور حجم و سرعت حرکت خود، موجد صوت میشوند، هر سیاره، بر اثر حرکت به دور زمین، صوتی متناسب با سرعت و فاصله خود به وجود میآورد، و از اصوات سیارات، آهنگ موزون “موسیقی افلاک” ساخته میشود. متاسفانه ما هیچ گاه موسیقی افلاک را در نمییابیم، زیرا در سراسر عمر آن را شنیدهایم، گوش ما از آن پر است.


1. ظاهرا فیثاغورسیان نخستین یونانیانی هستند که کلمه mathematike به معنی “ریاضیات” (mathematics) به کار بردند. اصل این کلمه، mathema تا آن زمان بر هر گونه آموزشی اطلاق میشد.


فیثاغورس عالم را جسمی کروی و دارای حیات میداند. مرکز عالم زمین است. زمین نیز جسمی کروی است و، مانند دیگر سیارات، از غرب به شرق دوران میکند. زمین شامل پنج منطقه است: منطقه سرد شمالی (شمالگان)، منطقه سرد جنوبی (جنوبگان)، منطقه تابستانی، منطقه زمستانی، و منطقه استوایی. قسمتی از کره ماه که دیده میشود، رو به روی خورشید قرار گرفته، و بزرگی و کوچکی این قسمت در نظر ما تابع مقدار زاویه حادث از مواجهه ماه است با زمین. خسوف ناشی از حایل شدن زمین با جرمی دیگر است میان ماه و خورشید. به قول دیوجانس لائرتیوس، فیثاغورس نخستین دانشمندی است که قایل به کرویت زمین شد و جهان را به اعتبار نظمش، کوسموس1 نامید.


1. به معنی نظام یا هماهنگی. م.


باید اعتراف کرد که بررسیهای فیثاغورس بیش از تحقیق هر دانشمند دیگر، در پی ریزی علوم طبیعی اروپا موثر واقع شده است. ولی کار او فقط کار علمی نیست، به فلسفه نیز میپردازد. ظاهرا نام “فلسفه” از اوست. میگفت که در جهان هیچ کس “دانشمند” نیست، بلکه کسی که در پی دانش باشد، “دانش دوست” است، از این رو امثال خود را “دوستار دانش” (فیلسوف) میخواند. در عصر او، کلمه “فیلسوف” و “فیثاغورس” مترادف شدند. در حالی که طالس و سایر متفکران میلٍتوس علت و مبدا اشیا را در ماده میجستند، فیثاغورس آنها را در شکل و تناسب صوری یافت. پس از آنکه روابط منظم یا نسبتهای موسیقی را کشف کرد، وجود سیارات را هم تابع نظمها یا نسبتها شمرد. همانند بسیاری از فلاسفه، به وحدت گرایید و اعلام داشت که این روابط و نظمها در همه جا موجودند، و ذات آنها همانا عدد است. اسپینوزا، قرنها پس از فیثاغورس، میگوید: “دو جهان وجود دارد، یکی جهان اشیا یا جهان حسی که در احساس انسانی میگنجد; دیگری جهان فلاسفه یا جهان قوانین و حقایق ثابت که عقل آن را درک میکند، و تنها عالم حقیقی جاویدان، جهان دوم است.”2 بنابراین، فیثاغورس ذات ابدی و بنیادی هر چیز را تناسبات و روابط عددی موجود میان اجزای آن چیزی میداند.3 چه بسا سلامتی وجود یک رابطه صحیح ریاضی، یا یک تناسب میان اجزا و عناصر بدن باشد. شاید حتی روح هم یک عدد باشد.


عرفان فیثاغورسی، با آنکه از مصر و خاور نزدیک الهام گرفت، به راه مستقلی افتاد.


2. مستفاد از مقاله “درباره اصلاح عقل”. 3. علم سعی دارد که تمام پدیده ها را به صورت کمی، ریاضی، و قابل سنجش تبیین کند. شیمی عناصر را به صورتی ریاضی بیان میکند، فیزیک نمودهایی مانند برق و مغناطیس و جاذبه را به صورت فرمولهای ریاضی در میآورد، نجوم اساسا ریاضیات فلکی است. برخی از فیلسوفان معاصر میخواهند فلسفه را هم جامهای ریاضی بپوشانند.


فیثاغورس نفس را شامل سه جز میداند، عاطفه، شهود، و عقل. میگوید قلب مرکز عاطفه است، و مراکز شهود و عقل در مغز. عاطفه و شهود از صفات مشترک انسان و حیوان است،1 ولی عقل اختصاص به انسان دارد و امری جاویدان است. فیثاغورس میگوید که نفس انسان، پس از مرگ او، در برزخ پاک میشود و به زمین باز میگردد و در جسمی جدید حلول میکند، و این جریان نامتناهی تناسخ قطع نمیشود، مگر با یک زندگی کاملا پرهیزکارانه. فیثاغورس برای سرگرم کردن پیروان یا تقویت اعتقاد ایشان میگفت که روح او یک بار به صورت یک زن بدکار و بار دیگر به صورت ائوفوربوس قهرمان بدین جهان آمد. مدعی بود که جنگهای تروا و محاصره آن را به یاد میآورد و، در معبد آرگوس، زره روزگاران قدیم خود را بازشناخته است. روزی از شنیدن زوزه سگی کتک خورده، فورا به نجات او برخاست و گفت در ناله و فریاد این سگ صدای دوست مرده خود را تشخیص داده است. با توجه بدین نکته که فکر تناسخ، در زمانی واحد، هم در هند و هم در نحله اسرار اورفئوسی و نحله فیثاغورسی رسوخ کرده است، میتوان پی برد که در قرن ششم ق م یونان و افریقا و آسیا با هم ارتباط فکری داشته و یکدیگر را تحت نفوذ قرار دادهاند.


چنانکه میبینیم، در فلسفه اخلاقی فیثاغورسی، روح بدبینی هندی با روح روشن بینی و خوش بینی افلاطون آمیخته است. هدف زندگی در آیین فیثاغورسی، این است که انسان، به نیروی فضیلت، از حلول در ابدان خلاصی یابد. فضیلت، هماهنگی روح است در درون خود و با خدا. گاهی میتوان این هماهنگی را به طور تصنعی به دست آورد; از این رو، فیثاغورسیان، مانند کاهنان و پزشکان یونانی، موسیقی را برای علاج امراض عصبی و اعاده اعتدال فرد تجویز میکردند. ولی هماهنگی عمیق، از راه فهم حقایق باطنی به دست میآید. این حقایق به انسان فروتنی و اعتدال میبخشند و راه صواب را بدو مینمایند. نقیض هماهنگی عمیق، پریشانی و افراط و گناه است، و به شقاوت میانجامد. عدالت واقعیت دارد، و هر گناهی دیریا زود کیفر مییابد. کنه فلسفه اخلاقی افلاطون و ارسطو از اینجا نشئت گرفت.


فلسفه سیاسی فیثاغورسی را باید فلسفه افلاطون، ولی مقدم بر افلاطون دانست. بنابر اخبار قدیم، در انجمن فیثاغورس یک نوع مسلک اشتراکی اشرافی بر قرار بود. زن و مرد میبایست در استفاده از همه امکانات خود شریک باشند، در مجالس درس مشترکا حضور یابند، برای رسیدن به فضیلت و فکر عالی از راه ریاضی و موسیقی و فلسفه ورزیده شوند، و خود را وقف اداره دولت کنند. فیثاغورس میکوشید تا زمام حکومت به دست انجمن او افتد، و همین سبب نابودی او و پیروانش شد. پیروان او با شور فراوان وارد سیاست شدند و به قدری از اشراف پشتیبانی کردند که افراد حزب مردمی کروتونا علیه آنان برخاستند و با کینه و خشم محل اجتماع فیثاغورسیان را آتش زدند، گروهی از آنان را کشتند و گروهی دیگر را از شهر بیرون کردند; مطابق یک روایت، حتی فیثاغورس را هم گرفتند و به قتل رسانیدند. گفتهاند که فیثاغورس، در حین فرار، به یک کشتزار باقلا برخورد، و چون نمیخواست باقلاها را پایمال کند، متوقف و دستگیر شد، و به قتل رسید. مطابق روایتی دیگر، وی به متاپونتوم گریخت و در آنجا چهل روز از غذا خوردن امتناع ورزید و بدین وسیله انتحار کرد. شاید احساس میکرد که هشتاد سال عمر برای او کافی است.


1. باید توجه داشت که فیثاغورس مانند پاستور، تولید خلق الساعه را منکر شد و گفت که همه حیوانات از یکدیگر به وسیله تخمه زاده میشوند.


نفوذ فیثاغورس در طول زمان پایدار ماند، و هنوز هم با احترام از او یاد میشود. پیروان او سیصد سال به صورت انجمنهای کوچک متفرق در بلاد یونان وجود داشتند و دانشمندانی مانند فیلولائوس، و حکامی مانند آرخوتاس، جبار تاراس و دوست افلاطون، از میان ایشان برخاستند. شاعر انگلیسی، وردزورث، بدون آنکه خود بداند، در مشهورترین اشعار خویش، دارای گرایشهای فیثاغورسی بود. افلاطون به افکار فیثاغورس دلبستگی داشت و در همه نظریات مهم خود از او پیروی کرد و مانند او دموکراسی را به باد انتقاد گرفت و خواستار شد که زمامداران از میان فیلسوفان برخیزند و نوعی حکومت اشتراکی اشرافی برپا دارند.


افلاطون، همچون فیثاغورس، فضیلت را ناشی از هماهنگی میشمرد، هندسه را دوست داشت، به نیروی مخفی اعداد معتقد بود، و درباره طبیعت و سرنوشت نفس، نظریاتی فیثاغورسی به میان نهاد. بر روی هم، فیثاغورس بنیادگذار فلسفه و علوم اروپاست، و این خود برای جاویدان ساختن نام او کافی است.


III - کسنوفانس، فیلسوف الئایی


خرابه های شهر لوکری در باختر کروتونا واقع است. این شهر، به عقیده ارسطو، به وسیله بردگان و زناکاران و دزدان فراری و تبعیدی شهر لوکریس که در شبه جزیره یونان قرار داشت، برپا شد. شاید ارسطو خواسته است، با این سخن، جهان جدید را در برابر جهان قدیم تحقیر کند. چون زندگی مردم این شهر، بر اثر مفاسد اخلاقی، دستخوش اختلال شد، ناگزیر نزد وخش معبد دلفی رفتند و چاره طلبیدند. وخش بدیشان پاسخ داد که باید دست به وضع قانون زنند. شاید این سخن را زالئوکوس به وخش القا کرده باشد، زیرا او بود که در سال 664 قوانینی برای لوکری وضع کرد و گفت که آنها را الاهه آتنه در خواب به او آموخته است. این قوانین، اگر نخستین قوانین خدایی نباشند، نخستین قوانینی هستند که در یونان به روی کاغذ آمدهاند. اهالی لوکری به اندازهای بدین قوانین علاقهمند شدند که اگر کسی قانونی تازه پیشنهاد میکرد، میبایست ریسمانی به گردن بیندازد تا اگر قانون مورد پسند واقع نشود، بسهولت با همان ریسمان به دارش زنند.1 1. یونانیان این قصه را خوش داشتند و به شهر کاتانا و توریای هم نسبت میدادند. مونتنی نیز مدلول آن را پسندید.


مسافری که در ایتالیا از جنوب به طرف شمال میرود، به شهر زیبایی میرسد که اهل مسینا، در حدود سال 730 ق م، آن را ساختند و رگیون نام نهادند. مسافر اگر از این شهر و نیز از تنگه مسینا، یعنی جایی که محتملا در منظومه “اودیسه”، سکولا و خاروبدیس نام دارد، بگذرد، به محل لائوس و سپس به هوئله قدیم میرسد. هوئله، که بعدا در روم ولیا خوانده شد، در تاریخ یونان به الئا شهرت دارد، و افلاطون هم آن را بدین صورت نوشته است. از میان فلاسفه قدیم، بسیاری منسوب بدانجا هستند، کسنوفانس اهل کولوفون نیز در سال 510 به الئا رفت و نحلهای فلسفی تاسیس کرد.


کسنوفانس مردی بزرگ بود و از دشمن خود، فیثاغورس، که مردم او را سخت گرامی میشمردند، چیزی کم نداشت. با نیرویی فراوان کار میکرد و هیچ گاه از کار خسته نمیشد. صاحب ابتکار بود و، همچنانکه خود گفته است، مدت شصت و هفت سال در سرزمین یونان از این سوی بدان سوی گردش کرد، مشاهدات خود را گرد آورد و، به هر جا قدم گذارد، دشمنانی برای خود آفرید. در اشعار فلسفی خویش که برای مردم میخواند، بر هومر خرده میگرفت; بر سفاهت و بی تقوایی او میتاخت، و خرافات او را به ریشخند میگرفت. گزنوفون در الئا بندری ساخت، و عمر وی به یک قرن کامل رسید. میگفت که هومر و هزیود کارهایی مانند دزدی و زنا و فریب، که حتی در خور آدمیان نیستند، به خدایان نسبت میدهند و ایشان را ننگین میسازند. اما از سخنان وی بر میآید که خود اعتقادی رسمی نداشته است. میگوید: در همه جهان کسی یافت نشده و نخواهد شد که درباره خدایان اطلاعی قطعی داشته باشد. ...


آدمیان چنین میپندارند که خدایان توالد میکنند و لباس میپوشند و، از لحاظ هیئت و آواز، به آدمیان میمانند. یقینا گاو و شیر اگر میتوانستند مانند آدمی نقش بکشند، خدایان خود را به صورتی همچون صورت خویش رسم میکردند. همچنین اسب اگر نقاشی میتوانست، خدایان را به هیئت اسب میکشید، و گاو اگر نقاش بود، صورت گاو را برای خدایان مناسب میدانست.


حبشیان خدایان خود را به شکل سیاه و پهن بینی تصویر میکنند و مردم تراکیا چشمان کبود و موهای سرخ برای خدایان میکشند. ... خدایی که والاتر از خدایان و آدمیان است، یکی بیش نیست و به هیچ وجه از لحاظ هیئت و عقل به آدمیان نمیماند. با تمام وجودش میبیند و میاندیشد و میشنود، و بر همه موجودات به نیروی عقل خویش حاکم است و هیچ گاه خسته نمیشود.


به نظر دیوجانس لائرتیوس، خدای کسنوفانس با هستی عینیت دارد، و بنا بر تعالیم او، همه اشیا بر طبق اصول طبیعی از آب و خاک آفریده شدهاند، و وجود سنگواره های موجودات دریایی در نقاط دور از دریاها و بالای کوه ها، دلیل آن است که زمانی زمین سراسر در آب غرقه بوده است و، به ظن بسیار قوی، در آینده نیز در آب پوشیده خواهد شد. اما این دگرگونیها و جداییها عارضی و سطحی است، و در ورای آنها وحدتی حقیقی و ابدی وجود دارد که همانا ذات خداست.


پارمنیدس، شاگرد کسنوفانس، براساس نظر استاد، فلسفهای ایدئالیستی ترتیب داد که در فکر افلاطون و افلاطونیان و اروپاییان امروزی تاثیری عمیق گذاشته است.


IV - از ایتالیا تا اسپانیا


در فاصله 30 کیلومتری شمال الئا، شهر پوسیدونیا یا پائستوم واقع است که مردم سوباریس آن را به عنوان آخرین پایگاه بازرگانی منطقه میلٍتوس بنا کردند. مسافر امروز، پس از یک سفر کوتاه، از ناپل و سالرنو بدانجا میرسد. مسافری که از این راه میرود، در میان دشتی متروک، سه معبد بزرگ میبیند. گل و لایی که جریان آبها با خود آورده و روی هم انباشته است، در این نقطه تشکیل سدی دادهاند و در نتیجه ناحیهای که روزگاری محلی سالم بوده است، به کانون انواع بیماریها تبدیل شده است; و مردمی که با شکیبایی در دامنه های کوه وزوویوس زراعت میکردند، از این دشتهای آفت زده مالاریاخیز با نومیدی گریختهاند. دست زمان قسمتهایی از دیوار کهن این شهر را به جا گذارده است، همچنانکه معابد سه گانهای که یونانیان برای خدایان دریا و غله از سنگ گچ ساختهاند، بخوبی باقی مانده است، قدیمترین معبد، به ظن قوی، معبد پوسیدون است. این معبد را اقوامی که با فلاحت و تجارت در منطقه مدیترانه معیشت میکردند، در نیمه قرن ششم قرنی که طی آن، در فاصله ایتالیا تا چین، آثار بزرگ و شگفت هنری و ادبی و فلسفی به وجود آمد ساختند. سبک معماری معبد، سبک دوری است و ستونهای داخلی و خارجی معبد، که نشانه علاقه فراوان یونانیان به ساخت ستون است، سالم ماندهاند. معبد دوم نیز به سبک دوری ساخته شده است، و با آنکه کوچکتر از معبد پوسیدون است، از لحاظ سادگی و استحکام، به آن میماند. ما این معبد را معبد “دمتر” میخوانیم، ولی معلوم نیست که در اصل به نام کدام خدا ساخته شده و کدام خدا بوی قربانیهای آن را استشمام کرده است. اندکی قبل یا بعد از جنگ ایران، معبد سوم بنا شد که بزرگتر و زیباتر از این دوست.


این معبد، که به احتمال قریب به یقین برای پوسیدون برپا شد، یکی از برازندهترین معابد این خداست، و از رواقهای آن، منظره فریبنده دریا را میتوان تماشا کرد. ستونهای فراوان این معبد نظر بیننده را جلب میکند.


در قسمت خارجی آن، رواقی است مدور، و در قسمت داخلی، رواقی است با ستونهای دو طبقه. براستی نمیتوان باور کرد که این معبد مستحکم در قرن پنجم ق م بنا شده باشد، زیرا از معابد بعدی رومیان هم بهتر مانده است. میتوان گفت که سازندگان این مراکز دینی، مردمی بسیار پرشور و جمالپرست بودهاند و، علاوه بر ذș سرشار، مƘǘȘ٠ثروت هنگفتی هم در اختیار داشتهانϮ ما، با توجه به ثروت هنگفت شهرهای کوچک، میتوانیم به مکنت و شکوه شهرهای بزرگی مانند میلٍتوس، ساموس، افِسوس، کروتونا، سوباریس، و سیراکوز پی بریم.


در فاصله کوتاهی از محل شهر ناپل و در ناحیه شمال آن، در حدود سال 750، گروهی از ماجراجویان خالکیس، ارتریا، ائوبویا، و گرایا، بندر بزرگ کومای را که قدیمترین شهر یونانی باختری است، بنیاد نهادند.


کومای غلات یونان خاوری را به داخل ایتالیا میرسانید. مردم این شهر رگیون را کوچگاه ساختند و بر تنگه مسینا تسلط ورزیدند و از آن پس، موافق مصالح خود، عبور کشتیهای شهرهایی را که با آن اتحاد نداشتند، تحریم کردند. کشتیهای این شهرها تنها پس از پرداخت باجی گزاف، اجازه عبور مییافتند. مردم کومای در جنوب پخش شدند و دیکائرخیا (که بعدها به صورت بندر رومی پوتئولی درآمد) و نیز نئاپولیس یا “شهر جدید” را (که شهر ناپل کنونی است) بنیاد نهادند. بازرگانان یونانی، پس از بنای این شهرها، با کالاها و فرهنگ یونانی، متوجه شهر جدید و بی اهمیت رم شدند و در طرف شمال نیز به اتروریا گراییدند. رومیان، به میانجی مردم کومای، عدهای از خدایان یونان، مخصوصا آپولون و هراکلس، را برای پرستش خود پذیرفتند.


اندکی پیش از آغاز قرن ششم، مردم فوکایا به سواحل جنوبی فرانسه پا نهادند و بندر ماسالیا را تاسیس کردند. اینان، که محصولات یونان را از راه رود رون و شعب آن تا آرل و نیم حمل و نقل میکردند، در آن دیار دوستان و همسرانی گرفتند و کشت زیتون و مو را به فرانسویان آموختند و تمدن یونانی را گستردند; همین عمل موجب شد که فرانسه بعدا، در روزگار قیصر، تمدن رومی را هم بآسانی بپذیرد. مردم فوکایا شهرهای آنتیپولیس (آنتیب کنونی) و نیکایا (نیس کنونی) و مونویکوس (موناکو) را در سواحل خاوری به وجود آوردند، و در غرب به اسپانیا رفتند و شهرهای رودای (روساس)، امپوریون (امپوریاس)، همروسکوپیون، و مایناکا را ساختند. کوچندگان یونانی در اسپانیا، بر اثر بهره برداری از معادن نقره تارتسوس، ثروت فراوانی به دست آوردند، ولی کارتاژیان و اتروسکها، در 535، بر ایشان شبیخون زدند و نیروی دریایی آنان را یکباره نابود گردانیدند. پس، کوچنشینان یونانی در دریای مدیترانه روی به ضعف گذاردند و بعدها نیز قدرت از دست رفته را باز نیافتند.


V - سیسیل


غنیترین کوچنشین یونانی در غرب، جزیره سیسیل بود که خاکی بسیار حاصلخیز و آتشفشانی داشت و غلات فراوان به بار میآورد. باغهای زیتون و مو و میوه های دیگر به حد وفور وجود داشتند. دشتها سرسبز و محل چرای رمه ها بودند. درختان جنگلی در کوه ها میروییدند، و عسل و ماهی بآسانی به دست میآمد. از این رو، این سرزمین را مطلوب یا نظر کرده دمتر، الاهه کشاورزی، میدانستند.


در هزاره سوم ق م، فرهنگ دوره نوسنگی در سیسیل برقرار بود. در اواخر هزاره دوم، این فرهنگ جای خود را به فرهنگ عصر مفرغ داد. در عصر فرهنگ مینوسی، جزیره سیسیل با جزیره کرت و یونان روابط تجاری داشت. در اواخر هزاره دوم، سه موج مهاجر به سیسیل آمدند. سیکانها از اسپانیا، قوم الومی از آسیای صغیر، و سیکلها از ایتالیا. در حدود سال 800، مردم فنیقیه در موتوآ و پانورموس مستقر شدند.


از سال 735 به بعد،1 یونانیان به سیسیل ریختند و کوچنشینهای ناکسوس، سیراکوز، لئونتینی، مسانا، کاتانا، گلا، هیمرا، سلینوس، و آکراگاس را تاسیس کردند. مردمی بومی، در مقابل هجوم یونانیان، یا به کوه ها پس کشیدند یا با یونانیان آمیختند و نژاد پرشور جدیدی به وجود آوردند و یا برده آنان شدند. اما یونانیان هیچ گاه سراسر جزیره را نگرفتند. مردمان فنیقیه و کارتاژ سواحل باختری جزیره را زیر نفوذ داشتند، و مدت پنج قرن بین آنان و یونانیان جنگ در گرفت. بعدا سیسیل سیزده قرن در زیر سلطه روم ماند. ولی پس از آن، در قرون وسطی، صحنه جنگ شرق و غرب، یعنی نورمانها و مسلمانان شد.


1. تاریخ قطعی معلوم نیست.


هر یک از نواحی سیسیل برای خود شهرتی داشتند: کاتانا به قانونهای خوب; جزایر لیپاری به زندگی اشتراکی; هیمرا به شاعر خود، سگستا، سلینوس، و آکراگاس به معابد خود; و سیراکوز به قدرت و ثروت.


خارونداس یک نسل قبل از سولون، قوانینی که به وسیله بسیاری از شهرهای سیسیل و ایتالیا اقتباس شدند، برای کاتانا وضع کرد. این قوانین، علاوه بر نظم عمومی، اخلاق خانواده را استحکام بخشید; مثلا، مطابق این قوانین، زن یا شوهر میتوانست طلاق بگیرد، ولی پس از طلاق حق نداشت که با کسی جوانتر از همسر پیشین خود ازدواج کند. خارونداس مقرر داشت که کسی با اسلحه داخل مجلس شهر نشود. اما روزی خود ندانسته با شمشیر به مجلس رفت و، چون با سرزنش مردم رو به رو شد، وعده جبران داد، و آنگاه خود را کشت.


برای اینکه بتوانیم مشکلات فراوانی را که از جنگهای کوچنشینها سرچشمه گرفته بودند، درک کنیم، وضع جزایر لیپاری را مورد توجه قرار میدهیم، این جزایر که در شمال سیسیل قرار داشتند، در حدود سال 580 ق م، به وسیله گروهی از ماجراجویان کنیدوس به صورت بهشت دریازنان درآمد. این ماجراجویان کاروانهای تجارتی را که از تنگه ها میگذشتند، مورد دستبرد قرار میدادند و غنایمی را که از این غارتها به دست میآوردند به جزایر خود میبردند و چنان عادلانه میان خود تقسیم میکردند که عدالت آنان ضربالمثل شد. زمین جزایر به همگان تعلق داشت، و گروهی از آنان زمین را میکاشتند و محصولات را بتساوی در اختیار همگان میگذاشتند. ولی بتدریج تمایلات و تبعیضات فردی در میان ایشان پدید آمد. در نتیجه، زمینهایی که همگان از آن بهره بر میداشتند به قطعات کوچک مجزا منقسم شد، و زندگی مردم از مساوات خالی، و دستخوش زد و خورد گشت.


در ساحل شمالی سیسیل، شهر هیمرا واقع است. تقدیر چنین خواست که این شهر مانند پلاتایا دچار حوادث بزرگ شود. در این شهر، شاعری به نام ستسیخوروس، موافق انتظار معاصران خود که از حماسه خسته شده بودند، افسانه های یونانی را به صورتی بزمی درآورد و قهرمانان کهن مانند اخیلس و هلنه را طوری وصف کرد که گویی همعصر او بودند. داستانهای عاشقانهای نیز سرود. سبکی که وی در نقل این داستانها دارد، به سبک مادریگالهای پروونسال1 یا سبک رومان عصر ویکتوریا میماند. شعر روستایی (پاستورال) هم ساخت و راه را برای تئوکریتوس آماده کرد. قصیدهای درباره زندگی و مرگ چوپانی به نام دافنیس، که عشق او به خلوئه موضوع اصلی قصه های یونانی در عصر رومیان شد، سرود. درباره هلنه هم داستانی عشقی سرود و هلنه را، به سبب گریختن او به تروا، خیانتکار شمرد. اما بزودی نابینا شد و نابینایی خود را کیفر تنظیم آن داستان دانست. آنگاه منظومهای ساخت و در آن هلنه را زنی پاک خواند که، پس از ترک یونان، به هیچ وجه به تروا نرفته و تسلیم پاریس نشده است، بلکه اجبارا یونان را ترک گفته و در انتظار شوهر خود، منلائوس، چندگاهی در مصر به سر برده است. ستسیخوروس، در پیری، مردم هیمرا را از حکومت فالاریس بر حذر داشت،1 ولی چون مردم از پذیرفتن پند او امتناع ورزیدند، به کاتانا هجرت کرد. گورگاه او یکی از دیدنیهای سیسیل است.


1. ترانه های عاشقانه به زبان ادبی پروونس. م.


در باختر هیمرا، شهر سگستا واقع شده است. آنچه اکنون از آن برجای مانده فقط یک رواق است مشتمل بر چند ستون مدور و ناقص که در میان گیاه های صحرایی خودنمایی میکند. برای اینکه با بهترین بناهای سیسیل آشنا شویم، باید به طرف جنوب، به جانب شهرهای بزرگ سلینوس و آکراگاس رو کنیم. سلینوس حیات کوتاه و غم انگیزی داشت. در 651 ق م به وجود آمد و در 409 به دست کارتاژیها منهدم شد. هفت معبد بزرگ به سبک دوری داشت، معبدها که دارای گچکاریهایی با تصویر و نقشهای برجسته کم ارزش بودند، بر اثر زلزله ویران شدند، و جز ستونهای فرو ریخته و سرستونهایی که بر زمین افتادهاند، از آنها چیزی باقی نماند.


شهر آکراگاس، که رومیان بدان آگریگنتوم گفتهاند، در قرن ششم، وسیعترین و غنیترین شهر سیسیل، و واقع در دامنه تپهای بود. خیابانهای شلوغ و بازارهای پرهیاهو و قلعه عظیمی داشت، که سر به آسمان کشیده بود. زمینداران آن، مانند اشراف سایر شهرها، حکومت را به یک تن دیکتاتور که وابسته به طبقه متوسط بود سپردند. در 570، فالاریس حکومت اکراگاس را ربود و، با اتخاذ طریقه مخصوصی برای شکنجه کردن مخالفان خویش، نام خود را جاویدان کرد. وی برای شکنجه کردن، گاوی از برنج ساخته بود و دشمنان خود را در جوف آن بریان میکرد. سازندگان این گاو، به دستور فالاریس، لوله هایی در درون آن نهاده بودند که فریاد و ناله قربانیان را همانند نعره گاو، میگردانید. با وجود جنایات فالاریس و جنایات ستمکار دیگری به نام ترون که پس از وی حکومت کرد، آکراگاس در عصر این دو تن از نظم کامل سیاسی و آرامش فراوان برخوردار شد و گامهای بلند در راه پیشرفت اقتصادی برداشت، به طوری که بازرگانان آکراگاس در آن روزها، مانند بازرگانان سلینوس و سوباریس و کروتونا، به تمول عظیم رسیدند. ثروتمندان یونان قدیم که در برابر اینان اهمیت خود را از دست دادند، بدیشان حسد میورزیدند و میگفتند که آن تازه به دوران رسیدگان، تنها به گرد آوردن تجملات علاقه مندند و از ذوق و هنر بی بهرهاند. معبد زئوس در آکراگاس از حیث عظمت نظیر نداشت، و پولوبیوس در وصف آن میگوید: “هیچ معبدی از لحاظ وسعت و استحکام برتر از آن نیست.” چون این معبد در نتیجه جنگها و زلزله ها نابود شده است، نمیتوان درباره هنر و ذوقی که در آن به کار رفته است نظر داد. معابدی که بعدا در عصر پریکلس ساخته شدند، از لحاظ حجم، از آن کوچکترند. از این معابد تنها معبد “کنکورد” (وفاق) تقریبا کامل بر جای مانده است. از معبد هرا تنها چند ستون برپاست که زیبایی آنها انسان را تحت تاثیر قرار میدهد و نشان میدهد که ذوق یونانی تنها در آتن جلوه نکرد، بلکه یونانیان تجارت پیشه غرب نیز تکامل هنر را صرفا در جسامت ندانستند. شهر آکراگاس زادگاه امپدوکلس فیلسوف است، و دور نیست که او، برخلاف مشهور، زندگانی را در آنجا بدرود گفته باشد، و نه در دهانه آتشفشان اتنا.1 1. اشاره است به شایعه خودکشی امپدوکلس در دهانه آتشفشان اتنا. م.


1. اخطار او به مردم هیمرا به صورتی تمثیلی بود: اسبی چراگاه خود را محل ترکتازی یک گوزن میبیند و برای دفع او از انسانی کمک میخواهد. انسان گوزن را میراند، ولی خود با نیزه بر اسب مسلط میشود.


سیراکوز کنونی در آغاز قریهای بود واقع در دماغه اورتوگیا. گروهی از مردم کُرینت در قرن هشتم، برای اشغال این شبه جزیره کوچک که شاید در آن وقت جزیره کامل بود، بدانجا کوچیدند و بسیاری از بومیان را به داخل جزیره راندند و کمکم، مانند هر گروه نیرومندی که وارد سرزمین پهناوری میشود، فزونی یافتند.


پس، این جزیره، که محیط آن 5,22 کیلومتر است، دارای نیم میلیون جمعیت شد و به صورت بزرگترین شهر یونان در آمد. مردم محروم شهر به اتفاق بردگان، یعنی بومیان، دست به انقلابی بزرگ بر علیه اشراف صاحب زمین زدند و در سال 495 حکومت را از کف اشراف بیرون آوردند و خود زمام امور را به دست گرفتند. ولی، اگر بتوان سخنان ارسطو را باور کرد، این دموکراسی از ایجاد نظم عاجز ماند. پس، گلون، از مردم گلا، به سال 485 قیام کرد و با خدعه حکومتی دیکتاتوری برقرار کرد. وی، مانند سایر دیکتاتورها، حاکمی مقتدر و بیباک بود و به هیچ قرار و عهدی پابند نمیشد و همه مبادی اخلاقی و آداب سیاسی را مسخره میکرد.


اورتوگیا را به صورت دژی نفوذناپذیر برای حکومت خویش ساخت و ناکسوس، لئونتینی، و مسانا را تسخیر کرد. سپس، برای اینکه بتواند سیراکوز را زیباترین پایتختهای یونان گرداند، اهالی خاور سیسیل را موظف به پرداختن مالیاتهای سنگین کرد. هرودوت در این باره با اظهار تاسف میگوید: “و بدین طریق گلون پادشاهی بزرگ شد.”2 هنگامی که کارتاژیان، همزمان با حرکت ناوگان خشیارشا به سوی آتن، لشکری که تنها به تعداد کمتر از لشکر ایرانیان بود، برای گرفتن جزیره بهشتی (سیسیل) از دست یونانیان گسیل داشتند، گلون اعتباری دوباره به هم رساند و ناپلئون معبود سیسیل شد. سرنوشت سیسیل به سرنوشت یونان پیوند خورده بود، چرا که در همان ماه یا بنا بر رویات او همان روز گلون با هامیلکار در هیمرا مصاف داد، و تمیستوکلس با خشیارشا در سالامیس.


VI - یونانیان در افریقا


2. لوکیانوس میگوید: “گلون نفسی بدبو داشت، ولی کسی جرئت نمیکرد که او را از آن آگاه کند. عاقبت زنی بیگانه که با او سر و سری داشت، مطلب را بدو گفت. گلون برآشفت و نزد زن خود رفت و به او ایراد کرد که چرا او را از بوی بد دهان آگاه نساخته است. زن هراسید و متعذر شد که چون با مردی جز او تماس نداشته است، تصور میکرده است که همه مردان چنین هستند.”


کارتاژیان حق داشتند که باطنا بیمناک باشند، زیرا یونانیان حتی در سواحل افریقای شمالی نیز شهرهایی آباد ساختند و اندک اندک بازرگانی آنجا را به دست گرفتند. از سال 630 به بعد، جمعی از قوم دوری از ترا به کورنه، واقع در کارتاژ، و نیز به مصر کوچیدند. اینان در ورای بیابانها سرزمینی یافتند با خاکی حاصلخیز و بارانی فراوان. بارندگی چندان بود که، به گمان بومیان آن ناحیه، گویی آسمان آنجا سوراخ دارد و باران از آن فرو میریزد. یونانیان بخشی از این سرزمین را چراگاه حیوانات خود کردند و به صدور پشم و پوست پرداختند. محصولات شبه جزیره یونان را هم به افریقا رساندند. گیاهان خوراکی و دارویی که در آنجا به بار میآمد سخت مورد علاقه یونانیان قرار گرفت، و صنایع دستی محلی نیز بسیار ترقی کرد، تا آنجا که گلدانهای کورنه از بهترین آثار هنری محسوب شدند. کورنه از منابع ثروت خویش به بهترین وجه بهره برداری کرد و باغهای دلگشا و مراکز بازی و معابد و مجسمه های عالی برپا داشت. آریستیپوس فیلسوف از این شهر برخاست و، پس از چندی جهانگردی، به زادگاه خود بازگشت و نحلهای فلسفی ترتیب داد.


یونانیان در مصر نیز، که مردمش بیگانگان را خوش نداشتند، رحل اقامت افکندند و سرانجام، با ضبط آن، برای خود یک امپراطوری به وجود آوردند. در حدود سال 650، مردم میلٍتوس به ساختن یک پایگاه بازرگانی در نوکراتیس، در کنار رود نیل، دست زدند. پسامتیک، فرعون مصر، که میخواست مزدوران یونانی را در سپاه خود به خدمت گیرد و از تجارت یونانیان بهرهای ببرد، مخالفتی نکرد. احمس دوم تا حدود وسیعی به یونانیان مهاجر خود مختاری داد. پس، یونانیان توانستند نوکراتیس را به صورت شهری صنعتی درآورند و ظرفهای سفالی ظریف تولید کنند. بالاتر از اینها، نوکراتیس مرکز تجاری مهمی شد، و به مبادله زیتون و شراب یونان و گندم و کتان و پشم مصر و عاج و طلا و کندر سرزمینهای داخل افریقا اشتغال ورزید. سنن و آداب دینی و فن معماری و مجسمه سازی و علوم مصری همراه کالاها به یونان انتقال یافت.


اگر اکنون از نوکراتیس به آتن بازگردیم، میتوان گفت که گرداگرد یونان گشتی زدهایم، و البته چنین گشتی برای دریافت تمدن یونانی و تحولات آن سخت سودمند است. ارسطو تاریخ سیاسی 158 کشور شهر یونانی را برای ما نقل کرده است. ولی هزارها کشور شهر دیگر هم وجود داشته است. هر یک از این شهرها در عرصه بازرگانی و صنعت و پیشرفت فکری یونان، سهمی بسزا داشتهاند. با اینهمه، میتوان گفت که شعر و نثر، علوم ریاضی و طبیعی و فلسفه اولی، و علم و تاریخ و خطابه یونانی عمدتا در کوچگاه ها، و نه در شبه جزیره یونان، پدید آمدند. به مدد این کوچگاه ها بود که فرهنگهای مصر و مشرق زمین به یونان رسید، و تمدن یونانی، که همانا پرمایهترین فراورده تاریخ است، قوام یافت و تدریجا به آسیا و افریقا و اروپا منتقل شد.


فصل هشتم :خدایان یونان


I - سرچشمه شرک یونانیان


وقتی جویای وجوه مشترک تمدن مابین شهرهای یونان میشویم، پنج وجه اصلی نمایان میشود: زبان مشترک با لهجه های محلی; حیات معنوی مشترک که فقط چهره های برجسته آن در زمینه ادبیات، فلسفه، و علوم در خارج از مرزهای سیاسی خود مشهور شدند; شوق مشترک برای ورزش، که به مسابقات محلی و کشوری ختم میشد; عشق به زیبایی که در قالب هنرهای مشترک میان اجتماعات یونانی متجلی میشد; و مناسک و اعتقادات مذهبی تقریبا مشترک.


عقاید دینی، یونانیان را به همان اندازه که به وحدت کشانید، به تفرقه انداخت. زیر لوای خدایان اولیه اولمپی، که همه احترام میگذاشتند و میپرستیدند، فرقه ها و قدرتهای منسجمتری وجود داشت که تبعیتی از زئوس نداشتند. جداییهای سیاسی و قبیلهای چند خدایی را دامن زد و یکتاپرستی را غیرممکن ساخت. در یونان قدیم، هر خانواده خدایی مخصوص داشت، و به نام او آتش اجاق دایما میسوخت و، قبل از غذا، خوراک و شراب به او تقدیم میکردند. این مراسم مقدس، یعنی تقدیم خوراک به خدایان، اساسیترین و مهمترین رسم مذهبی در منازل بود. ولادت و ازدواج و مرگ با مراسمی همراه بود، و این مراسم در برابر آتش مقدس خانواده صورت میگرفت; بدین ترتیب، مذهب با حالتی شاعرانه و رازورانه امورات اولیه زندگی انسانها را فرا گرفت و آیینی برای برقراری تعادل به وجود آورد. هر طایفه و قوم و قبیله و شهر: مثل خانواده، خدایان مخصوص به خود داشت. آتنه خدای شهر آتن بود، دمتر خدای شهر الئوسیس، هرا خدای شهر ساموس، آرتمیس خدای شهر افسوس، و پوسیدون خدای شهر پوسیدونیا. در وسط هر شهر، و در بلندترین قسمت آن، معبد خدای آن شهر قرار داشت. شرکت در مراسم نیایش خدا، نشانه، امتیاز، و لازمه شارمندی بود. در جنگها، اهالی هر شهر صورت خدای خود را به عنوان علامت و شعار خود، پیشاپیش لشکر به حرکت در میآوردند و، قبل از اقدام به هر کار خطیر، با خدای خاص خود مشورت و از علم غیب او استمداد میکردند. در مقابل، خدای آنان نیز در جنگها شرکت میکرد و، گاه بر فراز و گاه در جلوی نیزه ها، پیش میتاخت. هر گاه شهری بر شهری پیروز میشد، خدای شهر غالب هم بر خدای شهر مغلوب تفوق مییافت.


همچنانکه هر خانواده آتشدانی داشت، هر شهر نیز در قربانگاه خود آتش مقدس را فروزان نگاه میداشت. آتش مقدس شهر نماد خدایان و قهرمانان جاویدان شهر به شمار میرفت. اهالی گاه به گاه در پیشگاه آتش مقدس گرد میآمدند و مشترکا خوراک میخوردند. همانگونه که در خانواده پدر مقام راهب را نیز داشت، در شهرهای یونانی هم حاکم اصلی یا آرخون، راهب اعظم مذهب دولتی بود و خدایان تمام اقتدارات و اعمالش را موجه میدانستند. استفاده از این مفاهیم لاهوتی، انسانهای شکارچی را برای شارمندی رام کرد.


تخیل دینی یونانیان وقتی که از محدودیت محلی بیرون آمد، موجد اساطیر و خدایان مشترک یونانیان شد. یونانیان برای هر یک از مظاهر طبیعت و جامعه، برای هریک از نیروهای زمینی و آسمانی، خوشیها و ناخوشیها، نیکیها و بدیها، و کارها، مظهر یا خدایی میشناختند. خدایان یونانی هیئتهایی انسانی داشتند، و این هم از ویژگیهای یونان است. هیچ قومی خدایان خود را چنین شبیه و نزدیک به آدمیان تصور نکرده است.


تمام صنایع و حرفه ها و هنرها، خدای خاص خود، یا به عبارت دیگر، قدیس حامی خود را داشتند. به علاوه، به اندازه انسانهای فانی، شیاطین و پریان دریایی و جنگلی و دیو و جن وجود داشت. این سوال قدیمی که آیا راهبان دین را به وجود آوردهاند، در یونان منتفی بود: خیلی بعید به نظر میرسد که یک توطئه از طرف حکمای الاهی چنین طیف وسیعی از خدایان به وجود آورده باشد. داشتن آنهمه مذاهب مختلف و آنهمه روایات جالب و معابد مقدس و آیینها و جشنهای شاد، میبایست نعمتی بوده باشد. چند خدایی، مانند تعدد زوجات، امری ضروری بود. مردم، به شماره عوامل زندگی، برای خود خدا میتراشیدند، چنانکه در عصر ما هم در منطقه مدیترانه صدها قدیس مسیحی، بیش از خدای واحد، توجه مسیحیان را به خود جلب میکنند. آنچه انسان متعارف را تسلا میدهد، قدیسان و خدایان انسان نما هستند و نه مفهوم عقلی و متعالی خدای یگانه.


درباره هریک از خدایان، اساطیری وجود داشت، و تبار و سرگذشت او، بستگیهای انسانی او، و همچنین مراسم مربوط به او را روشن میکرد. این اساطیر، که یا از مقتضیات محلی ناشی میشدند یا ساخته شاعران دوره گرد بودند، عقاید و فلسفه و آداب و تاریخ یونان کهن را به وجود آوردند. همه هنرمندان در ساختن بسیاری از نقشها و مجسمه ها و ظرفها از اساطیر الهام میگرفتند. نفوذ اساطیر به قدری بود که، با وجود پیشرفتهای فلسفه و کوشش موحدان برای تروج یکتاپرستی، یونانیان تاپایان عصر یونان گرایی (هلنیسم) برای خود اساطیر و حتی خدایان تازهای آفریدند. بعضی از متفکران مانند هراکلیتوس اساطیر را به مثل آوردند; برخی دیگر مانند افلاطون آنها را تعدیل کردند و قابل قبول ساختند; و کسانی مانند کسنوفانس اساطیر را در خور اعتنا ندانستند. در هر حال، پنج قرن پس از افلاطون، پاوسانیاس، که در یونان گشت میزد، متوجه شد که خرافات و اساطیر عصر هومر همچنان زنده و نیرومندند و عواطف مردم را تحریک میکنند. اعتقاد به خدایان بآسانی از میان نمیرود. میتوان الوهیت را به انرژی تشبیه کرد که هر چند به صورتهای گوناگون در میآید و برخی از جلوه های آن منسوخ میشود، باز مقدار آن ثابت است و با گذشت قرنهای پیاپی، زیاد و کم نمیشود.


II - سلسله مراتب خدایان


1- خدایان فرعی


میتوان انبوه خدایان یونانی را به هفت گروه تقسیم کرد: خدایان آسمان، خدایان زمین، خدایان حاصلخیزی، خدایان حیوانات، خدایان زیرزمین، خدایان گذشتگان یا قهرمانان، و خدایان اولمپی; چنانکه هزیود گفته است، فرا گرفتن نامهای همه این خدایان بسیار دشوار است.


(1) چنانکه از اساطیر بر میآید، خدای یونانیان مهاجم ابتدایی، مانند خدای هندوان قدیم، خدای بزرگ آسمان بود، که تدریجا تغییر صورت داد و همواره به انسان شبیهتر شد و عاقبت به اورانوس تبدیل گشت و سپس به هیئت زئوس، فرستنده ابر و آورنده باران و سازنده رعد، درآمد. چون یونان از پرتو خورشید بیش از اندازه نیازمندی خود برخوردار بود و، در عوض، پیوسته به باران احتیاج داشت، خدای خورشید، هلیوس، در نزد ایشان اهمیتی نداشت و از خدایان کوچک به شمار میرفت. فقط آگاممنون او را به کمک خواست، و اسپارتیها برایش اسب قربانی کردند تا ارابه آتشین خود را در آسمان بکشد.1 مردم رودس در عصر یونان گرایی (هلنیسم) هلیوس را حرمت نهادند و او را خدای بزرگ خویش شمردند. هر ساله چهار اسب و یک ارابه در دریا میافکندند تا این خدا از آنها استفاده کند. از این گذشته، برای او بنایی به نام کولوسوس به وجود آوردند. آناکساگوراس، در عهد درخشان پریکلس، وقتی بی پرده گفت که خورشید خدا نیست، بلکه کرهای از آتش است، به مرگ تهدید شد. اما به طور کلی، پرستش خدای خورشید و مخصوصا ماه (سلنه) و ستارگان در یونان چندان اهمیتی نداشت.


(2) بیشتر خدایان یونانی به جای آسمان در زمین سکونت داشتند. زمین خود نیز در آغاز خدایی بود به نام “گه” یا “گایا”. این خدا، که مادری شکیبا و بخشنده به شمار میرفت، بر اثر هماغوشی با اورانوس (آسمان) حامله شد. در زمین، یعنی در خاک و آب و هوایی که اطراف زمین را فرا گرفته بود، خدایان فراوانی که از لحاظ اهمیت به پایه گایا نمیرسیدند مستقر بودند، ارواح گوناگون مانند روح درخت بلوط، خدایان رودها و دریاچه ها و دریاها مانند نرئیدها و نایاسها و اوکئانیدها، خدایان چشمه ها و نهرها و چاه ها مانند مایاندروس و سپرخئوس، خدایان بادها مانند بورئاس و زفوروس و نوتوس و ائوروس و مخصوصا آیولوس، و خدایان روزی رسان مانند پان بزرگ. پان، خدای متبسم چوپانان و گله ها و بیشه ها و وحوش بود; دو شاخ داشت، و آواز نی او از رودها و نهرها شنیده میشد.


1. “فایتون”، به معنی درخشان، پسر هلیوس، ارابه آتشین را چنان بیباکانه راند که نزدیک بود جهان را بسوزاند. صاعقه به او اصابت کرد و به دریایش افکند. شاید مفاد این افسانه، مانند افسانه ایکاروس، اخطاری باشد به جوانان سرکش.


هر گلهای که با بی اعتنایی یا نهیب سهمناک پان مواجه میگشت، به پریشانی و جنون دچار میآمد. دیوان بیشه ها و جنگلها، که سیلنوس نام داشتند و پیکر آنان نیمی انسان و نیمی بز بود، او را خدمت میکردند.


صرف نظر از این خدایان، بر هر یک از مظاهر طبیعت خدایی سلطه میورزید، و به قول شاعری گمنام، به اندازهای ارواح پاک و ناپاک در هوا موج میزد که پر کاهی نمیتوانست از میان این خدایان بگذرد.


(3) عجیبترین و نیرومندترین قوای طبیعی، نیروی تولید مثل است. پس، یونانیان نیز، مانند سایر اقوام باستانی، در برابر مظاهر عمده تولید مثل انسانی نیایش میکردند. همچنانکه حاصلخیزی خاک را میپرستیدند. به این جهت، در مراسم دینی مربوط به دمتر و دیونوسوس و هرمس، صورت عضو تناسلی مرد را به عنوان مفتاح تناسل به نمایش میگذاشتند. حتی مراسم آرتمیس پاکدامن از این نمایش برکنار نبود. کرارا مجسمه سازی و نقاشی یونانی به ساختن این صورت میپرداخت، و جشن بزرگ دیونوسوس با نمایش این صورت آغاز میشد. معمولا مهاجران آتنی که در کوچگاه ها میزیستند، به عنوان گواهی صلاح و تقوای خویش، صورتهای گوناگون از دستگاه جنسی نرینه تهیه و به شهر خود تقدیم میکردند. به طوری که از نمایشنامه های آریستوفان مستفاد میشود، جشنهایی که برای نیایش نیروی تولید مثل برپا میشد، در آخرین ساعات خود، به فعالیتهای مضحک شرم آور آلوده میگشت. اما، در مواردی، کار جشن به رسوایی نمیکشید و فقط غریزه جنسی زن و مرد را تحریک و به تولید مثل کمک میکرد.


جنبه ناخوشایند پرستش دستگاه تناسلی، در دوره یونان گرایی (هلنیسم) و دوره تسلط رومیان، به صورت پرستش پریاپوس، که از آمیزش دیونوسوس و آفرودیته زاده شد، درآمد. پریاپوس خدایی بود با عضو جنسی کلان. صورت آن روی گلدانها و دیوارهایی که در شهر مدفون پومپئی از زیر خاک بیرون آمدهاند، فراوان است. یونانیان برای پرستش او به فعالیتهای جنسی شنیع میپرداختند. اما برای خدایانی که رمز مادری به شمار میرفتند، مراسم خوشایندتری برگزار میکردند. در آرکادیا، آرگوس، الئوسیس، آتن، افسوس، و جاهای دیگر، بیشتر خدایان مونث را مورد تجلیل قرار میدادند. این خدایان مونث که عموما همسر نداشتند، ظاهرا متعلق به دورانی بودند که اختیار خانواده در دست مادر بود و نسب فرزند از طرف مادر تعیین میشد. با ظهور زئوس، پدر خدایان، و تفوق او بر سایر خدایان، دوران اقتدار مادران و مادر خدایان به سر آمد.1 به نظر محققان، چون کشاورزی به وسیله زنان ابداع شد، خدای کشاورزی، دمتر، مونث است. دمتر مهمترین خدای ماده است. مطابق مفاد سرود کهنسالی که سابقا آن را به هومر نسبت میدادند، پلوتون خدای زیرزمین، پرسفونه دختر دمتر را دزدید و به زیرزمین برد. دمتر پس از جست و جوی فراوان، محل او را دانست و پلوتون را راضی کرد که پرسفونه بتواند سالی نه ماه روی زمین زندگی کند.


1. توجه کنید که در میان مللی که سنت قوی پدر سالاری داشتند، مانند یهود و اسلام و مسیحیت پروتستان، مادر خدا وجود نداشت.


مضمون این داستان کنایه زیبایی است از مرگ و تجدید حیات سالیانه نباتات و تغییر فصول. هنگامی که دمتر در غم دختر گمشده زاری میکرد، مردم الئوسیس، با آنکه او را نشناختند، مورد محبتش قرار دادند. از این رو، دمتر راز کشاورزی را به آنان و مردم آتن آموخت و تریپتولموس، شاهزاده الئوسیس، را فرستاد تا آن را میان آدمیان رواج دهد. این افسانه با افسانه ایسیس و اوزیریس مصری و افسانه تموز و عشتر بابلی و افسانه آستارته و آدونیس سریانی و افسانه کوبله و آتیس فروگیایی، از لحاظ مفهوم، یکسان است. پرستش مادر خدا، که در یونان کلاسیک باقی ماند، سرانجام به صورت نیایش مریم، مادر خدا، احیا شد.


(4) یونانیان، در آغاز تاریخ خود، برخی از حیوانات را محترم میداشتند و آنها را نیمه خدا میشمردند، ولی البته، مانند مصریان و هندیان، به خدایان انسانی بیشتر توجه داشتند. آثار مربوط به این دوران نشان میدهد که برخی از حیوانات در زمره خدایان بودهاند. گاو را به دلیل زورمندی و شیر رسانی حیوانی مقدس میشمردند و، در مواردی، نماینده زئوس یا دیونوسوس یا تجسم هر دوی آنها میدانستند. شاید بتوان گفت که گاو حتی قبل از این دو در شمار خدایان آمده، و الاهه هرا، که چشمانی مانند گاو دارد، در ابتدا گاوی مقدس بوده است. خوک را هم که حیوانی کثیرالنسل است مقدس، و با الاهه نجیب، دمتر، قرین میپنداشتند. در یکی از اعیاد دمتر به نام تسموفوریا خوک قربانی میشد. در جشن دیاسیا، در ظاهر برای زئوس، ودر باطن برای ماری که در دل زمین سکنا داشت، قربانی میکردند. مار جانوری مقدس بود، زیرا از طرفی جاویدان، واز طرف دیگر رمز تولید مثل به شمار میرفت. مارپرستی از کرت به آتن رسید.


در معبد آتنه در آکروپولیس، ماری مقدس لانه داشت، و مومنان در هر ماه، با تقدیم نان عسلی، بدو تقرب میجستند. در بسیاری از آثار هنری یونان در پیرامون پیکرهای هرمس و آپولون و آسکلپیوس، صورت مار دیده میشود. در مجسمه “آتنه پارتنون”، اثر فیدیاس، مار بزرگی زیر سپر آتنه چنبره زده است. در تصویر “آتنه فارنزه” مارهای متعدد به چشم میخورد. در نظر یونانیان، مار خدای نگهبان معبدها و خانه ها بود چون ماران در گورستانها فراوان بودند، یونانیان آنها را ارواح مردگان میانگاشتند.


اژدهایی به نام پوتون، که آپولون بر آن غلبه کرد، موجد یکی از بزرگترین عیدهای یونانی شد.


(5) موحشترین خدایان یونانی، در زیرزمین یا در غارها و شکافهای زمین میزیستند. روزها یونانیان توجهی به این خدایان نداشتند، ولی شبها، برای رفع وحشت خود، آنها را میپرستیدند. این خدایان از سایر معبودها و حتی معبودهای موکنایی قدیمتر بودند و ظاهرا به وسیله مردم موکنای به یونانیان انتقال یافتند.


یونانیان آنها را ارواح کینه توز حیواناتی که، بر اثر پیشرفت انسان، به جنگلها و اعماق زمین رانده شده بودند، میدانستند. مهمترین آنها خدایی بود به شکل یک افعی مخوف به نام “زئوس ختونیوس”، یعنی خدای تباهکار; گاهی او را “زئوس میلیخیوس”، یعنی خدای نیکوکار مینامیدند، و البته استعمال این نام تعارفآمیز تنها به منظور جلب لطف آن خبیث بود! هادس، خدای موجودات زیرزمینی، برادر زئوس بود، و یونانیان پیوسته میکوشیدند تا خشم او را فرو نشانند، زیرا این خدا میتوانست ریشه های روییدنیها را بپرورد یا بپوساند. از این رو، برای خوشامد او، بدو “پرمایه” نام داده بودند.1 هکاته، روح شرور دنیای اسفل، از هادس مخوفتر بود و به هر که بر میخورد، او را با نگاه شوم خود تیره روز میکرد. عوام یونان برای دفع نحوست این موجود مونث، چارهای جز قربانی کردن نداشتند.


1. پلوتوس خدای ثروت، از پلوتون خدای حاصلخیزی جدا نیست. زیرا در یونان قدیم مهمترین عامل ثروت، کشاورزی بود.


(6) یونانیان پیش از عصر کلاسیک، مردگان را ارواحی میدانستند قادر به کارهای نیک و بد. پس، برای جلب رضایت آنان قربانی میکردند و دعا میخواندند. با آنکه ارواح، خدایان کامل محسوب نمیشدند، یونانیان ابتدایی، مانند چینیان، اموات خود را بیش از خدایان گرامی میداشتند. در عصر کلاسیک، ارواح مردگان بیشتر مایه ترس بودند تا موضوع ستایش. از این رو، برای طرد آنان به دعا و قربانی و مراسمی مانند مراسم آنتستریا متوسل میشدند. قهرمان پرستی جلوهای از مرده پرستی بود. برای خدایان امکان داشت که بزرگان قوم و مردان و زنان زیبا را زندگی جاودانی بخشند و حتی در زمره خود آورند. بدین ترتیب، در اولمپیا، هیپودامیا جزو خدایان درآمد. مردم لئوکترا، کاساندرا را مانند خدایان پرستیدند. در کولونوس، قهرمانی با نام اودیپ به مقام خدایی رسید. در اسپارت، هلنه پایگاه خدایی یافت. گاهی خدایی در کالبد انسانی حلول، و آن انسان را خدا میکرد، و گاهی میان یکی از خدایان و زنی از آدمیان، پیوندی جنسی برقرار میشدو از این آمیزش قهرمان خدایی به وجود میآمد. چنانکه ثمره آمیزش زئوس با آلکمنه، هراکلس بود. بسیاری از شهرها و اصناف و جماعات، تبار خود را به یکی از قهرمانان خدا زاد میرساندند. مثلا پزشکان، خود را از نسل آسکلپیوس الاهه پزشکی محسوب میکردند. در آغاز، خدایان از میان نیاکان یا قهرمانان یا مردگان برگزیده میشدند، و گورهای مردگان مقدس به صورت معابد در میآمد. به طور کلی، میتوان گفت که یونانیان به قدر ما میان آدمیان و خدایان تفاوت یا فاصله نمیگذاشتند، و بسیاری از خدایان ایشان، مانند قدیسان ما، از آدمها برتر نبودند. همان طور که قدیسان ما انسانند و به ما نزدیک، خدایان یونانی نیز از جنس پرستندگان خود بودند. با آنکه مردم خدایان را جاویدان میانگاشتند، برخی از خدایان، و از آن جمله دیونوسوس، مانند زمینیان، شکار مرگ نیز میشدند.


2- خدایان اولمپی


خدایانی که تاکنون از آنها سخن گفتیم، در نظر یونانیان، از لحاظ شهرت (ولی نه از نظر احترام و اهمیت) در درجه دوم قرار داشتند. به همین جهت، در اشعار هومر فقط نام بعضی از آنها آمده، و در عوض نام خدایان اولمپی مکررا ذکر شده است. احتمالا خدایان اولمپی به وسیله اقوام مهاجم آخایایی و دوری به یونان آمدند و خدایان بومی و موکنایی را تحت الشعاع قرار دادند. مثلا، در دو ناحیه دودونا و دلفی، گایا، الاهه زمین، از نظرها افتاد و به جای آن، زئوس در دودونا، و آپولون در دلفی اهمیت یافتند. ولی خدایان درجه دوم مورد پرستش مردم ساده قرار میگرفتند، در صورتی که خدایان فاتح اولمپ، از مقر کوهستانی خود، بر اشراف کامروا فرمان میراندند. بدین سبب، شاعرانی چون هومر و هزیود، و مجسمه سازان فراوان، مطابق مقتضیات اشراف، پرستش خدایان اولمپی را ترویج کردند. در موارد بسیار، خدایان کوچک در خدایان بزرگ مستهلک میشدند یا به صورت وابستگان آنان در میآمدند، همچنانکه دولتهای کوچک معمولا ضمیمه یا تابع دولتهای بزرگتر میشدند. در نتیجه، شخصیت دیونوسوس، سیلنوس1 و دیوان بیشه ها و جنگلها را به خود کشید; آرتمیس ارواح جنگلی و کوهستانی را در بر گرفت; و پوسیدون بر همه پریان دریایی اشتمال یافت. پس، اعتقادات و مراسم و اساطیر وحشیانه ابتدایی از رواج افتاد و یونانیان، جهان را، که تا آن زمان جولانگاه شیاطین و دیوان و ارواح محسوب میشد، دستگاهی منظم دانستند که خدایانی با سازمان و سلسله مراتب مشخص بر آن حکومت میکنند; و این تحول فکری مسلما از تحول عمومی جامعه یونانی و استقرار نظام سیاسی جدیدی خبر میداد.


در راس خدایان اولمپی، زئوس، خدای بزرگ یا خدای خدایان، قرار داشت. زئوس از لحاظ زمانی، نخستین خدا به شمار نمیرفت. زیرا، چنانکه دیدهایم، اورانوس و کرونوس و سایر تیتانها بر او مقدم بودند.


هنگامی که بساط الوهیت ابتدایی در میان یونانیان برچیده شد،2 زئوس و برادرانش جهان را با قرعه میان خود تقسیم کردند. بر اثر قرعه کشی، آسمان به زئوس رسید، و دریاها به پوسیدون، و زیرزمین به هادس. در اساطیر یونانی، جهان مخلوق خدایان نیست. جهان پیش از خدایان وجود داشته است. خدایان در آغاز با یکدیگر آمیختند و انسان را زادند. سپس با زادگان خود، انسانها، زناشویی کردند. از این رو آدمیان از نسل خدایانند. خدایان علم و قدرت تام ندارند و، مانند انسانها، فریب میخورند و اشتباه میکنند. هر خدا قدرت خدایان دیگر را محدود میکند و حتی با آنان به معارضه برمی خیزد. اما خدایان، به اقتضای رعایت مقام پدری، زئوس را به سروری پذیرفتهاند. خدایان در بارگاه زئوس گرد میآیند. زئوس در برخی از کارها رای آنان را میجوید، و اگر آنان را مخالف یابد، مطابق رای ایشان عمل میکند. اما، بسا اوقات، زئوس خود دستور صادر میکند و خدایان دیگر را وادار میکند که حدود خود را بشناسند. زئوس در ابتدا خدای آسمان و کوه ها و فرستنده باران و نیز، مانند یهوه، رب النوع جنگ بود.3 از این رو، در جریان جنگ تروا، در کارزار مداخله کرد و جنگ را خونینتر ساخت.اما بتدریج مبدل به مقتدای خدایان و آدمیان شد.


1. در اساطیر یونان نام هر یک از موجوداتی که نیمی آدم و نیمی جانور بودند، و در جنگلها و کوهستانها به سر میبردند. م. 2. در نظر یونانیان، جدال زئوس و کسانش با تیتانها به منزله تصادم تمدن با توحش است. 3. کلمه “زئوس” محتملا مانند کلمه dies لاتین (day انگلیسی) به معنی روشنایی، و از ریشه هندو اروپایی di به معنای درخشیدن است. در لاتین، به صورت یوپیتر (Juppiter) (از کلمه یونانی pater-Zeu، یعنی “زئوس پدر”) درآمد. کلمه Dios، به معنی خدا، هم از این ریشه است. در یونان کنونی مقرها و محلهای تردد زئوس را به الیاس قدیس، که در میان مسیحیان یونان بخشنده باران است، منسوب کردهاند.


وی، با سیمایی پرریش و وقاری تمام، بالای کوه اولمپ نشسته است و بر نظام اخلاقی همه جهان حکومت میکند، فرزندان نافرمان را کیفر میدهد، در حفظ خانواده ها میکوشد، خیانت را بدون کیفر نمیگذارد، حدود و ثغور را رعایت و از میهمانان و حاجت خواهان دستگیری میکند، و بالاخره، داور عالم میشود و ناگفته نماند که فیدیاس با ساختن مجسمه او در هیئت داور، شاهکاری به وجود آورده است.


تنها عیب زئوس این است که در برابر عشق سریعا تسلیم میشود; او، که خود زن را نیافریده است، از خلقت او سخت در شگفت است. زن را موجودی عجیب میداند، برخوردار از نعمت زیبایی که اعظم نعمات است. زئوس در برابر دلربایی زن، خود را ناتوان میبیند. هزیود آماری از معاشقات و فرزندان او فراهم آورده است. نخستین معشوقه او دیونه است، که زئوس او را در اپیروس ترک میکند. نخستین همسر او، متیس، خدای سنجش و خرد و دانش است. ولی زئوس چون میشنود که فرزندان این زن او را خلع خواهند کرد، متیس را میبلعد و، با بلعیدن او، خود صاحب سجایای او میشود و به صورت خدای خرد در میآید. متیس، آتنه را در اندرون زئوس میزاید، و زئوس سر خود را میشکافد تا آتنه به خارج راه یابد. پس از آن، تمیس را همسر خود میکند، و دوازده “ساعت” محصول این ازدواج است. سپس ائورونومه را به همسری میگیرد، و او “الاهگان رحمت” را میزاید. بعد از آن، منموسونه را به ازدواج خویش در میآورد، و از او صاحب نه موسای (موزها) یعنی الاهه های هنر میشود. آنگاه لتو را به زنی برمیگزیند، و آپولون و آرتمیس را از او مییابد. بعد خواهر خویش دمتر را به همسری انتخاب میکند، و پرسفونه از این ازدواج به دنیا میآید. زئوس، پس از آنکه جوانی خود را بدین گونه به خوشی میگذراند، سرانجام با خواهر دیگر خویش، هرا، ازدواج و او را ملکه اولمپ میکند. هرا، به نوبه خود، هبه، آرس، هفایستوس، و ایلیتویا را میزاید. از آنجا که هرا از برادر خود مسنتر است، در بسیاری از شهرهای یونانی که مقام مادری و روابط زناشویی را محترم میداشتند، او را بیش از برادرش حرمت مینهادند. هرا خود زنی هوشمند و موقر و جدی است و البته بازیگوشیهای شوهرش را خوش ندارد. از این رو بالاخره میانشان اختلاف میافتد.


زئوس میخواهد او را مضروب کند، ولی دل بستن به زنان دیگر را چارهای موثرتر مییابد. نخستین زنی که از آدمیان میگیرد، نیوبه است. آخرین همسر او از میان آدمیزادگان، آلکمنه است که از اخلاف نیوبه و شانزدهمین نسل پس از اوست1. زئوس، به شیوه انسان یونانی، میان زن و مرد فرقی نمیگذارد. به پسری زیبا به نام گانومده دل میبازد و او را میرباید تا بر فراز کوه اولمپ ساقی بزم او شود.


1. مسلما این افسانه ها به وسیله شاعران و قبایلی که می خواستند برای خود تباری عالی جمع کنند ساخته شده است.


بدیهی است که چنین پدری در میاه انبوه فرزندان خود قهرمانانی نیز خواهد داشت. یکی از فرزندان ممتاز او آتنه است که به صورت زنی کامل و مسلح از سر زئوس متولد شد. آتنه الاهه شهر آتن است، به بکارت خویش میبالد و به همین جهت با دختران باکره دوستی میکند و، با انگیختن شور جنگجویی، مردان را به ستایش خود وا میدارد. چون وی دختر متیس و صاحب حکمت است، حکمت را به عصر پریکلس ارزانی میدارد. پالاس جبار را که با او نرد عشق میبازد، به قتل میرساند و نام او را بر نام خویش میافزاید تا برای دیگر خواستگارانش درس عبرتی باشد. شهر آتن زیباترین معابد و باشکوهترین اعیاد خود را به آتنه اختصاص میدهد.


پرستش آپولون زیبا نسبت به پرستش خواهرش آتنه رواج بیشتری دارد. آپولون خدای خورشید، نگهبان موسیقی و شعر و هنر، آفریننده شهرها، واضع قوانین، خدای درمان، و پدر آسکلپیوس (خدای پزشکی) به شمار میرود. تیراندازی توانا، خدای جنگ، و جانشین گایا و فویبه1 در دلفی است و این شهر را مقدسترین معبد یونان میکند. خدای رویش هم هست، به همین دلیل، در روزهای درو، ده یک محصول را به او تخصیص میدهند. او هم در عوض، گرمی و روشنی طلایی رنگ خود را از دلفی و دلوس پخش میکند. در همه جا نظام و زیبایی به وجود میآورد، و برخلاف سایر خدایان وحشتانگیز نیست. در جشنها و مراسم پرستش او، که مخصوصا در دلوس و دلفی برپا میشود، شادی موج میزند، و مردم در پرتو او خود را از سلامت و حکمت و خرد و موسیقی برخوردار مییابند.


خواهر او آرتمیس (دیانا در روم) الاهه عفت است و در جنگلها چنان به حیوانات و خوشیهای ساده طبیعی میپردازد که برای عشق ورزی با مردان فرصتی ندارد; الاهه جنگلها و صحراها و چراگاه هاست.


همچنانکه آپولون سرمشق جوانان محسوب میشود، آرتمیس عالیترین نمونه دختران جوان به شمار میآید. دارای بدنی نیرومند و ورزیده و چابک، و به زیور عفت و تقوا آراسته است. چون الاهه زنان باردار نیز هست، زنان برای تخفیف دردهای زایمان از او کمک میخواهند. در افسوس، شخصیت آسیایی خود را حفظ میکند و خدای مادری و زایش میشود. به این ترتیب، هنگام نیایش او، مفهوم باکره و مادر در هم آمیخت و کلیسای مسیحی، در قرن پنجم میلادی، خصایص او را به مریم نسبت داد و عید درو را که در تابستان به نام آرتمیس برپا میشد، به “عید صعود مریم” تبدیل کرد. از چنین طرقی است که کهنه در نو محفوظ میماند و همه چیز عوض میشود، مگر جوهر اصلی. تاریخ هم، مثل زندگی، یا باید سیری مداوم داشته باشد، یا بمیرد، افراد و سازمانها میتوانند تغییر کنند، ولی آرام; ایجاد اختلالی موحش در روند توسعه آنها نسیان ملی و دیوانگی بار میآورد.


1. یکی از القاب آپولون، “فویبوس” به معنی “الهام یافته” است که از نام “فویبه” ماخوذ است.


در میان خدایان اولمپ، یک خدا هست که بیش از دیگران به آدمیان شباهت دارد. این خدا، هفایستوس لنگ، مظهر صنعت است. رومیان به او وولکانوس نام دادهاند. این خدا مضحک و رقت آور است، ولی بیش از خدایان فریبکاری که شفقت ندارند و با او بدرفتاری میکنند، احترام ما را به خود معطوف میدارد. شاید در آغاز مظهر فروزان کوره و آتش بوده است. در منظومه های هومر، فرزند زئوس و هرا به شمار میرود.


سایر افسانه ها تاکید میکنند که چون زئوس آتنه را از درون خود به دنیا میآورد، هرا بر او رشک میبرد و هفایستوس را، بدون آمیزش با مرد، میزاید. سپس چون هفایستوس را زشت روی و ناتوان میبیند، او را از اولمپ به زیر میافکند. اما هفایستوس راه بازگشت به وطن را مییابد، و بعدا قصور فراوانی برای اقامت خدایان میسازد. با همه بدرفتاریهایی که از مادر دیده بود، حرمت و مهر او را در دل میپرورد و برای دفاع از او با زئوس در میافتد، به طوری که زئوس، از خشم، پای او را میگیرد و به سوی زمین میافکند. یک روز تمام طول میکشد تا هفایستوس از آسمان به جزیره لمنوس سقوط کند. قوزک پایش صدمه میبیند و از آن زمان لنگ میشود. لیکن به نظر هومر او پیش از این حادثه هم لنگ بوده است. در هر حال، دوباره به اولمپ باز میگردد و در کارگاه خود کوره بزرگی برپا میدارد و، به وسیله بیست دم عظیم و سندانی بزرگ، به ساختن اسلحه اخیلس و مجسمه هایی متحرک و شگفتیهای دیگر میپردازد. یونانیان او را به نام خدای فلزکاری و مصنوعات دستی میپرستیدند و میگفتند که کوه های آتشفشان، دودکشهای کارگاه زیرزمینی او هستند. از بخت بد، با آفرودیته ازدواج میکند و در مییابد که اجتماع تقوا و زیبایی در یک موجود بسی دشوار است. وقتی از روابط همسر خویش با آرس آگاه میشود، برای آن دو دلداده دامی میسازد و آنان را در وقت ملاقات به دام میاندازد. برای اینکه انتقام خود را بگیرد، ارباب انواع عشق و جنگ (آفرودیته و آرس) را به زنجیر میکشد و در معرض تماشای دیگر خدایان قرار میدهد و موجب خنده آنان میشود. در این باره، چنانکه هومر نقل میکند، هرمس و آپولون به گفتگو میپردازند.1 آپولون میگوید: هرمس، ای پسر زئوس، آیا براستی محض همبستری با آفرودیته موطلایی حاضری تن به غل و زنجیر دهی” هرمس پاسخ میدهد: “ای آپولون بزرگ، کاش چنین میشد. کاش مرا در غلها و زنجیرها میبستند و هیچ راه رهایی نداشتم و همه خدایان هم مرا میدیدند و میخندیدند، ولی در عوض میتوانستم در آغوش آفرودیته طلایی باشم.


1. گفتگو مربوط به هنگامی است که هرمس به عشق آفرودیته دچار آمد. م.


خدای دیگر، آرس (مریخ یا مارس رومی) است که در هوش و فهم امتیازی ندارد و تنها هنرش جنگ کردن است; حتی جادو و فتنه انگیزی آفرودیته نمیتواند در او مستی خونریزی را فرو نشاند. هومر آرس را “لعنت بشر” لقب میدهد و، با لذت، ماجرای سرنگون شدن او را با سنگی از دست آتنه وصف میکند; “وقتی افتاد، هفت جریب زمین را پوشاند.” هرمس (عطارد یا مرکوریوس رومی) جالبتر است. آوردهاند که او در آغاز سنگ بود، و پرستش او از سنگپرستی آغاز شد. به گمان یونانیان، هرمس در سنگها تجسم مییابد. معمولا به هیئت سنگ درازی است که بر فراز گورها مینهند. سنگهای مرزی مزارع، که علاوه بر تحدید اراضی، عامل نگهبانی مزارع و افزایش و فراوانی محصولات هستند، از اوست.


قدرت باروری مرد نیز، که علامتهای آن در مقابل خانه های بزرگان آتن نصب میشد، مرهون هرمس است. بیحرمتی نسبت به این علامتها بود که سبب هلاکت الکیبیادس و ویرانی آتن شد. از اینها گذشته، هرمس، خدای مسافران و پشتیبان چاپارها به شمار میرفت، از این رو چوبدستی یکی از علایم او بود. بعدا خدای بخت و سوداگری و زیرکی، و مظهر مقیاسات و اوزان، و همچنین قدیس حامی پیمان شکنها، اختلاس کنندگان، و دزدان میشود. وانگهی، هرمس پیامها و فرمانهای خدایان را به یکدیگر و به آدمیان میرسانید، و با کفشهای بالدارش چون تندباد راه میرفت. به برکت جست و خیزهای خود، پیکری متناسب داشت، چنانکه پراکسیتلس پیکر او را مدل مجسمه سازی میدانست. معمولا او را به شکل جوانی نیرومند و تیز تک و نگهبان و یاور ورزشکاران نشان میدادند، و تصویر پیکر عریان او، بی پرده، در همه مراکز ورزش به چشم میخورد. به عنوان پیک خدایان، الاهه فصاحت و مفسر امور نهانی نیز بود. به طوری که هومر نقل میکند، با بستن چند تار بر کاسه سنگ پشت، چنگ را اختراع کرد. سرانجام به عشق آفرودیته دچار آمد و از او صاحب فرزندی خنثی به نام هرمافرودیته (متخذ از نام هرمس و آفرودیته) شد، که واجد ویژگیهای گوناگون پدر و مادر خود بود.


آفرودیته خدای زیبایی و عشق یونانیان است. از خاورمیانه برخاست و در قبرس به عنوان مادر آسمانی پرستش شد. بدون تردید، در آغاز خدای مادران و مسبب تولید نسل و باروری گیاهان و جانوران و انسانها بود. در جریان پیشرفت تمدن، چون دامنه امنیت بسط یافت و جمعیت افزونی گرفت، مردان به جای تکیه بر زایندگی زنان، زیبایی آنان را مورد تاکید قرار دادند. بر اثر این تحول، از آن پس آفرودیته به عنوان مظهر زیبایی و لذات جنسی مورد پرستش یونانیان قرار گرفت و به صورتهای گوناگون تجلی کرد: آفرودیته آسمانی (خدای عشق پاک) و آفرودیته زمینی (الاهه شهوات جنسی) و آفرودیته زیبا (ونوس رومی).


در آتن و کُرینت، زنان روسپی به نام آفرودیته معابدی میساختند و او را پشتیبان خویش میشناختند. در برخی از شهرهای یونانی، نخستین روز آوریل را به عنوان عید بزرگ آفرودیته جشن میگرفتند; در این جشن، مردان و زنان میتوانستند آزادانه به فعالیت جنسی پردازند. ساکنان جنوب، که شور جنسی حادی داشتند، آفرودیته را خدای عشق میشمردند، حال آنکه شکارچیان سرد مزاج شمال، آرتمیس را خدای عشق میدانستند. بنابر اساطیر، این مظهر عشق و شهوت، همسر هفایستوس لنگ شد، ولی با آرس، هرمس، پوسیدون، دیونوسوس، و بسیاری از آدمیان مانند آنخیسس و آدونیس1 به عشقبازی پرداخت، تا از رنج همسری هفایستوس برهد. پاریس در مسابقه زیبایی، که بین آفرودیته و هرا و آتنه صورت پذیرفت، سیب زرین2 را به عنوان جایزه به او داد. پراکسیتلس مجسمه بسیار زیبایی از او ساخت، به طوری که یونانیان مستغرق جمال او شدند و گناهانش را فراموش کردند.


خواهر زئوس، هستیا، الاهه اجاق خانواده، و برادر سرکش او، پوسیدون (نپتونوس رومی)، حاکم دریاها بود. پوسیدون خود را با زئوس برابر میشمرد، و بسا اقوام، حتی اقوامی که در قاره ها دور از دریاها به سر میبردند، او را پرستیدند، زیرا نه تنها بر دریاها فرمان میراند، بلکه بر رودها و چشمه ها و مجاری نهفته در زیرزمین نیز حکومت داشت و، به وسیله جریان امواج مد، ایجاد زلزله میکرد. ملاحان یونانی در جزیره های خطرناک برای او معبد میساختند تا از خشم دریا ایمن باشند.


در میان خدایان یونانی و حتی در میان خدایان اولمپی، خدایان کوچک کم اهمیت بسیار فراوان بودند، و هر یک برخی از مظاهر بیشمار طبیعت را نمایش میدادند. از این زمرهاند: هستیا (وستای رومی، خدای اجاق و آتش مقدس)، ایریس (رنگین کمان، قاصد زئوس)، هبه (خدای جوانی)، ایلیتویا (یاور زنان باردار)، دیکه (خدای عدالت)، توخه (بخت)، اروس (خدای عشق) که هزیود او را آفریننده جهان میدانست و ساپفو او را موجودی کینه توز و تلخ و شیرین خواند، هومنئوس (نغمه ازدواج)، هوپنوس (خواب)، اونیروس (رویا)، گراس (پیری)، لته (فراموشی)، تاناتوس (مرگ)، و موزها یا موسای (هنرهای زیبا) کلیو، موز تاریخ; ائوترپه، موز شعر بزمی; موز نمایشنامه های کمدی و اشعار عاشقانه; ملپومنه، موز تراژدی; ترپسیخوره، موز رقص و آواز; اراتو، موز غزل و اشعار هزلآمیز; پولومنیا، موز سرودها; اورانیا، موز نجوم; و کالیوپه، موز شعر حماسی. سه الاهه رحمت وجود داشتند، و دوازده خدای “ساعت” آنها را خدمت میکردند. خدایی به نام نمسیس نیک و بد را میان مردم تقسیم میکرد و کسانی را که در روزگار فراوانی نعمت افراط مینمودند (یعنی دستخوش هوبریس یا سعادت غرورآمیز بودند) به بدبختی میانداخت. الاهگان انتقام یا ارینوئس هیچ ستمی را بی انتقام نمیگذاردند و یونانیان، از سرترس، آنها را ائومنیدس (مهربانان) مینامیدند. الاهگان سرنوشت یا مویرای حوادث را تعیین و تثبیت میکردند. مفهوم سرنوشت چنان بر اندیشه یونانی سلطه میورزید که حتی خدایان یونانی هم در اسارت سرنوشتهایی محتوم به سر میبردند. با چنین مفاهیمی، مذهب یونان محدودیتهای خود را یافت و راه به علم و قانون باز کرد.


1. افسانه آدونیس نمودار دیگری است از رویش گیاهان و پژمردن آنها. بنا بر روایات، آدونیس جوانی است زیباروی و مورد مهر آفرودیته و پرسفونه. اما آرس، که به آدونیس حسد میبرد، به صورت گراز در میآید و او را میکشد. از خون آدونیس، گل شقایق میروید، و آفرودیته به غم میافتد. زئوس به آفرودیته فرمان میدهد که آدونیس (گل شقایق) را نصف سال به پرسفونه واگذارد تا با او به زیر زمین رود. در قبرس و فنیقیه، مردم در عید آدونیس، برای مرگ آدونیس (به زیر زمین رفتن او در زمستان) و ظهور مجدد او (رویش او در بهار) هم سوگواری و هم شادمانی میکردند.


2. یا “سیب نفاق”; مراد سیبی است که اریس (الاهه نفاق)، که به یک مجلس عروسی دعوت نشده بود، برای زیباترین زن به مجلس جشن انداخت. داور سیب را به آفرودیته داد و مدعیان دیگر (هرا و آتنه) را خشمگین کرد، همین امر موجب جنگ تروا شد. م.


یکی از محبوبترین خدایان یونان که تشخیص وضع و مقام او در سلسله مراتب خدایان بسی دشوار است، دیونوسوس است. این خدا در آغاز یکی از معبودهای تراکیا و مظهر شراب بود و سابازیوس نام داشت. یونانیان او را، که سرانجام برای نجات بشریت تن به مرگ داد، خدای شراب و مستی و نگهبان تاک و ضامن فراوانی نعمت میشمردند. سرگذشت او از آمیختن چند داستان پدید آمده است. بنابر اساطیر یونانی، دیونوسوس از آمیزش زئوس با دختر خود پرسفونه زاده و در بادی امر به صورت زاگرئوس (کودک شاخدار) بوده است. چون مورد محبت شدید زئوس قرار داشت و در کنار زئوس بر مسند آسمانی مینشست، هرا بر منزلت او رشک برد و تیتانها را به کشتن او برانگیخت. زئوس، برای دفع خطر، دیونوسوس را نخست به صورت میش، و سپس به صورت گاو درآورد. اما تیتانها او را در هیئت گاو شناختند، پس او را پاره پاره کردند و پاره ها را در دیگی افکندند. آتنه دل او را از دیگ بیرون آورد و نزد زئوس برد. زئوس دل را به سمله داد، و سمله از آن آبستن شد، و کودکی که از سمله به دنیا آمد، خود سابازیوس بود، و این بار دیونوسوس نام گرفت.1 1. دیودوروس، مورخ قرن اول ق م، دست به تفسیر این افسانه زد. مطابق تفسیر او، زاگرئوس همانا شراب است. به برکت باران (زئوس) و زمین (دمتر)، انگور به بار میآید، و از جدا کردن خوشه های انگور، و جوشانیدن آنها، شراب فراهم میشود، و این کار هر ساله تکرار میپذیرد. به سبب همانندی این افسانه و افسانه اوزیریس، هرودوت هر دو را یکی دانست.


موضوع مرگ و زندگی مجدد دیونوسوس، موجد مراسم دینی بسیار گشت. در فصل بهار، هنگامی که درختان مو جوانه میزدند، زنان یونان برای مشاهده تولد مجدد دیونوسوس به کوه ها میرفتند و دو روز تمام در آنجا به سر میبردند. میگساری میکردند و معتقد بودند که هر کس با شراب، عقل از سر ندهد، بیخرد است. مردم از شنیدن داستان عذاب و مرگ و زندگی مجدد خدای خود به شور میآمدند، در حالی که خود سراسر این داستان را بخوبی میدانستند. در طی مراسم میگساری و رقص، زنان دچار هیجان میشدند که پا بر هر گونه قیود و مقررات مینهادند. مهمترین قسمت مراسم این بود که زنان میش یا گاو و گاهی انسانی را که تجسم خدا میانگاشتند، میگرفتند و اعضای او را، به یاد مثله شدن بدن دیونوسوس، پاره پاره میکردند و از گوشت آن یک شام ربانی مقدس برای خود میساختند و میخوردند. عقیده داشتند که خدا بدین وسیله داخل بدن انسان میشود و با روح انسان میآمیزد. در چنین حالی، خود را وابسته دیونوسوس و جاوید میپنداشتند و، مطابق یکی از القاب او، که باکوس یا باکخوس بود، خود را باکخوی یعنی وابسته باکخوس مینامیدند. حالتی را که بدیشان دست میداد “خلسه” یا “جذبه” میخواندند و بر آن بودند که در این حالت از قید جسم آزاد میشوند و میتوانند پرده های غیبی را پس زنند و از آینده خبر دهند و در حقیقت، خدا شوند. این مراسم پرشور، که از تراکیا به یونان سرایت کرد، یونان را از دست خدایان سرد و رسوای اولمپی بیرون آورد و تدریجا دین یونانی را به هیجان آمیخت و سرور بخش کرد. کاهنان معبد دلفی و فرمانروایان آتن خواستند این گونه مراسم دینی را منسوخ کنند، ولی توفیق نیافتند. فقط توانستند از سویی دیونوسوس را در شمار خدایان اولمپی درآوردند و رنگ یونانی بدو بدهند و عید او را یکی از اعیاد رسمی کنند، و از سوی دیگر، بدمستیهای جنونآمیز پیروان دیونوسوس را به مراسم سنگین و نمایش باشکوهی مبدل کنند. پس، دیونوسوس تحت الشعاع آپولون قرار گرفت، چنانکه بعدا آپولون هم، با همه سجایای عالی خود، میدان را برای عیسی مسیح خالی کرد.


III - اسرار


در دین یونانیان سه عنصر اساسی وجود داشت: خدایان زمینی، خدایان آسمانی اولمپی، و اسرار یا عناصر رمزی یا عرفانی. خدایان زمینی یونان در اصل از آن قوم پلاسگوی و مردم موکنای بودند. خدایان اولمپی به اقوام آخایایی و دوری تعلق داشتند، و اسرار از مصر و آسیا به یونان رسید. به طور کلی، پیش از عصر هومر، فرودستان جامعه، خدایان زمینی، یا بهتر بگوییم زیرزمینی، را میپرستیدند. در عصر هومر، بزرگان جامعه به پرستش خدایان آسمانی گرایش داشتند. پس از عصر هومر، مردم میانه حال به اسرار و خدایانی که پس از مرگ، مجددا قیام میکنند، گراییدند. در عصر درخشان پریکلس، اسرار مهمترین وجه دین یونانیان محسوب میشد. اجرا کنندگان این مناسک به فعالیتهای نمادی (سمبولیک) میپرداختند و مخصوصا جریان مرگ و ولادت مجدد خدا را به طرق گوناگون نمایش میدادند.


مناسک اسرار در بسیاری از نواحی یونان اجرا میشد. ولی در هیچ ناحیه مانند الئوسیس پرشکوه نبود.


مردم این شهر پیش از هجوم قوم آخایایی با این گونه مراسم آشنایی داشتند. ظاهرا ریشه این مراسم، جشن خزانی آن شهر بود. این جشن با فعالیت شخم زدن و کاشتن کشتزارها برگزار میشد. در روایات چنین آمده است که دمتر، چون از مردم آتیک مهربانی دید و آنان را مورد عنایت قرار داد، معبد بزرگی، که بارها دستخوش انهدام و احیا قرار گرفت، در آنجا ساخت و مراسمی برپا داشت. در عصر سولون و پیسیستراتوس و پریکلس مردم آتن جشن دمتر را از مردم الئوسیس فرا گرفتند و برپا کردند. داوطلبان اجرای مناسک، در مراسم بهاری خود، با فرو رفتن در آب الئوسیس خود را تطهیر میکردند و در فصل زمستان، با کمال وقار، پس از بیست کیلومتر پیاده روی، به الئوسیس میرفتند و در حالی که پیکرهای یاکخوس، یکی از خدایان زیرزمین، را بر سر داشتند، در الئوسیس با مشعلهای فروزان به معبد میشتافتند و پیکرها را با تجلیل فراوان در معبد مینهادند، و بقیه روز را با رقص و آوازهای مقدس سپری میساختند.


اما مراسم پیچیدهتر و مفصلتری هم وجود داشت. در طی این مراسم، کسانی که در سال گذشته با غسل و روزهگیری خود را تطهیر کرده بودند، برای پاگشائی، به تالار تشرف داخل میشدند و روزه خود را با معجونی مقدس از آبی آمیخته با آرد گندم، و نیز با نان مقدس، میشکستند. اما تشریفات پنهانی که از آن پس صورت میگرفت، چون رازی در دل تاریخ باستان مخفی مانده است. هیچ کس حق فاش کردن آنها را نداشت، و اگر این نکته را رعایت نمیکرد، به قتل میرسید. اشیل (آیسخولوس)، نمایشنگار بزرگ، محض اشارهای به این تشریفات سری، به خطری عظیم افتاد. فقط میتوان گفت که این تشریفات نمایشی رمزی درباره دیونوسوس بود و احتمالا داستان ربوده شدن پرسفونه به وسیله هادس، و غم خوردن دمتر و بازگشت پرسفونه را عملا مجسم میکرد. کاهنان هر یک از حوادث داستان را در جایی مناسب نمایش میدادند; مثلا، برای تجسم زیرزمین، آنها را به اطاق تاریکی میبردند. به طور خلاصه، این نمایش چنین بود: مردمی کاهن (به جای زئوس) و زنی کاهن (به جای دمتر) با یکدیگر وصلت میکردند. این ازدواج مرموز با سرعتی شگفت آور به ثمر میرسید، زیرا بلافاصله پس از ازدواج اعلام میشد که “بانوی ما پسری مقدس زاده است!” سپس خوشهای پر از گندم را، که نماد فرزند دمتر و نیز علامت محصول کشتزارهاست، به مردم نشان میدادند. آنگاه سالکان را در پرتو نور خفیف مشعلها به غارهای تاریک زیرزمین، که نشانه دوزخ است، میبردند و پس از آن به اطاقهای بسیار روشن، که ظاهرا نماد بهشت یا جایگاه نیکوکاران است، میرساندند.


در آنجا، تصویرها و مجسمه ها و آثار مقدسی را که تا آن لحظه از ایشان مکتوم داشته شده بود به آنان عرضه میکردند. در پایان مراسم، سالکان به حال مستی و خلسه میافتادند و خود را با خدا یکی مییافتند.


احساس میکردند که خدا در آنان حلول کرده است و محدودیتهای فردی از میان برخاسته است.


در عهد پیسیستراتوس، اسرار دیونوسوسی اهمیت بیشتر یافت. یاکخوس خدا بادیونوسوس یکی شد و پسر پرسفونه به شمار آمد. همچنین، افسانه دیونوسوس با افسانه دمتر آمیخت. این مناسک اسرارآمیز، که البته در جریان زمان دگرگون شد، پیامی ثابت داشت، و آن این بود: پس از مرگ میتوان به زندگی تازهای رسید، بر کنار از زندگی پرنکبت روی زمین و زندگی شبحوار زیرزمین. این پیام تسلابخش در اسکندریه با معتقدات کهن مصری آمیخت و به هنگام خود به مسیحیت انتقال یافت و اروپا را فرا گرفت.


در قرن هفتم، آیین رازورانه دیگری از مصر و تراکیا و تسالی به یونان آمد و بیش از اسرار الئوسیسی رواج گرفت. این آیین، در عصر آرگونوتها، به وسیله اورفئوس پایه گذاری شد. اورفئوس از مردم تراکیا بود و، به قول دیودوروس، “در فرهنگ و موسیقی و شعر، از همه مردانی که میشناسیم، فراتر رفت.” اطلاعات ما درباره اورفئوس، هر چند که از اساطیر به دست آمده است، باز کمابیش میرساند که چنین شخصی وجود داشته است. مطابق اساطیر، اورفئوس مردی ظریف و فکور و پرشور است. گاهی موسیقی مینوازد و گاهی در سلک کاهنان زاهد دیونوسوس در میآید. چنگ مینوازد و آواز میخواند و، با ساز و آواز خود، چنان شوری بر میانگیزد که مردم او را یکی از خدایان میدانند و پرستش میکنند. درندگان صحرا از شنیدن آواز او سبعیت خود را از دست میدهند و صخره ها و درختها از شنیدن نوای چنگ او از جای خود میجنبند و در پی او به راه میافتند. با ائورودیکه زیبا زناشویی میکند، و پس از مرگ نابهنگام همسر خویش، از اندوه به سر حد جنون میرسد و در جستجوی او به عالم زیرزمینی اموات میرود. در آنجا، پرسفونه را مجذوب میکند. پس، پرسفونه به او اجازه میدهد که ائورودیکه را با خود ببرد، بدین شرط که در حین بازگشت و پیش از رسیدن به سطح زمین، بدو نظر نیفکند. اما اورفئوس که شکیبایی ندارد، از بیم آنکه مبادا ائورودیکه به دنبال او نیاید، هنگامی که به آخرین حایل بین خود و سطح زمین میرسد، سر میگرداند تا دلدار را ببیند. بر اثر نگاه او، ائورودیکه به عالم اموات عودت میکند و او را تنها میگذارد. زنان تراکیا چون از اورفئوس روی خوشی نمیبینند، کینه او را به دل میگیرند و در جشن دیونوسوس او را مثله میکنند. زئوس، برای آنکه کفاره گناه زنان را داده باشد، چنگ اورفئوس را به عنوان یکی از منظومه های آسمان در فضا استقرار میبخشد. اما مردم سر او را، که هنور مترنم است، در غاری در لسبوس به خاک میسپارند. گویند که این غار بعدها محل نزول وحی میشود و کانون بلبلانی که شیرینتر و لطیفتر از همه بلبلان جهان نغمه سرایی میکنند.


سرودهای مقدس فراوانی به اورفئوس نسبت میدهند، و دور نیست که این سخن درست باشد. از روایات متواتر یونانی بر میآید که به دستور هیپارخوس، دانشمندی به نام اونوماکریتوس، حدود سال 520، این سرودها را تنظیم کرد، همچنانکه منظومه های هومر در یک قرن پیش از آن تدوین شد. این سرودها در قرن ششم، یا پیش از آن، رنگی قدسی یافتند و آیین رازورانهای را که بسته به شعایر دیونوسوس، ولی از لحاظ محتوا و شعایر و تاثر اخلاقی بسی برتر و عالیتر از آن بود، بنیان نهادند. این آیین اصولا بر نمایشهای آلام (رنج)، مرگ و رستاخیز دیونوسوس زاگرئوس و نیز رستاخیز همگی افراد آدمی، و پاداش و کیفر آن جهانی تکیه داشت. چون انسان از نسل تیتانهاست، و تیتانها دیونوسوس را کشتهاند، پس همه آدمیان در ذات خود عنصری از شر دارند و، به قول مسیحیان، همه آلوده “گناه نخستین” میباشند. ولی در عین حال، انسان بهرهای از خدا دارد، زیرا اجداد انسان، یعنی تیتانها، دیونوسوس خدا را خوردهاند. پیروان اورفئوس، در جشنی، گاوی را به نشانه دیونوسوس میکشتند و گوشت او را خام خام میخوردند تا از وجود خدا بهرهای بیابند.


مطابق الاهیات اورفئوسی، که سخت به الاهیات مصریان قدیم میماند، روح، پس از مرگ به جهان زیرین میرود تا مورد داوری و مکافات قرار گیرد. کاهنان، در مراسم دینی اورفئوس، مومنان را برای حضور در مجلس داوری آماده میکنند. در این داوری، روحی که گناهکار شناخته شود بسختی به کیفر میرسد و، به قولی، به عذاب جاویدان (دوزخ) گرفتار میآید. از بعضی سرودهای اورفئوسی میتوان نتیجه گرفت که روح نه یک بار، بلکه بارها متولد میشود، چندانکه از همه گناهان خود برهد و بتواند به “جزیره خجستگان” یعنی بهشت راه یابد. بنابر بخشی دیگر از تعالیم اورفئوس، اگر کسی قبل از مرگ کفاره گناهان خود را بدهد، یا پس از مرگ او، دوستانش گناهان او را بخرند، کیفر او در زیرزمین پایان میپذیرد. مفهوم خرید گناه، که لوتر را سخت متنفر کرد، مورد انتقاد شدید افلاطون هم قرار گرفت. افلاطون گفته است: مدعیان فریبکار پیامبری، در خانه ثروتمندان را میکوبند و به آنان تلقین میکنند که گناهان ایشان و پدرانشان با قربانی یا طلسم بخشوده میشود ... سپس تودهای بزرگ از کتابهای موسایوس یا اورفئوس بیرون میآورند ... و مطابق آنها مراسمی برپا میدارند و نه تنها افراد، بلکه تمام شهرها را قانع میکنند که مردگان و زندگان میتوانند با دادن کفاره و قربانی آمرزیده شوند. اینان چنین تشریفاتی را اسرار مینامند و ادعا میکنند که اینها سبب خلاصی مردم از رنجهای دوزخ است و، اگر از آنها غفلت ورزیم، عذابی سخت به ما روی خواهد آورد.


با اینهمه، آیین اورفئوسی دارای جنبه های معنوی بود و سرانجام به فلسفه اخلاقی و رهبانیت مسیحی منتهی شد. بر اثر این آیین، خدایان شهوی و سفاک اولمپی بتدریج رو به زوال نهادند عینا مانند زوال دستگاه خدایی یهوه در برابر شخصیت عیسی مسیح. شخصیت ظریف اورفئوس جای زئوس را گرفت. از آن پس موضوع گناه و وجدان و پاکی روح و ناپاکی جسم، مردم یونان را به خود مشغول داشت، و مهمترین کار دین آن شد که جسم را در برابر روح زبون کند و، بدین وسیله، روح را نجات دهد. پیروان اورفئوس دستگاه دینی و روش زندگی خاصی نداشتند. فقط لباس سفید میپوشیدند و از خوردن گوشت امتناع میورزیدند و زهدی که با زندگی سرخوش یونانی نمیساخت از خود نشان میدادند. در واقع، آیین اورفئوسی از جهاتی نوعی پیرایشگری بود، و در تصفیه دین و طرد خدایان اولمپی، موثر افتاد.


تاثیر این فرقه در یونان عمیق و ممتد بود. شاید فیثاغورس و شاگردانش، در مورد محدودیت غذایی و طرز لباس پوشیدن و همچنین عقیده به تناسخ روح، از آن الهام گرفته باشند. باید دانست که کهنترین آثار مذهب اورفئوسی در جنوب ایتالیا به دست آمده است. افلاطون گرچه قسمت اعظم تعالیم اورفئوس را رد کرد، مفهوم تضاد جسم و روح و تکیه بر زهد و امید به خلود را از او آموخت. رواقیان هم احتمالا تا اندازهای مفهوم زهد و وحدت وجود را از پیروان اورفئوس گرفتند. در حوزه نوافلاطونیان اسکندریه، مجموعه بزرگی از نوشته های اورفئوسی وجود داشت و پایه فلسفه لاهوتی و عقاید رازورانه ایشان گشت. همچنین، اعتقاد پیروان فرقه اورفئوسی به دوزخ و برزخ و بهشت، تخالف روح و جسم، پسر خدا که کشته و دوباره زاده میشود، و خوردن گوشت و خون خدا، به طور مستقیم یا غیر مستقیم، در مسیحیت رخنه کرد. از این رو هنوز مفاهیم و مراسم بنیادی مذهب اورفئوسی در زندگی ما برای خود جایی دارند.


IV - عبادت


شیوه های عبادت یونانی هم مانند خدایان یونانی بسیار متنوع بود. یونانیان برای دفع شر خدایان زمینی به عبادت آنان میپرداختند، ولی خدایان آسمانی را صمیمانه پرستش میکردند. هیچ یک از عبادات به کاهن احتیاج نداشت; در خانواده، پدر نقش کاهن را داشت، و در دولت، حاکم اصلی. زندگی در یونان چندانکه گفتهاند ناسوتی نبود; دین در همه جا نقشی اساسی بازی میکرد، و هر دولتی برای حفظ نظم اجتماعی و ثبات سیاسی خود از کیش رسمی حمایت میکرد. لیکن، برخلاف مصر و خاور نزدیک کاهنان بر دولت تسلط داشتند، در یونان دولت کاهنان را زیر سلطه خود داشت و رهبری مذهبی را عهده دار بود. کاهنان صرفا به وظایف کم اهمیت در معابد رسیدگی میکردند. اداره اموال معابد، یعنی زمین و پول و بردگان، در دست ماموران دولت بود و آنها به حسابها رسیدگی میکردند. کاهنان تربیت مخصوصی نمیدیدند. هر کس که با شعایر و تشریفات دینی آشنا میشد، میتوانست کاهن شود. در بسیاری از مناطق، افراد با پرداخت پولی به حکومت، بدین مقام میرسیدند. کاهنان، صنفی مستقل و دارای سلسله مراتب به شمار نمیرفتند. میان کاهنان معبدها یا شهرها معمولا رابطهای وجود نداشت. در یونان، کلیسا و دیانت تعصبآمیز و خشکه مذهبی وجود نداشت; معنی دینداری صرفا شرکت در مراسم رسمی بود، نه اعتقاد به عقایدی خاص. مردم در عقاید خویش آزادی داشتند، مشروط بر اینکه علنا منکر خدای شهر نشوند و حرمت آنها را نگاه دارند. عملا، دین با دولت یکی بود.


اجاق خانه، مانند آتشدان بزرگ شهر که در میدان عمومی قرار داشت، محل عبادت بود. معابد و غارها و شکافهای زمین، که مسکن خدایان زمینی محسوب میشدند، برای عبادت به کار میرفتند. یونانیان حریم معابد را مقدس میشمردند و بدان تجاوز نمیکردند. در آنجا مومنان گرد میآمدند، و تمام فراریان، حتی اگر مرتکب جنایتی خطیر هم شده بودند، میتوانستند در امان باشند. یونانیان معبد را خانه خدایان میشمردند، نه عبادت کنندگان. تندیس خدایان در معبد قرار داشت، و در برابر این تندیسها، آتش جاویدان شعله میکشید. بسیاری از مردم، تندیس خدا را خود خدا میدانستند و، از این رو، در شستن و پوشانیدن و رعایت حال آن اهتمام میورزیدند. هنگامی که خدا در تحقق خواسته های آنها اهمال میورزید، او را سرزنش میکردند و بسا از سر سادگی چنین میپنداشتند که تندیسهای خدایان عرق میریزند و میگریند و چشمان خود را میبندند. کاهنان، تاریخ و شرح اعیاد خدای اصلی معبد و سوابق خدا و حوادث مهم شهر را ثبت میکردند; این کار مبدا و اولین شکل تاریخنگاری در یونان شد.


مراسم شامل راه اندازی دسته، سرود، قربانی، دعا و گاهی غذای مقدس بود. گاهی جادوگران یا بازیگران نمایشی میدادند. عناصر اصلی مراسم دینی متعلق به گذشته های دور بود. سرودها و دعاها همه در کتابی مقدس ثبت شده بودند، و خانواده ها و حکومتها در نگاهداری و رعایت آن کتاب میکوشیدند و هر گونه تغییر در مطالب آن را ناپسند و مایه خشم خدایان میدانستند. پس، زبان دینی از زبان زنده دور شد. به مرور زمان، مردم معنی کلماتی را که به زبان میآوردند نمیفهمیدند، ولی جذبه کلمات کهنه نیازی به فهیمدن نداشت. اکثرا، مردم حتی علت و حکمت بسیاری از مراسم دینی را فراموش کردند، و کاهنان، برای تشریح و تفهیم آن مراسم، اساطیر جدیدی ابداع میکردند. اسطوره و کیش میتوانست متغیر باشد، ولی مراسم تغییر نمیکرد. موسیقی در تمام مراحل یکی از عناصر اصلی عبادت بود. مراسم مذهبی بدون موسیقی دچار اشکال میشد; مذهب و موسیقی دست در دست هم پیش رفتند. شعر نیز، که بعدا به وسیله آرخیلوخوس و آناکرئون و ساپفو و دیگران تعالی یافت، از معابد برخاست.


مومنان، در جریان عبادت، خود را به مذبح که در جلو معبد قرار داشت میرساندند و به وسیله قربانی و دعا از خشم خدا ایمنی مییافتند و او را به یاری میطلبیدند. هر چیز نفیس، مثلا مجسمه و تصویر و ظرف و میز و جامه و سلاح، را به خدایان تقدیم میکردند; اگر خدایان از این هدایا بهرهای نمیبردند، کاهنان از آنها سود میجستند. لشکریان، قسمتی از غنایم خود را به آستان خدایان عرضه میداشتند، چنانکه گزنوفون چون با ارتش ده هزار نفری خود به یونان بازگشت، چنین کرد. گذشته از میوه باغها و دامها، افراد انسانی نیز، در مواردی جزو هدایا بودند، چنانکه آگاممنون دختر خود ایفیگنیا، و اخلیس ده تن از جوانان تروا را به خاطر دوستش پاتروکلوس قربانی کرد. در قبرس و لئوکاس، برای شادی آپولون، انسانها را از صخره ها فرو میافکندند. در خیوس و تندوس، با قربانی کردن انسان، رضایت دیونوسوس را میجستند. گفتهاند که تمیستوکلس گروهی از اسیران ایرانی را در جنگ سالامیس قربانی کرد. اسپارتیان در عید آرتمیس، در حضور مردم، جوانان را تازیانه میزدند، چندانکه برخی از آنان میمردند. در آرکادیا، تا قرن دوم میلادی به زئوس قربانی انسان تقدیم میداشتند. هنگام شیوع بیماریهای خطرناک در ماسالیا، یکی از بینوایان شهر را جامه متبرک میپوشاندند و از بیت المال اطعام میکردند و سپس او را با شاخه های مقدس میآراستند و از بالای صخرهای به زیر میانداختند، به این گمان که عمل آنان باعث بخشوده شدن گناهان شهر و دفع بیماری میشود. بر همین شیوه، آتنیان، در موقع خشکسالی و شیوع طاعون و امراض دیگر، یک یا چند نفر از افراد بشر را به قربانگاه میبردند. این رویداد هر ساله در جشنواره تارگلیا تکرار میشد.1 بازگذشت زمان، موضوع قربانی کردن بشر محدودتر شد، و تنها مجرمان محکوم به اعدام را، پس از آنکه با شراب فراوان مست میشدند، قربانی میکردند. بعدا حیوانات جای انسان را گرفتند.


پلوپیداس، سردار بئوسی، در شب قبل از جنگ لئوکترا (371 ق م) به خواب دید که اگر انسانی را قربانی کند، پیروز میشود. اما برخی از مشاورانش اعتراض کردند و گفتند: “این رفتار وحشیانه و ناپسند نمیتواند مورد رضایت موجودات آسمانی قرار گیرد. فرمانروای زمین، پدر خدایان و همه خلق است و با ستمکاران کاری ندارد.اعتقاد به خدایان و نیروهایی که از کشتن و قربانی کردن آدمیان شاد میشوند، از بیخردی است.” قربانی کردن حیوان به جای انسان یکی از پیروزیهای تمدن انسانی است. در یونان، گاو و گوسفند و خوک بیش از جانوران دیگر برای قربانی به کار میرفتند. سپاهیان، قبل از آغاز جنگ، برای پیروزی خود، قربانیهای متعدد به خدایان عرضه میداشتند. در آتن، برای تبرک محل مجالس عمومی، خوکی قربانی میکردند. ولی نکته مهم این بود که فقط استخوان و پیه قربانی را به خدایان میدادند، باقی را کاهنان و نیایشگران مصرف میکردند. گفتهاند که پرومته گوشت قربانی را در پوست آن قرار داد و استخوانهای آن را نیز در چربی پیچید. آنگاه از زئوس خواست که هر کدام را بهتر میداند برگزیند. زئوس با هر دو دست چربی را برگزید، و چون احساس کرد که فریب خورده است، سخت خشمناک شد، اما دیگر چارهای جز قبول پیه و استخوان نداشت. با اینهمه، یونانیان، هنگامی که برای خدایان زمینی به قربانی میپرداختند، چیزی برای خود بر نمیداشتند، بلکه لاشه قربانی را در محلی عمومی میسوزانیدند و خاکستر میکردند. علت این بود که از خدایان زیرزمینی بسیار بیمناک بودند و نمیخواستند با آنها همسفره شوند! قربانی برای اولمپی از روی ترس یا برای کفاره گناهان نبود; معتبد بودند که با قربانی کردن، خدایان را به مهمانی میخوانند و از حضور آنها لذت میبرند و، به برکت نیروی آنها، به نیروی خود میافزایند. به همین دلیل، شراب را هم نخست روی قربانی و سپس در پیاله های خود میریختند و وانمود میکردند که خدایان با آنان شراب نوشیدهاند. اعتقاد مردم به اهمیت همسفرگی در ایجاد دوستی، از اینجا ناشی شد.


قربانی کردن حیوانات، تا رواج مسیحیت، در یونان دوام آورد، سپس جای خود را به مراسم رمزی دین مسیح داد. در هر حال، تبدیل قربانیها به دعا از کارهای نیک پایه گذاران ادیان جدید است. اینان به انسان، که در هر قدم با مصایب مواجه است، آموختند که با نیایش میتواند خود را تسلا و امید بخشد.


1. کسانی که در آتن قربانی میشدند، “فارماکوی” یعنی جادوگران نام داشتند. این کلمه به مرور ایام تغییر معنی داد و بر طلسم یا داروی شفابخش اطلاق شد. قربانی انسان، در گذشته های دور، واقعا صورت میگرفت، ولی بعدا جنبه ظاهر یا نمایش پیدا کرد.


V - خرافات


یونانیان که بین دو قطب خدایان زمینی و خدایان آسمانی در نوسان بودند، به هزاران خرافه بستگی داشتند. مردم ساده دل که دین یونانی را پر از وحشت میدیدند، برای دلخوش کردن خود، محتاج خرافات بودند. داستانهایی مانند برخاستن تسئوس از میان مردگان برای نبرد در ماراتون، یا تبدیل آب به شراب به وسیله دیونوسوس از اینجا پدید آمد. ظهور این داستانها، که در همه جوامع وجود دارد، امری متعارف و قابل چشمپوشی است. مردم در پرتو این گونه داستانها، تاریکیهای زندگی خود را در پرتو تخیلات خود از بین میبرند و مثلا چنین میپندارند که با نقل استخوانهای تسئوس به آتن یا نقل استخوانهای اورستس از تگئا به اسپارت، زندگی بر وفق مراد میشود. حکومتها هم برای تثبیت قدرت خود، اعتقاد به کرامات و معجزات را رواج میدادند. به عقیده یونانیان، ارواح و شیاطین پیوسته میکوشیدند تا در قالب انسانها رشد کنند. پس، هر فرد یونانی میبایست پیوسته از شیاطین بپرهیزد و برای راندن آنها به جادوگری متوسل شود.


این قبیل خرافات مقدمه علوم طبیعی به شمار میروند، و مخصوصا پیشاهنگ میکروبشناسی کنونی هستند. به گمان یونانیان، “کرس” یا خرده دیو چون در بدن کسی رخنه کند، باعث بیماری و حتی مرگ میشود. اگر کسی بیماری را لمس کند، پلیدی بیمار به درون او راه مییابد. در این صورت، مردگان پلید و در خور پرهیزند. نزدیک در خانهای که کسی در آن مرده بود، ظرفی پر از آب میگذاشتند تا کسانی که از آن خانه بیرون میآیند از آن آب به خود بپاشند و بدین وسیله روح مرده را از خود برانند. بر اثر این تصور، مردم همواره از بیم ارواح دغدغه داشتند. آمیزش مرد و زن، مانند قتل نفس و ولادت کودک، موجب ناپاکی میشد، و کودک نوزاد نیز نجس به حساب میآمد. درباره جنون میگفتند که روحی غریب در پیکر دیوانه حلول کرده و او را از خود بیخود کرده است. برای دفع پلیدیها وسایل گوناگون به کار میبردند. گاهی خانه ها و معابد و لشکرگاه ها و حتی تمام یک شهر را به وسیله آب و دود تطهیر میکردند. ظرفی از آب پاکیزه نزدیک در ورودی معبدها قرار میدادند تا کسانی که به عزم عبادت بدانجا میآیند، به برکت آب، طاهر شوند. کاهنان با اصول تطهیر آشنا بودند و میتوانستند ارواح شریر را به وسیله نواختن ضربهای بر یک ظرف مفرغی و خواندن دعا، یا جادوگری، از بدن اشخاص بیرون رانند، و حتی کسی را که بر اثر قتل پلید شده است، طهارت بخشند. در این گونه موارد، توبه ضرورت نداشت، و کسی که میخواست پاک شود، فقط میبایست شیطان یا دیو شریری را که در او رسوخ کرده است، از خود براند. دین را اساسا وسیله مناسبی برای دفع ارواح میدانستند و به جنبه اخلاقی آن چندان توجهی نداشتند. اما اجتناب از محرمات و لزوم تطهیر مکرر، یونانیان را عملا به نوعی صفای دینی یا پیرایشگری میکشانید. از مطالعه آثار پینداروس و اشیل بر میآید که، برخلاف مشهور، احساس گناه و ناراحتی وجدان برای یونانیان اهمیت داشته است.


با این وصف، یونانیان، در سایه اعتقاد به ارواح خبیث مزاحم، به هزاران خرافه که تئوفراستوس، جانشین فلسفی ارسطو، در کتاب “شمایل” خود برخی از آنها را ذکر کرده است، پابند بودند: ظاهرا اعتقاد به خرافات، نوعی ترس است در برابر قدرتهای آسمانی. ... خرافه پرست باید، در آغاز روز، با آب “نه چشمه” خویشتن را بشوید و یک شاخه از برگ بو، که در معبدی روییده باشد، در دهان بگذارد. اگر در سر راه به گربهای برخورد، یا سه سنگ در راه میافکند یا چندان در راه میایستد تا کسی فرا رسد و پیش از او بگذرد. اگر ماری سرخ رنگ در خانه خویش ببیند از دیونوسوس یاری میجوید، و اگر آن مار از نوع مارهای مقدس باشد، فورا در همان نقطه حرمی برای آن میسازد. سنگهای همواری را که در چهارراه ها میگذارند با روغن تدهین میکند و، پس از زانو زدن و دعا خواندن، به راه خود میرود. هنگامی که موش انبان غذای او را بجود، نزد جادوگر میرود و از او چاره میجوید. اگر به او بگویند که باید انبان را برای تعمیر نزد پاره دوز ببرد، از این کار روی برمی تابد و به جای آن، به مراسمی که برای دفع شر به عمل میآورند متوسل میشود. ... اگر دیوانه یا مردی مصروع ببیند، بر خود میلرزد و بر سینهاش آب دهان میاندازد.


یونانیان ساده دل به انواع گوناگون دیو باور داشتند و این باور را به کودکان خود تلقین میکردند. چه بسا که مردم یک شهر حادثهای مانند تولید یک انسان یا حیوان عجیب الخلقه را به فال بد میگرفتند و دست از کار خود میکشیدند. ایام را به سعد و نحس تقسیم میکردند، و در ایام نحس عروسی نمیکردند، محکمه تشکیل نمیدادند، و به هیچ کار مهمی دست نمیزدند. یک عطسه یا لغزش مختصر سبب انصراف آنان از کاری که در پیش داشتند میشد. یک کسوف یا خسوف جزئی حرکت لشکرها را متوقف و آتش جنگ را موقتا خاموش میکرد. برای بعضی از مردم نیروی عجیبی قایل میشدند و میگفتند که اینان میتوانند هر که را بخواهند، دچار مصیبت کنند. خشم پدر و نومیدی گدا سبب لعن و نفرین میشد، و مردم از لعن و نفرین سخت میترسیدند. جادوگری رواج داشت. به گمان ساده دلان، جادوگران میتوانستند نیروی تناسل را بیفزایند، یا برعکس، مرد یا زنی را کاملا عقیم کنند. این موهومات سبب شد که افلاطون، در کتاب “نوامیس”، جادوگری را مستحق کیفر داند. سحر و جادو از ابداعات متاخر نیست، بلکه سابقهای کهن دارد. “مدیا” اثر اوریپید و “سیمایتا” اثر تئوکریتوس از وجود جادوگران خالی نیستند، و این میرساند که موهومپرستی یکی از نیرومندترین پدیده های تاریخ بشر است و در همه مراحل تمدن، بدون اندک تغییری، دوام آورده است.


VI - وخشها (غیبگویان)


یونانیان، که در جهانی پر از نیروهای لاهوتی و غیرطبیعی زندگانی میکردند، چنین میپنداشتند که حوادث زندگی بستگی به اراده شیاطین و ارواح و خدایان دارد. پس، برای آگاهی از اراده خدایان و شیاطین و ارواح، به غیبگویان، ستاره شماران، خوابگزاران، وخشها، و غیره متوسل میشدند و درباره زندگی خود با آنان مشورت میکردند. گاهی ستاره شماران و غیبگویان حرفهای به خدمت خاندانها و ارتشها و دولتها در میآمدند. نیکیاس، پیش از آنکه به سیسیل لشکرکشی کند، گروهی از فالگیران، غیبگویان، و متصدیان قربانی و نذر را استخدام کرد. سرداران دیگر هم در خرافه پرستی دست کمی از این سردار نداشتند. گاهی مردان و زنانی یافت میشدند که خود را محط الهام وحی میشمردند. در یونیا زنانی بودند به نام سیبولاها “(مشیت خدا”) که پیشگویی میکردند و مورد اعتماد میلیونها یونانی بودند. گویند که یکی از سیبولاها موسوم به هروفیلا از اروترای آغاز کرد و به شهرهای یونان رفت و بعد در کومای ساکن گشت و از همه رقیبان خویش مشهور شد و هزار سال عمر کرد.


آتن، نظیر روم، تعداد بسیاری وخش داشت، و دولت، در تالار پذیرایی سفرا و محترمین، از مردانی که خوابگزاری نیک میدانستند نگاهداری میکرد.


در بسیاری از معابد یونان، وخشهای بسیار وجود داشتند. معززترین و مشهورترین آنها در روزگار قدیم وخش معبد زئوس در دودونا، و در دوره بعد، وخش معبد آپولون در دلفی بود. گذشته از یونانیان، بیگانگان نیز با وخش معبد دلفی به مشورت میپرداختند، چنانکه رومیان قاصدانی میفرستادند تا اراده خدایان را از او جویا شوند. یونانیان زنان را برای پذیرفتن وحی و الهام آمادهتر میدانستند. از این رو، در معبد آپولون سه پیرزن خدمت میکردند. در این معبد، از شکافی که در کف معبد قرار داشت گازی مرموز بیرون میآمد. مردم میگفتند که این گاز از لاشه اژدهایی به نام پوتون، که به دست آپولون کشته شده است، برمی خیزد. زن غیبگو که برای پذیرفتن وحی آمادگی داشت، پشت میزبلند سه پایهای مینشست و گاز مقدس را، که بسیار بدبو بود، استنشاق میکرد و برگهایی تخدیر آور میجوید و به حال بیخودی میافتاد. سپس بریده بریده سخنانی بر زبان میآورد که به وسیله کاهنان برای حاضران ترجمه میشد. معمولا سخنان او معانی متناقض داشت، و از این رو کسی نمیتوانست به او نسبت کذب دهد. بسیاری از کاهنان و غیبگویان، با گرفتن رشوه، به میل رشوه دهنده سخن میگفتند، یا موافق انتظار متنفذترین مقامات یونانی به غیبگویی میپرداختند. اما هنگامی که زیر نفوذ عوامل خارجی قرار نمیگرفتند، افکار سیاسی شایستهای به مردم القا میکردند. از این رو، این معبد در استقرار حکومت قانون و آزادی بردگان تاثیری عمیق نهاد. حتی کاهنان مستقیما عده زیادی از بردگان را خریدند و آزاد کردند. اینان قربانی انسانی را، که کمکم در سراسر یونان مورد تنفر واقع میشد، مردود ندانستند و علیه مفاسد دین یونانیان سخن نگفتند، و از این بالاتر، حکومتها را مورد تایید و تقدیس قرار دادند. ولی در عین حال عدالت و حریت را ترویج کردند و میان شهرهای متفرق یونان وحدتی به وجود آوردند.


قدیمترین پیمانی که میان شهرهای یونان برقرار شد، نتیجه این وحدت بود و “اتحادیه آمفیکوئونی” خوانده میشد. این اتحادیه در آغاز رنگی دینی داشت و به وسیله وابستگان معبد دمتر، در نزدیکی تنگه ترموپیل، به وجود آمد. کشور شهرهای تشکیل دهنده آن تسالی، ماگنسیا، فتیوتیس، دوریس، فوکیس، بئوسی، ائوبویا، و آخایا بودند. نمایندگان این شهرها هر شش ماه یک بار اجتماع میکردند. بهار در دلفی، و خزان در ترموپیل گرد میآمدند. همه آنها متعهد بودند که شهرهای یکدیگر را ویران نکنند، منابع آب یکدیگر را قطع نکنند، حافظ خزانه معبد آپولون در شهر دلفی باشند، و با هر شهری که مواد این پیمان را محترم نشمارد به نبرد برخیزند. این اتحادیه، که پیشاهنگ “جامعه ملل” اروپایی قرن بیستم بود، سبب شد که حکومتهای عضو آن با یکدیگر نجنگند. با این وصف، اتحادیه بر اثر نفوذ و رقابت شهرها استوار نماند، و تسالی، به کمک برخی دول دیگر، جبهه واحدی تشکیل داد و قیادت خود را بر اتحادیه تحمیل کرد. شهرهای دیگر هم اتحادیه های مشابهی به وجود آوردند، از قبیل اتحادیه کالائوریا که آتن عضویت آن را داشت. هر یک از اتحادیه ها گرچه صلح را میان اعضای خود برقرار میساختند، با یکدیگر رقابت و جنگ میکردند.


VII - جشنواره ها (فستیوالها)


دین یونانی، اگر نمیتوانست جنگها را پایان بخشد، به وسیله جشنواره های فراوان، از رنجهای اقتصادی مردم تا اندازهای میکاست. آریستوفان نمایشنامه نویس میگوید: “قربانیهایی که به خدایان تقدیم میداشتند، معبدها و مجسمه هایی که برای آنها برپا میکردند، و اجتماعات مقدسی که به نام خدایان تشکیل میدادند چنان فراوان بودند که در تمام سال عیدهای دینی و قربانیهایی آراسته به گل مایه سرگرمی مردم میشدند.” هزینه این مراسم را ثروتمندان میپرداختند، و دولت مخارج بازیها و نمایشهایی را که در اعیاد مقدس صورت میگرفت از محل اموال مقدس تامین میکرد.


تقویم آتن اساسا جنبه دینی داشت و بیشتر ماه های سال به نام اعیاد دینی آن ماه ها خوانده میشد. در ماه هکاتومبایون (تیر) که نخستین ماه سال بود، عید کرونیا (برابر با عید ساتورنالیا در روم) برگزار میشد. این عید شامل مراسمی شادیبخش بود و همه مردم آزاد و برده در آن شرکت میجستند. یونانیان هر چهار سال یک بار در همین ماه بازیهای پان آتنایا را برپا میداشتند و در طی چهار روز به بازیها و مسابقات بسیار میپرداختند، سپس در صفوف منظم به راه میافتادند و جامهای فاخر نزد کاهنه معبد آتنه میبردند تا بر تندیس خدای شهر بپوشاند. همین مراسم بود که به وسیله فیدیاس در معبد پارتنون نقش شد. در ماه دوم سال (متاگیتنیون) جشنواره کوچکی به نام متاگیتنیا برای تکریم آپولون ترتیب میدادند. در سومین ماه سال (بویدرومیون)، اهالی آتن برای کشف “اسرار بزرگ” به الئوسیس میرفتند. در ماه چهارم (پوانپسیون) جشنواره های پوانپسیا، اوسکوفوریا، و تسموفوریا روی میداد در جشن اخیر، زنان آتن به احترام دمتر مراسم شگفت انگیزی اجرا میکردند. مثلا به نمایش اشیایی به نشانه دستگاه تناسلی مرد دست میزدند، به یکدیگر سخنانی وقاحتبار میگفتند، مخصوصا هبوط دمتر به زیرزمین و بازگشت از آن را عملا مجسم میساختند، و میکوشیدند تا با کارهای جادویی، بر باروری زمین و انسان بیفزایند. ماه میماکتریون تنها ماهی بود که جشنوارهای نداشت.


در ماه پوسیدئون، مردم آتن جشنی به نام ایتالوآ برای نوبر میوه ها، و در ماه گاملیون جشنی به نام لنایا برای بزرگداشت دیونوسوس ترتیب میدادند. در ماه آنتستریون، سه جشن بهاری در سه روز پیاپی دایر میشد: پس از جشن مقدماتی، جشن قربانی برای زئوس یا دیاسیا، و جشن گلها یا آنتستریا ترتیب مییافت.


در این جشنواره های بهاری، برای گرامی داشتن دیونوسوس، شراب، مثل آب جوی، فراوان بود، و همه در میگساری بر یکدیگر سبقت میجستند، و فریاد شادی مستان در کوچه ها و برزنها به گوش میخورد.


همسر حاکم بزرگ شهر، در کنار پیکر دیونوسوس، بر ارابهای سوار میشد و، به نشانه بستگی آتن با دیونوسوس، به همسری او در میآمد. مردم، در ضمن مراسم شورانگیز، از بیم مردگان، میکوشیدند تا با خشنود ӘǘΘʙƠآنان، از آزار ایشان ایمƠبمانند. با وقاری فراوان، بǠمنظور زنده ساختن یاد پدران خویش، جمعا غذا میخوردند و ظرفهایی پر از خوردنی و آشامیدنی برای مردگان مینهادند و در پایان مراسم، برای طرد ارواح مردگان، چنین میگفتند: “آری، ارواح مردگان! بیرون شوید، عید آنتستریا بǠسر آمد.” این جمله بعدا، برای دفع شر گدایان سمج، ضرب المثل شد.1 1. هنوز، در بسیاری از نواحی اروپا، مردم به بازگشت ارواح مردگان معتقدند و جشنی دارند به نام “ضیافت همه ارواح”.


در ماه نهم (الافبولیون) عید بزرگ دیونوسیا برگزار میشد. این جشنواره را پیسیستراتوس به سال 534 در آتن مرسوم کرد و در همان سال اجرای نمایش را هم در مراسم آن گنجانید. به هنگام برگزاری این جشنواره، به اقتضای آغاز بهار، دریا آرام و آماده کشتیرانی میشد، و بازرگانان و مسافران در آتن موج میزدند. آتنیان برای شرکت در جشن دست از کار میکشیدند حتی محاکم قضایی را میبستند و زندانیان را موقتا آزاد میکردند. مردم بهترین جامه های خود را میپوشیدند و برای تماشای تشریفات انتقال مجسمه دیونوسوس از الئوترای به تماشاخانه، بیرون میرفتند. ثروتمندان سوار بر ارابه، و بینوایان پیاده حرکت میکردند. قطاری بزرگ از حیواناتی که برای خدایان میبردند در پی مردم حرکت میکرد. در این مراسم، گروه های متعدد از خوانندگان و نوازندگان شهرهای آتیک شرکت داشتند و در رقص و آواز با یکدیگر به رقابت میپرداختند. در دهمین ماه (مونوخیون) آتنیان هر سال جشن مونوخیا، و هر پنج سال یک بار جشن برائورونیا یا جشن آرتمیس را به احترام آرتمیس برپا میکردند. در ماه یازدهم (تارگلیون)، جشنواره تارگلیا یعنی عید درو، و در دوازدهمین ماه (سکیروفوریون)، جشنواره های سکیروفوریا، آرتوفوریا، دیپولیا، و بوفونیا برگزار میشد. هر چند همه این عیدها هر ساله برپا نمیشد، همه در تخفیف رنجهای زندگی تاثیری بسزا داشتند.


جشنهای یونان تنها در آتن برپا نمیشد، در همه جا مردم با شور فراوان کارهای عمده زندگی، مانند کاشتن و درویدن، را جشن میگرفتند. ولی بزرگترین جشنواره های آنان، جشنواره اجتماع مردم یونان یا “پانگوریس”، جشنواره پانیونیا در موکاله، عید آپولون در دلوس، جشنواره یونیایی در دلفی، جشنواره تنگه کُرینت، جشنواره نمئا در حوالی آرگوس، و جشنواره اولومپیا در الیس بود.


در این جشنواره ها، کشور شهرهای یونانی در زمینه ورزشهای گوناگون با یکدیگر مسابقه میدادند. مسابقات ورزشی با مراسم مقدسی که در عیدها صورت میگرفت منافاتی نداشت، زیرا دین یونانی بخوبی با زندگی واقعی آمیخته بود، و این آمیختگی به ترقی هنر وشعر و موسیقی و بازی و اخلاق و خلاقیت انجامید.


VIII - دین و اخلاق


در نظر نخست، میتوان گفت که دین در اخلاق مردم تاثیر زیادی نداشت، زیرا دین یونانی از آغاز مجموعهای از مراسم جادویی بود و به اخلاق مربوط نمیشد. در دین یونانی، اجرای صحیح تشریفات سنتی بیش از درستی و پاکی انسان اهمیت داشت، و خدایان آسمانی و زمینی یونانیان از لحاظ عفت و شرافت و نجابت سرمشقهایی عالی به انسان ندادند. حتی در اسراسر الئوسی، اجرای مراسم، بزرگترین وسیله رستگاری و رهایی از عذاب به شمار میرفت، و پاکی روحی و کرامت اخلاقی مطمح نظر نبود. در این باره، دیوجانس از سر طنز میگوید: “پاتایکیون دزد، پس از مرگ خوشبختتر از آگسیلائوس یا اپامینونداس خواهد بود، زیرا در مناسک اسرار الئوسی شرکت داشته است.” با این وصف، دین یونانی، برخلاف آنچه در بادی امر به نظر میرسد، از لحاظ اخلاق به مردم و دولت کمکهایی نهانی میکرد، چنانکه مراسم تطهیر، گرچه اموری تشریفاتی بودند، یونانیان را به عادات اخلاقی خو میدادند. همچنین خدایان یونانی با همه ضعفهای خود کمابیش در نشر فضیلت موثر افتادند، زیرا معمولا بر ستمکاران خشم میگرفتند; از متکبران انتقام میکشیدند; دورافتادگان از وطن و نیازمندان را پناه میدادند; و با قدرت خود، پیمان شکنان را به کیفر میرساندند. مثلا دیکه (خدای عدالت) ظلم را بی پاسخ نمیگذاشت، و ائومنیدس (مهربانان) قاتلانی چون اورستس را تا سر حد جنون و مرگ تعقیب میکرد. از این گذشته، دین یونانی به مهمترین عناصر زندگی مانند ولادت، ازدواج، خانواده، طایفه، و دولت جامه تقدس میپوشانید و آنها را از صورت امور زودگذر دنیوی بیرون میآورد. بر اثر پرستش و بزرگداشت مردگان، میان مردم قرون متمادی رابطه و وحدتی عمیق برقرار میشد، و هر فرد خود را نه عضو یک خانواده، بلکه حلقهای از زنجیره انسانهای پیشین و اکنون و آینده میانگاشت. خانواده عاملی است برای بقای فرد در جریان نسلها. هر کس از لحاظ دینی موظف به همسرگیری و فرزندآوری است. کیست که مرد بیفرزند را به خاک سپارد و به زیارت قبر او رود و او را به آیندگان پیوند دهد دین یونانی نه تنها مردم را به تولیدمثل تشویق میکرد و باعث افزایش جمعیت میشد، بلکه، با تکیه بر حفظ استمرار نسلها، آنها را به حفظ نظام اجتماعی و دفاع از وطن برمیانگیخت. در هر شهر، خدا یا خدایان خاص آن شهر بیش از خدایان دیگر معزز بودند، و همه قوانین و سازمانهای گوناگون جامعه در میان هالهای دینی قرار داشت.


براستی، دین، جامعه را در برابر خود خواهی و سود جویی فرد چون سدی دفاعی درآورد.


در آغاز، دین از ادب و هنر و فلسفه نیرو گرفت، ولی بعدا از آنها زیان دید. هنر فیدیاس به خدایان جلوه هایی زیبا و شکوهمند داد، و شعرهای پینداروس و سوفوکل و اشیل به نوامیس دینی عمق اخلاقی بخشید. همچنین افلاطون و فیثاغورس فلسفه را با دین آمیختند و، با طرح مفهوم خلود، در پیشرفت اخلاق انسانی موثر افتادند. اما، در برابر اینان، پروتاگوراس دین را با دیده تردید نگریست، ذیمقراطیس فایده دین را انکار کرد، اوریپید خدایان را به ریشخند گرفت، و بر روی هم فلسفه یونانی دین را، که مبنای اخلاق بود، به نابودی کشانید.


فصل نهم :فرهنگ عمومی دوره کهن یونان


I - فردگرایی و دولت











































Powered by TehranWebHost.com